صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۱۴۹
ديروز: ۱۶۷
اين ماه: ۱۸۴۲
از ابتدا: ۱۶۴۸۳۷۰


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۲۳ آذر ۱۳۸۶
حرفه داستان نويسي

دستش را روي شانه ام قلاب كرد و صورتش را جلو آورد تا لب هايم را ببوسد . هوا سوز داشت و نم باراني هم به صورت هامان مي زد . آسمان دو سه ساعتي بود كه كيپ شده بود . ابر هاي در هم تنيده و پرواز كلاغ ها . دسته دسته . گرماي نفسش تا روي گونه هايم نشست . دهانش مثل هميشه بوي مرطوبي مي داد ، بويي مثل بوي ميوه كاج . پلك هايم را هم گذاشتم تا بوسه اش را توي تاريك روشن ذهنم هاشور بزنم . لب هايم را نبوسيد . انگار مي خواست تا آخر عمر توي اين روياي پاييزي غوطه ور باشد . روياي لب هاي باران خورده نبوسيده . رويايي كه مثل يك كابوس هاشور خورده نيمه كاره ، جايي در مدار ذهنش به دوران بيفتد وخوشبختي اي را كه شايد بي من به چنگ خواهد آورد بدرد . تكه هايي بوديم گسسته و يكه كه ناگهان از وسط يك بازي دومينو بيرون افتاده بوديم . مردد و مبهوت . با قلب هايي لب پر شده و بند زده ...

هنوز هم دارم می جنگم . با همه تلخکامی هایی که دنیای نویسندگی ام را احاطه کرده است . می جنگم با همه توانی که در رگ هایم باقی مانده . می جنگم و تنها سلاحم هنوز همین کیبورد است و همین نوشتن های گاه و بی گاه . و بی حاصل و نافرجام ...

[ساعت ۲۱:۴۴ ]   نظر شما(۴)

۱۷ آذر ۱۳۸۶
پل ريكور و ملا محسن فيض كاشاني !

1- اين روز ها بهترين لذت براي من سرك كشيدن به تل كتاب هايي ست كه بهزاد براي كار هاي تحقيقاتي اش گوشه اتاقي كه قرار است به زودي به اتاق پسر كوچولويمان تبديل شود تلنبار كرده است . كتاب هايي اغلب در حوزه مطالعات بينارشته اي كه ارتباطي هم با تاريخ دارند و اغلب در حوزه زبانشناسي اند و گاه فلسفه علم و شاخه هايي از اين دست . مطالعه اين كتاب ها در پيوند با مطالعه كتاب هايي كه بنا به علل مختلف براي كار تحقيقي خودم در دست مطالعه دارم ، تلفيق جالبي از يك گونه مطالعاتي مي سازد كه گاهي در خور برنامه ريزي هاي دراز مدت هم هست . برنامه هايي براي پژوهش در عرصه هاي تازه تاريخي . از جمله اين آميزه ها مطالعه همزمان مصاحبه اي از پل ريكور Paul Ricoeur تحت عنوان " جهان متن ، جهان خواننده " از كتاب زندگي در دنياي متن * و ديوان كامل فيض كاشاني همراه با رساله گلزار اقدس ** بود . پل ريكور در مصاحبه خواندني اش كه از سوي ژوئل رومان صورت گرفته است به رويكردي اشاره مي كند كه قايل به دو دنياي متن و خواننده است . او در بخشي از اين گفتار به ديالكتيك ميان متن و خواننده اشاره مي كند ؛ " يا بهتر بگويم ديالكتيك دو دنيا ، دنياي متن و دنياي خواننده : به راستي هر متن امكانات سكونت در جهان را نشان مي دهد . برخورد ميان متن و خواننده ، برخوردي است ميان تمامي ادعاهاي متن ، افقي كه بدان راه مي يابد ، امكاناتي كه آشكار مي كند ، و افقي ديگر ، افق انتظارهاي خواننده . " و براي سنديت بخشيدن به اين انگاره به باورداشت هاي هانس روبرت ياس تحت عنوان " زيبايي شناسي دريافت " و ولفگانگ آيزر تحت عنوان " پديدار شناسي خواندن " ارجاع مي دهد . ( نك صص 63 و 64 ) ريكور در ادامه همين مبحث به چند گانگي خواندن نيز اشاره مي كند كه از نگاه من بسيار كليدي و مهم است به ويژه در مطالعه متون و اسناد تاريخي كه تحليلش مفصل است و شايد به شكلي بدبينانه گاه خدشه هايي را هم متوجه تاريخ كند و رسايي آن را زير سوال برد . اشاره ريكور به اين كه در دنياي خواندن " ما در گستره تخيل هستيم و نه ديگر در قلمرو قضاوت ، كه خيال نقشي در آن ندارد " ، بيش از هر چيز ديگري در اين نوشتار مرا به خود جذب كرد . به ويژه با تقارني كه با رساله گلزار اقدس فيض كاشاني پيش آمد و اين زنجيره را كامل كرد . فيض كه يكي از روحانيون برجسته عصر صفوي به شمار مي رود ، در ابتداي ديوان اشعار خود رساله اي مي نگارد كه به لحاظ محتوا بي شباهت به رساله هاي ديني و فقهي وي نيست . او در اين رساله بي آنكه براي دنياي خواننده اعتباري قايل شود مقصود خود را از اشعارش بيان مي دارد و هرگونه فرصت رهايي ذهن خواننده در تخيل را از او مي ستاند ؛ " و آنچه گفتيم توان دانست كه اشعار اين كتاب از قبيل شعري نيست كه در شرع آنرا مذمت نموده و باطل شمرده و از خواندن آن در امكنه متبركه و ازمنه شريفه منع فرموده اند بلكه از قبيل شعريست كه آنرا ستوده اند " ( نك ص 21 ) و پس از اين مقدمه به تحليل واژه هاي اشعارش مبادرت مي ورزد : " رخ عبارتست از تجلي جمال الهي به صفت لطف مانند لطيف و رووف و تواب و محيي و هادي و وهاب و زلف عبارتست از تجلي جلال الهي به صفت قهر مانند مانع و قابض و قهار ... و شاهد حقيقي را كه عبارتست از حقيقت باعتبار حضور و ظهور با آنكه در پرده هر جلالي جمالي مختفي و در شوكت هر جمالي جلالي متواريست ... " و اين روند همچنان در صفحات بعدي نيز ادامه مي يابد و در واقع شاعر مي كوشد در دنياي خواننده نيز دخل و تصرفي كند تا خط بطلاني بر چندگانگي خواندن كشد و دنياي متن را با آن يكسو سازد ! تلاشي كه به نظر مي رسد تحت لواي حاكميتي ايدئولوژيك و در جامعه اي كه در راستاي يكدست سازي مي كوشد تا حدي ( از بعد روانشناسي اجتماعي ) توجيه پذير است . با اين همه گفتار پاياني ريكور نيز تامل برانگيز است آنجا كه مي گويد : " متن فضاي وارياسيون هايي است كه محدوديت ها و الزام هاي خود را دارند ؛ و براي برگزيدن تاويلي متفاوت ، ما بايد همواره دليلي بهتر ارايه كنيم . " ( نك ص 70 ) به نظر مي رسد مطالعه ريزبينانه ديوان فيض و يا آثاري از اين دست مي تواند رهگشاي تمسك به تاويل هايي باشد كه بازگو كننده محيط و تاريخ و روزگار نگارندگان و سرايندگان چنين آثاري ست . اين كشف و مكاشفه را بسيار دوست مي دارم .
*زندگي در دنياي متن . شش گفتگو ، يك بحث . پل ريكور . ترجمه بابك احمدي . نشر مركز . چاپ دوم . تهران . 1378
**ديوان كامل فيض كاشاني همراه با رساله گلزار اقدس . ملا محسن فيض كاشاني . مقدمه و تصحيح سيد علي شفيعي . نشر چكامه . چاپ سوم . تهران . 1373
2- گاهي خوابت را مي بينيم . خواب پسركي سفيد و تپل با گونه هاي گل انداخته و چشماني معصوم  . و گاهي از ديدن هر نوزادي دلمان پر مي كشد برايت . هي تو را جاي آن نوزاد مي نشانيم و كيفور مي شويم . گاهي دست مي سرانم روي شكمم و انگار كه دارم نوازشت مي كنم سبكي خاصي وجودم را پر و خالي مي كند . گاهي حجم تن كوچكت را هم حس مي كنم وقتي آرام چرخ مي خوري . نمي دانم تو هم ذوق به دنياي آمدن داري ؟ هميشه داستان تلخي بوده است اين غمنامه كه ما پدر و مادرانمان را انتخاب نكرده ايم . يعني اگر حق انتخاب داشتي مرا انتخاب مي كردي ؟ من كه روحم ، جسمم ، هستي ام و همه لحظه هاي ناب شكفتنم را مي خواهم نثارت كنم . من كه در اوج اندوه روز هايي كه آرزو هايم را رها شده در باد مي بينم ، به دلخوشي تو آسمان را خواستني مي بينم باز ... من كه هر غمي را به بهانه بودن تو مي تكانم . من كه ... نه ... خودم را توجيه نمي كنم . اما دوست دارم بداني تمام اين روز ها به تلنگر آمدن تو و انتظار شكفتنت ، تقلا مي كنم آدم تازه اي باشم . با هويتي مستقل . قوي . نستوه . و كاش اين سير و سلوك مرا به سرمنزل روشني برساند . آنجا كه با افتخار نام خودم را بگذارم مادر . آنجا كه هر وقت تو صدايم كردي با شعف بگويم من مادر شده ام ... با امروز بيست و چهار هفته و چهار روز از عمر تو مي گذرد جايي خواندم كه توي اين روز ها خوب است نامه اي برايت بنويسم به حكم يادگاري اما من آنقدر حرف توي دلم تپاندم كه نمي دانم از كجايش بگويم . قبول كن كه كار سختي ست حتي براي من كه گاهي ادعاي نويسندگي هم دارم .

 

[ساعت ۲۳:۱۲ ]   نظر شما...(۱۰)

۱۶ آذر ۱۳۸۶
يك كتاب تازه

1- كتاب جنبش هاي اجتماعي معاصر ايران * را هم بهزاد از كتابخانه امانت گرفت و برايم آورد تا در روز هايي كه در پيش است و ممكن است به لحاظ شرايط جسمي و جوي كمتر امكان بيرون رفتن داشته باشم (كه البته هنوز به اين مرحله نرسيده ام و فعالم هنوز و از اين بابت خرسند ) مطالعه اش كنم شايد كه به كار پايان نامه ام به ويژه در بخش نظري بيايد . كتاب از آن دست كتاب هايي ست كه نظيرش را در گستره پژوهش هاي مربوط به حوزه تخصصي رشته مان ، تاريخ ، كمتر سراغ داشته ام . مولف با جهدي ويژه و محققانه كوشيده است بخشي مجزا از اثر خود را به تحليل نظري و بررسي انگاره هاي جامعه شناختي اختصاص دهد و انصافا مقدمه و بخش اول كتاب از اين نظر بسيار غني و قابل ملاحظه است . مخصوصا اينكه تقريبا همه كتاب هايي كه مولف ، سعيد زاهد ، به عنوان مآخذ مطالعه گونه هاي مختلف نظريه پردازي هاي جنبش انتخاب كرده است ، از كتب زبان اصلي اند و ترجمه نشده اند و از اين جهت كار زاهد را مي توان گونه اي نوپردازي در اين گستره پنداشت . دست كم در عرصه مطالعاتي كه بنا به ضرورت هاي پژوهشي در ميان دانشجويان تاريخ ممكن است دست به دست شود . فكر مي كنم بخشي از اين دقت نظر مرهون شرايط تحصيلاتي مولف است چنانكه در مقدمه درباره او مي خوانيم كه تحصيلات دانشگاهي وي تا پايان دوره دكتري در رشته جامعه شناسي بوده پايان نامه دكتري وي در دانشگاه ليدز انگلستان بوده و به موضوع جنبش هاي اجتماعي مي پردازد .  ابته آنچه در اين آگاهي همانند تلنگري مرا نواخت اين بود كه  چرا در عرصه تخصصي تاريخ از اين دست تحقيقات پر مايه به لحاظ مطالعات نظري كمتر مي بينيم . گرچه در اين گستره نيز مطالعات در خوري صورت پذيرفته است و به ويژه آثاري كه در خارج از كشور به رشته نگارش درآمده و محققان و مولفاني طراز اول و توانمند با روشمندي ويژه اي بدان اهتمام ورزيده اند از اين حيث بسيار پربار و در خور اهميت اند اما در ايران اهتمام به اين بعد از مطالعه هنوز هم عليرغم اشتياقي كه دانشجويان به مطالعات بينا رشته اي نشان مي دهند بسيار كمرنگ است . اميد دارم كه در مطالعات بعدي باز هم خواننده چنين كتاب هايي باشم ولو آنكه به كار پايان نامه ام هم نياد . اصل خواندن و شناخت كتاب تازه اي ست كه افقي روشن تر در برابرت مي گشايد .
2- هواي مه آلود و باراني كه مثل دم اسب مي بارد آدم را به صرافت تكاپويي مداوم مي اندازد . براي من روز هاي باراني سرآغاز همه تقلا هايي ست كه در روز هاي آفتابي راكد مانده اند . امروز موفق شدم مقاله اي را كه براي همايش روسيه شناسي فرستاده بودم و قرار است در نشريه مركز مطالعات آمريكاي شمالي و اروپاي دانشگاه تهران چاپ شود  كامل كنم . و در اين حين هر از گاه سر بر مي گرداندم تا قمري هايي را ببنيم كه روي آنتن تلويزيون نشسته بودند و خودشان را باد كرده بودند . انگار از سرما و تنگ هم آرام گرفته بودند . مهربان و ملوس و خواستني . مثل منظره اي كبود از زمستاني صبور با آسماني يكدست سفيد .

۳-اين هم نگاهي به فيلم اتوبوس شب كه ديدنش برايم مثل زندگي بود . فيلمي ساده اما پر از معنا از بريده اي تاريخي . نگاهي تازه و انساني به جنگ . چيزي كه به راستي تشنه اش بودم .

* جنبش هاي اجتماعي معاصر ايران . سعيد زاهد . سروش و انتشارات طه . چاپ اول . تهران . ۱۳۸۱

[ساعت ۰۵:۰۸ ]   نظر شما(۰)

۱۱ آذر ۱۳۸۶
دو كتاب تازه

1- در ميان تل كار هايي كه اين روز ها نصفه ماندنشان عذابي شده است كه مثل خوره اي روحم را مي سايد ، كمتر مجالي دارم كه با فراغ بال كتابي را از اول تا آخر بخوانم و لذت واقعي ببرم اما با اين همه خواندن و جستجو كردن را بر هر كار ديگري ترجيح مي دهم . كتاب حدس ها و ابطال ها از آن دست كتاب هاي نسبتا حجيم و دشواري بود كه تامل در آن نيازمند فراغ بال و حوصله اي فراخ بود اما با اين همه تورقي در آن باعث شد لذتي  را كه در جستجويش بودم ببرم . به انديشه پوپر پيش از اين بر اساس بينش وي كه مبتني بر نظريه ابطال پذيري در علم بود ، علاقمند شده بودم و اميدوار به انجام كار هاي پژوهشي دشواري كه در تاريخ به جهت كمبود مدارك و شواهد و اسناد و يافته ها سهل ممتنعي را مي ماند كه از واهمه رد شدن و محك خوردن گاه از خيرش مي گذريم و لذتي را كه از مطالعه و جستجو خواهيم برد به همين راحتي به مسلخ مي سپاريم . پوپر مقدمه اثر خود را با گفتاري آغاز كرده است از جان كاريو اكلز كه تسلا بخشي دوباره بر زخم كهنه پژوهندگاني ست كه ترس از طرد شدگي و ابطال انديشه و نظريه شان آنها را از وادي نوآوري در تحقيق دور كرده است : " اكنون مي توانم حتي از تكذيب و تخطئه نظريه اي كه براي من عزيز بود ، شادمان شوم ، چه حتي اين نيز يك كاميابي علمي است . " اين بار نگاه من به كتاب پوپر يك گزارش قوام يافته نيست بلكه تنها گذري را مي ماند شتابان از يك شهر پر رمز و راز كه به سوي افقي فراخ و روشن امتداد مي يابد . گاه و بي گاه در اين سير و سياحت به چيز هايي برخورده ام تامل برانگيز و تكان دهنده كه محرك هايي شده اند براي تقلا و كوشش يا علامت هايي هشدار دهنده براي توقف و تامل بيشتر...  اين جملات اين روز ها فراوان گريبان مرا گرفته اند تا به اين پرسش دشوار پاسخ دهم كه چقدر در پژوهش تاريخي در دست انجامم بيطرفم و تا چه پايه منويات دروني ام را دخالت داده ام . اعتراف پوپر اين پرسش را در ذهنم پررنگ تر كرد : " اين واقعيت مايه پريشاني خاطر است كه حتي تحقيقي مجرد همچون شناخت شناسي بدان گونه كه شخص آن را پاك و خالص مي پندارد چنين نيست بلكه انديشه هاي آن ممكن است تا مقدار زيادي برخاسته از انگيزه هايي باشد كه به صورتي ناخودآگاه از اميد هاي سياسي يا روياي هاي خياليگرانه سرچشمه گرفته است . " اين روياهاي خيالگرانه مرا به ياد داستان پردازي هاي ذهني خودم مي اندازد در اين روز هايي كه درگير مطالعه و پژوهش در گستره اي هستم كه مشحون است از چنين نگره هايي در گذشته اي تاريخي . پاسخ پوپر ظاهرا سر راست اما باطنا دشوار است : " من به عنوان يك شناخت شناس تنها به يك امر توجه دارم – يافتن حقيقت درباره مسايل شناخت شناسي ، خواه اين حقيقت با انديشه هاي سياسي من سازگار باشد و خواه نباشد " سرلوحه قرار دادن اين بينش به تمام و كمال به راستي در گستره تاريخ دشوار است ... اما آنچه بش از هر چيز مرا به انديشه ابطال پذيري پوپر علاقمند مي كند و از آن الگويي مناسب براي روش شناسي مي سازد ، آزادي فراخي ست كه او بر پايه همين بينش در تفكر خود مي پروراند : " ما پژوهنده و تحقيق كننده در موضوع خاص نيستيم بلكه پژوهنده و تحقيق كننده در مسايليم و مساله ممكن است از مرز هاي هر موضوع بحث يا علم تجاوز كند و به موضوع بحث يا علم ديگر برسد " آگاهي از اين موضوع به نظرم روزنه اي ست كه به سوي روشنايي هايي اميد بخش و رهگشا در عالم پژوهش گشوده مي شود ، اين كه خط قرمزي نيست و مي توان چهار نعل تاخت شايد كه رد پايي از حقيقت نمودار شود . مطالعه اين كتاب را ولو در حد تورقي تامل برانگيز پيشنهاد مي كنم : حدس ها و ابطال ها ( رشد شناخت علمي ) ك . ر . پوپر . ترجمه احمد آرام . شركت سهامي انتشار . چاپ اول . تهران . 1363
2- بنا به تحقيق نيمه تمام درس قاجار توفيقي اجباري نصيبم شد و كتابي را بنا به توصيه و معرفي يكي از دوستان خوبم كشف كردم كه خواندنش هم غم انگيز و هم الهام بخش بود : مسافرت به ايران . * سفرنامه اي به قلم يك نقاش رمانتيك روسي به نام الكسيس سولتيكف . خواندن اين سفرنامه براستي شيرين و پر رمز و راز بود . به رماني مي مانست كوتاه و پاره پاره كه مي كوشد تصويري گسسته از ايران روزگار قاجار به دست دهد ؛ سفرنامه سولتيكف با يك پس زمينه رمانتيك و غم زده  همراه است . انگيزه سفر سولتيكف ، اين نقاش زبردست روسي ، به سرزمين ايران تصورات اغراق آميزي ست كه او از ايران در مدار ذهن خود مي پروراند . طنين صداي اسبان كارواني از ايران كه حامل هدايايي براي امپراطور روس بوده اند انگيزه بخش سولتيكف براي سفر به ايران است . او نخستين تابلوي رويايي خويش را از ايران ذهني با الهام از همين منظره شكوهمند به تصوير در مي آورد ، تصويري كه در مواجهه با ايران واقعي رنگ مي بازد و كم كم محو مي شود و همين امر بر بار تراژيك و نوميدانه سفرنامه سولتيكف مي افزايد و به تكرار اين عبارت در سفرنماه وي دامن مي زند : " نوميدي من بسيار شديد بود . ولي بيش از آن اضطرابي بود كه در فكرم افتاد . تمام تخيلات من مانند اين يكي از بين خواهد رفت ؟ تهران ، تبريز ، ايران – آيا در تمام اميد هاي خود فريب خواهم خورد ؟ اي هيجانات مشئوم تخيلات ! ... يا بهتر است بگويم اين بارانداز شوم و اي مهمان سراي مشئوم ! " ( ص 25 ) نگاه سولتيكف به عنوان يك هنرمند نقاش باعث شده است سفرنامه وي سرشار از صحنه هاي زنده اي باشد كه از حيات اجتماعي ايرانيان ديده و دريافت كرده است . سولتيكف هرگز موفق به سفر به شهر هاي تاريخي مشهور ايران از جمله اصفهان نمي شود و اين امر باعث شده است كه وي با نگاهي غم زده از ايران نيمه ويران شده اي ياد كند كه با تصور ذهني او از يك بهشت اسرار آميز كاملا مغاير و متفاوت است ؛ " تهراني را كه سولتيكف  ديدار كرده و وصف آن را مي نمايد شهري بوده است كه تازه به عنوان پايتخت تعيين شده بود و حتي ابنيه دوره ناصرالدين شاه را نداشته . پيداست چنين شهري نمي تواند جلب نظر نقاشي را كه سالها انتظار ديدار شرق را داشته است بكند . نقاشي كه در تصور خود صحنه هايي مطابق خوانده ها و شنيده هاي خود مي پرداخته و با قدرتي كه تسلط نقاشي به او داده بوده است پرده هاي مجلل از زندگي مشرق تخيل مي نموده است . " ( ديباچه مترجم . صص 3 و 4 ) و ناكامي نقاش انگار زخم دهان گشوده من ايراني ست كه در حافظه زخم خورده تاريخي خويش پي التيام ها مي گردد و نمي يابد ...
* مسافرت به ايران . الكسيس سولتيكف . ترجمه محسن صبا . شركت انتشارات علمي و فرهنگي . چاپ دوم . تهران . 1365

[ساعت ۰۴:۵۵ ]   نظر شما(۶)

۰۶ آذر ۱۳۸۶
كند و كاوي گذرا درباره كتاب تبيين در علوم اجتماعي

كتاب تبيين در علوم اجتماعي * گرچه در محتوا و مضمون محققانه و موشكافانه اش جاي حرف نيست اما به لحاظ حسي بيش از هر چيز با مقدمه كوبنده و پر كشاكشش مرا به خود جذب كرد . مقدمه اي كه با نقبي گذرا به رهيافت هاي علوم اجتماعي به سوي كنش علمي آغاز مي شود ؛ روايت دكتر سروش از علم الاجتماعي كه انديشه و روش خويش را از علوم طبيعي وام گرفته و به تعبير سروش علم الاجتماع تجربي لقب گرفته است ، روايت اندوهگيني ست از رويكرد انفعالي علوم اجتماعي به كورسو هاي دانش تجربي و رهايي و واماندگي آنچه به اين علم ( اجتماعي و انساني ) روح و هويت مي بخشاييد : " علم الاجتماع تجربي براي كمال و كاميابي خويش راهي جز اين نداشت كه جامعه را در حكم پاره اي از طبيعت ببيند و عناصر مزاحم را به غربال روش ، سخاوتمندانه كنار بگذارد ؛ و تفاوت طبيعت و جامعه را در درجه ببيند نه در نوع ؛ و از بيرون در حوادث نظر كند نه از درون ؛ و تماشاگرانه به كاوش بپردازد نه بازيگرانه ؛ و به جاي معنا كاوي علت كاوي پيشه كند و از فهم امور به تصرف در آنها قانع باشد و آدميان را همچون اجرام فيزيكي ببيند كه به نيرو هاي كور شهوت و غضب به اين سو و آن سو مي روند و از اعتبار كردن و اختيار ورزيدن در آنها خبري نيست . " ( صص هفده و هجده ) پر واضح است آنچه كه سروش از آن تحت عنوان معنا كاوي نام مي برد همان چيزي ست كه دغدغه مورخ و محقق امروزي براي بازسازي رويداد هاي گذشته و كشف رمزينگي نهفته در پس غبار غفلت هاي مهلك زماني و مكاني ست و رويكرد طبيعي و تجربي چنان خشك و دگم است كه به انسداد چنين روزنه اي مي انجامد . نگاه دانيل ليتل اما در مجموع در اين اثر نگاهي سراسر كالبد شكافانه و درون نگر و شفاف ساز است . نگاهي علمي و مبتني بر مثال هاي عيني درباره چيزي كه آن را در روش تحقيق ، تبيين مي ناميم .
 مبحث اصلي كتاب با بررسي دو نوع سوال تحقيق آغاز مي شود : سوالات چرادار و سوالات چگونه ممكن است . توضيحات روشن و شفاف ليتل در اين بخش محقق را موفق به تطبيق يكي از اين دو گونه بر سوالات تحقيقش مي سازد ؛ تبيين برخاسته از سوالات چرادار تبيين علي و تبيين بر حسب انگيزه هاي فاعل است اينكه آيا نوع دوم تبيين عملا در تاريخ شدني و محقق است خود نيازمند مطالعات و مباحتي پر دامنه تر از اين است . پرسش مدل قانون فراگير پرسشي ست عميق و معنا كاو : حادثه مورد تبيين چرا در فلان شرايط ضروري الوقوع بود ؟ ( ر . ك ص 8 ) اين پرسش به طور غير مستقيم مويد بيشتر تحقيقات تاريخي ست كه هدفمندي خود را بر كشف علل و زمينه هاي ساختاري گونه اي كنش عمومي متمركز كرده اند . ليتل در مباحث بعدي مي كوشد با ديد واقع نگرانه به نقد تحليل هاي تجربي مدار مبادرت ورزد . چيزي كه در اين مطالعه گذرا براي من جالب توجه بود گيجي و سردرگمي بود كه از تلاشم براي تطبيق گونه هاي مختلف تبيين بر تحقيق در حال انجامم فرا چنگ آمد . در بخش هاي آغازين كتاب توجه من به شدت به تبيين علي و بررسي مكانيسم علي جلب شد و حس كردم در تحقيقي كه در حال انجام آن هستم ، مي كوشم مكانيسم هاي اجتماعي خرد و كلاني را كه منجر به شكل گيري و نهادينه شدن انديشه نجات بخشي در جامعه روزگار صفوي شد ، بررسي كنم و اين موضوع را از اين گفتار وام گرفتم : " مكانيسم هاي پيوند دهنده علت و معلول ، نوعا در رفتار معني دار و آگاهانه افراد ريشه دارند و متضمن اين عوامل اند : اختيار عاقلانه امور ، و تاثير هنجار ها و ارزش ها در تصميمگيري و داوري فاعلان ، تاثير ساختار هاي نمادين بر رفتار افراد ، نحوه هاي اعمال محدوديت از سوي ساختار هاي اجتماعي و اقتصادي بر گزينشگري افراد و امثال آن " ( ر . ك ص 24 ) گرچه اين رويكرد به شدت امروزي به نظر مي رسد اما در عين حال تا حدي قابل تطبيق بر سوژه مورد مطالعه من يعني جامعه عصر صفوي بود . در بخش هاي بعدي هم جذابيت هاي تازه تري برايم مطرح شد كه مرا به مطالعه اي جدي تر و روشمند تر در گستره مطالعه ام فرا مي خواند و آن مبحث جذاب شرايط كافي و لازم است ؛ ليتل در اين مبحث ضمن اشاره به اين موضوع از دو نوع شرايط خفته و بيدار كننده نام مي برد و در بازتعريف آنها مي نويسد : " شرط خفته ، عاملي است كه مدت ها قبل از حدوث مبين در ميدان علل حضور داشته است . مثلا گفته اند كه مسابقه تسليحات دريايي ميان آلمان و بريتانيا يكي از علل ساختاري جنگ جهاني اول بوده است ، با اينكه مي دانيم اين مسابقه دست كم از دهه 1890 به بعد وجود داشته است { اين عامل خفته است } شرط بيدار كننده ، حادثه اي است كه در زمان معين رخ مي دهد و معلول را هم در همان زمان به دنبال مي آورد . عامل بيدار كننده همان است كه تحولي در شرايط خفته مولد معلول پديد مي آورد . " ( ر . ك ص 37 ) پرسشي كه براي من محقق پيش آمد اين بود كه با تمسك به چنين توضيحاتي و در يك مطالعه ضمني آيا نمي توان بستر هاي اجتماعي خيزش نهضت صفويه و كنش هاي رهبران آن را گونه اي شرط خفته ناميد و مثلا شكست شاه اسماعيل ( اسطوره شكست ناپذيري !) درجنگ چالدران را شرطي بيدار كننده كه در نهايت منجر به رويكرد گريز محورانه و مبارزه آميز مردمي با حاكميتي شد كه ادعاهاي كاريزماتيك ديرپايي داشت ؟ ( البته اين گزاره فقط در حد يك فرضيه ابتدايي قابل توجه است ) ...  مي كوشم با رويكردي معنا كاو و روشمند به تدريج پاسخي براي اين پرسش بيابم .
 اما بخش چهارم كتاب در واقع خط بطلاني بود بر كوشش ها و كاوش هاي پيشين من . اين فصل كه تفسير نام دارد رويكرد جالب توجه تري به روش شناسي تحقيقات در عرصه علوم انساني دارد . و به ويژه با تفاوت ميان دو واژه تبيين و تفهم رهيافت تازه اي به گستره مطالعات تاريخي مي گشايد ؛ " بيدن بيان كه تبيين ، به دست دادن علل عام حادثه اي از حوادث است ، در حالي كه تفهم ، كشف معناي حادثه اي يا فعلي است در زمينه اجتماعي خاص " ( ر . ك ص 113 ) با اين تعريف پژوهش در بررسي موضوعي مشخص در دوره زماني مشخصي از تاريخ نيازمند درك و قبول رهيافت تفهمي به پژوهش است . تعريفي كه ليتل از اين رويكرد ارايه مي دهد بسيار دلگرم كننده است ، به گونه اي كه من آن را التيامي حس كردم بر زخم هايي كه مقدمه كوبنده سروش در ابتدا بر جانم زده بود : " اين رويكرد ، رويكردي معني كاوانه است بدين معني كه پديده هاي اجتماعي را چون متني مي بيند كه معناي عناصر مختلف حوادث و اعمال اجتماعي را بايد به كمك بازسازي خلاق ، از درون آنها درآورد . " اما جالب تر نتيجه اي ست كه ليتل از اين تعريف مي گيرد : " از اين رو ، بينش تفسيري ، علوم اجتماعي را جوهرا با علوم طبيعي متفاوت مي شمارد چراكه در آن بينش ناچار تكيه بر تفسير معني دار آدمي و اعمال اجتماعي او مي رود . سر و كار علوم طبيعي با فرايند هاي علي عيني است ولي سر و كار علوم اجتماعي با اعمال و افعال معني دار است . فرايند هاي علي را مي توان به نحو عيني توصيف و تبيين كرد ولي اعمال و افعال نيازمند تفسير و تفهم اند . " ( ر . ك صص 113 و 114 ) و به اين ترتيب است كه ليتل به آساني بحراني لاينحل در تداخل علوم اجتماعي با روش هاي علوم تجربي و در نتيجه فاقد معنا و هدف ماندن آن را توجيه و تا حدي حل مي كند ، ضمن آن كه به روشمندي نهفته در كنش هاي پژوهشي گستره علوم اجتماعي هويني مستقل مي بخشايد . ماكس وبر واضع اصلي انديشه تفهم در تعريف خود از درك همدلانه موضوع مورد پژوهش نام مي برد كه به نظر همان چيزي مي رسد كه كالينگوود در فلسفه تاريخ خود به كرات به آن اشاره مي كند .
اما اشارات تكميل كننده بعدي بيش از پيش مويد دلبستگي من به اين شيوه مطالعه بود : " براي درك پيامد يا آرايشي اجتماعي ، مي بايد به فرايند زاينده آن روي آوريم و براي درك آن فرايند بايد آن را همچون نمايش اجتماعي ببينيم . بدين شيوه درك پديده هاي اجتماعي گوناگون در فرهنگ هاي گوناگون براي ما ميسر خواهد شد . " ( ر . ك ص 128 ) آيا اين تعريف براي محققان عرصه تاريخ دلگرم كننده و راهگشا نيست ؟ تلاش براي ترسيم رويداد ها و كنش هايي كه در تاريخ به مطالعه و ارزيابي شان مي نشينيم و گاه در بن بست دوري از آن زنجيره رويداد ها معنا كاوي و علت يابي و تحليل برايمان به معضلي لاينحل مي ماند ! . اما لذت من از ادراك اين رهيافت ها وقتي به اوج رسيد كه گونه اي تحليل پژوهشگرانه مرتبط با موضوع تحقيقم را در همين بخش ديدم و آن اشاره به چرايي بروز شورش هاي موعود گرايانه بود ، شورش هايي كه در جهان غير غرب رخ داده اند و از دو منظر كالبد شكافي شده اند يكي نفوذ بوروكراسي استعماري در اين جوامع و ديگري شكل گيري آنها حول ديني خاص و رهبري فرهمند كه رسيدن عصري تازه را وعده مي داد ؛ مايكل آداس به وجود سنت هاي هزاره اي در اين جوامع اشاره كرده ( ر . ك ص 143 ) و به نظر مي رسد اين موضوع را مي توان شرط خفته اي دانست كه با شرط بيدار كننده فقر برخاسته از استعمار جمع شده و به بروز شورش هزاره اي انجاميده است . اين دريافت در واقع كامل كننده دريافت هاي پيشين من از مباحث روش شناسانه كتاب بود . مباحث بعدي كتاب به ويژه بحث ماترياليسم تاريخي آن بسيار جالب توجه بود ولي از آنجا كه بحث من در اين پست به درازا كشيده است ، ترجيح مي دهم مباحثه در باره اين نگره را به پست هاي بعدي موكول كنم . شايد با مقايسه اي تطبيقي با يك نمونه تازه چاپ شده از پژوهشي كه بررسي جامعه عصر صفوي را از روزنه شيوه توليد و نگاه روشي ماترياليسم پيشه كرده است .

* تبيين در علوم اجتماعي ) درآمدي به فلسفه علم الاجتماع ( دانيل ليتل . ترجمه عبدالكريم سروش . انتشارات صراط . چاپ دوم . تهران . پاييز ۱۳۸۱

[ساعت ۰۱:۲۳ ]   نظر شما(۲)

۰۲ آذر ۱۳۸۶
سه بند : درس و داستان و دل

1-فيش برداري هاي فصل سوم پايان نامه را كليد زده ام . مثل هميشه كمي كند پيش مي روم اما دورنما را براي خودم روشن طراحي كرده ام . تصميم گرفتم با اطلاعات جديدي كه از رياض الفردوس خاني به دست آورده ام بررسي موضوع اسماعيل هاي دروغين را به بخش موعود گرايي منتقل كنم . دليل كارم بر يافته هايي استوار است مبتني بر نگره هاي ماورايي كه به اسماعيل هاي دروغين نسبت مي دهند و همچنين خيزش قيام كننده اي پشت بند جريان قلندر ها كه به صراحت ادعاي مهدويت مي كند و حلقه اي از همان زنجيره شمرده مي شود چون از جو به وجود آمده از تكاپو هاي قلندران بهره برده است : محمد ميرك بن مسعود حسيني در رياض الفردوس خاني ضمن اشاره به اين واقعه ، روايتي به متن خود مي افزايد كه به نظر مي رسد مويد گونه اي حالت مكاشفه آميز در قلندر مزبور است : " از شخصي صادق القول كه از لفظ حافظ فولاد بهبهاني ناقل بود شنيده شد كه هر صبح قلندر مواجهه مطلع آفتاب جهانتاب ايستاده به طريق عبده شمس عاشق وار ادعيه مي خواند . روزي در چمن مجد به طريق معهود ادعيه مي خواند . ناگاه قرص آفتاب مانند طشت مس سرخي طلوع نمود . قلندر از مشاهده اين حالت مضطرب و سراسيمه شده تسبيحي كه در دست داشت بر زمين زد و امرا و مردم خود را فرمود كه ما به دهدشت مي رويم . شما متعاقب بياييد و فورا سوار شده به دهدشت رفت . " ( محمد ميرك بن مسعود حسيني . 1385 . ص 419 ) به نظر مي رسد اين روايت را مي توان اين گونه تعبير كرد كه درباره قلندر اين باور وجود داشت كه آينده را مي بيند و وقوع خطر به وي الهام مي شود . چرا كه در دنباله همين بند آمده است كه : " مقارن سراسيمگي وي قايد غريب شاه ملاسي گفت از افواه شنيده مي شود كه اسكندر خان افشار مي آيد ... " ( همان . صص 419 و 420 ) و اين خبر نشان مي دهد كه قلندر در تشخيص وحي آميز خويش اشتباه نكرده است . اما دانسته هاي سودمند حسيني در اين اثر افزودن ماجراي تاريخي شگفت انگيزي به اين رويداد است كه در ديگر منابع رد پايي ندارد و آن خيزش ملا هدايت آرندي پس از سركوب قلندر در كهگيلويه است . درباره اين رهبر شورشي دانسته هاي فكري – فلسفي بيشتري به نسبت قلندر وجود دارد ؛ تا بدان پايه كه حسيني از سجود پيروان ملا هدايت خبر مي دهد و كراماتي كه در صومعه اي از وي سر مي زند : " تا كار به آن رسيد كه مريدان از فرط خلوص طويت در اربعين آخر ملا را از صومعه برآوردند و آن شقي در اين مرتبه اظهار ما في الضمير نموده گفت مهدي موعود منم و بي تشكيك و ارتياب اگر مراياي ضماير انساني كه مستعد جلاياي قدسي است ... " ( همان . ص 423 ) بر اساس اين اطلاعات مي توان قلندر را مطلعي براي خيزش هاي موعود گرايانه متمهديان چندي دانست كه در گستره زماني حكومت صفويه برخاسته اند .
2-داستان تازه ام را نوشته ام . بعد از مدت ها درباره واقعه اي كه تكانم داد : زلزله ... داستان در واقع كشاكش هاي روحي و سر در گمي تنها بازمانده يك خانواده زلزله زده است كه با تنهايي خودش كلنجار مي رود ، با خودش حرف مي زند و تك تك از دست رفتگانش را مدام در كنار خود مي بيند ؛ اين مطلع آغازين داستان است : شش نفري ايستاده بوديم تنگ هم . مثل چند تا كفتر چاهي . بابا يك چپيه هم انداخته بود دور گردنش . صورت آبله چكودش از دور توي عكس پيدا نبود . هوا كمي سوز داشت و رد اريب نور پاييز نشسته بود روي پيشاني بابا ، آنجا كه دو تا شيار كم عمق تنيده بودند در هم . مامان رو گرفته بود و صورتش مثل يك مثلث بيقرار بود و انگار كه گفته باشد سيب ، لبخند بي روحي روي لب هايش ماسيده بود و دو تا چين كوچك دور لب هايش دالبر انداخته بود . پس زمينه عكس ، ضريح امام رضا بود و گنبد طلايي بارگاهش كه در هم مونتاژ شده بود . حتي كبوتر ها هم بودند . يك فوج سفيد وسط يك آسمان آبي – خاكستري بزرگ ، درست بالاي گنبد . احمد و فرخنده دست چپشان را مثلا حلقه كرده بودند دور ضريح و من صنم را نشانده بودم روي زانو هايم و هر شش تايي دست راستمان را به نشانه ارادت ، اريب گذاشته بوديم روي سينه هامان و صورت هامان حزن داشت . حزن كبوتر هايي كه مي خواهند گنبد را ازشان بگيرند . مي خواهند آواره شان كنند . مي گويي " مثل شبح توي گذشته ات سرگرداني . " نگاهت كه مي كنم پشت بندش مي گويي " چيه ؟  زندگيتو بكن . تو زنده اي ... " عقم مي گيرد . مي گويم " عكس را قاب بگيريم و بزنيم سينه ديوار . "  لبخندت تلخ است . اما چيزي نمي گويي . انگار كه هم موافق باشي و هم مخالف بغض مي كني و رو بر مي گرداني . صداي مامان مي آيد كه از دور مي گويد " آقا اگه بطلبه امسالم ميريم زيارت و يكي ديگه ميندازيم . تو اين عكس بچه ها خيلي كوچيكن . " مي خواهي عكس را ازم بگيري و بگذاري لاي آلبوم مخملي . چيزي توي قلبم فشرده مي شود . مي گويم " بذار يه دل سير نگاه كنم . دلم تنگه . " دستت را پس مي كشي و پلك هايت را با غيظ روي هم فشار مي دهي . مامان دارد گوشه دامنم را گلدوزي مي كند. طرح يك كلبه و يك درخت كاج ، زير نور خورشيد زرد گردي كه نيزه هاي طلايي دارد . عكس را به سينه مي فشارم و رو به مامان مي گويم " دلت مياد از اين دل بكني . خب اينم يادگاريه . " ... يادگاري ... يادگاري ...
3- روز ها را به سراسيمگي مي گذرانم . دلواپس از آنچه پيش خواهد آمد و گاه در اوج لذت از لحظه هاي اكنون و در نهايت خوشبختي . خوشبختي بودن با كسي كه دوستش داري و نگاهش هر روز مرور تازه خاطرات ناب بيست سالگي توست . شوق روز هاي شاد عشق ورزيدن و خاطره عطري كه از او در ذهنت جا مانده است . پروانه اي را مي مانم كه پيلگي اش را دريده است و پرواز مي آموزد . و بال زدن هاي پروانه نهفته در جانش را انتظار مي كشد . ثانيه ها را يكي يكي مي شمارم و حس مي كنم چهار ماه ( كمي كمتر حتي ) تحمل باقي مانده اين مسير برايم دشوار است ، حسابي دشوار است . هر روز نگراني هاي تازه اي سراغم مي آيد . و دو به شك شدن هاي مدام . و پرسش هاي گره خورده كه يعني پسر كوچولوي من سلامت است ؟ كه چرا جنب و جوشش كمتر شده ؟ كه چرا حسش نمي كنم گاهي ؟ كه شايد بي توجه بوده ام اين روز ها به او و آيا او در اين سن كم اينقدر مي فهمد كه با من قهر كند ؟ آن هم به خاطر گرفتاري ها و سرگرمي هايي جز او كه تقصير من نبوده است و موقعيت و مسووليت هاي زندگي از من طلبيده اند ؟ كتاب خواندن برايش را شروع كرده ام . نمي دانم زود است يا دير شده . از تيستوي سبز انگشتي شروع كرده ام كه كشف دير هنگامي براي من نيست . يك روز باراني شايد يك سال پيش ، آره تقريبا يك سال پيش ، روزي مثل همين روز ها توي ميني بوس مسير نوبنياد – ونك مسحورش شدم . البته نه به اندازه ماهي سياه كوچولو . ماهي سياه را گذاشته ام براي وقتي كه مطمئنم صدايم را خوب مي شنود برايش بخوانم . وقتي كه حسم مي كند . وقتي كه صدايم را در مخچه كوچولويش ضبط مي كند .  چقدر حرف ناگفته برايش دارم و چقدر كم كاري مي كنم ! كاش اين زمستان بگذرد و بهار بشكفد و او هم بيايد آن وقت ديگر هيچ بهانه اي براي كم كاري و بي توجهي ندارم . او هست و بايد لحظه هايم را وقفش كنم به شوقي مادرانه و ناب . گرچه مي دانم كه اين زمستان پر خاطره ترين زمستان عمر من است . با لحظه هاي كشدار انتظار و بيم و اميد پاي پنجره قدي و نظاره باراني كه مثل سيلاب مي بارد . انگار كه مي خواهد سبكت كند . التيامت بخشد . و تو آرامشت را در نوازشي جستجو مي كني كه از لگد هاي جنين مهربان خفته در عمق وجودت پر و خالي ات خواهد كرد . صبر ... صبر ... صبر ... اين تنها نسخه اي ست كه مي توانم براي بيم و هراس هاي هر از گاهي ام بپيچم . و سرمستم وقتي صبور مي شوم و كيفورم وقتي به اميدي به چشم انداز فرداهاي خودم نگاه مي كنم . اميد ديدن چشم هاي مهربان كودكي كه از آن ماست . بخشي از جسم و جان و هويت و هستي ما . و من در او كامل مي شوم . كاش اين همه نگراني يك جايي كات شود . كاش تمركزي داشته باشم براي بهتر خواندن و بهتر ديدن . نيازي كه اين روز ها در وجودم اوج گرفته است . او به بزرگ ترين انگيزه شادي بخش زندگي من تبديل شده است .

[ساعت ۲۲:۵۸ ]   ...(۲)

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است