صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
داستان

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۱۷۰۹
ديروز: ۶۷۴
اين ماه: ۲۳۸۳
از ابتدا: ۱۷۵۷۷۳۴


ASP-Rider 1.6

Tarrahan
۲۳ خرداد ۱۳۸۳
نامه

نشسته بود روي سراميك سفيد توي سالن،با پاهاي لخت ودامن كوتاه سيكلمه اي كه چسب تنش بود.پشت پنجره دانه هاي برف تلو تلو مي خوردند،دفتر چه اش را باز مي كرد و مي بست،ساكت بود و فقط صداي تيك تاك ساعت برنزي روي شومينه مي آمدو صداي سوختن سفال ها !

نگاهش را دور تا دور اتاق سر داد ،عروسك باربي اش با دامن بلند و كلاه اسكاتلندي ايستاده بود روي طبقه دوم ويترين درست كنار گلدان عاج فيل كه پر از زنبق چيني بود .

نگاهش را كند ، خودكار را برداشت و دو خط موازي پررنگ كشيد مي خواست شروع كند به نوشتن كه يكهو تنش لرزيد ،به خودش پيچيد ، خودكار را روي سراميك قل داد سرش را ميان دست هايش گرفت و فشرد ،

باز خودكار را برداشت ، گذاشت روي كاغد ، جاي يك نقطه آبي باقي ماند ، كلافه شد ، دفتر چه را بست و زانوهايش را بغل گرفت. چشمش را دوخت وسط تابلوي كوبلن روبرو ، درست روي انحناي پل چوبي گردي كه از وسط رودخانه رد مي شد ،تابلو را مرور كرد ،خانه هاي شيرواني دار رنگي با چراغ هاي روشن و نوري كه ريخته بود روي برف ها و مهتابي كه توي آب رودخانه تكان مي خورد .

((اين جا سرزمين قشنگيه،ما اغلب تعطيلات مي ريم ييلاق،حتي تعطيلات كريسمس، توي همه خونه ها ي دهكده جشنه ، درخت هاي كاج پر از رنگ و نور مي شوند،من هميشه جاي تو رو خالي مي كنم ،مي دونم كه تنهايي ،راستي من از پشت پنجره محل كارم يه رود خونه بزرگو مي بينم كه اون دور ها پيچ خورده،كاش تو هم اين جا بودي ،مثل اون وقت ها!))

نامه را تا كرد و گذاشت لاي دفتر چه ، بلند شد ، دست كشيد روي كوبلن مستطيلي و برف هاي نخي اش ،دوست داشت يك نفر بود تا با او حرف مي زد يا حتي برايش گريه مي كرد ، بلند بلند گريه مي كرد ، نشست روي كاناپه كه پر از خطوط سياه و طوسي بود .

((تا وقتي جووني از ازدواج فرار مي كني ، پير كه شدي مي فهمي چه بلايي سر خودت اوردي !تو تازه بيست وهشت سالته ، تصميمتو بگير نذار زمان برات تصميم بگيره))

...

كامپيوتر را روشن كرد و نشست روي صندلي چوبي ، مي دانست كه دكمه هاي كيبورد خوب كار نمي كنند و سخت مي شود براي كسي ايميل زد اما باز هم نشست پشت كامپيوتر و چشم دوخت به صفحه سفيد ،باكسش را باز كرد و ايميل هاي كهنه را خواند ،شايد براي صدمين بار !

(( سلام مهري جان! چه خبر از ايران؟اين جا مردم شادن،كار منم خوبه ، از در آمدمم راضي ام ، مي تونم واسه خودم پالتوي پوست و چكمه تا سر زانو بخرم ،يادته چقدر دلت مي خواست اين قدر پول داشته باشي؟راستي اون آپارتمان! خوشگلي كه گفته بودمو خريدم ،واي مهري !محوطه گل كاريش هيچ كم از باغ گل نداره ، پر از لاله وحشيه ، حتي لاله سياه هم هست !...))

رويش را برگرداند و پنجره را نگاه كرد كه داشت بخار مي گرفت ، هواي اتاق دم داشت ، دستگاه بخور داشت مي جوشيد و بوي خوبي مي آمد، رفت پشت پنجره و با انگشت هاي بلندش روي شيشه اسمش را درشت امضا كرد !

((مي خوام 24 هزار شاخه گل لاله سياه مهرم باشه !هر وقتم كه دلم خواست مي تونم مهرمو بگيرم اون وقت طرف از زير سنگم كه شده بايد واسه آدم لاله سياه بياره،واي چقدر آدم احساس غرور مي كنه!))

 

با كف دستش بخار را از روي شيشه پاك كرد ، يك نفر با چتر سياه داشت از وسط خيابان راه مي رفت، هوا هنوز سرد بود!

 

((شما انقدر با من سرد حرف مي زنين كه من حس نمي كنم حتي ذره اي به من علاقه داشته باشين. من نمي خوام زوري در كار باش. بالاخره حرف يه عمر زندگيه. مي دونم پدرتون زور كرده. من خودم باهاشون حرف مي زنم.))

دوباره نشست روي صندلي چوبي ، پاهاي سفيدش را انداخت روي هم ، هنوز هم صداي ساعت برنزي مي آمد و گاه گداري هم صداي قار قار يك كلاغ يا صداي سر خوردن لاستيك ماشيني كه از كوچه رد مي شد. دستش را روي موس فشرد. رگ آبي روي دستش كاملا پيدا بود ، پررنگ و ورم كرده!

((ميشل مرد خوبيه،قراره يازده روز ديگه ازدواج كنيم.من كه دارم ثانيه هارو مي شمارم. البته اونم د ست كمي از من نداره. راستي تو چي كار كردي مهري؟هنوز شوهر نكردي. بجنب بابا يه وقت ترشيده نشي!))

بلند شد ، پرده ها را كشيد.همه جا تاريك شد. قوطي قرص هايش را برداشت و يكي را گذاشت روي زبانش .آب خورد و نشست روي پله هايي كه سمت اتاق خواب پيچ مي خورد.

(( برگرد شهرستانو زندگيتو بكن.نفرستادمت تهران كه هوايي شي و خونوادت يادت بره. فرستادمت درس بخوني واسه خودت كسي بشي،برگردي . خيال كردي مادر خدابيامرزت راضيه كه اين جور من و اين برادر طفل معصومتو ول كردي رفتي عقب زندگي خودت؟برگرد بذار عزيزت تا زنده اس عروسيتو ببينه.پسره واسه خودش مردي شده عروسيتونو خودم علم مي كنم . به خدا داره دير مي شه. دير...))

روي قالي جقه دار يشمي راه رفت . دست و دلش به كاري نمي رفت . فقط مي خواست راه برود و فكر كند . شده بود مثل يك كلاف سردرگم كه توي خودش هي مي پيچد. مدام ياد گذشته مي افتاد كه تلخ بود و مي گزيدش!

((مهري توروخدامواظب خودت باش . اين آقاي نياكاني كه تو براش كار مي كني هيچ معلوم نيست كيه و از تو چي مي خواد!گولت نزنه يهو!از اينجور مردا هر كاري برمياد به خدا.. اصلا ول كن اين كارخاك بر سري رو مگه همه چي پوله؟!))

قوطي قرص ها را انداخت توي سطل زباله و در كابينت را محكم با نوك پا بست. يك لحظه انگار صداي ساعت برنزي هم بريد. اما باز راه افتاد. دست هايش را گرفت روي گرماي شومينه!رگ آبي روي دستش ريز مي زد ، باز داشت توي تب مي سوخت. رفت نشست روي لبه پنجره و از لاي پرده توري حياط را نگاه كرد و كاج ها را كه زير تلي ازبرف خميده شده بودند.هيچ رد پايي روي برف ها نبود ، دلش گرفت. باز دفترچه را برداشت و ورق زد.

(( مهري به بابات زنگ بزن. چي كارت كرده مگه پيرمرد بدبخت. از بس بهش دروغ گفتم خسته شدم. بابا خون نكردم كه هم خونه اي تو شدم. ))

لاي پنجره را باز كرد. باد با خودش خنكايي آورد و پهنش كرد توي اتاق.نفس عميق كشيدو زل زد به آسمان كه يكدست ابري بود و به قرمزي مي زد.

(( از جون من چي مي خواي؟! بابا پدر من! من اصلا قصد ازدواج ندارم. مي خوام سرم تو لاك خودم باشه. از هرچي مرده نفرت دارم. مي خوام واسه خودم زندگي كنم. مادر بيچارمو دق دادي بست نيست؟ حالا پيله كردي به من؟ ديگه هم اين خراب شده زنگ نزن...))

پنجره را كه بست يله داد به خنكاي ديوار ، سرش گيج مي رفت . دمپايي هايش را خرت خرت روي زمين كشيد و تا آشپزخانه رفت، دركابينت را باز كردو از توي سطل زباله قوطي سفيد قرص ها را در آورد ، به ديواره قوطي تفاله چاي چسبيده بود . قوطي را زير شير گرفت. درش را باز كرد و يك قرص سفيد ديگر برداشت و گذاشت روي زبانش ، چشمانش را بست وقورتش داد. طعم تلخ قرص روي زبانش ليز خورد.

(( خانوم خانوما فكر كردي اين خونه و زندگي رو الكي ريختم به پات ؟ عاشق چشم و ابروت بودم؟نه بابا كور خوندي مرد مردش سر من كلاه نذاشته چه برسه به امثال تو!تو اين دوره زمونه هر چيزي يه نرخي داره واسه خودش. مي فهمي كه؟!...))

دفتر چه را از روي عسلي جلوي كاناپه برداشت و گذاشت روي زانوهايش. چند دقيقه اي ته خودكار را زير دندانش فشرد.فكر كرد چند تا نامه به دستش رسيده و بي جواب مانده.چند تاپيغام تلفني را گوش كرده و سراغ دفتر تلفن نرفته!خسته شد . آه كشيد و رفت ايستاد جلوي آينه، خط كمرنگ اخم را بالاي ابروهاي پرپشتش ديد. خنده اش گرفت.

(( صورتت چين افتاده مهري فكر خودت باش حالا هي بخند. هي به شوخي بگير. وقتي تنها شدي مي فهمي واسه چي دلم مي سوخت. من كه تا ابد پيش تو نيستم مي رم دنبال سرنوشت خودم. بابا و مامان الان دوسه ماهه مي خوان برن و من فقط به هواي تو دارم دست دست مي كنم.انقلاب بشه پاي باباي منم گيره. ما مجبوريم بريم. با خودت بجنگ . برو پيش بابات . جز اون كه كسي رو نداري. داري خودتو نفله ميكني مهري، نفله...))

اشك هايش را پاك كرد و روي پوستش دست كشيد. لرز كرد و ژاكت صورتي اش را انداخت روي شانه هايش.

((آقاي نياكان مي فهمين از من چي مي خواين؟ مي خواين خودمو بفروشم. مي خواين اين مرتيكه منو به هيچي بخره تا بين خودتون عوض بدل كرده باشين. شما خيال مي كنين يه زن چقدر حاضره از خودش ازشرافتش مايه بذاره؟! چقدر ؟ شما مي خواين از من يه زن هرزه بسازين كه با يه عروسك باربي و يه گلدون عاج فيل خودشو مي فروشه!فكر مي كنين من چقدر مي ارزم؟كاسبي خوبيه. ...))

عروسك باربي را بغل كرد و روي بافته موهاي طلاييش دست كشيد . صداي بچه ها از توي كوچه مي آمد. آدم برفي مي ساختند تيك تاك ساعت لاي صداي خنده ها گم شده بود. پرده را پس زد و خيابان را نگاه كردكه كمي جلوتر پيچ خورده بود.

(( من بيشتر از ايناواست خرج مي كنم. مي خوام سند اون ويلاي تو زعفرانيه رو به نامت بزنم. خيلي به دردم مي خوري. خوشگليتم به دردم مي خوره...))

دفتر چه را برداشت .

آه كشيد.

تنهايي صيقلش داده بود.

همه جارا تاريك مي ديد.

تاريك تاريك!

شروع كرد به نوشتن. بالاخره بايد اين طلسم لعنتي را مي شكست.

(( حنانه جان. جواب نامه هايت را نمي دادم چون نمي خواستم بنويسم كه چه مي كنم و روز هايم چطور به هرزگي مي گذرد. هرزگي . امروز اين تنها مشغوليت من است.حالا همه چيز دارم . خب مزد هرزگي بالاست...))

دفتر چه را بست و رفت پشت پنجره. بچه ها را نگاه كرد كه مي دويدند. و خيابان را كه باز يك نفر داشت با چتر سياه از وسطش رد مي شد...!

[ساعت ۰۸:۳۰ ]

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است