صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
داستان

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۱۷۰۲
ديروز: ۶۷۴
اين ماه: ۲۳۷۶
از ابتدا: ۱۷۵۷۷۲۷


ASP-Rider 1.6

Tarrahan
۱۷ مهر ۱۳۹۵
پیکان آلبالویی 3

اما همه رنج های مسیر، با استشمام بوی تن عمو داوود که بویی مثل بوی توت تازه چکیده از درخت بود، از یادم می رفت.عمو برایم کتاب می خواند و نشانم می داد که در مدت دو هفته ای که مرا ندیده است، با خرت و پرت هایی که در انبار عمارت متروکه پیدا کرده، چه چیزهایی ساخته است، فرفره چوبی، قایق کاغذی، عروسک پارچه ای، و یک بار حتی یک بادبادک، با دمی افشان و گوشواره هایی از ریسمان های الوان. گاهی هم برایم نقاشی می کشید.با ذغال.روی اندک کاغذباطله هایی که در تاریکنای زیرزمین پخش و پلا بودند. نقاشی هایش را از همه چیز بیشتر دوست داشتم.صورتک هایی بودند عجیب و غریب، با پیشانی های بلند، چشم هایی مثل برکه آرام، گونه هایی فربه، لب هایی که از میانشان شکوفه هایی سیاه می بارید و گوش هایی با گوشواره های ضمخت. عمو داوود درباره نقاشی های زیاد حرف نمی زد.میگفت ببر خانه محمد، بعد بنشین به تک تکشان فکر کن و یک روز که بزرگ شدی درباره شان بنویس.بعدها همه این خنزر پنزرها را بردم توی پیکان آلبالویی و یک جایی روی مخمل پشت شیشه عقب کنار هم چیدم.هر وقت با ماشین جایی می رفتیم، روی زانو می نشستم دستم را زیر چانه می گذاشتم و با اشیا حرف می زدم.گاهی وحید برخی اشیا را برمی داشت، باهاشان بدجور بازی می کرد.یک بار هم زنگوله حلبی قشنگی را که عمو روی تنش را مثل قلمزن ها تراشیده بود، گم کرد.زنگوله را خیلی دوست داشتم.شب هایی که باد می آمد، می آویختمش لب درگاهی بالکن خانه و به صدایش که نرم و دلنشین بود گوش می دادم.بابا میگفت هر چه در پیکان آلبالویی انباشته ای ببر اتاق خودت.ماشین من موزه نیست.اما من آنجا را دوست داشتم.کابین آن ماشین مثل سلول زندان بود.زندانی که عمو را بعدها به آنجا بردند و من دلم می خواست بیارایمش.بزکش کنم تا دلم تنگ نشود.حتی به یاد دارم که مامان یک کاسه کوچک گل سرخی که زمینه ای تیره داشت، داد دستم و گفت: مال تو محمد، بذارش عقب پیکان، به جای زنگوله. فقط مامان بود که می دانست چقدر از گم شدن زنگوله غمگین شده بودم.حتی وحید را کتک هم زدم.مامان بابت این کار چند روز بافتنی نبافت.آن موقع تازه شال گردنی را با نخ عنابی برایم سر انداخته بود.مامان گفته بود: محمد یاد بگیر اقلا از گناه ضعیف تر از خودت بگذری...

[ساعت ۰۱:۵۹ ]

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است