صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۱۲۵۸
ديروز: ۸۹
اين ماه: ۳۳۲۹
از ابتدا: ۱۴۴۹۷۴۱


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۰۷ مهر ۱۳۹۵
داستایوفسکی

جنایت و مکافات را شروع کرده ام.این یعنی کارگاه من شروع شده است.اما از همان ابتدا حس کردم دلم می خواهد آثار اولیه داستایوفسکی را هم بخوانم.نوشته های او را در جوانی، با شور و حال انقلابی اش، به نظرم داستایوفسکی را نباید با نگاشته های فلسفی و مذهبی دوران پیری اش شناخت.دست کم یک نویسنده لازم است همه دوره های نویسندگی امثال داستایوفسکی را بشناسد چون نومیدکننده خواهد بود اگر خودت را در نخستین گام های نویسندگی با اعجاز رمان های بزرگی همچون جنایت و مکافات و غیره قیاس کنی.فعلا به عنوان قدم اول می خواهم خاطرات خانه اموات را بخوانم که به نظرم مطالعه اش یک جور پژوهش درباره تاریخ مردم در ادبیات روس هم هست.در واقع با یک تیر دو نشان زده ام هم اثری ادبی خوانده ام و هم به آنچه در مطالعات تاریخی ام درباره اش دغدغه دارم اندیشیده ام.

[ساعت ۰۸:۱۲ ]  

۰۳ مهر ۱۳۹۵
کارگاه داستان نویسی

درباره نوشتن هایم گپ می زنم، با دوستانم، آنها که نوشته هایم را برایشان می خوانم و می فرستم، درباره داستان هایم که این روزها بیش از تاریخ و آکادمی و تحصیلاتم برایم مهم است.نتایج گفتگوها متفاوت است.یکی می گوید چه چیز بهتر از خلق &دمی، توصیف درونیاتی، روایت جانی، آن یکی می گوید برو موضوعات کلان و بزرگ را پیدا کن و نتیجه یکی از گفتگوها هم آن شد که ننویس! یک نتیجه گیری تلخ برای من که هر روزم را با نوشتن آغاز می کنم.اما صادقانه می گویم این نتیجه گیری را با جان و دل بر چشم می گذارم.می نویسم اما نوشتن اولویتم نخواهد بود بلکه خواندن را قبل از هر چیز و البته با نگاه یک نویسنده که آرزو دارد چیزی در خور بیافریند، برخواهم گزید.اصلا برای خودم یک کارگاه داستان نویسی ترتیب می دهم و چند ترم پشت سر هم فقط می خوانم و می خوانم و می خوانم.با ادبیات روس هم شروع می کنم و با همان داستایوفسکی که رفیقم برایم مثال زد، برادران کارامازوف، جن زدگان و جنایت و مکافات را می گذارم رو، می خوانم تا به جهان بینی خودم برسم.فکر می کنم چهل سالگی سال نویسندگی من خواهد بود پس پنج سال بی وقفه می خوانم.دروغ نمی گویم نمی توانم ننویسم چون می میرم پس همچنان می نویسم اما آنچه برایم مهم است خواندن است.من همه این بلوغ و امید و نشاط را از گفتگو با دوستانم دارم، آنها که فکر و جانشان را می ستایم و مهربان اند و البته این آخرین نتیجه گیری سازنده را از رفیقی دارم که مهربانانه نقدم می کند.میترسد مبادا ناراحت شوم اما من به نقدهای او محتاجم.نقدهای او آینده مرا میسازد.سخت است که در سی و پنج سالگی هنوز دنبال ساختن آینده ات باشی اما خوب است که بیدار شده ام.خوشحالم خیلی خوشحال ...

[ساعت ۰۷:۴۶ ]  

۳۱ شهريور ۱۳۹۵
پیکان آلبالویی ۲

تا قبل از آنکه بابا پیکان آلبالویی را بخرد، با موتور گازی عمو شاهین می رفتیم دیدن عمو داوود.در تمام مسیر بادی که از کوهستان زیبای البرز می وزید، محکم به صورتم می خورد، من تماشای البرز را از دوردست دوست داشتم، و پهلوهای بابا را که اصلا گوشتالو نبود چنگ می زدم تا مبادا تعادلم را از دست بدهم و بیفتم.کمی هم می ترسیدم چپه کنیم چون بابا اصلا خوب نمی راند، گاه و بیگاه پاهایش به زمین ساییده میشد و خیلی هم ناجور ترمز می گرفت، جوری که بینی ام محکم به استخوان ستون فقراتش می خورد، سخت درد می گرفت و وقتی عمو داوود به شوخی نوکش را می بوسید، گز گز می کرد. برای همین ها بود که خدا خدا می کردم عمو شاهین دفعه بعد موتورش راگذاشته باشد عقب وانت مزدای آبی نفتی اش و رفته باشد یزد به باغ انارش سر بزند.عمو شاهین رفیق گرمابه و گلستان بابا بود، با هم یک مدرسه می رفتند و در یک باشگاه فوتبال بازی می کردند، کلی با هم خاطره داشتند حتی زن و بچه هایشان هم با هم ایاق شده بودند. گاهی همه با هم می رفتیم باغ امامه پدربزرگ و به درختان گردو و توت تاب می بستیم، بازی می کردیم، جوجه کباب درست می کردیم و می رقصیدیم. عمو شاهین سالها به عنوان معلم در یزد زندگی می کرد و موتور را هم برای عبور و مرور در کوچه های آشتی کنان و پیچ در پیچ همانجا خریده بود و بعد از بازگشت به تهران هر وقت بابا کاری داشت می رفتیم در خانه عمو شاهین در عودلاجان که بزرگ بود و طارمی های قشنگی داشت، ته یک کوچه بن بست با خانه هایی که از دیوارهایشان، تاک ها شره کرده بودند.او همیشه خودش در را باز می کرد، لبخند میزد، مرا بغل می کرد و جور رمزی خاصی با بابا دست میداد و بعد به عادت همیشگی، سوییچ چرک موتور را دو دستی جلوی بابا می گرفت و من به سر طاسش که یک کورک بزرگ و متورم داشت نگاه می کردم، و به چند رج موهای نازکش که باد می رقصاند، مثل موی تازه رسته نوزادها.از همان روزها خیلی دوست داشتم بابا زودتر یک ماشین بخرد متالیک، قشنگ تا من دیگر برای اینکه بغل عمو داوود بروم، مجبور نباشم ترک موتور بنشینم و بوی دود را به گلویم بفرستم و مکرر سرفه کنم. ادامه دارد ...

[ساعت ۱۳:۵۵ ]  

شکوه تنهایی

در برخی نبودن ها نیرویی نیست، شوری نیست، اصلا متوجه شکوه تنهایی ات نمی شوی، اما برخی نبودن ها جادو می کنند.تنهایی ات مثل پرنده ای افسانه ای بال می گیرد.در این تنهایی خلق می کنی، دنبال جهان درونت می روی، خود راستینت را می بینی، مجذوب خودت میشوی، حال خوب پیدا می کنی و فکر می کنی وای چقدر در درونت، در این تنهایی شورانگیزت حس و حال خوب بر هم انباشته بودی و کشف نکرده بودی اش ... چه خوب که جهان خالیست گاهی

[ساعت ۰۲:۱۸ ]  

۳۰ شهريور ۱۳۹۵
پژوهشی درباره رواداری مغولان

مطلع پژوهشم را امروز سر و سامان دادم. این آغاز را خیلی دوست دارم چون به آنچه در تاریخ دغدغه جان و درونم است، نزدیک است: دراویشی که می توانسته اند در حال خلسه، به شکل پرندگانی سپید بال در آسمان پرواز کنند، یا صوفی پر شور و جذبه ای که با سربندی مزین به دو شاخ نمادین، بر شترمرغی سوار است و در کوی و برزن می چرخد در حالی که شترمرغ اندکی از زمین بر خاسته و در حال پر گشودن است، این دو پاره گفتار کوتاه، با همه داستانوارگی خود، تکه هایی از روایت هایی است افسانه ای که نویسندگان و راویان آنها کوشیده اند تاثیرات جهان بینی، دانش و کرامات شمنیسم را – به عنوان آیینی که به صراحت خود را واجد نمادهای فرازمینی می نمایاند - بر تصوف اسلامی سده های میانه در آسیای مرکزی - به ویژه در میان دراویش پیرو احمد یسوی و همچنین بعدها صوفیان بکتاشی- بازگو کنند؛ شمنیسم آیین نمادین و پر جذبه مغولانی بوده است که در روایت های تاریخی، بیش از آنکه با دین و آیینشان معرفی شوند به عنوان فرماندهانی تصویر شده اند که فارغ از هر تعصب و آیینی، پس از ثبات در حاکمیت خود، در برابر دین و آیین زیردستان، تسامح و تساهل پیشه کرده اند. کوشش محققانی را که بر ارتباط میان شمنیسم و تصوف تاکیده ورزیده اند، نیز می توان در همین راستا تعبیر و تفسیر کرد. درباره درستی چنین مدعاهایی به صراحت نمی توان اظهار نظر کرد. روشن است عوامل مختلفی در شکل گیری تصوف مردمی در میان ترکان آناطولی مطرح است که در آن میان در مکتوبات به روشنی سخنی از شمنیسم به میان نیامده است. اما برخی داده ها نشان می دهد که در میان ادبیات عامیانه متصوفه ترک و برخی مکتوبات کهن ترکی – مغولی، پیوند های دیرینه ای وجود دارد. از جمله می توان به وجود متنی به نام اوغوزنامه اشاره کرد که خواجه رشید الدین فضل الله همدانی بزرگ ترین مورخ عصر ایلخانی نیز بخش هایی از آن را در اثر خود روایت کرده است. تکه هایی از این اوغوز نامه که به قبچاقیان و مغولان منسوب است، از متن مفصل اصلی جدا شده اند و بعدها تحت عنوان دده قورقود، که یکی از محبوب ترین حماسه های عامیانه ترکان است، و همچنین منقبه اوغوز که پایه بسیاری از روایت های حماسی عامیانه ترکان درباره متوفه خود بوده است و با بربط و با ذوقی عامیانه ترنم می شده است، به ادبیات عامیانه محبوب در میان متصوفه مردمی منتقل شده اند.با نیم نگاهی به آنچه از ادبیات و جهان بینی مغولان و شمن های مغولی روایت شده است، می توان دریافت که برخی نماد های زبان عامیانه ترکان در این روایت های ساده انسانی، به نوعی بازنمایی بخش هایی از زندگی آیینی، منش و هویت مغولان کهن است. در این روایت ها، طبیعت، پرندگان، صحرا، زندگی چادرنشینی، تپه های مه گرفته و نمادهای دیگری از زندگی و استغراق در طبیعت به چشم می خورد چنان که همه این موارد از مشخصات آیینی شمن ها و مغولان در روزگاران پیشین است و بعدها همین روایات از سوی آوازه خونان ساغو – مرثیه خوان و شاعران درویشی که تبلیغات دینی می کرده اند به شکل دهان به دهان به متصوفه به میراث رسیده اند. این ادبیان عامیانه برای توده های مردم همواره جذاب بوده است،، آنها بخشی از جان خود را در این روایت ها باز می شناخته اند، چادر مویین خود را در دشت، پرندگان آبی، اردک ها و غاز ها را که نوید رهایی و فراغ بال بوده اند، و نبرد با طبیعت، شوق و جذبه خرق عادات و فراتر از رفتن از محدودیت های انسانی. و به نظر می رسد به همین دلیل است که شماری از محققان، فراتر از این بر این باورند که بسیاری از خرق عادات و افسانه هایی که در تذکره الاولیاء عطار به صوفیان نسبت داده شده نیز بی ارتباط با خصلت های جادوگری، معجزه سازی، قوای فراانسانی شمن ها و به طور کلی اندیشه های رهاننده شمنیسم نیست، از جمله صعودها، پرواز های جادویی، درمانگری ها و معجزات دیگر که به روشنی توصیفاتی را از حیات معنوی رهبران شمنیسم فرا یاد می آورد، توصیفاتی که در آن شمن از فراز پلکان نمادین درخت مقدس غان بالا می رود تا به آسمان صعود کند، غان نماد درخت عالم، و پله ها نماد آسمان های متعددی هستند که شمن از طریق آنها باید در سفر خلسه آمیزش به بالاترین آسمان راه یابد. ادامه دارد ...

[ساعت ۰۵:۵۲ ]  

۲۹ شهريور ۱۳۹۵


نشستیم توی پارک، صبح زود، زیر آلاچیق، عدسی پخته بودم.قرارهای صبحانمو توی پارک خیلی دوست داشتم.خنکای صبح تابستان، وقتی نیکان خوابه.تو یکی از همون صبح ها بودیم.داشتیم درباره سوژه های داستان هام، و ارتباطش با تحصیلاتم حرف می زدیم.میگفت بنشین و داستانی بنویس درباره پیامبر، در غرب کلی روایت داستانی به روز درباره مسیح هست و در میان ما داستانی درباره محمد نیست یا اگر باشد شکل روایت رسمی و تکراری است.یا مثلا بنشین درباره چهره های کمتر شناخته شده روایت های مذهبی بنویس.راهت را اینجور پیدا کناین قبیل توصیه ها را برای هدفمندکردن نوشته های داستان وارم، استادم دکتر ولوی هم می کرد که چرا روایت داستانی زندگی پیامبر و امامان را نمی نویسی؟با تحلیل عالمانه یک تاریخ پژوه، یک دانشگاهی...این توصیه ها را دوست دارم اما دلم پیش روایت های ساده ام از زنانگی، روزمرگی، عشق، اندوه و شادی است.آن روایت های کوچک که بخشی از جهان و جان خودم را هم روایت می کند.نمی دانم روزی خواهد آمد که نه در مقام زنی ساده که از کودکی می نویسد، بلکه از نگاه یک دانش آموخته تاریخ داستان بنویسم؟

[ساعت ۰۳:۵۵ ]  

۲۸ شهريور ۱۳۹۵
تکون بخور ...

شروع کرد به بد و بیراه گفتن به من.رفیقمه اما محبتش این شکلیه.گفتم آخه چرا این حرفها رو بهم زدی؟گفت برای اینکه تکونت بدم و بگم اعتماد به نفس داشته باش.خودتو باورکن.چیزهایی که در وجودت جمع شده رو ببین.حرفهاش گزنده بود.دردم گفته بود اما نتیجه گیریش دلنشین بود.تکونم داد.غم به دلم ریخت و غم هایی رو روفت.زندگی بدون رفاقت چقدر زمهریره.چقدر ساکت و بیروحه...

[ساعت ۱۳:۰۴ ]  

۲۶ شهريور ۱۳۹۵
پیکان آلبالویی

از پنجاه و چهار سال زندگی سگی، فقط دو، سه سالش را خوب به یاد دارم.انگار مثل صفحه آپارات روی دیوار طبله کرده سربخورد. مدام، هر روز.یکی از مهم ترین هایش سال پنجاه شمسی بود.من هفت سال تمام داشتم.موهایم طلایی بود و مادرم برایم یکسره هایی می بافت که روی هر دو کتفم دکمه می خورد، درست شبیه چیزی که برای برادر سه ساله ام، وحید، می بافت.شب هایی که مامان سبد کلاف هایش را کنار ران پایش روی فرش لاکی می گذاشت و میل میزد، شب های قشنگی بود.من منتظر بودم به جز جلیقه های پیچ باف و کلاه های پشمی برای بابا که سوزنبان قطلر بود و سیاه زمستان وسط شب در دل کویر نگهبانی قطارها را می داد، چیزهایی هم برای من ببافد.تنم کند و لپ هایم را سفت ببوسد.خودش که نمیگفت بیا ببوسمت، میگفت محمد بیا ماچت کنم.هنوز هم همین را می گوید.هر وقت میروم منیریه ببینمش، با همان پادرد همیشگی که دیگر جزئی از شخصیتش شده، مثل پیرهن های گل من گلی توردوزی شده اش، لخ لخ دمپایی هایش را می کشد روی موزاییک های لق و لوق حیاط و بعد یک جا لب حوض می ایستد و میگوید: محمد بیا ماچت کنم.خانه پدری، امیرآباد بود و وقتی پدر به رحمت خدا رفت، با اینکه خانه به نام مامان بود، خودش خواست بفروشیمش، هر کداممان سهممان را برداریم و برای او یک خانه اجاره کنیم.جاهای خوب تهران نشد اجاره کنیم و ناچار مامان رفت منیریه.خیلی زود هم به آن محله های قدیمی شلوغ و غمبار عادت کرد.یا این جور وانمود کرد.من آپارتمانی در خیابان ظفر و وحید در حوالی یوسف آباد خریدیم.مامان برکت زندگی مان بود. از قدیم، از بچگی، خیلی هم خوشگل بود، موهایش خداداد بلوند بود و صورتش گرد و سفید، موهایش تا کمرش می رسید و نی نی چشم هایش همیشه می خندید.لباس های قشنگ و شیک می پوشید و خیاطی اش هم خیلی خوب بود. مامان از معدود آدم هایی است که زمان عوضش نکرده است.خوب مانده.صورتش را نمی گویم، دلش را می گویم. داشتم سال پنجاه شمسی را می گفتم .بابا در آن سال یک پیکان جوانان دولوکس آلبالویی رنگ خرید که خیلی خوش دست و قشنگ بود.آن وقت ها همه پیکان نداشتند آن هم آلبالویی، آن هم با یراق های نقره ای بر بدن و رینگ های دورسفید و قالپاق های براق.درست همان سال بود که عمو داوود را به تیر بستند.در سالهایی که فراری بود، در زیرزمین عمارت دو اشکوبه قشنگی در خیابان قوام پناه گرفته بود. گاهی بابا مرا به دیدنش میبرد. عمو ته یک زیر زمین با طاق های ضربی، زیر ریسه های انگور و سیر، کنار یک رادیو ترانزیستوری و یک قاب عکس قدیمی بزرگ نشسته بود و به سیگارش پک می زد.مرا که می دید می جهید و ذوق زده می آمد بغلم می کرد و هر بار با اینکه نهایتا دو هفته از آخرین دیدارمان می گذشت می گفت به به محمد چه مرد شدی تو، ببینم سیبیلت درنیومده؟می گفتند اگر دستگیرش کنند سرش بالای دار است.من فکر می کردم سرش را می خواهند به جای نقش فرش، بگذارند بالای دارقالی بی بی.بی بی فقط قالی لچک و ترنج می بافت.خیال می کردم پس دیگر نقش قالی بی بی عوض میشود، میشود صورت عمو داوود با لپ های چال افتاده و سالک کوچکی زیر چشم راست و چشم هایی نافذ و لب هایی که می خندند.اما عمو داوود نقش فرش نشد، ایستاد سینه دیوار و سربازها به قلب و شقیقه ها و کتف و شانه هایش شلیک کردند.همان شانه هایی که پاهایم را از فرازشان آویزان می کردم و همه غروب های خنک تابستان قلمدوش عمو میشدم و او هم تمام راه خانه تا پاتوق چرخ و فلکی دوره گرد آواز می خواند، در آوازهایش حرفهای قشنگی بود.درباره کارگرها و پرولتاریا و این چیزها که در کودکی معنی شان را نمی فهمیدم. ادامه دارد

[ساعت ۰۷:۴۰ ]  

۲۵ شهريور ۱۳۹۵
مینیاتورها

امروز به شهرکتاب رفتیم.تهرانه و شعف شورمندانه شهرکتاب هاش.حال خوبش، پرسه گردی میون صدای زمزمه موسیقی و بوی کاغذ و کتاب... من مینیاتورها رو خریدم.یه سی دی موسیقی از صهبا امینی کیا که همسن خودمه و نوازنده و آهنگساز ایرانی مقیم سان فرانسیسکوست.کمی از موسیقیشو شنیدیم توی ماشین.حال خوبی داشت.بیصبرانه منتظرم بریم یزد و یک دل سیر سر صبر بشنومش چون مسحور توضیحات پشت کاورم که روایت موزیسین از چرایی نواختن هاش در این مجموعه است.

[ساعت ۱۲:۱۵ ]  

نیکان

این پست را برای پسر کوچکم می نویسم.برای نیکان که پر از شور زندگی است.کوچک و پر از شیطنت اما سرشاز از مهربانی.گاهی فکر می کنم این همه معصومیت چطور در وجود کوچک تو جمع شده است.وقتی همه چیز را باور می کنی و با نگاه خوشگلت درباره شان حرف میزنی... دیروز من و تو تجربه قشنگی با هم داشتیم.با مهر به همه گفتی ممنون تا دستت را بدهی دستم و برویم حیاط.تو برای بازیگوشی و خاک بازی و من برای معاشقه با پاییز که چه زیبا حیاط را فرش کرده بود.تو با چوب شیاری در خاک کندی و گفتی به سوی مسجد جامع می رود.ذهن کوچک تو سرشار از آن شهر معصوم و غمگین است چونان من که تکه ای از جانم آنجاست.آنجا غریب و تنهاییم اما گویی آن شهر ما را، با تمام حجم تنهایی مان به آغوش کشیده است.نرمای امن آن آغوش غمبار را دوست دارم. تو در حیاط کمکم کردی چند صحنه پاییزی برای عکس هایم با هم درست کنیم.دور و بر آن تلویزیون قدیمی و خرت و پرت های توی پارکینگ. بعد من به یاد شعف تو افتادم وقتی منظره ای زیبا می بینیم یا از کنار عمارتی قدیمی رد میشویم و تو با ذوق می گویی عکس، عکس بگیریم. و من چه خوشحال میشوم از نگاه زیبایی شناسانه کودکانه تو.دوستت دارم نیکان کوچک من

[ساعت ۰۱:۰۷ ]  

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است