صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۱۶۵
ديروز: ۱۶۷
اين ماه: ۱۸۵۸
از ابتدا: ۱۶۴۸۳۸۶


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۲۹ اسفند ۱۳۸۹
حرف های بیست و نه اسفندی من ...

بعد از ظهر دلگیر و غمگینیه.بعد از ظهر بیست و نهم اسفند.برای پسرک سووشون می خونم و خوابش میبره.دستشو دور دستم حلقه کرده.به قصه سووشون فکر می کنم.نماد ها توی ذهنم پیچ و تاب می خورن.دوست دارم بنویسم.وشخم بزنم این مزرعه لم یزرع ذهنمو.نمی تونم.قصه نوشتنم رو هم از یاد بردم.با کاموا سه تا تخم مرغ دیگه رو رنگ کردم امروز.و برای پسرک دفتر نقاشی تازه خریدم.آخرین روز از سال 89 رو می گذرونم.با بغضی در گلو.وچشم انتظار شکوفه هام.سالی که هم سخت گذشت و هم زود.دوسش داشتم و نداشتم.داشتم چون نوشتم و مادر بودم و دوستش نداشتم چون شکست خوردم.تنها موندم و افسردگی های جسته و گریخته رو تحمل کردم.وامروز دلم هوای نوجوونی هامو کرده.که این روزهای آخر توی دفترچه جیبی کوچیکم کلی چیز می نوشتم.دغدغه های کم تر و کوچیک تری داشتم و مهم تر اینکه کم پیش میومد که معنی افسردگی رو بفهمم و تجربه اش کنم.دوست داشتم الان شمال بودیم.اما بد قولی هایی که دچارش شدیم اجازه نداد.دوست داشتم امسال برای عید مشهد بودم که اینم فقط یه رویا موند.اما امروزو با اینکه اون جور که می خواستم نشد اما دوست دارم.چون داره منو به یه سال تازه راهنمایی می کنه.سال نو.سالی که توش سی ساله میشم.واصلا باور نمی کنم این ده سال آخرو...از سال 80 تا امروزو...نه باروم نمیشه و حس می کنم هیچ فرقی با سال 80 نکردم.همون جور آروم و غمگین و کم حرف...خدایا بهم انرژی و شادی بده که امسال رو هم به خوبی پشت سر بذارم.مدت هاست عادت کردم از خدا چیز بخصوصی نخوام جز سلامتی همه آدم هایی که دوستشون دارم.مامان گلم که عزیز ترین کسمه.خیلی حرفا باهاش دارم اما مجال گفتنش نیست.مهربونه و هربار که کنارشم آرومم.پدر عزیزم که دیشب وقتی از تخم مرغ های رنگیم تعریف کرد خیلی خوشحال شدم.خواهر نازنینم که هیچ وقت هم صحبت خوبی برای درد دل هاش نبودم و کاش می بودم و واقعا برام عزیزه.ودوست خوبم بهزاد که با همه تلخ کامی های این سال ها بازم برام عزیزه و موفقیتشو از خدا می خوام.وکوچولوی شیطون بلای خودم.سفید برفی قشنگم که وقتی با عطر نفسش می خوابم همه غصه هامو به این بوی دوست داشتنی می سپرم.واستادانم که بهترین دوستانم بودن.در این سال ها.همه یکایک.از استادان عزیزم در دانشگاه بهشتی بگیر تا الزهرا که همه و همه به گردنم حق دارن.دوستشون دارم و دستشونو می بوسم.ودوستان گلم همتون برام عزیزین.واز صمیم قلب براتون بهترین آرزو ها رو دارم.خدایا از تو هم ممنون که به موقع تنهام گذاشتی و به موقع دستمو گرفتی توی مشتت تا زیادی توی سرمای این زندگی یخ نکنه.امسال بیشتر نگام کن.من این پایینم. پی نوشت:امسال برای رادیو برنامه عیدانه نمی نویسم.اما هر روز ده دقیقه به نه تا نه صبح برنامه کوتاهی از رادیو تهران پخش میشه به نام بهار بهار که نوشته هاش از منه و درباره طبیعت و بهار.همراه با ترانه.خودم این برنامه رو دوست دارم.کمی تسلای خاطره ... شاید

[ساعت ۰۷:۳۱ ]   ...(۸)

۲۷ اسفند ۱۳۸۹
تقدیم به کارن کوچولوی خودم...

روزها مثل برق و باد میگذره.روزهایی که بیشتر با همراهی های مادرانه و دوستانه من با دنیای کودکانه کارن میگذره.کارن سه ساله دوست داشتنی من بیشتر وقتمو این روزها میگیره.از این بابت اصلا متاسف نیستم.می دونم که کمی از ایده آل هام در مطالعه و تحقیق و نویسندگی فاصله می گیرم اما همیشه گفتم این روزها من بیشتر از هر کتابی در حال مطالعه کتاب کودکم هستم.و این خیلی مهمه.یکی دو ماه قبل از امتحان جامع تعاملم با کارن کوچولو خیلی به هم خورده بود.حس می کنم فشار زیادی رو هر دو متحمل شدیم اما امروز و این روزها با آرامش بیشتر و با طمانینه به ادامه مسیر فکر می کنم و به خودم حق نمیدم کارن رو درگیر مسایل و مشکلات تحصیلم کنم.اول کارن و بعد هر چیز دیگه ای.دوست دارم با هم رفیق باشیم.وخوشحالم که تا امروز تا اندازه زیادی موفق بودم.واینو مهربونی های کارن به من ثابت می کنه.وقتی هر روز با عبارت قشنگ و تازه ای صدام می کنه.که از عمق دل مهربونش بیرون میاد.ومن عاشق این فرشته کوچولوی نازنینم.من و کارن روزهای خوبی با هم داریم:بازی می کنیم.با خمیر شکل می سازیم.نقاشی می کشیم.عکاسی می کنیم.به خونه می رسیم.به قول کارن دیوارها رو می شوریم.خرید می ریم.دنبال گربه ها می کنیم.پازل می سازیم.تلویزیون می بینیم.حرف می زنیم.وگاهی براش کتاب های بزرگسالانو می خونم.حس می کنم این جوری دایره واژگانش گسترده می شه و ناخودآگاه با مفاهیم متنوعی از زندگی آشنا میشه.در حوزه ادبیات کودکان هم کارن جان داره آروم آروم پله ها رو بالا میره.بعد از اینکه به کتاب نه چندان مصور ییپ و یانکه علاقه مند شد تصمیم گرفتیم براش کتاب های مشابه دیگه ای هم تهیه کنیم.از جمله سری کتاب های نیکولا کوچولو که برای بچه های هفت سال به بالا نوشته شده و انتشارات هرمس از سری کتاب های کیمیا اونو منتشر کرده.با اینکه این کتاب ها کمی سنگین تر از ییپ و یانکه بود اما پسرک من این ها رو هم خوب گوش داد.جاهایی که کمی خشونت و واژه های نامعقول بود رو خودم سانسور کردم و درباره بقیه همراهی کارن رو شاهد بودم.اما خانم آنی ام.خی.شمیت نازنین با نوشتن سری کتاب های ییپ و یانکه واقعا لطف بزرگی به بچه ها و مامان و باباهاشون کرده.قصه های ییپ و یانکه خیلی شیرین اند.و من فکر می کنم توی ذهن پسرکم این قصه ها موندگار خواهند بود.کارن این روزها خیلی بهتر و بیشتر از قبل نقاشی می کنه.چشم چشم دو ابرو می کشه.گلزار میکشه البته با گل های آبی.گاهی هم چیزهای دیگه و البته در نقاشی کامپیوتری هم خیلی پیشرفت کرده.بازی های کامپیوتری تازه ای هم یاد گرفته.گاهی بازم به یاد گذشته هاش قصه میگه.وبه پازل ساختن هم بیشتر علاقه نشون میده.ومهم تر از همه اینکه با انتخاب زاویه دید های جالب عکاسی می کنه.ومن قصد دارم عکس هاشو چاپ کنم.شاید همین امروز.کارن خوبم ازت ممنونم که کسالت و دلمردگی این روزهای زندگیمو با شیرین کاری هات رنگی کردی.ممنون که این قدر شیرین صدام می کنی: مامانم...ممنون که همراهمی.

[ساعت ۰۶:۵۱ ]   ...(۲)

۱۴ اسفند ۱۳۸۹
متنیت فرهنگی و کارن شیرین سخن من

متن بودگی.این عبارت رو خیلی دوست دارم.در حوزه هرمنوتیک می گنجه اما دایره ای فراخ تر از هرمنوتیک داره.هر چیزی می تونه یک متن باشه و خوانش خاص خودشو داشته باشه.امشب مقاله ای می خونم درباره رشته ارتباطی ظریفی که بین هنر فلز کاری و مصور سازی نسخ خطی در قرن هشتم و نهم مطرحه.توی این مقاله سینی های برنجی مرصع شده متن اند متن هایی که در این مقاله در پیوند با نقاشی های مکتب تبریز و بغداد خوانده می شن.بسیاری از سینی ها و ظروف برنجی و برنزی مرصع شده با فلزات گرانبها خودشون به صفحاتی خواندنی از هنر و دریافت های فلسفی دوره و زمانه خودشون تبدیل شدن.درست مثل برگ های نقاشی کتاب های مصور که به تنهایی هم پراز حرف و سخن اند. بر اساس یک خوانش دیگه روحیات جمعی و تاریخ اجتماعی رو میشه از تصاویر مرصع شده با نقره و مس دید و دریافت:صحنه هایی از رقاصان و نوازندگان و همین طور صحنه های شکار و جنگ وگاهی حتی جزئیات لباس و ویژگی های صورت.چیزهایی که شاید رساتر از هر متن نوشتاری و حتی صحنه نقاشی متاثر از متن نوشتاری ترسیم شدن. توی مقاله اشارات ظریفی هست به ارتباط بین تصاویر و نقش مایه های مرصع کاری ها و نقاشی های نسخه های خطی و این موضوع ذهن منو باز به بینامتیت پیوند می زنه.مثلا نویسنده اشکال شتر و کجاوه های شتران رو در آفتابه ای مرصع کاری شده که در موزه بریتانیا نگهداری میشه با یک نقاشی مقایسه می کنه از کتاب پادزهری که در همین قرن مصور شده و در وین نگهداری میشه. نویسنده از این ارتباط بینامتنی البته نتیجه گیری دیگه ای می کنه و اینکه بسیاری از این فلزکاران خودشون در کار مصور سازی نسخ خطی هم دست اندر کارند و در نتیجه به متن های روایتی حدیثی و حکایتی دسترسی دارند.و این خودش قصه رو برای من جالب تر می کنه. در جای دیگه ای از مقاله نویسنده به شباهت هایی پی برده که بین تصویر اسبان پیچ خورد ه دنبال هم در شاهنامه دموت و یک کاسه مرصع کاری وجود داره.من این مقاله رو خیلی دوست دارم چون موضوعش یکی از دلبستگی های آرمانی من به مطالعات تاریخیه اونجا که با هنر و روایت پیوند می خوره.مقاله ای به قلم لیندا کمارف و ترجمه دکتر مهناز شایسته فر که قبلا درباره اش اینجا چیزهایی نوشتم. و اما کارن که امشب باعث شد بعد از مدت ها از ته دل بخندم.خنده ای از سر رضایت و شادی.خودش کاملا خودجوش بدون اینکه زمینه قبلی داشته باشه به دستبندم اشاره کرد و گفتی مامان این النگوئه؟گفتم نه دستبنده.بعد گفت می خوام یه روز برم بیرون از آقا النگویی واست یه النگو بخرم بیام.یه کادوی خوشگلم بکنم.یه روبان صورتی ام بزنم.بعد که دید چقدر ذوق زده ام کرده خودشم ذوق کرد و هی روایتشو پر و بال داد:بیه روز حاضر می شم میرم خیابون استخر به آقا النگویی می گم آقا النگویی یه النگو بدم ببرم واسه مامانم.بعد میام خونه لباس بیرونمو قشنگ در میارم لباس راحتی می پوشم بعد میام میگم بیا مامان اینم کادوی تو.النگوئه دستت کن ببین چقدر قشنگه...ومن واقعا داشتم همه حرف هاشو تجسم می کردم و لذت می بردم.احساس کردم چقدر بزرگ شده و اگر واقعا این حرفو از ته دلش زده باشه من چقدر خوشبختم که پسرکم دوست داره بهم کادو بده.یه جورایی توی حرف هاش حسی از استقلال دیدم.وهمینم خوشحالم کرد. حس کردم سنم بیشتر شده و پسرم دیگه کوچولو نیست.مزه ملسی داشت این حس.وامشبمو با یه خاطره دوست داشتنی آذین بست.پسر خوبم کاش می دونستی چقدر مشتاقم لحظه های با هم بودنمون بهتر و پر بار تر از این باشه.بیا به هم بیشتر کمک کنیم تا به این آرزو برسیم.

[ساعت ۱۶:۴۹ ]   ...(۷)

۱۳ اسفند ۱۳۸۹
من و روزهای برفی من ...

دستبند دوست داشتنیم توی دستمه.حس زنانه شیرینی دارم وقتی این دستبند توی دستمه.دلم می خواد همه قصه های زنانه دنیا رو بخونم.این روزها کتابی از رسول یونان می خونم.قصه دختری به اسم لیلا که خواب گل سرخی رو می بینه وسط یه برکه.و اون میون روزمرگی هاش با پری های قصه خوان دور و بر این برکه دلخوشه.قصه برام مثل رویاست.رویای زندگی در رویا.همه ما باید یه برکه خیالی دوست داشتنی داشته باشیم که غول غمگین تنهای افسانه ها توش یه گل سرخ کاشته به قشنگی رویاهای کودکیمون.او رفت رو نصفه نیمه رها کردم.وهمچنان آل جلایر می خونم.رسیدم به سلطان احمد و حمله تیمور و آق بوقای دو ساله ای که فرمانروای سلطانیه است.یاد دو سالگی کارن می افتم.هنوز بهم می گفت مامان نبید.خیلی از کلمات رو بلد نبود درست ادا کنه.دیروز علاوه بر دستبند یه کتاب خیلی قشنگ هم هدیه گرفتم که خوندنشو توی این روزهای برفی دوست دارم: آلیس.و البته دو تا کاسه سفالی خیلی خوشگل که هنر دست دوستم بود.وحالا روی اوپن آشپزخونه نشستن.دیروز حسابی یاد روزهای دوران لیسانس کردیم که انگار فقط اون روزها رویای دوران تحصیل منه.تحصیل در دانشگاه بهشتی خاطره شیرینیه که هرگز تکرار نشد.نمی دونم چرا هیچ وقت نسبت به الزهرا احساس تعلق خاطر نداشتم.با اینکه اونجا هم استادان نازنینی داشته و دارم که خیلی دوستشون دارم.گویا فضای دانشگاه فضای نوستالژیک قشنگی نیست برام.بهشتی مثل یه رویا بود.همیشه بعد از کلاس های دکتر آقاجری دنبالشون می دویدم و بالاخره ممکن بود دم در اصلی بهشون برسم و یهو بپرم جلو و مجالی برای حرف زدن پیدا کنم.یادش به خیر اون زمان ها خیلی به نوع رفتارم فکر نمی کردم خیلی ساده بودم.کاش آدم همیشه تو حال و هوای نوزده سالگی بیست سالگی باقی می موند. مقاله ای می خونم از ایرج افشار.خوندن نوشته های افشارو خیلی دوست دارم.ساده اما همیشه پر از حرف.این مقاله درباره یک سفینه است که در فهرست مونتسه اومده.و در این سفینه اشعار شاعرانی از سده های ششم و هفتم هم هست این مقاله برام جذابه.هرچند در پراکنده خوانی های من می گنجه و شایدم بهتر باشه به جای این پراکنده خونی ها پرونده آل جلایرو ببندم اما این روزهای دلگیر برفی بیشتر از هر نظمی بی نظمی رو می طلبم و بخشی از این بی نظمی رو در رفتار های پسرم هم می بینم که نه ساعت خوابش مطابق میل منه و نه کارهاش که همه از سر رفع تکلیفه. چقدر بده روزهای که من و پسرک با هم در حال چالشیم.عاشقشم و دلم می خواد که نقاشی کنه.اما اون فقط برای رضایت خاطر موقتی من این کارو می کنه.حتی کتاب هم که می خونم بعد از تموم شدن یک داستان کتابو می بنده و من فکر می کنم که ای بابا اینم به زور تحمل کرد.حتی وقتی با گاو بامزه اش براش نمایش عروسکی بازی می کنم میگه کی تموم میشه؟کاش همه این کار ها رو خیلی خیلی دوست داشتی.کاش می تونستیم بدون چالش با هم توی این روزهای برفی خوش باشیم.کاش همه چیز فقط و فقط برات ماشین و ماشین بازی نبود.کاش... دارم تلاش میکنم خلا هامو در مطالعات دوره تخصصی خودم کامل کنم.دارم درباره اتابکان مطالعه می کنم.و مقاله ای درباره سلغریان می خونم.فکر می کنم دانسته های زیادی از دوره خودم بودم اندوخته داشته باشم.حس خوبیه خوندن و پر کردن خلا ها.امیدوارم بتونم در دوره خودم در آینده ای که دور نیست ورزیده بشم.اما با روزی یک ساعت و دو ساعت مجال این اتفقا کی میفته؟شاید سالها بعد...نمی دونم.کاش بوی بهار بود و این برف بند میومد.شایدم بهتره بباره تا خلا برف بازی نکردن هامونو توی زمستونی که انگار لابلای استرس هامون از دست دادیم جبران کنیم...

[ساعت ۰۷:۲۷ ]   ...(۵)

۱۰ اسفند ۱۳۸۹
من و حکومت های ملوک الطوایفی ...

1- شیخ امین الدین بلیانی و تنهایی من ...بارون میاد.صدای بارون که روی آسفالت ضرب گرفته موسیقی متن لحظه های دلتنگی منه.این سپیده دم.ساعت 4 و 42 دقیقه صبحه.بی خوابم.دلتنگم.ونگران.مطالعه می کنم.مقاله ای درباره یکی از مشایخ هم روزگار با آل اینجو.ذهنم جای دیگه است.وگاهی نشانه ای در مقاله هست که بهم میگه توی همین متن به ظاهر بی ربطی که می خونی نشانه های زیادی هست.نشانه هایی که بهت می گن این خوندن ها منفک بودن تو از زمان خودت نیست:حاکمیت آل اینجو به ویژه در زمان ابواسحاق در این مقاله ستایش شده: روزگار شادکامی مردم در خطه فارس.وشعرهای حافظ شاهدی بر این مدعا.اما در نهایت آل اینجو رو آل مظفر پس می زنه و اینجاست اون نکته ای که برای لحظه ای به فکرم وادار می کنه:روایت حاکمان پیروزمند از ماجرابه صورت مواهب الهی معلم یزدی بر جای ماندو حال آنکه از عمده التواریخ ابن زرکوب شیرازی که مدعی ست در دوجلد درمورد سوانح ایام سلطنت ابواسحاق نوشته نشانی در دست نیست.*اما یک صوفی به نام امین الدین لیانی روایت هایی گرد شخصیت خود داره و همه در کتابی به نام مفتاح الهدایه اومده که درباره تاریخ حامیت اینجوئه و به نوعی نقص منابع تاریخی و نبود کتاب های تاریخ اختصاصی این حاکمیت رو به نوعی و تا اندازه ای جبران کرده.و این امین الدین بلیانی از اون مشایخ بزرگیه که درباره اش در همین کتاب هم کرامت ها نقل کرده اند و از جمله اینکه مسعود شاه در نبردی در آسیای صغیر امین الدین رو به یاری طلبیده و نجات پیدا کرده.و این روایت چقدر منو به حال و هوای پایان نامه فوقم میبره ...شب های دراز بیداری و هم سخنی با صفوه الصفای ابن بزاز در کنار کارن توی اتاقی که نور مهتاب توش پاشیده نمیشد اما خاطره اش برام شیرینه.چقدر این همراهی کارنو در کنار مطالعاتم و برایند های اون دوست دارم.یعنی میاد روزی که کارنم از این همراه بودن ها لذت ببره و به خوشی یاد کنه؟نمی دونم.امشبم با همه وجودم توی این تاریکی ملس زیر این شرابه بارون قشنگ از خدا می خوام بهم کمک کنه مادر خوبی براش این فرشته نازنین باشم.مادری الهام بخش.خدایا کمکم کن... این کتاب رو به لیست کتاب هایی که باید تهیه کنم اضافه می کنم:مفتاح الهدایه و مصباح العنایه.محمود بن عثمان.پژوهش عماد الدین شیخ الحکمایی.انتشارات روزنه.نمی دونم این نوشتن ها یعنی بازگشت امیدوارنه من به مطالعه تخصصی و همراه با یادداشت برداری و یا اینکه فقط خواستم تنهایی شبانمو لای این صدای دل انگیز بارون پر کنم.من این روزها با تاریخ آل جلایر زندگی می کنم.روایت های داستانیشو توی ذهنم بولد می کنم و توی ذهنم این فکر چرخ می خوره که اینا همه الهام های خوبی برای نوشتن و پیوند به زمان حاله.پیدا کردن خودم توی این خوندن های فرار. 2-یک معرفی کتاب می خونم درباره آل مظفر.کتاب تاریخ ال مظفر محمود کتبی که دکتر نوایی اونو سالها پیش با تحشیه و تعلیقات به چاپ رسونده.کتابی برگرفته از اطلاعات تاریخی همون مواهب الهی که پیش از این بهش اشاره کردم.درباره آل مظفر که یکی از مهم ترین حاکمیت های ملوک الطوایفی ایران بعد از مرگ ابوسعید ایلخانیه مهم ترین منابع همین دو کتابه و البته ذیل جامع التواریخ حافظ ابرو، جامع التواریخ حسنی ابن شهاب روضه الصفای میر خواند. آل مظفر سالها در یزد و میبد زندگی کردند.وروایت شده که پس از مرگ اولجایتو، ابوسعیدحاکمیت میبد و محافظت از را ه ها رو به امیر مبارز الدین مظفری تفویض کرده.شایدیکی از دلایلی که فکر می کنم باید بیشتر دباره آل مظفر بدونم همین موضوعه و این که بعید نیست تا دو سال دیگه من و خانواده کوچیکم توی این شهرها زندگی کنیم.اما افزون بر این چیزی که منو به مطالعه تاریخ این حکومت ها علاقمند می کنه در هم تنیدگی جالبیه که در سیر زندگی سیاسی و اجتماعی اونا وجود داره.محاله تاریخ آل جلایر بخونی و مجبور به مطالعه مسایل و تاریخ چوپانیان و آل مظفر نباشی.محاله اینجو رو نبینی و حتی اتابکان رو.این در هم تنیدگی ها خودش وجهه داستانی در خور توجهی داره.شبیه به داستانی که مدت ها پیش شروع کردم و موضوع و تم اصلیش در هم تنیدگی زندگی آدم هایی بود از سرزمین های مختلف.این در هم تنیدگی ها رو دوست دارم. 3-حواسم بهت هست پسرک نازنین من که چقدر مهربونی.وچقدر قشنگ احساسات شیرین کودکانتو نشون میدی.و لذت وافر می برم.چند شب پیش خسته بودی.ظهر نخوابیده بودی و می خواستیم زودتر از خونه مامان اکرم برگردیم که تو هم بخوابی اما تو کوچولوی شیطون بلای من هی ساز مخالف می زدی.بهت گفتم پس من خودم میرم.اومدی لباتو به لبام چسبوندی.بوسم کردی و گفتی:تونازمنی کجا می خوای بری.عزیز قشنگم ممنون.و اون هفته تازه بیدار شده بودی.صدا کردی و خواستی کنارت دراز بکشم.روی بالش تو.چشمامو نگار کردی و گفتی مامان مگه توهاپویی که اینقدر چشمات درشته.وملیح خندیدی.قربون این تعریف کردنات.راستش یاد گرگ توی داستان شنل قرمزی افتادم اما مهربونی تو خودش قشنگ ترین قصه زندگی منه. پی نوشت:ماجرای شیرین انقلاب رفتن سه نفرمونو می ذارم برای پست های بعدی...روز بارونی قشنگ ما توی بازارچه کتاب و توی صف طویل تاکسی های هفت تیر – نوبنیاد همراه با پسرک صبورمون که اصلا بهانه گیزی نکرد. *مقاله ای خوندم ار دکتر باستانی پاریزی با همون نثر شیوا دلکش خودش که حکایت رفتن ها و آمدن ها رو در تاریخ روایت کرده و با ارجاعی به گذشته تاریخ ایران باستان روایت مردم مدارانه جالبی از ظهور و سقوط حاکمیت ها داده و همه رو به نوعی با هم برابر دونسته در ضربه زدن به اسایش مردم که همواره در اثر نزاع های حکومتی دولتی مستعجل بوده...درباره این مقاله که مشخصا به آل مظفر می پردازه در پست دیگه ای خواهم نوشت.

[ساعت ۰۵:۴۸ ]   ...(۶)

۰۶ اسفند ۱۳۸۹
من و این روزهای من

کتاب رو باز می کنم:به دخترانم آریان و لئا اینو مترجم کتاب نوشته اما صفحه بعد هم نوشته ای هست: دختر کوچولوهایی که در زیر آلاچیق ها بازی می کنند نمی دانند چه معجزه ای برای مابه شمار می روند...یاد بچگی هام می افتم.خاطره خیلی خوبی از بازی با دوستانم ندارم.گاهی توی ایوون با دختر همسایه طبقه شیشم خاله بازی می کردم.خیلی کم اما خاطره اش رو به یاد دارم.اما توی کودکی من تو خاطره دوم دبستان من یه دختر مو زرد قشنگ هست که همیشه بهش فکر می کنم.خیلی معصوم و خیلی دوست داشتنی بود.زری هاشمی.هیچ وقت نه تو گوگل و نه تو فیس بوک پیداش نکردم.شایدم از ایران رفته باشه اما کاش این صفحه رو ببینه. کتاب رو دوست دارم: او رفت.نویسنده اش کاترین گیبوئه.کلا ادبیات فرانسه و ایتالیا رو خیلی دوست دارم.تلنگر می زنن انگار به بلور درونت.هنوز هم دارم به نوشته های پشت جلد فکر می کنم.مو به تنم راست شده:سه ماه است که کلاریس توی خیابان زندگی می کند.درپاریس پرسه می زند و بیرون می خوابد و از رفتن به خانه اش که کاشانه کوچکی ست در خیابان مزیر امتناع می کند...وبالاخره دخترش را ابز خواهد یافت اما به بهایی سنگین...زیاد افسرده میشم بیشتر با حالتی نوستالژیک نسبت به گذشته.فکر می کنم یک جور بیماری خاص باشه و حتما اسم مخصوص به خودشو داره.همه گذشته برای من طلاییه.جزئیات گذشته.و همین باعث میشه زمان حال رو خوب درک نکنم.نمی دونم... روزها کمی مطالعه می کنم.بیشتر به کارن می رسم.از این بابت ناراحت نیستم.نگاهم به تاریخ و مطالعه تاریخ عوض شده.باید عوض می شد.دیگه دگم به مطالعه تاریخ نگاه نمی کنم.اگر نخواستم اول تاریخ سیاسه بخونم.کتابو ورق می زنم و می رم سر وقت هنر و ادبیات.تصاویر شاهنامه دموت رو برای لحظاتی نگاه می کنم.ونقاشی های عجایب المخلوقاتو.لذت می برم از این گردش کردن ها.شتاب ندارم و همه چیز با طمانینه است.خوشم میاد.این روزهاتلاش می کنم نیمه پر لیوان زندگیمو ببینم.بولدش کنم و دوسش داشته باشم.دیروز کارن کوچولوی من دو تا پیشنهاد خیلی خوب داد که امیداوار و خوشحالم کرد.اول از من خواست روی زمین اتاقش با ماژیک خیابون و تابلو بکشیم و این یعنی بازگشت به دنیای نقاشی حالا به شیوه پسرک و اصلا مهم نیست این شیوه نیازمند اسکاچ کشیدن روی زمین باشه.و دوم بعد ازظهر بود که گفت موافقی بن بن بن کار کنیم؟این یکی دیگه واقعا سرمستم کرد.و قرار شد 6 تا کلمه کار کنه تا براش جایزه بخرم.و این کارو کرد.خیلی هم با دقت .این بار دیگه از سر رفع تکلیف نبود.با ذوق و علاقه بود.ومن برای یه ماشین هزار تومنی کوچولو خریدم.خب دیگه آقا اونقدر ماشین داره که ... پی نوشت 1:کارن خوش زبون مهربون خودم!ازت ممنونم که دیشب چند بار بهم گفتی خانوم...خانومی برام کتاب می خونی؟دلم می خواست غرق بوسه ات کنم.آقا شدیا.خیلی دوست دارم مامان.خیلی خیلی خیلی ... پی نوشت 2:بهزاد عزیزم این روزها زحمت ویرایش و سر سامون دادن کتابم با توئه.خیلی زحمت می کشی و براش وقت میذاری.زحماتتو می بینم و ممنونتم.

[ساعت ۲۳:۲۵ ]   ...(۷)

۰۵ اسفند ۱۳۸۹
نسیم خاکستری

چند روزی افسرده بودم.برای امثال ما دلیل برای افسردگی یکی دو تا نیست تا دلت بخواد هست اما باید یاد بگیری با این افسردگی ها بجنگی.مخصوصا وقتی مادری وعلاوه بر این هزاران تعهد دیگه هم داری.ومن جنگیدمو امروز خیلی خیلی بهترم.سرزنده ام.شب مهمان دارم.میزمو چیدم و با گلبرگ گل تزیینش کردم.کلی هم غذای خونگی پختم.من درآوردی اما جالب.راستش خودمم برای اولین بار تستشون می کنم. اما مطلب پایین رو درست توی اوج روزهای سر در گمی و افسردگیم نوشتم.نمی خواستم دیگه اینجا ثبتش کنم اما خوبه یادگار بمونه.به دوست بزرگواری همین امروز توی یه ایمیل گفتم که آدم ها سیاه و سفید نیستن.خاکستری ان.و این نوشته نسیم خاکستری رو خوب نشون میده: کارن با زحمت زیادی می خوابه.با اینکه خیلی خسته است اما خیلی دیر تن به خواب بعد از ظهر میده.حدود یک ساعت باهاش سر و کله می زنم.اول با هم ماشین بازی می کنیم.من دزد می شم و با جیپ رنگی ازش فرار می کنم و اونم با سمند پلیسش دنبالم می کنه اما خیلی زود از بازی منحرف میشه و بازی به پرت کردن ماشین ها تبدیل میشه.کمی تعمیر کار میشم و صدای مردونه در میارم و بعد هم پیشنهاد می دم ییپ و یانکه بخونیم به این امید که خوابش ببره.خوابش نمی بره و با تراکتور مزرعه و دکور اتاقشو خراب می کنه و منم کم نمیارم و می گم بیا توپ هاتو پرت کنیم سمت دیوار تا بهمون برگرده.بعد هم کمی با ماشین چاله کنیش ور می ریم که قبلا پیچ و مهره هاشو باز کرده و حالا نمی تونه سر همش کنه.و بعد باز میاد سراغ باباش که پشت میز نشسته و داره ترجمه می کنه و بنده خدا خیلی مواقع از سوی کارن احضار میشه برای بازی.براش بیسکوییت و دلستر میارم دلسترو می خوره و در یک عمل غیر منتظره بقیه دلسترو تف می کنه توی صورتم.بیشتر تعجب می کنم تا اینکه ناراحت شم چون کارن اصلا از این شیطنت ها نداره.اصلا شر نیست.آروم و مهربونه اما خب به هر حال کوچولوئه.بهش چیزی نمی گم اما خودش قهر می کنه و میره توی اتاق.احساس تنهایی می کنم.من روی کارن خیلی حساسم.خیلی کم پیش میاد دعواش کنم و هر بار هم که دعواش می کنم به شدت عذاب وجدان می گیرم و باها پیش اومده ازش عذرخواهی کردم.از بابت رابطمون خیلی حساس ترم.دلشوره دارم و مدام دنبال بهتر شدنشم.خیلی باهاش مدارا می کنم اما بازم اونه که گاهی شاکیه.معصومه مثل فرشته ها اما غرور خاصی هم داره و این غرور گاهی باعث میشه احساس تنهایی و شکست کنم.خیلی زیاد..وقتی تلفنی با خواهرم حرف می زنم میاد دستاشو دور پاهام حلقه می زنه و می گه تلفنت تموم شه و من قطع می کنم و با هم توی اتاق دراز می کشیم تا به قول کارن یه کم با هم حرف بزنیم.حرف می زنیم.از روزهایی براش می گم که توی دلم بود.تکون هاش خوشحالم می کرد و دلم پر می کشه تا اون روزها.و کم کم وقتی می بینم چشماش خسته تر شده براش شعر می خونه خودشم هم خوانی می کنه:یه پسر دارم شاه نداره / صورتی داره ماه نداره...و پسرک پلک هاش سنگین می شه و می بنده.ومن می مونم و دلهره امتحان دوباره و کتابی که امروز از دانشگاه امانت گرفتم:آل جلایر.شیرین بیانی...کامپیوترمو روشن می کنم و زیر نور کم رمقی که از پنجره تو می زنه هم این مطلبو می نویسم و هم چیزهایی از کتاب یادداشت می کنم.احساس تنهایی غم و دلشوره رهام نمی کنه.غمگینم.بی دلیل.شاید هم با دلیل...و درد عجیبی توی همه استخون هام مثل رود جاریه.از تغییر فصل بدم میاد.دلم برای زمستون و سرماش تنگ میشه.برای زود شب شدن.وقتی روز بلنده دلهره دارم.کم کارم و ... خدایا کمکم کن...حس بدی دارم.خیلی بد.یه جور افسردگی شاید.هیچ چیز خوشحالم نمی کنه.در این لحظه هیچ چیز خوشحالم نمی کنه حتی کارن.امروز کارن مال من نیست.اگر مال من بود خوشحالم می کرد.دلگرمم می کرد.خسته ام.خدایا کاش زندگی توی این دنیا خیلی زودتر تموم میشد.دنیای دیگه ای هست یا نیست نمی دونم...چقدر دلم برای مشهد تنگ شده.حیف که نمی طلبه...حیف که ...ولش کن خیلی حرف زدم و باز به کتاب نرسیدم.باید درباره آل جلایر چیزهایی بخونم.باید...

[ساعت ۰۷:۴۹ ]   ...(۵)

۰۲ اسفند ۱۳۸۹
شمنیسم و کارنی که مرد می شود...

یکی از علایق این روز های من مطالعه درباره شمنیسمه.یه جورایی مثل متریال فکر داستانیم بهش نگاه می کنه و خب روشنه که مربوط به حوزه تخصصی مطالعه منم هست.این مطلب رو برای کتابم نوشتم و تا مدت ها صدای طبل توی گوشم بود.

یکی از مهم ترین ابزار ها و مشخصه های زندگی شمنیستی طبل شمنی ست که بر اساس اعتقادات شمنیستی چون از چوب درختان تقدیس شده ای که نماد درخت کیهانی اند، ساخته می شود شمن را برای ره سپردن به مرکز عالم مدد می رساند. شکل انتخاب درخت از سوی شمن ها شبیه به روایتی ست که درباره چنگیز و انتخاب درختی گفته شد که برای مدفن خود برگزید شمن ها هم تبری در دست می گیرند و درختی را که حس می کنند بار جادویی دارد بر می گزینند می برند و از چوبش طبل نمادین خود را می سازند. البته در میان آلتایی ها " خود ارواح شمن را از این جنگل و محل دقیقی که این درخت رشد می کند آگاه می سازند و او دستیارانش را برای پیدا نمودن آن به جنگل می فرستد و برای طبل او از آن درخت چوب می برند. " ( الیاده.ص273)

ساختن طبل همه آیینی نیست که طبل را به یکی از ابزار های جادویی شمنیستی بدل می کند؛ مرحله بعدی آیینی ست که از آن تحت عنوان مراسم جان دادن به طبل یاد می کنند ؛ شمن آلتایی با پاشیدن آبجو به طبل آن را به سخن در می آورد همه چیزهایی که در ساختن طبل به کار رفته اند حکایت و سرگذشت خود را شرح می دهند و " این مراسم با وعده دادن به شمن که خدمات زیادی را برای وی انجام خواهد داد پایان می یابد. " ( الیاده.ص274)

این شکل از سخن گفتن عناصر بی جان به شمن این قدرت را می دهد که زمان را فسخ کند در واقع گونه ای زمان اسطوره ای جان می گیرد و در نوای طبل جاری می شود. طبل معمولا بیضی شکل است و رویه آن را از پوست گوزن شمالی و یا پوست اسب می سازند. رویه این طبل ها مشحون از تصاویر نمادینی ست که از طبیعت حکایت می کنند: درخت جهانی، خورشید و ماه، رنگین کمان و غیره .

و اما کارآیی طبل: " طبل زدن در آغاز جلسه احضار ارواح که برای فراخواندن ارواح و زندانی کردن آنها در طبل شمن انجام می شود، اقداماتی اولیه برای سفر خلسه آمیز هستند." در واقع به کمک این نواست که شمن به سوی آسمان اوج می گیرد؛ " طبل آلتایی تصویر اسبی را بر روی خود دارد؛ وقتی که شمن طبل می زند تصور بر اینست که سوار بر اسبش به آسمان می رود " ( الیاده.ص278)

مغولان در بطن چنین افسانه های شمنیستی رشد می کردند و می کوشیدند خود نیز در جهان خارج همچون شمنی باشند سوار بر زین سمندی که به آسمان می تازد.

پی نوشت:کارن جان ممنون که دیروز دلت می خواست برای من عینک آفتابی بخری.چقدر مردونه و قشنگ به بابات توضیح می دادی که می خواستم واسه مامان یه عینک انتخاب کنم از اون شیشه ای ها(بدون فریم ها منظورشه)...تو خیلی خوبی گرچه گاهی حسابی عصبانیمون می کنی ولی واقعا ماه آسمون مایی...

 

[ساعت ۲۳:۵۰ ]   ...(۲۴)

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است