| صفحه اول | معرفی کتاب | داستانها | تماس با من | RSS | |||||
۰۴ تير ۱۳۸۸
♦
این سبز معصومسکوت می کنم چون حس می کنم این عکس همه خشم و فریاد مرا نه فقط به عنوان شهروندی که به او ظلم شده است بلکه مادری که با نگاهی مادرانه به دنیای اطرافش می نگرد یک جا در خود دارد کاش آنها که باید ببینند و ادعای انصاف دارند ببینند. [ساعت ۱۳:۴۹ ] ...(۱)
۲۸ خرداد ۱۳۸۸
♦
من تنها مادر قصه گوی این روزها نیستمچقدر جالب است که این روزها مادرانی هستند شبیه به من که برای کودکانشان نگرانند و قصه تنهایی این روزها را به خاطر می سپارند برای آینده ای که دور نیست آینده ای که کارن های کوچولوی ما مردانی قوی و نستوه خواهند شد مردانی که به پشتوانه قلم مادرانشان و حافظه مادرانشان با انصاف و درایت درباره جهان پیرامون خود به قضاوت می نشینند چنان که تاریخ هم بی توجه به چشم های بسته و عینک های دودی قضاوت خواهد کرد از انصاف امروز ما و قصه هایی که پرداخته ایم و قصه هایی که برایمان ساخته اند ... این مطلب را بخوانید دل نوشته های مادری ست که این روزها فرزندش را به آغوش می کشد . چه حسن تصادفی که اسم این کودک هم کارن است.فردای کارن های ما یعنی چه رنگی خواهد بود؟خداکند دست کم خاکستری باشد نه سیاه ... پی نوشت : مطالب زیادی از مادران آشفته و غمگینی پیدا کردم که نگران فردای کودکانشانند در بلبشوی امروز که جز ناامیدی و خستگی ثمری ندارد این مطلب را هم مامان پرهام نوشته... این هم مطلب دیگه ای از یه مامان غمگین و نگران که دردمندانه قصه تلخ این روزها رو از دخترکش پنهان می کنه اما دخترک همه چیز رو می بینه و نیازی به قصه پردازی مادرش نداره... این هم مطلب دیگری باز هم از زبان یک مادر بی انصاف دیگر!این هم نوشته مادر دیگری که معتقد است بچه اش جامعه سالم می خواهد نه انرژی هسته ای ... و این هم یک نوشته دیگر از یک مادر دیگر ... آقای ن ن عزیز همه این مادران مثل من بدون درک و شعور و عقل و انصاف قلم زده اند یا واقعیت زندگی امروزشان را روایت کرده اند شما هم کمی انصاف داشته باشید و خیل مادران غمگین امروز را ببینید که قصه های غم زده ای به ذهن سپرده اند برای روایت ... و چه معصوم اند کودکانی که مادرانشان دستی به قلم دارند و نگفتنی ها را می نویسند ... مطمئن باشید چیزهایی را هم که نتوانم بنویسم چون تعهد داده ام که نگویم برای پسرم خواهم گفت وقتی بزرگ شد . قصه هشت ماهگی اش ... و قصه بی گناهی پدرش [ساعت ۱۴:۴۵ ] باز هم مشتاق خواندن نظراتتان هستم(۴)
۲۵ خرداد ۱۳۸۸
♦
این روزها ... این روزهای خاکستری مدت هاست چیزی ننوشته ام . گرفتار زندگی شده ام . و اگر فراغتی باشد ترجیح می دهم با سکوت پرش کنم . روزها برای من ملغمه ای از شادی و دلهره اند . آمیزه ای از مهربانی و غم . وقتی مادری یعنی نیمی از وجود تو وقف شادی بودن با موجودی ست که دوستش داری . بیش از هر چیز . اما نیمه دیگر وجودم این روزها زخم خورده و غمگین و مردد است . بختک بی رحم بی انگیزگی را می بینم که خودش را روی لحظه لحظه زندگی هایمان پهن کرده است . من هم مستثنی نیستم . به حکم مادر بودنم فقط می کوشم کمی فعال باشم و امیدوار که اگر پسرک نبود حتما آشفته تر از امروز بودم . در انجام برنامه های دراز مدت زندگی ام دچار تزلزل شده ام . درباره رفتن از ایران جدی تر از قبل فکر می کنم و البته مثل گذشته به نتیجه نمی رسم. شب ها از پنجره الله اکبر می گویم. البته نه در جزیره ای که در آن زندگی می کنم . دو شب پیش مامان در خانه را باز کرد و چند نفری را که از دست لباس شخصی ها فرار کرده بودند برای لحظاتی پناه داد . صورتشان را پوشانده بودند .با پارچه های سبز و چه رنگ معصومی ست این سبز ... یک نفر کوله پشتی خاکی رنگی داشت که توی آن بیانیه های موسوی را زورچپان کرده بود و به اصطلاح داشت اعلامیه پخش می کرد . روزهای عجیبی ست . و من مدام دلشوره دارم . گاهی صدای تیر هوایی می آید . می گویند تیر مشقی ست . کارن می ترسد . گاهی هم گریه می کند . بغلش می گیرم و برایش قصه می خوانم لابلای آن همه صدا، صدای ترقه و جیغ و فریاد الله اکبر و گاهی هم کوبیدن باتوم روی سپر خودش را به قصه می سپارد و گرمای تنش آرامم می کند . برای آینده این بچه های معصوم نگرانم . گاهی خودم را بابت به دنیا آوردنش در این شرایط بغرنج متهم می کنم . توی دل من همیشه میز محاکمه ای برپاست ... شاید به خاطر همین مدام دلشوره دارم و سرگردانم . این روزها برای دو دو تا چهار تای زندگی خودمان هم متهمیم . نمی دانم برای ارامش باید به چه آغوشی پناه برد . نوشتن نمی توانم . البته مجبورم برای گذران زندگی برای رادیو بنویسم اما دلم درگیر نمی شود . دلم جای دیگر است . چقدر دلم می خواست چشم هایم را می بستم و توی رویاها زندگی می کردم این خیلی بهتر از پوچی ست . برای لحظاتی خوشبخت بودن در این سرزمین آرزویی ست که در سینه دفن کرده ایم انگار . چند شب پیش وقتی دیر وقت مجبور بودیم از خیابان های سعادت آباد میان بر بزنیم و خودمان را به خانه برسانیم . لای بوی دود و لاستیک های افروخته پسرکی که شاید بیشتر از شانزده سال نداشت گفت این روبان سبزو از شیشه ماشین باز کنین جلوتر که برین می زنن شیشه ماشینو خورد می کنن . چقدر دلم گرفت . چقدر این سبز معصوم را دوست داشتم . شکستن شیشه های به خاطر این معصومیت ؟ این روزها دیگر برای هیچ کدام از سوال های درونم پاسخی سراغ ندارم و چطور می خواهم بعد ها سوالات پیچیده تر پسرک را پاسخ دهم ؟ پلیس ضد شورش شنبه شب همه جا بود . سعادت آباد تبدیل شده بود به منطقه جنگی . سنگ پراکنی با شکوهی هم بود . پلیس ضد شورش از این سنگ پراکنی ها می گریخت آن هم با چه سرعتی ! کمکمان می کردند و راه در رو نشانمان می دادند به حاطر بچه ... گریه می کردم ... اگر مادر نبودم شاید می توانستم جور دیگری اعتراضم را به وضع موجود نشان دهم [ساعت ۲۳:۲۶ ] شما هم بگویید (۴)
۰۱ ارديبهشت ۱۳۸۸
♦
بهار ودوست دارم.فصل قشنگیه.مخصوصا درکنار فرشته معصومی که خدا به تو داده.فرشته قشنگ ما راه افتاده البته همچنان محتاط و چه بهترمهم اینه که خیلی خوب راه میره بیشتر از ده دوازده قدم و گاهی ۵ یا ۶ دقیقه.خودش کتابش روانتخاب می کنه و میده دستم که براش بخونم.تاآخر خوب گوش میده و من حسابی کیف می کنم. سعی می کنه با توضیحات من چیزهای تازه ای یاد بگیره.از دقتش کاملا می فهمم که چقدر مشتاق بیشتر فهمیدنه.توی حیوونای کتابش از همه بیشتر ببرو دوست داره چون خیلی خوب هم می تونه اسمشو ببره.جوجو هم که جایگاه خودشو داره.البته از جوجوهای زنده در حال ژرواز تو دل آسمون بیشتر از نقاشیشون توی کتابا خوشش میاد.در کل بودن در کنارش به اندازه همه دنیا لذت داره و همه خستگیها و غصه های آدمو تحلیل میبره حتی اگر مدام از سر و کولت بالا بره و بگه ب ... که یعنی بغلم کن. [ساعت ۰۳:۲۷ ]
۰۶ فروردين ۱۳۸۸
♦
آغاز تعطیلات برای من۱-این هفته بالاخره یک نفس راحت می کشم.درواقع تعطیلات برای من تازه شروع شده است.بازیخانه را ازامروز گروه دیگری هدایت می کند.دیگر نوشته ها از من نیست به جز دو سه آیتم.تجربه خوشایندی بود نوشتن برای یک برنامه نوروزی.با حال و هوای شادمانه نوروزی در حالی که توی دلت هزار غصه داری شاد بودن را انگار در اوج غمگینی های گریزناپذیر زندگی تمرین کردم.ورزیده تر شده ام. تعطیلات را با دستی به سر و روی مقاله کشیدن شروع می کنم.مطالعه و کارهای علمی و رسیدگی به کارهای عقب افتاده در این حوزه.فقط مشتاقم یکی دو روز تفریح کنم به نظر شما تفریح کم خرج و مفرح چه جور تفریحی ست؟ هم حواست باید به جیبت باشد و هم لذت ببری . فکر نمی کنم رفتن به جمشیدیه با وجود پسرک محتاط من که هنوز راه رفتن را نیازموده است چندان خوشایند باشد... کاش می توانستیم یک سفر بریم شمال.حیف که ... ۲-هرروز که می گذرد پسرکم دوست داشتنی تر و شیرین تر می شود.علاقه اش به نی نی های دیگر خیلی زیاد شده.می نشیند روبروی نی نی و پیوسته از خودش صدای قشنگی در می آورد که یک جور ذوق کردن است و امان از وقتی که نی نی مزبور دختر باشد این همه علاقه زاید الوصف نمی دانم ریشه اش از کجاست حتی گاهی خیز بر می دارد سمت تلویزیون و دخترکوچولو هارا از روی شیشه تلویزیون ناز می کند فکر کنم پسرک عاشق پیشه ای دارم . قربون اون قلب مهربونش برم. [ساعت ۲۳:۱۷ ] ...(۱۲)
۰۱ فروردين ۱۳۸۸
♦
این نوروزپیروزنمی فهمم زمان چطور می گذره.همه چیز هول هولکیه.به اب و آتیش می زنم که چیزی کم نذارم برای زندگی.نفس عمیق می کشم.سرمستم.امید مثل جوونه های مغز پسته ای بهار روی دست و دلم شکفته.دلم قرصه.نمی دونم به چی اماقرصه.شتاب و دستاچگی شده بخشی از لحظه هام.دیروز ۲ بعد از ظهر تازه زده بودیم بیرون تا اگر شد سبزه سفره هفت سینمونو بخریم.سفره هفت سینو توی چند ثانیه علم کردم.کارن را نزدیک سال تحویل حمام کردم.اما خلاصه همه چیز درست و حسابی از آب درآمد.اولین سالی که سه نفری نشستیم پای سفره هفت سین.و چه لذتی داشت.با پس زمینه ای از ضربآهنگ قلب هامان.این روزهای نوروز سرم حسابی شلوغ شده.برنامه نویسی برای رادیو تازه حالی ام کرده که کار صدا و سیما توی نوروز واقعا سخت بوده.همیشه هم از نوشته ها راضی نیستم اما از اینکه برای نوشتن با وجود پسرک برنامه ریزی درستی دارم خوشحالم.فقط خسته از عید دیدنی و آمد و رفتم وگرنه کار که ... عاشق این کارم.نوشتن برای کسی که می شنود.یعنی که زحمتت به باد نرفته.یعنی که کسی صدا نبض تو را می شنود. و چه چیزی بهتر از این؟ از این بابت احساس آرامش دارم.فکر می کنم سال تازه سال خوش یمنیه.سال پیش اونقدر تلخ گذشت که یادآوریش دلمو خراش می زنه.چیزی ازش نمیگم.فقط دستمو سایبون پیشونی می کنم و چشم می دوزم به فردا.شنیدن بازی خانه رو از رادیو تهران از دست ندین دست کم تا پنج شنبه که متن برنامه رو من می نویسم.از ۹ صبح تا ۲ بعد از ظهر. [ساعت ۰۱:۰۱ ] ...(۶)
۱۶ اسفند ۱۳۸۷
♦
...۱-امشب هم دلتنگم.دلتنگ بهار یا دلتنگ زندگی ای که آرزویش را داشتم و به رویاها پیوست. ۲-امروز تولد مختصری برای کارن گرفتیم و البته زودتر از موعد تقریبا یک هفته البته یادتان باشد که کارن سه هفته ای هم زودتر از موعد به دنیا آمد و اگر پزشک خوش انصاف برای به عید نخوردن عمل جراحی و خراب نشدن تعطیلاتش دندان روی جگر می گذاشت کارن حالا تقریبا یازده ماهه بود و نیمه اولی ... خب دیگر ... تولد خوبی بود.کارن از دیدن کاغذ رنگی ها و بادکنک ها حسابی کیفور شد.خوشحالم که اینقدر اکتیو و پر انرژی ست.پسرک نازنین من امروز را حسابی خوش گذراند.قصد دارم دو سه تا تولد به یاد ماندنی دیگر و البته بدون خرج های اضافی برایش بگیرم شاید با هم کلبه بازی هم برویم. ۳-دلم می خواست همه ناگفتنی هایی را که روی دلم ماسیده روی این صفحه می آوردم.اگر کسی را داشتم که می توانستم برایش نامه بنویسم حتما این کار را می کردم.دیگر نمی خواهم با حرف ها و نالیدن های تکراری ام کسی را آزرده کنم... ۴-فکر می کنم همه بچه های رشته تاریخ که این روزها مراسم دفاعیه شان در دانشگاه الزهرا برگزار شد حرف ها و ناگفته های زیادی درباره روز دفاع موضع گیری های اساتید و حواشی جلسات داشته باشند اما من فکر می کنم هر اعتراض و گلایه ای هم که هست باید با کار علمی سبکش کنیم.من که تصمیم گرفته ام تا می توانم از مشاوره های صفویه پژوهان برجسته ای همچون دکتر آقاجری و دکتر صفت گل برای غنی تر کردن کارم بهره ببرم.خوشحالم که افتخار دوستی چندین ساله ای را با دکتر آقاجری دارم و همین به من کمک می کند که راحت تر از راهنمایی هایش بهره مند شوم. ۵-دیگر وقتش شده برای کارن کوچولو ماژیگ بخرم تا نقاشی های رنگی بکشد.دلم می خواهد اولین نقاشی رنگی اش را قاب کنم.نمی خواهم یکاسو تربیت کنم فقط می خواهم بهش نشان بدهم که از همین حالا همه کارهایش برایم ارزشمند و ستودنی ست.پسرکم بهت افتخار می کنم. ۶-نمی دانم چرا کارن در راه رفتن اینقدر محتاط است.پسرک توی همه چیز عشق وافری دارد و همه کارهایش را خیلی زود شروع کرده اما توی راه رفتن اساسی احتیاط می کند.باید کم کم تدبیری بیندیشم... ۷-بهزاد نوشتن وبلاگ را از سر گرفته است.دقیق تر و علمی تر از پیش می نویسد.حتما سری بزنید. [ساعت ۱۳:۵۹ ] ...(۸)
۰۸ اسفند ۱۳۸۷
♦
بازهم کارنسوار تابت که می کنم لبخند مغرورانه همیشگی ات را می زنی. می دانم که وقتی تابت می دهد دلت قنج می رود اما کوچولوی نستوه من وانمود می کند خیلی همکیفور نیست. اما موقع سرسره سواری دیگر نتوانستی فیگور مغرورانه ات را بگیری لبخند هایی می زدی به پهنای صورتت . دراز می کشیدی و سر می خوردی و آن لبخند چقدر به صورت گردت می آمد پسرک کوچولوی مهربون من.کاش می دانستی چقدر دوستت دارم.تو که فقط ده تا دوستمان داری.این روزها تا از کارن می پرسم مامان و بابا رو چند تا دوست داری زود میگه ده. و من واقعا این جور وقت ها ذوق مرگ می شودو قربان صدقه اش می روم و می گویم که ما ده ها هزار و بلکه هم بیشتر دوستش داریم. خب دیگر گاهی زندگی یعنی همین لحظات و بس.لحظاتی که آرام آرام قد کشیدن عمر و جان و هستی ات را نظاره می کنی و سرمشتی و نفس گیر.تولد کارن نزدیک است.یک سال مثل باد گذشت.سخت اما شیرین.توی پست های بعدی بیشتر از این روزها خواهم نوشت... [ساعت ۰۸:۲۱ ] ...(۴۸)
|
|||||
| © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved. .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است | |||||
|
|