صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۷۳
ديروز: ۵۲۵
اين ماه: ۱۶۷۹۸
از ابتدا: ۱۶۷۹۴۷۸


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۲۳ اسفند ۱۳۹۲
جایی که دل من می تپد...

برای من که همیشه به زندگی اجتماعی مردم در افغانستان علاقه مند بوده ام، برای من که تاریخ اجتماعی را دوست دارم، برای من که دلم می خواهد سوژه های داستان هایم برآیندی از زندگی اجتماعی آدم های متفاوت اما ملموس باشد، دیدن فیلم مستند گونه خزر فاطمی، تحت عنوان «جایی که دل من می تپد»، بسیار دلنشین و اثرگذار و تامل برانگیز بود. خزر سازنده جوان فیلم، دختر کرد تباری ست که کودکی پر التهاب اما خاطره انگیز خود را در کابل گذرانده است.پدر و مادرش به خاطر فعالیت های سیاسی تحت تعقیب بوده اند و افغانستان را برای زندگی برگزیده اند.اینکه خانواده ای ایرانی از موطن خود رانده شوند و به افغانستان پناه ببرند، خود به تنهایی موضوع فیلم را جذاب و پر کشش می کرد. این در هم تنیدگی، این همزیستی متاثر از تلخ کامی های زندگی در سرزمین های با حاکمیت های ایدئولوژیک در این فیلم کاملا خودنمایی می کرد.خزر ظاهرا خاطره ای از زادگاه خود ایران - تبریز - ندارد بلکه این کابل است که او را به گریه وا می دارد.نوستالژی زندگی در کشوری که خود جنگ زده و مهجور و تکیده بوده است. زندگی در آپارتمانی قدیمی ساز با دیوارهای چرکمرد با ایوانی مشرف به محوطه بازی بچه ها.مادر و دختری که از یادآوری روزهای تلخ و شیرین زندگی در کابل دچار احساسات می شوند، اشک می ریزند و یکدیگر را به آغوش می کشند.این فیلم حس خوبی به من داد.نمایی که خزر از زندگی اجتماعی در کابل - آن هم در سالهای دور - ترسیم می کند، به آنکه به هیچ حقه سینمایی و دروغپردازی متوسل شود، در یک فضای کاملا مستندوار، تصویری نو، امیدبخش، معصومانه و ناب از زندگی مردم در افغانستان ترسیم کرد.باید از خزر برای این کوشش معصومانه و نجیبانه تشکر کنم.خزر دنیایی تازه به روی اندیشه من گشوده است.دلم می خواهد یک روز خزر را ببینم و درباره فیلمی که ساخته است با او حرف بزنم.برایش نامه بنویسم.دوستش بدارم.

[ساعت ۲۳:۱۹ ]  

۲۱ اسفند ۱۳۹۲
تولد کارن

شش سال پیش در چنین روزی مادر شدم.پسرک با جثه ای کوچک و نحیف اما چشمانی درخشان و پرتلالو به دنیایم پا گذاشت.دنیایم را عوض کرد.پربرکت و با نشاط و رنگین کرد.این شش سال پر از سختی و شیرینی بود.یکی از بزرگ ترین انرژی های مثبت زندگی ام همین کودک تکیده ای بود که زیر وزن استاندارد وزن داشت.با شیر مادرش وزن نمی گرفت و همیشه نگرانم می کرد.نگرانی های مادرانه ناب.همیشه معتقدم خدا یکی از بزرگ ترین نعمت هایش را سخاوتمندانه به من بخشیده است.برای این نعمت هر روز خدا را شکر می کنم.حالا نوآموز کوچولوی من نقاشی می کشد.گیتار می نوازد.جهان معصومانه خودش را دارد.وچشم به راه بردار کوچولویش گاه و بی گاه شکمم را می بوسد.مطمئنم نیکان یکی از خوشبخت ترین آدم های این کره خاکی ست به خاطر داشتن برادری مهربانی مثل کارن.امروز دلتنگ نیستم.آسمان کویری یزد دیشب بارید و صبح زمین مرطوب بود و بوی خاک می آمد و بنفشه های باغچه خیس بودند.خدا هدیه تولد کارن را داده بود.والبته هدیه مادرشدن مرا.

[ساعت ۰۰:۲۳ ]  

۱۹ اسفند ۱۳۹۲
بازگشت به رمانم...

«روزهایی که با تو سرد بودم باز هم برایم پیام می فرستادی. پیام هایت در باکس ایمیلم روی هم انباشته می شد. دلم نمی خواست چیزی از تو بخوانم. دلم نمی خواست به تو باز گردم. از دختری مصری حرف می زدی که تازه با او دوست شده بودی. می گفتی جهان در زمانه ما دارد پوست می اندازد. این انقلاب های بزرگ و سترون در روزگار حیات ما اتفاق افتاده است. بعد هم حرف های رابعه را برایم تایپ کرده بودی. نوشته بودی رابعه می گوید هر شب در عمارت پدربزرگش - که بزرگ است و حوضی چند ضلعی در مرکز حیاطش دارد – دور هم جمع می شوند. درباره آینده مصر حرف می زنند. نوشته بودی رابعه می گوید مادربزرگش هنوز رخت سیاه به تن دارد. وقتی ارتش بعد از کودتا علیه مرسی عمویش را در تظاهرات به گلوله بست، مادربزرگ گریه نکرده بود. فقط در منبت کاری گنجه ا ش را باز کرده بود و پیرهن سیاهی پوشیده بود که رنگ پرستوهایی بود که زیر طاق مقرنس کاری ایوان، لانه کرده بودند. پیرهن پر از نگین های درخشان بود. پر از پولک های طلایی شبیه فلس ماهی ها. مادربزرگ پری دریایی شده بود. بی آنکه گریه کند... و من با خواندن این چیزها یاد مادرم افتاده بودم. یاد ایران... نوشته بودی من و رابعه به یک اندازه از خودرو های زرهی، از فانتوم و اسلحه کمری بدمان می آید. نوشته بودی همه زنان جهان از چنین چیزهایی بیزارند. اما جنگ طلبی کمی در خون مردها هست. نوشته بودی پسرهایت دوست دارند هنگی از سربازان پلاستیکی داشته باشند که لباس های سبز پوشیده اند از آن لباس های نظامی که به درد استتار می خورد. نوشته بودی می خواهی روحیه پسرها را عوض کنی. شاید لازم باشد قصه عشقمان را برایشان تعریف کنی. نوشته بودی « باید از تاج خاری بگویم که تو روی پیشانی ام گذاشته ای. من زیر باران خون لبخند می زنم. تطهیر می شوم. رابعه می گوید تلخی های زندگی او را هم تطهیر کرده است. »باز هم به رمانم باز می گردم.بازخوانی اش می کنم.صدایم خانه را پر می کند.صدای پرنده ها هم هست.ورقص زیبای ماهی کوچک درونم.نیکان جانم.افرا را می بوسم.صداقتش را در اپیزود دوم دوست دارم.دلم می خواهد داستان تازه ای را شروع کنم.اما باز مثل زمین بایر خشکیده شده ام.بروباری ندارم.منتظر رویشم.منتظر باران.منتظر بهار.اینجا درختان شکوفه کرده اند.یزد یک روز بهار است و یک روز همچنان زمستان.

[ساعت ۰۰:۵۳ ]  

۱۸ اسفند ۱۳۹۲
کتابی که مثل جنینی چندین ساله در راه است...

بعد از سالها که کتاب در دفتر ناشر خاک خورد، از این جلسه به آن جلسه پاسکاری شد، مدتی در ارشاد منتظر مجوز ماند و بعد هم دوباره درگیر پروسه طرح جلد و تعیین قیمت و صحافی و غیره شد، ناشر محترم اعلام کرد کتابم روز 25 اسفند از چاپخانه زاده خواهد شد.مثل یک مادر که جنینی چندین ساله را آبستن است، منتظرم.نمی دانم در هفته پایانی سال که عملا - کسانی هم که در طول سال با شعف و اشتیاق کار می کرده اند - دست از کار شسته اند و منتظر بهارند،چه رسد به کسانی که در طول سال هم اراده و انگیزه کافی نداشته اند، کسی کتاب در می آورد یا نه این هم دروغی ست که دهانمان یک سال دیگر هم بسته بماند.با این همه هربار که وعده دروغینی شنیدم، دلخوش و منتظر ماندم که شاید این بار وعده درست باشد.می دانم این کتاب یک کتاب دلی نیست.منظورم اینه که حالا مدتهاست فقط مترصد فرصت هایی طلایی برای نوشتن داستان و رمان خوانی حرفه ای ام و کارهایی که در زمینه تاریخ کرده و می کنم، راضی ام نمی کند.اما به هر حال این کتاب نوشته شده و برای چاپ و انتشارش اقدام کرده ام.درست یا غلط!و طبیعی ست که این تولد هم مثل هر تولد دیگری حتی تولد نوزادان نارس و ناخواسته، نشانه خوبی ست.که یعنی زندگی جریان دارد. به هر حال آنقدر در این سالها انتظار های کشنده را تاب آورده ام که دیگر پوست کلفت و آبدیده شده ام.اما خب گاهی هوس می کنی باز هم درد دل کنی تا زخمت چرکی نشود.فکر می کنم با این تفاسیر، اینکه امروز را گذاشتم برای شعرخوانی انتخاب خیلی خوبی بود.کتاب وجدی الکومی را گذاشتم کنار تا شعر بخوانم.«مرگ آن را تلخ می نوشد» کتاب خوبیست.درباره مصر.دوستش دارم اما امروز دلم می خواست آسانک بخوانم.سروده های ترکی قشقایی که لطیف و عاشقانه و معصوم اند.گفتم شاید نیکان هم بیشتر از داستان هاس سنگین، شعرهای کوتاه این چنینی را دوست داشته باشد.شعرهایی از انسانیت و عشق.بعد هم کمی بوی جوی مولیان استاد شفیعی کدکنی را خواندم و حفره های گروس عبدالملکیان.اما هیچ کدام از این کتاب ها به اندازه کتاب خواندن برای کارن مشعوفم نمی کند.مخصوصا وقتی کتاب های مجموعه ای نوشته لوییس سکر را برایش می خوانم که انتشارات قدیانی چاپ کرده است.خوشحالم و چشم انتظار بهار...

[ساعت ۰۶:۳۷ ]  

۱۷ اسفند ۱۳۹۲
روز زن

در تمام سال هایی که داستان نویسی کرده ام، همیشه زنان محور قصه هایم بوده اند. چه در مجموعه داستان ها، چه در داستان های بلند و چه در رمان هایم.زنان با همه اندوهی که در زنانگی خود به یدک می کشند.امروز که روز زن است دلم برای همه زنان معصوم قصه هایم تنگ شده است.برای مینو، نیلوفر، آهو، لیلما، مریم، افرا...و چقدر دلم می خواهد این روز با شکوه را به همه زنانی که دوستشان می دارم مبارک باد بگویم.زنانی که زنانگی شان را نوشته اند.و بیشتر از همه زنی که امروز یکی از داستان هایش را خواندم: نزیهه مریچ، نویسنده زنانه نویس ترک که قصه زن سبد دارش برای لختی مرا به تامل واداشت.مستغرق در زنانگی نابی که در این قصه موج می زند.روز زن هم بر نزیهه مبارک باشد هم بر زن مهربانی که هر روز صبح پشت رل پراید قراضه شوهرش می نشیند و بچه ها و از جمله پسرمرا به مهد کودک می رساند.فکر می کنم در هر دو این زن ها زنانگی زیبایی هست که باید پاس داشت.این زنانگی ستودنی ست.صبوری زنانه زیباست.مدتهاست در سیمای هر دخترخردسالی وجهی از مادرانگی می بینم.حسی که هیچ ربطی به مادر شدن واقعی هیچ زنی ندارد.اما ذاتی و فطری و عمیق و باشکوه است.در عمق درون هردختری مهری مادری لانه کرده است.مثل یک پرستو.وچقدر زیباست وقتی این مهرمثل باران می بارد.بارها دیده ام دخترکانی را که در پارک - موقع بازی - چقدر مواظب بچه های کوچک تر از خودشان هستند.خوشحالم که زن آفریده شده ام.می توانم حتی بدون اینکه ازدواج کنم،جهان را مادرانه دوست بدارم.خوشحالم که در این جهان پهناور با زنانی دوست شده ام که زنانگی شان را می شناسند و می نوشند.زنانی که زنانگی شان را می نویسند.وخوشحال تر خواهم بود اگر بتوانم به کودکانم بیاموزم که یکی از عزیز ترین جلوه های حیات زنانگی زنان است.پاسش بدارید...

[ساعت ۰۰:۰۹ ]  

۱۳ اسفند ۱۳۹۲
اختصاصی برای نیکان!

نیکان فسقلی من! حواسم هست که چقدر زیاد بیداری در طول روز و شب آقا! فک کنم وقتی بیای کلی وقت گیر باشی نانازم اما عیبی نداره با نفس نیکت دنیای منو معطر می کنی.داداش مهربونتم هست.بچه دوست و خوش مشرب.حتما به هر دومون کمک می کنه بیشتر از زندگی لذت ببریم.من این روزها رو به خاطر تو و برادر فرشته ات دوست دارم.برات کتاب می خونم.آدولف می خونم.پل استر می خونم.فریبا وفی.بعد نوازشت می کنم.و روتو با کتاب می پوشونم تا سردت نشه.با کلمه ها، با مرکب، با دنیای خیال! نیکان من! جهان واقعی به زیبایی کتاب ها نیست.تلخی های این جهان بی رحمو با واژه ها با کتاب ها پس بزن.

[ساعت ۰۱:۴۱ ]  

۱۰ اسفند ۱۳۹۲
جهان ما

در میانه جهانی پرتلاطم ایستاده ام.نمی دونم در برابر مسائل بغرنج اطرافم جز نوشتن داستان چه کاری ازم بر میاد!گزارش تحصن های اعتراض آمیز رو که درباره مرگ رضا براتی - پناهجوی ایرانی در استرالیا - تعقیب می کنم فکر می کنم خیلی خوبه که اپیزود سوم افرا (رمان آخرم)درباره بحران مهاجرت به استرالیا و دشواری های پس از اونه.بی تفاوت نبودن در برابر جهانی که پر از التهاب و پلشتیه، کمی آرامش بخشه.دیروزهم که منتظر خبر آزادی پنج سرباز مرزبان ایرانی بودیم،فکرهایی در سرم چرخ می خورد؛نوشتن درباره حس و حال یک گروگان!اضطراب هاش،انتظارش...انتظار اون گروگان مطمئنا بسیار تلخ تر و سخت تر از انتظار ما بود برای تایید خبر آزادی!کاش می تونستم مثل یک عکاس از جهان خروشان اطرافم عکس بگیرم.در حالی که با دامنی غرق سوسن در این میانه در حال سماعم.باکودکی در شکم و امید به فردایی که شاید جهان رنگی دیگر به خود گیرد...نیکانم!امیدمن!توبخشی از هدیه نیک خدا به تلخی و بی رحمی این جهان سراسر غبارآلوده ای...زودتر بیا.دلتنگ عطر تنتم

[ساعت ۲۲:۵۹ ]  

۰۹ اسفند ۱۳۹۲
داوری مقالات علمی

مدتی پیش ایمیلی از یکی از نشریات مربوط به یکی از دانشگاه ها دریافت کردم که با این مطلع شروع می شد: نظر به توانایی علمی و حسن شهرت جنابعالی مقاله ای تحت عنوان ... جهت داوری خدمتتان ارسال میگردد. متمنی است پاسخ داوری را حداکثر ظرف مدت 20 روز به ایمیل مجله ارسال نمایید. راستش خودم رو اصلا در مقام و جایگاه داوری علمی هیچ مقاله تاریخی و یا حتی نقد اثر ادبی نمی دونم.درسته که سالهاست قلم می زنم اما تنها کاری که بهش ایمان دارم و می تونم انجام بدم تا ذره ای مفید باشم همینه.اما خب نمیشه سالها عمرتو وقف یک رشته تحصیلی کنی و بعد نه بخوای تدریس کنی و نه داوری و نه هیچ مسوولیت دیگه ای مربوط به دنیای آکادمیک رشته ات رو تقبل کنی.این شد که پذیرفتم.این روزها که مقاله رو مرور می کنم می بینم من هم دقیقا رویکرد اساتیدم رو پیشه کرده ام.تاکید بر منابع دست اول.حالا خوب معنی و اصرار اساتیدم رو درک می کنم.بیشتر اطلاعات و داده های مقاله ای که در حال داوریش هستم مبتنی بر مطالعات و تحقیقاته و نه منابع دست اول و معتبر. اما خب حتی اگر بشه از چنین موضوعی به اغماض گذشت، چیزی که به نظرم عجیب و جالب میاد اینه که محقق مورد نظر در برخی موارد که اتفاقا موضوع و داده کاملا تاریخی و بی ارتباط به زندگی امروزه و احیانا مباحث مردم شناسیه، به روزنامه ها ارجاع داده مقالاتی که احیانا در روزنامه ای مثل جام جم یا آفتاب یزد چاپ شده است.این موضوع برام خیلی جالب توجه بود.هرگز درباره بهره مندی محقق تاریخ از مراجعی مثل روزنامه ها، ادبیات شفاهی، قصه ها، ادبیات فولکلور و مواردی از این دست تردید نداشته ام و اتفاقا یکی از مدعیان استفاده به جا از چنین مراجعی هستم اما وقتی داریم در باره میراث علمی یک عالم مسلمان مربوط به تاریخ ایران میانه حرف می زنیم، واقعا ضرورتی برای بهره مندی از مقالات ژورنالیستی روزنامه ها هم هست؟این موضع البته ربطی به رد یا تاییدو یا داوری ارزشی درباره اهمیت و اثرگذاری علمی مقالات و ادبیات ژونالیستی در تاریخ پژوهی نداره.امیدوارم در نهایت بتونم داوری در خور و منصفانه ای از این مقاله به دفتر مجله بفرستم.

[ساعت ۲۳:۴۰ ]   نظر شما(۱)

۰۸ اسفند ۱۳۹۲
تاریخ پژوه مردم گرا / داستان نویس متعهد

وقتی در تاریخ پژوهی به تاریخ اجتماعی علاقه مند شدم، افق های زیادی پیش رویم دیدم.تلنگرهای خوبی در کلاس های تئوریک دوره دکترا در ذهنم زده شد.مخصوصا وقتی تاریخ های محلی را می خواندم.این جور کتاب ها منابعی غنی و سرشار از داده های متنوع و گسترده و بکر درباره حیات اجتماعی و باورداشت های فرهنگ عامیانه است.مدتها ایده مطالعه و بررسی تاریخ های محلی از این منظر در ذهنم چرخ خورد.کارم را امروز کلید خواهم زد.پیش از این درباره مهمان نامه بخارا مقاله ای از همین منظر نوشته ام اما یک کار شسته رفته منظم نیازمند غور و بررسی همه تاریخ های محلی ست که می شناسیم.اما چیزی که امروز ذهنم را مشغول کرده است دغدغه ها و سوژه هایی ست که یک داستان نویس را منقلب می کند.به نوشتن وا می دارد.سر کیف می آورد.یا متهور می کند.رمان افرا پیش از اینکه به شکل فعلی درآید، در برگیرنده اشارات من به زندگی محیط بان محکوم به اعدام هم بود.به عنوان یک فکت ناگوار اجتماعی به آن نگاه می کردم و فکر می کردم نوشتن درباره این موضوع تعهد بزرگی ست.اما متاسفانه باید اقرار کنم که از عهده پردازش این موضوع بر نیامدم.شاید هم ترسیدم.فکر کردم تازوایای زندگی چنین آدم هایی را درست و کامل نشناسی نمی توانی در قالبی دراماتیزه شده از آن حرف بزنی.آن وقت نه تنها تعهدی اجتماعی را در داستانت نگنجانده ای بلکه صرفا قصه پردازی کرده ای و به قول خیلی از اساتید موضوع را شهید کرده ای.درباره این دغدغه ها زیاد فکر می کنم.کاش راه برون رفت ها را هم پیدا کنم.

[ساعت ۲۱:۵۶ ]  

۰۷ اسفند ۱۳۹۲
روزهای خوب

دیروز روز خوبی بود. اصلا همه این روزها روزهای خوبی هستند. هدیه ای در درونت و پسرکی که در کنارت هر روز باشکوه تر و زیباتر می شود.رفتیم نمایشگاه ملی کتاب دردانشگاه یزد.بماند که همه خرید ها مال آقایون بود اما در عوض پسرک کلی در غرفه نقاشی، نقاشی کشید و لذت برد و خاطره ساخت.برای خودش کتاب های علمی خرید.درباره اقیانوس ها و کشتی ها.از انتخاب هایش لذت بردم و مشعوف شدم از اشتیاق پسرکتابخوانم.امروز هم حتما روز خوبی خواهد بود.مطالعاتم را به سمت تاریخ معاصر هدایت می کنم تا سوژه رمان تازه ام را پیدا کنم.رمانی که بیش از نوشته های قبلی ام قرار است سویه های تاریخی داشته باشد.باز هم فتوت نامه ها را نگاه می کنم و هرمنوتیک مدرن می خوانم و برای کارن پل استر.خواننده ای که دیروز درباره اش با پسرک حرف زدم.نثر استر هم البته کمی سنگین است.اماکارن معمولا از سبک های مختلف به خوبی استقبال می کند.اولین کاری که امروز می کنم تورق کتاب نبرد سمیرم است.باید ببینم جهان پهناور تاریخ معاصر چه ارمغان هایی برای من داستان نویس پژوهشگر تاریخ دارد.

[ساعت ۲۲:۲۶ ]  

۰۶ اسفند ۱۳۹۲
رمان تازه ام، دختر تازه ام: افرا

دیروز بعد از یک سال و اندی تامل و نوشتن و صیقلی کردن، بالاخره رمان افرا تمام شد.دختر کوچک معصوم من - افرا - حالا در بطن من است و روزی که منتشر شود، متولد شده است. رمانی که حالا دیگر احساس می کنم خیلی دوستش دارم. افرای اپیزود اول را بیشتر از بقیه. من این داستان را به تاسی از شیوه روایتگری یودیت هرمان در آلیس نوشته ام. زنی به نام افرا در سه نقش و در مواجهه با سه گونه از عشق ... این هم مطلع رمان: گاهی دلت می خواهد یک نفر را به اسم کوچک صدا بزنی. بنشانی اش کنار خودت. درد دل کنی. حرف هایی بزنی که به هیچ کس نمی گویی. من دلم می خواست جومپا لاهیری را صدا بزنم. جومپا با ساری بلند زیبایش بیاید کنارم بنشیند. یک ساری زیتونی رنگ بلند با ردایی که حاشیه های دست دوز زیبا دارد. از آنها که از روی شانه ات شره می کنند و تا قوزک پایت می رسند. غرق گل های سوسن وحشی. گل های زرد و لاجوردین و گل بهی. دلم می خواست خودم هم یکی از همین ساری های باشکوه را داشتم که تنم کنم. میان گل هایش نفس بکشم. و بوی رطوبت و نمناکی شرجی هوا منافذ پوست تنم را باز کند. انگار لب کارون دراز کشیده ام و باد می وزد و پرنده ای با بال های عنابی از سرانگشتانم دانه بر می چیند. دلم می خواست جومپا همین جا روی همین کاناپه چرمی ترک خورده بنشیند. سنگینی تن باریک و معطرش نشیمن مبل را گود کند. لبخند به لب داشته باشد و موهای سیاه زیبایش را با سنجاقی از جنس عاج فیل پشت سرش بسته باشد. کیف کنفی اش را باز کند و کتابش را در بیاورد. برایم قصه بخواند. در آن لحظه های تلخ آدم های قصه های جومپا تنها دوستانم بودند. جهان واقعی را دوست نمی داشتم. اما خانم سن را دوست داشتم. آقای کاپاسی را دوست داشتم. شوبا را دوست داشتم. رانی و بابی و تینا را، آقای پیرزادا را. وقتی پیرزن می خوابید کتاب را از جیب پشتی کوله برزنتی ام در می آوردم. پرده های اتاق ضخیم اند و هر وقت دلم می گیرد باید کنارشان بزنم. پیرزن اگر بیدار باشد جرات ندارم پرده ها را پس بزنم.

[ساعت ۲۳:۲۱ ]  

۰۵ اسفند ۱۳۹۲
کارن و گی دوموپاسان

قبل از کلاس گیتار از پسرک می خواهم کمی استراحت کند.برایش یکی از داستان های «گی دوموپاسان» را می خوانم.این روزها هر کتابی که خودم می خوانم را برای کارن هم می خوانم.نویسنده را معرفی کردم.گفت همه اش داری از نویسندگان فرانسوی می خوانی.پس آلمانی ها چی؟گفتم خب از آلمانی ها کتاب زیادی ندارم.فقط همان هاینریش بل هست که با هم خواندیمش.راضی شد و به انتخاب خودش یکی از قصه های کوتاه را برایش خواندم.مطلع همه قصه های دو موپاسان لطیف و زیباست.توصیف های خوبی دارد.اما محتوای قصه ها قابل پیش بینی نیست.کارن قصه بابای سیمون را انتخاب کرد.به نظرم قصه پیچیده و اثرگذاری بود.قصه رنج آلود پسری که پدرش نامشخص است.در تمام مدتی که داستان را برایش می خواندم به عکس العمل هایش دقت می کردم.روشن است که محتوا و منظور اصلی قصه را نمی فهمید اما از ماجراهایی که بر سیمون می رود متاثر بود.راه حل می داد و پرسش می کرد.اساسا در برابر هیچ قصه ای منفعل نیست.حتی وقتی برایش قصه های آل احمد یا به قول خودش حال احمد را می خوانم، تز می دهد نگران می شود و سوال می کند.امروز باید همه قصه های کتاب را مرور کنم و چیزی برایش بخوانم که لطیف تر از بابای سیمون باشد.

[ساعت ۲۲:۴۹ ]  

۰۴ اسفند ۱۳۹۲
سالی که گذشت و رمانی که پر از سر در گمی ست...

یک سال گذشته را مرور می کنم.به جز تکمیل نهایی پایان نامه، مهم ترین کاری که انجام داده ام نوشتن یک رمان تازه بوده است. آن هم با سختی خیلی زیاد.اسباب کشی بود و مهاجرت به یزد و روزهای پر تلاطم.رمان خوب پیش می رفت اما در نهایت به دلم ننشست.باید می شکستمش و از نو می ساختمش.این شد که عملا 412 صفحه نوشته خام تبدیل شد به 172 صفحه که هنوز هم راضی کننده نیست. با خودم عهد کرده ام در این روزهای پایانی سال به سرانجام برسانمش اما واقعیت آن است که این رمان را مثل راز آهو و بالاتر از آن خواب پروانه ای بر لب های تفنگ خیلی عمیق و حسی دوست ندارم.احساس خوبی نیست.چون فکر می کنم برای نوشتنش به اندازه آن دورمان قبلی کوشیده ام اما نتیجه آن چیزی نیست که انتظار داشته ام.وتازه نمی دانم تیغ تیز سانسور به کجای این پیکره خواهد گرفت.آیا افرایی که در کمپ مهاجران غیرقانونی در استرالیا برنامه رقص درمانی می گذارد، از نظر برادران ارزشی کاری غیر اخلاقی انجام می دهد و این بریده ها باید حذف شود؟یا اساسا اشاره به ضرورت مهاجرت و تلخی های زندگی در ایران کل رمان را مساله دار کرده است؟فقط می توانم بگویم خوشحالم که با نوشتن افرا در مسیر نویسندگی ام وقفه ای نیفتاده است.همین است که مرا اندکی راضی نگه می دارد. پ.ن:دیروز روز ویژه و خوبی بود.پسرک هم نمایش قشنگی بازی کرد.هم قرآن خواند و هم شعر را به زیبایی دکلمه کرد.بعد هم با هم نرم نرمک تا خانه پیاده روی کردیم.بستنی خوردیم و کیف کردیم و این وسط نیکان هم می رقصید و به گمانم شاد بود. امروز قرار است برای نیکان یک کتاب مخصوص بخوانم

[ساعت ۲۳:۱۱ ]  

۰۳ اسفند ۱۳۹۲
خاطره ها

گاهی وقتی در بطن یک تجربه ای، متوجه زیبایی اش نیستی اما وقتی به در آمدی تازه یادت می افتد اوه عجب تجربه نابی بود! وقتی «خواب پروانه ای بر لب های تفنگ» را می نوشتم در روزهای پر التهابی به سر می بردم. نوشتن دقیقا یک مفر بود.می خواستم خودم را از تلخی ها و پلشتی ها رها کنم. رها هم شده بودم. بعدها با بازخوانی رمان به لطافت و خلوص آن تجربه پر التهاب بیشتر پی بردم.دلتنگ آن روزها شدم.زیبایی نوشتن یک متن بخصوص دیگر هرگز تکرار نمی شود.مثل یک سالگی کارن که همراه با ما - من و بهزاد - می آمد رادیو تهران تا برنامه های نوروزی را ضبط کنیم.گوینده نوشته های من شمسی فضل اللهی نازنین بود.توی استودیوی ضبط اغلب صدایم می کرد. وسواس داشت که متن را درست همان طور که مد نظر نویسنده بوده است بخواند.روزهای خیلی خوبی بود.وتجربه ای بی نظیر.دلم برای همه آن روزهای خوب پر کشیده است.شاید یک روز بیاید که دلتنگ این روزها شوم.روزهایی که صبح با تکان های ماهی کوچولوی قشنگی در شکمم بیدار می شوم و دلم می خواهد بهترین روسری ام را اتو کنم و به مدرسه کارن بروم.امروز پسرکوچولو قرار است نقش خورشید را در نمایش مدرسه جلوی اولیا بازی کند.وشعر هم بخواند.موبایلم را گذاشته ام شارژ شود تا فیلم امروز به یاد ماندنی و زیبایم را ثبت کنم.

[ساعت ۲۲:۴۳ ]  

۰۲ اسفند ۱۳۹۲
ماهی های سیاه کوچولو ...

چند سال پیش وقتی مجموعه داستانم بعد از گرفت و گیرهای بسیار به مرحله چاپ و نشر رسید، تصمیم گرفتم تقدیمش کنم به کارن. پسرک را در تقدیمیه ماهی سیاه کوچولو خطاب قرار دادم که ارجاعی بود به بخشی از محتوای داستان اصلی که در آن قصه معروف و اثرگذار صمد بهرنگی را برای کودکی که در راه است زمزمه می کنند تا درس شجاعت و جسارت را پیش از تولد شنیده باشد. در واقعیت هم این قصه را برای کارن خوانده ام. از روی همان کتاب قدیمی که کاغذهای کاهی زردنما دارد. اما دیروز وقتی تکالیف مدرسه اش را با هم انجام می دادیم، رسیدیم به قصه ای که در مدرسه شنیده بود و باید برایم روایت می کرد تا در دفترچه قصه هایش بنویسم. برنامه ای که برای تقویت روایتگری و قوه درک بچه ها طرح ریزی کرده اند. اسم قصه بود کپل کنجکاو و ماجرای ماهی کپل و بامزه ای بود که از سوی مادرش موعظه می شود که زیاد از خانه دور نشود، جسارت نکند، به قولی دنبال کشف جهان نباشد (البته این را من تفسیر می کنم) مضمونی تقریبا شبیه به ماهی سیاه کوچولوی معروف بهرنگی اما در روند این قصه کپل همواره فقط با خطرات و موعظه های پی در پی روبروست و در نهایت هم نهنگی مهربان او را (قبل از کشف جهانی دیگر) به خانه بر می گرداند. با خودم فکر می کنم چقدر فاصله است میان آموزه و پیامی که بهرنگی در قصه اش می پروراند با ماجرایی که قهرمانش کپل بدبختی ست که هرگز اجازه ندارد خطر کند، بیاموزد، کشف کند... نگران نسل کارنم. نگران سکونشان. انجماد و تخدیرشان... چه باید کرد؟

[ساعت ۲۲:۴۷ ]  

سال های ابری ما

درباره سال های ابری علی اشرف درویشیان چیزهایی می خوانم. می آورمش به رمانم. رمانم زنده می شود. حس خوبی دارم. سال های ابری را درویشیان وقتی در زندان های اوین و قصر محبوس بوده در ذهن نوشته است. پرده به پرده! تجسم می کنم مردی را که زندان را به کارگاه نوشتن رمانش بدل کرده است. جان شیفته می خواند و رمان خودش را در ذهن پردازش می کند. نویسندگی رقص در چنین میدانی ست. رنج ها و حبس ها حتی باید انگیزه نوشتنت باشند. به تو ایده بدهند. محدودیت ها نباید آدم را متوقف کند. ما هم باید سال های ابری مان را بنویسیم. بی هراس، بی سانسور...به همه این چیزها فکر می کنم و شعری را که کارن باید برای جشن هفته بعد مدرسه بلد باشد، با هم تمرین می کنیم: زیبا زیبا زیبایی ای ایران / میهن خوب مایی ای ایران/ هم کوه و جنگل داری هم صحرا / هم باغ و بستان داری هم دریا ... صدای مخملی کارن خانه ام را معطر می کند...

[ساعت ۰۱:۵۰ ]  

۰۱ اسفند ۱۳۹۲
سانسور

حین نوشتن رمان افرا، بیش از پیش به موضوع سانسور در ادبیات فکر می کنم. بیش از آن مقوله خطرناک تر و مهلک تری به نام خود سانسوری! چیزی که برای بقا به آن احتیاج خواهی داشت. در این سالها که همواره ناچار بوده ام آنچه می نویسم را در خارج از ایران به چاپ برسانم، تا اندازه زیادی تلاش کردم با خودسانسوری مبارزه کنم. خودم را محدود به خطوط ممیزه ای نکنم که آزادی اندیشه و نوشتار را از من می ستاند. اگر در داستان حرف از عشق در میان است، باید عمیق و همه جانبه پرورشش بدهی. نمی شود داستانی با تم عشق بنویسی و میل قهرمانانت را به معاشقه در آن سانسور کنی. نمی شود آدم های قصه ات سیاسی کار باشند اما تو حرفی از معادلات سیاسی سرزمینت نزنی یا بر اساس ایدئولوژی حاکم شخصیت پردازی کنی. با علم به همه این واقعیت ها اما در رمان آخرم به دشواری پیش می روم چرا که مجبور به اندکی خودسانسوری ام. یعنی تلاش کرده ام در پرده حرف بزنم. اگر مایل نبودم کارم در بازار نشر ایران منتشر شود، حتما بی پرده تر می نوشتم اما حالا که مشتاقم اثرم را یک ناشر داخلی چاپ کند، باید قهرمان سیاسی کار داستانم را به چک اسلواکی ببرم. بعد حین خواندن کتاب هایی درباره کمونیسم و قیام ملی اسلواک کمی از منویات آزادیخواهانه و مبارزه جویانه اش را بپرورانم!کار سختی ست. باید بگویم طاقت فرسا اما چه می شود کرد؟!یا باید منتظر بمانی بسیاری از اصول نادرست در اداره ممیزی کتاب عوض شود یا به حدلاقل ها رضایت بدهی و اثرت را مثله شده و نا دلخواه ارایه دهی گفتاری از محمد بقایی ماکان می خواندم در اشاره به سانسور در ادبیات معاصر ایران که در آن به واقعیت درست و تلخی اشاره کرده و می گوید: تعويق و تاخير در حوزه ارائه آثار فرهنگي مثل اين است كه كودكي كه قرار است نه‌ماهه به دنيا بيايد، ده‌ماهه متولد شود كه قطعا اين كودك؛ كودك طبيعي و سالمي نخواهد بود... واقعا حرف درستی ست و من تلخ مزگی اش را با همه وجود حس کرده ام. این گفتار را http://fararu.com/vdccpxq0.2bq0x8laa2.htmlبخوانید. پ.ن1:فندق کوچولو رو بردیم برای پیش ثبت نام در دبستان. پسرک من قراره مدرسه ای بشه.دبستان پسرانه پر از شادی و همهمه بود.بچه ها لباس های فرم قشنگی تنشان بود. می دویدند و به هم تنه می زدند.بعضی ها نقش زمین می شدند.نزدیک بود پرشان به ما هم بگیرد.معلم ها مردهای جاافتاده با ته ریش های جوگندمی بودند.در آن جو سنگین اما دوست داشتنی احساس کردم پسرم مرد شده.چقدر زود گذشت مثل برق و باد همه سالهای خردسالی ات کودک نوآموز من... پ.ن:نیکان شیطون بلای من به محض اینکه شکلات می خورم شروع می کنه به رقصیدن.اگر استعداد رقص و طنازی رو از برادرش به ارث برده باشه که از حالا می تونم بگم رقصنده قهاری خواهد بود.

[ساعت ۰۸:۴۹ ]  

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است