صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۲۱۸
ديروز: ۱۶۷
اين ماه: ۱۹۱۱
از ابتدا: ۱۶۴۸۴۳۹


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۲۹ دی ۱۳۸۳
لذت مبهم زندگي تو ...

يك ديدار تازه...
و خاطره لذت اين تازگي ،
زير دندان هاي احساست...
تا روز ها ...
و انبوه خاطرات خوب
سر ذوق خواهي آمد
زندگي را دوست بدار
تنها به ياد خاطره هاي هر روزه....

 

[ساعت ۱۱:۳۶ ]   و لذت گرماي كلمات تو...(۱)

۲۸ دی ۱۳۸۳
گل سرخ

خيابان ديگر شلوغ نيست
و كسي تابوت تو را براي قاصدك هاي قبرستان متروكه نمي برد...
و من ،
دست هاي چروك خورده ام را براي تو تكان مي دهم
من صداي پچ پچ غريبه ها را مي شنوم
از هم مي پرسند :
چرا جنازه اش متعفن نمي شود پس !
تابوتت را بغل مي زنم
چه بوي بدي مي دهند اين زنده ها...
مطمئن باش كه توي خاك باغچه
چالت مي كنم...
مطمئن باش ...
من به هيچ گل سرخي دروغ نگفته ام!

[ساعت ۰۰:۱۳ ]   و عطر گل سرخ...(۰)

۲۴ دی ۱۳۸۳
يادداشت هاي روزمرگي هاي من ...

روي سنگفرش خيابان راه مي روم، از كنار رديف نامنظم آب معدني و دوغ و نوشابه كه روي هم چيده شده اند. باد مي آيد و از نارون ها برگ هاي رنگي مي چكد ، زرد و نارنجي و قرمز... برگ ها روي سرم مي ريزند و خنكاي باد حالم را خوش مي كند چه خوب است قدم زدن لاي كوچه هايي كه نمي شناسي شان ، به مقصدي كه نمي داني كجاست توي دلت هي راهت را كج مي كني هي راست مي كني آخرش هم هيچ پيدا نيست كجا خواهي رفت ، حسابي لذت مي بري ، دستت را روي آجر نماي خانه ها مي لغزاني و از لاي پرده هاي گلدار اتاق هاشان را مي پايي ، خودت هم نمي داني دنبال چه مي گردي ، شايد مي خواهي ببيني نگاه تو هم توي صورت آدم هاي ديگر هست ؟ هميشه اتاق هاي خانه هاي ديگر را دوست داشتي ، مخصوصا شب ها وقتي با اتوبوس از كنار رج منظم خانه هاي چسبيده به هم رد مي شدي و نور لوستر هايشان تا چشمانت كش مي آمد ، خلاقيتت قوت مي گرفت ، خيال مي بافتي كه توي آن خانه پر نور چه خبر است و چه لذتي داشت!... احساس تنهايي مي كني ، هوس مي كني يك چنگه از برگ هاي خشكي كه باد اين طرف و آن طرف مي برد برداري و با خودت بياوري ريا، پخششان كني توي اتاق ها و ... لابد دلت باز مي شود ، شايد هم نه ! بعد چشم هايت را مي بندي و پاهايت را آرام روي برگ هاي زرد و نرم فشار مي دهي ، هنوزخشك خشك نيستند. انگار روح دارند ، دلت مي خواهد اين را به رفتگر هم بگويي ، بگويي كه اين برگ ها هنوز زنده اند ، نفس مي كشند ، اما او نگاهت هم نمي كند، جاروي دسته بلندش را مثل پاندول ساعت تلو تلو مي دهد و برگ ها و خاك و پوست نارنگي و زرورق شكلات كيت كت را گوشه پياده رو روي هم تلنبار مي كند... و تو از كنارش رد مي شوي، جوي آب هم با خودش يك مشت برگ زرد و نارنجي مي آورد. و قوطي تلقي نوشابه روي ديواره ها ضرب مي گيرد. با خودت فكر مي كني خب لابد زندگي همين هاست . زني كه نان فاتزي مي خرد ، گلفروشي خالي ، عطر قنادي و صداي آهنگ از پژويي كه از كنارت گاز مي دهد و توي پيچ خيابان گمش مي كني ، يا همين منظره كوه از پشت چنار و كاج نقره اي و فراتر از كوه آسماني كه به كبودي مي زند ، لابد اين ها خود زندگي ست پس ديگر دنبال چه مي گردي ؟ خودت هم نمي داني ، كف پايت به ذق ذق مي افتد تا برسي به دفتر روزنامه ، مطالبت را تحويل مي دهي ، مي گويند بيشتر بنويس براي يك ستون بايد سي سطر بنويسي اما مطالبت فقط 14 سطر مي شود. سر حق التحرير گرفتار مي شوي، چشم مي گويي و با خانم منشي خداحافظي مي كني ، در شيشه اي را كه مي بندي آه مي كشي و با خودت مي گويي كاش بخاطر پول كار نمي كردم! خنده ات مي گيرد : " تو به پولش چي كار داري ؟ تو ستونت را پر كن حرف دلت را بزن ، مطلبت را بنويس ، برو خدا را شكر كن كه اين آب باريكه را داري ! دستت به قلم بند است وگرنه هيچ معلوم نبود چه حالي داشتي ، لابد مدام داشتي چنگ مي زدي روي فكر و خيال هايت ، كه كي چپ نگاهت كرد و كي زخم زبان زد ، وقت هايي كه مي نويسي ، فقط مي نويسي ، نه نگاه چپ آن يكي هست و نه زخم زبان اين يكي ، خودت مي ماني و خودت ،، قدرش را بدان !"
دوباره به خيابان رسيده ام ، نفس مي كشم . عطر دوردست پاييز ، تا ريه هايم سر مي خورد ، قدم مي زنم و راه خانه را گم مي كنم يك آن ريا، ياد حرف هاي تلفني ديشب مي افتم ، دوستم سوال هاي عجيب و غريبي مي پرسيد ، سوال هايي كه هيچ وقت خيال نمي كردم كسي از من بپرسدشان ، مي گفت ازدواج آدمو متوقف مي كنه يا باعث پيشرفت ميشه ؟ هنوز هم فكر مي كنم من از اين جور چيز ها هيچ سر در نمي آورم براي من همه چيز اتفاق افتاد ، عاشق شدم و ازدواج كردم و بعد در آميخته اي از پشيماني و خوشبختي دست و پا زدم و روزگار گذراندم و حالا اين روزگار تا كجا كش مي ايد خدا مي داند! وقت هايي هست كه حالم خوش است ، كتاب مي خوانم ، از پش لك و پيس شيشه هاي پنجره اتاق ،زل مي زنم به آسمان و پرواز پرنده ها ، گاهي براي خودم قهوه درست مي كنم ، چيزكي مي نويسم ، فكر و خيال مي بافم روي در و ديوار كاغذ مي چسبانم خلاصه سرم گرم است و دلم خوش ، خاطرم يك جور هايي جمع است ، انگار از دوراهي نجات پيدا كرده باشم و افتاده باشم توي جاده اي كه با صفاست ، حاشيه هاي جنگلي دارد ، درخت ها آن وسط تر ها تنيده اند لاي هم سقف ساخته اند ، خنكاست و صداي پرنده ها اما خطر ريزش كوه هم هست ، آن جلوتر ها بايد سرت را بدزدي گاهي هم قلوه سنگي ، كلوخي مي خورد توي ملاجت ، نيم نالي راهت را مي روي ، زندگي همين است ديگر ، خوب يا بد ، آدم هميشه خودش مي ماند ، ازدواج هم كه كني باز خودت مانده اي خودت را كه گم كني نمي داني چه شده است ، دستت به هيچ جا بند نيست و آن وقت در جا مي زني و مي گذاري به حساب ازدواج كردنت ، اين ها به دوستم نگفتم ، نشد كه بگويم ، شايد هم به ذهنم نرسيد... اين زندگي هم چيز عجيبي ست تا همين چند وقت پيش شبيه بقيه دوستانت بودي ، مي گفتي ، مي خنديدي ، روي پسر هاي دانشگاه لقب مي گذاشتي و حالا شده اي مشاور خانواده ، از زير و بم زندگي مي پرسند گاهي دور مي شوند و هنوز نمي دانند بين دنياي مجردي و متاهلي فقط يك تار مو فاصله است. هيچ نمي خواهم اين حرف ها را توي مخشان فرو كنم ، دل مي سپارم به تنهايي و قار قار كلاغ ها و دفتر و دستك نويسندگي ام ، زندگي من همين هاست . چشمم را بايد از چيز هاي ديگر بدزدم به درد نمي خورند ، هر كس بايد زندگي خودش را بكند ، بگذار ديگران چپ نگاهت كنند ، بگذار محلت نگذارند ، تحويلت نگيرند ، چه توفيري مي كند ؟ توي لاك خودت كه هستي خلق مي كني مي نويسي ، فكر مي كني و زندگي چه قشنگ مي شود اين جور موقع ها ، به سرت مي زند كتابخانه چوبي بخري ، پوستر تازه اي به در كمدت بچسباني ، غذاي تازه اي ياد بگيري ، مقاله بهتري بنويسي ، گاهي شعر هم بنويسي و باران اگر آمد بدون چتر توي خيابان پشتي قدم بزني !
به خيابان اصلي كه مي رسم ، تابلوي شهركتاب از دور چشمك مي زند ، اين ماه قرار بود صرفه جويي كنم اما نمي شود قيد كتاب خريدن را زد !توي كتابفروشي همهمه است ، هر كس كتابي از قفسه اي برداشته و ورق مي زند و پشت همهمه نوار بيژن بيژني پخش مي كنند، يك جور آهنگ و ترانه محلي ، از همان ها كه هر وقت مي شنوي هوايي مي شوي ، دلت مي خواهد سرت را فرو كني توي گريبانت ، فكر كني ، يكي دو تا كتاب جيبي مي خرم و بيرون مي زنم . توي راه يك چنگه برگ رنگي بر مي دارم و باقي راه را آواز مي خوانم ... به درختان و آسمان ابري نگاه مي كنم و با خودم عهد مي بندم راهم را بروم و هرگز از ريزش كوه نترسم...

[ساعت ۲۳:۳۹ ]   و واژه هاي صميمي تو...(۱۶)

۲۲ دی ۱۳۸۳
و...

 

غمگينم و مي خواهم فرياد بكشم... ما متعلق به كدام زمانه ايم ، كسي مي داند ؟! داريم هدر مي شويم... ونبايد دم زد... سيگارت را بكش... و كتابت را ورق بزن... تلويزيون نگاه كن... دلت را به برنامه هاي تكراري خوش كن و هي ننال... روزگار هيچ دخلي به تو ندارد... برو خدا را شكر كن كه وضعت بد تر از اين نيست... همه چيز خوب است... خودت مگر نمي گفتي از قول  " آندره ژيد " كه بابا عجب حرف خوبي زده : ... بكوش زيبايي در نگاه تو باشد... خب ... پس لال شو و بگذار روزگار بد

باشد و كثيف... بكوش زيبايي در نگاهت باشد!!!

...

اين بار هم كه
تاول پاهايم خشك شود
دوباره عاشقت مي شوم
دوباره راه مي افتم
دوباره
گم مي شوم.

از كتاب بانو و آخرين كولي سايه فروش

[ساعت ۱۱:۴۰ ]   خسته ام برايم حرفي تازه بزن!(۴۹)

۱۸ دی ۱۳۸۳
جنيني در رحم خيابان چمباتمه زده بود...

آرزو
به ياد نوزاد مرده اي كه در جوي خيابان وليعصر پيدا شد

خيلي آرزوها داشتم ، مي خواستم پشت بند دردي كه كشيده اي بغلم كني ، بوي تنت را بشنوم ، و شيرت را بمكم ، جان بگيرم و صداي تپش قلبت نفسم را جلا بدهد و من در تو رها شوم و تو پناهم باشي …
 مي خواستم راه بيفتم ، اولش چهار دست و پا و تو برايم موچ بكشي ، دست بزني و بگويي " آفرين ! بيا اين آقا هاپوارو ازم بگير بيا" و من ريسه بروم از خنده ، مي خواستم به حرف بيفتم و اولين كلمه تو باشي : مامان ! تو ذوق كني ، لپ هايم را ببوسي ، مو هايم را شانه بزني ، پشت گوشم شعر بخواني ، از آن شعر هاي قشنگ ، و صدايت بلرزد ، گريه كني ، از ذوقت ، از ذوق خنده هاي من ، حرف زدن هاي من ، و من خودم را بچسبانم به تنگ آغوشت و تو گرم باشي ، گرمم كني ، زمستان كه شد ميل هاي بافتني را از مادر بزرگ قرض بگيري و برايم ژاكت رنگي ببافي و من با كلاف هاي صورتي بازي كنم . و تو دور و برم بالش نرم بچيني و توي آشپزخانه برايم فيريني درست كني و من از دور نگاهت كنم ، بخندم و تو درد دل كني ، حرف بزني و من هيچ سر در نياورم.
خيلي آرزوها داشتم ، آرزو داشتم مدرسه بروم، تو برايم لباس هاي تازه مدرسه را بخري ، تنم كني ، قد و قامتم را برانداز كني ، قربان صدقه ام بروي ، بزني به تخته و بگويي : " بزرگ شدي خانومي ! " قول مي دادم گريه نكنم روز اول مدرسه و براي خانم معلم گل بچينم از باغچه هاي حياط و ظهر با بچه ها قطار بسازيم ، دو دو چي چي كنيم و برگرديم ، تو در را برايم باز كني ، پيشاني ام را ببوسي و بوي دستپختت بپيچد توي دماغم ...
 خيلي آرزو ها داشتم ، آرزو داشتم بيست بگيرم و تو آفرين بگويي ، دستم را بگيري و با هم برويم پارك ، از روي سرسره كه ليز خوردم ، دلت هري بريزد و بيايي پاي سرسره بغلم كني ، سوار تابم كني، هلم بدهي و هر چقدر داد بزنم تند تر ، از ترست آرام تر هلم بدهي ...
خيلي آرزو ها داشتم ، آرزو داشتم برايم تولد بگيري ، كيك موزي بپزي و دوستانم را دعوت كني ، بادكنك آويزان كني از سقف و برايم برقصي ! آن وقت بزرگ تر كه شدم ، من هم براي تولدت از مغازه خرازي با پول تو جيبي هام ، مجسمه مي خريدم و تو انگشت هايم را مي بوسيدي ، دوچرخه سواري يادم مي دادي و هر وقت زمين خوردم روي زخمم دوا گلي مي زدي ، با هم مي رفتيم شمال و من فرار مي كردم از موج ها  و دريا من و تو را با هم پناه مي داد...
خيلي آرزو ها داشتم ، آرزو داشتم برف كه آمد برايم آدم برفي مي ساختي ، شلغم مي پختي و نمي گذاشتي سرما بخورم...
آرزو داشتم درس مي خواندم ، دكتر مي شدم و درد هايت را دوا مي كردم . عروس مي شدم و تو برايم كيل مي كشيدي و نقل مي پاشيدي، برايم جاهاز مي خريدي ، اتاق هاي خانه را به سليقه خودت مي چيدي و من دورت مي گشتم و هي مي بوسيدمت و تو با چشم هاي خسته ات مي گفتي " الهي خوشبخت بشي !
مادر... مادر... مادر..
من هزار آرزو داشتم و تو مرا توي جوي خيابان انداختي ، توي آن سرما پاهايم را چپاندم توي بغلم ، يخ كرده بودم ، پس گرماي آغوش تو كجا بود ؟ و چرا ديواره هاي سيماني صداي قلب تو را نمي داد ؟ من چه تنها بودم توي آن جوي عريض خيابان زير سايه آن درخت هاي چنار ! من همان جا آرزو هايم را به باد سپردم ... مي دانستم كه به هيچ كدامشان نمي رسم... من همان جا مردم و يك نفر با موبايل از جنازه ام عكس مي گرفت...آرزوهايم يعني توي آن عكس هم پيداست ؟!

[ساعت ۰۸:۰۴ ]   آرزو هاي من چه مي شود؟!(۵)

۱۴ دی ۱۳۸۳
يك كتاب تازه... يك حال تازه!

"اين ها همه از تمرين است ، جلاد تمرين سر بريدن مي كند و تير انداز تمرين تير اندازي ، كفاش بسيار كفش مي دوزد تا استاد شود و رسام همينگونه ، اگر دستي را ببندي بي هنر مي ماند و اين گناه آن دست نيست ، گناه آنست كه تمرين بستن كرده . و شما بسيار تمرين مي كنيد تا كسي را انديشه بر زبان نرسد ، شما كه اينك بر خون من دليريد ، و بسياري تمرين نيزه مي كنند تا شما را كه تمرين فرياد مي كنيد بر من چيرگي دهند و من تمرين مرگ مي كنم!"
اين ها حرف هاي شيخ شرزين است در طومار شيخ شرزين كه بهرام بيضايي هنرمندانه نوشته است. كتاب فوق العاده اي ست مثل ديباچه نوين شاهنامه اش بكر و خواندني و جذاب... يك روزه خواندم و تمامش كردم و مابقي انديشيدن بود به ماجراي نمايش كه انگار تكرار تاريخ است درباره دگر انديشي... در كدامين زمانه دگر انديشي را برتابيده اند ؟ يا دار زدند يا پوست كندند يا شمع آجين كردند و يا به انفعال كشاندند و سكوت، سكوتي مرگبار در سوگ خاموشي محتوم... و اين آخري از همه تلخ تر و جبارانه تر است.

 

 

 

دلم براي شعر هاي فروغ تنگي شده ... باران بياد و تو بلند بلند شعر فروغ بخواني توي خلوتت:

من فكر مي كنم كه تمام ستاره ها

به آسمان گمشده اي كوچ كرده اند

و شهر ،شهر چه ساكت بود

من در سراسر طول مسير خود

جز با گروهي از مجسمه هاي پريده رنگ

و چند رفتگر

كه بوي خاكروبه و توتون مي دادند

و گشتيان خسته خواب آلود

با هيچ چيز روبرو نشدم

...

اين مطلب رو هم درباره فروغ بخونيد.

روز هاي ديگر بيشتر درباره فروغ مي نويسم...

[ساعت ۰۶:۲۲ ]   و گرماي دست هاي تو...(۰)

۰۷ دی ۱۳۸۳
براي فرزندم... گلايه از زمانه ام ، خودم!

سه سال پيش بود كه دفتر چهل برگي برداشتم. جلدش كردم و شروع كردم به سياه كردن صفحاتش . تصميم داشتم براي تو بنويسم. براي دخترم يا پسرم ، براي فرزندم ، و چقدر توي دل و ذهنم حرف انباشته بودم. حرف هاي تازه براي كسي كه دوستش دارم. از روزگار و زمانه ام ، از آرزوهايم ، و از همه چيز هاي قشنگي كه براي تو مي خواستم و از نسلم و تجربه هاي نيم بند هم نسلي هايم ، اما نمي دانم چرا اين ابتكار در نيمه راه خشكيد. من هميشه گفته ام " من و نسل من خيلي زود به ته خط مي رسيم. راهي را با هزار اميد شروع مي كنيم اما چند قدمي نرفته ايم كه به بن بست مي رسيم. " دستمان را سايبان پيشاني مي كنيم و مي گوييم اين كوچه هم كه بن بسته ... و باقي راه را ديگر نمي رويم. بر مي گرديم و مايوس هم بر مي گرديم. چه مي شود كرد؟! شايد بخاطر اين حافظه تاريخي لعنتي باشد. حافظه تاريخي همه جا و هميشه هم خوب نيست. آدم بايد راه را برود و سرش به سنگ بخورد . آن وقت برگردد. تا لااقل بگويد رفتم و ديدم " نه بهرام ست و نه گورش " نه اينكه نرفته و نديده بگويد نيست ... نرويد... در جا بزنيد... و اين چه واقعيت تلخي ست در اين هنگامه دشوار. كه ما ايستاده ايم به تماشا و حتي ديگر نمي گوييم كه لنگش كن! فقط مي گوييم كه چي ؟ و پشت بندش هم يك علامت سوال درشت مي كاريم و همين و ديگر هيچ ... و اين هيچ ، اين هيچ هميشه عذابمان داده.... اين هيچ بي معناي تو خالي! اما من مي خواهم دوباره شروع كنم . اين بار ديگر توي آن دفترچه چهل برگ نمي نويسم. صفحات آن دفتر ديگر پر شده از چركنويس هاي مقاله ها و يادداشت هايم ... حالا ديگر توي اين صفحه مجازي مي نويسم. صفحه اي كه به ياد تو و براي تويي كه هنوز نيامده اي و شايد تا چند سال ديگر هم نيايي ، كليد زديم. اينجا براي تو خواهم نوشت. و زمزمه خواهم كرد. از آنچه در دل و درونم اندوخته ام. حالا من بزرگ تر شده ام. آن موقع بيست ساله بودم و حالا بيست و سه چهار سال دارم. حالا پخته ترم و دست كم مي دانم كه پدرت كيست و آن موقع حتي اين را هم نمي دانستم .
مي خواهم بروم دفتر چه هاي خاطراتم را پاكلا كنم. بگردم و رد شادماني جوانانه نسل گم شده ام را پيدا كنم و نشانت بدهم . نمي خواهم تو متهمم كني كه منفعل بودم . نه نازنينم ... هرگز اين جور فكر نكن. ما هم قدم هاي بلندي برداشتيم. فقط پرهيب هاي شكست ، يك شكست تاريخي تكرار شونده ، سايه انداخت روي خنده هايمان و ما بريديم...
گفتم از عشق فروغي رسدم از شب شد
تيره تر روزم ازين شمع كه روشن كردم
دختركم ! پسركم! روز هايي بود كه ما هم مشت گره كرده داشتيم. اما گره ها زود باز شدند. ما سرود خوانديم و دستانمان را به هم داديم. اما سايه هاي سياه آمدند دست هايمان را از هم كندند. ما فرار كرديم و فردايش باز برگشتيم. آنها فهميدند كه مي خواهيم بمانيم و شايد بخاطر همين هم بود كه كم كم آن آمپول لعنتي ترديد و انفعال را پر كردند و فرو كردند توي بازوانمان... وآن وقت ما فقط يك شعر بلد بوديم بخوانيم:
كاش اهل اين زمان نبودم...
" آسمان در چارديوار ملال خويش زنداني ست
روي اين مرداب يك جنبنده پيدا نيست
آفتاب از اين همه دلمردگي ها روي گردان است
بال پرواز زمان بسته است
هر صدايي را زبان بسته است
زندگي سر در گريبان است."
شعر قشنگي ست نه ؟ به نظر من و هم نسلي هايم كه خيلي قشنگ است. لااقل بازتاب زمانه ماست. همين آراممان مي كند. به قول معروف " اين قصه را الم بايد كه از قلم هيچ نيايد. "اما نبايد درجا زد اين را من هم خوب مي دانم . سياست كه مفت نمي ارزد. بگذار يك مشت آدم بيكار سرشان را بكنند لاي هم و اين بازي كودكانه سياست را بگردانند. ما نمي خواهيم بازيچه آنها باشيم. اما مگر مي شود سرت را بكني توي لاك خودت و چشم هايت را ببندي ؟. بالاخره يك زمان اين تو بودي كه صحنه گرداني مي كردي ... مي خواهم دوباره برگ برنده را بقاپم اما چه جوري ؟ اين را نمي دانم و امان از اين ندانستن ها ... امان! حالا ديگر نمي دانيم كه حرف ديروز دكتر حاتم قادري چقدر درست و چقدر غلط بود ، قضاوتش با تاريخ ...:
" نقد جدي اصلاحات و دست اندركاران آن امري ضروري ست و نبايد تحت تاثير برخورد هاي عاطفي و احساسي گمان كنيم نقد اصلاحات موجب نااميد شدن مردم و در هم شكستن اصلاحات مي شود. "
حرف ها زياد ست نازنين من ... بگذار وقت هاي ديگر بيشتر برايت بگويم... حالا خسته ام ... بايد كتاب بخوانم ... مي خواهم وقتي كه آمدي توشه ام پر باشد. به من مجال بيشتري بده ... مي خواهم فكر كنم... تو هم فكر كن ، به ما و به سرنوشت ما. نكند جبري شده باشيم ! فردا باز هم برايت حرف خواهم زد. امروز را بهتر ست فقط فكر كنيم.
سري هم به نوشته هايي بزنيد كه جرقه اي شد براي اين نوشتار... معجزه مادري و مابقي حكايت هايش

راستي مقاله من را درباره زردشت توي روزنامه شرق امروز حتما بخوانيد.

[ساعت ۰۲:۰۰ ]   تو هم اندكي فكر كن...(۳)

۰۵ دی ۱۳۸۳
براي تنهايي شهري كه ويران شد...

و برای او که تنها مانده است ...

و سفره اي خالي ... تو هميشه آن گوشه مي نشستي ... نزديك پنجره هلالي اتاق ... و باد بوي نخل مي داد. و تو مي گفتي خرما هاي امسال چه بهتر شده اند. هر سال همين را مي گفتي و دلمان را خوش مي كردي. و من مي خنديدم و توي بشقاب گل بهي ات غذا مي كشيدم. دستت را جلو مي آوردي و مي گفتي بسه ... و من باز يك كفگير اضافه تر مي كشيدم و اين بار تو مي خنديدي ؛ بچه ها هم مي خنديدند. اما آن شب شب بخير كه گفتي چيزي توي دلم لرزيد. انگار بايد صدايت را قاب مي گرفتم و يادگاري توي دلم مي چپاندم . صبح خانه روي سرمان آوار شد . جنازه تو بوي نخل مي داد زير همان پنجره هلالي مرده بودي و هنوز مي خنديدي ... اين شمع براي خاموشي تو ...
نمي دانم كجا خاكت كردند.
هر جا هستي روشناي اين شمع براي تو.

من برای ارگ دلتنگم

من برای آن دیواره های کهنسال

برای آن شکوه دیرینگی تاریخ

برای آن بازمانده جبروت سرزمینم

من برای ارگ دلتنگم...

و نمی دانم باز ارگ را کسی زنده خواهد کرد ...

من برای ارگ خشتی سرزمینم دعا خواهم کرد...

من دلم می خواهد داستان های تو را برای بچه هایم بگویم

نمیر ارگ من

نمیر...

 باستان شناسی علم جذابیه... روزمرگی ها رو از هم می دره و حرف تازه ای از دیرینگی تاریخ پیش می کشه و ذهن تو رو به ماکت سازی درباره گذشته و هویت تاریخیت وادار می کنه... ماجرای شهر سوخته هم از اون ماجرا های جذاب باستان شناختیه که حرف های تازه و جالبی رو روایت می کنه...

[ساعت ۰۷:۱۶ ]   و يادبودي ديگر ...(۲۰)

۰۱ دی ۱۳۸۳
يك نگاه تازه

مي روم روبروي قفسه هاي تنيده در هم كتابخانه اتاقمان مي ايستم. خوب نگاه مي كنم. بي آن كه پي چيزي باشم. و تازه مي فهمم كه كتابخانه مان خوب پروبال گرفته است. اين درست كه يك ماهي هست كه كتاب تازه و خوبي نخريده ام اما كتاب هاي خوب زيادي اينجا تنگ هم ايستاده اند كه ارزش زيادي دارند. يك كتاب سفيد را بيرون مي كشم. روي جلدش با فونت درشت نوشته اند : دكتر علي شريعتي و پايين كادر در هر خط يك واژه كه همه به هم پيوسته اند :
"پدر ،
مادر ،
ما
متهميم"
اين كتاب را قبلا هم خوانده ام. آن هم بار ها. هنوز مدرسه مي رفتم و اغلب وقت امتحان ها كه مي شد هوس مي كردم كتاب هاي شريعتي را تورق كنم. توي كتابخانه پدرم از بچگي من اين جور كتاب هاي سفيد زياد بود. يكي دو سه كتابي هم توي بساطش بود كه يا اسمي نداشتند و يا روي جلدشان نوشته بود " علي مزيناني " يا " علي سبزواري " و من از مادر و پدرم شنيده بودم كه اين علي ها همه به يك نفر گره مي خورند. اما امروز ، خواندن اين كتاب ها برايم معناي تازه اي به ارمغان خواهد آورد. اول از همه با ترديد مي پرسم " چرا دكتر اين جمله تكان دهنده را با پدر آغاز كرده است ؟" نمي خواهم چيزي را ثابت كنم و يا از اهميت چيز ديگر كم كنم . نه هرگز... فقط شايد من اگر جاي دكتر شريعتي ، گوينده چنين جمله اي بودم حتما مي گفتم "
" مادر ،
پدر ،
ما
متهميم"
البته وقت براي اين جور ايراد هاي ريز هست. مهم اين است كه امروز مجالي هست تا با ديدي شفاف تر به واقعيت هاي فكري اطرافمان نگاه كنيم. حتي من فكر مي كنم اگر پروژه خاتمي گرايي هم شكست خورده است ،باز به نفع ماست چراكه نشان مي دهد به بلوغ رسيده ايم و حالا مي توانيم با فراغ بال و بدون تعصب يا قهرمان باوري و اسطوره پروري به قضاوت يك مرحله مهم و ارزنده از تاريخ سرزمين مان بنشينيم. چرا وقتي تب و تاب ها مي خوابد، گرد و خاك ها فرو مي نشيند و ما مي توانيم متفكرانه تر و انديشمندانه تر به مسايل نگاه كنيم مي گوييم به پوچي رسيده ام. يا به آخر خط!؟ اين نقطه تازه نقطه آغاز است. شكفتن بايد از همين جا شروع شود. اگر در اين تطور دشوار تاريخي توانسته باشيم توانايي نقد معقول قضايا را پيدا كنيم بازي را بي گمان برده ايم.
بهزاد واكسن سرماخوردگي زد و خانه نشين شد. از ديشب تب و لرز كرده و افتاده توي رختخواب. از درس و كارش هم باز مانده ، اصلا چرا آدم بايد خودش را دستي دستي توي هچل بيندازد ؟ فقط خدا كنه زود تر خوب بشه ... همين !
چند وقتي هست كه مي خوام لينك مطالبم توي روزنامه شرق را درست كنم اما فرصتي دست نمي دهد. اميدوارم هر چه زود تر دوباره بتوانم دستي به سر و روي وبلاگم بكشم. تا ببينيم چه مي شود.

[ساعت ۰۴:۲۰ ]   دست هايت را مي فشارم.(۱۴)

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است