
<?xml version="1.0" ?> 
<!--  generator="ASP-Rider Ver:1.0" --> 
<rss version="0.91">
	 <channel>
	 <title>آباندخت</title> 
	   <link>http://www.abandokht.com</link> 
	   <description>روزنوشت‌های نسيم خليلی</description> 
	   <webMaster>info@abandokht.com</webMaster> 
	   <pubDate>8/20/2008 10:55:52 AM</pubDate><item>
	<title>
		چاپ کتاب تاریخ صفویه من و کمی روزمرگی 
	</title>
	<link>
		http://www.abandokht.com?id=-596544573</link><description>&lt;P align=justify&gt;۱-&lt;A href=&quot;http://www.qoqnoos.ir/showbook.asp?id=1569&quot;&gt;بالاخره کتاب تاریخ صفویه چاپ شد&lt;/A&gt;.بعد از تقریبا سه سال معطلی.خوشحالم چون برای نوشتن این کتاب زحمت زیادی کشیدم.امیدوارم مخاطبان نوجوان این اثر از خواندنش لذت ببرند. و بیش از این امیدوارم این کتاب طلیعه چاپ آثار دیگری از این دست باشد چه در کارنامه کاری من و چه در کارنامه کاری&amp;nbsp;ناشرانی که تاریخ ایران دغدغه آنهاست.تا آنجا که می دانم توزیع کتاب از اواخر این هفته یا اوایل هفته بعد آغاز می شود و از همان زمان کتاب برای خرید در دسترس قرار می گیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲-مطالعه برای نوشتن بخش نظری کار پایان نامه را از همین امروز شروع کرده ام . بخش های دیگر پایان نامه هنوز کامل نشده اند . ضمن اینکه باید یک دست درست درمونی روی همه کار بکشم . در مجموع اما از روند کار راضی ام . کتاب های تازه ای برای کارن کوچولو خریده ایم که همه را دوست دارد . برای اولین بار تجربه شیرینی از خواندن کتاب های منثور برایش به دست آوردم . مدت ها بود که احساس می کردم به جز کتاب های منظوم و آهنگین به کتاب های دیگر علاقه ای ندارد اما قصه های جنگل تجربه متفاوتی بود . آوی آویزون و ری ری راه راه را برایش خواندم و برای هر صحنه ای صدای مشخصی در آوردم و کارن کوچولو با لذت گوش داد . گاهی خسته ام گاهی هم دلتنگ اما گذر روزها برایم ارمغان شادی و یادگیری اند . داشتن یک کوچولو اولین درسی که به آدم می آموزد صبر است . خوشحالم که گاهی این درس را خوب پس می دهم . شب بیداری ها را تحمل می کنم و بیداری روز ها را فرصتی برای نزدیک شدن به پسرک و تلاش برای یاد گیری اش می دانم . به درس ها و علایقم هم می رسم . ولو کم تر از قبل و بی نظم تر . اما همه چیز خوب است . یا دست کم دوست دارم این جور به خودم تلقین کنم . کتاب رازی در کوچه ها را موقع شیر دادن به کارن خواندم . تا اواسطش به دلم نشست اما پایانش را اصلا نپسندیدم . تابستان دارد کم کم ته می کشد . پاییز را دوست دارم اما دلنگران کارنم که ممکن است به خاطر باد و باران و احتمالا سوز و سرما نتوانم ببرمش گردش و او این روز ها حسابی به گردش های عصرگاهی عادت کرده است . داستانم از طرف یک ناشر دیگر هم رد شد . دیگر مثل سابق با شنیدن این جور اخبار گریه ام نمی گیرد . دارم عادت می کنم که نویسندگی به ویژه داستان نویسی یعنی تحمل گذشتن از هفت خوان رستم . باید جنگیدن با زندگی را بهتر یاد بگیرم . پوست کلفت شدن پیش زمینه این یاد گیری ست . &lt;/P&gt;</description></item><item>
	<title>
		باز هم ماجرای مادر شدن
	</title>
	<link>
		http://www.abandokht.com?id=1218432342</link><description>&lt;P align=justify&gt;به دنیا آمدن یک بچه آغاز مرحله دشواری از زندگی یک زنه مخصوصا زنی که پیش از این توی جامعه بوده فعال بوده و اغلب روزهای و لحظه های زندگیشو در تکاپو می گذرونده . مدتی پیش یکی از اقوام که به تازگی صاحب فرزند شده از احساساتش با من حرف می زد احساسات ضد و نقیضی که تصور می کنم همه مادر ها مخصوصا مادرهایی که دغدغه هایی جز بچه داری توی ذهن دارن تجربه کردند اما خوب یادشون نیست . به خاطر همین هم وقتی باهاشون به درد دل میشنی سرزنشت می کنن که خدا رو شکر کن بچه سالم و شادابی داری و ... خستگی ها و ناامیدی های هر از گاهی بخش آزاردهنده این تجربه هاست آزار دهنده بدین جهت که از ته دل عاشق کوچولوتی اما نگران و ناامیدی از جایگاه تازه ای که پیدا کردی و اینکه تمام وقتت اختصاص پیدا می کنه به آروم کردن کوچولویی که درست نمی تونه احساسش رو به تو برسونه . و گاهی حتی نگرانی که مبادا مادر خوبی براش نباشی و ... امروز که &lt;A href=&quot;http://nasour.net/?type=dynamic&amp;amp;lang=1&amp;amp;id=267&quot;&gt;این لینک &lt;/A&gt;رو درباره لالایی ها توی هفتان خوندن تازه فهمیدم که این احساس بین همه مادرا و توی همه زمانا ها مشترکه مثل خیلی از وجوه اشتراک دیگه ای که مادرا با هم دارن . توی این لالایی ها رد پای همون نگرانی و نا امیدی که ازش حرف زدم موج می زنه :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لالالالا گلم باشی &lt;/P&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt;تو درمون دلم باشی &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt;بمونی مونسم&amp;nbsp;باشی &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt;بخوابی از سرم وا شی ... &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt;&amp;nbsp;(کتاب کوچه/حرف ب/دفتر اول/ص۷۷۵)&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt;&amp;nbsp;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt;نمونه ی دیگر:&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt;لالالا لا&amp;nbsp;گل پسته&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt;شدم از گریه هات خسته&amp;nbsp;... &amp;nbsp;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt;(همانجا/ص۷۷۶)&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt;&amp;nbsp;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt;نمونه ی دیگر:&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt;الالالا&amp;nbsp;گل زیره&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt;چرا خوابت نمی گیره ؟&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt;به حق سوره ی یاسین &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt;بیایه&amp;nbsp;خو تو را گیره&lt;SPAN&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; .... (=بیاید&amp;nbsp;خواب و تو را فرا گیره) &amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;(تاریخ ادبیات کودکان ایران/ص۲۹)&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز کارن کوچولو بعد از مدت ها مثل بچه های بزرگ تر وقتی براش قصه می خوندم خوابش برد قیافه اش مثل فرشته ها معصوم و قشنگ شده بود . خیلی انرژی گرفتم و خوشحال شدم که می تونه این طوری ام بخوابه چون مدت هاست دارم فکر می کنم چطور راه تازه ای برای خوابوندنش پیدا کنم&amp;nbsp;کارن کوچولو&amp;nbsp;عادت داره زیر سینه بخوابه و من فکر می کنم این عادت اگر تبدیل به یک عادت دراز مدت و پایدار بشه زیاد خوب نیست گرچه این استرس همیشه با منه که ممکنه هر آن دیگه سینه مادرشو نگیره و از این مقدار ناچیز شیر مادری که می خوره هم محروم بشه و بالاتر از اون من از لذت شیر دادن بهش و به آغوش کشیدنش موقع شیر دادن محروم بشم (لذتی که این روزها بیشتر موقع خوابوندنش زیر سینه و موقع شیر خوردن نصیبم میشه )اما فکر می کنم اگر با شنیدن قصه و کتاب و لالایی خوابش ببره یعنی عاقل تر و بزرگ تر شده . و این موضوع منو خیلی خوشحال می کنه . هرچند مدتیه که خیلی شیطون شده و به جای گوش دادن به کتاب هایی که براش می خونم یا تماشای نقاشی کتاب ها مدام می خواد جست و خیز کنه و پشت سر هم غلت بزنه اما هنوز هم همون کارن فهمیده و با هوش منه . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مدت کوتاهی که کارن توی روز می خوابه به پایان نامه می رسم . هنوز هم کند پیش میرم . غیبت نعمانی رو تازه تموم کردم و مشغول بررسی جلد سیزدهم بحار النوارم که علی دوانی اون رو تحت عنوان مهدی موعود چاپ کرده ... برام دعا کنید . مصرم که زودتر کار پایان نامه رو به سرانجام برسونم . کارن کوچولو بیدار شده و داره با خودش حرف می زنه . باید برم سراغش و نمی تونم بیشتر از این بنویسم ... &lt;/P&gt;</description></item><item>
	<title>
		
	</title>
	<link>
		http://www.abandokht.com?id=1218350776</link><description>&lt;P align=justify&gt;به مرغ سرکنده ای می مانم که برای پرواز تقلا می کند و بال هایش سنگین اند . دل آشوبه همچنان باقی ست و نگرانی های بی دلیل و و فکر و خیالات در هم گره خورده . همه چیز روبه راه است نمای بیرونی زندگی تو عالیست اما کسی از درونت خبر ندارد . از گره کوری که سر و ته کلاف زندگی ات را به هم پیچانده است . استرسی همیشگی دارد از پادر می آوردم . تزلزل عجیبی در خودم احساس می کنم . درست نمی دانم دلیل این لرزش و اضطراب چیست اما این را خوب می دانم که دلتنگی عمیقی با خود به همراه می آورد . تصمیم گرفته ام دلواپسی هایم را روی کاغذ لیست کنم تا سر صبر یکی یکی بزدایمشان و نمی دانم این کار شدنی ست یا نه . &lt;/P&gt;</description></item><item>
	<title>
		باز هم این روزها 
	</title>
	<link>
		http://www.abandokht.com?id=1217916065</link><description>&lt;P align=justify&gt;هیچ وقت شده آنقدر دلتان از زندگی هر روزه تان بگیرد که هوای رفتن به سرتان بزند . گاهی خیلی دوست دارم توی یک شهر دور یک شهر پر از باغستان مادربزرگ مهربونی داشتم که می تونستم چند روز پیشش بمونم و خستگی روزهای کشدار یک جا موندنمو اونجا زمین بذارم ...&lt;BR&gt;این روزها علیرغم لذت وصف ناشدنی و شیرینی که از مادر بودن می برم به شدن شکننده و حساس شدم . گاهی پسرک هیچ زمانی برای کارهای شخصی و دنیای شخصیم بهم نمیده و این برای من که همواره از تنهایی خودم لذت بردم و براش برنامه ریزی داشتم خیلی سخته . نگاه معصومانه و لبخند های مهربون کارن کوچولو خیلی زود یخ این غمگینی رو ذوب می کنه اما در واقع گاه گداری غمگینم که این همه محدود شدم که دیگه برای خودم نیستم و گاهی حتی خلوتی برای تماشای آسمون ندارم . و در عین حال فکر می کنم با گفتن این غمگینی سبک می شم . آروم میشم . &lt;BR&gt;دیشب بیش از شش بار بیدار شد . متعجب بودم که این همه پسرفت آن هم در آستانه پنج ماهگی چه دلیل محکمی دارد ! این روزها همه بیقراری هایش را به دندان درآوردنش نسبت می دهم . کمی خسته ام و بزرگ ترین لذتم این است که هر وقت رخت ها را از ماشین لباسشویی بیرون بکشم و مجالی دست دهد برای رفتن به بالکون و هوا خوردن و تماشای خیابان پر دار و درخت روبرویی که برای من پر از خاطره های شیرین حرف زدن و سبک شدن است . کاشکی برای بهزاد هم همین حکم را داشته باشد آن خیابان سرسبز ... &lt;BR&gt;دیروز از تنها دو ساعتی که کارن مجال داد همه اش را نشستم پای کامپیوتر و نوشتم و نوشتم ... ارزنده ترین کاری که کردم غنی کردن مستندات و فکت های تاریخی پایان نامه بود و نه ارایه مبحث تازه ای ... گرچه کمی به خاطر محدودیت های تازه زندگی کارم کند پیش می رود اما در مجموع راضی ام و امیدوار &lt;BR&gt;دلم برای دانه پاشیدن واسه پرنده ها تنگ شده دلم برای با هم بودنمان تنگ شده چقدر پژمرده ام امروز &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description></item><item>
	<title>
		
	</title>
	<link>
		http://www.abandokht.com?id=221784690</link><description>&lt;P align=justify&gt;1-دوباره کار پایان نامه را از سر گرفتم . چند روزی بود که کارن تمام روز بیدار بود و من دلواپس کندی کار پژوهش . و امروز بالاخره فرصتی نصیبم شد که بنویسم و بخوانم و آنچه از قبل جمع آوری کرده بودم را به متن اصلی اضافه کنم . بهزاد بری بخش پیش درآمدی بر اندیشه مهدویت در قرون پیش از صفویه کتاب غنی و خوبی معرفی کرد که خواندنش ولو اینکه به جهت کمبود وقت گاهی به تورق می مانست اما بسیار به دلم نشست : مکتب در فرایند تکامل ( نظری بر تطور مبانی فکری تشیع در سه قرن نخستین ) نوشته سید حسین مدرسی طباطبایی که انتشارت کویر آن را چاپ کرده است . کتاب آنقدر گیرا و مشحون از مستندات تاریخی هست که پیشنهاد کنم حتما بخوانیدش مخصوصا اگر پژوهشی در ارتباط با تشیع در دست دارید .&lt;BR&gt;2- یکی از گره های کار پایان نامه تمایل من به استفاده از ادبیاتی خاص و لنی ویژه در روایته . ادبیاتی که تلاش می کنه با استفاده از بار معنایی واژه ها و تقید به بهره مندی از زیبایی کلام به روایت تاریخی نرمی ببخشه . استاد راهنما گرچه این تمایل رو می پسندید اما معتقد بود که این گرایش می تونه توی روز دفاع کمی دردسر ساز بشه . اما استاد مشاور از بیخ و بن مخالف چنین رویکردی بود و تا حدی هم منطقی می گفت چراکه معتقد بود استفاده از این تیتر ها شایبه جانبداری تاریخی رو از سوی محقق تقویت می کنه . و من حالا فکر می کنم بهتره از این تمایل صرف نظر کنم . یکی از این تیتر ها که برای بررسی موضوع متمهدیان در عصر صفوی مورد استفاده قرار دادم این بود : فوجی از ققنوس ها / گزارشی ازدیگر قیام های مدعیان منتسب به اندیشه مهدویت&lt;BR&gt;3-به داشتن کارن کوچولوی فهمیده و مهربون واقعا افتخار می کنم . گاهی وقتی می بینه که سرم توی کتابه آروم و ملیح نگام می کنه . بهترین ها رو براش می خوام . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description></item><item>
	<title>
		شادی و غم 
	</title>
	<link>
		http://www.abandokht.com?id=-59440109</link><description>&lt;P align=justify&gt;۱-احساس می کنم توی چشم های کوچولوی تو هم یک جور غم هست . بقیه می گویند نگاهت متفکرانه است و چشم هایت عمیق . شاید هم همین جور باشد اما من نمی دانم روی چه حسابی بیشتر فکر می کنم غمگینی خاصی داری گاهی و این غمگینی انگار از درک تو از دنیایی که در آن اسیر شده ای بر می خیزد ! شاید خیلی عجیب و باورنکردنی به نظر برسد اما من این جور برداشت می کنم یعنی در واقع همه این ها را از آن نگاه معصومانه مهربانت می خواهنم و اینکه&amp;nbsp; گاهی انگار فقط برای دلخوشی ما که این همه مصریم به خنده واداریمت لبخند های پر معنا می زنی . شاید هم همه این برداشت ها همان بزرگ نمایی های مادرانه باشد . مادر ها و پدر ها اغلب مصرند که بچه هاشان را خیلی آرمانی تفسیر و تصویر کنند . که خیلی می فهمد . که خیلی با هوش است . که فراتر از سنش به نظر می رسد و چه و چه . گرچه من هم به عنوان یک مادر از این احساسات و کوشش ها تهی و مبرا نیستم اما واقعیت این است که باید نگاه نافذ و متفکر پسر کوچولویم را ببینید تا بتوانید بر درستی حرف من صحه بگذارید و یا دست کم درباره این حرف های من قضاوت کنید . چند روز پیش حتی کسی می گفت که برای پسرک روزها نوار شاد بگذار و برایش برقص تا مثلال شادش کرده باشی ! گرچه خیلی به این حرف معتقد نبودم اما بعد بیدار شدنت بعد عادت هر روزه ات برای کتاب خواندن و بازی کردن و دیدن نقاشی های شاد و خوش رنگ کتاب های می می نی ، شلوار لی پوشیدم و تی شرتی خوشرنگ و سی دی نسبتا شادی هم گذاشتم و تا آنجا که بلد بودم شروع کردم به رقصیدن برایت . اولش کنجکاو نگاهم کردی . به حرکات تازه و عجیبی که می دیدی ، انگار این حرکات از سوی مادری که اغلب برایت کتاب می خواند و نهایتا بازی انگشتی می کند کمی عجیب بود . کمی که گذشت احساس کردم از نگاهت شرم دارم . احساس خجالت می کردم که جلوی پسرک بزرگمردم که در ذهنش بی تردید&amp;nbsp;دنیایی هدف و آرمان خواهد بود می رقصم . احساس می کردم این تلاش مذبوحانه برای شاد کردن تو عبث است و بیهوده و تازه حس می کردم در برابر یک آدم بزرگ که خیلی هم جدی و متفکر است در حال رقصیدنم . اصلا حس خوبی نبود .&amp;nbsp;هرچند&amp;nbsp; بعد تر&amp;nbsp;کمی ذوق کردی و یکی دو تا جیغ از سر شادی کشیدی اما باز همان نگاه متعجبت را به من دوختی و من گریه ام گرفت . به آغوشت کشیدم و کلی باهات حرف زدم . از روزگار و زمانه و زندگی و دغدغه هایی که پیرمان می کنند از شادی ها و غم ها و اینکه همیشه غم ها را به خاطر عمق و غنایشان به شادی ها ترجیح داده ام و در همین عمق عقب شادی های خودم گشته ام و اینکه کلی بهت افتخار می کنم چه آن جور که دلم می خواهد بشوی و چه نشوی تو را به خاطر جوهری که در درونت هست دوست دارم . تو را به خاطر خود خودت دوست دارم . از اینکه با این کارها شاد نمی شوی خوشحال شدم . می دانم به یقین که آینده فوق العاده ای خواهی داشت فقط کاش می توانستیم خوشبختت کنیم ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲-بعد مدت ها رکود امروز دوباره رفتم سر وقت پایان نامه . یعنی بیشتر فکر کردن به آن . کتاب نقطویه قراگزلو را دوباره دست گرفتم و اتفاقا به سرفصل های تازه ای رسیدم . کتاب را این بار با دقت بیشتری خواندم و کمی بهم دید داد برای فصل هزاره گرایی . اشعاری از ابوالقاسم امری روایت کرده بود با محتوایی نقطوی و غلبه اندیشه هزاره مدار که قطعا به کارم خواهد آمد و ادعای انتساب دو بیتی هایی از بابا طاهر به شعرای منتسب به نقطویه . فکر می کنم اگر کمی جدی تر اندیشه و ذهنم را خرج موضوع رساله ام کنم افق های روشن تری هم به رویم گشوده خواهد شد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳-خیلی دلم میخواهد با کارن کوچولو برویم بهار و بپلکیم میان آن همه مغازه و فروشگاهی که فقط مختص بچه هاست .&lt;/P&gt;</description></item><item>
	<title>
		لیکو ها و تجدید خاطرات مردادی
	</title>
	<link>
		http://www.abandokht.com?id=-1084607606</link><description>&lt;P align=justify&gt;1-قبل از خواندن لیکو های بلوچی باور نداشتم که فرهنگ و فولکلور بلوچستان اینقدر جذاب و پر کشش باشد : آمیزه ای از تلاطمات روحی و روزمرگی های ناخواسته و کشاکشی چالش برانگیز میان این هر دو ... گره ای کور بر کلاف ذهن و روح شاعر که در آشفته بازار زندگی روزمره گم می شود و پیدا ... و همه چیز در ایجازی باورنکردنی و ستایش برانگیز گنجانده می شود ، از این رو باور نکردنی که به هر حال سخن از گونه ای طبع آزمایی هنری برخاسته از ذهن و درون عامه مردم است و نه آفرینش هنری بی بدیلی که برایش وقت گذاشته باشی و آموزش آکادمیک دیده باشی و از این رو ستایش برانگیز که به راستی لیکو ها عمق و ژرفایی در این ایجاز خود نهفته دارند که در هیچ تطویلی به این شکوه و عظمت رقیب ندارد . یعنی که این فولکلور قدرت شگفت انگیزی در ایجاز دارد و قادر است در کمترین و فشرده ترین کلام با واژه هایی اندک بزرگی و عظمتی دهشتناک را به تصویر کشد . ایجازی که مرا به یاد هایکو های ژاپنی نیز می اندازد و جالب اینجاست که لیکو ها را عمیق تر ، ملموس تر و زنده تر از هایکو ها دریافتم . تکه پاره هایی از زندگی . پر از معنا . پر از رئالیسمی دوست داشتنی و خواستنی ... و چه دلتنگی تاثیر گذاری در این سروده های اغالب نومیدانه موج می خورد :&lt;BR&gt;&amp;nbsp;باران &lt;BR&gt;می بارد بر سراسر دشت &lt;BR&gt;کارم مگیر &lt;BR&gt;سیراب کن مشک ات را &lt;BR&gt;و یا :&lt;BR&gt;خانه ای می سازم &lt;BR&gt;از تن و از برگ نخل &lt;BR&gt;حرفی بزن بور جان &lt;BR&gt;با همین لبان عنابی ات &lt;BR&gt;حرفی بزن !&lt;BR&gt;... در هر حال پیشنهاد می کنم حتما کتاب صد لیکو ( سروده های بلوچی ) را که نشر مشکی چاپ کرده است گیر بیاورید و بخوانید . کتاب را منصور مومنی با مقدمه ای جذاب و مفید گردآوری و برگردان کرده است . کتابی در قطع جیبی ، با کاغذ های کاهی نوستالژیک و مهربان و مهم تر از همه معرف گوشه ای از فولکلور دوست داشتی این سرزمین ، بسیار جذاب تر از هایکو ها و چیز هایی از این دست که از آن طرف مرز ها می رسد ... &lt;BR&gt;2-روزهای طلایی و شیرینی را با کارن کوچولوی مهربانم می گذرانم . می توانم به ضرس قاطع اعتراف کنم که برای بار دوم در زندگی ام عاشق شده ام . هفت سال پیش توی همین روزهای داغ تابستان برای اولین بار عاشق شدم . عشقی که پر بود از التهاب و خواستن . روی صندلی های انجمن اسلامی خالی مانده . توی محوطه بی روح تابستانی دانشگاه شهید بهشتی ، میان چمن ها و پشت پرچین ها . بعد کم کم بیرون زدیم از پرچین های دانشگاه . زدیم به خیابان . زدیم به خود زندگی . پارک ملت ... قرار های هر از گاهی اما شاد . خوب . خاطره انگیز . روزهای گرم . روزهای بهاری . روزهای باران زده و خیس . و دل هامان مشکی پراز حرف . ناگفته ها زیاد . و گاهی یک دست نوشته . و گاهی تردید . هراس . نگرانی . نگرانی از غول آینده . ترس از تکرار . ترس از واقعی بودن آن جمله کوبنده عشق در وصل می میرد ... یک بار تا رفتیم روی چمن ها ولو شویم و بنشینیم به گپ زدن ، زیر فواره هایی که ناگهان باز شده بودند خیس خیس شدیم . چقدر خندیدیم با اینکه هر دومان غمگین بودیم و نه شاد و تمام این عمر دو نفره هفت ساله هم اغلب به غمگینی گذشته است با شادی هایی اندک ... غمگینی هایی که آخرش به لبخندی جانانه ، برق امیدی پر تلالو ، و صمیمیتی محکم ختم می شود ...&amp;nbsp; همان روز بود که بهزاد از من خواستگاری کرد . روی چمن های تپه مانندی که مشرف به محوطه پارک بود . آن بالای بالا ... چه روز نمناک و قشنگی بود . روسری آبی سرم بود . رنگ آسمان . و چیزی توی چشم های عسلی بهزاد بود که دل آدم را قرص می کرد . به چی درست نمی دانم . و حالا پسر کوچولویی به جمع دو نفره ما اضافه شده است با برقی به گیرایی همان چشم های عسلی . برقی که همان جور دل آدم را قرص می کند . چقدر دلم می خواهد رمان &quot; کداممان رودخانه کداممان دریا &quot; را که برای چاپ به انتشارات روشنگران و مطالعات زنان سپرده ام و نزدیک پنج ماه است پشت در های بسته ارشاد مانده به کارن نازنینم دومین عشق قشنگ زندگی ام تقدیم کنم . راستی چرا آرزو های ما آدم ها تمامی ندارند ؟ شاید به خاطر طلیعه هایی باشد که توی زندگی داریم ... &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description></item><item>
	<title>
		دیروز 
	</title>
	<link>
		http://www.abandokht.com?id=1216445861</link><description>&lt;P align=justify&gt;1-دیروز از صبح دلم گرفته بود . کارن را که خواباندم نشستم سر صحیفه . همین طوری محض سبک کردن خودم . و یک دل سیر گریه کردم . بی دلیل . یا شاید به دلیلی که خودم هم نمی دانم ! هزار خورشید تابان را هم دست گرفتم . رمان دیگری از نویسنده رمان بادبادک باز ، خالد حسینی ، اما چندان به دلم ننشست . بادبادک باز زنده تر ، ملموس تر و نوستالژیک تر بود مخصوصا اینکه درست در روزهایی خواندمش که در اوج تحول تازه زندگی ام بودم ، در قلب روزهایی که تقلا می کردم برای تطبیق با محدودیت های این تحول ملس ، مادر شدن ... درست مثل رمان چراغ ها را من خاموش می کنم که در روزهای آغازین ازدواجم می خواندمش حتی توی سفر ماه عسلمان هم برده بودمش آن روزها هم کمی دلگیر بود بیشتر به خاطر تحول تازه زندگی ام و نه چیز دیگر ... به هر حال روز غمگینی بود دیروز و وقتی ظهر این خط نوشته را روی صفحه تلویزیون دیدم برای اولین بار با شنیدن یک خبر بد بلافاصله زدم زیر گریه ، گریه ای که از ته دلم بود : خسرو شکیبایی درگذشت ... چرا باور نمی کردم خبر را ؟ و چرا اینقدر تکانم داد ؟ یاد کاست هایی افتادم که شکیبایی نازنین شعر های سپهری و صالحی را در آن دکلمه کرده بود و چقدر شیرین و قشنگ . روزهای نوجوانی ام پر بود از این صدای مخملی و دلنشین ... غم روی دلم سنگینی می کند و هنوز باور نمی کنم ... نه باور نمی کنم ...&lt;BR&gt;2-پنج شنبه به اصرار بهزاد رفتیم منزل دکتر آقاجری . یکی دو جلسه ای می شود که به اصرار مریم دختر دکتر دور هم جمع می شویم تا به دانسته هایمان درباره تاریخ معاصر ایران اضافه کنیم . دودل بودم در رفتن یا نرفتن . و بهزاد دلگرمی می داد که کارن را می سپریم دست مامان و می رویم . خیلی دوست داشت با هم باشیم و می گفت خوب نیست این جلسات را از دست بدهی . مدتهاست که به خاطر محدود شدن من به خاطر کارن کوچولو باهام کلنجار می رود . من البته چندان ناراضی نیستم ولو اینکه هنوز هم کمی برایم سخت است . اینکه حتی مجالی دست نمی دهد که برای خرید روز پدر بدون کارن و با اطمینان از خانه بیرون بزنم و هیچ دلم نمی خواهد توی این گرمای سرسام آور تابستان داغ کوچولوی طفل معصوم را بیرون بیاورم مبادا که گرما چا شود . جلسه پیش کارن را با خودم بردم . کوچولو حتی مدتی نسبتا طولانی ساکت بود و به حرف های دکتر آقاجری گوش می داد انگار که از تاریخ چیز هایی هم سر در می آورد اما در مجموع خسته اش کردیم . طفلکی اذیت شد . به هر حال توقع زیادی ست از یک کوچولویی که فقط چهار ماه و اندی از خدا عمر گرفته که مثل آدم بزرگ ها بنشیند و آرام باشد&amp;nbsp;!قصد داشتم این بار توی جلسه شرکت نکنم و به&amp;nbsp;بهزاد پیشنهاد دادمه ک تنها برود اما بهزاد اصرار داشت با هم باشیم ... به هر حال جلسات برای من هم شیرین بود چون تجدید خاطره ای بود از کلاس های دانشگاه ، کلاس هایی که با دکتر آقاجری داشتیم . سال ها پیش و اغلب تاریخ تشیع ، تاریخ اسلام ... جلسه خوبی بود . زیاد نت برنداشتم اما لذت بردم . کمی درباره ماهیت تاریخ حرف زد و اینکه منظور از تاریخ تاریخ جامعه و انسان است و بعد نقبی زد به نظریه پردازی های مرسوم در گستره تاریخ و نقد نظریه مارکسیستی ... اما مطابق معمول جلسه بیش از حد طول کشید و من به شدت دلنگران کارن بودم . کمی هم توی ترافیک ماندیم و وقتی رسیدیم فهمیدم که کارن قدری بیقراری کرده و مامان این ها هم چندان از نبود من راضی به نظر نمی رسیدند . حتی کمی غر غر هم کردند ... کمی دلگیر شدم از اینکه حق نداشته ام برای دل خودم به جلسه ای بروم درباره تاریخ اما این دلگیری دوامی نداشت . همان طور که قابل حدس بود احساس شیرین مادر بودن بر هر حس ناخوشایندی خیلی زود غلبه پیدا می کند . با خودم فکر کردم گاهی یک نعمت بزرگ ملزوماتی با خودش دارد که باید پذیرفت . هربار که کارن نازنینم لبخندی می زند یا آن نگاه پر محبت کودکانه اش را به من می دوزد خدا را هزاران بار شکر می گویم . &lt;BR&gt;3-خلاصه اینکه زندگی را دوست دارم چاله چوله هایش را هم دوست دارم ... &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description></item><item>
	<title>
		روزهای تابستان 2
	</title>
	<link>
		http://www.abandokht.com?id=264102789</link><description>۱-این بار هم تمام تلاشم برای نوشتن داستانی شاد به بن بست خورد . نتیجه نمی دهد این تلقینات مدام که این بار دیگر اراده می کنی و شاد می نویسی . لذتی را که در غم پیدا می کنم در شادی نمی یابم . این را سالهاست که به یقین می دانم . شایداز خود بچگی . داستان تازه ام حکایت عشقی نافرجام و دلتنگی و سراسیمگی آدم هایی ست که دنیا را جور دیگری خواسته اند . و در حاشیه داستان مبارزه و تبعید و پیچ و خم های زندگی پیانیست ها ، نقاش ها ، نویسنده ها ... قشری که هم می شناسم و هم نمی شناسمشان ... و تم داستان اندوه رها شدن در ناکجاآبادی به نام دنیا ... این زندگی پیچ در پیچ معلق ... این زندگی سرسام آور که مثل کلافی بی سر و ته ، مثل پیچکی سرگشته دورتادور هستی و وجودت تنیده می شود ... راه نفست را می بندد ... به تلاطمت می اندازد و سرگیجه می گیری ... اینکه در این آشفته بازار تلخکامی ها که نوشتن به بی بها ترین کار دنیا بدل شده است باز دست برده ام به قلم از معجزات این روزهاست . شاید هم همه چیز تنها محض تسلای خاطرم باشد . نوشتن برای رها شدن . رها شدن برای پرواز . و خستگی تکاندن . شاید هم به یمن تمام کردن رمان فوق العاده بادبادک باز باشد با پایان شگفت انگیزش که تنها با یک کلمه خاتمه یافت : دویدم ... این آیا حکایت شیرین و ملس زندگی همه ما جهان سومی های در جستجوی نجات و سعادت نیست ؟&lt;BR&gt;۲-برای پایان نامه هم دوباره آستین بالا زده ام باید سه کتاب غیبت نعمانی ، غیبت طوسی و کمال الدین را بخوانم و درباره برداشت نویسندگانشان درباره موضوع مهدویت برای بخش بررسی آثار علمای عصر صفوی حول موضوع مهدویت پیش درآمدی بنویسم . اگر فصل دوم را رمان را به یک جایی برسانم سراغ این کار هم خواهم رفت . کاری که گرچه طاقت فرسا به نظر می رسد چون مجبوری لابلای کتاب های حجیمی که اغلب به زبان عربی نوشته شده اند پی نقطه امیدی برای تحلیل ها و نظریه پردازی هایت بگردی اما کاری ست دوست داشتنی برای من که با تمام وجود موضوع رساله ام را دوست دارم و اگر دلمشغولی های رنگ به رنگ این روزها نبود زود تر از این ها و بهتر از این ها به سرانجام می رساندمش شاید هم واقعا همین هجمه دغدغه های تازه زندگی باشد که مرا به جلو می راند . انگیزه و انرزی ام می بخشاید و نمی گذارد برای لحظه ای متوقف شوم . چهار اسبه می تازم و پیش می روم و فتح می کنم . زندگی مبارزه پر کششی ست . &lt;BR&gt;۳-امروز صبح قشنگی داشتیم . من و کارن با هم . سه تا از کتاب هایش را برایش خواندم و اوهم سراپا گوش بود و حوصله داشت که بازی انگشتی بکنیم . این بار فقط بازی و نه قصه پردازی . عکس های یکی از کتاب ها را هم که دیروز برایش خریدم با کنجکاوی نگاه کرد و کتاب پارچه ای اش را دست گرفت و برد سمت دهانش . و من با لبخند بهش گفتم که مطمئنم کتاب هایش را دوست دارد . مطمئنم پسر با هوشی ست . مطمئنم با زندگی خوب خواهد جنگید و خیلی دلگرمی های دیگر . تازگی ها حس می کنم تلقین راه سودمندی ست برای رسیدن به هدف . تلقین های خوب و شیرین . اگر این ها را با یقین و ایمانی ناب توی گوش پسرکم بخوانم او هم باور خواهد کردشان و باور گام اول است گامی بلند و سرنوشت ساز . &lt;BR&gt;</description></item><item>
	<title>
		روزهای تابستان
	</title>
	<link>
		http://www.abandokht.com?id=1215519679</link><description>&lt;P align=justify&gt;هوا خنکایی دارد که مدتها بود تشنه اش بودم . نسیمی هم می وزد این را از رقص برگ های چنار ها می فهمم همان چند چنار محبوبی که روبروی پنجره مشرف به اتوبان رج بسته اند . روزها دلگیرند و کشدار . نمی دانم چرا تابستان را دوست ندارم . روزهای سرکش و بلند ، گرما و صدای پنکه و عطر میوه های نوبرانه ... و تقلا برای بیرون زدن ، خانه اما توی پاییز و زمستان حرمت خاص خودش را دارد ، توی خانه ماندن مثل بزرگ ترین تفریح آدم است . و گرمای شوفاژ و تماشای گیس سپید برف از پش پنجره ها به دل می نشیند ... حتی اهل چایی خوردن هم می شوی ... اما تابستان ... سراسیمه ای ، بازیگوشی و روحت اهل آفرینش نیست ... می گریزی مدام از جایی نشستن و نوشتن ... خشک می شوی ... دلم هوای پاییز و باران کرده است ... دلم گرفته است . کارن هم مثل من کمی بی حوصله بود امروز . خیلی نشد با هم بازی انگشتی کنیم . این بازی را خیلی دوست دارد . دستکش پشمی رنگی ام را دستم می کنم و انگشتانم را بهش معرفی می کنم : مامان حنا ، بابا سبزه ، خانوم سپیده ، آقا قهوه و بابا قرمزی ... و بعد ماجراهایشان را که قصه های من درآوردی این روزهای من است برایش تعریف می کند و هی انگشتانم را که هر کدام یک رنگ اند سمت صورتش می برم و اغلب می خندد و خیز بر می دارد که انگشت های رنگی را به دهان ببرد ... اما امروز فقط عکس های کتاب هایش را نگاه کرد . عکس های کتاب های می می نی را خیلی دوست دارد . ماجراهای می می نی و مامانی ماجراهای دلپذیر و قشنگی ست و عکس های رنگی و شادی دارد . کارن گاهی با عکس ها حرف هم می زند ، حرف که نه البته فقط بلند بلند می گوید هو هو و این هوهو را فقط وقت های سرحالی می گوید . و این یعنی کتاب&amp;nbsp; ها را دوست دارد حسابی ... فصل اول رمان را تمام کردم . هنوز برای رمان تازه ام نقشه روشنی ندارم . می نویسم و پیش می روم . همین . کمی سخت و نفسگیر می شود این جور نوشتن اما این شیوه مورد علاقه من است . کاریش نمی شود کرد ... آمدم فصل دوم را کلید بزنم که دیدم باز شوره زار شده است تخیلم . ولو اینکه می کوشم زیاد از واقعیت های جاری و ساری زندگی ام الهام بگیرم اما مطابق معمول تم اصلی داستان از تخیلم بر می خیزد ... دو تکه از رختهای کارن را می شویم . از پنجره بیرون را نگاه می کنم و از خودم می پرسم خوشبختم ؟ ... روزهای این تابستان قطعا به یادم خواهند ماند . روزهایی که می کوشم در میان فرصت های اندک چیزکی بنویسم . سبک می شوم . بال در می آورم . و ... عصر های کشدار و شب های خستگی و کلافگی ... اضطراب ... دیگر نمی خواهم به آینده فکر کنم . راستی چه جور می شود در حال زندگی کرد فقط ؟ دلم می خواهد بیرون بزنم . تنها . هوا بخورم . فکر کنم . خودم را سبک سنگین کنم . چیزی انگار آرامم نمی کند . خانه محبس مهربانی شده برایم . می توانم بنویسم . بی انگیزه . بی چون و چرا . مادر شدن شیرین ترین خاطره جوانی ست . جوانی ای که باد با خودش می برد . همین چند روز پیش بود که خانومی می گفت از لحظه ای که بچه متولد می شود مادر دیگر برای خودش زندگی نمی کند ... کاش دست کم مادر خوبی باشم برایت پسرکم ... کاش ... &lt;/P&gt;</description></item><item>
	<title>
		ماجرای مادر شدن 1
	</title>
	<link>
		http://www.abandokht.com?id=-1084374093</link><description>&lt;P align=justify&gt;زیاد پیش آمده که پر از حرف شوم و نتوانم بنویسم ، حنجره ام پر از ملودی شود اما نتوانم بنوازم ، گلویم پر از بغض شود و نتوانم ببارم ... قصه ای که در این سه ماه و اندی به کرات تلنگرم زد و تنها پاسخ من سکوت بود که نمی دانستم از کجا شروع کنم قصه شادمانه مادر شدنم را ... قصه شادمانه ای که مشحون بود از غصه های زودرس ، دغدغه های کال ، بیم و امید های عجول ... هنوز هم باور نمی کنم پسر کوچولویی که روی تخت همین روبروی من خوابیده است ، پسرک من باشد . و من مادرش ! هنوز هم در شگفتی خلسه آور پدیده پیچیده ای هستم که ناگهان تو را از جایگاه دخترکی که هنوز هوای بچگی در سر دارد ، تبدیل به مادری می کند که تمام لحظه هایش را بیم و امید هایی پر می کند که به قرص چشم های معصوم کوچولویی بند است که به زحمت دو وجب قد دارد ...نمی خواهم این نوشته بازگویی روزهای رفته باشد با همه خرده ریز هایش . تولد کارن . روزهایی که به خاطر درد بخیه ها صندلی میز کامپیوتر را کنار تخت می گذاشتم تا نصفه شب برای بلند شدن و شیردادن به کارن دستم را قلابش کنم و کمتر درد بکشم ، روزهایی که کارن کوچولوی من آنقدر رنجور و تکیده بود که نمی دانستم کدام لباس را تنش کنم ، روزهایی که بغلش می زدیم و می بردیم فروشگاه لباس های بچه گانه و از اینکه فروشنده ها می گفتند اندازه پسرتان چیزی نداریم پکر می شدیم و متعجب ، روزهایی که ... نه خوب که فکرش را می کنم می بینم دلم می خواهد از همه آن روز ها بگویم و بنویسم شاید کمی سبک شوم . روز هایی که من و کارن به خاطر زردی بیمارستان بودیم بد ترین و تلخ ترین خاطره روزهای رفته است . شب اول هر کاری می کردم کارن زیر دستگاه طاقت نمی آورد از 12 شب که پذیرش شدیم تا 3 و نیم توی بغلم بود و شیر می خورد . هر بار که روی توری دستگاه می گذاشتمش تا مهتابی ها را روشن کنم و در را ببندم ضجه می زد و دوباره بغلش می زدم تمام شب را توی تاریک روشن راهرو های بخش اطفال راه می رفتم تا از پرستاری ، دکتری ، کسی طلب کمک کنم . اما هیچ کس عین خیالش نبود . بیمارستان به کویر لم یزرعی می مانست که توی فراخنایش تنهای تنهایی یا این تویی که به شبحی خیالی می مانی ، همه هستند ، همه را می بینی اما کسی تو را نمی بیند که چه جور دستپاچه و دلواپسی و بچه به بغل و رنگ پریده عقب راه نجات می گردی . حالا که فکرش را می کنم دلم نمی آید حس عجیب و غریب آن شب را بنویسم : آنقدر نگران بودم که فکر می کردم کارن هیچ جور زیر دستگاه نخواهد رفت و من از دستش می دهم ... ! این همه هراس ، این همه بد بینی از کجا می آمد ؟ شاید از روح همیشه پر دلهره ام ، روحی حساس و شکننده که در برابر تندباد ماجرای مادر شدن تن لرزه گرفته بود ... آن شب نقطه آغاز دلنگرانی های غلو شده مادرانه ام بود که تا زمان جاری ست و تا هستم خواهد تپید و ذره ذره روحم را خواهد سایید ... این که آنجا به خاطر ریز نقش بودن کارن چه حرف ها و طعنه هایی می شنیدم بماند گفتن ندارد آن غمگینی ها حالا که کارن کوچولوی من پسرک شادابی ست که با دیدنش شوق و عشق به آینده ای که دوست دارم درخشان باشد در رگ و پی ام می دود ... نمی دانم قرار است همه احساسات این روز های رفته را توی این پست بنویسم یا بهتر است موکولش کنم به روزهای دیگر ؟ وقتی زمان برای خودت بودن اندک باشد فکر می کنم راه دوم منطقی تر بنمایاند ... امیدوارم مخاطبانم را از دست نداده باشم به خاطر این کم کاری چند ماهه و بیش از آن امیدوارم نشاط نوشتن در این صفحه هنوز در عمق وجودم زنده باشد ... در اولین فرصت عکسی از کارن روی صفحه خواهم گذشات و باقی حرف ها را هم خواهم نوشت ... و شاید کمی هم از دغدغه های کار و درس و نویسندگی &lt;/P&gt;</description></item><item>
	<title>
		گزارش شتابزده و موجز این روز ها
	</title>
	<link>
		http://www.abandokht.com?id=-408309156</link><description>&lt;P align=justify&gt;فرصت ها کم اند . این تنها دلیلی ست که در توجیه به روز نکردن وبلاگ می توانم بگویم . گاهی در تمام روز حتی مجالی دست نمی دهد که موهایم را شانه بزنم ! وقت هایی که کارن خوابش می برد چند دقیقه ای فقط مثل مرغ سر کنده دور خودم چرخ می خورم و نمی دانم اولویت با کدام کار عقب افتاده است و گاهی این چند دقیقه آنقدر کش می آید که کارن بیدار می شود و عملا زمان از دست می رود . با این همه فکر می کنم تا حد زیادی جا افتاده ام . وضعیت تازه زندگی ام را پذیرفته ام و می کوشم تا آنجا که می توانم خودم را با شرایط جدید وفق دهم . و راضی ام . خدا را شکر . حرف برای گفتن زیاد دارم . در واقع توی این دو ماه و اندی کلی حرف نگفته توی دلم قلمبه شده که درست نمی دانم کی مجال بازگوییش دست می دهد فقط این را می دانم که فعلا آنقدر گرفتار درس و پایان نامه و مقالات فرهنگستان و کار های خانه و از همه مهم تر مراقبت از کارن هستم که کمتر امکان سر زدن به این صفحه مهربان دوست داشتنی را پیدا می کنم . &lt;/P&gt;</description></item><item>
	<title>
		باز درباره پایان نامه و مهدویت
	</title>
	<link>
		http://www.abandokht.com?id=2065782628</link><description>&lt;P align=justify&gt;این روز ها نوشتن حتی یک فیش در یک روز هم برایم شادی بزرگی ست . این روز ها زمان به شتاب می گذرد و لذت شیرین همراه بودن با فرشته ای که به شدت به تو وابسته است چاشنی این عبور شتابان است . اما با این همه جستجوی من برای یافتن روزنه هایی درباره موضوع پایان نامه با همه این دل مشغولی های تازه کماکان ادامه دارد ولو اینکه بسیار کند و بطئی و در این جستجو ها همین دیروز به موضوع جالبی در کتاب عالم آرای عباسی بر خوردم که رهیافت تازه ای به روی بررسی اندیشه مهدویت در دوره صفوی بود . گرچه پیش از این هم در مطالعاتم درباره سیر این اندیشه به این واقعیت دست یافته بودم که این نگره در دروه شاه طهماسب تا حدی تغییر یافت و زین پس علما و فقها به جای شاهان مقام نیابت صاحب الزمان را بر دوش گرفتند اما سندی مبنی بر تنبیه کسانی که همچنان خواهان اسناد مهدویت به شاه طهماسب اند نیافتم ، شاه طهماسبی که از نگاه این افراطیون به عنوان نواده نیاکانی که کوشیده اند خود را چهره هایی ماورایی و نجات بخش معرفی کنند مرشد کامل و مردی با جاذبه های مافوق انسانی ست . مولف عالم ارا از این افراطیون با عنوان قلندر نما ها یاد می کند و این عنوان که در طول مطالعاتم درباره اسماعیل دوم و ماجرای اسماعیل های دروغین همواره تکرار شده است خود روزنه دیگری بر اثبات جریانی که تحت این عنوان در این روزگار حول اندیشه نجات بخشی می چرخیده اند می گشاید . روایت اسکندر بیک از این افراطیون و نحوه رفتار شاه طهماسب با آنان از این قرار است : &quot; ... جمعی قلندران بی سر و پا و لوتیان قلندر نما لوتهای بنگیانه به کار برده در ییلاق سورلق سلطانیه به نظر انور شاه جنت مکان درآمده در لباس عقیدت و حسن اعتقاد بد اعتقادی خود را به منصه ظهور آورده اسناد مهدویت به آن حضرت کردند هرچند آن حضرت خواستند که به دلایل قاطعه ایشان را از عقیده فاسده باز آورند رجوع نکرده مبالغه به سرحد افراط رسانیدند و منجر بدان شد که پادشاه دین دار شریعت پرور مقام سیاست آن گروه بد اعتقاد درآمده سر یک یک را فراشان به ضرب تخماق کوفته به دیار عدم می فرستادند ... &quot; نک . عالم ارای عباسی . ص 117 ) &lt;BR&gt;این رویکرد گویای تلاشی ست که از زمان شاه طهماسب برای تقدس زدایی از شاهان صفوی صورت پذیرفته است . &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description></item><item>
	<title>
		این روز ها...
	</title>
	<link>
		http://www.abandokht.com?id=1589717238</link><description>&lt;P align=justify&gt;فرشته کوچولویی که از آسمون&amp;nbsp; پیشمون اومده تو این بیست وچند روز تقریبا همه وقتمونو به خودش اختصاص داد البته من تا حد امکان سعی کردم کمی مقاومت به خرج بدم و تا اونجا که توانایی دارم از اندک وقت هایی که فرشته کوچولو خوابه استفاده کنم و کمی به کار فیش نویسی و پایان نامه بپردازم ولو این که به خاطر شب بیداری ها و خستگی ها بازدهی چندان مطلوبی ندارم اما راضی ام چون به نظر میرسه این توقع که کارن کوچولو اجازه بده به چیزی جز اون فکر کنم و به صورت جدی بپردازم انتظار کاملا نابجاییه مخصوصا تو این روز های آغازین زندگیش که هنوز دنیا رو خوب نشناخته و سراپا نیازه حتی همین حالا هم که مشغول تایپ کردنم کارن کوچولو تو بغلمه و مشغول شیر خوردن و گاهی این موقع ها بهترین زمان برای مفید بودنه برای من ... با این همه امیدوارم در روز های آتی موفق شم باز از کتاب هایی که موخونم بنویسم و کارهای مفیدی که گاه ممکنه مجال انجامشو پیدا کنم ... خلاصه اینکه اوضاعم بد نیست و از جهاتی دارم شیرین ترین تجربه زندگیمو پشت سر میذارم ...&lt;/P&gt;</description></item><item>
	<title>
		کارن به دنیا آمد ... 
	</title>
	<link>
		http://www.abandokht.com?id=-1876713387</link><description>&lt;P align=justify&gt;بالاخره بهار به خانه ما هم آمد . با عطری خوشایند و مهربان . عطر کودکی و معصومیت . پسرک روز سه شنبه ۲۱ اسفند چشم هایش را به روی دنیایی که داشت آرام آرام زیر لایه هایی از ابر های صمیمی دم عید می شکفت باز کرد . امسال با عیدی قشنگی که از خدا گرفته ام با کارن کوچولو به استقبال بهار می روم ...&lt;/P&gt;</description></item></channel></rss>