صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۱۲۶
ديروز: ۵۲۵
اين ماه: ۱۶۸۵۱
از ابتدا: ۱۶۷۹۵۳۱


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۹
کارن + ابن عربی و حروفیه

این روزها رو دوست دارم.سخت تر از همیشه میگذره اما دوست داشتنیه.بیشتر وقتمونوتوی خونه می گذرونیم.وکارن من خیلی خوب با انواع و اقسام خلاقیت های کودکانه قشنگش سرشو توی خونه گرم می کنه.سبد ماشین هاش محبوب ترین اثاثیه توی اتاقشه که اکثرا باید براش خالی کنم و خودمم به بازی دعوت می شم.ماشین بازی با کارن یعنی زندگی در قلب هیجان کودکانه معصومی که مطمئنم درآینده دلم براش تنگ میشه.و دکتر بازی.خوشحالی بزرگ این روزای من اینه که پسرک عشق ماشین من بازی مورد علاقه دیگه ای هم داره که اسمش دکتر بازیه.عروسکا رو می ذاره معاینه می کنه . فشارشونو می گیره و بعد با قطره چکون بهشون دارو میده.روشون پتو میندازه.با دستمال خیس تبشونو پایین میاره و قشنگ تر از همه بغلشون می کنه بوسشون می کنه و انگار می دونه که بخشی از درمان محبته.هر از گاهی باید سبد اسباب بازی هاشو خالی کنیم تا به قول خودش اسباب بازیای به درد نخورو دور بریزیم اما جالبه که در برابر دور انداختن خورده اسباب بازی ها مقاومت قشنگی می کنه و میگه حیفه.درسته که گاهی هم کارن من مثل همه دوساله  های این کره خاکی بهانه گیر و خودخواه میشه و دلش می خواد فقط به دل اون باشم اما این لحظه هاشم قشنگه و خاطره انگیز.تا گریه می کنه میگم مامان من گردنبند مروارید دارم چرا مروارید می چکونی از چشات ؟ بعد فرشته کوچولوی من خیلی زود آروم میشه وبا اون انگشتای کوچولوش دونه های اشکو روی سینه ام می ذاره که یعنی داره با اشکاش برام سینه ریز درست می کنه و من مست مست میشم.گاهی وقتی روی کانتر آشپزخونه نشسته و آب بازی می کنه به خودم میگم بیا و به دل این پسرک باش.بعد مشت مشت آب می ریزم هوا و میگم داره بارون میاد و کارن کیف می کنه.هر دومون ذوق می کنیم و انگار یکی میشیم.و این وسط همیشه وقت های قد و نیم قدی هست برای خوندن و نوشتن و کارهای دانشگاه و تحصیل.مثلا وقتی کارن سی دی می بینه.یا وقتی داره با ماشیناش حرف می زنه.هر چند که باید از خواب بعد از ظهرش بگذرم چون دچار بی خوابی شبانه میشه و اون وقت فقط باید به میل ایشون باشم و جالبه که وقتی آتش بس میدیم و بیدار می مونیم اونقدر کیفوره که میشینه به نقاشی کردن کاری که توی روز مدتیه انجام نمیده و بهانه اش اینه که کوچولوم نییتونم.

راستی مقاله هم داره کم کم سر و شکل میگیره.یعنی باید بگیره فکر می کنم مهلتمونم دیگه تمومه.بخشی که درباره ارتباط ابن عربی و حروفیه نوشتم به دلم نشست و فکر کردم بد نباشه توی وبلاگ بذارمش.
یکی از مهم ترین محمل های نمادپردازی در منظومه فکری حروفیه اندیشه ای ست که تحت عنوان وحدت وجود می شناسیم.اشارات مکرر حروفیان به حلاج و انی انا الله وی گرایش این طریقت فکری را به وحدت وجود نمایان تر می سازد : " نسیمی آتش وحدت چنان تجلی کرد / که بانگ انی انا الله بر آمد از ذرات " ( دیوان نسیمی . ص 132 ) نسیمی در جای دیگری و در غزلی دیگر می کوشد جلوه های مختلف ابراز پرستش را نیز محملی برای نمادپردازی از یک سو و از دیگر سو عرصه ای برای توجیه اصل وحدت وجود سازد : " مسجد و میکده و کعبه و بتخانه یکی است / ای غلط کرده ره کوچه ما ! خانه یکی است / هر کس از جام ازل گرچه به نوعی مستند / چشم مست تو گواه است که پیمانه یکی است / صورت آدم و حوا به حقیقت دام است / معنی دام اگر یافته ای دانه یکی است / گرچه بسیار بود قصه و افسانه عشق / چون تو صاحب نظری قصه و افسانه یکی ست اختلافی ز ره صورت اگر هست چه باک / آتش و شمع و شب و مجلس و پروانه یکی ست / هر یک از روی صفت یافته اسمی ورنه / مفلس و محتشم و عاقل و دیوانه یکی ست " ( دیوان نسیمی .ص 145)
در واقع حروفیه اعداد و حروف و نقاط و صورت فلکی و طبیعت را نمادهایی می دانند که معرفت انسان را به سوی وحدت وجود رهنمون می سازد این اندیشه را گرچه می توان فصل مشترک همه اندیشه های معطوف به باطنی گری قلمداد کرد اما در حروفیه به اوج خود می رسد و بیش از هر چیز رد پای آن را باید در مهم ترین و به تعبیری نخستین نظریه پرداز اصل وحدت وجود یعنی ابن عربی جستجو کرد.ابن عربی را می توان سر حلقه اندیشه وحدت وجود انگاشت. خلاصه اندیشه ابن عربی درباره وحدت وجود را می توان در این عبارت خلاصه کرد: وجود حقیقتی ست واحد و ازلی که آن هم خداست و عالم مظاهر گوناگون این حقیقت است .ابن عربی و پیروان فکری وی انسان کامل را مظهر اسم اعظم در دار هستی انگاشته اند و این همان چیزی ست که در منظومه فکری حروفیه آنجا که تجلیات خداوند را در چهره آدمی می جویند می توان بازیافت.تعریفی که از وحدت وجود مورد نظر ابن عربی می دهند نشان می دهد که نماد دیدن ذرات هستی بخشی از این نظریه می تواند باشد ابن عربی در نظریه وحدت وجود خویش می کوشد بر این نکته صحه نهد که خداوند مافوق همه قیود و اوصاف قرار دارد آنها نه او هستند و نه غیر او و او نیز خود را تنها از ظریق اسماء و نه ذات خویش متجلی می سازد. در قلمرو وی ذات وی ادراک نشدنی است و نیز تجربه نشدنی.این مطلب بدان معناست که مخلوقات در وجود واقعی خویش همانند خداوند نبوده بلکه تجلی صفات او هستند." ( ابعاد عرفانی اسلام.آن ماری شیمل.دکتر عبدالحریم گواهی.دفتر نشر فرهنگ اسلامی.تهران.چاپ اول.1274.صص439 و 438)این حقیقت ازلی را ابن عربی واجد یک تجلی ازلی می داند و از آن تحت عنوان فیض اقدس نام می برد که تجلی ذات الهی ست در صور جمیع ممکنات که به این ممکنات نیز لقب اعیان ثابته را داده است ؛ توصیفی که ابن عربی از خلقت خداوند و جریان فیض اقدس در فصوص الحکم می آورد هم نشانگر آن است که نظیر چنین اندیشه هایی نمادهایی شمرده می شوند که به مثابه الگو برای زیربنای اندیشه نمادپرداز حروفیه را می پروراند و هم توجیه گر نگاهی که نشان می دهد ذرات هستی را باید نماد پروردگار انگاشت : " و حق سبحانه سراسر عالم را به وجود آورده بود به صورت شبحی هموار و بی روح چون آینه ای بی صیقل. و اقتضای حکم الهی چنان است که هر محلی را که صاف و هموار کند آن محل روحی الهی را پذیرا می گردد و از این معنی تعبیر کرده است به دمیدن در آن . که عبارت است از حصول استعداد در آن صورت هموار شده برای پذیرایی فیض تجلی دائمی که همیشه بوده و همیشه خواهد بود." ( فصوص الحکم . صص 156 و 157 ) عراقی که یکی از مهم ترین شارحان اندیشه ابن عربی به شمار می رود این اندیشه را در دوبیت خلاصه کرده است : " گرتوبه دو رخ نظاره یار کنی/شک نیست که بر وحدتش انکار کنی/نبود رخ او به جز یکی ، لیک شود/بسیار چو تو آینه بسیار کنی"(لمعات عراقی.) و این به شکلی دیگر در اشعار نسیمی و دیگر حروفیان نیز انعکاس یافته است : " جمله ذرات جهان آینه صورت اوست/ مطلع  نور تجلی رخ جانانه ماست"(دیوان نسیمی.ص141) ...

[ساعت ۰۶:۵۱ ]   نظر شما(۳)

۲۵ ارديبهشت ۱۳۸۹
واگویه هایی از امروزهای من

دلتنگم.بهار طوفانی من می وزد.بهار طوفانی ام را دوست دارم.وقتی سر انگشتان خیسش رابه شیشه اتاقم می کوبد.وقتی پرده های حریر چروکم را می تکاند و می رقصاند.با من حرف می زند و از تنهایی درم می آورد.دستم را روی شیشه های تر می سرانم.نمی نویسم.مدتهاست نمی نویسم.دلتنکم.دلتنگ همه چیز.و بهار می وزد.صبح به زحمت زودتر از کارن بیدار میشم.کمی به مقاله می رسم.بیشتر از قبل موفق به پیاده کردن نظریه گیرتز روی مطالعه تاریخیم شدم.اما هنوز ناپخته و نابلدم.با شعرهای نسیمی پرواز می کنم.با خودم میگم چه خوب که زمینه ای برای خوندنشون فراهم شده.شعرهایی که گرچه به مانیفست می مونن اما دلنشینن.دوسشون دارم:عارفان روی تو را نور یقین می خوانند / عروه موی تو را حبل متین می خوانند / آنچه بر لوح قضا منشی تقدیر نوشت / عاشقانت ز رخ و زلف و جبین می خوانند...
کاش می تونستم زودتر به جمع بندی برسم.امروز قصد دارم مقاله رو شسته و رفته کنم و برم سر وقت تاریخ سری و مقاله ای که بر اساس نظریه لسلی وایت انجام می دادم.دکتر ولوی همیشه می گفت دانشجوی دکتری باید اجتهاد کنه.از این واژه می ترسم.اجتهاد...بارسنکینی داره انگار.از وقتی کارن شیشه نمی گیره خوابوندنش کار حضرت فیل شده.شب ها تا دو سه ساعت بعد از لالایی خوندن و کتاب خوندن مشغول گپ و گفت شبانه ایم با هم.چشم هام درد می گیرن و خواب توی سرم چرخ می خوره و باز شبی رو از دست می دم.پیش از این شب ها کار می کردم.گاهی تا دو و سه.چقدرلذت داشت اون وقت خوابیدن.اما این شب ها خواب با چیزی به نام عذاب وجدان در هم آمیخته شده ... این بهترین تعبیر برای توصیف درون آشفته منه توی این روزهای بهاری که چقدر دلم می خواد فارغ از همه چیز لابیرنت های پارک جنگلی لویزانوبشکافم و بارون روی سرم ضرب بگیره.موهامو افشان کنه.چشمهاموبشوره.خیسم کنه.موسیقی طبیعت زیباتر از همیشه نواخته میشه.کیفورم می کنه.اما توی سه کنج دلم همیشه دلشوره ای هست که وقتت کمه و خوب کار نمی کنی.شب زنده داری کن.صبح زود بیدار شو.اما همیشه این توفیق نصیبم نمیشه و عذاب وجدان این تراژدی دوست داشتنی این روزهای من.صبح ها ساعتو روی 6 و نیم میذارم.اما کمی قبل تر تغییرش می دم به هفت و بعدم هفت و نیم و نهایتا نزدیک هشت بیدار میشم.زمانی نزدیک به بیدار شدم کارن.باید فایل مقاله رو به رایانه دستی منتقل کنم تا وقتی کارن مشغول دیدن سی دی سام آتش نشان و اتوبوس های شلوغه بنویسمش هر چند که تمرکز ندارم و می دونم که همزمان باید به درخواست کارن خان مبنی بر دیدن سی دی جواب مثبت بدم.همراه با پسرم برم توی قلب داستان انگلیسی اتوبوس ها تا ساحل تا قصر تا روزی که استفانی ملکه کاغذی شهر بچه ها رو جا به جا می کنه تا راجر و نمایش قشنگی که توی فرودگاه میده، قصه های دل انگیزی که تو رو از همه غم دنیا فارغ می کنن.من لذت می برم از بودن با پسری که همه وجودش نشاط و انرژیه اما به کرات احساس می کنم سخته درس خوندن درست و درمون با وجود بچه ای که همه عشق توئه اونم پسری که اینقدر شیرینه و با هوش و هر لحظه از روزش مشحون از ایده های تازه و حرف های قشنگ.با این همه همیشه پس ذهنم یه دلگرمی بزرگ و دلچسب هست و اونم این که زمان همه چیز رو حل می کنه برات.کم کم خودتو پیدا می کنی.مسیری رو که من طی می کنم خدا ذره ذره برام هموار کرده ویقین دارم بعد از این رو هم هموار خواهد کرد.این دلگرمی قشنگ ترین انرژی مثبته برام.

[ساعت ۲۲:۴۰ ]   نظر شما(۱۲)

۲۱ ارديبهشت ۱۳۸۹
تاریخ اجتماعی / تحقیقات من / و کارن و شیرین زبونی هاش

1- فلاش بکی از نوع تاریخ اجتماعی
این که کلاس درستو توی خونه یکی از شناخته شده ترین های عرصه تاریخ برگزار کنی اتفاق لذت بخش و خوشایندیه . این موهبت شنبه گذشته به لطف استاد خوبمون دکتر احمدی محقق شد . تشکیل جلسه درس اسناد در منزل استاد ایرج افشار نسخه شناس و یکی از پرکار ترین های گستره تاریخ به ویژه در عرصه کتابشناسی و چاپ نسخ . ساعت نزدیک به نه . پشت دیوار های آجر بهمنی توی کوچه دلبازی توی قلب خیابون کامرانیه . جایی نزدیک به محله ای که پدرت و مادرت اونجا زاده شدن و بزرگ شدن . جایی که کودکی خودتم سهمی ازش می بره . جایی که زیاد ازش رد میشی اما باور اینکه پشت این دیوار های آجر بهمنی توی کوچه ای از کوچه های این خیابون شلوغ دوست داشتنی اتاقی هست پر از کتاب و دفتر و کاغذ و نسخه اونم از جنس تاریخیش پیش از این به ذهنم نمی رسید . حیاطی زیبا اما دلگیر و خونه ای دلگیر تر ... دلگیر نه با بار منفیش دلگیر به معنی غباری که روش پاشیده شده . غباری از تاریخ . کمی تاریک ... پر از کتاب ... میزی با پایه های فلزی وسط اتاق بود . رومیزی گل بهی تا روی فرش لاکی رنگ پایین اومده بود . فرش ها نفیس نبودن . از همون فرش های معمولی نازکی که باهات حرف می زنن . آدمو یاد خونه های پیرمردا میندازن  . تختی چوبی تکیه داده شده بود به دیوار روی تخت گلیمی بود و پشتی و باز هم دسته ای کاغذ ... حالا دیگه ایرج افشار پیرمرد تکیده ایه اما همچنان بشاش و دلبسته تاریخ . مبل های قدیمی پوست پیازی رو خودش میاره . مهمون نوازه . همین که برای گپ و گفت ما وقت گذاشته یعنی مهمون نوازی . اتاق تاریک روبرویی ظاهرا اتاق غذاخوریه . اما بی مصرف انگار . صندلی های چوبی تیره رنگ یکی در میون چیده شدن . و ویترینی داره پر از کاسه بشقابای خاطره انگیز قدیمی . کاسه های گل سرخی . روی شوفاژ ها قفسه های چوبی مشبکه و روشون کوزه و گلاب پاش و چیزهایی که بوی تاریخ می دن و بالاخره چشم انداز اتاق روبرویی قشنگ تر از هر چیز دیگه اس . اتاقی  که تا سقف پر از کتابه . و حتی روی چهارپایه ها هم کتاب چیده شده . نفس می کشم . اینجا زندگی رنگی از رویاهای منو داره . زندگی با کتاب . اما کاش منظره حیاط خلوت با اون باغچه سبز و صدای پرنده هاش پشت این اثاثیه مخفی نمی شد .
ملاقات خوبی بود . حرف هایی زده شد و چیزهایی شنیدیم که لازم بود بشنویم و شاید هیچ جا جز اینجا نمی شنیدیم و مخصوصا درباره قمیز که موضوع مورد علاقه ام شده برای تحقیق در روزمرگی زندگی اجتماعی ایرانیان بعد از حمله مغول . استاد هم از این ضرورت حرف زد و بیشتر دلگرم شدم به اینکه اون بخشی از تاریخ مال منه که پشت شیشه های هلالی خور زندگی اجتماعی مردم دیده نشده ... شناختن زندگی آدم هایی که نه راوی تاریخ اند و نه متوجه تاریخ اما خودشون به تنهایی تاریخ اند اونم از نوع اجتماعیش . تاریخ از پایین . تاریخ پیرزن روایت افشار توی کتابی که به نام بیاض سفرنوشته . این روایت به روشنی حوزه و حیطه مطالعه تاریخ اجتماعی رو نشون میده مطالعه باورداشت های این چنینی پیرزنانی مثل پیرزن این قصه می تونه بخشی از اهتمام تاریخ پژوهی امروز ما باشه . روایتی که مشابهش رو امروز هم داریم و از زبان خود دکتر احمدی شنیدم وقتی به گشت و گذار توی کرمان اشاره می کرد روایت زنی که مجبور شده بودند مکانی تاریخی رو برای در امان موندن از تیررس قدسی زدگی های سنتی زن بهش امامزاده ای خیالی معرفی کنن و زن باور کرده بود و مسح کرده بودش ...  ما هنوز هم در کنار همین پیرزنان زندگی می کنیم . می شناسیم و نمی شناسیمشون ... و اما روایت ایرج افشار از سفر به یزد و دیدار از یکی از بناهای تاریخی اون :
 " برای عکس برداری به بقعه شمسیه یعنی مدرسه قدیم سید شمس الدین متوفی در سال 733 آمده ام . سید شمس الدین در تبریز فوت شد و او را به این مدرسه آوردند و دفن کردند . این بنا به روزگار آبادانی از بناهای معظم و دیدنی و پر از نقش و سراسر هنری بود . اما امروز ویرانه است . از حاشیه مرمری محراب آنجا که کار تبریز است عکس بر می داشتم به دوستی که همراهم بود گفتم ببین اثری بدین ظریفی و تاریخی چگونه کثیف و نامطلوب شده است و قاب آینه بر دیوار های پر نقش آن میخکوب کرده اند ! پیرزن متعبدی که به زیارت آمده و به ضریح چوبی چسبیده بود از این مکالمه مطلبی دیگر فهم کرد . گفت آن شمایل مولی و قنبر را که پیش روی شما به دیوار کوبیده اند بچه ها دست مالی می کنند و به آن بی حرمتی می شود باید آن را بالاتر کوبید . "
تا اینجای روایت شاید این جدا کردن مردم از محقق معنا دهد . و جستجوی ریشه های آن و ارتباط دادن آن با تاریخ مردم ( بخوانید تاریخ اجتماعی )  سنگین به نظر برسد اما تکمله ای که خود افشار بر این گفتار اضافه می کنه به روشنی منظور منو از تاریخ اجتماعی و بازتاب اون در این روایت نشون میده :
" عالمی خوش داشت . در بحر عشق خود غوطه ور بود . با خلوص نیت به زیارت آمده بود . سخنانی که میان من و دوستم گذشت به گوش او آنطور رسید که مطلوبش بود . "
این جمله ها تلنگرم می زنن . این آدم ها رو توی تاریخ ندیدیم . روایت ما رو جور دیگه ای توی فولکلورشون بازتاب دادن و باز ندیدیمشون . حالا وقتش رسیده که این بازتاب دلنشینو توی دنیای عاشقانشون جستجو کنیم . ما نیازمند نوشتن تاریخی از این زاویه ایم .  این آرمان زندگی تحصیلی منه . ... از خونه تاریخی خیابون کامرانیه که بر می گردم فکر می کنم چقدر ارزششو داره دیدن چشمای به اشک نشسته پسر کوچولوی مثل ماهت وقتی بیدار شده و دلش می خواد کنارش باشی و تو میای دانشگاه ؟ به خودم دلگرمی میدم که نسیم تو هر چند خیلی دیر و کند اما بالاخره توی این کشش و کوشش خودتو پیدا می کنی.مهم اینه که برای کارن نازنینت کم نمیذای...آروم تر میشم و خیابون معصومی رو میام تو تا به قولی که به پسرک دادم وفا کنم و براش ماشین بخرم.یادم نرفته که به این شرط اجازه داد بیام دانشگاه...
2-درباره تحقیقاتم ...هنوز غوطه ورم.کاغذ ها روی میز کامپیوتر.دنبال تحقیق برای موضوع تازه ای هستم که ذهنمو درگیر کرده.فکر می کنم می تونم از تحقیق درباره نوشیدنی قمیز مقاله مردم شناسانه تاریخی خوبی بنویسم.قمیز که ظاهرا از شیر مادیان گرفته میشه منو به مطالعه اسب ها و نقش آفرینی اونا توی تاریخ اجتماعی علاقمند می کنه.بهزاد از نمایشگاه کتاب نسخه ای از هفت فرس نامه ای رو می گیره که کتابخانه مجلس چاپش کرده.توی حروفیه که فراوون به نمادپردازی اسب ها برخوردم.اسب سفید توی تعبیر خواب های فضل همواره نماد انسانه.شنیدم انجمن ایرانشناسی اطریش هم مشغول تحقیق درباره اسب ها در زندگی نظامی تاریخ ایرانه.تازه می فهمم تاریخ اجتماعی ما چقدر گسترده است و چقدر اگر توش ریز بشی پر از تازگیه.و چقدرکم دربار اش کار کردیم.و باز از خودم می پرسم چرا مقاله های قبلیتو سر و سامون نمیدی و بعد وقتتو برای این جستجو ها نمی ذاری؟من معمولا برای این جور سوال های گزنده هیچ جوابی ندارم.من غوطه وری ام توی دریای تاریخ.دستمو به تکه چوب شکسته ای قلاب کردم و پیش رونده می شم تا لحظه ای و روزی که بتونم خودمو به صخره ای بچسبونم تا از این غوطه ور شدگی دلپذیر و دوست داشتنی رها شم.
3-درباره ماهی سیاه کوچولوی خودم ... کارن خوبم بهت افتخار می کنم.وقتی پسرک کوچولوی هم سالتو می بینی و اسبا بازیهاتو براش میاری و با صدای نرم و مخملیت می گی مامان پارسا چه مهربونه.قربون اون شیرین زبونیت مامانی کوچولوی من.باور می کنی تا چند روز به این جمله قشنگت فکر می کردم و بهت غبطه می خوردم که اینقدر پاکی و دنیا رو اینقدر قشنگ و زلال می بینی ؟ امروز خودت خودتو از شیشه شیر گرفتی و ظهر سر در گم بودی که چه جوری بخوابی.به هر زحمتی بود برنامه رادیو رو نوشتم و اومدم تا توی این سردرگمی شیرین شریکت بشم.برات کتاب خوندم.با دقت گوش کردی و باز رفتی سراغ مجله ماشینت.گفتم این که خوندنی نداره.عکس ماشینای مورد علاقتو تماشا کردی و مجبورم کردی اسم های اجق وجق اونایی رو که بلد نیستی بخونم.دوج وایپر و داتسون و ... اصلا هم ماشین های قشنگی نیستن. دست کم به پای قشنگی جیپ صحرای مورد علاقه من و تو نمی رسن. کاش می تونستم جیپ صحرا بخرم تا با هم بریم تهران گردی.مطمئنم حسابی کیف می کردی.قیمتشم که فقط دو سه میلیون تومنه.عزیز مامانی! می بینی تو واسه من دنیای شیرینی ساختی که واقعا نمی دونم چه جوری معنیش کنم.دنیای در هم آمیخته از عشق به انواع ماشین ها. عشقه به یادگیری. مخصوصا یادگیری زبان.عشق به مهربونی کردن و بوسیدن.عشق به دنیاو طبیعت و بارون.ممنون که دیروز با صبوری اجازه دادی کتاب انیس الناسو تموم کنم.ممنون که راضی شدی موقع بازی باهات کتابم باز باشه و نگفتی نخون.ممنون که همراهمی . ممنون که سنگ صبورمی.

 

[ساعت ۰۸:۱۳ ]   نظر شما(۴۷)

۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۹
موسیقی ملایم این روزهای من

در سه بند
1- دلم تازگی میخواد.دلم گرفته.برای لحظاتی با خودم خلوت می کنم.این لحظاتو دوست دارم.زمانی بود که اوپانیشادها می خوندم و ماکس وبر و گاهی قرآن زیر نور لیمویی رنگ پاییزوقتی پرده اتاق پذیرایی رو پس می زدم و منظره روبرو ساختمون نیمه تمومی بود با آجرای چهارگوشش اما این روزها فقط دلبسته نمادم.و این بار نماد و ادبیات.دلنشین ترین لحظات روزمه.کارن توی هال خوابیده و من توی اتاقش روبروی مزرعه رنگی شاد وقشنگش کتاب می خونم و با خودم حرف می زنم و لذت می برم از این خلوت.روی میز کامپیوتر همچنان انباشته از کاغذهاست.هنوز مقاله نمادگرایی در حروفیه بر اساس مطالعه نظریه تفسیرگرای گیرتز رو تموم نکردم.هنوز مرددم ونیازمند مطالعه بیشتر.هر چقدر زمان می گذره حس می کنم دارم بیشتر و بهتر بهش فکر می کنم.پخته تر می بینمش.هر روز روزنه تازه ای به روم گشوده میشه.نماد ها خودشونو نشونم میدن.بغلشون می کنم و آرامش می گیرم.دلم می خواد نماد ها رو به زندگیم دعوت کنم.دلم می خواد با صنایع دستی و فرهنگ و فولکلور ایرانی آشتی کنم.می خوام خونه رو با جهاز شتر و اون منگوله های رنگی قشنگش آراسته کنم.با پته دوزی و نمد و لوخ های سیستانی. دلم می خواد گبه داشته باشم. دلم می خواد رنگی از زندگی بپاشم توی خونه .دلم فرش نفیس نمی خواد فرش های ساده میخوام . فرش سنقر با اون طرح ماهی و انارش.فرش هایی که زیر پای مردم بزمانه.بزمان شهری که آمنه بهم معرفی کرد.توی اینترنت سرچش کردم و تازه فهمیدم چه گوهریه. و این بار باز هم از سیستان.
2- لباسی می خوام که نمادی از طبیعت باشه . لباسی مثلا به رنگ سرخ لباس زنان رامیان.رنگین کمانی از رنگ و نماد.دلنشین.پر از زندگی.زنان رامیان پیراهن قرمز رنگ از جنس ابریشم دست باف می پوشن دور مچ ، یقه و چاک پیراهنشونو با الیاف ابریشم الوان نوار دوزی می کنن به این نوارهای رنگین دستباف جهک می گن یقه پیراهن گرده ، آستین بلند که با جهک تزیین شده و انتهای پیراهن به رنگ سبز ریشه دوزی شده دختران تا قبل از ازدواج کلاهی به نام کلته روی سرشون می ذارن که تمام سطح اون با الیاف الوان ابریشمی دست دوزی شده قسمت جلویی اون سکه دوزی و با جهک نوار دوزی می شه این کلاه همراه با روسروی ابریشمی قرمز رنگ استفاده می شه زمانی که خواستند پیوند زناشویی ببندن کلته رو برمی دارن و سربندی از جنس ابریشم با زمینه قرمز ساده با حاشیه ای به رنگ سفید ، بنفش ، سبز و سرخ به نام باش کالاخه به صورت نیم تاجی روی سرشون می ذارن که در واقع سمبل و نماد ازدواجه . این موضوع منو یاد کتاب دلنشینی مندازه که ویرایشش می کردیم همراه با بهزاد.قصه قشنگی بود و همیشه توی هر مکالمه ای ازش تعریف کردم و امیدوارم قدیانی تا امروز چاپش کرده باشه.کاش اینجا توی قلب زندگی شلوغ شهری من و ما هم رد پایی از این نماد های دلنشین بود.
3-همراه با کارن خمیر بازی می کنم.هنوز خیلی اهل خلاقیت به خرج دادن نیست اما از چیزهایی که درست می کنم خوشش میاد.کنارم میشینه و دقت می کنه. نا امید نمیشم وقتی می گه نشنگ (قشنگ ) شد می خوام خرابش کنم... میذارم کاری رو که دلش می خواد بکنه.و امید می بندم به روزی که همه این با هم بودن ها و وقت گذاشتن ها از کارن نازنین من پسر خلاق و با ذوقی بسازه که اهل هنره.صبوری می کنم و از شیطنت های مخصوص دو سالگی پسرکم توشه ای از شادی می گیرم و عبور می کنم.وقتی عبارت ( نات فاند ) رو به خوبی یاد گرفته در حالی که فقط یه بار و اونم نه خطاب به کارن وقتی صفحه اینترنتی مورد نظرمون نیومد  بهش گفتم حتما می تونه نقاشی با آبرنگ و کاردستی با خمیر رو هم به زودی یاد بگیره. به خودم می گم نسیم با اشتیاق برای کوچولوی با هوشت وقت بذار و امیدوار باش تاثیر گذاره. حالا حتی کارن وقتی کتای هاپوشو می خونم دست روی کلمه هاپو می ذاره و میگه اینجا نبشته هاااپووو... پسر قشنگم!مطمئنم که بهترین چیزها رو به بهترین شکل یاد می گیری.مطمئنم  و تا اون زمان با حوصله و اشتیاق در کنارتم و سعی می کنم بهت یاد بدم.چقدر خوبه که هنوز بعد از یکی دو ماه یادته که انگشت میشه فینگر.کشاورز میشه فارمروپسر میشه بوی.و اینا همه یعنی من پسر فوق العاده ای دارم که توی دوسالگی کلی لغت انگلیسی بلده.فقط کاش حرفمو گوش می کردی و شعرای کتاباتومثلا شعرای همین کتاب مورد علاقه ات ، کشف آخرمون ، نی نی عینکی رو از بر می کردی.من که می دونم می تونی اما تا تشویقت می کنم اون ادهای خوشگلو در میاری...

[ساعت ۰۵:۰۹ ]   ...(۷)

۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۹
تجدید خاطره با دانشگاه شهید بهشتی

بعد از مدت ها میرم دانشگاه دوران لیسانسم : دانشگاه شهید بهشتی . بو می کشم . دست کوچولوی کارن توی مشتمه . هنوز همون بو میاد . زمان انگار به آنی گذشته . هنوز خودمو توی راهروی گروه تاریخ می بینم . دخترک هجده ساله ای که صبح خیلی زود میرسید دانشگاه و پنجره کلاسو باز می کرد . هوای تازه . بوی کاج . بوی خاک ... اینجا بر فراز ولنجک . اینجا با پلکان طولانیش . اینجا با صدای استادانی که بعضی هاشون دیگه نیستن . خاطراتی از یک نگاه . دلهره هایی آشنا و ملس . کلاس زبان دکتر آزادگان با اون عینک ته استکانیش . عرفان و تصوف هم درس می داد . یادش به خیر . چقدر توی این راهرو ها دویده باشم خوبه ؟ کارن با گچ روی تخته خط خطی می کنه و ریسه می ره از خنده . با خاله آمنه دوست میشه . پسرکم خوش به حالت چقدر دنیا برای تو قشنگه . خاطره شیرینی میشه برام این گشت و گذار کوتاه . مخصوصا وقتی چادر های عشایرو می بینیم که توی محوطه دانشگاه علم شدن . دخترانی با لباس های رنگین محلی و ایلیاتی . نمایشگاهی از آثار و صنایع دستی عشایر که بیشتر از همه غرفه سیستان و بلوچستانو دوست دارم . بافته های حصیری قشنگشون که بهش می گن لوخ واقعا دوست داشتنیه . یکیشونو می خرم . چای ترش هم می خرم . به زبان محلی بهش می گن چای مکه . شبیه گلبرگ گله . قرمز . دوست داشتنی . چای رو که دم می کنم عطر خوبی می پیچه . مزه اش مزه چای آلبالوئه.نماد ها همراه من میان . لوخ کوچولومو بغل می گیرم . کارن از این گردش لذت برده . من هم . کاش زندگی عرصه این لذت ها بود ...

[ساعت ۲۳:۱۹ ]   ...(۳۹)

۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۹
من و نماد و کارن

۱- مدت هاست با نماد ها زندگی می کنم . این نماد ها .. نماد ها ... نماد های دوشت داشتنی من ! تلنگرش نیمه های شبی به سرم زد که کارنو تازه خوابونده بودم و داشتم کیف دانشگاهمو برای فردا آماده می کردم . توی آشپزخونه خانه پدری . باید برای درس های فردا موضوع مقاله می دادیم .مقاله ای درباره گیرتز انسان شناس امریکایی به مناسبت درس جغرافیای تاریخی خونده بودم و می دونستم که نگاه قشنگی به نماد داره . مدت ها بود به حروفیه فکر می کردم و نماد هاشون . دست کم از پایان نامه فوق لیسانس به بعد.من در زمینه مسایل علمی البته معمولا در لحظه زندگی می کنم . ممکنه روزها و شب ها حس و عاطفه ام درگیر موضوعی باشه و بعد کنده شم نه به لحاظ حسی بلکه از نظر غنی کردن مطالعاتم اما حروفیه همیشه با من بوده و این روزها نماد . حتی لسلی وایت هم از نماد حرف می زنه . همون محیط شناسی که مقاله تطبیقی درس جغرافیای تاریخی مو بر مبنای تکامل فرهنگش نوشتم . نماد همه جا با منه . مثل نبضی که می تپه. زنده است و دوستش دارم . و از رهگذر همین همنشینی بود که فرشها وارد خلوتم شدن . اول از همه فرش های سنقر با اون طرح های ساده معصومشون . ماهی در هم . انار . نمادهایی از طبیعت و گاه انتزاعی . بعد پای فرش های محرابی درختی باز شد . چقدر دوستشون دارم . دلم می خواد یکی از قشنگ ترین هاشونو داشته باشم . هر از گاه روی بوته های پرگلش دست بکشم . باهاش حرف بزنم . نماد ها . نماد های دوست داشتنی من شما منو با یه آرزوی تازه آشنا کردین . آرزوی داشتن یه قالیچه با طرح محرابی درختی . و بعد تر این فرش های سیستان بودن که به دلم نشستن . با اون منظره هایی که از طبیعت کویری الهام گرفتن . جای پای شتر و دود نی رو از همه بیشتر دوست دارم . حتی از شوق گریم می گیره . دوسه تایی دود نی داشتم نمی دونستم کجا باید آویزونشون کنم . درشون اوردم . بغلشون گرفتم و یکیشونو به دستگیره کابینت و اون یکی رو به شیر روشنایی گاز آویزون کردم . خب دیگه خونه مستاجری این دردسرا رو هم داره . خیلی چیزا دوست داری به دیوار بزنی اما نمی خوای و نباید دیوارو سوراخ سوراخ کنی . یاد خونه های سازمانی به خیر که بی خیال همه چیز دیوارهاشو کرده بودم آبکش.حالا دیگه دود نی ها هم با هام حرف می زنن . مثل نماد ها . نماد ها ممنون .

 ۲-نقاشی های فریدا کالوا آخرین هدیه ایه که گرفتم و بی اندازه دوستش دارم.شایدم اینا هم نمادن و به خاطر همین به دلم نشستن.قبلافیلمی درباره زندگی فریدا دیده بودم امااینقدر عمیق تاثیر گذار نبود برام.حالا میتونم روی نقاشی ها دست بکشم . این روزا چقدر به ارتباط فیزیکی و تاثیرش روی عاطفه و روحم معتقد شدم.نقاشی ها فولکلور مکزیک و تمدن ازتک رو هم با خودشون دارن . و این دلنشین ترشون کرده.

 ۳-با هم لگو بازی می کنیم . براش با لگو ها بیمارستان می سازم.آمبولانسشو راه میندازه و مریضشو میاره بیمارستان.حالا باید فکر دکتر و پرستار باشم.لذت و شادی رو توی چشمای بلوطی قشنگش می خونم.همزمان برای رادیو برناه نویسی می کنم.خیلی سخت چون دلهره مقاله های نیمه تموم دانشگاه هم هستم.مثل لاک پشت می نویسم.گفتم که من دارم با نماد ها زندگی می کنم.بعد کمی با آبرنگ نقاشی می کشیم .نقاشی کردن هاش خیلی کمتر شده شاید به خاطر اینکه نذاشتم دیگه روی سرامیکها رو نقاشی کنه.نمی دونم.توی جشن تولدش نمایشگاهی از نقاشی های قشنگش درست کردم.بیشتر طراحی خودرو.گفتم شاید تشویق شه.فکرکنم توی اعتماد به نفسش اثرداشت اما به نقاشی کردن بیشتر تشویق نشد.کتابهای رنگ آمیزی رو هم دوست داره اما فکر نمیکنم در نقاشی کشیدنش موثر باشه .رنگ های انگشتی هم امتحان خوبیه.توی ایوون آزاده که هر جا خواست نقاشی کنه.درباره هوا با هم حرف می زنیم.حالا می دونه که دو تا چیز هست که می تونین با شوق و ذوق دربارش حرف بزنیم و کیف کنیم: هوای ابری و بارون زدهو جیپ صحرا که البته این دومی بیشتر تاثیر کارنه روی من.تا میگم جیپ صحرا اون لبای خوشرنگش به خنده باز میشه و میگه زاپاسم داره.پسرک دوستدار خودروی من حالا اسم بیشتر ماشینا رو بلده.جالبه که با دو سال سن ایراد منم می گیره و تذکر میده که مامان این پژو پارس بود ... و یکی از بزرگ ترین عشق هاش کتاب های برچسبیه.واقعا کتاب های فوق العادی اند و کارن چقدر توی چسبوندشون دقیق تر از قبل شده.پسرک مهربون من گاه و بی گاه بوسم میکنه.بوس واقعی واااای فکرشو بکن همون چیزی که همیشه ارزوشو داشتم . چشیدن طعم بوسه یه فرشته روی گونه هات.حالا کارن به دیدن سی دی علاقه مند شده.درباره قصه هاش حرف می زنه و لذت میبره.شیرین زبون من به چیزایی توجه می کنه که من آدم بزرگم ازش غافلم.حالا لحظاتی که با همیم همش خاطره است.شیرین مثل مثل مثل توت فرنگی.

۴-و اینم یکی از قشنگ ترین هایکو های شاعر محبوب من قباد جلی زاده : یولونی می نهم بر شانه‌ی نوجوانی ..
 
خدا با دست زرینش، برای كبوتران سفید دانه می ریزد
سر گربه‌های تشنه را ناز می كند، وقتی جرعه‌ای آب می نوشند
بال توفان را می بندد، تا پروانه‌ها به آرامی عبور كنند
 
تفنگ برای خدا بر می دارم ..
دیگر اجازه نمی دهم
كسی به خشم درخدا نظر كند
كسی گلوله بر شهپر خدا بگذارد !
دیگر قبول نمی كنم كسی
پوست موز پرت كند زیر پاهای مبارك خدا !
 
به همراه خدا به بازار می رویم
كف دست تمام گدایان را پر می كنیم از عسل
سوار اتوبوس می شویم
كنار یك تروریست می نشینیم
كمربند انتحاری اش را
خاموش می كنیم

 

 

[ساعت ۰۶:۲۶ ]   ...(۸)

۰۸ ارديبهشت ۱۳۸۹
مقاله نویسی و کودکی که بر همه چیز سایه رنگی اش راپهن کرده است

مقاله درس جامعه شناسی تاریخی مهم ترین دغدغه و دل مشغولی این روزهای منه . هفته پیش به استادم می گفتم احساس می کنم همچنان غرقم و شنا نمی تونم . غرق بودن لذت بخش و شیرینه ولی وقتی پایقواعد اداری و بوروکراسی کادر آموزشی دانشگاهی مثل الزهرا وسط میاد دیگه چندان هم دلچسب نیست و اون وقته که دلت می خواد این موج های خروشانو بشکافی و پیش بری و به ساحل برسی حتی اگر شده ساحل جزیره ای که مقصدت و ایده آلت نبوده . با این همه زندگی می کنم . با مقاله نماد گرایی در حروفیه زندگی می کنم . با کلیفورد گیرتز زندگی می کنم و تلاش می کنم پای چارچوب نظریه ای رو که در ساحت انسان شناسی مطرح کرده به مطالعه تاریخی خودم باز کنم . کار سنگینیه . کارن که می خوابه سر در گمم . زمانی بود که وقتی می خوابیددور خودم چرخ می خوردم اما حالا تلی از کاغذ و کتاب روی میز کامپیوترم هست که نشون میده تکلیفم معلومه . با این همه بازم آشفته ام . کاغذ ها رو دسته می کنم و می برم توی اتاق دلباز پسرک و از اتاق کامپیوتر به اتاق دوست داشتنی و رنگی کوچولوی قشنگم مثل پاندول ساعت سرگردانم . چیزکی می خونم و هولکی تایپ می کنم از ترس فراموش کردن . فرصتی برای فیش نویسی درست و درمون ندارم . یهو بیدار میشه پسرک و باز کنارش دراز می کشم . چشماشو هم می ذاره . شبیه فرشته ها و من باز بر می گردم پشت این میز . مثل پوست انداختنه . سخت و دردناک . گاهی فکر می کنم زندگی خودمم سرشار از نماد ها شده . یکیش همین کتاب فصوص الحکمی که روی مایکروفر جا مونده و نشون میده وقت هایی که کارن توی سینک ظرفشویی در حال آب بازیه تنها فرصت منه برای مطالعه . یا کتاب نیمه تموم پرتره مرد نا تمام که دیر وقت ها برای  پیوند زدن خودم به دنیای داستان نویسی که مدتیه ازش دور شدم می خونمش زیر نور کمرنگ آشپزخونه و با اولین غلت خوردن کارن باید کنارش بذارم . مبادا که نور باعث بیدار شدن کارن بشه و بد خوابش کنه . و همین حالا هم باید ببخشید که کارن از خواب کوتاه بعد از ظهرش  بیدار شده و نمی تونم ادامه بدم پستمو . حرف هامو می ذارم برای پی نوشت هایی که شاید شب به این پست اضافه کنم .

[ساعت ۰۵:۳۲ ]   ...(۲)

۰۱ ارديبهشت ۱۳۸۹
یک روز دیگر از عمر من

پسرک نشسته روی کابینت و آب بازی می کنه . میگه آب بازو رو حیلی دوس دائم . از برق چشمای بلوطی قشنگش میشه فهمید اینو . شلوارش خیس شده . می دونم که پایین نمیاد به این زودیا . میذارم عشق کنه . چقدر خوبه که آدم همیشه مجالی برای عشق کردن داشته باشه . بذار این مجالو توی کودکیش بهش بدم . خودم همچنان آشفته ام . تفسیر بیان السعاده گنابادی رو کنار می ذارم . نگاه شیرینی به مباحث عرفانی و مخصوصا مسایل مربوط به تاویل داره . چیزهایی توی بیان السعاده می خونم که قبلا توی کتاب های بابک احمدی درباره هرمنوتیک و نظریه پردازان اون خوندم . نمی دونم کی فرصت می کنم کتاب های ریکورو بخونم . مشخصات کتابخونه ایشونو توی تیکه کاغذی نوشتم که هنوز توی جیب کیفمه . یه چشم به کارنه که هواشو داشته باشه و یه چشم به کتابی از رولان بارت . لذت متن . نمی دونم چرا برای نوشتن مقاله ای کلاسی اینقدر دچار وسواس و رکود شدم . اشاره اش به ضد قهرمان به دلم می نشیند ضد قهرمان لقبی ست که به خواننده متن می دهد . خواننده ای که می خواهد از متن لذت ببرد و در پی قوانین و قواعد نیست . در پی یادگیری و آموزش نیست . مست می شوم . قرآن را با همین نیت می خواندم چند وقت پیش . خاطره اش چقدر شیرینه.جمله بارتو چند بار زمزمه می کنم : متنی که تو می نویسی باید نشان دهد که به من مشتاق است ... از خودم می پرسم چقدر موقع نوشتن مشتاق خواننده ام بودم این همه سال ؟ شاید به خاطر همین باشه که نیم تونه شروع به نوشتن کنم . هنوز مشتاق خوانندم نشدم . البته که هر کسی که متنی می نویسه نباید به این مرحله رسیده باشه اما من از این دست افرادم . و چقدر تلخ . فصوص الحکمو شروع به خوندن می کنم . از ترجمه موحد استفاده می کنم . ناقص بودنش مهم نیست . دانسته های من کمه . لذت می برم . عصر پنجره رو باز می کنم . چه هوای مطبوع خوبی . کارن میاد بغلم . میگه می حوام لپتو بوس کنم . کیفور میشم . می بوسدم . میگه حوشحا شدی . گییه نکئدی . نه نازنینم خوشحال شدم . غرق بوسه اش می کنم . دوست داشتنی من توی آشفتگی این روزهای درس و مشق و معرفت به یادگیری واقعا موهبت بزرگیه ... این متن بازم ناقص موند به خاطر بیدار شدن کارن که اومده میگه برام جیپ صحرا بیار . مثل ما حسابی معتاد به اینترنت شده ...به زودی به روز می کنم تا درباره احساساتم نسبت به قالی های محرابی درختی بنویسم که جزو آخرین دلبستگی های این روزهای منن و سرشار از نماد ...

[ساعت ۰۰:۱۲ ]   ...(۹)

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است