
<?xml version="1.0" ?> 
<!--  generator="ASP-Rider Ver:1.0" --> 
<rss version="0.91">
	 <channel>
	 <title>آباندخت</title> 
	   <link>http://www.abandokht.com</link> 
	   <description>روزنوشت‌های نسيم خليلی</description> 
	   <webMaster>info@abandokht.com</webMaster> 
	   <pubDate>3/10/2010 12:36:39 PM</pubDate><item>
	<title>
		یک روز معمولی از عمر من ...
	</title>
	<link>
		http://www.abandokht.com?id=-1149865238</link><description>&lt;P align=justify&gt;آشفته ام . ذهنم نظم ندارد . زمان لیز می خورد از دستانم . کاش زمان کش می آمد . شانه هایم خسته اند زیر بار سنگین کارهای نکرده . ذره ذره پیش می روم . مثل لاک پشت . مهم این است که در جا نمی زنم نه ؟ دلخوشکنک های این چنینی زیاد دارم . رمانم را می نویسم . کمی از درس و تاریخ دست کم در دروه خودم دور شده ام . اما متوقف نشده ام . این هم یکی جور دلخوشکنک دیگر ... پسرک را برای اولین بار بردیم سرزمین عجایب . چقدر آنجا خوشبخت بود . می دوید و همه دنیای اندازه کف دستش را معنی می کرد . سه نفری سوار قطار شدیم . چقدر آن قطار رنگی شاد را با آن همه مسافر کوچولویش دوست داشتم . مخصوصا وقتی توی تونل موسیقی توقف کرد . عروسک ها می نواختند . و نور زرد قشنگی همه جا پهن شده بود . بچه ها برای عروسک ها دست تکان می دادند و می خندیدند . پسرک هم خوشحال بود . و من زیر آن رنگ لیمویی دوست داشتنی از همه غم ها و دغدغه های دنیا فارغ بودم انگار . دلم می خواست ساعت ها توی آن تونل رنگارنگ می ماندیم . باآن دکور یونولیتی ساده اش با آن تصاویر کاغذی رنگی قشنگش . دنیای بچه ها چقدر بی ریاست . دوستش دارم . کاش آنقدر کارتمان شارژ داشت که هزار دور دیگر با آن قطار می چرخیدیم و توی آن تونل موسیقی می شنیدیم . من از واقعیت غم انگیز روزمرگی انگار به آن تونل رنگی پناه می بردم . دوستش داشتم . &lt;BR&gt;خانه که بر می گردم دوباره غم ها مثل آبشار شره می کنند . کارن کوچولوی ناز با آن صدای مخملی دوست داشتنی اش ژست بازی در رو را می گیرد . بازی من در آوردی من و کارن . یک جور دنبال بازی که کارن را حسابی می خنداند . دنبالش می کنم و می گم در رو و بعد خودم قایم می شوم و منتظر می مانم که پیدایم کند . خسته ایم . بازی نمی کنیم . رختخواب ها را پهن می کنیم و صدای ترمز ماشینی را می شنویم و فریاد مردی را که حرف های قشنگی نمی زند . اصلا حرف های قشنگی نمی زند . موبه تنم راست می شود . چطور ممکن است هنوز توی این زمانه کسانی باشند که بتوانند با این واژه ها حرف بزنند . آن هم توی خیابن . زیر طاقی پنجره خانه هایی که زنان و کودکان دارند قصه سفید برفی می خوانند . رمان می نویسند . کتاب ورق می زنند . آشپزی می کنند . و مردانی که کتاب ترجمه می کنند شاید با دویست هزار تومانی که می گیرند قسط معوقه شان را بپردازند . ظاهرا یک جور تسویه حساب محله با محله است و لابد خیابان باخیابان . مردم از لای پرده های حریر و گلدار خانه هایشان نگاه می کنند . آنها هم مثل من دلشان هوای فریاد کرده است ؟ دلم می گیرد . سقوط اخلاق را از پشت شیشه پنجره اتاقم نگاه می کنم و نگران پسرکم را بغل می گیرم . دوست ندارم هیچ واژه زشتی یاد بگیرد . ما اینجا چه می کنیم ؟ فکر های قدیمی ذهنم را خط خطی می کنند و مزه خوب قطار سواری را فراموش می کنم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کاش زمانه زمانه دیگری بود . کاش بی اخلاقی اینجور مثل قمری روی هره زندگی مان لانه نمی کرد . دلم گرفته است . کاش پسرک خراش نخورد توی این دنیا ی پر از پلشتی . نمی شود . چاره ای نیست . کوچولوی نازنین من توی این جامعه بزرگ می شود و اگر قرار باشد همیشه همین قدر عاطفی و شکننده و مهربان باشد حتمام می شکند . تو هم باید چینی دلت را پیش بند زن ببری مادر ... نه . نشکن . از حالا نشکن . سرت را روی شانه ام بگذار . من هستم . نمی دانم تا کی اما تا هر زمان که بتوانم نمی گذارم غم این دنیا را بار درشکه دلت کنی . غم بی اخلاقی و ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.gahanbar77.blogfa.com/&quot;&gt;دوست من آن پست &lt;/A&gt;را به جا نوشتی . بحران جامعه ما بی اخلاقی ست . بحران سیاسی را هم در همین بحران باید جستجو کرد . تا وقتی بدنه جامعه ما با هتاکی زندگی کنند از سیاستمداران انتظاری نیست . دوست من بنویس که با این نوشتن ها شاید روزنه ای گشوده شود ...&lt;/P&gt;</description></item><item>
	<title>
		درباره کارن و مطالعات من ... 
	</title>
	<link>
		http://www.abandokht.com?id=-2125358901</link><description>&lt;P&gt;۱- سفید برفی دوست داشتنی من حالا مدت هاست شعر می خواند . شعر از بر می کند . البته نه آن طور که شما فکر می کنید به روش کودکانه خودش . ما بیتی را می خوانی و کلمه ای را که می دانیم می تواند ادا کند جا می اندازیم . پسرک آن کلمه را که می گوید سرشار می شویم از شادی و انرژی مثبت . یه توپ دارم ؟ ققییه ... سرخ و سفید و ؟ اوبی ... می زنم زمین ؟ هوااا نمی دونی تا ؟ تجا ... من این توپو ؟ ننانم ... نقاشیمو ؟ هوب ... بابام بهم ؟ عدی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولین جمله قشنگ زندگی را هم گفته این کوچولو و آن لحظه دلمان خواسته هر چه داریم و نداریم را به پایش بریزیم : بده من ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و دو سه روزی هست که خودش شعر کاملی خوانده . بی هوا . و کلی تشویقش کرده ایم و مثل همیشه بعد از تشویق های زیادمان کم تر این شعر را برایمان خواند : تاب تاب عبادی / هدا ندادی ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نازنین کوچولوی من حالا اسم شخصیت های کتاب هایش را خوب می داند : میمنی / ابی ( ابری) / الفی که بهش میگه ائو / بز / &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کارنک من مثل طوطی همه حرفهامونو تکرار می کنه و هفته پیش یه خرید جالب کرد برامون : مائه دتتویی ( مایع دستشویی ) که اتفاقا برای حمام لازم داشتیم . معلومه کوچولوی قشنگ من حواسش به خونه هم هست . کارن قشنگ من عضو مهم خونواده سه نفره ماست . فکرش نظرش و دنیاش هزار هزار ارزش داره برامون . خوشحالم که دارم بزرگ شدنشو می بینم ... مثل نهالی که جوونه می زنه . قد می کشه . شکوفه میده . کارن من با اومدنش بهارو اورد .خوشحالم که با هوش و مهربونه . کیفور می شم وقتی دستشو محکم روی لپم میذاره و با اون لبای قشنگش لبامو می بوسه . وای چقدر این بوسه شیرینه . سفت و خوشمزه . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هر وقت هم ازش می پرسم می خوای بزرگ شدی چی کاره بشی اول فیگور با مزه فکر کردنو می گیره یعنی انگشت سبابه کوچولوشو روی لپش میذاره و بعد از مکث میگه ن ... که یعنی نقاش و وقتی می گم نقاش ؟ می خنده و میگه بله . ذوق مرگ میشم چون همیشه دلم می خواست با هنر زندگی کنه بچه ام . اما زود می گه دتر که یعنی دکتر و اون وقت دیگه باید غرق بوسه اش کرد . اما من مطمئنم نقاش هم میشه حالا گیرم دکتر نقاش . از بس که روی سرامیکای سفید خونه رو نقاشی کشیده . البته بیشتر طرح ماشین . خیلی قشنگ میکشه شاید یکی از نقاشی هاشو بذارم اینجا در آینده ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲-کتاب تازه ای خریدم که خیلی دوسش دارم : نوشته های بچه ها : من و مامانم . گرد آوردنده اش استیورات همپله و دوست خوبم شهرام رجب زاده ترجمه اش کرده که مدتی ولو کوتاه همکاری در زمینه ویراستاری باهشون داشتم . نقاشی های کتاب خیلی قشنگن . مثل نقاشی با مداد رنگی صمیمی و شادن . تجربه های بچه هاست با ماماناشون . بعضی هاش خیلی به دل نشست و فکر کردم کاش کارن منم چنینی تجربه هایی با من داشته باشه و فکر کردم اگر قرار باشه کارن از شیرینی تجربه خوبی با من حرف بزنه می گه مامانم با من میاد روی تخت نوزادیم با اون نرده های بلندش تا روی دیواره هاش با آمبولانس و جیپم قام قام کنیم ؟ یه نمونه از این نوشته ها که دوست داشتم اینه : بعضی وقت ها من و مامان توی یک اتاق می نشینیم و هر کداممان یک کتاب می خوانیم و هیچ حرفی نمی زنیم . این یکی از بهترین لحظات است ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳- باد اسب است : / گوش کن چگونه می تازد / از میان دریا ، از میان آسمان / گوش کن / چگونه دنیا را به زیر سم دارد . / برای بردن من / مرا در میان بازوانت پنهان کن ... این شعر مال شاعر محبوب من پابلو نروداست که به تازگی کتاب شعر جیبی کوچیکی ازش خریدم با طرح جلد دوست داشتنیش که عکس سیاه و سفیدیه از زمستون . دو تا نیمکت چوبی و برف های حاشیه پیاده روی سنگفرش شده و کاج های سبز و هوای مه آلود ... دلم برای برف زمستونی و هوا مه آلود تنگ شده ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲- این روزها درباره هرمنوتیک زیاد می خوانم . دوستش دارم . روش مطالعاتی خیلی قشنگیه . یه طبقه بندی سه گانه ازش جایی خوندم که به ویژه حس می کنم درباره مطالعات تاریخ هر سه تاش جواب میده و خیلی شیرینش کرده ... شیرین ... در میان نحله‌های هرمنوتیک، یکی از عمده‌ترین آنها، هرمنوتیک احیا یا بازسازی معناست. این هرمنوتیک که مولف محور هرمنوتیک به دنبال بازسازی مجدد معنای مورد نظر کنشگر است، متکی براین پیش فرض است که برای محقق امکان رسیدن و دستیابی به معنای ذهنی یک کنشگر یا موضوع وجود دارد. در مقابل این نحله هرمنوتیکی، هرمنوتیک شبهه وجود دارد که دست به تفسیری از معناها ورای معنای بیان شده توسط موضوع می‌زند و معنای بیان شده را به نوعی بازنمایی وارونه از معنای اصلی می‌داند و معنای اصلی را پنهان از دید موضوع می‌داند. نحله سوم هرمنوتیک نیز شاخه‌ای است که امکان بازتولید مجدد معنا را منتفی دانسته و معتقد است معنا هیمشه در حال تولید است و با هر خوانش و قرائتی، معنای جدیدی تولید می‌شود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نماد پردازی در حروفیه رو دارم بر اساس این روش مطالعه می کنم . مطالعه ای کند اما لذت بخش ... مخصوصا این که این مطالعه این روزها با نوشتن رمانم در هم تنیده شده ... وقتی می نویسم و می خونم زندگی مزه گس خرمالو داره برام . این جمله از ریکور برام مثل نوازشه . مثل عطر گیسوی باد زمستونی نرمایی داره که مستم می کنه و امیدوار به بیشتر خوندن و پژوهش کردن : درست به این دلیل که متن لال است و پاسخ نمی دهد باید بدان زندگی بخشید اسلوبی در باززنده کردن گفتار در متن نهفته و انباشت شده است به نظ من کارکرد هرمنوتیک تکامل دادن نظریه کنش خواندن است ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با این همه زندگی چقدر چاله چوله داره ... چقدر توی دست انداز می افته این درشکه کم جون زندگی من ...&lt;/P&gt;</description></item><item>
	<title>
		داستان زندگی ...
	</title>
	<link>
		http://www.abandokht.com?id=1262954596</link><description>&lt;P align=justify&gt;بی انگیزه ام . اما دوست دارم زندگی کنم . نه به روال همیشه . درس و کارن و بس . این بار برای دل خودم . می خواهم ببارم . دلم تنگ است . بیم آینده متوقفم می کند گاه و بی گاه . بی شغلی بی امنیتی . بی تاب فرداهای خاکستری ام . وضع سیاسی جامعه هم که قوز بالا قوز . روی رمانم کار می کنم . کاری عبث . عبث کار کردن های من دوباره شروع شده است . عبث بودن هایم ... عبث بودن هایم ... این مطلع داستانم است . بیشترش حس واقعی خودم . بد است لو دادن نویسنده توی داستان ... بد ... بخوانیدش :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تنها شده ام . تنهایی را دوست دارم . گشت می زنم . بی هدف . و باد پر روسری ام را به صورتم می چسباند ... روسری نم دارد . بوی سیب کال می دهد ، سیب ترش . سیب سبز . سبز مثل عکس های یادگاری شمال . وقتی میان جنگل ایستاده ای ، با مانتوی ماشی رنگ ات و کوهستان پوشیده از راش و صنوبر پشت سرت و تو رو به دوربین لبخند مصنوعی ملیحی زده ای ... صدای تق تق کفش های پاشنه دار را می شنوم . من هیچ وقت کفش پاشنه بلند نمی پوشم . کفش های من کتانی های عنابی رنگی ست با بند های چرکمرد شده . دوستشان دارم . با آنها می دوم گاهی . تا جایی که نمی دانم کجاست . تا وانتی که سبزی تازه دارد و از پیچ کوچه محو می شود . تا سرویس مدرسه بچه ام . تا سراب ... گاهی هم توی خوابم می آیند . توی خواب های سیاه و سفید هم با آنها می دوم . از میان دالان ها . دهلیز ها و حفره ها . حفره ها به چشم های نشکفته جنین می مانند . من خواب هایم را دوست دارم . زنی با پالتوی خز از کنارم رد می شود . صورتش گل انداخته . لب هایش ارغوانی رنگ اند . عطر فرانسوی اش جا می ماند . عطری لابد با اسانس گرم نارنگی و کارولین شیرین&amp;nbsp; ... چرا هیچ وقت به خودم نمی رسم ؟ چرا همیشه عینک می زنم . با آن شیشه های ته استکانی . با آن فریم کهنه ذغالی رنگ . بی نگین . بی دسته های طلایی . چرا به صورتم کرم نمی مالم . صورتم پر از پوسته های سفید ... من در حال پوست انداختنم ... آه می کشم . روی شیشه داروخانه کاغذی چسبانده اند : کرم هیدراته آروما رسید ... دست هایم را به هم می مالم . آن وقت ها همیشه وازلین می زدم . دست هایم توی سرما خشکی می زد . ترک می خورد و خون می آمد . من آیا زنم ؟ زنی مثل دیگران ؟ با چین و شکن ... با طره های افشان موهای بلوطی رنگم . موهایی به رنگ کهربا ...؟ پس چرا ابروهایم را کمانی نمی کنم . چرا موهایم را رنگ شرابی نمی زنم ؟ چرا لباس یقه باز نمی پوشم . چرا هیچ وقت نرقصیده ام . با پیرهن بلندی که ردایی پلیسه ای دارد ... مثل پیرهن آن زن که وقتی می رقصید بوی نارنج می داد ...&amp;nbsp; طرح پیرهنش را دوست داشتم . وقتی ردای پلیسه ای را می چرخاند چقدر پر شکوه می شد . زنی پر شکوه در میانه میدان در حال رقصیدن ... و شبنمی از نور روی قامتش ... و من نشسته روی صندلی لهستانی ... با دست هایی تکیده ... صورتی مهتابی رنگ و چشم هایی پشت شیشه های عینک . سیاه . زنی تنها گوشه قاب عکسی پر از رنگ و نور مثل نارنجی که چلانده باشی اش ... دلم گرفته است . پلک هایم را روی هم فشار می دهم . یک قطره اشک می چکد روی دست هایم . می لیسمش . شور است . مزه دریا می دهد . دلم برای دریا تنگ شده . دلم تنگ است . کاش صدف خالداری که روی میز تلویزیون می گذارم همراهم بود . می چسباندمش به گوشم و صدای دریا را می شنیدم .&amp;nbsp; مثل همیشه عجله دارم . و با این همه باز گشت می زنم .&amp;nbsp; می کاوم . می کاوم دنیا را . چیزی برای ثبت کردن می خواهم . چیزی برای کاشتن . دست هایم را ها می کنم . ناخن هایم را گرفته ام . حلقه رینگی طلایی رنگ انگشت عشقم را بغل زده . وای که چقدر این انگشت را دوست دارم . انگار همیشه تنهاست . مثل من . انگشت عشم را توی مشت می گیرم . می فشارم . نفس عمیق می کشم بوی ذرت مکزیکی مشامم را پر می کند . صدای قهقهه می آید . دختر و پسری دست در دست هم از کنارم می گذرند . توی دستشان کیسه های برزنتی خرید است با نوشته های درشت لاتین . حروفی کشدار و در هم تنیده . از آن کیسه های رنگی خوش قواره ای که می توان به جای کیف روی دوش انداخت ... سرم را بالا می گیرم تا تابلوی مغازه ای را که از آن بیرون زده اند نگاه کنم . این کادم مغازه است که کیسه های خریدی به این قشنگی دارد ؟ نور نئون مغازه چشمم را می سوزاند . هلال ماه را هم می بینم که از لای کپه ابرها بیرون می زند با آن خطوط و نقوش رویش ... لبخند می زنم . تلخ . مثل فنجان های قهوه تلخی که بعد از ظهر های زمستانی می نوشم . باید قهوه بخرم . تمام کرده ایم . دنبال مغازه ای می گردم که توی ویترینش قوطی های رنگ و وارنگ قهوه گذاشته باشد . مغازه ای شاد پر از رنگ های غلیظ و عطر اسپرسوی داغ ... شیشه های عرق کرده گل فروشی را دوست دارم . قابش می گیرم توی ذهنم . با آن شبح رنگ های در هم تنیده گل های ارکیده و زنبقش . کاش می شد با انگشت سبابه روی نم شیشه طرحی از لوزی و بادبادک بکشم با آن دم دراز پیچ در پیچ اش ... می گذرم از کنار گل فروشی . می گذرم همچنان که از خیلی چیز ها گذشته ام توی زندگی .&amp;nbsp; به عادت بچگي ها قدم هايم را گاهي مي شمارم و تقلا مي كنم پايم را روي خط موزاييك ها نگذارم . به خودم مي گويم تو فقط مجازي كه پايت را روي مربعي موزاييك بگذاري . اين خطوط كمرنگ ميان موزاييك ها ، مرز هايي ست كه بايد مواظبشان باشي . بازي پر خطري ست . مثل قدم زدن در دشت پر از مين .&lt;/P&gt;</description></item><item>
	<title>
		بی دلیل نوشت امروز من
	</title>
	<link>
		http://www.abandokht.com?id=-773245835</link><description>&lt;P align=justify&gt;ویترین کتابفروشی مثل منظره ای از قله های نوک تیز و دنیا های فتح نشده است . دوست داری بکنی خودتو از همه چیز و فقط زانو بزنی پای این شیشه های برق انداخته ...می ایستم روبروی ویترین کتابفروشی . بچه به بغل . چشم می دوزم به کتاب ها و عناوینو مرور می کنم : جنایت و مکافات . ابله . عزاداران بیل ... کتاب های قشنگی که نخوندمشون و حسرت خوندنشونو دارم ... با اون تصاویر اغواکننده روی جلداشون ... من اما مجبورم به جای خوندن این همه کتاب دوست داشتنی نخونده مدخلی بر رمز شناسی عرفانی جلال ستاری رو بخونم و رسائل حروفیه رو تا برای بیست و یکم کنفرانس بدم درباره رمز و نماد در ادبیات و رسایل حروفیه ...کتابفروشی عطر قهوه و سیب کال میده ... کتابی برای خودم نمی خرم فقط یک سی دی می خرم که ملودی های ارمنی داره ... شلوغی خونه اجازه نمیده خوب بشنومش ... دلشوره داشتم امروز و موقع بازی با کارن بعضیم ترک می خورد . نمی خواستم اشک هامو ببینه . دلم خیلی تنگه . دنیا برام مثل قفس شده با میله های زنگ زده ...می خوام روی رمانم کار کنم ... ایده آل گرایی دست از سرم بر نمی داره ... وقت من کمه و مجالی برای کارهای دلی این چنینی نیست من اما چرا اینقدر در اوج روزهای سخت امتحان و درس و کنفرانس دلبسته کار های دلی و بیهوده و پا در هوام ؟ و شاید همینه اون چیزی که منو از وظیفه ای دور کرده که به قول فرزانه عزیزم به دوش دارم درسته وظیفه من حرف های احساساتی نیست اما من در احساسات زندگی می کنم حتی تحصیل آکادمیک هم این روزها برای من با دنیای مواج احساسات گره کور خورده و البته منظور از احساسات احساسات پوچ و بی بنیان نیست احساساتی از جنس نگفته های یک عمر زندگی در محدودیت ... این پست رو نوشتم تا بگم پست قبلی رو برای رها شدن از جنگ های بی اساس بین من و ما نوشتم و هدفم مقایسه کمی و عددی یا&amp;nbsp;آسیب شناسی جنبش سبز و یا تحلیل سیاسی نبود که من در حد و اندازه های چنین مباحثی نیستم ... هدفم یادآوری یک دوستی بود . دوستی با دخترک مومشکی قشنگی که به خاطره ها پیوسته و امروز نگران عناد اونم با خودم که متفاوت از هم می اندیشیم . درباره اقلیت و اکثریت تاریخ و صحنه ها گواه روشن تریه و گفتگوهای خانوادگی و حرف های کوچه و خیابون . برای منی که همه دوستان و اقوامم و تقریبا هر کسی که می شناسم سبز فکر می کنن کسانی که هنوز بعد از این همه خشونت و فشار و عریان کردن باورداشت های قبلا در لفافه همچنان پیرو چنین انگاره های هستن اقلیت جلوه می کنن و شاید اشتباه بزرگی باشه این جور دیدن دنیا . به هر حال این صفحه صفحه دل منه صفحه یه تحلیل گر سیاسی یا احیانا یه مورخ - که هرگز خودمو مورخ نمی دونم و خیلی راه دارم تا اونجا - نیست ... من توی این صفحه می نویسم چون باید بنویسم و جنس این نوشتن رو بیش از اونی که خودم انتخاب کنم زمانه من انتخاب می کنه هر کسی در برابر فشار های زمانه خودش به شکلی بازخورد نشون میده کسی شاعر می شه و دیگری تحلیل گر سیاسی و این هر دو در روند تاریخ موثرند ... اگر لحنم خوب و مناسب نبود متاسفم ناخودآگاه بوده ... من از صمیم قلب دوست دارم پیرو این واژه های قشنگی باشم که موسوی نمی دونم توی چندمین بیانیه اش درباره با هم بودنمون نوشت&amp;nbsp; و عجیب به دلم نشست . من پست قبلی رو نوشتم تا به اون اقلیت یا اکثریتی که شاهد کشته شدن هموطنانشون هستن و باز هم به جریان حاکم می پیوندند بگم تاملی کنین توی واژه واژه نوشته های مردی که اعدامشو خواهانین و ببینین نگاهش به شما از چه جنسیه&amp;nbsp;: &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آرمان این روز آن است که رنگ‌های گوناگون را آمیخته با یکدیگر به صحنه بیاورد. روز قدس امسال ما این گونه نبود، اما برای چنین چیزی بود. اتفاقا اینجانب &lt;STRONG&gt;آخرین جمعه از رمضان امسال را در میان کسانی حاضر شدم که جمعی از آنان با مشت‌های گره کرده به پیشوازم آمده بودند و برایم آرزوی مرگ داشتند. در مسیر پرهیاهویی که با یکدیگر همراه شده بودیم سیمایشان را مرور می‌کردم و می‌دیدم‌ که آن چهره‌ها را دوست دارم. و می دیدم پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد. همه باید با هم کامیاب شویم، اگرچه برخی مژده این کامیابی را دیرتر درک کنند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description></item><item>
	<title>
		من و تو هم وطنیم سر جنگ با هم نداریم
	</title>
	<link>
		http://www.abandokht.com?id=1461721086</link><description>&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;این روزها که کارن کوچولو کتاب های کتابخونه فلزی سه کنج اتاقو بر می داره و باهاشون بازی شیرین کودکانه ای میکنه و با دیدن کتاب های دکتر شریعتی همون کتاب های خاطره انگیز کاهی با جلد های مقوایی بی نقش و نگارش باد هفده سالگیم می افتم . سن پرشکوهی بود هفده سالگی برای من . سنی پر از تجربه های سیاه و سفید . سنی پر از نشانه های بلوغ در فکر ... کلاس های روزنامه نگاری خانه روزنامه نگاران جوان و نویسندگی جدی تر من و بیش از هر چیز زندگی کردن با کتاب های دکتر شریعتی... با اون متن سراسر دلنشینش ... تورق که می کنم اون کتابای دوست داشتنی رو می بینم زیر جمله هایی رو خط کشیدم که امروز هم با خوندنش سیراب میشم انگار یا نه شعله می کشم انگار ... با زبانه هایی به بلندای تنهایی این روزهامون ...جمله هایی که امروز ما رو هدف گرفته اما نیت اصلیم از گفتن این جرفا اشاره به جنگ غم اگیزیه که تکه بریده هایی از نمایش دردناک اونو این روزها به کرات لای زرورقی از غرض ورزی و بی مهری توی رسانه به اصطلاح ملی شاهدیم ... جنگ تن به تن مردم با هم ... لشکر کشی مردم در برابر هم کیشانشون ... دوستان سابقشون همسایه و هم صحبتشون که گاهی توی مطب دکترپای درد دل هم نشستن یا توی تاکسی شونه به شونه هم دادن ... بچه هاشون با هم خندیدن و بستنی چوبیشونو لیس زدن ... نبرد هم وطن با هم وطن که چه ضیافتی براش به پا شده ... نبرد اقلیتی که به هزار و یک دلیل منطق و ادراک جنبش سبز رو ندارن و هیچ بعید نیست ۸۰ درصد اونها به خاطر ضد تبلیغ های مسموم صدا و سیما و بسیج گرفتار سوء تفاهم شده باشند و اکثریتی که چه معترضان خانه نشین خاموش اند و چه مردان و زنانی که اعتراضشونو فریاد می زنن ... چرا ؟ تبلیغ این رویارویی غم انگیز ترین چرای زندگی امروزمنه ...چهارم دبیرستان به خاطر تغییر ناگهانی خونمون مجبور شدم مدرسمو عوض کنم . پیدا کردن دوست سخت بود اونم با شخصیت آرومی که من داشتم اما توی اون کلاس چهارگوش کوچولو دختری بود به نام آمنه که کنار دستم می نشست یا عینک ته استکانی که چشماشو ریز تر نشون می داد و موهای پرکلاغی قشنگش ... ساده و مهربون بود و تنهایی منو پر می کرد هم صحبتم بود گاهی هم شعرایی برام می خوند که پدرش گفته بود پدرش روحانی بود فکر می کنم عقیدتی بیمارستان بودن آمنه از نظر فکری خیلی با من فرق داشت فکر سیاسی نداشت اینو مطمئنم و فقط در اثر تربیت سنتی دیرینه خانواده اش از نواندیشی بیم داشت . و من توی تب اون سال ها عاشق خاتمی بودم . نشریه هم می ساختم با تیترهای درشت خاتمی دوست داریم . آمنه همیشه معترض بود به این همه علاقه و اشتیاق مثل همه اون اقلیتی که فکر می کردن خاتمی وصله ناجوره ... اما با این همه ما هم کلاسی های خوبی برای هم بودیم و آمنه برای من خاطره شیرینیه از مهربونی یه هم نسلی که هنوزم یادش می کنم اما تراژدی اینجاست که جامعه تلاش می کنه آمنه های انگشت شمار جامعه منو در برابر من قرار بده و به جنگ با من دعوت کنه این فراخوان فراخوانی برای ذبح بهترین خاطره های با هم بودن ما نیست ؟ بیانیه موسوی سرشاره از این چرا ها و نهیب های این چنینی : &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;مشاهده فیلم های تکان دهنده عاشورا نشان می دهد که اگر شعارها و حرکات جاهایی به سمت افراط غیر قابل قبول کشانده می شود، ناشی از به زیر انداختن افراد بی گناه از روی پل ها و بلندی ها، تیراندازی ها و آدم زیر کردن ها و ترورهاست.&lt;/SPAN&gt; جالب آنکه در بعضی از این فیلم ها دیده شده است که مردم در پشت چهره نیروهای انتظامی و بسیجی مهاجم برادران خود را می بینند و در شرایط بحرانی و پر از خشم و هیاهوی آنروز سعی می کنند بدانها آسیبی نرسد. اگر صدا و سیما یک جو انصاف و عقل داشت می توانست برای تلطیف فضا و نزدیک کردن مردم به همدیگر گوشه ای از این صحنه ها را نشان دهد. ولی هیهات! جریان روزهای بعد از عاشورا و گسترش دستگیریها و دیگر تمهیدات دولتی نشان می دهد که مسئولان اشتباهات گذشته را این بار در وسعت بیشتر تکرار می کنند و آنها می اندیشند سیاست ارعاب تنها راه حل است.&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;این چه سخنرانی است که از تریبون دولتی مردم را به جنگ با یکدیگر دعوت می کند و یک عده را حزب الله می نامد و عده ای دیگر را حزب الشیطان؟ بارها در یک سخنرانی کوتاه اعلام می کند مردم توجه کنید جنگ است! آیا این سخنان دعوت به جنگ و شورش داخلی نیست؟&lt;/STRONG&gt; با توجه به استفاده از اصطلاحات مذهبی و اشاره به آیات و روایات ، این مراجع عظام و روحانیون فاضل هستند که می توانند بگویند با این گونه اشخاص چه می توان کرد؟&lt;BR&gt;پی نوشت : &lt;A href=&quot;http://matarsakeemazraee.blogfa.com/&quot;&gt;مطالب این وبلاگ &lt;/A&gt;هم درباره آسیب شناسی جنبش سبز مفید و خوندنیه ...&lt;/P&gt;</description></item><item>
	<title>
		زنانگی جنبش سبز
	</title>
	<link>
		http://www.abandokht.com?id=-835411217</link><description>&lt;P align=justify&gt;افسرده ای روزگار افسرده ات کرده می ترسی از ظلم که لباس دیگری پوشیده ... می ترسی از لشکر کشی مردمان سرزمینت در برابر هم . از بدبینی و سوء تفاهم . از تنهایی . از گم شدن حسی که مادرانه می خوانی اش ... در دلم این روزها فریادی ست به تکرار ... می تپد این فریاد . نبض دارد انگار... مثل حس مادری ست که برای اولین بار لگد های جنینش را حس میکند ...&amp;nbsp;: مادرانه دنیا را نگاه کنید . های مردم مادرانه بیندیشید . مادرانه ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مدت هاست عقب زنانگی گمشده ام می گردم . زنانگی در تفکر در عشق در سیاست ... اگر این تاریخ مذکر مجالی دهدم ... و این زنانگی مختص جنس مونث نیست . می شناسم فراوان مردهایی را که عمق زنانگی اندیشیدن را می فهمند و به این صراط مستقیمند ... دلم گرفته بود امروز . از دیشب توی هول و هراسیم . فضا فضای امنیتی کوبنده بدی ست . مدام دلهره داری . بند بند تنت می لرزد . انگار که دنیا پنجره های اتاق خوشبختی ات را هاشور زده است ... دنیا دنیای مبارزه و ناسزا ... دنیا دنیای بد بینی و تحجر ... دنیای من ایرانی ... دنیای مادر ایرانی ... شب ها خواب های بدی می بینم . پسرکم سقوط می کرد ... نزدیک بود کامیون زیرش بگیرد ... با دلهره بیدار می شوم با دلهره می خوابم ... کاش کاری از دستم بر می آمد ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با پسرک بیرون زدیم امروز ... سوار بر اتوبوس خیابان های تنهایی شهرم را شکافتم . تا بچگی پرواز کردم تا صف های طویل دهه شست تا دست های رنجور مامان وقتی برف های سنگین می بارید . تا مدرسه های دلگیر با آن پرده های برزنتی بلند روبروی درشان مدرسه هایی که توی کلاس هایشان مشق شادی نمی نوشتیم هرگز و نقاشی هامان کپی شادی بچه های دیگر بود ... مدرسه هایی سیاه پوش همکلاس با دخترکانی که مجبور بودند جوراب قهوه ای بپوشند و مقنعه های کیپ سرشان کنند چانه دار و نقاب دار ... و اگر مانتویت کمی تنگ بود مفسد فی الارض بودی انگار ... پروازمی کنم تا صورت آبله چکود مدیرمان که درس اخلاق می داد تا دخترک مهربان فراش مدرسه مان تا صدای آژیر خطر تا انباری کوچکمان که نمی دانم چه امنیتی داشت که پناهگاهمان شده بود ... تا خانه های یک شکل و یک رنگ سازمانی ایستاده بالای سربالایی تندی که خاطره زمین خوردنم را با دوچرخه یادم می آورد هنوز ...تا شیشه های ضربدر خورده تا بچگی نکرده و سیب های کل گاز نزده تا آلاسکاهای نارنجی با آن کاغذ سفید دورش تا لیس زدن های بی لذت ... تا کودکی دهه شست ...&amp;nbsp;پسرک توی بغلم خوابش می برد . سخت است پیاده شدن . گره روسری ام شل می شود نمی توانم سفتش کنم . راننده تاکسی کمکم می کند سوار شوم کیف کولی را می گیرد و در را برایم نگه می دارد راننده تاکسی با این که مرد است اما مادرانه می بیند دنیا را و مرا با آن روسری صورتی که در آستانه افتادن است می شناسد و می پذیرد با اینکه محاسن سفیدی دارد و از آینه ماشینش تسبیحی آویخته است ... من امروز مادرم . و خوشحال از مادر بودن که به من اجازه نمی دهد به هیچ شعاری که در آن واژه مرگ می تپد بهایی دهم . مرگ یعنی انتهای رویای مادرانه دیدن دنیا ... مرگ یعنی سبز نباشی تو ... سیاه ببینی دنیا را ... من پیرو آن واژه های مطهر امید و زندگی و همدلی و شادمانی قشنگی هستم که در بیانیه های موسوی لانه کرده اند مثل کبوتر هایی سفید ... دوباره و سه باره آن بیاینه ها را بخوانید و ببنید رد پای مهربانی امید بخش زیبایی را که در سطر سطر آن نوشته ها می تپد گویی صدای دارد مثل صدای بغ بغوی کفتر چاهی های خاطرات کودکی مان ... تا صدای یاکریم های خاکستری رنگ معصومی که چشم های گردی دارند ... بخوانید و ببینید چقدر مادرانه می بیند دنیا را با همه پستی ها و پلشتی هایش ... در پست های بعدی نشانه های این مهربانی را گلچین می کنم و می نویسمشان&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دست هایت را به من بسپار و بیا در میانه میدانی بایست که نمی خواهی اش . میدان جنگی که مادرانه دیدن دنیارا لعن می کند . زنانگی ات را نمی بیند ...بیا از زنانگی مان از مادر بودنمان دفاع کنیم و نگذاریم جنبشی که در اوج مظلومیت و تنهایی نوید امید و شادی ست به فراخوانی برای نبرد مبدل شود . ما مبارزیم اما نه مبارزی که می درد و می کوبد و شعارش نجوای هر روزه مرگ است که مبارزی هستیم که بر بیرق افراشته مان زندگی کاشته ایم . همان زندگی مفقوده ای که عمری از آن محروم بوده ایم ما منادیان شادی برای فردای کودکانمانیم ... ما بشارت دهندگان سبزی و بهاریم ... ما سفره هفت سین مهربانی می چینیم ... گاندی را به یاد بیاور با آن ردای سفید صلح آمیزش ... بیا انقلابی&amp;nbsp;متفاوتی باشیم باور کن من و تو در قبال این پسرک ها و دخترک هامان وظیفه سنگینی داریم و در برابر حس مادرانگی و زنانگی مان ... &lt;A href=&quot;http://dargolestane.blogfa.com/post-409.aspx&quot;&gt;این مطلب&lt;/A&gt; در بحبوحه این روزهای خستگی از قشنگ ترین مطالبی ست که خوانده ام با آن نگاه نمادین قشنگش ... بخوانش و چشم بدوز به آن نقاشی و آن عکس امروز من و خودت و این جمله را با خودت نجوا کن مثل من که انگار از هزار قرص مسکنی برای این روزهای غم زده ما آرامش بخش تر است : این جنبش به خشونت کشیده نمی‌شود تا وقتی که این زن در میانه ایستاده است.&amp;nbsp;.. و بنگر زنی را که زنانگی من و تو را در جنبشی تاریخی نمایندگی می کند ... دست مریزاد &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#008000&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://blog.malakut.ir/war_in_tehran_streets_14.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description></item><item>
	<title>
		و اما عاشورای امسال 
	</title>
	<link>
		http://www.abandokht.com?id=-1966788506</link><description>&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خبر اول تمام دنیا هستیم . این زیر تیتر یکی از عناوین سایت بالاترینه&amp;nbsp; ... تن لرزه می گیرم . نه از ترس از غم . غم دیدن ظلم و ... نمی دونم چه میشه کرد ... به هم ریخته ام از دیروز ... روزهاست ... ماه هاست ... وقتی تصویر هموطنمو با سر و صورت خون آلود توی شبکه الجزیره دیدم مو به تنم راست شد . چی می تونم بگم جز افسون ... گرچه دلم تلنبار ناگفته هاست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا رب چه شده است که حرمت عاشورا و عزاداران فرزند زهرا (س) در ظهر عاشورا نگاه داشته نمی شود و آنان را به خاک و خون می کشند. یا رب چه شده است که حرمت خون مردم در این ماه عزیز هم رعایت نمی گردد. یا رب چه شده است که برگزاری مراسمِ ختم مرجع تقلیدی مجاهد و مبارز تحمل نمی گردد و مراکز مقدس، بیت و حسینه بنیانگذار این نظام در شب عاشورا مورد تهاجم و تخریب قرار می گیرد.(گوشه ای از پیام تسلیت مهدی کروبی به مناسبت وقایع عاشورای امسال )&lt;/P&gt;</description></item><item>
	<title>
		نسل من و تاسوعای نیاوران سال 88
	</title>
	<link>
		http://www.abandokht.com?id=-1828797496</link><description>&lt;P align=justify&gt;دیدمت هموطن ... دیدمت وقتی داشتی پارچه سبز یا حسین را گرد پیشانی کوچولویت می بستی ... ایستاده بودی روبروی حسینیه جماران اینجا برای هر دوی ما که از یک نسلیم نسل بمباران و امام و مدرسه های پای تلویزیون پر از خاطره است خاطره کودکی از دست رفته مان و امروز به پاس جنبشی که سبز نام دارد بچه هامان را بغل زدیم و آمدیم که بگوییم هستیم راستی از چشم های کودک دلبند تو هم اشک بارید وقتی به نیاروان رسیدی و بوی گاز اشک آور همه جا را پوشاند ؟ کوچولوی من اما هیچ نترسیده بود و فقط نظاره می کرد ... اسم پسرک من کارنه به معنی شجاع و رزمنده اسم پسرک تو چیه&amp;nbsp; دوست من ؟ کاش فرصتی بود و هراس از آن همه نیروی ضد شورش موتور سوار اجازه می داد که با هم گپی بزنیم . من کلی حرف داشتم باهات هموطن . هم نسلی . مبارز . مادر ...&lt;/P&gt;</description></item><item>
	<title>
		یک شعر مادرانه سرودم ...
	</title>
	<link>
		http://www.abandokht.com?id=-377991926</link><description>&lt;P align=justify&gt;ّ خداست آنکه می نگارد صورت شما را در رحم مادران ّ سوره آل عمران - آیه ۶ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تقدیم به بهزاد و کارن : دو گوهر زندگی من &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کبوتری پرواز می کند / پنجره اتاق من قرنیزی ندارد / و پرهیبی از آسمان روی شیشه هاست / نقش واره ای از بلوطی درختان زمستانی و اریب نور لیمویی خورشید / من همه لیموهای دنیا را می بویم / با چشم های بسته / چشم های نیمه باز / و همه نارنج ها را هم / توی دفترچه ام می نویسم : کاش من هم نارنجی می کاشتم / روی سطر ها را خط می کشم سیاه / من هیچ درختی نمی کارم / من هیچ دانه ای نمی پاشم / دست هایم تهی / و کبوتری پرواز می کند &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ها می کنم روی شیشه اتاق / چنگه می زنم به آستینم / آستینم پر از گل های بنفشه نیست / آستینم یکدست سیاه / بخار روی شیشه را می روبم / می روبم دلم را از خاطره ها / از صدای ملودی باران و ضربآهنگ جنینی که به جداره شکمم پا می کوبد / و من در آستانه فصلی سرد / می روبم دلم را / و کبوتری پروازمی کند &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;انگشت کوچکت را روی ترنج قالی می گذاری پسرکم / و تنم می شود رستنگاه چشمانت / من روی دلم خطی کشیده ام بنفش / خطی به رنگ اخرایی قلب / زندگی آیا همان بازی کلاغ پر نیست ؟/و تو کودکانه می گویی کلاغ پر ... / و کبوتری پرواز می کند &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کبوتری سپید / سپید مثل برف / سپید مثل بوسه / تو چقدر به کبوتر ها می مانی پسرک / به کبوتر های سپید / وقتی فوج فوج پر می کشنداز فراز خانه هایی که شبیه قوطی های مقوایی کبریتند / این محله بوی ذغال و خنده می دهد / و تو پسرکم ! از کدام نارنج خوش عطر این دنیا مکیده ای ؟ / من هیچ نارنجی نداشتم / من هیچ درختی نکاشتم / و دستانم به سترونی همین ابرهای خاکستری / که دیگر فقط توی کتابچه های تو می بارند / تو / تو که عطر همه سیب های گلاب دنیا را داری / و توی دفترچه نقاشی ات نقشی از ماهی می کشی / ماهی سیاه کوچولو / با فلس هایی به رنگ بلوغ / من شنا نمی دانم / من پرواز نمی دانم / و کبوتری پرواز می کند &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کاش می توانستم روی پاهایم بخوابانمت / و قصه برف را بگویمت / وقتی زیر پا قرچ قرچ صدا می کند / و پایم سر می خورد / و نگاهم به آسمان است / و آن همه تکه های وصله شده ابر / و کبوتری پرواز می کند &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من آبستن شبم / شب با آن آویز قشنگ ستاره هایش / خوشه پروین / دب اکبر / آبستن شب با آن چلچراغ کم نور دوست داشتنی اش / زمزمه می کنم آرزوهایم را / کال مثل سیب / ملس مثل خرمالو / وقتی حیاط لم یزرع تنهایی ات را چراغانی می کنند / کاش خدا صورتم را جور دیگری می کشید / با رنگ هایی از خود زندگی / من همچنان جنینی مانده ام با صورتی اساتیری / با چشم هایی که به حفره می مانند ... / من دلم تنگ است / و کبوتری پرواز می کند &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قلمم را نگیر پسرکم / بگذار بنویسم خودم را / با واژه هایی به رنگ ذغال / به رنگ سوخته های چوب کبریت / این محله بوی مقوا و بچگی می دهد / من به عمق قصه های گمشده اسباب کشی کرده ام / قلمم را نگیر پسرکم / بگذار بپرسمت که چرا هیچ پرنده ای آسمان شب را نمی پیماید / و چرا هیچ سینه ریزی از واژه هایت نمی سازی برایم مادر ؟ / که بیاویزی به گردنم / و من چال روی چانه ات را ببوسم / و بغلت بگیرم گرم / و تو تازه لب به سخن گشوده ای / با واژه هایی به رنگ کبوتر ها / و کبوتری پرواز می کند &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قلم توی دست من رنگی دارد سیاه تر از سیاه / رنگ شب / رنگ دنیا همین دنیا&amp;nbsp;وقتی نمی خواهی اش دیگر / قلمم را نگیر مادر / نمی خواهم با رنگ سیاه نقشی از زندگی بکشی / بگذار جعبه مداد رنگی هایت را بیاورم / شب را برای من بگذار تا سیاه بکشمش / تا سیاه بزایمش / برای تو روز با رنگ های روشنش / برای من شب با هوهوی سگان گرسنه اش / شب با سینه ریزی از نور و الماس / شب با گونی سیاه همه خاطره های ورم کرده اش / بگذار روز از آن تو باشد /بگذار روی پا بخوابانمت / و لالایی زنی را بسرایم که شب را شش ماهه به دنیا آورد / اما توی مشتش هیچ نارنجی برای مکیدن نبود ... و کبوتری پرواز می کند &lt;/P&gt;</description></item><item>
	<title>
		برزخ
	</title>
	<link>
		http://www.abandokht.com?id=-2138374327</link><description>۱- هیچ وقت شده برای روزهای متمادی متوقف شده باشی ؟ و احساس کنی باید فقط نظاره کنی ؟ تماشاگر باشی و از پس آنچه می بینی دنبال خودت بگردی همان خود گمشده معروف ؟ چیزی که التیامت باشه ؟ من این روزها توی این برزخ سرگردونم </description></item><item>
	<title>
		تاریخ مردم از منظری متفاوت
	</title>
	<link>
		http://www.abandokht.com?id=-1199561508</link><description>&lt;P align=justify&gt;۱-همچنان در جستجوی تاریخ مردمم.روزنه ها یکی پس از دیگری در برابر افق پیش روم گشوده می شن زندگی فکریم به پازلی شبیه شده که تکه های کنگره دارش رو یکی یکی از لای درز هاوشیار ها و لب طاقچه ها پیدا می کنه ... راستی کی این منظره کامل می شه؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمی دونم چقدر رمان تاریخی و والتر اسکات رودر این عرصه می شناسین ...&amp;nbsp;درسته که تاریخ مردم وجوه افتراق بیشماری با رمان تاریخی داره اما حلقه های اتصال هم کم نیستند&amp;nbsp;این جملات رومی نویسم تا خوانندگانم روبا شعف و شادی درونیم در دریافت بیانی متفاوت از تاریخ مردم یا تاریخ از پایین شریک کرده باشم ماجرا روایت مردم گرایانه و متفاوت لوکاچه از رمان تاریخی و شخص اسکات که با نگاشته های خودش راهی و دالانی به سمت و سوی تاریخ مردم گشوده نویسنده ( یعنی لوکاچ که در بند بعد به کتابش اشاره می کنم )&amp;nbsp;ضمن اشاره به رمانی تاریخی از اسکات می نویسه : آیوانهو قهرمان این رمان و همچنین طرفدار اشراف منش در سایه کاراکتر های فرعی قرار می گیرد و این مساله باعث می شود فرمال رمان تاریخی واجد محتوای تاریخی - &amp;nbsp;سیاسی و مردمی بسیار روشنی گردد. زیرا هر چند یکی از چهره هایی که بر آیوانهو سایه می افکند پدر اوست ... مهم ترین چهره ها رعایای ساکسون ُ گورت و وامبا اند و از همه بالاتر رهبر مقاومت مسلح علیه حاکمیت نورمن ها قهرمان افسانه ای مردمی رابین هود بدین سان تعامل های بالا و پایین که حاصل جمع شان برسازنده تمامیت زندگی عوام است در این واقعیت تجلی می یابد که هرچند در کل گرایش های تاریخی بالا همچنان به شیوه متمایز و تعمیم یافته تری به بیان در می آیند لیکن قهرمان گرایی راستین که ستیز های تاریخی به یاری آن یکسره می شوند از چند استثنا که بگذریم در پایین جریان دارد ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲-رمان تاریخی کتاب تازه ایه که برای من حکم همون تیکه های پازلو داره کتابی نوشته گئورگ لوکاچ و ترجمه امید مهرگان که نشر ثالث منتشرش کرده و البته کمی هم گرون قیمته اما واقعا ارزش خوندن داره به ویژه برای من و مایی که مصرانه می کوشیم پرتو تازه ای به مطالعات تاریخی بندازیم و حلقه های مفقوده زنجیره گسسته تاریخ نگاری رو از لابلای ناگفته ها و رد پا های مردمی&amp;nbsp;پیدا کنیم ... پیش از این مقاله ای از لوکاچ توی کتاب کم حجم اما وزین درباره ادبیات و هنر خونده بودم کتابی که در واقع مجموعه مقالاتیه از مارکس و لوکاچ و جورج تامسون و گرامشی درباره عرصه های مربوط به ادبیات و هنر ترجمه اصغر مهدی زادگان ... مقاله لوکاچ توی این کتاب هم درباره رمان های تاریخی بود اما به اختصار و در اون به این موضوع اشاره کرده بود که تاریخ از این منظر و وقتی توی این ظرف ( بخوانید رمان تاریخی ) قراره می گیره جنبه ظاهری داره و عجایب و کنجکاوی های محیط بیشتره و علاقه ای وجود نداره که شخصیت ها رو متعلق به زمان معینی نشون بدن و در واقع میل به گونه ای انتزاعی جلوه دادن تصویر زمان تاریخی وجود دارد و من اضافه می کنم همچنین انتزاعی بودن مکان تاریخی ... البته من تلاش می کنم روایت های مردم پسند تاریخ نگاری رسمی رو با این شیوه مقایسه کنم مثلا مدتی پیش توی تاریخ رویان و طبرستان و مازندران مرعشی به حکایتی درباره بنیان شهر آمل برخوردم که به افسانه های مردم پسند می مونست اینکه توی خواب پادشاه زاده ای از خراسان نقشی از دختری زیبا که توی طبرستان زندگی می کرده تصویر میشه و پادشاه وزیرشو در جستجوی این دختر می فرسته دختری به نام آمله که در نهایت این عشق به وصال می رسه ( دقیقا مطابق پسند قاطبه مردم ) و پادشاه به یمن این ازدواج اسم شهر آملو به نام این ملکه آذین می بنده اما مطالعه ابن خلدون توی بخشی که نقشه جغرافیایی جهان اسلام رو ترسیم می کنه روزنه ای رو گشود که کمی جای تامل داره و اونم اشاره به شهری به نام آمل در کنار نهر جیحون یعنی نزدیک به خطه پادشاه زاده عاشق پیشه قصه بنیاد شهر آمله و اینجاست که بحث انتزاعی بودن زمان و مکان تاریخی در روایت مردم پسند جلوه نمایی می کنه فکر می کنم شاید این افسانه واقعیت افسانه آلوده بنای اون آمل کنار نهر جیحون باشه و نه آمل طبرستان که چون المان های مردم گرایانه داشته سینه به سینه نقل شده و نهایتا به عنوان روایت تاریخی بنای آمل رسمی تر و مشهور تر وارد کتاب های تاریخ شده و البته این همه فقط یه فرضیه است زندگی من این روزها یکپارچه به فرضیه می مونه حتی درباره درون خودم رابطه ام با پسرم و هر چیز دیگه ای اسیر این فرضیاتم ... و سر در گم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت : لوکاچ خودش هم به انتزاعی دیدن مکان تاریخی اشاره می کنه و معتقده اساسا انتزاعی بودن در بازنمایی زمان تاریخی بازنمایی مکان تاریخی رو هم تحت تاثیر قرار میده و ادامه میده که : از همین رو است که لوساژ قادر است بی هیچ درنگی تصاویر به غایت صادقانه خود از فرانسه روزگار خویش را به اسپانیا انتقال دهد و همچنان کاملااحساس آسودگی کند ... اما سوال اینجاست که آیا درباره بنیاد شهر آمل و روایت اون در تاریخ مرعشی هم میشه چنین گمانه زنی ها یی مطرح کرد اینکه تصویری از آمل کنار نهر جیحون به آمل طبرستان رسیده باشه و در تاریخ نگاری تبلور پیدا کرده باشه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳-درباره جذابیت نظریات انسان شناسان در ارتباط با تاریخ پیش از این چیزی توی وبلاگم ننوشته بودم اما واقعیت اینه که این روزها مطالعه آثار نظریه پردازان محیط شناسی فرهنگی که در حوزه انسان شناسی اند منو بیش ازپیش به اهمیت و جذابیت مطالعات تطبیقی این چنینی علاقمند کرده از جمله انسان شناسانی که با نگاه ویژه ای به مطالعه نمادپردازی در آینن ها و ادیان پرداختند کلیفورد گیرتزه که برای آشنایی با روش شناسی و آثارش پیشنهاد می کنم مقاله دکتر فکوهی رو حتما بخونین برای خوندن مقاله &lt;A href=&quot;http://sid.ir/fa/VEWSSID/J_pdf/50613863105.pdf&quot;&gt;اینجا &lt;/A&gt;رو کلیک کنین &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴-درباره لوکاچ و رویکردش نسبت به تاریخ و اصولا درباره کتابش در پست های بعدی احتمالا بیشتر خواهم نوشت اما عجالتا &lt;A href=&quot;http://www.khabaronline.ir/news-23359.aspx&quot;&gt;این نوشته &lt;/A&gt;رو درباره اش بخونین ... به اضافه &lt;A href=&quot;http://www.farhangshenasi.com/persian/node/137&quot;&gt;این مطلب &lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description></item><item>
	<title>
		بریده های روزنامه عمر من 
	</title>
	<link>
		http://www.abandokht.com?id=868526485</link><description>&lt;P align=justify&gt;۱- ابر های تیره آسمونو هاشور می زنن ... غمگینی و کدر بودن این هوای زمستونی رو دوست دارم حتی اگر هزار برابر بار دلتنگی هامو بیشتر کنه ... می خونم و کمتر می نویسم . این خساست در نوشتن از کجا میاد ؟ شوره زاری شدم لم یزرع اما مطالعه شیرین تر از قبل به نظرم میاد ... به مراتب شیرین تر خواستنی تر ... تولد زندان فوکو روتورق نمی کنم زندگی می کنمش با واژه هاش نفس می کشم با اون عبارت دوست داشتنی زمان ستیزیش سرخوشم و فکر می کنم عجب اصطلاح دندون گیریه توی دنیای پژوهش تاریخی : آیا می خواهم این تاریخ را با یک زمان ستیزی ناب بنویسم ؟ اگر منظور از زمان ستیزی نگارش تاریخ گذشته در قالب واژگان حال باشد خیر ولی اگر منظور از زمان ستیزی نگارش تاریخ حال است آری ... مدتیه فکر می کنم بعضی از کتاب ها به خاطر روشمند بودنشون دلنشین به نظر می رسند حتی بیش از اونی که محتواشون دلنشین باشه و تولد زندان فوکو از همین دست کتاب هاست اخلاق پرستانی وبر &amp;nbsp;&amp;nbsp;هم پیش از این برای من همین خصیصه رو داشت :&amp;nbsp;دلنشین و پر کشش کتابی که یک هفته ای تقریبا باهاش زندگی کردم بعد از ظهرا که کارن چرت می زد پرده های اتاقو کنار می زدم و زیر نور کمرنگ پاییز و چشم در چشم پنجره های مربعی خونه نیمه ساز روبرو بلند بلند می خوندمش &amp;nbsp;مسحور روشمندی و انسجام فکری شگرفی که داشت و من محقق واقعا نیازمند پاشیدن این صبغه روی پژوهش هام هستم باید اعتراف کنم توتم و تابوی فروید هم تا اندازه زیادی همین ویژگی رو داشت حالا گیرم کمی کمتر اما واقعا هدفمند و دقیق بود البته روشنه که این به معنای پذیرش محتوا نیست ... در هر حال فقط خواستم بگم که یاد گرفتم با کتاب ها و شیوه های نگارششون زندگی کنم البته با کمی گرایش به انگاره مرگ مولف ... لذت بخشه تجربه اش کنین &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲-کتاب رو باز می کنم چطور میون این همهمه توی رستوران به فکر خوندن چند سطر آغازین این کتاب میفتم اونم درست وقتی که کارن کوچولوی من داره به دخترک میز روبرویی اشاره می کنه و با اون صدا و لحن قشنگش می گه مانی ( اسمی که منو باهاش خطاب می کنه ) نی نی ... و پشت بندش میگه دل که بعنی لباسش گل داره و بعد می گه با که یعنی بادکنک داره ... یادم می مونه که به بابایی بگم برای کارن هم بادکنکی بگیره ... مادر بودن بهم یاد داده که حواسم جمع باشه تحقق &amp;nbsp;خواسته های به حق بچه مو فراموش نکنم ... نمی دونم کلمه ها مستم می کنن یا تجسم هم نوایی طبیعت و ساز دهنی ؟&amp;nbsp;جمله کوتاهه اما&amp;nbsp;عمقش فرسنگ هاست :&amp;nbsp;جنگل مهتاب کوهستان آتش برف و بسیاری از مظاهر طبیعت با صدای ساز دهنی معنای دیگری به خود می گیرند ... باقی کلمه ها از زیر نگاهم لیز می خورن ... انگار نمی بینمشون ... پرواز می کنم ... بدون اینکه پلک هامو ببندم ... جنگل ... کوهستان ... برف ... گاهی چقدر این طبیعت دوست داشتنی افق عنابی غروب ابر های در هم تنیده و کوه های هفت و هشتی پشت پنجره اتاق کارن دلشوره های ریز و درشتمو شسته و رفته و با خودش برده ... چقدر خوبه که وسط شلوغی این رستوران پر همهمه و پشت صدای گرم و مخملی پسرکت که داره شعر بارون میاد جر جر نوستالژیگ دوست داشتنی رو به زبون بی زبونی خودش نجوا می کنه پر بکشی تا قلب طبیعتی که الهام بخش نوازنده هاست برای نواختن موومانی پر از آرامش پر از زندگی ... چقدر دلم هنر می خواد چقدر دلم می خواد توی لاک خودم باشم و بنوازم یعنی میشه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳-برای خوندن زبان که تا این سن به تاخیرش انداختم ایده های جورواجوری به ذهنم رسید یکی از بهترین هاش دمخور شدن با کتاب های دوزبانه شل سیلور استاین نویسنده محبوب و دوست داشتنی کودکان بود فکر کردم هم روحیه مادرانمو تلطیف می کنه و هم کمکیه به تقویت زبانم . کتاب به دنبال قطعه گمشده اش واقعا یه کتاب فلسفی و یا نه بهتره بگم عرفانیه ... ساده است اما واقعا نمادین و پر معناست ... فوکو توی بخشی از کتابش از متفکری یه اصطلاحو نقل می کنه تحت این عنوان الیاف نرم مغز ... این اصطلاحو دوست دارم و فکر می کنم کتای های شل سیلور استاین واقعا روی الیاف نرم مغز آدم اثر می ذارن و خوندنشون حتی برای بچه های کوچولوی هم قد و قواره کارن من هم جذابه من اینو امتحان کردم قابل توجه مامانایی که احیانا خواننده وبلاگ منن ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۴-این نوسان حال و احوالات درونی من تراژدی این روزهامه ... گاهی واقعا پرانرژی و پر انگیزه ام و گاهی فقط مستاصل و نگران ... نگران همه چیز و بیشتر از همه کارن ... گاهی حتی در بدبینانه ترین وضعیت فکر می کنم نباید مادر می شدم با این همه حساسیت به جا و بیجایی که درباره رابطه خودم و کارن درباره تربیتش اخلاقش و علائقش به خرج می دم و گاهی در نقطه مقابل بزرگ ترین داراییم کارنه و قشنگ ترین و موفقیت آمیز ترین تجربه ام مادر بودن حال عجیبیه که فکر می کنم فقط اونایی درست و درمون درکش می کنن که چنین حالی رو تجربه کردن یا می کنن فقط کاش علاجشو می دونستم شاید همون آسون گیری اعتدال آرامش و توکل به خدا ... نمی خوام از خدا دور باشم چقدر دلم برای امامزاده اسماعیل چیذر تنگ میشه اونجا پر از انوار آرامشه ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۵-این عبارت قرآنی توی سوره بقره چند روزیه تکونم داده به فکرم انداخته روحمو نوازش کرده دوستش دارم با هام حرف می زنه : صبغه الله : رنگ آمیزی از آن خداست ... خدایا زندگیمو رنگ کن مثل یه بوم نقاشی آبرنگ ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۶-درباره ۱۶ آذر تاریخی امسال &lt;A href=&quot;http://matarsakeemazraee.blogfa.com/post-115.aspx&quot;&gt;این نوشته &lt;/A&gt;رو بخونین دیالوگ نویسنده وبلاگ با یکی از نیروهای پلیس ضد شورش مستقر در جلوی دانشگاه تهران واقعا خوندنیه و علامت خوبی که جامعه شناسی عمیقی از این روزهامون به دست میده ممنونم از نویسنده تیزبین این وبلاگ &lt;/P&gt;</description></item><item>
	<title>
		قرآن خوانی و موسوی خوانی(به مناسبت روز دانشجو)
	</title>
	<link>
		http://www.abandokht.com?id=-729332959</link><description>&lt;P align=justify&gt;۱-لذت می برم ... مسحور واژه ها ... معلق میان آرزو ها ... سر در گم و شادمان از طنازی طبیعت پاییز ... پاییز ...این پاییز دوست داشتنی خوش الحان من با اون صدای بارونش صدای طنازی حباب و آب و خاک و برگ ... اون صدای ضربآهنگ ملوسش توی دل شب ... فرصت کمه کارن کوچولوی من فقط یک ساعت و نیم می خوابه ... باید دو صفحه سهیمه امروزم رو هم بخونم ... چشم هامومی بندم ... پلکهام سنگین نیستند . هوس خواب نمی کنم ... جمله ها رو واگویه می کنم ... تصویر سازی می کنم به قول اون همکار رادیویی ... هیچ وقت شده موقع شنیدن رادیو از حرف های گوینده تصویر بسازی توی ذهنت ؟ این هم یک جور قصه خوندنه ... آوایی پس ذهنم صدام می زنه ... مثل کسی که روی بلور دلت ضرب گرفته باشه و به زمزمه ترانه خونی کنه : بی پیش داوری بی بلند پروازی واژه ها رو قطار کن پشت هم&amp;nbsp;نسیم ... بخون ... قرآن&amp;nbsp; ... واژه هایی از جنس زندگی ... هنوزهم بقره ام . چه کنم زمان برای خلوت کردن کم دارم ... درس ها سنگین اند . فرشته نازنین من هم دوست داره بیشتر بیدار باشه خب دیگه کارن من داره بیست و یک ماهه میشه دیگه نوزاد نیست ... بزرگ شده ... قد کشیده ... یک پارچه آقا ... دروغ نمی گم باید ببینیدش ... و اما قرآن ... تلخ گویی هست نمی گم نیست همون چیزی که می گن دافعه قرآنه برای خیلی هامون و همینم شده که قرآن ها توی خونه ها لای جلد مخملی گوجه ای رنگشون لب طاقچه و بالای رف یا توی قفسه های کتابخونه خاک می خورن ... من اما این بار دافعه ها رو هم می بینم و پس می زنمشون ... تاویل می کنم . باید باطن این واژه ها رو شکار کرد ... اول راهم می دونم اما لذت که باشه همه چیز هست ...دنیا رو توی قاب نگاهت به شفافیت حوض پر از ماهی گلی ببین ... بارون ... برگ ریزون پاییز و عطر و عبیر خاک ... و رد پای خدا ... صدای قدم های خدا رو بشنو که روی این برگ های خیس از شبنم بارون قدم میذاره و از کوچه پس کوچه های شهرت گذر می کنه . مگه پنجره اتاق تنهاییت مشرف به همین کوچه های پر از برگ و شبنم نیست ؟ که اگه اینا رو نبینی از رعد و برق می ترسی . گوشتو می گیری و یاد مرگ می افتی : مثل آنان چون کسانی است که در بارانی تند که در آن تاریکی رعد و برق است می نهند انگشتشان را در گوشهایشان از صاعقه ها از ترس مرگ و خدا احاطه دارد بر کفار ...&amp;nbsp; و اما همه اینا رو گفتم که برسم به بیانیه های دوست داشتنی موسوی که دیدم جایی ازش به موسوی خوانی تعبیر شده (&lt;A href=&quot;http://blog.malakut.ir/archives/2009/12/post_1922.shtml&quot;&gt;این مطلب &lt;/A&gt;رو درباره بیانیه های موسوی از دست ندین )بحث پررنگ کردن آدم ها نیست بحث خوانش گفتمان و متن تازه ایه که تاریخ و روزگار ما داره اونو در خودش پرورش میده . استفاده میر حسین از آیات قرآن استفاده فوق العاده قشنگیه اعتراف می کنم جز استادم دکتر ولوی که تلنگری بود برای بازخوانی قرآن برام - و شاید این بزرگترین دستاورد کلاس های دوره دکتری باشه برای من - رویکرد موسوی در بیاینه هاش نسبت به قرآن هم عامل موثری بود مثلا همین بیانیه اخیرش که فکر می کنم بیانیه شونزدهمش باشه بخونین این واژه ها رو و ببینین می تونین در برابر تاثیر کلامش مقاومت کنین : &lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;آنان دوست دارند به خود تسلی دهند که حرکت‌های دانشجویی جز غوغای چند جوان پرسروصدا نیستند که اگر خاموش شوند صورت مسئله از اساس پاک خواهد شد؛ داستانی تکراری از انکار واقعیت‌ها و تلاش برای تولید و تفسیر اطلاعات مطابق میل دولتمردان که تقریبا هیچ عهد تاریخی بدون شمه‌ای از آن پایان نیافته است.&lt;/SPAN&gt; ان هولاء لشرذمه قلیلون، (گفتند که) اینها گروهی ناچیزند (به قول امروزی‌ها خس و خاشاکی بیش نیستند)، و انهم لنا لغائظون، و آنها ما را به خشم می‌آورند، و انا لجمیع حاذرون، و ما همگی در آماده‌باش به سر می‌بریم، فاخرجناهم من جنات و عیون، پس خداوند آنان را از باغ‌ها و چشمه‌سارها بیرون کرد، و کنوز و مقام کریم، و از گنج‌ها و از جایگاه دلپسند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برای من این در کنار هم قرار دادن واقعیت امروز و ارجاع به آیاتی از قرآن در یک بیانیه سیاسی واقعا دل انگیزه و فکر می کنم بهترین و&amp;nbsp;موثر ترین مبارزه با سیستم تنگ اندیشی قدرتمند اما پوشالی و بی هدفیه که داره مثل یه بختک سایه شومشو همه جا پهن می کنه غافل از این که این سایه برای زندگی من و ما فقط حکم غباری رو داره که اگر اهل تفکر باشیم می تونیم با لبه آستین پاکش کنیم و واقعیت ها رو اون طور که هست به همون زیبایی و جبروت باز بینی کنیم ... و مبارزه یعنی همین حتی اگر به خاطر مادر بودن و معذوراتی از این دست نتونی فریادتو توی خیابون بکشی مبارزه یعنی میدان وجدانتو فراخ کنی برای ادراک زیبایی و طرد زشتی ها ...: &lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن که در میدان وجدان‌های مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است... &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description></item><item>
	<title>
		اپرای امروز های من 
	</title>
	<link>
		http://www.abandokht.com?id=-1782923198</link><description>&lt;P&gt;۱-زمان واقعا برام حکم ماهی لغزنده ای رو پیدا کرده که از دستم سر می خوره ... ماهی رنگی قشنگی که نقشی از زندگی رو با فلسای ریز و درشت نقره ای رنگ و مسی رنگ روش نقر کردن ... کاش تنگ بلورینی داشتم که ماهی عمرمو توش بندازم و این جور برای نگه داشتنش توی مشتم به در و دیوار زندگی پر مشغله ام نکوبم ... دلم برای فراغ بال دو سه سال قبلم تنگ میشه گاهی ... فقط گاهی ... تمام صبح تا بعد از ظهرو با کارن می گذرونم دلم می خواد در دسترسش باشم . همراه لحظه لحظه قد کشیدناش ... اول لگو بازی بعد کتاب بعد نقاشی بعد بازی های من درآوردی که می دونم حسابی دوستشون داره بعد گوش دادن به سی دی مورد علاقه اش و دست زدن گاهی وب گردی برای پیدا کردن عکس های تازه ای از آمبولانس ها و ماشین های آتش نشانی و پلیس که نمی دونم به خاطر اون چراغ گردون یا اون آژیر ملیحش اینقدر مورد توجه کارنه یا فلسفه پیچیده تری داره و بعد هم کمک به من برای پختن غذا مخصوصا اگه غذا کباب یا کتلت باشه با اون دستای کوچولوش برام قالب می گیره ... لحظه های با هم بودن ما توامه با شوخی های قشنگش خنده های کودکانه اش و امیدواری من به این که بتونم سهم ناچیزی در خوب بودنش داشته باشم ...نمی دونم این بیش از حد در دسترس بودن خوبه یا بد . احساسم مثبته و لذت می برم اما گاهی فکر می کنم ... بماند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲-هر روز قرآن می خونم بعد از بیست و هشت سال زندگی توی سیستمی کاملا ایدءولوژیک تازه به این نتیجه رسیدم که قرآن کتابیه که باید با ترجمه خودنه بشه مثل هر کتاب خوندنی دیگه ای و راستی که خوندنیه ... مثل یه قصه ... مثل کتاب های دلکشی که این روزا سرمستم می کنه خوندنشون مثل اوپانیشاد ها که پر از تمثیله و تشبیه و معنا ... وای که چقدر مسحور این واژه هام و چقدر مشتاق باریدن ... چرا عقیم شده این روح خسته من ؟ چرا نمی بارم و سبک نمی کنم این بار سنگینو ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳-باز هم سفارشی برای برنامه رادیویی گرفتم.تجربه قشنگیه نوشتن برای رادیو مخصوصا اگر هر از گاه باشه ... نوشتن درباره غدیر خم به سبک اپرا لذت تازه این روزها و شب های منه ... مستم می کنه ... و چنته من فقط از این جور حس هاست که پر و خالی میشه و کیفورم می کنه &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۴-&lt;A href=&quot;http://farnik.ir/&quot;&gt;کودکی به دنیا اومده &lt;/A&gt;که چشماش معصومیت همه بچه های دنیا رو داره ... فرنیک ... اسمشم مثل زندگیش بزرگه ... فرنیک زاده روزهای پر مخاطره ماست . زاده روزهای دست و پا زدن های ما ... زاده روزهایی که به نظر من دانشجوی تاریخ نقطه عطف دوباره این طومار بلنده که توی قهوه خونه دلمون و حافظمون به کرات نقالیش می کنیم و نقشی از خوب و بدشو روی پرده درویشی با اون عصار گره دار قلندری نشون می دیم و تلخ می خندیم ... کجاست فردوسی زمان ما ؟ فرنیک قشنگ ما دستی رو برای تکون دادن گهواره اش کم داره اما من مطمئنم مادری مثل &lt;A href=&quot;http://farnoosh.ir/&quot;&gt;فرنوش &lt;/A&gt;این خالی رو پر از رنگ سبز می کنه سبز یشمی ... مثل چمنزار ... مثل رویاها &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۵-چقدر حرف توی دلمه ... چقدر زمان کمه ... عهد کرده بودم امروز تا صفحه صدم اخلاق پروتستانی وبرو بخونم که نشد ... اومدم اینجا پشت این میز چوبی دوست داشتنی تا بگم که هستم و ثبت کنم زندگیمو توی قاب این صفحه تاریخی ... این روزها به شتاب می گذرن . فردا طعم بهتری داره یعنی ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description></item><item>
	<title>
		شطح نو و غبار زندگی 
	</title>
	<link>
		http://www.abandokht.com?id=1259664349</link><description>&lt;P align=justify&gt;چهل سال آرزوی دیدار مکه داشتم برای مادرم / مادرم برای من / نمی شد / عاقبت / مکه به دیدار مادرم آمد / در بال پروانه ای که بر گرد سرش نرم می چرخید ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شعر نیست ... قطاری از واژه های زیباست که مثل طیفی از رنگ ها در هم می تنند ... جاری می شوند ... مثل رود . مثل شرابه های خستگی ... حباب روزمرگی هایم می ترکد ... چینی بند زده دلم ترک می خورد ... این نوشته هارا دوست دارم . روح می دمد انگار . خاکسترمی کندم . و باد مرا می برد با خودش ... و شاید باز از تل این همه خاکستر زندگی ای سر بر کشد ...مثل ققنوس . جایی می خواندم که ققنوس نماد باز زنده سازی ست در نقاشی چینی ها و ایرانیان برای آن معادلی دارند به نام سیمرغ ... ابهت سیمرغ انگار بیشتر است ... مخصوصا اگر یاد داستان طیور عطار بیفتی و آن سیر آفاق و انفس معروف آن سی مرغ دوست داشتنی ... دلم تنگ است . شماس خراسانی با من حرف می زند . پرده توری تنهایی ام را پس می زند تا برگ ریزان پاییز را ببینم . وزش باد را ... رقص برگ های کبود و عنابی ... و ضربآهنگ دویدنهای کودکی بدون بالا پوش ... سوز برف از لای درز پنجره ها گونه هایم را می بوسد و من مسحور آن پنجره های مربعی شکل خموده ای می شوم که هیچ چراغی نورشان نداده است . خانه هایی آجری که مرا یاد فیلم های کیشلوفسکی و خانه های سازمانی عریض و طویلی می اندازد که بچگی ام را در میانشان گذراندم و تا همین چند وقت پیش در میانشان بودم خانه هایی که هم راحت اند و هم تو را به بند خودشان می کشند و کوه را هم می بینم از س این خانه ها و پرهیب زندگی را پشت بند این همه تنفر از بودن این همه خستگی و بطالت ... این روزها چقدر زیاد دلم می گیرد و چقدر بیشتر از قبل گریه می کنم ... گریه هم دیگر سبکم نمی کند اما شادم ... اسم کتاب شطح نوست ... سخنان شماس خراسانی عارف قرن هیچدهم ... حرف هایی از هیچستانی دور ... کتاب را بو می کشم ... آلاچیق عارف&amp;nbsp;&amp;nbsp;را هم می بینم بر فراز بلندی های خراسان شمالی ... و نمایی اززندگی اش را - همان زندگی ای که مسیح در مقدمه کتاب وصف می کند و به رویاها می ماند - میان بوته های گوجه فرنگی توی ذهنم قاب می گیرم ... قابی از خاتم ... قابی از منبت ... قاب را می زنم به سینه دیوار دلتنگی هام ... اون قطعه اول منو به یاد پیرزنی می ندازه که یک هفته است بهش فکر می کنم&amp;nbsp; تقلا می کنم نقشی از چین و چروک صورتش رو روی بوم ذهنم بپاشم . پیرزنی از تاریخ . ردپایی از مردم . رد پایی که فکرتو به تله خودش میندازه و مستت می کنه : ماجرا ماجرای رویارویی پیرزنیه با الازهر که بهلول روزگار صفاریان بوده و قصه اش مفصل توی کتاب تاریخ سیستان صفحه ۲۷۰ هست یرزنی رنجور با پسری در بند که باری روی دوش داره باری از پژند که یک جور سبزی کوهیه که با هاش آش می پزند ... غبار زندگی رومیشه توی این صفحه از کتاب دید که روی واژه ها نشسته . مثل خواب های این چند شب من سیاه و سفید اما شیرین ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ماهی یی باش لرزان / در تشتی آب / تا شوق مرگ را هر لحظه به چشم هراسان عابران پرتاب کنی در میدان تجریش ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم یه قطعه دیگه از این عارف شطح گو که هنوز هم نمی دونم واقعا مردی از کوهستان های شمال خراسانه یا شخصیت مجازی و خیالی هیوا مسیح ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و خراسان و شمال خراسان این روزها عجیب دنیای رویایی منو بزک کرده ... کرمانج ها و سه خشتی ها ... و &lt;A href=&quot;http://sid.ir/fa/VEWSSID/J_pdf/55313806201.pdf&quot;&gt;این&lt;/A&gt; هم مقاله ای که در پست قبل درباره اش گفته بودم ... مقاله ای از دکتر پاپلی درباره مسکن کرمانج ها ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description></item></channel></rss>