صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۱۹۴
ديروز: ۱۶۷
اين ماه: ۱۸۸۷
از ابتدا: ۱۶۴۸۴۱۵


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۱۸ دی ۱۳۸۸
داستان زندگی ...

بی انگیزه ام . اما دوست دارم زندگی کنم . نه به روال همیشه . درس و کارن و بس . این بار برای دل خودم . می خواهم ببارم . دلم تنگ است . بیم آینده متوقفم می کند گاه و بی گاه . بی شغلی بی امنیتی . بی تاب فرداهای خاکستری ام . وضع سیاسی جامعه هم که قوز بالا قوز . روی رمانم کار می کنم . کاری عبث . عبث کار کردن های من دوباره شروع شده است . عبث بودن هایم ... عبث بودن هایم ... این مطلع داستانم است . بیشترش حس واقعی خودم . بد است لو دادن نویسنده توی داستان ... بد ... بخوانیدش :

تنها شده ام . تنهایی را دوست دارم . گشت می زنم . بی هدف . و باد پر روسری ام را به صورتم می چسباند ... روسری نم دارد . بوی سیب کال می دهد ، سیب ترش . سیب سبز . سبز مثل عکس های یادگاری شمال . وقتی میان جنگل ایستاده ای ، با مانتوی ماشی رنگ ات و کوهستان پوشیده از راش و صنوبر پشت سرت و تو رو به دوربین لبخند مصنوعی ملیحی زده ای ... صدای تق تق کفش های پاشنه دار را می شنوم . من هیچ وقت کفش پاشنه بلند نمی پوشم . کفش های من کتانی های عنابی رنگی ست با بند های چرکمرد شده . دوستشان دارم . با آنها می دوم گاهی . تا جایی که نمی دانم کجاست . تا وانتی که سبزی تازه دارد و از پیچ کوچه محو می شود . تا سرویس مدرسه بچه ام . تا سراب ... گاهی هم توی خوابم می آیند . توی خواب های سیاه و سفید هم با آنها می دوم . از میان دالان ها . دهلیز ها و حفره ها . حفره ها به چشم های نشکفته جنین می مانند . من خواب هایم را دوست دارم . زنی با پالتوی خز از کنارم رد می شود . صورتش گل انداخته . لب هایش ارغوانی رنگ اند . عطر فرانسوی اش جا می ماند . عطری لابد با اسانس گرم نارنگی و کارولین شیرین  ... چرا هیچ وقت به خودم نمی رسم ؟ چرا همیشه عینک می زنم . با آن شیشه های ته استکانی . با آن فریم کهنه ذغالی رنگ . بی نگین . بی دسته های طلایی . چرا به صورتم کرم نمی مالم . صورتم پر از پوسته های سفید ... من در حال پوست انداختنم ... آه می کشم . روی شیشه داروخانه کاغذی چسبانده اند : کرم هیدراته آروما رسید ... دست هایم را به هم می مالم . آن وقت ها همیشه وازلین می زدم . دست هایم توی سرما خشکی می زد . ترک می خورد و خون می آمد . من آیا زنم ؟ زنی مثل دیگران ؟ با چین و شکن ... با طره های افشان موهای بلوطی رنگم . موهایی به رنگ کهربا ...؟ پس چرا ابروهایم را کمانی نمی کنم . چرا موهایم را رنگ شرابی نمی زنم ؟ چرا لباس یقه باز نمی پوشم . چرا هیچ وقت نرقصیده ام . با پیرهن بلندی که ردایی پلیسه ای دارد ... مثل پیرهن آن زن که وقتی می رقصید بوی نارنج می داد ...  طرح پیرهنش را دوست داشتم . وقتی ردای پلیسه ای را می چرخاند چقدر پر شکوه می شد . زنی پر شکوه در میانه میدان در حال رقصیدن ... و شبنمی از نور روی قامتش ... و من نشسته روی صندلی لهستانی ... با دست هایی تکیده ... صورتی مهتابی رنگ و چشم هایی پشت شیشه های عینک . سیاه . زنی تنها گوشه قاب عکسی پر از رنگ و نور مثل نارنجی که چلانده باشی اش ... دلم گرفته است . پلک هایم را روی هم فشار می دهم . یک قطره اشک می چکد روی دست هایم . می لیسمش . شور است . مزه دریا می دهد . دلم برای دریا تنگ شده . دلم تنگ است . کاش صدف خالداری که روی میز تلویزیون می گذارم همراهم بود . می چسباندمش به گوشم و صدای دریا را می شنیدم .  مثل همیشه عجله دارم . و با این همه باز گشت می زنم .  می کاوم . می کاوم دنیا را . چیزی برای ثبت کردن می خواهم . چیزی برای کاشتن . دست هایم را ها می کنم . ناخن هایم را گرفته ام . حلقه رینگی طلایی رنگ انگشت عشقم را بغل زده . وای که چقدر این انگشت را دوست دارم . انگار همیشه تنهاست . مثل من . انگشت عشم را توی مشت می گیرم . می فشارم . نفس عمیق می کشم بوی ذرت مکزیکی مشامم را پر می کند . صدای قهقهه می آید . دختر و پسری دست در دست هم از کنارم می گذرند . توی دستشان کیسه های برزنتی خرید است با نوشته های درشت لاتین . حروفی کشدار و در هم تنیده . از آن کیسه های رنگی خوش قواره ای که می توان به جای کیف روی دوش انداخت ... سرم را بالا می گیرم تا تابلوی مغازه ای را که از آن بیرون زده اند نگاه کنم . این کادم مغازه است که کیسه های خریدی به این قشنگی دارد ؟ نور نئون مغازه چشمم را می سوزاند . هلال ماه را هم می بینم که از لای کپه ابرها بیرون می زند با آن خطوط و نقوش رویش ... لبخند می زنم . تلخ . مثل فنجان های قهوه تلخی که بعد از ظهر های زمستانی می نوشم . باید قهوه بخرم . تمام کرده ایم . دنبال مغازه ای می گردم که توی ویترینش قوطی های رنگ و وارنگ قهوه گذاشته باشد . مغازه ای شاد پر از رنگ های غلیظ و عطر اسپرسوی داغ ... شیشه های عرق کرده گل فروشی را دوست دارم . قابش می گیرم توی ذهنم . با آن شبح رنگ های در هم تنیده گل های ارکیده و زنبقش . کاش می شد با انگشت سبابه روی نم شیشه طرحی از لوزی و بادبادک بکشم با آن دم دراز پیچ در پیچ اش ... می گذرم از کنار گل فروشی . می گذرم همچنان که از خیلی چیز ها گذشته ام توی زندگی .  به عادت بچگي ها قدم هايم را گاهي مي شمارم و تقلا مي كنم پايم را روي خط موزاييك ها نگذارم . به خودم مي گويم تو فقط مجازي كه پايت را روي مربعي موزاييك بگذاري . اين خطوط كمرنگ ميان موزاييك ها ، مرز هايي ست كه بايد مواظبشان باشي . بازي پر خطري ست . مثل قدم زدن در دشت پر از مين .

[ساعت ۰۶:۴۰ ]   ...(۵۷)

۱۲ دی ۱۳۸۸
بی دلیل نوشت امروز من

ویترین کتابفروشی مثل منظره ای از قله های نوک تیز و دنیا های فتح نشده است . دوست داری بکنی خودتو از همه چیز و فقط زانو بزنی پای این شیشه های برق انداخته ...می ایستم روبروی ویترین کتابفروشی . بچه به بغل . چشم می دوزم به کتاب ها و عناوینو مرور می کنم : جنایت و مکافات . ابله . عزاداران بیل ... کتاب های قشنگی که نخوندمشون و حسرت خوندنشونو دارم ... با اون تصاویر اغواکننده روی جلداشون ... من اما مجبورم به جای خوندن این همه کتاب دوست داشتنی نخونده مدخلی بر رمز شناسی عرفانی جلال ستاری رو بخونم و رسائل حروفیه رو تا برای بیست و یکم کنفرانس بدم درباره رمز و نماد در ادبیات و رسایل حروفیه ...کتابفروشی عطر قهوه و سیب کال میده ... کتابی برای خودم نمی خرم فقط یک سی دی می خرم که ملودی های ارمنی داره ... شلوغی خونه اجازه نمیده خوب بشنومش ... دلشوره داشتم امروز و موقع بازی با کارن بعضیم ترک می خورد . نمی خواستم اشک هامو ببینه . دلم خیلی تنگه . دنیا برام مثل قفس شده با میله های زنگ زده ...می خوام روی رمانم کار کنم ... ایده آل گرایی دست از سرم بر نمی داره ... وقت من کمه و مجالی برای کارهای دلی این چنینی نیست من اما چرا اینقدر در اوج روزهای سخت امتحان و درس و کنفرانس دلبسته کار های دلی و بیهوده و پا در هوام ؟ و شاید همینه اون چیزی که منو از وظیفه ای دور کرده که به قول فرزانه عزیزم به دوش دارم درسته وظیفه من حرف های احساساتی نیست اما من در احساسات زندگی می کنم حتی تحصیل آکادمیک هم این روزها برای من با دنیای مواج احساسات گره کور خورده و البته منظور از احساسات احساسات پوچ و بی بنیان نیست احساساتی از جنس نگفته های یک عمر زندگی در محدودیت ... این پست رو نوشتم تا بگم پست قبلی رو برای رها شدن از جنگ های بی اساس بین من و ما نوشتم و هدفم مقایسه کمی و عددی یا آسیب شناسی جنبش سبز و یا تحلیل سیاسی نبود که من در حد و اندازه های چنین مباحثی نیستم ... هدفم یادآوری یک دوستی بود . دوستی با دخترک مومشکی قشنگی که به خاطره ها پیوسته و امروز نگران عناد اونم با خودم که متفاوت از هم می اندیشیم . درباره اقلیت و اکثریت تاریخ و صحنه ها گواه روشن تریه و گفتگوهای خانوادگی و حرف های کوچه و خیابون . برای منی که همه دوستان و اقوامم و تقریبا هر کسی که می شناسم سبز فکر می کنن کسانی که هنوز بعد از این همه خشونت و فشار و عریان کردن باورداشت های قبلا در لفافه همچنان پیرو چنین انگاره های هستن اقلیت جلوه می کنن و شاید اشتباه بزرگی باشه این جور دیدن دنیا . به هر حال این صفحه صفحه دل منه صفحه یه تحلیل گر سیاسی یا احیانا یه مورخ - که هرگز خودمو مورخ نمی دونم و خیلی راه دارم تا اونجا - نیست ... من توی این صفحه می نویسم چون باید بنویسم و جنس این نوشتن رو بیش از اونی که خودم انتخاب کنم زمانه من انتخاب می کنه هر کسی در برابر فشار های زمانه خودش به شکلی بازخورد نشون میده کسی شاعر می شه و دیگری تحلیل گر سیاسی و این هر دو در روند تاریخ موثرند ... اگر لحنم خوب و مناسب نبود متاسفم ناخودآگاه بوده ... من از صمیم قلب دوست دارم پیرو این واژه های قشنگی باشم که موسوی نمی دونم توی چندمین بیانیه اش درباره با هم بودنمون نوشت  و عجیب به دلم نشست . من پست قبلی رو نوشتم تا به اون اقلیت یا اکثریتی که شاهد کشته شدن هموطنانشون هستن و باز هم به جریان حاکم می پیوندند بگم تاملی کنین توی واژه واژه نوشته های مردی که اعدامشو خواهانین و ببینین نگاهش به شما از چه جنسیه :

آرمان این روز آن است که رنگ‌های گوناگون را آمیخته با یکدیگر به صحنه بیاورد. روز قدس امسال ما این گونه نبود، اما برای چنین چیزی بود. اتفاقا اینجانب آخرین جمعه از رمضان امسال را در میان کسانی حاضر شدم که جمعی از آنان با مشت‌های گره کرده به پیشوازم آمده بودند و برایم آرزوی مرگ داشتند. در مسیر پرهیاهویی که با یکدیگر همراه شده بودیم سیمایشان را مرور می‌کردم و می‌دیدم‌ که آن چهره‌ها را دوست دارم. و می دیدم پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد. همه باید با هم کامیاب شویم، اگرچه برخی مژده این کامیابی را دیرتر درک کنند.

[ساعت ۰۶:۱۴ ]   نظر شما ...(۱۲)

۱۱ دی ۱۳۸۸
من و تو هم وطنیم سر جنگ با هم نداریم

 

این روزها که کارن کوچولو کتاب های کتابخونه فلزی سه کنج اتاقو بر می داره و باهاشون بازی شیرین کودکانه ای میکنه و با دیدن کتاب های دکتر شریعتی همون کتاب های خاطره انگیز کاهی با جلد های مقوایی بی نقش و نگارش باد هفده سالگیم می افتم . سن پرشکوهی بود هفده سالگی برای من . سنی پر از تجربه های سیاه و سفید . سنی پر از نشانه های بلوغ در فکر ... کلاس های روزنامه نگاری خانه روزنامه نگاران جوان و نویسندگی جدی تر من و بیش از هر چیز زندگی کردن با کتاب های دکتر شریعتی... با اون متن سراسر دلنشینش ... تورق که می کنم اون کتابای دوست داشتنی رو می بینم زیر جمله هایی رو خط کشیدم که امروز هم با خوندنش سیراب میشم انگار یا نه شعله می کشم انگار ... با زبانه هایی به بلندای تنهایی این روزهامون ...جمله هایی که امروز ما رو هدف گرفته اما نیت اصلیم از گفتن این جرفا اشاره به جنگ غم اگیزیه که تکه بریده هایی از نمایش دردناک اونو این روزها به کرات لای زرورقی از غرض ورزی و بی مهری توی رسانه به اصطلاح ملی شاهدیم ... جنگ تن به تن مردم با هم ... لشکر کشی مردم در برابر هم کیشانشون ... دوستان سابقشون همسایه و هم صحبتشون که گاهی توی مطب دکترپای درد دل هم نشستن یا توی تاکسی شونه به شونه هم دادن ... بچه هاشون با هم خندیدن و بستنی چوبیشونو لیس زدن ... نبرد هم وطن با هم وطن که چه ضیافتی براش به پا شده ... نبرد اقلیتی که به هزار و یک دلیل منطق و ادراک جنبش سبز رو ندارن و هیچ بعید نیست ۸۰ درصد اونها به خاطر ضد تبلیغ های مسموم صدا و سیما و بسیج گرفتار سوء تفاهم شده باشند و اکثریتی که چه معترضان خانه نشین خاموش اند و چه مردان و زنانی که اعتراضشونو فریاد می زنن ... چرا ؟ تبلیغ این رویارویی غم انگیز ترین چرای زندگی امروزمنه ...چهارم دبیرستان به خاطر تغییر ناگهانی خونمون مجبور شدم مدرسمو عوض کنم . پیدا کردن دوست سخت بود اونم با شخصیت آرومی که من داشتم اما توی اون کلاس چهارگوش کوچولو دختری بود به نام آمنه که کنار دستم می نشست یا عینک ته استکانی که چشماشو ریز تر نشون می داد و موهای پرکلاغی قشنگش ... ساده و مهربون بود و تنهایی منو پر می کرد هم صحبتم بود گاهی هم شعرایی برام می خوند که پدرش گفته بود پدرش روحانی بود فکر می کنم عقیدتی بیمارستان بودن آمنه از نظر فکری خیلی با من فرق داشت فکر سیاسی نداشت اینو مطمئنم و فقط در اثر تربیت سنتی دیرینه خانواده اش از نواندیشی بیم داشت . و من توی تب اون سال ها عاشق خاتمی بودم . نشریه هم می ساختم با تیترهای درشت خاتمی دوست داریم . آمنه همیشه معترض بود به این همه علاقه و اشتیاق مثل همه اون اقلیتی که فکر می کردن خاتمی وصله ناجوره ... اما با این همه ما هم کلاسی های خوبی برای هم بودیم و آمنه برای من خاطره شیرینیه از مهربونی یه هم نسلی که هنوزم یادش می کنم اما تراژدی اینجاست که جامعه تلاش می کنه آمنه های انگشت شمار جامعه منو در برابر من قرار بده و به جنگ با من دعوت کنه این فراخوان فراخوانی برای ذبح بهترین خاطره های با هم بودن ما نیست ؟ بیانیه موسوی سرشاره از این چرا ها و نهیب های این چنینی :

مشاهده فیلم های تکان دهنده عاشورا نشان می دهد که اگر شعارها و حرکات جاهایی به سمت افراط غیر قابل قبول کشانده می شود، ناشی از به زیر انداختن افراد بی گناه از روی پل ها و بلندی ها، تیراندازی ها و آدم زیر کردن ها و ترورهاست. جالب آنکه در بعضی از این فیلم ها دیده شده است که مردم در پشت چهره نیروهای انتظامی و بسیجی مهاجم برادران خود را می بینند و در شرایط بحرانی و پر از خشم و هیاهوی آنروز سعی می کنند بدانها آسیبی نرسد. اگر صدا و سیما یک جو انصاف و عقل داشت می توانست برای تلطیف فضا و نزدیک کردن مردم به همدیگر گوشه ای از این صحنه ها را نشان دهد. ولی هیهات! جریان روزهای بعد از عاشورا و گسترش دستگیریها و دیگر تمهیدات دولتی نشان می دهد که مسئولان اشتباهات گذشته را این بار در وسعت بیشتر تکرار می کنند و آنها می اندیشند سیاست ارعاب تنها راه حل است.
این چه سخنرانی است که از تریبون دولتی مردم را به جنگ با یکدیگر دعوت می کند و یک عده را حزب الله می نامد و عده ای دیگر را حزب الشیطان؟ بارها در یک سخنرانی کوتاه اعلام می کند مردم توجه کنید جنگ است! آیا این سخنان دعوت به جنگ و شورش داخلی نیست؟ با توجه به استفاده از اصطلاحات مذهبی و اشاره به آیات و روایات ، این مراجع عظام و روحانیون فاضل هستند که می توانند بگویند با این گونه اشخاص چه می توان کرد؟
پی نوشت : مطالب این وبلاگ هم درباره آسیب شناسی جنبش سبز مفید و خوندنیه ...

[ساعت ۰۸:۰۰ ]   ...(۱۱)

۰۹ دی ۱۳۸۸
زنانگی جنبش سبز

افسرده ای روزگار افسرده ات کرده می ترسی از ظلم که لباس دیگری پوشیده ... می ترسی از لشکر کشی مردمان سرزمینت در برابر هم . از بدبینی و سوء تفاهم . از تنهایی . از گم شدن حسی که مادرانه می خوانی اش ... در دلم این روزها فریادی ست به تکرار ... می تپد این فریاد . نبض دارد انگار... مثل حس مادری ست که برای اولین بار لگد های جنینش را حس میکند ... : مادرانه دنیا را نگاه کنید . های مردم مادرانه بیندیشید . مادرانه ...

مدت هاست عقب زنانگی گمشده ام می گردم . زنانگی در تفکر در عشق در سیاست ... اگر این تاریخ مذکر مجالی دهدم ... و این زنانگی مختص جنس مونث نیست . می شناسم فراوان مردهایی را که عمق زنانگی اندیشیدن را می فهمند و به این صراط مستقیمند ... دلم گرفته بود امروز . از دیشب توی هول و هراسیم . فضا فضای امنیتی کوبنده بدی ست . مدام دلهره داری . بند بند تنت می لرزد . انگار که دنیا پنجره های اتاق خوشبختی ات را هاشور زده است ... دنیا دنیای مبارزه و ناسزا ... دنیا دنیای بد بینی و تحجر ... دنیای من ایرانی ... دنیای مادر ایرانی ... شب ها خواب های بدی می بینم . پسرکم سقوط می کرد ... نزدیک بود کامیون زیرش بگیرد ... با دلهره بیدار می شوم با دلهره می خوابم ... کاش کاری از دستم بر می آمد ...

با پسرک بیرون زدیم امروز ... سوار بر اتوبوس خیابان های تنهایی شهرم را شکافتم . تا بچگی پرواز کردم تا صف های طویل دهه شست تا دست های رنجور مامان وقتی برف های سنگین می بارید . تا مدرسه های دلگیر با آن پرده های برزنتی بلند روبروی درشان مدرسه هایی که توی کلاس هایشان مشق شادی نمی نوشتیم هرگز و نقاشی هامان کپی شادی بچه های دیگر بود ... مدرسه هایی سیاه پوش همکلاس با دخترکانی که مجبور بودند جوراب قهوه ای بپوشند و مقنعه های کیپ سرشان کنند چانه دار و نقاب دار ... و اگر مانتویت کمی تنگ بود مفسد فی الارض بودی انگار ... پروازمی کنم تا صورت آبله چکود مدیرمان که درس اخلاق می داد تا دخترک مهربان فراش مدرسه مان تا صدای آژیر خطر تا انباری کوچکمان که نمی دانم چه امنیتی داشت که پناهگاهمان شده بود ... تا خانه های یک شکل و یک رنگ سازمانی ایستاده بالای سربالایی تندی که خاطره زمین خوردنم را با دوچرخه یادم می آورد هنوز ...تا شیشه های ضربدر خورده تا بچگی نکرده و سیب های کل گاز نزده تا آلاسکاهای نارنجی با آن کاغذ سفید دورش تا لیس زدن های بی لذت ... تا کودکی دهه شست ... پسرک توی بغلم خوابش می برد . سخت است پیاده شدن . گره روسری ام شل می شود نمی توانم سفتش کنم . راننده تاکسی کمکم می کند سوار شوم کیف کولی را می گیرد و در را برایم نگه می دارد راننده تاکسی با این که مرد است اما مادرانه می بیند دنیا را و مرا با آن روسری صورتی که در آستانه افتادن است می شناسد و می پذیرد با اینکه محاسن سفیدی دارد و از آینه ماشینش تسبیحی آویخته است ... من امروز مادرم . و خوشحال از مادر بودن که به من اجازه نمی دهد به هیچ شعاری که در آن واژه مرگ می تپد بهایی دهم . مرگ یعنی انتهای رویای مادرانه دیدن دنیا ... مرگ یعنی سبز نباشی تو ... سیاه ببینی دنیا را ... من پیرو آن واژه های مطهر امید و زندگی و همدلی و شادمانی قشنگی هستم که در بیانیه های موسوی لانه کرده اند مثل کبوتر هایی سفید ... دوباره و سه باره آن بیاینه ها را بخوانید و ببنید رد پای مهربانی امید بخش زیبایی را که در سطر سطر آن نوشته ها می تپد گویی صدای دارد مثل صدای بغ بغوی کفتر چاهی های خاطرات کودکی مان ... تا صدای یاکریم های خاکستری رنگ معصومی که چشم های گردی دارند ... بخوانید و ببینید چقدر مادرانه می بیند دنیا را با همه پستی ها و پلشتی هایش ... در پست های بعدی نشانه های این مهربانی را گلچین می کنم و می نویسمشان

دست هایت را به من بسپار و بیا در میانه میدانی بایست که نمی خواهی اش . میدان جنگی که مادرانه دیدن دنیارا لعن می کند . زنانگی ات را نمی بیند ...بیا از زنانگی مان از مادر بودنمان دفاع کنیم و نگذاریم جنبشی که در اوج مظلومیت و تنهایی نوید امید و شادی ست به فراخوانی برای نبرد مبدل شود . ما مبارزیم اما نه مبارزی که می درد و می کوبد و شعارش نجوای هر روزه مرگ است که مبارزی هستیم که بر بیرق افراشته مان زندگی کاشته ایم . همان زندگی مفقوده ای که عمری از آن محروم بوده ایم ما منادیان شادی برای فردای کودکانمانیم ... ما بشارت دهندگان سبزی و بهاریم ... ما سفره هفت سین مهربانی می چینیم ... گاندی را به یاد بیاور با آن ردای سفید صلح آمیزش ... بیا انقلابی متفاوتی باشیم باور کن من و تو در قبال این پسرک ها و دخترک هامان وظیفه سنگینی داریم و در برابر حس مادرانگی و زنانگی مان ... این مطلب در بحبوحه این روزهای خستگی از قشنگ ترین مطالبی ست که خوانده ام با آن نگاه نمادین قشنگش ... بخوانش و چشم بدوز به آن نقاشی و آن عکس امروز من و خودت و این جمله را با خودت نجوا کن مثل من که انگار از هزار قرص مسکنی برای این روزهای غم زده ما آرامش بخش تر است : این جنبش به خشونت کشیده نمی‌شود تا وقتی که این زن در میانه ایستاده است. .. و بنگر زنی را که زنانگی من و تو را در جنبشی تاریخی نمایندگی می کند ... دست مریزاد

[ساعت ۰۸:۱۷ ]   ...(۱۳)

۰۶ دی ۱۳۸۸
و اما عاشورای امسال

 

خبر اول تمام دنیا هستیم . این زیر تیتر یکی از عناوین سایت بالاترینه  ... تن لرزه می گیرم . نه از ترس از غم . غم دیدن ظلم و ... نمی دونم چه میشه کرد ... به هم ریخته ام از دیروز ... روزهاست ... ماه هاست ... وقتی تصویر هموطنمو با سر و صورت خون آلود توی شبکه الجزیره دیدم مو به تنم راست شد . چی می تونم بگم جز افسون ... گرچه دلم تلنبار ناگفته هاست

یا رب چه شده است که حرمت عاشورا و عزاداران فرزند زهرا (س) در ظهر عاشورا نگاه داشته نمی شود و آنان را به خاک و خون می کشند. یا رب چه شده است که حرمت خون مردم در این ماه عزیز هم رعایت نمی گردد. یا رب چه شده است که برگزاری مراسمِ ختم مرجع تقلیدی مجاهد و مبارز تحمل نمی گردد و مراکز مقدس، بیت و حسینه بنیانگذار این نظام در شب عاشورا مورد تهاجم و تخریب قرار می گیرد.(گوشه ای از پیام تسلیت مهدی کروبی به مناسبت وقایع عاشورای امسال )

[ساعت ۲۳:۱۶ ]   ...(۱۰)

۰۵ دی ۱۳۸۸
نسل من و تاسوعای نیاوران سال 88

دیدمت هموطن ... دیدمت وقتی داشتی پارچه سبز یا حسین را گرد پیشانی کوچولویت می بستی ... ایستاده بودی روبروی حسینیه جماران اینجا برای هر دوی ما که از یک نسلیم نسل بمباران و امام و مدرسه های پای تلویزیون پر از خاطره است خاطره کودکی از دست رفته مان و امروز به پاس جنبشی که سبز نام دارد بچه هامان را بغل زدیم و آمدیم که بگوییم هستیم راستی از چشم های کودک دلبند تو هم اشک بارید وقتی به نیاروان رسیدی و بوی گاز اشک آور همه جا را پوشاند ؟ کوچولوی من اما هیچ نترسیده بود و فقط نظاره می کرد ... اسم پسرک من کارنه به معنی شجاع و رزمنده اسم پسرک تو چیه  دوست من ؟ کاش فرصتی بود و هراس از آن همه نیروی ضد شورش موتور سوار اجازه می داد که با هم گپی بزنیم . من کلی حرف داشتم باهات هموطن . هم نسلی . مبارز . مادر ...

[ساعت ۱۴:۲۶ ]   ...(۷)

۰۴ دی ۱۳۸۸
یک شعر مادرانه سرودم ...

ّ خداست آنکه می نگارد صورت شما را در رحم مادران ّ سوره آل عمران - آیه ۶

تقدیم به بهزاد و کارن : دو گوهر زندگی من

کبوتری پرواز می کند / پنجره اتاق من قرنیزی ندارد / و پرهیبی از آسمان روی شیشه هاست / نقش واره ای از بلوطی درختان زمستانی و اریب نور لیمویی خورشید / من همه لیموهای دنیا را می بویم / با چشم های بسته / چشم های نیمه باز / و همه نارنج ها را هم / توی دفترچه ام می نویسم : کاش من هم نارنجی می کاشتم / روی سطر ها را خط می کشم سیاه / من هیچ درختی نمی کارم / من هیچ دانه ای نمی پاشم / دست هایم تهی / و کبوتری پرواز می کند

ها می کنم روی شیشه اتاق / چنگه می زنم به آستینم / آستینم پر از گل های بنفشه نیست / آستینم یکدست سیاه / بخار روی شیشه را می روبم / می روبم دلم را از خاطره ها / از صدای ملودی باران و ضربآهنگ جنینی که به جداره شکمم پا می کوبد / و من در آستانه فصلی سرد / می روبم دلم را / و کبوتری پروازمی کند

انگشت کوچکت را روی ترنج قالی می گذاری پسرکم / و تنم می شود رستنگاه چشمانت / من روی دلم خطی کشیده ام بنفش / خطی به رنگ اخرایی قلب / زندگی آیا همان بازی کلاغ پر نیست ؟/و تو کودکانه می گویی کلاغ پر ... / و کبوتری پرواز می کند

کبوتری سپید / سپید مثل برف / سپید مثل بوسه / تو چقدر به کبوتر ها می مانی پسرک / به کبوتر های سپید / وقتی فوج فوج پر می کشنداز فراز خانه هایی که شبیه قوطی های مقوایی کبریتند / این محله بوی ذغال و خنده می دهد / و تو پسرکم ! از کدام نارنج خوش عطر این دنیا مکیده ای ؟ / من هیچ نارنجی نداشتم / من هیچ درختی نکاشتم / و دستانم به سترونی همین ابرهای خاکستری / که دیگر فقط توی کتابچه های تو می بارند / تو / تو که عطر همه سیب های گلاب دنیا را داری / و توی دفترچه نقاشی ات نقشی از ماهی می کشی / ماهی سیاه کوچولو / با فلس هایی به رنگ بلوغ / من شنا نمی دانم / من پرواز نمی دانم / و کبوتری پرواز می کند

کاش می توانستم روی پاهایم بخوابانمت / و قصه برف را بگویمت / وقتی زیر پا قرچ قرچ صدا می کند / و پایم سر می خورد / و نگاهم به آسمان است / و آن همه تکه های وصله شده ابر / و کبوتری پرواز می کند

من آبستن شبم / شب با آن آویز قشنگ ستاره هایش / خوشه پروین / دب اکبر / آبستن شب با آن چلچراغ کم نور دوست داشتنی اش / زمزمه می کنم آرزوهایم را / کال مثل سیب / ملس مثل خرمالو / وقتی حیاط لم یزرع تنهایی ات را چراغانی می کنند / کاش خدا صورتم را جور دیگری می کشید / با رنگ هایی از خود زندگی / من همچنان جنینی مانده ام با صورتی اساتیری / با چشم هایی که به حفره می مانند ... / من دلم تنگ است / و کبوتری پرواز می کند

قلمم را نگیر پسرکم / بگذار بنویسم خودم را / با واژه هایی به رنگ ذغال / به رنگ سوخته های چوب کبریت / این محله بوی مقوا و بچگی می دهد / من به عمق قصه های گمشده اسباب کشی کرده ام / قلمم را نگیر پسرکم / بگذار بپرسمت که چرا هیچ پرنده ای آسمان شب را نمی پیماید / و چرا هیچ سینه ریزی از واژه هایت نمی سازی برایم مادر ؟ / که بیاویزی به گردنم / و من چال روی چانه ات را ببوسم / و بغلت بگیرم گرم / و تو تازه لب به سخن گشوده ای / با واژه هایی به رنگ کبوتر ها / و کبوتری پرواز می کند

قلم توی دست من رنگی دارد سیاه تر از سیاه / رنگ شب / رنگ دنیا همین دنیا وقتی نمی خواهی اش دیگر / قلمم را نگیر مادر / نمی خواهم با رنگ سیاه نقشی از زندگی بکشی / بگذار جعبه مداد رنگی هایت را بیاورم / شب را برای من بگذار تا سیاه بکشمش / تا سیاه بزایمش / برای تو روز با رنگ های روشنش / برای من شب با هوهوی سگان گرسنه اش / شب با سینه ریزی از نور و الماس / شب با گونی سیاه همه خاطره های ورم کرده اش / بگذار روز از آن تو باشد /بگذار روی پا بخوابانمت / و لالایی زنی را بسرایم که شب را شش ماهه به دنیا آورد / اما توی مشتش هیچ نارنجی برای مکیدن نبود ... و کبوتری پرواز می کند

[ساعت ۲۳:۳۲ ]   ...(۳)

۰۳ دی ۱۳۸۸
برزخ

۱- هیچ وقت شده برای روزهای متمادی متوقف شده باشی ؟ و احساس کنی باید فقط نظاره کنی ؟ تماشاگر باشی و از پس آنچه می بینی دنبال خودت بگردی همان خود گمشده معروف ؟ چیزی که التیامت باشه ؟ من این روزها توی این برزخ سرگردونم

[ساعت ۰۰:۱۳ ]  

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است