| صفحه اول | معرفی کتاب | داستانها | تماس با من | RSS | |||||
۱۱ تير ۱۳۸۷
♦
ماجرای مادر شدن 1زیاد پیش آمده که پر از حرف شوم و نتوانم بنویسم ، حنجره ام پر از ملودی شود اما نتوانم بنوازم ، گلویم پر از بغض شود و نتوانم ببارم ... قصه ای که در این سه ماه و اندی به کرات تلنگرم زد و تنها پاسخ من سکوت بود که نمی دانستم از کجا شروع کنم قصه شادمانه مادر شدنم را ... قصه شادمانه ای که مشحون بود از غصه های زودرس ، دغدغه های کال ، بیم و امید های عجول ... هنوز هم باور نمی کنم پسر کوچولویی که روی تخت همین روبروی من خوابیده است ، پسرک من باشد . و من مادرش ! هنوز هم در شگفتی خلسه آور پدیده پیچیده ای هستم که ناگهان تو را از جایگاه دخترکی که هنوز هوای بچگی در سر دارد ، تبدیل به مادری می کند که تمام لحظه هایش را بیم و امید هایی پر می کند که به قرص چشم های معصوم کوچولویی بند است که به زحمت دو وجب قد دارد ...نمی خواهم این نوشته بازگویی روزهای رفته باشد با همه خرده ریز هایش . تولد کارن . روزهایی که به خاطر درد بخیه ها صندلی میز کامپیوتر را کنار تخت می گذاشتم تا نصفه شب برای بلند شدن و شیردادن به کارن دستم را قلابش کنم و کمتر درد بکشم ، روزهایی که کارن کوچولوی من آنقدر رنجور و تکیده بود که نمی دانستم کدام لباس را تنش کنم ، روزهایی که بغلش می زدیم و می بردیم فروشگاه لباس های بچه گانه و از اینکه فروشنده ها می گفتند اندازه پسرتان چیزی نداریم پکر می شدیم و متعجب ، روزهایی که ... نه خوب که فکرش را می کنم می بینم دلم می خواهد از همه آن روز ها بگویم و بنویسم شاید کمی سبک شوم . روز هایی که من و کارن به خاطر زردی بیمارستان بودیم بد ترین و تلخ ترین خاطره روزهای رفته است . شب اول هر کاری می کردم کارن زیر دستگاه طاقت نمی آورد از 12 شب که پذیرش شدیم تا 3 و نیم توی بغلم بود و شیر می خورد . هر بار که روی توری دستگاه می گذاشتمش تا مهتابی ها را روشن کنم و در را ببندم ضجه می زد و دوباره بغلش می زدم تمام شب را توی تاریک روشن راهرو های بخش اطفال راه می رفتم تا از پرستاری ، دکتری ، کسی طلب کمک کنم . اما هیچ کس عین خیالش نبود . بیمارستان به کویر لم یزرعی می مانست که توی فراخنایش تنهای تنهایی یا این تویی که به شبحی خیالی می مانی ، همه هستند ، همه را می بینی اما کسی تو را نمی بیند که چه جور دستپاچه و دلواپسی و بچه به بغل و رنگ پریده عقب راه نجات می گردی . حالا که فکرش را می کنم دلم نمی آید حس عجیب و غریب آن شب را بنویسم : آنقدر نگران بودم که فکر می کردم کارن هیچ جور زیر دستگاه نخواهد رفت و من از دستش می دهم ... ! این همه هراس ، این همه بد بینی از کجا می آمد ؟ شاید از روح همیشه پر دلهره ام ، روحی حساس و شکننده که در برابر تندباد ماجرای مادر شدن تن لرزه گرفته بود ... آن شب نقطه آغاز دلنگرانی های غلو شده مادرانه ام بود که تا زمان جاری ست و تا هستم خواهد تپید و ذره ذره روحم را خواهد سایید ... این که آنجا به خاطر ریز نقش بودن کارن چه حرف ها و طعنه هایی می شنیدم بماند گفتن ندارد آن غمگینی ها حالا که کارن کوچولوی من پسرک شادابی ست که با دیدنش شوق و عشق به آینده ای که دوست دارم درخشان باشد در رگ و پی ام می دود ... نمی دانم قرار است همه احساسات این روز های رفته را توی این پست بنویسم یا بهتر است موکولش کنم به روزهای دیگر ؟ وقتی زمان برای خودت بودن اندک باشد فکر می کنم راه دوم منطقی تر بنمایاند ... امیدوارم مخاطبانم را از دست نداده باشم به خاطر این کم کاری چند ماهه و بیش از آن امیدوارم نشاط نوشتن در این صفحه هنوز در عمق وجودم زنده باشد ... در اولین فرصت عکسی از کارن روی صفحه خواهم گذشات و باقی حرف ها را هم خواهم نوشت ... و شاید کمی هم از دغدغه های کار و درس و نویسندگی [ساعت ۰۱:۱۲ ] نظر شما(۱)
۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۷
♦
گزارش شتابزده و موجز این روز هافرصت ها کم اند . این تنها دلیلی ست که در توجیه به روز نکردن وبلاگ می توانم بگویم . گاهی در تمام روز حتی مجالی دست نمی دهد که موهایم را شانه بزنم ! وقت هایی که کارن خوابش می برد چند دقیقه ای فقط مثل مرغ سر کنده دور خودم چرخ می خورم و نمی دانم اولویت با کدام کار عقب افتاده است و گاهی این چند دقیقه آنقدر کش می آید که کارن بیدار می شود و عملا زمان از دست می رود . با این همه فکر می کنم تا حد زیادی جا افتاده ام . وضعیت تازه زندگی ام را پذیرفته ام و می کوشم تا آنجا که می توانم خودم را با شرایط جدید وفق دهم . و راضی ام . خدا را شکر . حرف برای گفتن زیاد دارم . در واقع توی این دو ماه و اندی کلی حرف نگفته توی دلم قلمبه شده که درست نمی دانم کی مجال بازگوییش دست می دهد فقط این را می دانم که فعلا آنقدر گرفتار درس و پایان نامه و مقالات فرهنگستان و کار های خانه و از همه مهم تر مراقبت از کارن هستم که کمتر امکان سر زدن به این صفحه مهربان دوست داشتنی را پیدا می کنم . [ساعت ۲۳:۳۱ ] ...(۳)
۲۰ فروردين ۱۳۸۷
♦
باز درباره پایان نامه و مهدویتاین روز ها نوشتن حتی یک فیش در یک روز هم برایم شادی بزرگی ست . این روز ها زمان به شتاب می گذرد و لذت شیرین همراه بودن با فرشته ای که به شدت به تو وابسته است چاشنی این عبور شتابان است . اما با این همه جستجوی من برای یافتن روزنه هایی درباره موضوع پایان نامه با همه این دل مشغولی های تازه کماکان ادامه دارد ولو اینکه بسیار کند و بطئی و در این جستجو ها همین دیروز به موضوع جالبی در کتاب عالم آرای عباسی بر خوردم که رهیافت تازه ای به روی بررسی اندیشه مهدویت در دوره صفوی بود . گرچه پیش از این هم در مطالعاتم درباره سیر این اندیشه به این واقعیت دست یافته بودم که این نگره در دروه شاه طهماسب تا حدی تغییر یافت و زین پس علما و فقها به جای شاهان مقام نیابت صاحب الزمان را بر دوش گرفتند اما سندی مبنی بر تنبیه کسانی که همچنان خواهان اسناد مهدویت به شاه طهماسب اند نیافتم ، شاه طهماسبی که از نگاه این افراطیون به عنوان نواده نیاکانی که کوشیده اند خود را چهره هایی ماورایی و نجات بخش معرفی کنند مرشد کامل و مردی با جاذبه های مافوق انسانی ست . مولف عالم ارا از این افراطیون با عنوان قلندر نما ها یاد می کند و این عنوان که در طول مطالعاتم درباره اسماعیل دوم و ماجرای اسماعیل های دروغین همواره تکرار شده است خود روزنه دیگری بر اثبات جریانی که تحت این عنوان در این روزگار حول اندیشه نجات بخشی می چرخیده اند می گشاید . روایت اسکندر بیک از این افراطیون و نحوه رفتار شاه طهماسب با آنان از این قرار است : " ... جمعی قلندران بی سر و پا و لوتیان قلندر نما لوتهای بنگیانه به کار برده در ییلاق سورلق سلطانیه به نظر انور شاه جنت مکان درآمده در لباس عقیدت و حسن اعتقاد بد اعتقادی خود را به منصه ظهور آورده اسناد مهدویت به آن حضرت کردند هرچند آن حضرت خواستند که به دلایل قاطعه ایشان را از عقیده فاسده باز آورند رجوع نکرده مبالغه به سرحد افراط رسانیدند و منجر بدان شد که پادشاه دین دار شریعت پرور مقام سیاست آن گروه بد اعتقاد درآمده سر یک یک را فراشان به ضرب تخماق کوفته به دیار عدم می فرستادند ... " نک . عالم ارای عباسی . ص 117 )
۱۶ فروردين ۱۳۸۷
♦
این روز ها...فرشته کوچولویی که از آسمون پیشمون اومده تو این بیست وچند روز تقریبا همه وقتمونو به خودش اختصاص داد البته من تا حد امکان سعی کردم کمی مقاومت به خرج بدم و تا اونجا که توانایی دارم از اندک وقت هایی که فرشته کوچولو خوابه استفاده کنم و کمی به کار فیش نویسی و پایان نامه بپردازم ولو این که به خاطر شب بیداری ها و خستگی ها بازدهی چندان مطلوبی ندارم اما راضی ام چون به نظر میرسه این توقع که کارن کوچولو اجازه بده به چیزی جز اون فکر کنم و به صورت جدی بپردازم انتظار کاملا نابجاییه مخصوصا تو این روز های آغازین زندگیش که هنوز دنیا رو خوب نشناخته و سراپا نیازه حتی همین حالا هم که مشغول تایپ کردنم کارن کوچولو تو بغلمه و مشغول شیر خوردن و گاهی این موقع ها بهترین زمان برای مفید بودنه برای من ... با این همه امیدوارم در روز های آتی موفق شم باز از کتاب هایی که موخونم بنویسم و کارهای مفیدی که گاه ممکنه مجال انجامشو پیدا کنم ... خلاصه اینکه اوضاعم بد نیست و از جهاتی دارم شیرین ترین تجربه زندگیمو پشت سر میذارم ... [ساعت ۱۰:۰۳ ] ...(۳)
۲۷ اسفند ۱۳۸۶
♦
کارن به دنیا آمد ... بالاخره بهار به خانه ما هم آمد . با عطری خوشایند و مهربان . عطر کودکی و معصومیت . پسرک روز سه شنبه ۲۱ اسفند چشم هایش را به روی دنیایی که داشت آرام آرام زیر لایه هایی از ابر های صمیمی دم عید می شکفت باز کرد . امسال با عیدی قشنگی که از خدا گرفته ام با کارن کوچولو به استقبال بهار می روم ... [ساعت ۰۲:۲۱ ] ...(۱۱)
۱۸ اسفند ۱۳۸۶
♦
یک کتاب ساده و صمیمیوقتی میان قفسه ها عقب کتابی می گشتم که آرامم کند و رها از اضطراب این روز ها ، خیلی اتفاقی چشمم به این کتاب افتاد : " اسکار و خانوم صورتی " * توضیح پشت جلد کافی بود برای این که دلم برود و بخرمش : " داستان اسکار و خانم صورتی نامه های پسر بچه ی ده ساله یی است به خدا . این نامه ها را خانم صورتی که هر روز در بیمارستان کودکان با او دیدار می کند یافته است . نامه ها توصیف دوازده روز از زندگی شوخی وار و شاعرانه ی اسکار است . دوازده روز پر از آدم های مضحک و متاثر کننده . این دوازده روز شاید واپسین روز ها باشند ، اما به لطف مامان صورتی که پیوند عاشقانه یی با اسکار کوچولو برقرار می سازد روز های افسانه یی خواهند شد . " ... این روز ها را به نگرانی ملسی می گذرانم . کاش می توانستم این قدر نرم و لطیف زندگی را در واژه ها پیدا کنم .
۱۶ اسفند ۱۳۸۶
♦
هدیه ای که در راه است ... روز ها بوی تو را می دهند . بویی نوازشگر و صمیمی . بوی کاغذ کاهی و دفترچه نقاشی و عطر سیب کال . راستی هدیه کادو پیچ شده ای که از آسمان برای آدم می رسد از همین بو ها می دهد یا عطر دیگری دارد که من نمی شناسم ؟ [ساعت ۰۶:۲۵ ]
۱۲ اسفند ۱۳۸۶
♦
درد دل با پروانه آرام درونم روز ها مثل برق و باد گذشته اند و تو دیگر آن لوبیای کوچولویی نیستی که اولین بار توی صفحه مونیتور دیدمت . با قلبی اندازه ارزن که تند می تپید و پر از زندگی بود . حتی دیگر آن گلابی مواج و شاداب هم نیستی که حفره خالی چشم هایش پر از حرف های تازه بود . حالا تو دیگر بزرگ شده ای . و چیزی نمانده است به روز هایی که چشم به دنیا باز می کنی و طیف رنگ ها و رنگین کمان ها را می بینی . بهار را و شکوفه های نورسته را . با عطری پچیده لای باد ... و رقص گیسوان بید را مواج در میان آسمان آسمانی که پراز تکه های سفید ابر است . نازنین کوچولوی من ! حس می کنم تو برایم تا ابد به بهار می مانی . پر از حس تازگی و شور نو شدن . سرشار از عطر باران و کاهگل . مشحون از طراوت و نور ... پسرک من با بهار می شکفد و نوید رویش را با خودش همراه می آورد . این حس این روز ها مدام سرشارم می کند از سرخوشی ملسی که سراسر هستی ام را از آن خود کرده است هیچ باور داشتی که یک روز همه هستی من رویش جوانه ای باشد در عمق درونم که همه امیدم به خوش قدمی اش است . به این که با به دنیا آمدنش در آستانه فصل دوست داشتنی بهار . لای خانه تکانی عید و شور عیدانه و میان طیف رنگارنگ نور و شادی و ماهی گلی و سبزه و پامچال و گلدان گلی و شیشه های برق افتاده با خودش بهترین چیز ها را و بیشترین برکت ها را به ارمغان می آورد . دست های کوچک تو پسرک نازنین من پراست از هدیه های بهاری . عیدی های ناب ... دوستت دارم . فرشته کوچولوی من اولین باری که دست های کوچکت دور انگشتانم حلقه می خورند برای من بهترین لحظه عمرم خواهد بود و با همه دلهره ای که بابت عمل جراحی دارم برای این لحظه شادمان زندگی ام لحظه شماری می کنم. شمارشی معکوس که همه روز هایم را بلعیده است . اولین شیطنت های معصومانه ات را از همین روز ها کلید زده ای و مهم ترینشان این است که هنوز نچرخیده ای و به تشخیص پزشکان دیگر احتمال چرخیدنت وجود ندارد و در نتیجه چه بخواهیم و چه نخواهیم باید به شیوه سزارین به دنیا بیاریمت . پسرک کوچولوی من مثل ما آدم بزرگ ها با سری بالا پا روی پا انداخته و منتظر روزی ست که دنیا را می بیند . و گاه و بی گاه با همان لگد های آرام و کم زور نشان می دهد که برای دیدن این دنیا عجله دارد ... می دانم که این روز ها پشت بند دلواپسی های هر از گاهی زندگی ام و تل استرس های همیشگی و تکرار شونده باعث شده ام غمگین و خموده باشی و می ترسم مبادا بیش از حد پژمرده ات کرده باشم و این از لذت مادرانه وقف تو بودن می کاهد . کاش می دانستی که چقدر دلم می خواهد مادر نابی باشم برایت و افسوس که نیستم و نمی توانم باشم . این روز ها گاهی خودخواهانه بچه های دیگرم را به تو ترجیح دادم و نگران کتاب هایم ماندم و تو را فراموش کردم که داشتی ذره ذره در عمق وجودم جان می گرفتی ... کاش درکم می کردی و مرا می بخشیدی . اگر دست های کوچولوی تو برای من پر از برکت و نوید است چرا باید این روز ها ناب با توبودن را به خاطر کم و کاستی های این زندگی لعنتی خراب کنم ؟ چرا باید افسرده ات کنم چرا نباید برایت الهام بخش شادی ها باشم ؟... در این چند روز گذشته که باز ناخواسته بیمار شدم و نگران وضعیت سلامتی تو بیش از هر زمان دیگری به قدر وقیمتت در زندگی ام پی بردم . وقتی شبانه از تب و لرز به خودم می پیچیدم و همان شبانه توی دل تاریکی و سکوت می رفتیم بیمارستان بیش از آنکه به فکر درد و ناراحتی خودم باشم به تو فکر می کردم و این که نکند توی مادری کم گذاشته باشم . وقتی دکتر صدای قلبت را چک کرد و گفت جای نگرانی نیست تازه فهمیدم که درد تا گلویم بالا می زند . کاش می دانستی پسرکم که مادر شدن چقدر سخت است ... سخت اما شیرین و خواستنی . خلاصه این که برایم دعا کن برای خودت هم همین طور تا آمدنت چیزی نمانده است . بگذار کنار هم در این واپسین روز های در هم تنیدینمان سرخوش و پر خاطره باشیم . [ساعت ۲۱:۴۱ ] ...(۱)
|
|||||
| © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved. .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است | |||||
|
|