صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۲۲۱
ديروز: ۱۶۷
اين ماه: ۱۹۱۴
از ابتدا: ۱۶۴۸۴۴۲


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۲۸ بهمن ۱۳۸۳
يك طرح...

اگر طرح هاي اردشير رستمي را ديده باشيد ، خوب مي فهميد چه مي گويم وقتي از طنز تلخ حرف مي زنم و از تصوير روزمرگي هاي فراموش شده جامعه و زمانه ما ، طرحي كه رستمي درباره جامعه چند صدايي كشيده از جمله طرح هاي جالب و غم انگيزي ست كه بسيار به فكرم فرو برد وقتي ديدمش ، اسمش را نوعي طنز خاموش و خسته و غم زده مي گذارم كه بازتاب حال و روز جامعه اي ست كه بيشتر به طبل تو خالي مي ماند ، از چند صدايي مي گويد اما در پس اين انگاره دروغين ، مرگ آواز ها و بريدن حلقوم ها را مي تواني ببيني ! طرح  ،زنگوله بزرگي را نشان مي دهد كه ظاهرا سمبول چند صدايي فرض شده است اما اين نعش پرنده آوازه خوان اما دهان بسته آويخته به زنگوله است  كه اين صدا ها را مي آفريند ! آري اين همه صدا  ، اين چند صدايي ، از تكان هاي پيكره نيم مرده اوست . مابقي طرح ها هم به همين گويايي و جذابيت است . مجموعه اين طرح ها در چند نوبت چاپ شده است . طرح جامعه چند صدايي در مجموعه " ديگ دود زده " هست . مي توانيد ببينيد و بينديشيد.

و این هم داستان تازه اصلاح شده دسته گل نرگس

 نشسته بود روبروي پنجره مربعي آشپز خانه، روي صندلي پايه بلند كه دسته هاي منبت كاري شده داشت، پرده هاي چهارخانه را كنار زده بود، باد مي آمد . پشت پنجره ، آسمان بود و رديف گلدان ها و ديوار هاي سيماني بلند . آه مي كشيد و موهاي جو گندمي اش را پس مي زد ، باز هم  توي گوشش صداي بوف بود،گنگ و نرم ، هميشه از صداي بوف مي ترسيد ، شايد هم خيال مي بافت !

بقیه داستانم را در سایت ادبستان بخوانید .

[ساعت ۰۷:۳۰ ]   و طرحي از تو بر اين طومار ...(۲)

۱۹ بهمن ۱۳۸۳
آدم برفي !

عجب برف سنگيني ! برفي كه آدم را ياد بچگي هايش مي اندازد. تازگي ها هيچ همچين برفي نيامده بود . آدم پاك خانه نشين مي شود . و مي ترسد ؛ از عظمت از تكرار حتي از سفيدي يكدست كوچه ها و سكوت و ... نمي دانم خلاصه هيچ حالم خوش نيست. توي همچين روزي اگر كسي وقت عمل داشته باشد كه ديگر بد تر ... فكرش را بكنيد ، با دلهره شب را گذرانده و با هزار بدبختي خودش را رسانده بيمارستان و حالا بايد منتظر آمدن ، نيامدن يا دير آمدن دكتر باشد و لابد از پشت پنجره كدر بيمارستان بايد زل بزند به اين برف سمج كه فقط مي بارد . تا چشم كار مي كند فقط سفيدي ست ...  امروز به دلايلي خيلي به اين جور آدم ها فكر مي كنم . آنها كه توي بيمارستان ها خوابيده اند و منتظرند. حتي آنها كه امروز مادر مي شوند . و لابد مي گوييد چه روز به ياد ماندنيي ! اما قبول كنيد كه واقعا سخت است . سخت ... سخت ! و اين سفيدي تا بينهايت .... واي گفتم بينهايت ؟ راستي خدا هم سفيد است ؟!نمي دانم ... هيچ كس نمي داند و افسوس !
 اما با همه اين ها بايد اعتراف كنم  اين منظره دلهره آور ، زيباست خيلي زيبا و عجيب ... آن هم در كشوري بياباني !

بيا
تو را به خدا بيا
و براي تنهايي من يك آدم برفي بساز
مي خواهم سرم را روي شانه هايش بگذارم
مي خواهم وقتي كه نيستي
دستي
اشك هايم را پاك كند
و گرمايي
تنم را به آغوش بكشد
بيا
بيا و از اين كپه برف تا سر زانو
آدمي بساز شبيه به خودت
من تنها شده ام ...

[ساعت ۲۳:۱۷ ]   گرماي دست هايت را از من نگير!(۴)

۱۷ بهمن ۱۳۸۳
حال غريب روز زمستاني من !

 

 

 

وقتي تنها باشي و نشسته باشي پشت پنجره هاي قدي اتاق پذيرايي و برف ببارد يك بند و تو خيره شوي به شاخه هاي چنار هاي خميده زير تل برف ها ، هوس مي كني قهوه اي بخوري ، چيزكي ، مثلا خاطره اي ، يادداشتي ، بنويسي و روي صندلي راكت تاب بخوري ، و لابد خسته هم كه شدي مي روي به گلدان هاي كاكتوس و پامچالت آب مي دهي يا براي گنجشك ها توي ايوان خالي و كنار گلدان پامچال خرده نان و دانه مي پاشي ، و چشمت همان آن مي افتد به قنديل هاي ريزي كه از نرده هاي قهوه اي سوخته ليز خورده اند و زير نور كمرنگ خورشيدي كه پيدا نيست ، برق مي زنند ؛ هوايي مي شوي و دفتر و دستكت را تلنبار مي كني گوشه اتاق ، ديكشنري ات را مي بندي و واژه هاي انگليسي متن روبرويت پر مي زنند از برابر نگاهت ، و تو زل مي زني به چشم انداز يكدست سفيد پس پنجره ، زيبايي طبيعت درونت را چنگ مي زند ، به عظمت مي انديشي ، به اين آسمان تيره ابر الود ، و اين بارش يكريز و بي امان برف ، دانه هاي ريز و شيشه هاي عرق كرده و هوس كرسي و چتر سياه رهگذر ها يي كه سرشان را لاي يقه هاي بالا آمده پالتوشان چپانده اند و جاي چرخ ماشين ها روي سفيدي برف ، آدم برفي نيم ساخته و تل هزار خاطره تلخ و شيرين روي شانه هايت ... و آن وقت است كه به سرت مي زند كتابي ورق بزني ، شعري بخواني ، شعري بسرايي ، و نفست كه جلا خورد ، سرخوش كه شدي ، مست كه شدي ، جرقه اي كافي ست تا انبار باروت درونت را به آتش بكشاند ، و آن وقت شعله ها كه زبانه كشيد ، داستان تازه اي مي نويسي ، حرف تازه اي مي زني ، و ضفايي دارد چيز تازه اي خلق كردن آن هم توي دل يك روز برفي غمگين ، و تو باز منتظر مي ماني تا از اين خاكستر باقي مانده ققنوس تازه اي بشكفد ... انتظار .... !

*****

 

 

خيلي دلم مي خواد تو جاده باشم . برفو بشكافيم و بريم جلو ، برف پاك كن گرد برفارو پس بزنه و سوز بپيچه تو تار و پود لباست ، يخ كني و هوس كني شاعر بشي :

من برايت با برف

؛دوستت دارم ؛ تازه اي نوشته ام

درست وسط جاده اي كه كوه را دور مي زد

پشت بوته گل يخي كه بوي تو را مي داد

لاي آن سرما

كه استخوان مي تركاند

تقصير من نيست كه بهمن آمد...

 

 

 

[ساعت ۰۱:۰۳ ]   حرف تازه اي نداري برايم ؟(۷)

۱۳ بهمن ۱۳۸۳
ديدمت...

ديدمت ،
پشت بوته ياس هاي بنفش قايم شده اي
بيا بيرون
زلف هايت پيداست
تازه من بو مي كشمت،
يادت رفته ؟
هيچ وقت هم بويت را با بوي ياس ها قاطي نمي كنم.
بيا بيرون
سك سك ....

[ساعت ۲۳:۵۰ ]   بيا...(۶)

۱۰ بهمن ۱۳۸۳
در سوگ بي بها بودن جان آدمي...

اول اينارو بخونين بعد هم نوشته منو...

 تظاهرات عليه احكام سنگسار در جمهورى اسلامى با شركت نمايندگان پارلمان اروپا ،

سنگسار در ايران درباره چه كسي انجام مي‌شود؟  ،

حكم سنگسار يك زن متوقف شد

نهال


توي رختخواب غلت مي زنم ، پتو را تا روي سرم مي كشم ، بوي نفتالين مي دهد ، خوابم نمي برد ، پتو را پس مي زنم ، مي روم پشت پنجره و شب را نگاه مي كنم ، حالم اصلا خوش نيست ، مي خواهم بالا بياورم ، زل مي زنم به رختخواب خالي تو ، با همان ملحفه هاي چركمرد شده ليمويي ، و سرم گيج مي رود ، نور مهتاب تا روي رختخواب مچاله ات پاشيده مي شود وقتي پرده را پس مي زنم ،سوز هم مي آيد ، قرص كامل ماه از پشت ديوار هاي آجري روبرو پيداست ...
كاش آمده بودم و براي آخرين بار مي ديدمت ، و بو مي كشيدمت از دور ، از لاي كپه جمعيت ، اما نه ! مگر مي شد ؟ چطور مي توانستم تو را توي آن حال نزار ببينم ؟ با صورتي كه لابد رنگش پريده بوده و چشم هاي از حدقه بيرون زده ات ، پر از رگه هاي خوني ، و تن رنجورت لاي خونابه و درد ، چطور مي توانستم ؟ حتي تصورش هم مو هاي تنم را سيخ مي كند ! راستي چشم هايت ، آن چشم هاي ميشي ، توي آن لحظه هاي سخت كجا را مي نگريستند ؟! اصلا نمي خواهم به آن آخرين ديدار نكرده مان فكر كنم ، چه توفير دارد ؟ مهم اين است كه تو حالا نيستي و جايت  حسابي خالي ست ... اما نه ، توفير دارد ؛ من حتي يادم نمي آيد كه آخرين بار كي ديدمت و اصلا توي نگاهت حرفي بود برايم ؟ چه فرق مي كند كه اين همه سال هيچ وقت با من همكلام نمي شدي ،هرچه باشد خواهرم بودي ، مادرمان كه مرد ، فقط تو مانده بودي تا بوي او را برايم زنده كني ، بابا هميشه مي گفت تو عقلت را از دست دادي  همان بچگي ها خورده اي زمين يا نمي دانم چيزي به سرت خورده ، اما اگر هم اينطور بود باز هم دوستت داشتم ، مي دانم ، قبول ، هيچ وقت اين را به تو نگفتم ، فرصتش دست نداد وگرنه مي خواستم ، باور كن و حالا چه فايده دارد اين حرف ها ؟ شايد هم به هواي دلخوشكنك خودم اين حرف ها را به هم مي بافم  و نمي دانم ، نمي دانم چرا هي ياد آن آخرين ديدار نيامده مي افتم ، همسايه ها همه آمده بودند بعد ها برايم تعريف كردند و من اشك هايم خشك شده بود ، كاش برايت گريه كرده بودم ، براي آن صورت خوني و دست هاي ملتمس ، همسايه ها مي گفتند با دست هايت التماس مي كردي ، دست هايت همه اش طرف آسمان بوده است ، آسمان ، اين آسمان شب چه دلگير و تاريك است ! حتي يك ستاره هم ندارد ، فقط گردي ماه است و سياهي تا بينهايت ، و رد نور مهتاب روي گل هاي رختخواب خالي تو !
 كاش آمده بودم جمعيت را مي شكافتم و مي آمدم پهلويت ، مهم نبود كه سنگي كلوخي توي سرم بخورد يا نخورد ، مهم اين بود كه اين آخرين ديدار را از دست ندهم و لاي اين آخرين نفس كشيدن ها بگويم كه دوستت داشتم توي همه اين سال ها  ، مي دانم  ، حق داشتي اگر تف توي صورتم مي انداختي و مي گفتي پس چرا لال بودي اين همه وقت ! راست مي گويي لابد لال بودم كه نگفتم خوبي و دوستت دارم .
 همسايه ها مي گفتند صورتت ، تنت ، يكپارچه خون شده بود ، بميرم برايت خواهركم ، كاش مرده بودم و اين حرف ها را نمي شنيدم ، و نمي ديدم اين نگاه هاي هرزه سنگين را ، بابا مي گفت : " بايد از اينجا برويم ، لعن و نفرين مردم پشت سر ماست " مي گفت نمي تواند ديگر توي چشم ديگران نگاه كند ، مي گفت تو آبرويش را بردي ، به دل نگير ، تقصير تو هم اگر بوده باشد ، باز هم مهم نيست ، پشت بند آن درد و عذابي كه كشيده اي ديگر جاي شماتت كردن باقي نمي ماند ، تازه همه مي دانستند تو عقل درست و حسابي نداري ، مگر پسر هاي خودشان الواتي نمي كردند ؟ چطور دلشان آمد به صورت مثل ماه تو سنگ بزنند ؟ و خون بچكد از چشم هايت ! پسر هاي آنها هم بايد سنگسار مي شدند ، تو عقل نداشتي آنها كه عاقل بودند ، تازه يكي شان هم آمده بود سنگ مي پراند طرفت ، اين را از زبان مادرش شنيدم ، باد انداخته بود به غبغبش و مي گفت " به پسرم گفتم بيا ثواب داره ... " واي كه خواهر جان دلم مي خواست خفه اش كنم مخصوصا وقتي ياد چشم هاي تو مي افتم ، آن چشم هاي ميشي قشنگ ، مي توانستند همه زيبايي هاي دنيا را ببينند و نشد ، اجل مهلتشان نداد ، نه  ، چه مي گويم ؟ ، آن سنگ ها ، آن دست ها ، آن غروب دم كرده ، آن هياهوي هيچ ، آنها چشم هايت را بستند ، و من اين آخرين نگاه ملتمست را نديدم حيف ... سرزنشم نكن ، دلم نيامد بيايم ، توقع داشتي مي آمدم لاي جمعيت و دست به سينه مي ايستادم و دست و پا زدنت را نگاه مي كردم ؟ نكند توقع داشتي من هم مشتي سنگ بر مي داشتم و روي سر و كله ات مي كوفتم تا زود تر نفس هاي آخر را بكشي و خلاص ؟! يا توقع داشتي مي آمدم و مي تاراندمشان ؟ آنها كه چيزي نمي فهميدند ، انگار چيز خوردشان كرده باشند ، هي سنگ ريزه بر مي دارند و مي كوبند و دلشان خنك مي شود لابد ، نه ، از دست من هيچ كاري بر نمي آمد ، هيچ كار و بخاطر همين هم مي گويم كه توقعت بي جاست . من نمي توانستم بيايم و چشم بدوزم به صورت هاي بر افروخته آن جمعيت كه مثل مور و ملخ به هم مي لوليدند و دور جنازه زخمي تو حلقه مي زدند و آخر سر كه باورشان شد كه مرده اي مي رفتند عقب كار و زندگي شان !
نه ، من نمي تواستم ! تازه آن نگاه هاي نيشدار را چه مي كردم ؟ آن نگاه هاي سنگين متوقع را ؟ نه خواهركم ، نه نازنينم ! نمي شد كه بيايم و زخم هايت را ببوسم ، تو گناهكار بودي همسايه ها مي گويند گناه كبيره كرده اي ، هرچقدر مي گويم تو عقل نداشتي از بچگي اين طور بودي ، مي گويند دختر شانزده ساله يك خانواده را بايد بچرخاند !
ولشان كن ، حالا كه تو ديگر نيستي ، و چقدر اين شب ها طولاني و كشدارند بي تو ، اين را تازه مي فهمم ، و چه سخت است بعد يك عمر با هم بودن ، با هم خنديدن ، با هم خوردن و ريختن و پاشيدن ، وقتي از دست مي دهي بفهمي كه داشته اي ! اين ها را مي گويم كه خيال نكني فراموشت كرده ام ، نه ، از همان وقت كه جنازه ات را كول كرديم و برديم آن دور ها خاك كرديم ،از همان وقت دلم برايت تنگ شده و چه فايده ؟ بابا مي گفت " بايد گل به سرمون بگيريم " و من حرف هايش را نمي شنيدم وقتي سرم را چسبانده بودم به كپه خاك برآمده مزارت ، خاك بوي روسري تو را مي داد خواهر جان و چه بوي خوبي ، مثل بوي دست هاي مادرم وقتي برايمان لقمه مي گرفت  تو هميشه زرنگي مي كردي و لقمه بهتر را مي قاپيدي !
همان جا سر قبرت نشستم به درد دل كردن آن هم بعد از سالها سكوت ، بگذار مردم هرچه دلشان مي خواهد بگويند ، مهم اين است كه من حالا خيلي بيشتر از قبل احساست مي كنم و دوستت دارم و به تو محتاجم ! فقط تو را به خدا ديگر حرف آن ديدار نكرده را نزن ، همان بهتر كه آن آخرين ديدار ، نكرده باقي ماند ، چه فايده داشت ديدن تو وقت مردنت؟ همسايه ها مي گفتند مثل نهال كاشته توي خاك بودي و من با خودم گفتم لابد اين نهال كاشته يك روز جوانه مي زند ، اما نهالي كه چالش كرده ايم كه ديگر جوانه نمي زند ! چه بگويم خواهر جان ؟ چه بگويم ؟ ديگر دارد صبح مي شود ، خدا را شكر امشب هم تمام شد ، و من مثل همه شب هاي ديگر با جاي خالي تو حرف زدم ، حتي با تار و پود رختخواب مچاله ات ، راستي كه خواهر جان جايت خيلي خاليست ... راست مي گويم به خدا ، باور كن !

[ساعت ۲۳:۳۰ ]   و نگاه تو به اين ماجرا !(۹)

۰۷ بهمن ۱۳۸۳
اين فقط اسمش داستان است...

دو سه سال پيش كه اين تقربا اولين داستانم را نوشتم ، دادمش به آقاي چهلتن ، استاد كلاس داستان نويسي كه بخواند ... يادداشتش را هنوز بالاي داستانم دارم كه نوشته است : ؛ فقط يك حس است ، مرد چرا غمگين و مايوس است ؟ قصه اي ندارد ؛ و بعد به خودم گفت كه اين فقط بريده اي از يك رمان است ... راست مي گفت اما نمي دانم چرا با اين همه باز دلم مي خواهد نگهش دارم شايد به عنوان اولين داستان ... شايد هم براي تبديلش به يك رمان ... آن هم در آينده اي دور ، خيلي دور !

خاكستر


                      بوي خاكستر مي آمد ، كوچه خلوت بود ساكن و محزون ، خفته انگار در بستري خموشانه ، سوت و كور ، بي صدايي ، بي ندايي ، بي ردي از يك عبور ، خانه ها آجري ، خشتي ، سرافكنده ، قوطي هاي حلبي كوچكي را مي مانستند كه به هم چفت شده اند .
غروب كم كم مي چكيد و صداي كلاغ ها كه رديف رديف روي چنارهاي لخت و عور نشسته بودند ، بر سينه سنگي سكوت چنگ مي سائيد .
بغض گنده اي بيخ گلويش را سفت چسبيده بود ، درد پيكره اش را مي جويد ، جاي دندانه هايش چسبيده به هم بر تنش پيدا بود ، خون از درزهايش مي تراويد و مدام تراوش هاي درد تسكينش مي داد .
دردي كه همچون خوره به جانش افتاده بود مي فرسائيدش ، مي خراشيدش ! از ميان مردم كه مي گذشت توي خودش بود ، سرفروبرده در پيچ گلوگاهش در ميان چنبره هزار بغض غريبه ، بوي تند عرق ، بوي گل سرخ از دستان مشت شده مردي كه يقه هاي ماهوتي پالتو اش را تا بناگوش بالا كشيده بود ، بوي عطر ملايم زني كه لب هايش قرمز بود  و دسته چتر رنگي اش دراز ، بوي ناي پيرزني كه چادر چروك بورش را سفت دور پيكرلاغرش پيچيده بود ، بوي شكلات از دهان نيمه باز دختري كه كيف كولي اش را با دو بند به شانه هايش آويخته بود . همه تن هايي كه تنه مي زدند و مي رفتند و او تنها بود و او همه را  مي فهميد و نمي فهميد ، تنه مي خورد و مي گذشت ، غرقه در خويشتن خويش در ميان سرانگشتان بيمي كه نمي دانست از كجا آب مي خورد ! و هزار و يك زخم كه مدام دهان مي گشود ، اينجا كجاست ؟! مي خواست كه نباشد ، درد كمي نيست همه كس ولي نمي فهمند چيست ، شايد از همان زخم هايي باشد كه “ در زندگي مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد “ (1 ) دلش مي خواست خنجري دم دستش بود برش مي داشت و سينه اش را مي شكافت ،خون مي چكيد از شياري كه او شكافته بود ، با دستاني كه بوي ياس هاي جانماز مادرش را مي دادند . يادش افتاد كه پدرش خدا بيامرز شمشير كهنه اي داشت به يادگار با غلافي كنده كاري شده ، خوش دست ، مانده در نيام ، چه خوب مي شد اگر با همان شمشير يادگاري سينه اش را پاره مي كرد ، هرچه بود و هر چه نبود مي گسيخت ، فرو مي ريخت ! حيف ، مادرش خرت و پرت هايي داشت كه يكريز قايمشان مي كرد ، چپانده بودشان توي صندوقچه اي كه بوي چرم مي داد و صندوقچه را هم معلوم نبود توي كدام سوراخ فرو كرده است تا كسي نبيند ، گه گداري بيرون مي كشيدش  درش را قرچ قوروچ كنان مي گشود يك دل سير نگاهشان مي كرد ، ور مي رفت ، از اين دست به آن دست مي سپرد ،عقده هايش كه خالي مي شد باز توي صندوقچه سرازيرشان مي كرد .انگار كه بيم داشت زياد نگاهشان كند مبادا كه خراشي بردارند يا تركي بخورند ، با خودش زير لب گفت : “ اين دنيا سراب آباد خالي هرچي مرده زنده نما كه بوي گند مرده و كافور ميدن اما وانمود ميكنن زندن اولش هيچ آخرش هيچ ، موندن توي گندابي كه هيچ سروتهي نداره ، مي خوري و مي خوابي و هيكل گنده مي كني ، شب روز ، روز شب بدون اينكه اندازه يه بند انگشت هم كه شده بفهمي ، بفهمي كه چرا هستي ، هيچي نمي فهمي مث يه انگل كه واسه كنده شدنش فقط مي مكه ، بدون اينكه فك كنه كه انگل فكر نداره ، اگه خودت هم اينجوري نباشي دور و برت پر انگله ، تنت مي لرزه مي خواي داد بكشي صدات از ته چاه در مي آد نفس نداري ،هرچي داشتي تو تنگ و تاي اين زندگي بي در و پيكر گذاشتي و رفتي ،هيچي دلتو قرص نمي كنه ، سردابه خالي هرجا به جز اين جا خودش غنيمته ! “
از پيچ كوچه گذشت هوا سرد بود ، توده هاي گرد غبار از دهانش كه گاه و بيگاه به ناله اي باز و بسته مي شد بيرون مي زد ، دستانش را ها مي كرد يخ كرده بود ولي با پوتين هاي سياه پاشنه بلند از كوچه خالي گذشت صداي كفش هايش هنوز مي آمد ، تق و تق . از ناودان خانه اي كه سيمان اندود شده بود آب و كف مي چكيد ، كسي آواز مي خواند ، صدايش نتراشيده بود و او سر فرو هشته در لاك سنگي خود بي هيچ تلنگري از آنچه مي ديد و مي شنيد خفته در آغوش هزار درد بي علاج و ديگر هيچ !
هجمه اي از هزار و يك افسوس و خستگي ، خستگي روزمرگي هايي عبث ، بودن هايي بي نمود ، نمودن هايي بي بود و هزار تاول فرسوده ، بوسه هاي سنگلاخ هاي كهنگي و غم ، پيمودن راه ، راهي كه به سراب مي خورد و آواي پرنده اي كه فرا ميخواند اما دروغ !
باد سردي توي صورتش مي دويد ، لپ هايش گل انداخته بودند ، با كف دست ريش تازه رسته اش را نوازش كرد ، اينجا اگر نبود هيچ نمي فهميد ، شايد كه خوب بود توي بلمي باشد ، رها در ميان امواج كه مي خروشند و مي خراشند و بلم مي رقصد و مي رود و آب شكاف بر مي دارد بي آنكه زخمي بشكفد ، تا غروب چند نفس پارو بس است .  آنجا انتهاي همه باور هاست : پوچي ، رهايي و مرگ ! به نجوا گفت : “ بي فرجام جنب و جوشي است زندگي “ كوچه باز تنگتر مي شد نفسش مي گرفت ، دلش تنگ بود ، نگاهش فقط مي نگريست بي آنكه بكاود و بفهمد ، پسركي با دوچرخه رد شد ، صورتش چرك ، نگاهش معصوم و آشنا ، دختري با چادر سفيد كاسه گل سرخي آش نذري را مي سپرد به دستان تكيده زني كه تا نيمرخ از در آهني خانه اي آجري بيرون تراويده بود . داشت باران مي گرفت ، قدم هايش را بلند تر برداشت “ زنده ها غمگينند ، مرده ها مرده اند “ در دلش هزار حرف بود و هوايي نهفته بود ، حرف ها ناگفته و هوا انباشته و تلي از خشم ، خشم ، خشم نفله شدن هاي هزار مرد نابالغ در پاي چوبه دار ، چوبه دار آرزويي كه نخواهد روئيد هرگز !
زخمه هاي پياپي آرزوهايي كال كه نارس مي ميرند ، نشكفته مي پژمرند “ دق دلي هايم كم نيستند مهتاب اگر ببارد من هم سينه ام را خالي خواهم كرد از حجم بغضي كه مي خرامد ، مي خراشد ! “
توي كوچه پشتي مرده مي بردند  ، دوشادوش ، كپه اي سياه ، شب چادرش را مي گسترد ، ظلمت به زيبائي مي زد  ، خودش را به مرده رساند ، مرده بر فراز شانه ها خسبيده بود ، باد مي وزيد ،برگها زير پا له مي شدند صداي خش خش برگ ها ، صلوات هايي كه دور مي شدند ، كپه سياه محو مي شد ، مرده را مي بردند ، كوچه باز تهي مي شد ، كوچه خالي و درد روي درد ، بوي خاكستر مي آمد “ تنها مرگ است كه دروغ نمي گويد ، حضور مرگ همه موهومات را نيست و نابود مي كند . ما بچه مرگ هستيم و مرگ است كه ما را از فريب هاي زندگي رنج مي دهد و در ته زندگي اوست كه ما را صدا مي زند و به سوي خودش مي خواند “ (2 )
كوچه خلوت بود ، ساكت و محزون ،مردي از كوچه گذشت ، در دلش هزار حرف !


1- هدايت ، صادق .بوف كور
2-      هدايت ، صادق . بوف كور                                
 

 
  

[ساعت ۰۰:۲۶ ]   چيزكي بنويس برايم ... (۲)

۰۵ بهمن ۱۳۸۳
يك روز آفتابي نه چندان دوست داشتني

امروز حال خوشي نداشتم. آفتاب بعد از يك روز برفي بد جور توي ذوقم زد. آسمون ابري و تيره رو دوست تر داشتم . به هر حال نه چيزي نوشتم و نه كتاب تازه اي خوندم. اما هنوز مي تونم دعوتتون كنم به خوندن چيزاي تازه ... مثلا چركنويس بهمن فرزانه ...و دو تا مطلب از خودم

درباره روزنامه نگاري زنانه ... شكوفه نخستين روزنامه زنانه ايراني

و شرح حال پيامبري باستاني ...پيكري آويخته بر ديوار جنديشاپور

راستي چقدر هوس سفر دارم...جايي مثل اينجا

[ساعت ۰۵:۲۳ ]   بابا يه چيزي بنويس بفهمم اومدي ديدنم... !(۲)

۰۴ بهمن ۱۳۸۳
يك داستان خاك خورده

اين داستان رو يك سال و نيم پيش نوشتم.

جلد مشكي كتاب

 

چنار ها سايه هاي كج و ماوجشان را پهن كرده بودند روي سنگفرش پياده رو، مغازه دار ها ويترين هايشان را برق انداخته بودند و يك گله جاي جلوي در را آب پاشي كرده بودند ؛ بوي خنكاي خاك مي آمد ؛ تمام راه با خودم حرف مي زدم:
(( خدا كنه اين كار جور شه اگه استخدام شم و ماه به ماه حقوق بگيرم هم از انفعال و تنهايي تو خونه در ميام هم حس مي كنم مفيدم هم دستم تو جيب خودم ميره !))
چشمم كه به رديف شق و رق پيرهن هاي مردانه افتاد ايستادم انگار داشتم سوا مي كردم رنگ ها سنگين بودند و طرح ها قشنگ ... همه را دوست داشتم!
(( اگه حقوق بگيرم هر چن وقت يه بار واسش يه پيرهن نو مي خرم خيلي بهش مياد هر وقت رخت نو ميپوشه قشنگ تر ميشه !))
آفتاب از لاي سايه هاي كمرنگ چنار ها پياده رو را خط خطي كرده بود يا من اين جور مي ديدم خيابان شلوغ بود  ، ماشين ها پشت هم قطار شده بودند باد ملايمي ميآمد كيف دستي ام را انداختم روي شانه ام يك نفر تنه زد و رد شد  ، فروشگاه سپه شلوغ بود زندگي جريان داشت آدم ها مي خنديدند ؛ من فقط فكر مي كردم اخم هم كرده بودم !
(( هر كي تو اين دوره زمونه به يه نون ونوايي رسيده جز آدماي لايق! انگار دنيا رو دست اونا مي چرخه من كه چشمداشتي ندارم اما دلم مي خواد كار كنم تا كي بشينم كنج خونه و سرموگرم كنم تا كي فقط كتاب بخونم و داستان بنويسم ؟! مي خوام تو جامعه باشم نمي خوام بپوسم نمي خوام هدر برم !))
فقط صداي بوق ماشين ها مي آمد مجله فروشي ها را نگاه مي كردم قرار بود داستانم چاپ شود مجله هنوز نيامده بود دنبال دلخوشكنك بودم چيزي كه دست و دلم را بند كند چيزي كه تنهايي ام را پاره كند حالم را نو كند اين چيز شايد داستانم بود توي مجله يا چيز ديگري كه به هرحال نبود !
(( اگه تو خونه بمونم اونم تك وتنها مي ميرم ديروز چند بار گريه كردم چيزي نمي تونستم بنويسم خب بايد از دل آدم بجوشه زوركي كه نيست ! از لاي پرده ها نور ماتي افتاده بود رو سينه ديوار مي دونستم هوا ابري نيست اما پيش خودم خيال مي بافتم مي رفتم تو اون اتاق خوابي كه آفتابگير نيست تا خيال كنم هوا ابريه و داره ريز ريز بارون مياد حتي صداشم مي شنيدم كه داشت از تو ناودون ليز مي خورد و پهن مي شد رو زمين بعد رو لحاف زرشكيم دراز مي كشيدم و خيال مي كردم دارم رو چمنا غلت مي زنم انگار سوار باد بودم داشتم مث پر كاه تو هوا موج مي خوردم يهو گريم گرفت ؛ تنها بودم))
سوار شدم بوي بنزين پيچيد توي دماغم سرم گيج رفت زندگي برايم وقتي معنا مي گرفت كه احساس كنم به حساب مي آيم!
ماشين دير پر مي شد مسافر نبود صداي همهمه آدم ها از دور توي سرم مي پيچيد دستم را پايين كيف مستطيلي ام قلاب كرده بودم دلم تنگ بود اما نمي خواستم گريه كنم وقتي فوق ليسانس قبول شدم كيف دستي را خريديم خيلي سر حال بودم انگار همه دنيا را يك جا داده بودند به من فقط يك جفت بال مي خواستم كه پرواز كنم اما بعد كه فهميدم نمي توانيم هزينه هاي سنگين شبانه را بدهيم دنيايي را كه توي مشتم بود پر دادم و بغض كردم باز هم براي آينده برنامه اي نداشتم جز انتظار كه استخوان هايم را مي پوكاند خوب مي دانستم كه بيكار مي مانم كنج خانه كه گل و گشاد بود و بوي نم مي داد آن هم تنهاي تنها! چه مي شد كرد ؟ خدا خواسته بود پذيرفتم كار هم كه پيدا نمي شد به هر دري كه مي زدم بسته بود و نمي خواستم هر كاري هم بكنم كاري بايد پيدا مي شد كه با روحيه ام بخواند.
 كتاب را از توي كيف در آوردم ورق زدم بوي كاغذ و چوب مي داد جلدش نرم بود دستم را روي جلد كتاب سراندم هنوز به نيمه نرسيده بود اما به دلم نشسته بود چقدر دلم مي خواست نويسنده اش را مي ديدم و مي شناختم دوستش مي شدم از قصه هايم مي گفتم از تجربه هايم در نوشتن و اين كه به هيچ جا نرسيده ام و شايد زود باشد هنوز يك صفحه نخواندم كه سرم گيج رفت كتاب را بستم نگاهم روي جلد مشكي كتاب سنجاق شد : برنده جايزه هوشنگ گلشيري براي بهترين رمان اول سال 1379 روي نوار قرمز گوشه كتاب هم نوشته بود چاپ سوم !
رفتم توي فكر (( كاش اين كتاب من بود شايد هيچ وقت چاپشون نكنم شايد هيچ كس نوشته هامو نپسنده! شايد...))
تازه مي فهميدم كه زندگي كلاف سر در گمي ست سرش را كه گم كني ديگر پيدا نمي شود !
ماشين راه افتاد تنه داغ بغل دستي چسبيده بود به بازو هايم بوي عرق هم مي آمد هوا سنگين بود شيشه را كشيدم پايين باد توي صورتم دويد هنوز هم اخم كرده بودم سرم را تكيه دادم به پشتي صندلي خوابم مي آمد خسته بودم خوابم كه برد خواب پيرهن مردانه ديدم و كتابي كه جلد مشكي داشت و مال من بود اما برنده هيچ جايزه اي نشده بود !

[ساعت ۰۵:۲۴ ]   و نظرات شما!(۱)

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است