صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۱۵۱
ديروز: ۱۶۷
اين ماه: ۱۸۴۴
از ابتدا: ۱۶۴۸۳۷۲


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۲۵ دی ۱۳۸۴


آخرین بخش مطلبم را امروز می توانید در شرق دنبال کنید : قصر های پر زرق و برق .

اگر به دور و برت نگاه کنی می بنی که باز شده ای بازیچه و مثل عروسک مضحک خیمه شب بازی دارند بازی ات می دهند . یک بازی خطرناک اما همیشگی . فکر کنم دیگر داریم عادت می کنیم و پوست کلفت می شویم . در همین زمینه اینجا را نگاه کنید  و بعدش هم اینجا را بخوانید .  این دلواپسی  هم کمی تکان دهنده است بخوانیدش. این مطلب هم گویا هم به طنز است و هم ...و دلیل و انگیزه همه این ها ظاهرادر این مطلب نهفته است . بعد از همه اين دلشوره ها خواندن اين شعر مي چسبد .

این عکس را هم ببینید .

این مطلب را همین حالا دیدم توی وبلاگ شادی صدر و احساس کردم چقدر به لینک های بالا می آید . حرفی ست که انگار همه اعتراض خاموش آدم را در دل خود دارد :

مدتهاست در اینجا چیزی ننوشته ام. سکوت، طبیعتا برای من که یک کنشگرم هیچگاه علامت رضا نیست اما گاهی علامت قضا هست و شاید ما نشسته ایم به امید اینکه قضا بلا باشد و بگذرد.

[ساعت ۲۱:۵۸ ]   نظري نداري ؟(۴)

۲۴ دی ۱۳۸۴
نشر و رهي كه به سوي تركستان مي رود

ادامه مطلب دیروز و مطلب تازه من درباره بخش دیگری از تاریخ نگاری عصر صفوی در روزنامه شرق چاپ شده است . ادامه مطلب دیروزم تحت عنوان شکست شاه و مطلب تازه امروزم تحت عنوان چاپلوسی سلطان آمده است .

وضعیت نشر وضعیت پیچیده و ناجوری شده است . ناشران تحت فشارند و نویسندگان نگران از نگرفتن مجوز و نگذشتن از هفت خوان رستمی که با پر و پا گرفتن دولت جدید و با مدیریت ارز مدار هرندی عزیز (!) سخت تر و بی ضابطه تر هم شده است . به عنوان نمونه این مطلب را درباره بی مهری های فرهنگی ارشاد بخوانید .  جالب این جاست که نمایندگان مردم هم به این قافله بی مهری پیوسته اند و قصد دارند محدودیت های تازه ای برای نشر کتاب فراهم کنند . اینجا را بخوانید .

دیشب موفق شدیم با بلیتی که مهسا تهیه کرده بود به جشنواره موسیقی فجر برویم . ظاهرا برای شنیدن موسیقی گروه نهفت اما به جای این گروه دو گروه مینیاتور و سپهر به اجرای موسیقی پرداختند . امروز فهمیدم که گروه نهفت از جشنواره کناره گیری کرده است . اینجا می توانید خبر را بخوانید .اما به هر حال اجراي هر دو گروه جالب و جذاب بود . واقعا لذت برديم و سبك شديم . راستي كه موسيقي سنتي اگر خوب نواخته شود ، لذت بخش و زيباست . غرقت مي كند . رهايت مي كند . حال مي دهد . مخصوصا تك نوازي هاي گروه سپهر واقعا زيبا و به ياد ماندني بود .

[ساعت ۲۱:۳۵ ]   نظري نداري ؟(۱۱)

...

ادامه مطلب روز سه شنبه من در روزنامه شرق امروز امده است . ادامه همان ماجرای صوفی جوان و مغرور و محقق هندی ... این جا را کلیک کنید .

امروز را حسابي به كار و نويسندگي گذراندم  . البته تا اين جا ... خوب بود . راضي ام . برف هم نباريد . اينجا كمي يخ بندان شده اما خيلي مهم نيست . كمي هوس كردم داستان بنويسم . راستش از وقتي داستانم را تمام كردم انگار تهي شده ام . گاهي فكر هايي توي مخم موج مي خورد اما از خير نوشتنش مي گذرم . دنبال درد سر نمی گردم . شروع یک داستان بلند تازه یعنی يك پروژه تازه و يك درگيري دوباره و باز ...

آخرين كتابي كه خواندم پري سا بود . نوشته فرشته ساري ... صحنه هاي نهفته در داستان نوستالژيك و غم زده بود . موضوع تازگي داشت اما فكر مي كنم مي شد بهتر و رسا تر از اين هم نوشتش . با این همه من لذت بردم از خواندنش و كمي هم  هوس كردم خانواده واقعي داشته باشم. منظورم خانواده اي ست كه بالاي دو نفر عضودارد . آن وقت لابد با بچه ها مي زديم بيرون و اين تعطيلات برفي حسابي بهمان خوش مي گذشت . هنوز هم گاهي شك مي كنم كه می توانم آیا مادرخوبي بشوم براي بچه هام .

آخرین كتابي كه دست گرفته ام بعد از يك هفته تمام نشده . ناشرم غر مي زند . اما با اين همه دلم مي خواهد كتاب برف و نرگس ناهيد طباطبايي را تمام كنم . ياد آن وقت ها مي افتم كه موقع امتحانات اهل مطالعه آزاد مي شدم . حسابي ...

راستي دلم مي خواهد مثل بچه اي كه رهاست و خوش اشت و شاد ... از روي جدول خياباني راه بروم . خياباني شاد كه تا خود زندگي پيچ مي خورد ... مثل اين ... نگاهش كنيد . كيفتان كوك نمي شود ؟

[ساعت ۰۴:۵۴ ]   نظري و سخني ...(۰)

۱۹ دی ۱۳۸۴
من و امروز و هزار آرزو كه بماند براي فردا ...

امروز امیدوارم پوشه داستانم ، که اسمش فعلا پنجره اتاق پشتی ست ، لاي اين برف و سوز گزنده برود تا خود انقلاب و تا لب درگاهي ناشري كه كارهايش را خيلي دوست دارم و همه اميدم اين است كه با چاپش توي اين قحطي و سكوت و سر در گمي ، موافقت كند .

مطلب امروز من در شرق درباره عصر صفوي ست . شاه اسماعيل و توبره غرورش و محققي هندي كه اثري نه چندان برجسته در همين زمينه تاليف كرده است . مطلب را اينجا مي توانيد بخوانيد .

بعضي وقت ها هوس مي كنم همه آرزوهايم را توي همين امروز لعنتي بكارم . فردا به نظرم خيلي دير مي آيد و من چقدر آرزوي نارس دارم . آرزوي كال كه به جاي قرمزي ، سبز مي زند . تكليف ميني مال ها هنوز روشن نشده ... ناشر مي گفت بازار كشش ندارد . آن يكي مي گفت شش ماهي هست كه مردم كتاب خوب نمي خرند . و من فكر مي كنم عمري ست كه مردم اين گونه اند ...

خواننده همیشگی ستون علیرضا محمودی ام که دورا دور همدیگر را هم می شناسیم و شاید به خاطر همین باشد که علاقمندم از باور هایش سر در بیارم . در ستون امروز محمودی دست روی موضوع جالبی گذاشته درباره فضیلت چه گوارا ... بخوانید .

[ساعت ۲۲:۲۵ ]   نظري نداري ؟(۶)

زمستونه ... زمينا تر مي شن ...

برف ... برف ... و خنکای ملس زمستان ... امروز اولین روز زمستانی واقعی شهر من است . امروز را دوست دارم وسط یک جنگل پر درخت سرد باشم لای صدای زوزه گرگ و بوی هیزم سوخته ...یک جایی مثل اینجا ...آرام و دنج و خسته و دلباز توی قلب زمستانی سرد ! دلم می خواهد آنقدر برف ببارد که بتوانم آدم برفی بسازم . بزرگ و هیکلی با دماغ درازی از جنس هویج و چشم هایی دکمه ای  ولي پر احساس !دلم می خواهد وسط برف ها بدوم . سر بخورم . بازی کنم و داد بزنم که خوشبختم ...در كنار يك دوست  ، بهترين دوست ، كه نمي تواني و طاقت نداري براي چند ساعت فقط تنهايش بگذاري و با تو نباشد و بي او بماني و ...

هی زمستان ! سلام .

[ساعت ۰۴:۱۱ ]   نظري نداري ؟(۱)

۱۷ دی ۱۳۸۴
خاطره شاد سفر به ابيانه

سفر به ابیانه از آن دست خاطره های خیلی خیلی خوبی ست که توی ذهنم جا می ماند . روستایی تاریخی و آرام ، با کوچه باغهایی كه سمت تنهايي بكر طبيعت پيچ مي خورد . و پيرزنان و پير مرداني كه يا خيلي مهربان و خوش خنده اند يا خيلي عصباني و بد اخلاق ! با آن روسري هاي بته دار قشنگ كه شادي خاموش  آن زنان خسته را حكايت مي كرد ... قدم زدن در آن كوچه هاي تنگ و از لاي آن خانه هاي سرخ و از كنار بوي مهربان زناني كه پره سيب خشك شده و آلو مي فروشند و تو را به سوي فروشگاه خانگي شان فرا مي خوانند ، آن هم همدوش دوستانت ، حسابي مي چسبد و مي شود خاطره نازنين روزهاي جواني ات ... بهزاد گفتني ها را گفته درباره خالي بودن جاي دوستان و اين كه به يادشان بوديم ... گفتن از همه ريزه كاري هاي سفري كه اين همه بهت چسبيده خيلي سخت است . مخصوصا اين كه اصلا نتواني از لاي اين همه خاطره و لحظه دوست داشتني چيزكي سوا كني و آن را بنويسي و ارضا شوي ! از كوچه باغ متروكه تنها بگويي كه كشفش كرده بوديد انگار و تا انحنايش قدم زديد لاي ترانه الهه نازي كه بچه ها زمزمه مي كردند ، از پيرزن مهرباني بگويي كه رفت توي مسجد تا روسري بته دارش را بدهد به مريم تا سرش كند و به عنوان يادگاري عكسي باهاش بگيرد ، از پيرمرد خشمگيني بگويي كه اجازه نداد نخل بزرگ پشت نرده ها را نگاه كني و گفت كه راهتان را بكشيد و برويد ، از امامزاده ابيانه بگويي و آن سادگي و صفاي روستايي اش و چكه هاي آب وضو از دستان بچه ها وقتي خودشان را براي نماز آماده مي كردند و توي آن سرماي زمستاني وسط همان حياط دلباز و لب همان حوض مستطيلي يخ زده ، وضو گرفتند و نماز خواندند ، یا از آن طبیعت آرام و بکری که از پشت آن خانه های سرخ مهربانی و عظمتش را به رخت می کشید و باورت می شد که در دل کوهستانی هستی که در قلب کویر شکفته است و حتما بهار و تابستان با صفا و قشنگ و دلبازی دارد ...از آرامشی که آنجا موج می زد و سکوتی که نهیبت می زد که اینجا دلگیر است و طاقت نمی آوری ماندن در این سکوت یکپارچه محض را ... یا از آن الاق نازی بگویم که از دست بچه ها سیب می خورد و چه چشم های ملوسی داشت  و وقتی امروز صبح دیدم که محسن عکسش را توی وبلاگش گذاشته حسابی ذوق زده شدم ، یا از آن گربه های چاق و چله خوش قیافه که این طرف و آن طرف می پلکیدند ... یا از در های چوبی قدیمی و جالب با آن کلون های محکم ... يا از عكس هاي محسن كه زاويه ديدش فوق العاده بود ...كلاه بهزاد كه هي گم مي شد و دست اخر هم از زير پاي خودم پيدا شد ...یا از آن راه تقریبا طولانی که از وسط تنهایی کویر می گذشت و آن گورستان های کهنسال توی پیچ جاده ابیانه که بچه ها از سنگ قبرهایش عکس گرفتند  ...نمی دانم از کجای مهربانی این سفر بگویم تا گفته باشم ... فقط می توانم بگویم که ابیانه روستای خاطره هاست .روستای خانه های آرام و زنان تنها و مردان غمگین،روستای خستگی و رهایی و باغستان و معجزه طبیعت .فضه ، مينا و مهرناز و مصطفای عزیز جايتان بين ما خيلي خالي بود .

راستی کلوت یک تور کویر گردی راه انداخته. به درد آد مهای اندکی بیکار تر و البته صبور تر می خورد . این جا می توانید اطلاعاتش را به دست بیاورید.البته جاهای دیگری هم در برنامه دارد ... مثل این جا  یا این جا

[ساعت ۰۶:۰۲ ]   نظري نداري ...(۵)

۱۴ دی ۱۳۸۴
مطلب امروز من

می شود در خفقان ، اندیشه ورزید . باور کنید . مطلب امروز من در شرق درباره انجمن های روییده از دل خفقان پیش از مشروطیت است . بخوانید .

[ساعت ۲۱:۵۷ ]   نظري نداري ؟(۳)

...

باید خستگی در کنم . امروز داستانم را تمام کردم ... خستگی اما نیست . زندگی را بو می کشم . ریه هایم سرشار شده از عطری دوست داشتني که مال خود خود زندگی ست ... فكر مي كنم انقدر سبكم كه زده ام به سيم عاشقي ... دلم براي دريا تنگ شده است ... چقدر دو نفره مي زند اين بيكرانه ... قدم بزني و فكر كني و داستان تازه اي را توي مخ معيوبت رج بيندازي ! و به ياد بياوري كه خدا سه چهار سال پيش هديه بزرگي بهت داد : عشق !

[ساعت ۰۲:۰۰ ]   ...(۲)

۱۱ دی ۱۳۸۴
...

و ناگهان دیدم ، و با چه فراغت و شعفی دیدم که تو در مرغزاری پر از پروانه و گل به دنبال بره ای با پوست سفید و فرفری می دوی و صدای قهقه ات تا آنجا که من ایستاده بودم ، می رسید . با خود گفتم، خدا آن روز را نياورد كه مادرت زنده بماند و تمام شب كه ستاره ها دانه دانه مي ايند و دم صبح ، دانه دانه مي روند ، به اين فكر كند كه روزي پسرش گفت :

بيا تا به راه بزنيم ، كمي دور تر ، كمي دير تر ، شايد جايي همديگر را دريابيم .

... اين جمله ها ، جمله هاي پاياني داستان بلندي ست كه لاي همه گرفتاري ها و كار هايي كه يكهو روي سرم خراب شده و حسابي خسته ام كرده ، خواندم و لذت بردم . البته فکر نکنید که این کتاب و این داستان ، چيز تازه اي داشت ، يا مثلا خيلي نو بود و خيلي جذاب و خيلي هنرمندانه ، يا خيلي خاص ؛ من شايد فقط بخاطر موضوعش كه سياسي مي زد و درباره مبارزه بود و فرجام مبارزان ... ازش خوشم امد و به دلم نشست ؛ كتاب سايه هاي روي ديوار نوشته مرتضي حقيقت نشر چشمه ، از آن كتاب هايي كه تا مدتي توي ذهنت مي ماند ولو اين كه موضوعش كليشه اي و تكراري باشد و كتاب هاي بهتري را پشت سر خود داشته باشد كه بهتر و رساتر همين حرف نويسنده را ماندگار كرده اند در تهي ذهنت  ...

امروز فصل ششم از داستان بلندم را كليد خواهم زد اگر گرفتاري هاي ديگر امان بدهد !

خيلي صبر كردم تا همكارانم در خبرگزاري ميراث فرهنگي اين مطلب را اگر نه به مناسبت و در زمان خودش ، لااقل چند روز بعد تر كار كنند كه مثل هميشه بي نظمي ها اجازه ندادشان و مطلب سوخت . اين هم سوخته ها :

جشن آب نو اروميه
خانه هاي قديمي با اتاق هاي دلباز و حياط هاي بزرگ و حوض هاي چند ضلعي و گردشان ، از گذشته هاي دور ، آبستن رسم ها و سنت هايي بوده اند كه اجراي بسياري از آنها امروزه و در دل زندگي آپارتماني كاري ست ناشدني .  مردم اروميه (1) براي ظهر فرداي شب يلدايشان با الهام از زندگي در خانه هاي بزرگ و حياط دار ، برنامه و مراسمي دارند كه از ارزش و اهميت آب براي آنها حكايت دارد . و به همين دليل است كه به جشن آب نو معروف شده است . جشني كه نويد بخش آغازي دوباره از كار و فعاليت و نوزايي ست . اين احساسات زيبا با سنتي نمادين ، جامه عمل به خود مي پوشانند .  فرداي شب يلدا تقريبا  نزديك  به ظهر  خانواده هائي كه  خانه هاي بزرگ با حياط و حوض و آب انبار دارند رسم جالبي برگزار مي كنند. به اين ترتيب كه كوچك و بزرگ خانواده ، از كنار حوض يا آب انبار تا در خانه در يك صف مي ايستند . سرپرست خانواده ( معمولا پدر خانواده )  سطلي به دست مي گيرد و آنرا از  آب كهنه يك سال مانده ي حوض يا آب انبار پر مي كند و به دست كنار دستي مي دهد و او نيز به دست ديگري و آخرين نفر آب را بيرون مي ريزد . بعد از اين كه آب قديمي از آب انبار بيرون ريخته شد ، با شادماني و به صورت دسته جمعي ، حوض و آب انبار را از آب تازه ي چشمه ها لبريز كرده و دست و روي خود را با آب تازه و پاكيزه مي شويند  . اما مراسم به همين جا ختم نمي شود . اين مراسم هم همچون بيشتر سنت هاي محلي ديگر ، با مشاركت جمعي و در هم تنيدگي اهالي به اوج خود مي رسد .  نزديك عصر همه اهالي چه آنها كه حوض و آب انبار دارند و چه آنها كه ندارند با صداي ساز و دهل نوازندگان محلي از خانه ها بيرون مي آيند و در ميدان گاهي گرد هم حلقه مي زنند و تا پاسي از شب ، شادمانه به رقص و پايكوبي مي پردازند .
به درستي نمي دانيم كه اين رسم ارزنده با توجه به محدوديت هاي حيات امروزي تا چه اندازه رنگ و اثري از خود بر جاي نهاده است ، نگاهي به بازمانده هاي مردم شناسي نشان مي دهد بسياري از آيين ها و رسوم در گذر زمان كاركرد هاي خود را از دست داده و به دست فراموشي سپرده شده اند . پناهي سمناني ، مردم شناس و پژوهشگر كه سالها در زمينه ادبيات فولكلور و ريشه هاي آداب و مناسك محلي به مطالعه و تحقيق پرداخته است ،  در مصاحبه با ميراث خبر ، درباره ماندگاري و يا فراموشي آداب و سنن بومي ، چنين مي گويد : " اين آيين ها معمولا از درون زندگي عملي مردم بيرون مي آيند و بر حسب نياز ها و ضرورت ها به حيات خود ادامه مي دهند . اين ضرورت ها هم مبتني ست بر وضعيت اقليمي ، تاريخي و ساختار اجتماعي و بر اساس همين پيش زمينه هاست كه در جامعه ، كاركرد هاي خاص خود را پيدا مي كنند . پناهي اضافه مي كند كه " بايد توجه داشت كه الزام هاي اين كاركرد ها معمولا نياز هاي مادي و البته معنوي مردم است . در آيين هاي ايراني اين هر دو در هم گره خورده اند . تا وقتي اين كاركرد ها زنده اند ، آيين ها هم پايدارند و بعد در اثر تغيير شرايط و در نتيجه تغيير كاركرد ها ، كمرنگ شده و يا بدون قوت و اثر بخشي اوليه به حيات حاشيه اي خود ادامه مي دهند . و گاهي هم پررنگ تر و داغ تر شده و حتي با تشريفات و ملحقات بيشتري پاس داشته مي شوند . "
پناهي با اشاره به اهميت پاسداشت هويت ملي ، مي افزايد : " پشت همه اين ها پاسداشت هويت قومي و ملي ست كه اهميت دارد . هر كس مي خواهد براي حفظ كيان و ناخودآگاه تاريخي خود در برگزاري اين قبيل رسوم ، پافشاري كرده و سهمي ولو ناچيز در تداوم سنت هاي بومي و كهن ايفا كند . "
پانويس :
1- اين رسم در اصل و اساس متعلق است به  مردم كرد دهكده انبي از توابع اروميه .

 

 

[ساعت ۰۳:۳۷ ]   نظري نداري ؟(۶)

۰۹ دی ۱۳۸۴
...

می نویسم و می خوانم و می نویسم و می خوانم و می نویسم و می خوانم

و ... این دور همچنان ادامه دارد .

 راضی ام .

خیلی

 مخصوصا از داستان نوشتن ...

[ساعت ۲۳:۳۳ ]   !(۱)

۰۷ دی ۱۳۸۴
...

در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست

دل من

كه به اندازه يك عشقست

به بهانه هاي ساده خوشبختي مي نگرد

به زوال زيباي گل ها در گلدان

به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي

و به آواز قناري ها

كه به اندازه يك پنجره مي خوانند

۱- انجمن های سری زنان در مشروطه عنوان مطلب امروز من در شرق است . البته نه به این معنا که در این ستون یک وجبی به موضوعی به این مهمی پرداخته باشم . شاید مقاله کوتاه امروز من فقط یک فتح باب باشد و بس . انجمن های زنان در این مقطع از تاریخ بسیار کلیدی تر و حساس تر از این بوده اند .

۲- این روزها عجیب سرم را شلوغ کرده ام . بعضی روزها به معنی واقعی کلمه وقت سر خاراندن هم پیدا نمی کنم . لابد باید در انتظار روزهایی باشم که هیچ کتابی برای ویرایش در خانه نمی آید . هیچ داستانی و نوشته ای از عمق درونم نمی جوشد و تمرکزی برای نوشتن هیچ مقاله ای ندارم ... و تازه بايد بي خيال آن نشريه دانشجويي شوم كه ماهي سي هزار تومان به اقتصاد خانواده كمك مي كند ...

۳- بالاخره نوشتن داستان بلند را شروع کردم . الان فصل چهارم را می نویسم . خودم که راضی ام . مخاطب را بعید می دانم . طرح اوليه مال چند سال پيش بود . همان سپيده دم عشق كه چه حالي داشت . تازه بهزاد را ديده بودم و نه يك دل كه صد دل عاشق شده بودم . سرزنش نكنيد خيلي هم بد نيست كه اعتراف كنيم عاشق شدهايم و از اين اتفاق خوشايند لذتي برده ايم . به هر حال موضوع داستان مطابق معمول و البته متاسفانه سياسي مي زند . نميدانم در دولت آقاي احمدي نژاد عزيز (!) مي توان به چاپ اين جور داستان ها اميد بست يا نه ؟!

۴-يك كار خيلي خوب دست گرفته ام كه حسابي سر ذوقم آورده راستش روسم را مي كشد اما لذتي دارد كه نگو يك جور كار نويسندگي ست فعلا لو نمي دهم تا بعد . قراردادش را هم بسته ام !فكرش هم ذوق زده ام مي كند .

۵ - دوباره شروع كرده ام به گير سه پيچ دادن براي اين كه بچه دار بشويم . نمي دانم اين حس لعنتي از كجا مايه مي گيرد و آتش به زندگي و روحم مي زند . من كه اين همه شادابم . و اين همه گرفتار چرا پس با همه اين اگاهي كه هنوز آمادگي مادي بچه دار شدن را هم حتي نداريم باز ... يك جور حس دروني ست . مي جوشد . مثل نويسندگي و كاريش هم نمي شود كرد . اما خب خدا را شكر كه خيلي زود به ياد مي آورم كه چقدر دغدغه در ذهنم كاشته ام براي كامل بودن براي مادري خوب بودن ... هنوز زود است . هنوز خودم را نساخته ام . هنوز پخته نيستم . هنوز داريم در بچگي كشدارمان سير مي كنيم . اما با اين همه دوستش دارم آن نيامده مهربان كوچولو را ...البته فراموش نشود دردسر های این کوچولوی بد جنس که زندگی برایت نخواهد گذاشت ... نگاه کنید به سومین پست این وبلاگ تاریخ چهارشنبه ۲۳ آذر تا بفهمید منظورم چیست !

[ساعت ۲۲:۰۲ ]   ...(۱۰)

۰۴ دی ۱۳۸۴
كمي سطحي ...

گاهی یک نوشته یک تلنگر درست و حسابی ست که با دقت و موشکافی بیشتری به اطرافت بنگری . پس پشت حرف های آدم ها رمز هایی بکاوی و بحران هایی را بشکافی و از نو ببافی شان . وبلاگ لیلا این روز ها دمخور تازه من شده است . حرف ها و تجربه هایش انگار اندکی شبیه به من است . مطلب تازه لیلا درباره بحران دردناکی ست که فراموشش کرده ایم .  مرد زدگي ، مرد محوري آن هم از سوي زنان ... ! بحراني پيچيده و شايد لاينحل ! راستي مادران چقدر در حیات فكري فرزندانشان مهم اند ؟ چقدر به اين واقعيت باور منديم که بیشتر ين تلاش برای بالیدنمان را نه پدران که مادرانمان به دوش کشیده اند . زندگي متاهلي انگار فرصت بهتري ست براي شنيدن حرف هايي از اين دست كه از بحراني عميق در جامعه اي فراموش كار و ول معطل حكايت مي كند :  دیشب مادر بهزاد ،حرف هایی جالبی می زد که مصداق همین بحران بود . زنان سنتی جامعه ما که متاسفانه در نسل خودمان هم کم نیستند ، فراموش كرده اند كه اين مرد محوري و مرد سالاري بيش از اندازه و افراطي و بي معنا ، از سوي خودشان چقدر مضحك وخائنانه است. مي گفت تو دختر آقاي خليلي هستي ( كشفي تازه و بديع !! ) اما بيشتر عروس حاج كريمي به حساب مياي ، سراتاپاتو از طلاام كه بگيرن افتخارش مال حاج كريميه ، مي گن اين عروس حاج كريميه ! ... نمي داستم اعتراضم را در برابر اين حرف هاي سنتي واپس گرا چطور ابراز كنم ؟ چرا آدم ها را آزاد نمي بينيم ؟ چرا در گذشته ای دور و فرهنگی منحط ُ جا مانده ایم ؟ آيا اين اقتضاي تربيت و محيط ماست ؟ که زنان را آزاد نبینیم و مدام به مردی وصلشان کنیم  ؟! فرهنگ و تاريخ ما این را در عمق درون ما جا انداخته است ؟ حالا كه هفته هاست دارم به صورت پيگير در روزنامه شرق پنج شنبه از زنان در تاريخ مي نويسم ، و اين كه كم نبوده اند زنان قهرماني كه توانسته اند با شكستن تابو هاي دروغين و مذكر ماب قدیمي و دست و پا گیر ، خودي نشان دهند ، خيلي برايم زور دارد كه در برابر اين حرف هاي مرد سالارانه سكوت كنم و افسوس كه چاره اي نيست . براي تغيير طرز فكر خيلي از زنان سنتي دير است . اما سوال من اينجاست كه اصلا با قبول این حرف ها ، راستي چرا اين افتخار شامل مادران ما نمي شود ؟ آيا مادر شوهر يا مادر من اين وسط هيچ اند . من يا بايد دختر آقاي خليلي باشم يا عروس حاج كريمي ؟! در حاليكه من به همان اندازه دختر مادرم و عروس مادر شوهرم هستم . اين مضحك نيست كه خودمان تيشه به ريشه خودمان مي زنيم ؟ و جالب اينجاست كه من اين وسط تازه مي خواهم ثابت كنم كه  من خودم هستم . خودم . زني ايستاده بر فراز آرزوهايش كه به آينده مي نگرد و روزي كه به فرزندش بياموزد : خودت باش و باور كن كه زن باشي يا مرد ، خود خودت ارزشمندي ، و اين ارزشمندي را به يك اندازه از مادر و پدرت گرفته اي ...

مي خواهم ثابت كنم كه مرا با معيار هاي شخصيت خودم بشناسيد نه با پدر و نياكانم . ما مدت هاست كه از زندگي قبيله اي خارج شده ايم . نه ؟ و چه تلاش واهي و بي ارزشي !نگاهي به اطراف نشان مي دهد براي اين فرهنگ سازي چقدر بايد تلاش كنيم .

به هر حال با اين پست فقط خواستم بگويم به دنياي گاهي سطحي خود هم نگاه تازه اي بيفكنيم .

راستي مطلب تازه سهيل در شرق درباره بانوي تئاتر ايران است . مطلبي مثل هميشه خواندني ... بخوانيد .

[ساعت ۰۳:۲۲ ]   اگر نظري داري بنويس .(۸)

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است