صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۱۶۸
ديروز: ۱۶۷
اين ماه: ۱۸۶۱
از ابتدا: ۱۶۴۸۳۸۹


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۲۴ آذر ۱۳۸۸
تاریخ مردم از منظری متفاوت

۱-همچنان در جستجوی تاریخ مردمم.روزنه ها یکی پس از دیگری در برابر افق پیش روم گشوده می شن زندگی فکریم به پازلی شبیه شده که تکه های کنگره دارش رو یکی یکی از لای درز هاوشیار ها و لب طاقچه ها پیدا می کنه ... راستی کی این منظره کامل می شه؟

نمی دونم چقدر رمان تاریخی و والتر اسکات رودر این عرصه می شناسین ... درسته که تاریخ مردم وجوه افتراق بیشماری با رمان تاریخی داره اما حلقه های اتصال هم کم نیستند این جملات رومی نویسم تا خوانندگانم روبا شعف و شادی درونیم در دریافت بیانی متفاوت از تاریخ مردم یا تاریخ از پایین شریک کرده باشم ماجرا روایت مردم گرایانه و متفاوت لوکاچه از رمان تاریخی و شخص اسکات که با نگاشته های خودش راهی و دالانی به سمت و سوی تاریخ مردم گشوده نویسنده ( یعنی لوکاچ که در بند بعد به کتابش اشاره می کنم ) ضمن اشاره به رمانی تاریخی از اسکات می نویسه : آیوانهو قهرمان این رمان و همچنین طرفدار اشراف منش در سایه کاراکتر های فرعی قرار می گیرد و این مساله باعث می شود فرمال رمان تاریخی واجد محتوای تاریخی -  سیاسی و مردمی بسیار روشنی گردد. زیرا هر چند یکی از چهره هایی که بر آیوانهو سایه می افکند پدر اوست ... مهم ترین چهره ها رعایای ساکسون ُ گورت و وامبا اند و از همه بالاتر رهبر مقاومت مسلح علیه حاکمیت نورمن ها قهرمان افسانه ای مردمی رابین هود بدین سان تعامل های بالا و پایین که حاصل جمع شان برسازنده تمامیت زندگی عوام است در این واقعیت تجلی می یابد که هرچند در کل گرایش های تاریخی بالا همچنان به شیوه متمایز و تعمیم یافته تری به بیان در می آیند لیکن قهرمان گرایی راستین که ستیز های تاریخی به یاری آن یکسره می شوند از چند استثنا که بگذریم در پایین جریان دارد ...

۲-رمان تاریخی کتاب تازه ایه که برای من حکم همون تیکه های پازلو داره کتابی نوشته گئورگ لوکاچ و ترجمه امید مهرگان که نشر ثالث منتشرش کرده و البته کمی هم گرون قیمته اما واقعا ارزش خوندن داره به ویژه برای من و مایی که مصرانه می کوشیم پرتو تازه ای به مطالعات تاریخی بندازیم و حلقه های مفقوده زنجیره گسسته تاریخ نگاری رو از لابلای ناگفته ها و رد پا های مردمی پیدا کنیم ... پیش از این مقاله ای از لوکاچ توی کتاب کم حجم اما وزین درباره ادبیات و هنر خونده بودم کتابی که در واقع مجموعه مقالاتیه از مارکس و لوکاچ و جورج تامسون و گرامشی درباره عرصه های مربوط به ادبیات و هنر ترجمه اصغر مهدی زادگان ... مقاله لوکاچ توی این کتاب هم درباره رمان های تاریخی بود اما به اختصار و در اون به این موضوع اشاره کرده بود که تاریخ از این منظر و وقتی توی این ظرف ( بخوانید رمان تاریخی ) قراره می گیره جنبه ظاهری داره و عجایب و کنجکاوی های محیط بیشتره و علاقه ای وجود نداره که شخصیت ها رو متعلق به زمان معینی نشون بدن و در واقع میل به گونه ای انتزاعی جلوه دادن تصویر زمان تاریخی وجود دارد و من اضافه می کنم همچنین انتزاعی بودن مکان تاریخی ... البته من تلاش می کنم روایت های مردم پسند تاریخ نگاری رسمی رو با این شیوه مقایسه کنم مثلا مدتی پیش توی تاریخ رویان و طبرستان و مازندران مرعشی به حکایتی درباره بنیان شهر آمل برخوردم که به افسانه های مردم پسند می مونست اینکه توی خواب پادشاه زاده ای از خراسان نقشی از دختری زیبا که توی طبرستان زندگی می کرده تصویر میشه و پادشاه وزیرشو در جستجوی این دختر می فرسته دختری به نام آمله که در نهایت این عشق به وصال می رسه ( دقیقا مطابق پسند قاطبه مردم ) و پادشاه به یمن این ازدواج اسم شهر آملو به نام این ملکه آذین می بنده اما مطالعه ابن خلدون توی بخشی که نقشه جغرافیایی جهان اسلام رو ترسیم می کنه روزنه ای رو گشود که کمی جای تامل داره و اونم اشاره به شهری به نام آمل در کنار نهر جیحون یعنی نزدیک به خطه پادشاه زاده عاشق پیشه قصه بنیاد شهر آمله و اینجاست که بحث انتزاعی بودن زمان و مکان تاریخی در روایت مردم پسند جلوه نمایی می کنه فکر می کنم شاید این افسانه واقعیت افسانه آلوده بنای اون آمل کنار نهر جیحون باشه و نه آمل طبرستان که چون المان های مردم گرایانه داشته سینه به سینه نقل شده و نهایتا به عنوان روایت تاریخی بنای آمل رسمی تر و مشهور تر وارد کتاب های تاریخ شده و البته این همه فقط یه فرضیه است زندگی من این روزها یکپارچه به فرضیه می مونه حتی درباره درون خودم رابطه ام با پسرم و هر چیز دیگه ای اسیر این فرضیاتم ... و سر در گم

پی نوشت : لوکاچ خودش هم به انتزاعی دیدن مکان تاریخی اشاره می کنه و معتقده اساسا انتزاعی بودن در بازنمایی زمان تاریخی بازنمایی مکان تاریخی رو هم تحت تاثیر قرار میده و ادامه میده که : از همین رو است که لوساژ قادر است بی هیچ درنگی تصاویر به غایت صادقانه خود از فرانسه روزگار خویش را به اسپانیا انتقال دهد و همچنان کاملااحساس آسودگی کند ... اما سوال اینجاست که آیا درباره بنیاد شهر آمل و روایت اون در تاریخ مرعشی هم میشه چنین گمانه زنی ها یی مطرح کرد اینکه تصویری از آمل کنار نهر جیحون به آمل طبرستان رسیده باشه و در تاریخ نگاری تبلور پیدا کرده باشه ؟

۳-درباره جذابیت نظریات انسان شناسان در ارتباط با تاریخ پیش از این چیزی توی وبلاگم ننوشته بودم اما واقعیت اینه که این روزها مطالعه آثار نظریه پردازان محیط شناسی فرهنگی که در حوزه انسان شناسی اند منو بیش ازپیش به اهمیت و جذابیت مطالعات تطبیقی این چنینی علاقمند کرده از جمله انسان شناسانی که با نگاه ویژه ای به مطالعه نمادپردازی در آینن ها و ادیان پرداختند کلیفورد گیرتزه که برای آشنایی با روش شناسی و آثارش پیشنهاد می کنم مقاله دکتر فکوهی رو حتما بخونین برای خوندن مقاله اینجا رو کلیک کنین

۴-درباره لوکاچ و رویکردش نسبت به تاریخ و اصولا درباره کتابش در پست های بعدی احتمالا بیشتر خواهم نوشت اما عجالتا این نوشته رو درباره اش بخونین ... به اضافه این مطلب

[ساعت ۱۳:۲۲ ]   ...(۵)

۲۰ آذر ۱۳۸۸
بریده های روزنامه عمر من

۱- ابر های تیره آسمونو هاشور می زنن ... غمگینی و کدر بودن این هوای زمستونی رو دوست دارم حتی اگر هزار برابر بار دلتنگی هامو بیشتر کنه ... می خونم و کمتر می نویسم . این خساست در نوشتن از کجا میاد ؟ شوره زاری شدم لم یزرع اما مطالعه شیرین تر از قبل به نظرم میاد ... به مراتب شیرین تر خواستنی تر ... تولد زندان فوکو روتورق نمی کنم زندگی می کنمش با واژه هاش نفس می کشم با اون عبارت دوست داشتنی زمان ستیزیش سرخوشم و فکر می کنم عجب اصطلاح دندون گیریه توی دنیای پژوهش تاریخی : آیا می خواهم این تاریخ را با یک زمان ستیزی ناب بنویسم ؟ اگر منظور از زمان ستیزی نگارش تاریخ گذشته در قالب واژگان حال باشد خیر ولی اگر منظور از زمان ستیزی نگارش تاریخ حال است آری ... مدتیه فکر می کنم بعضی از کتاب ها به خاطر روشمند بودنشون دلنشین به نظر می رسند حتی بیش از اونی که محتواشون دلنشین باشه و تولد زندان فوکو از همین دست کتاب هاست اخلاق پرستانی وبر   هم پیش از این برای من همین خصیصه رو داشت : دلنشین و پر کشش کتابی که یک هفته ای تقریبا باهاش زندگی کردم بعد از ظهرا که کارن چرت می زد پرده های اتاقو کنار می زدم و زیر نور کمرنگ پاییز و چشم در چشم پنجره های مربعی خونه نیمه ساز روبرو بلند بلند می خوندمش  مسحور روشمندی و انسجام فکری شگرفی که داشت و من محقق واقعا نیازمند پاشیدن این صبغه روی پژوهش هام هستم باید اعتراف کنم توتم و تابوی فروید هم تا اندازه زیادی همین ویژگی رو داشت حالا گیرم کمی کمتر اما واقعا هدفمند و دقیق بود البته روشنه که این به معنای پذیرش محتوا نیست ... در هر حال فقط خواستم بگم که یاد گرفتم با کتاب ها و شیوه های نگارششون زندگی کنم البته با کمی گرایش به انگاره مرگ مولف ... لذت بخشه تجربه اش کنین

۲-کتاب رو باز می کنم چطور میون این همهمه توی رستوران به فکر خوندن چند سطر آغازین این کتاب میفتم اونم درست وقتی که کارن کوچولوی من داره به دخترک میز روبرویی اشاره می کنه و با اون صدا و لحن قشنگش می گه مانی ( اسمی که منو باهاش خطاب می کنه ) نی نی ... و پشت بندش میگه دل که بعنی لباسش گل داره و بعد می گه با که یعنی بادکنک داره ... یادم می مونه که به بابایی بگم برای کارن هم بادکنکی بگیره ... مادر بودن بهم یاد داده که حواسم جمع باشه تحقق  خواسته های به حق بچه مو فراموش نکنم ... نمی دونم کلمه ها مستم می کنن یا تجسم هم نوایی طبیعت و ساز دهنی ؟ جمله کوتاهه اما عمقش فرسنگ هاست : جنگل مهتاب کوهستان آتش برف و بسیاری از مظاهر طبیعت با صدای ساز دهنی معنای دیگری به خود می گیرند ... باقی کلمه ها از زیر نگاهم لیز می خورن ... انگار نمی بینمشون ... پرواز می کنم ... بدون اینکه پلک هامو ببندم ... جنگل ... کوهستان ... برف ... گاهی چقدر این طبیعت دوست داشتنی افق عنابی غروب ابر های در هم تنیده و کوه های هفت و هشتی پشت پنجره اتاق کارن دلشوره های ریز و درشتمو شسته و رفته و با خودش برده ... چقدر خوبه که وسط شلوغی این رستوران پر همهمه و پشت صدای گرم و مخملی پسرکت که داره شعر بارون میاد جر جر نوستالژیگ دوست داشتنی رو به زبون بی زبونی خودش نجوا می کنه پر بکشی تا قلب طبیعتی که الهام بخش نوازنده هاست برای نواختن موومانی پر از آرامش پر از زندگی ... چقدر دلم هنر می خواد چقدر دلم می خواد توی لاک خودم باشم و بنوازم یعنی میشه ؟

۳-برای خوندن زبان که تا این سن به تاخیرش انداختم ایده های جورواجوری به ذهنم رسید یکی از بهترین هاش دمخور شدن با کتاب های دوزبانه شل سیلور استاین نویسنده محبوب و دوست داشتنی کودکان بود فکر کردم هم روحیه مادرانمو تلطیف می کنه و هم کمکیه به تقویت زبانم . کتاب به دنبال قطعه گمشده اش واقعا یه کتاب فلسفی و یا نه بهتره بگم عرفانیه ... ساده است اما واقعا نمادین و پر معناست ... فوکو توی بخشی از کتابش از متفکری یه اصطلاحو نقل می کنه تحت این عنوان الیاف نرم مغز ... این اصطلاحو دوست دارم و فکر می کنم کتای های شل سیلور استاین واقعا روی الیاف نرم مغز آدم اثر می ذارن و خوندنشون حتی برای بچه های کوچولوی هم قد و قواره کارن من هم جذابه من اینو امتحان کردم قابل توجه مامانایی که احیانا خواننده وبلاگ منن ...

۴-این نوسان حال و احوالات درونی من تراژدی این روزهامه ... گاهی واقعا پرانرژی و پر انگیزه ام و گاهی فقط مستاصل و نگران ... نگران همه چیز و بیشتر از همه کارن ... گاهی حتی در بدبینانه ترین وضعیت فکر می کنم نباید مادر می شدم با این همه حساسیت به جا و بیجایی که درباره رابطه خودم و کارن درباره تربیتش اخلاقش و علائقش به خرج می دم و گاهی در نقطه مقابل بزرگ ترین داراییم کارنه و قشنگ ترین و موفقیت آمیز ترین تجربه ام مادر بودن حال عجیبیه که فکر می کنم فقط اونایی درست و درمون درکش می کنن که چنین حالی رو تجربه کردن یا می کنن فقط کاش علاجشو می دونستم شاید همون آسون گیری اعتدال آرامش و توکل به خدا ... نمی خوام از خدا دور باشم چقدر دلم برای امامزاده اسماعیل چیذر تنگ میشه اونجا پر از انوار آرامشه ...

۵-این عبارت قرآنی توی سوره بقره چند روزیه تکونم داده به فکرم انداخته روحمو نوازش کرده دوستش دارم با هام حرف می زنه : صبغه الله : رنگ آمیزی از آن خداست ... خدایا زندگیمو رنگ کن مثل یه بوم نقاشی آبرنگ ...

۶-درباره ۱۶ آذر تاریخی امسال این نوشته رو بخونین دیالوگ نویسنده وبلاگ با یکی از نیروهای پلیس ضد شورش مستقر در جلوی دانشگاه تهران واقعا خوندنیه و علامت خوبی که جامعه شناسی عمیقی از این روزهامون به دست میده ممنونم از نویسنده تیزبین این وبلاگ

[ساعت ۱۴:۱۱ ]   ...(۶۹)

۱۶ آذر ۱۳۸۸
قرآن خوانی و موسوی خوانی(به مناسبت روز دانشجو)

۱-لذت می برم ... مسحور واژه ها ... معلق میان آرزو ها ... سر در گم و شادمان از طنازی طبیعت پاییز ... پاییز ...این پاییز دوست داشتنی خوش الحان من با اون صدای بارونش صدای طنازی حباب و آب و خاک و برگ ... اون صدای ضربآهنگ ملوسش توی دل شب ... فرصت کمه کارن کوچولوی من فقط یک ساعت و نیم می خوابه ... باید دو صفحه سهیمه امروزم رو هم بخونم ... چشم هامومی بندم ... پلکهام سنگین نیستند . هوس خواب نمی کنم ... جمله ها رو واگویه می کنم ... تصویر سازی می کنم به قول اون همکار رادیویی ... هیچ وقت شده موقع شنیدن رادیو از حرف های گوینده تصویر بسازی توی ذهنت ؟ این هم یک جور قصه خوندنه ... آوایی پس ذهنم صدام می زنه ... مثل کسی که روی بلور دلت ضرب گرفته باشه و به زمزمه ترانه خونی کنه : بی پیش داوری بی بلند پروازی واژه ها رو قطار کن پشت هم نسیم ... بخون ... قرآن  ... واژه هایی از جنس زندگی ... هنوزهم بقره ام . چه کنم زمان برای خلوت کردن کم دارم ... درس ها سنگین اند . فرشته نازنین من هم دوست داره بیشتر بیدار باشه خب دیگه کارن من داره بیست و یک ماهه میشه دیگه نوزاد نیست ... بزرگ شده ... قد کشیده ... یک پارچه آقا ... دروغ نمی گم باید ببینیدش ... و اما قرآن ... تلخ گویی هست نمی گم نیست همون چیزی که می گن دافعه قرآنه برای خیلی هامون و همینم شده که قرآن ها توی خونه ها لای جلد مخملی گوجه ای رنگشون لب طاقچه و بالای رف یا توی قفسه های کتابخونه خاک می خورن ... من اما این بار دافعه ها رو هم می بینم و پس می زنمشون ... تاویل می کنم . باید باطن این واژه ها رو شکار کرد ... اول راهم می دونم اما لذت که باشه همه چیز هست ...دنیا رو توی قاب نگاهت به شفافیت حوض پر از ماهی گلی ببین ... بارون ... برگ ریزون پاییز و عطر و عبیر خاک ... و رد پای خدا ... صدای قدم های خدا رو بشنو که روی این برگ های خیس از شبنم بارون قدم میذاره و از کوچه پس کوچه های شهرت گذر می کنه . مگه پنجره اتاق تنهاییت مشرف به همین کوچه های پر از برگ و شبنم نیست ؟ که اگه اینا رو نبینی از رعد و برق می ترسی . گوشتو می گیری و یاد مرگ می افتی : مثل آنان چون کسانی است که در بارانی تند که در آن تاریکی رعد و برق است می نهند انگشتشان را در گوشهایشان از صاعقه ها از ترس مرگ و خدا احاطه دارد بر کفار ...  و اما همه اینا رو گفتم که برسم به بیانیه های دوست داشتنی موسوی که دیدم جایی ازش به موسوی خوانی تعبیر شده (این مطلب رو درباره بیانیه های موسوی از دست ندین )بحث پررنگ کردن آدم ها نیست بحث خوانش گفتمان و متن تازه ایه که تاریخ و روزگار ما داره اونو در خودش پرورش میده . استفاده میر حسین از آیات قرآن استفاده فوق العاده قشنگیه اعتراف می کنم جز استادم دکتر ولوی که تلنگری بود برای بازخوانی قرآن برام - و شاید این بزرگترین دستاورد کلاس های دوره دکتری باشه برای من - رویکرد موسوی در بیاینه هاش نسبت به قرآن هم عامل موثری بود مثلا همین بیانیه اخیرش که فکر می کنم بیانیه شونزدهمش باشه بخونین این واژه ها رو و ببینین می تونین در برابر تاثیر کلامش مقاومت کنین : آنان دوست دارند به خود تسلی دهند که حرکت‌های دانشجویی جز غوغای چند جوان پرسروصدا نیستند که اگر خاموش شوند صورت مسئله از اساس پاک خواهد شد؛ داستانی تکراری از انکار واقعیت‌ها و تلاش برای تولید و تفسیر اطلاعات مطابق میل دولتمردان که تقریبا هیچ عهد تاریخی بدون شمه‌ای از آن پایان نیافته است. ان هولاء لشرذمه قلیلون، (گفتند که) اینها گروهی ناچیزند (به قول امروزی‌ها خس و خاشاکی بیش نیستند)، و انهم لنا لغائظون، و آنها ما را به خشم می‌آورند، و انا لجمیع حاذرون، و ما همگی در آماده‌باش به سر می‌بریم، فاخرجناهم من جنات و عیون، پس خداوند آنان را از باغ‌ها و چشمه‌سارها بیرون کرد، و کنوز و مقام کریم، و از گنج‌ها و از جایگاه دلپسند.

برای من این در کنار هم قرار دادن واقعیت امروز و ارجاع به آیاتی از قرآن در یک بیانیه سیاسی واقعا دل انگیزه و فکر می کنم بهترین و موثر ترین مبارزه با سیستم تنگ اندیشی قدرتمند اما پوشالی و بی هدفیه که داره مثل یه بختک سایه شومشو همه جا پهن می کنه غافل از این که این سایه برای زندگی من و ما فقط حکم غباری رو داره که اگر اهل تفکر باشیم می تونیم با لبه آستین پاکش کنیم و واقعیت ها رو اون طور که هست به همون زیبایی و جبروت باز بینی کنیم ... و مبارزه یعنی همین حتی اگر به خاطر مادر بودن و معذوراتی از این دست نتونی فریادتو توی خیابون بکشی مبارزه یعنی میدان وجدانتو فراخ کنی برای ادراک زیبایی و طرد زشتی ها ...: در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن که در میدان وجدان‌های مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است...

 

[ساعت ۰۵:۱۶ ]   ...(۲)

۱۳ آذر ۱۳۸۸
اپرای امروز های من

۱-زمان واقعا برام حکم ماهی لغزنده ای رو پیدا کرده که از دستم سر می خوره ... ماهی رنگی قشنگی که نقشی از زندگی رو با فلسای ریز و درشت نقره ای رنگ و مسی رنگ روش نقر کردن ... کاش تنگ بلورینی داشتم که ماهی عمرمو توش بندازم و این جور برای نگه داشتنش توی مشتم به در و دیوار زندگی پر مشغله ام نکوبم ... دلم برای فراغ بال دو سه سال قبلم تنگ میشه گاهی ... فقط گاهی ... تمام صبح تا بعد از ظهرو با کارن می گذرونم دلم می خواد در دسترسش باشم . همراه لحظه لحظه قد کشیدناش ... اول لگو بازی بعد کتاب بعد نقاشی بعد بازی های من درآوردی که می دونم حسابی دوستشون داره بعد گوش دادن به سی دی مورد علاقه اش و دست زدن گاهی وب گردی برای پیدا کردن عکس های تازه ای از آمبولانس ها و ماشین های آتش نشانی و پلیس که نمی دونم به خاطر اون چراغ گردون یا اون آژیر ملیحش اینقدر مورد توجه کارنه یا فلسفه پیچیده تری داره و بعد هم کمک به من برای پختن غذا مخصوصا اگه غذا کباب یا کتلت باشه با اون دستای کوچولوش برام قالب می گیره ... لحظه های با هم بودن ما توامه با شوخی های قشنگش خنده های کودکانه اش و امیدواری من به این که بتونم سهم ناچیزی در خوب بودنش داشته باشم ...نمی دونم این بیش از حد در دسترس بودن خوبه یا بد . احساسم مثبته و لذت می برم اما گاهی فکر می کنم ... بماند

۲-هر روز قرآن می خونم بعد از بیست و هشت سال زندگی توی سیستمی کاملا ایدءولوژیک تازه به این نتیجه رسیدم که قرآن کتابیه که باید با ترجمه خودنه بشه مثل هر کتاب خوندنی دیگه ای و راستی که خوندنیه ... مثل یه قصه ... مثل کتاب های دلکشی که این روزا سرمستم می کنه خوندنشون مثل اوپانیشاد ها که پر از تمثیله و تشبیه و معنا ... وای که چقدر مسحور این واژه هام و چقدر مشتاق باریدن ... چرا عقیم شده این روح خسته من ؟ چرا نمی بارم و سبک نمی کنم این بار سنگینو ؟

۳-باز هم سفارشی برای برنامه رادیویی گرفتم.تجربه قشنگیه نوشتن برای رادیو مخصوصا اگر هر از گاه باشه ... نوشتن درباره غدیر خم به سبک اپرا لذت تازه این روزها و شب های منه ... مستم می کنه ... و چنته من فقط از این جور حس هاست که پر و خالی میشه و کیفورم می کنه

۴-کودکی به دنیا اومده که چشماش معصومیت همه بچه های دنیا رو داره ... فرنیک ... اسمشم مثل زندگیش بزرگه ... فرنیک زاده روزهای پر مخاطره ماست . زاده روزهای دست و پا زدن های ما ... زاده روزهایی که به نظر من دانشجوی تاریخ نقطه عطف دوباره این طومار بلنده که توی قهوه خونه دلمون و حافظمون به کرات نقالیش می کنیم و نقشی از خوب و بدشو روی پرده درویشی با اون عصار گره دار قلندری نشون می دیم و تلخ می خندیم ... کجاست فردوسی زمان ما ؟ فرنیک قشنگ ما دستی رو برای تکون دادن گهواره اش کم داره اما من مطمئنم مادری مثل فرنوش این خالی رو پر از رنگ سبز می کنه سبز یشمی ... مثل چمنزار ... مثل رویاها

۵-چقدر حرف توی دلمه ... چقدر زمان کمه ... عهد کرده بودم امروز تا صفحه صدم اخلاق پروتستانی وبرو بخونم که نشد ... اومدم اینجا پشت این میز چوبی دوست داشتنی تا بگم که هستم و ثبت کنم زندگیمو توی قاب این صفحه تاریخی ... این روزها به شتاب می گذرن . فردا طعم بهتری داره یعنی ؟

 

[ساعت ۰۷:۳۹ ]   ...(۴)

۱۰ آذر ۱۳۸۸
شطح نو و غبار زندگی

چهل سال آرزوی دیدار مکه داشتم برای مادرم / مادرم برای من / نمی شد / عاقبت / مکه به دیدار مادرم آمد / در بال پروانه ای که بر گرد سرش نرم می چرخید ...

شعر نیست ... قطاری از واژه های زیباست که مثل طیفی از رنگ ها در هم می تنند ... جاری می شوند ... مثل رود . مثل شرابه های خستگی ... حباب روزمرگی هایم می ترکد ... چینی بند زده دلم ترک می خورد ... این نوشته هارا دوست دارم . روح می دمد انگار . خاکسترمی کندم . و باد مرا می برد با خودش ... و شاید باز از تل این همه خاکستر زندگی ای سر بر کشد ...مثل ققنوس . جایی می خواندم که ققنوس نماد باز زنده سازی ست در نقاشی چینی ها و ایرانیان برای آن معادلی دارند به نام سیمرغ ... ابهت سیمرغ انگار بیشتر است ... مخصوصا اگر یاد داستان طیور عطار بیفتی و آن سیر آفاق و انفس معروف آن سی مرغ دوست داشتنی ... دلم تنگ است . شماس خراسانی با من حرف می زند . پرده توری تنهایی ام را پس می زند تا برگ ریزان پاییز را ببینم . وزش باد را ... رقص برگ های کبود و عنابی ... و ضربآهنگ دویدنهای کودکی بدون بالا پوش ... سوز برف از لای درز پنجره ها گونه هایم را می بوسد و من مسحور آن پنجره های مربعی شکل خموده ای می شوم که هیچ چراغی نورشان نداده است . خانه هایی آجری که مرا یاد فیلم های کیشلوفسکی و خانه های سازمانی عریض و طویلی می اندازد که بچگی ام را در میانشان گذراندم و تا همین چند وقت پیش در میانشان بودم خانه هایی که هم راحت اند و هم تو را به بند خودشان می کشند و کوه را هم می بینم از س این خانه ها و پرهیب زندگی را پشت بند این همه تنفر از بودن این همه خستگی و بطالت ... این روزها چقدر زیاد دلم می گیرد و چقدر بیشتر از قبل گریه می کنم ... گریه هم دیگر سبکم نمی کند اما شادم ... اسم کتاب شطح نوست ... سخنان شماس خراسانی عارف قرن هیچدهم ... حرف هایی از هیچستانی دور ... کتاب را بو می کشم ... آلاچیق عارف  را هم می بینم بر فراز بلندی های خراسان شمالی ... و نمایی اززندگی اش را - همان زندگی ای که مسیح در مقدمه کتاب وصف می کند و به رویاها می ماند - میان بوته های گوجه فرنگی توی ذهنم قاب می گیرم ... قابی از خاتم ... قابی از منبت ... قاب را می زنم به سینه دیوار دلتنگی هام ... اون قطعه اول منو به یاد پیرزنی می ندازه که یک هفته است بهش فکر می کنم  تقلا می کنم نقشی از چین و چروک صورتش رو روی بوم ذهنم بپاشم . پیرزنی از تاریخ . ردپایی از مردم . رد پایی که فکرتو به تله خودش میندازه و مستت می کنه : ماجرا ماجرای رویارویی پیرزنیه با الازهر که بهلول روزگار صفاریان بوده و قصه اش مفصل توی کتاب تاریخ سیستان صفحه ۲۷۰ هست یرزنی رنجور با پسری در بند که باری روی دوش داره باری از پژند که یک جور سبزی کوهیه که با هاش آش می پزند ... غبار زندگی رومیشه توی این صفحه از کتاب دید که روی واژه ها نشسته . مثل خواب های این چند شب من سیاه و سفید اما شیرین ...

ماهی یی باش لرزان / در تشتی آب / تا شوق مرگ را هر لحظه به چشم هراسان عابران پرتاب کنی در میدان تجریش ...

اینم یه قطعه دیگه از این عارف شطح گو که هنوز هم نمی دونم واقعا مردی از کوهستان های شمال خراسانه یا شخصیت مجازی و خیالی هیوا مسیح ...

و خراسان و شمال خراسان این روزها عجیب دنیای رویایی منو بزک کرده ... کرمانج ها و سه خشتی ها ... و این هم مقاله ای که در پست قبل درباره اش گفته بودم ... مقاله ای از دکتر پاپلی درباره مسکن کرمانج ها ...

 

[ساعت ۰۴:۴۱ ]   ...(۱)

۰۶ آذر ۱۳۸۸
به یاد روزنامه شرق و برای احمدزید آبادی

۱-خوب یادم نیست چه سالی بود سالی که بنا بر یک تصادف پایم به روزنامه شرق باز شد نه اینکه برام مهم نبوده اما خب اون قدر توی این سال های رفته اتفاقات ریز و درشتو بدون تاریخ و زمان دقیق به صندوقچه ذهنم سپردم که ... اولین متن های تاریخیمو توی ملاقاتی با سام فرزانه تحویل روزنامه شرق دادم و بعد از یک هفته دیدم توی قاب صفحه تاریخ روزنامه رد پایی از واژه های منه ... اعتراف می کنم دیدن اون صفحه روزنامه ای توی قاب مونیتور کامپیوترم جدا لذت بخش بود اون روزا وقتی پشت میزم می نشستم می تونستم اون یه رج چنار قشنگ مشرف به اتوبانو هم ببینم ... حس خوبی داشتم فکر می کردم اینکه بتونم توی صفحه تاریخ یکی از بهترین روزنامه های زمان خودم مطلب بنویسم واقعا خواستنیه و همین اشتیاق زمینه ای شد برای آشنایی نزدیک من با مردی که امروز اسمش سر زبون خیلی از ماهاست یا دست کم گاهی پشت بند روزمرگی بهش فکر می کنیم به خانواده اش به سه تا بچه اش ... مردی به نام احمد زید آبادی ... پیش از اون ملاقات هم می شناختمش زید آبادی نازنین ما ید طولایی در زندان رفتن و حبس کشیدن داره یادمه توی دفترچه خاطراتم درباره اش کلی نوشته بودم شنیده بودم توی سلول زندان نهج البلاغه می خونده و با همین یه کتاب سر می کرده اون روزا برام حکم یه قهرمانو داشت کسی که بتونه تاب بیاره زندانو واقعا ... نمی دونم ... خلاصه واقعا خوشحال بودم که مسوولیت این صفحه با زید آبادیه هر چند که خودش خیلی بند و بستی با تاریخ نداشت و بعد از مدتی هم صفحه رو تحویل دیگران داد . در اولین ملاقات فهمیدم که از غرور خبری نیست فوق العاده ساده و صمیمی بود . ساعتی با هم درباره باید و نباید های صفحه نوپای تاریخ روزنامه حرف زدیم و از اون به بعدبه ندرت ضرورتی پیش میومد که ببینمش تا اون بعد از ظهر فکر کنم پاییزی که منو به صفحه اجتماعی روزنامه معرفی کرد همکاری من با این صفحه تداومی نداشت شاید چون من جلد صفحه تاریخ شده بودم اما همراهی زیدآبادی با من توی راهروهای روزنامه شرق دفتر خیابون الوند هنوز هم توی ذهنمه ... همکاری با زید آبادی همکاری نسبتا خوبی بود . فرصتی نشد که چیز زیادی ازش در روزنامه نگاری یاد بگیرم اما متانتش به یاد موندنیه و وقتی که برای خوندن مطالب میذاشت ... توی بحبوحه روزهایی که دادگاه های فرمایشی پخش می شد چهره نستوهی داشت زید آبادی توی قاب تلویزیون ... با چشم هایی که حرف می زدند حرف ؟ نه ... فریاد می کشیدند . وقتی حکمی رو که براش بریدن شنیدم چیزی توی دلم لرزید . یاد اون تابلوی طرح قدیمی روی چوب افتادم که به رسم عیدانه براش خریدم و نبود توی دفتر روزنامه که دو دستی تقدیمش کنم و مجبور شدم با یه یادداشت کوچیک گرو بذارم پیش منشی روزنامه ... تبعید به گناباد منو یاد اون تابلوی چوبی ترک خورده می ندازه که روش طرحی از یه میناتور بود مینیاتوری که برشی بود از زندگی ... زید آبادی رو برای یک عمر از نوشتن محروم کردند ! ممکنه بتونن تصویری از زندگی زید آبادی و زید آبادی ها رو روی تکه ای چوبی نقر کنن اما قادر نخواهند بود زندگی رو از مینیاتور لحظه های زندگیشون بگیرن ...

 

[ساعت ۱۰:۱۹ ]   ...(۵)

۰۳ آذر ۱۳۸۸
بعد از مدت ها من به روزم

۱- این کوه ها کوه های ما نیست / ارسی کوهسار ما سبز سبز بود و کبک هایش زیباترین آواز را می خواندند ...چشم هایم را می بندم . دشت را می بینم . فراخ . و خانه هایی نعلی شکل و درختان ارسی و بوی خاک ... با سه خشتی ها زندگی می کنم ... کوتاه اما پراز ملودی ... گوش می کنم . نوایی از دوردست ... به زمزمه می ماند ... مثل لالایی ... مست می شوم ... کنده می شوم . از دغدغه های ریز و درشت زندگی . دلشوره هایم می خوابد . این سه خشتی ها را طایفه ای ازکرد ها می سروده اند ... در گذر زمان ... گاهی حتی دختری به نام مریم سه خشتی هایی سروده دلچسب ... این بار راوی یک زن است ... زنی آمده از دوردست ها ... با صورتی که میان رنگ هایی از طبیعتی فراخ قاب گرفته است ... بخشی از تاریخ مردم را لابلای این سروده های مهجور پیدا می کنم . نبضی که اینجا می تپد ... پژواکی ار تاریخ و زمانه ... اسمشان کرمانج است ... کرمانج ها کردان شمال خراسانند . شاه عباس و نادر کوچشان داده اند برای پاسداری از مرز های شمال شرقی ... زیستند و ماندند و سرودند . بعدها مقاله ای از دکتر پاپلی درباره خانه هایشان و بریده ای از زندگی شان پیدا کردم ... اتصال دیگری بود لذت بخش ... سه خشتی ها خواندن دارد هیوا مسیح جمع آوری شان کرده دلنشین مخصوصا برای آنها که دنبال رد پای مردم اند در میان نوشته های رسمی و خشک ... خشک ... خشک ... خشکیده ...

۲-سر در گمم . راهم را گم و پیدا می کنم . عقب آرامش می گردم . سرم توی لاک خودمه . برای خواندن توتم و تابو یک هفته وقت گذاشتم . کند تر از قبل می خوانم و سخت تر از قبل می نویسم . ذهنم انباشتی از نگفته هاست . تردید دارم . دودلم ... مثل پاندول ساعت ... معلق ... رها ... گاهی شاد و گاهی سراسیمه ... تا ئوت چینگ می خوانم ... کلمات با من حرف می زنند . حال می کنم . عطش دارم . سیرابم می کند . برای لحظاتی . برای چند روز . تصمیم های بزرگ می گیرم . به رها کردن درس و دانشگاه فکر می کنم و مطالعه برای دل خودم . کنده شدن از هر چیز دگمی که در اطرافم هست . نظم بردار نیستم انگار . چارچوب ها را دوست ندارم . دلم می خواهد کار خودم را کنم و رها کنمش ... راه آرامش ... راه تائو : کاسه خود را بیش از اندازه پر کنید لبریز می شود / چاقوی خود را بیش از حد تیز کنید کند می شود / به دنبال تایید دیگران باشید برده آنهاخواهید بود / کار خود را انجام دهید . این تنها راه آرامش یافتن است ...

۳-در پی مردمم . گاهی از تاریخ کنده می شوم . یاد حرف دکتر شریعتی می افتم که می گفت از سه تا ت بدم می آیدو دوتایشان تاریخ بود و تقی زاده که این دومی هم با تاریخ بند و بست داشت . ساختار شکن شده ام . می گویم تاریخ نگاری گستره ای دارد فراخ ... نامتناهی ... می شوم وصله ناجور کلاس . تاریخ نگاری تعریف دارد . من اما طغیان می کنم . طغیانی به بیش از ده سال زندگی کردن با تاریخ . جسته و گریخته . گاه بی هدف . گاه سرسپرده . به دنبال گفتما مغلوبم . مغول می خوانم . جهانگشا به اندازه تائو به دلم می نشیند . آنجا که از مردم روایت می کند و از مغلوب . رواینی از کرنش اما کرنشی مغرورانه . افسانه های بلوچ را می خوانم . قهرمانی دارند به اسم همل . چه رزمی می کند . و چرا در این تاریخ مردم نوشت قهرمانان شکست می خورند ؟ دوستشان دارم . و آیا راهی که می رم به تاریخ می یوندن باز . راهی برای جستجوی آنهایی که در تاریخ مدرسه و دانشگاه ندیده گرفته شده اند ...

۴-کارن بهترین بهانه برای خندیدنه . مگه میشه اون ریز خندیدنای قشنگشو ببینی و تو هم مثل خودش ریسه نری از خنده ؟ کوچولوی نازنین من حسابی اهل شوخی کردن شده . با همون زبون خودش باهامون شوخی می کنه و خودش قبل از ما دست کوچولوشو می گیره جلوی دهنش و ریز می خنده . بیشتر شوخی هاش درباره محموده . دستمون می ندازه و هرکسی رو که اندک شباهتی به جناب احمدی نژاد داره میگه محموده و وقتی می گیم کدوم محمود دستشو مشت می کنه که یعنی همونی که این مدت این همه بلوا به پا کرده ... پسرک دوست داشتنی من حسابی بزرگ شده . نقاشی کردنش بهتر شده . چرخ ماشیناشو می کشه دو تا گردی کوچولو و حتا دود اگزوزشونو هم می کشه و میگه دود . براش دست می زنم . روزی هزار بار . همه هستی و امید من بهترین لحظاتمو می ساره . بهترین لحظاتی که حاضر نیستم با هیچ چیز دیگه ای توی این دنیا معاوضه اش کنم . کتابخون و با ادب . هر وقت چیزی رو می خواد و ازش می رسیم می خوای یا نه می گه خب و وقتی می گم بهتره به جای خب چی بگی با وقار کودکانه قشنگی سرشو ایین می یاره و چند بار میگه بله بله ... ای قربون اون ادبت برم . (ببخشید دیگه واقعا باید از ادبیات رسمی همیشگیم بیام بیرون این جور وقتا )

۵-باز هم سرگردان اینترنتم . به دنبال رد پای خضر. هر جایی از ایران رد پایی دارد . دلنشین است این سفر . از نوشهر تا بندعباس . از چابهار تا همدان. از دل مناسکی کهن تا قلب یک قدمگاه و زیارتگاه قدیمی ... دریاچه ای مواج . و تپه ماهورها . دلم سفر می خواهد . برای دیدن همه این رد پا ها ... دستمان خالیست . و فرصت ها کم . دانشجو بودن محدودم می کند و مطمئن نیستم اگر دانشجو نباشم باز هم به شکلی علمی دنبال این جور پژوهش ها باشم . راستی که زندگی کلافی گره خورده است وقتی نمی دانی چه می خواهی ... من چه می خواهم ؟ راستی من چه می خواهم ؟ و چقدر از عمرم به فکر کردن به این سوال فقط می گذرد بی آنکه کار مفیدی کنم ؟

۶-گفتنی ها زیاد است.از لویاتان خوانی گرفته تا تلاش برای نوشتن داستان و مبارزه با تردید ها و گرفتاری مجوز کتاب و هزار اتفاق دیگر که بماند برای ست های بعدی که امیدوارم تاخیری چند ماهه نداشته باشد ...

 

[ساعت ۱۶:۰۹ ]   ...(۲)

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است