| صفحه اول | معرفی کتاب | داستانها | تماس با من | RSS | |||||
۲۹ دی ۱۳۸۳
♦
لذت مبهم زندگي تو ...يك ديدار تازه... [ساعت ۱۱:۳۶ ] و لذت گرماي كلمات تو...(۱۸۶)
۲۸ دی ۱۳۸۳
♦
گل سرخخيابان ديگر شلوغ نيست و كسي تابوت تو را براي قاصدك هاي قبرستان متروكه نمي برد... و من ، دست هاي چروك خورده ام را براي تو تكان مي دهم من صداي پچ پچ غريبه ها را مي شنوم از هم مي پرسند : چرا جنازه اش متعفن نمي شود پس ! تابوتت را بغل مي زنم چه بوي بدي مي دهند اين زنده ها... مطمئن باش كه توي خاك باغچه چالت مي كنم... مطمئن باش ... من به هيچ گل سرخي دروغ نگفته ام! [ساعت ۰۰:۱۳ ] و عطر گل سرخ...(۰)
۲۴ دی ۱۳۸۳
♦
يادداشت هاي روزمرگي هاي من ...روي سنگفرش خيابان راه مي روم، از كنار رديف نامنظم آب معدني و دوغ و نوشابه كه روي هم چيده شده اند. باد مي آيد و از نارون ها برگ هاي رنگي مي چكد ، زرد و نارنجي و قرمز... برگ ها روي سرم مي ريزند و خنكاي باد حالم را خوش مي كند چه خوب است قدم زدن لاي كوچه هايي كه نمي شناسي شان ، به مقصدي كه نمي داني كجاست توي دلت هي راهت را كج مي كني هي راست مي كني آخرش هم هيچ پيدا نيست كجا خواهي رفت ، حسابي لذت مي بري ، دستت را روي آجر نماي خانه ها مي لغزاني و از لاي پرده هاي گلدار اتاق هاشان را مي پايي ، خودت هم نمي داني دنبال چه مي گردي ، شايد مي خواهي ببيني نگاه تو هم توي صورت آدم هاي ديگر هست ؟ هميشه اتاق هاي خانه هاي ديگر را دوست داشتي ، مخصوصا شب ها وقتي با اتوبوس از كنار رج منظم خانه هاي چسبيده به هم رد مي شدي و نور لوستر هايشان تا چشمانت كش مي آمد ، خلاقيتت قوت مي گرفت ، خيال مي بافتي كه توي آن خانه پر نور چه خبر است و چه لذتي داشت!... احساس تنهايي مي كني ، هوس مي كني يك چنگه از برگ هاي خشكي كه باد اين طرف و آن طرف مي برد برداري و با خودت بياوري ريا، پخششان كني توي اتاق ها و ... لابد دلت باز مي شود ، شايد هم نه ! بعد چشم هايت را مي بندي و پاهايت را آرام روي برگ هاي زرد و نرم فشار مي دهي ، هنوزخشك خشك نيستند. انگار روح دارند ، دلت مي خواهد اين را به رفتگر هم بگويي ، بگويي كه اين برگ ها هنوز زنده اند ، نفس مي كشند ، اما او نگاهت هم نمي كند، جاروي دسته بلندش را مثل پاندول ساعت تلو تلو مي دهد و برگ ها و خاك و پوست نارنگي و زرورق شكلات كيت كت را گوشه پياده رو روي هم تلنبار مي كند... و تو از كنارش رد مي شوي، جوي آب هم با خودش يك مشت برگ زرد و نارنجي مي آورد. و قوطي تلقي نوشابه روي ديواره ها ضرب مي گيرد. با خودت فكر مي كني خب لابد زندگي همين هاست . زني كه نان فاتزي مي خرد ، گلفروشي خالي ، عطر قنادي و صداي آهنگ از پژويي كه از كنارت گاز مي دهد و توي پيچ خيابان گمش مي كني ، يا همين منظره كوه از پشت چنار و كاج نقره اي و فراتر از كوه آسماني كه به كبودي مي زند ، لابد اين ها خود زندگي ست پس ديگر دنبال چه مي گردي ؟ خودت هم نمي داني ، كف پايت به ذق ذق مي افتد تا برسي به دفتر روزنامه ، مطالبت را تحويل مي دهي ، مي گويند بيشتر بنويس براي يك ستون بايد سي سطر بنويسي اما مطالبت فقط 14 سطر مي شود. سر حق التحرير گرفتار مي شوي، چشم مي گويي و با خانم منشي خداحافظي مي كني ، در شيشه اي را كه مي بندي آه مي كشي و با خودت مي گويي كاش بخاطر پول كار نمي كردم! خنده ات مي گيرد : " تو به پولش چي كار داري ؟ تو ستونت را پر كن حرف دلت را بزن ، مطلبت را بنويس ، برو خدا را شكر كن كه اين آب باريكه را داري ! دستت به قلم بند است وگرنه هيچ معلوم نبود چه حالي داشتي ، لابد مدام داشتي چنگ مي زدي روي فكر و خيال هايت ، كه كي چپ نگاهت كرد و كي زخم زبان زد ، وقت هايي كه مي نويسي ، فقط مي نويسي ، نه نگاه چپ آن يكي هست و نه زخم زبان اين يكي ، خودت مي ماني و خودت ،، قدرش را بدان !" دوباره به خيابان رسيده ام ، نفس مي كشم . عطر دوردست پاييز ، تا ريه هايم سر مي خورد ، قدم مي زنم و راه خانه را گم مي كنم يك آن ريا، ياد حرف هاي تلفني ديشب مي افتم ، دوستم سوال هاي عجيب و غريبي مي پرسيد ، سوال هايي كه هيچ وقت خيال نمي كردم كسي از من بپرسدشان ، مي گفت ازدواج آدمو متوقف مي كنه يا باعث پيشرفت ميشه ؟ هنوز هم فكر مي كنم من از اين جور چيز ها هيچ سر در نمي آورم براي من همه چيز اتفاق افتاد ، عاشق شدم و ازدواج كردم و بعد در آميخته اي از پشيماني و خوشبختي دست و پا زدم و روزگار گذراندم و حالا اين روزگار تا كجا كش مي ايد خدا مي داند! وقت هايي هست كه حالم خوش است ، كتاب مي خوانم ، از پش لك و پيس شيشه هاي پنجره اتاق ،زل مي زنم به آسمان و پرواز پرنده ها ، گاهي براي خودم قهوه درست مي كنم ، چيزكي مي نويسم ، فكر و خيال مي بافم روي در و ديوار كاغذ مي چسبانم خلاصه سرم گرم است و دلم خوش ، خاطرم يك جور هايي جمع است ، انگار از دوراهي نجات پيدا كرده باشم و افتاده باشم توي جاده اي كه با صفاست ، حاشيه هاي جنگلي دارد ، درخت ها آن وسط تر ها تنيده اند لاي هم سقف ساخته اند ، خنكاست و صداي پرنده ها اما خطر ريزش كوه هم هست ، آن جلوتر ها بايد سرت را بدزدي گاهي هم قلوه سنگي ، كلوخي مي خورد توي ملاجت ، نيم نالي راهت را مي روي ، زندگي همين است ديگر ، خوب يا بد ، آدم هميشه خودش مي ماند ، ازدواج هم كه كني باز خودت مانده اي خودت را كه گم كني نمي داني چه شده است ، دستت به هيچ جا بند نيست و آن وقت در جا مي زني و مي گذاري به حساب ازدواج كردنت ، اين ها به دوستم نگفتم ، نشد كه بگويم ، شايد هم به ذهنم نرسيد... اين زندگي هم چيز عجيبي ست تا همين چند وقت پيش شبيه بقيه دوستانت بودي ، مي گفتي ، مي خنديدي ، روي پسر هاي دانشگاه لقب مي گذاشتي و حالا شده اي مشاور خانواده ، از زير و بم زندگي مي پرسند گاهي دور مي شوند و هنوز نمي دانند بين دنياي مجردي و متاهلي فقط يك تار مو فاصله است. هيچ نمي خواهم اين حرف ها را توي مخشان فرو كنم ، دل مي سپارم به تنهايي و قار قار كلاغ ها و دفتر و دستك نويسندگي ام ، زندگي من همين هاست . چشمم را بايد از چيز هاي ديگر بدزدم به درد نمي خورند ، هر كس بايد زندگي خودش را بكند ، بگذار ديگران چپ نگاهت كنند ، بگذار محلت نگذارند ، تحويلت نگيرند ، چه توفيري مي كند ؟ توي لاك خودت كه هستي خلق مي كني مي نويسي ، فكر مي كني و زندگي چه قشنگ مي شود اين جور موقع ها ، به سرت مي زند كتابخانه چوبي بخري ، پوستر تازه اي به در كمدت بچسباني ، غذاي تازه اي ياد بگيري ، مقاله بهتري بنويسي ، گاهي شعر هم بنويسي و باران اگر آمد بدون چتر توي خيابان پشتي قدم بزني ! به خيابان اصلي كه مي رسم ، تابلوي شهركتاب از دور چشمك مي زند ، اين ماه قرار بود صرفه جويي كنم اما نمي شود قيد كتاب خريدن را زد !توي كتابفروشي همهمه است ، هر كس كتابي از قفسه اي برداشته و ورق مي زند و پشت همهمه نوار بيژن بيژني پخش مي كنند، يك جور آهنگ و ترانه محلي ، از همان ها كه هر وقت مي شنوي هوايي مي شوي ، دلت مي خواهد سرت را فرو كني توي گريبانت ، فكر كني ، يكي دو تا كتاب جيبي مي خرم و بيرون مي زنم . توي راه يك چنگه برگ رنگي بر مي دارم و باقي راه را آواز مي خوانم ... به درختان و آسمان ابري نگاه مي كنم و با خودم عهد مي بندم راهم را بروم و هرگز از ريزش كوه نترسم... [ساعت ۲۳:۳۹ ] و واژه هاي صميمي تو...(۱)
۲۲ دی ۱۳۸۳
♦
و...
غمگينم و مي خواهم فرياد بكشم... ما متعلق به كدام زمانه ايم ، كسي مي داند ؟! داريم هدر مي شويم... ونبايد دم زد... سيگارت را بكش... و كتابت را ورق بزن... تلويزيون نگاه كن... دلت را به برنامه هاي تكراري خوش كن و هي ننال... روزگار هيچ دخلي به تو ندارد... برو خدا را شكر كن كه وضعت بد تر از اين نيست... همه چيز خوب است... خودت مگر نمي گفتي از قول " آندره ژيد " كه بابا عجب حرف خوبي زده : ... بكوش زيبايي در نگاه تو باشد... خب ... پس لال شو و بگذار روزگار بد باشد و كثيف... بكوش زيبايي در نگاهت باشد!!! ... اين بار هم كه از كتاب بانو و آخرين كولي سايه فروش
۱۸ دی ۱۳۸۳
♦
جنيني در رحم خيابان چمباتمه زده بود...آرزو خيلي آرزوها داشتم ، مي خواستم پشت بند دردي كه كشيده اي بغلم كني ، بوي تنت را بشنوم ، و شيرت را بمكم ، جان بگيرم و صداي تپش قلبت نفسم را جلا بدهد و من در تو رها شوم و تو پناهم باشي …
۱۴ دی ۱۳۸۳
♦
يك كتاب تازه... يك حال تازه!"اين ها همه از تمرين است ، جلاد تمرين سر بريدن مي كند و تير انداز تمرين تير اندازي ، كفاش بسيار كفش مي دوزد تا استاد شود و رسام همينگونه ، اگر دستي را ببندي بي هنر مي ماند و اين گناه آن دست نيست ، گناه آنست كه تمرين بستن كرده . و شما بسيار تمرين مي كنيد تا كسي را انديشه بر زبان نرسد ، شما كه اينك بر خون من دليريد ، و بسياري تمرين نيزه مي كنند تا شما را كه تمرين فرياد مي كنيد بر من چيرگي دهند و من تمرين مرگ مي كنم!"
دلم براي شعر هاي فروغ تنگي شده ... باران بياد و تو بلند بلند شعر فروغ بخواني توي خلوتت: من فكر مي كنم كه تمام ستاره ها به آسمان گمشده اي كوچ كرده اند و شهر ،شهر چه ساكت بود من در سراسر طول مسير خود جز با گروهي از مجسمه هاي پريده رنگ و چند رفتگر كه بوي خاكروبه و توتون مي دادند و گشتيان خسته خواب آلود با هيچ چيز روبرو نشدم ... اين مطلب رو هم درباره فروغ بخونيد. روز هاي ديگر بيشتر درباره فروغ مي نويسم... [ساعت ۰۶:۲۲ ] و گرماي دست هاي تو...(۱)
۰۷ دی ۱۳۸۳
♦
براي فرزندم... گلايه از زمانه ام ، خودم!سه سال پيش بود كه دفتر چهل برگي برداشتم. جلدش كردم و شروع كردم به سياه كردن صفحاتش . تصميم داشتم براي تو بنويسم. براي دخترم يا پسرم ، براي فرزندم ، و چقدر توي دل و ذهنم حرف انباشته بودم. حرف هاي تازه براي كسي كه دوستش دارم. از روزگار و زمانه ام ، از آرزوهايم ، و از همه چيز هاي قشنگي كه براي تو مي خواستم و از نسلم و تجربه هاي نيم بند هم نسلي هايم ، اما نمي دانم چرا اين ابتكار در نيمه راه خشكيد. من هميشه گفته ام " من و نسل من خيلي زود به ته خط مي رسيم. راهي را با هزار اميد شروع مي كنيم اما چند قدمي نرفته ايم كه به بن بست مي رسيم. " دستمان را سايبان پيشاني مي كنيم و مي گوييم اين كوچه هم كه بن بسته ... و باقي راه را ديگر نمي رويم. بر مي گرديم و مايوس هم بر مي گرديم. چه مي شود كرد؟! شايد بخاطر اين حافظه تاريخي لعنتي باشد. حافظه تاريخي همه جا و هميشه هم خوب نيست. آدم بايد راه را برود و سرش به سنگ بخورد . آن وقت برگردد. تا لااقل بگويد رفتم و ديدم " نه بهرام ست و نه گورش " نه اينكه نرفته و نديده بگويد نيست ... نرويد... در جا بزنيد... و اين چه واقعيت تلخي ست در اين هنگامه دشوار. كه ما ايستاده ايم به تماشا و حتي ديگر نمي گوييم كه لنگش كن! فقط مي گوييم كه چي ؟ و پشت بندش هم يك علامت سوال درشت مي كاريم و همين و ديگر هيچ ... و اين هيچ ، اين هيچ هميشه عذابمان داده.... اين هيچ بي معناي تو خالي! اما من مي خواهم دوباره شروع كنم . اين بار ديگر توي آن دفترچه چهل برگ نمي نويسم. صفحات آن دفتر ديگر پر شده از چركنويس هاي مقاله ها و يادداشت هايم ... حالا ديگر توي اين صفحه مجازي مي نويسم. صفحه اي كه به ياد تو و براي تويي كه هنوز نيامده اي و شايد تا چند سال ديگر هم نيايي ، كليد زديم. اينجا براي تو خواهم نوشت. و زمزمه خواهم كرد. از آنچه در دل و درونم اندوخته ام. حالا من بزرگ تر شده ام. آن موقع بيست ساله بودم و حالا بيست و سه چهار سال دارم. حالا پخته ترم و دست كم مي دانم كه پدرت كيست و آن موقع حتي اين را هم نمي دانستم . راستي مقاله من را درباره زردشت توي روزنامه شرق امروز حتما بخوانيد. [ساعت ۰۲:۰۰ ] تو هم اندكي فكر كن...(۹)
۰۵ دی ۱۳۸۳
♦
براي تنهايي شهري كه ويران شد...و برای او که تنها مانده است ... و سفره اي خالي ... تو هميشه آن گوشه مي نشستي ... نزديك پنجره هلالي اتاق ... و باد بوي نخل مي داد. و تو مي گفتي خرما هاي امسال چه بهتر شده اند. هر سال همين را مي گفتي و دلمان را خوش مي كردي. و من مي خنديدم و توي بشقاب گل بهي ات غذا مي كشيدم. دستت را جلو مي آوردي و مي گفتي بسه ... و من باز يك كفگير اضافه تر مي كشيدم و اين بار تو مي خنديدي ؛ بچه ها هم مي خنديدند. اما آن شب شب بخير كه گفتي چيزي توي دلم لرزيد. انگار بايد صدايت را قاب مي گرفتم و يادگاري توي دلم مي چپاندم . صبح خانه روي سرمان آوار شد . جنازه تو بوي نخل مي داد زير همان پنجره هلالي مرده بودي و هنوز مي خنديدي ... اين شمع براي خاموشي تو ... من برای ارگ دلتنگم من برای آن دیواره های کهنسال برای آن شکوه دیرینگی تاریخ برای آن بازمانده جبروت سرزمینم من برای ارگ دلتنگم... و نمی دانم باز ارگ را کسی زنده خواهد کرد ... من برای ارگ خشتی سرزمینم دعا خواهم کرد... من دلم می خواهد داستان های تو را برای بچه هایم بگویم نمیر ارگ من نمیر...
باستان شناسی علم جذابیه... روزمرگی ها رو از هم می دره و حرف تازه ای از دیرینگی تاریخ پیش می کشه و ذهن تو رو به ماکت سازی درباره گذشته و هویت تاریخیت وادار می کنه... ماجرای شهر سوخته هم از اون ماجرا های جذاب باستان شناختیه که حرف های تازه و جالبی رو روایت می کنه... [ساعت ۰۷:۱۶ ] و يادبودي ديگر ...(۱)
۰۱ دی ۱۳۸۳
♦
يك نگاه تازهمي روم روبروي قفسه هاي تنيده در هم كتابخانه اتاقمان مي ايستم. خوب نگاه مي كنم. بي آن كه پي چيزي باشم. و تازه مي فهمم كه كتابخانه مان خوب پروبال گرفته است. اين درست كه يك ماهي هست كه كتاب تازه و خوبي نخريده ام اما كتاب هاي خوب زيادي اينجا تنگ هم ايستاده اند كه ارزش زيادي دارند. يك كتاب سفيد را بيرون مي كشم. روي جلدش با فونت درشت نوشته اند : دكتر علي شريعتي و پايين كادر در هر خط يك واژه كه همه به هم پيوسته اند :
|
|||||
| © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved. .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است | |||||
|
|