صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۱۵۸
ديروز: ۱۶۷
اين ماه: ۱۸۵۱
از ابتدا: ۱۶۴۸۳۷۹


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۳۰ آذر ۱۳۸۴
...

زنان در تاریخ ایران ... در ستون امروز روزنامه شرق درباره یکی از همین زنان چیز هایی نوشته ام . تحت عنوان امین شاه

شاید این روز ها باید بیشتر شعر بخوانم . شعر آرام جان ما آدم هاست ؟

،ای ناخدا! ناخدای من! سفر پر بیم و هراس ما به پایان رسیده است
، کشتی از ورطه های خطر به سلامت رسته است و ما به پاداشی که می جستیم رسیده ایم
، بندرگاهها نزدیک است، صدای ناقوسها را می شنوم، مردم همه غرق در شادمانی اند
و نگاهها بدنه استوار کشتی سر سخت و بی باک را که پیش می آید
؛ دنبال می کنند
! اما ای دل من! دل من! دل من
، ای قطره های سرخرنگ خون
که بر عرشه کشتی، بر آنجایی که ناخدای من
. سرد و بی جان افتاده است، ریخته ای

؛ ای ناخدا! ناخدای من! بپاخیز و صدای ناقوسها را بشنو
بپا خیز – برای توست که پرچم افراشته شده است – برای تو است
، که شیپور به صدا در آمده
؛ این دسته گلها و تاجهای گل برای تو است – این ازدحام بر ساحل دریا برای تو است
این توده پرجنبش و بی قرار ترا می خواند و چهره های مشتاقان
؛ به سوی تو بر می گردد
! ای ناخدا! ای پدر گرامی
! بگذار که دست خود را زیر سرت نهم
اینکه تو بر عرشه کشتی سرد و بی جان افتاده ای
. رویایی بیش نیست

، ناخدای من پاسخی نمی دهد، لبانش رنگ پریده و بی حرکت است
، پدر من دست مرا احساس نمی کند، حس و اراده ندارد
؛ کشتی به سلامت و پابرجای لنگر انداخته است، سفرش به پایان رسیده
؛ کشتی پیروزمند به مقصد رسیده از سفر پر بیم و هراس بازگشته است
! ای ساحل ها به وجد آیید، و ای ناقوس ها طنین افکنید
، اما من با گامهای ماتم زده ام
، بر عرشه ای که ناخدایم سرد و بی جان افتاده است
. گام می زنم

[ساعت ۲۱:۵۷ ]  



طولانی ترین شب سال ... امشب ... خاطره های تلخ ... خستگی ... انزوا ... پوچی به خاطر هیچ و پوچ ... یلدا را نیم دانم دوست دارم یا نه ... شب شیرینی باید باشد ... شب شیرینی ها ... و خستگی تکاندن و رها شدن ... شاید ... نمی دانم ! و من امشب را لابد با فکر سه چهار سال پیش و آن دوری کذایی و آن خودخواهی آدم های دور و حسرتی کال که نارس مرد ،سرخوشم ! شاید هم با فراموشی آن همه آروزی گم شده ... نمي دانم اما مي گويند امشب شب با هم بودن هاست و كينه ها را زدودن . اگر بگويم نمي توانم كينه ها را دلم بتكانم آدم خيلي بدي به نظر مي رسم ؟! اگر هم اين طور باشد باز ترجيح مي دهم به جاي شعار زدگي و دورغ و عوام فريبي خودم باشم و بگويم كه اندوه آن دخترك سه سال پيش مجالي نمي دهد بهم كه كينه اي بتكانم و غمي را ببارم . نه من نمي بخشم خوب يا بد ... اين منم ! نمي دانم فكر كنم براي من شب يلدا همين كاريكاتور نيك آهنگ باشد .

[ساعت ۰۵:۵۵ ]   ...(۴)

۲۶ آذر ۱۳۸۴
مقاله تازه من در شرق

نمد مال کردن خلیفه و سقوط امپراطوری پر طمطراق عباسی به دست صحراگردان شمنیست مغول، از آن ضربه هاي کاری تاریخ است . كوشيده ام در مقاله تازه ام كه امروز در شرق چاپ شده است ، به اين موضوع نيم نگاهي بيفكنم . نميدانم موفق شده ام موضوع را خوب برسانم يا نه ...البته ماجرا پيچيده تر از اين حرف هاست و بي ترديد جاي كار دارد . اين مقاله شايد استارت اوليه باشد . بخوانيد .

[ساعت ۲۳:۲۰ ]   ...(۱)

آب و مناسكش در سمنان

آب، شايد حياتي ترين نياز انسان باشد، آن هم از گذشته هاي دور، خيلي دور؛ نيازي كه گاه به جدال ها و نبرد ها نيز انجاميده و گاه حلقه پيوندي بوده است نا گسستني كه در هم تنيدگي اجتماع انساني مردمي را به همراه داشته و گاهي هم حتي با صداي نرم خود، شادي و صميمت به ارمغان آورده است ( به ياد بياوريم كه آب، رمز ماندگاري بسياري از آداب و رسوم و جشن هاي كهن است و در بسياري از آنها نقش كليدي دارد.) به همين دليل است كه چندان تعجبي ندارد اگر دريابيم كه، مجموعه اي از باور ها و آيين هاي مردمي از آب، الهام گرفته اند و بر پايه اين نياز اساسي حيات، شكل و صورت پيدا كرده اند و تا سالها و سده ها به حيات خويش در سايه اهميت آب، ادامه داده اند و از فراز و نشيب هاي فراموشي و اضمحلال در امان مانده اند. بخشي از اين آداب و سنن، با موضوع حساسي به نام تقسيم آب، پيوند خورده است؛ اين موضوع به ويژه درباره مناطقي صادق است كه به دليل كمبود آب، مردم با توسل به خرد جمعي، شيوه هاي خلاقانه اي براي تقسيم عادلانه اين مايع حياتي و ارزشمند، مي آفريدند و در كنار اين آفرينش مدني جاودانه، به برگزاري آيين ها و آدابي نمادين، نيز اهتمام مي ورزيدند. شايد با اين عمل خويش مي كوشيدند، ارزش و اهميت نهفته در شفافيت آب را ماندگار كنند.
ادامه مطلب تازه من درباره آب و آداب و سنن گره خورده با اونو می تونید در سایت خبرگزاری میراث فرهنگی مطالعه کنید . اینجا ...

[ساعت ۰۲:۰۱ ]   ...(۳)

۲۳ آذر ۱۳۸۴
دستنوشته مامان.

گاهی فقط چند جمله کوتاه کافی ست که پرواز کنی از ذوق ... و من امروز پرواز کردم . با چند جمله کوتاه مهربان و دوست داشتنی ... لای کتاب را که باز کردم دیدم مامان دو سه روز پیش دستنوشته ای برایم لای کتاب گذاشته تا بخوانمش ... دست نوشته ای صمیمی و مهربان که حسابی ذوق زده و شادم کرد . شاید نباید اینجا می نوشتمش اما آنقدر خوشحال شدم که دلم می خواهد این شادی را فریاد بزنم ...و اما آن چند جمله مهربان مامان برای من :

نسیم عزیزم ! خیلی دوستت دارم . بیشتر از همه دنیا ِ همیشه و در هر لحظه به فکر توام .

... مامان نازنین خودم ! خیلی خوشحالم کردی ...

... مطلی امروز من در روزنامه شرق درباره زینب پاشاست . با این تیتر : پرچمدار مبارزه در سالهای قحطی

 دو تا از داستان های مینی مالم هم در صفحه داستان روزنامه شرق منتشر شده است . تحت عنوان دو داستان . من کوبلن را از آن یکی بیشتر دوست دارم .

راستی این کاریکاتور نیک آهنگ خیلی جالب از اب در اومده ... خوشم اومد حسابی ازش ...جالب است که اول کاریکاتور را این شکلی کشیده بوده ...

راستش نمی دونم چقدر این نوشته مستند و قابل اعتماده اما خیلی تکون خوردم از خوندنش ... وای

[ساعت ۰۶:۳۸ ]   ...(۴)

...

ویرایش تازه ای که باید انجام بدهم کتابی ست که درباره یهودیان نوشته شده است . احتمال می دهم چیز های زیادی ازش یاد بگیرم یا لااقل تلنگری باشد برای تلاش بیشتر و تحقیق بیشتر ... در تمام این مدتی که مشغول این کار تازه بودم هر بار به نکته های تازه و نابی برخوردم که حسابی به دردم خورد . شاید به خاطر همین هم باشد که با همه گرفت و گیر ها شغل ویرایش را خیلی دوست دارم . حتی کتاب های تجارت الکترونیکی هم چیز هایی داشت که توجهم را جلب کرد . وقتی کار را کلید زدم بیشتر درباره اش می نویسم .

[ساعت ۰۲:۳۶ ]   ...(۴)

۲۱ آذر ۱۳۸۴
...

يك پيشنهاد خوب كاري ، چقدر آدم را سر حال مي آورد ... حيف كه اين روزها از بس اين طرف و آن طرف بودم حال كتابخانه رفتن ندارم . مي خواهم امروز را خوش بگذرانم اگر بشود ...

[ساعت ۲۳:۵۸ ]   ...(۱)

۱۹ آذر ۱۳۸۴
...

می دانید این عکس مال جوانی کدام بنده خدایی ست ؟! به نظر من که خیلی به امروزش شبیه نیست .توي چشم هايش هم نمي شود چيز زيادي خواند ... آدم وقتي پا به سن و سال مي گذارد با حال تر مي شود انگار ... نه ؟!

[ساعت ۰۹:۴۲ ]   نظر شما چيه ؟(۶)



انتظار همیشه سخت ترین ماجرای عالم بوده است ... شاید ! انتظار برای شدن ... نمی دانم درست تایپ می کنم این اراجیف را یا نه ؟ امروز صبح خوبی داشتم . موفق شدم کتاب ها را ویرایش کنم . همسایه هم آمد گفت مولودی داریم... و من توی دلم خندیدم . نمی دانم به این جور کار ها و برنامه ها اعتقاد نداشتن چیز عجیبی هست یا نه اما من اعتقادی ندارم و احساس می کنم همه اش وقت هدر دادن است و بس ...

اینجا را تازه دیدم . فکر نمی کنم خیلی خوب معرفی شده باشم . من بیشتر از این ها حرف دارم درباره خودم ...

[ساعت ۰۱:۴۵ ]  

۱۷ آذر ۱۳۸۴
تنبلي ممنوع !

سه تا کتاب برای ویراستاری و نمونه خوانی روی دستم باد کرده ... امروز بعد از سر و سامان دادن به مقاله تازه ام باید سر فرصت کلک هر سه تاشان را بکنم . ظاهرا شنبه یکی شان را لااقل باید تحویل بدهم . تنبلی هم اندازه دارد نه ؟ با این همه هوس کردم داستان بلند بنویسم . باز از همان هوس هایی که مثقالی ثنار نمی ارزند ...

مطلب امروز من در روزنامه شرق ، ؛ سوگلي جوانمرگ ؛ تيتر خورده است .

[ساعت ۰۰:۵۷ ]  

۱۶ آذر ۱۳۸۴
آوار مرگ

باز اندوهی تازه

وآوار مرگ بر فراز شهر تنهایی ات ...

این سراسیمگی اندوه و این آشفتگی تردید و حسرت باز زبانه می کشد و انگار هستی ات را می بلعد یک جا ...

ایران

ایران

ایران و لابد مرز پر گهر !

نه

نه

نه

ایران مرز مرگ

مرز پر مرگی ها و دم نزدن ها و حسرت پرواز های ناکرده و ...

وراستی نوبت ما کی خواهد بود ؟

شیشه های خانه ما کی از صدای مهیب مرگ تو خواهد شکست ؟و شعله های مرگ بی هنگام تو که می روی مانور مرگ را گزارش کنی ، كدام بعد از ظهر آلوده پاييزي ، پرده های زرد دوست داشتنی اتاق من و بچه هاي همسايه ام راخواهد بلعید ؟

فردا  وقتي سپاه مانور مرگ مي آرايد و تو موظفي لحظه هاي دردناك انفجار و بي انسانيتي را ثبت كني توي آن دوربين دوست داشتني ات ؟ ، يا پس فردا كه بسيج توي بيابان رژه مي رود تا به اسراييل و امريكاي خونخوار بگويد ما مرده مرگيم و تفريحمان تسليت گفتن و وعده باز سازي دادن و خوردن و خوابيدن و گند زدن و ... ؟ كي ؟ هان ؟ كي ؟!

نه ... عجله اي نيست . نوبت پاره شدن شادي بعد از ظهر تعطيلي بچه هاي همسايه ما هم فرا خواهد رسيد .

و راستي آقایان ! نمی دانند به ما نباید تسلیت بگویند .

تسلیت بر شما باد که قدر و ارزش آدم ها را نمی دانید ...

باكي نيست . برويد و سرتان را فرو كنيد توي سوراخ موش و از فداكاري خبرنگار جماعت بگوييد و خيال كنيد وظيفه شما همين نطق هاي غراست ...ما منتظر مرگ می مانیم در سرزمینی که جان آدمیزاد پشیزی نمی ارزد .

راستی که تسلیتمان باد !و خوش خيال باشيد شما كه شهيد ناميدن عزيزان مردم دردشان را التيام است ... برويد سر خودتان را گرم كنيد . شما براي هوچي گريساخته شده ايد و بس ... خوشحال باشيد ... يك تفريح تازه ... از همان ها كه خيلي دوست داريد .... ناله و نوحه و مرگ ... برويد كميته تجليل تشكيل دهيد . نوش داروي پس از مرگ سهراب ... ( كميته توي سرتان بخورد قدر خبرنگار هاي زنده را لااقل بدانيد و به هر بهانه اي شروع به مكيدن خونشان نكنيد ...)

خوابگرد متن اعتراضي قشنگي دارد مثل هميشه ... از دستش ندهيد .

اين هم مطلب جالبي ست . بخوانيدش ...

مردم هم گفته هاي جالبي دارند از ديده هايشان ... بخوانيد .

با دیدن این عکس ها فقط می توانم بگویم : خسته ام ... از فاجعه خسته ام و از بوی مرگ و خون و تکرار رنج ... خسته خسته خسته خسته خسته خسته

[ساعت ۰۱:۱۷ ]   تو هم فريادي بكش ...(۴)

۱۵ آذر ۱۳۸۴
من و نقاشي هاي زندگي ...

با این که امروز را با خواندن و نوشتن درباره هلاکوخان مغول و تاخت و تاز هایش در میان قلعه های اسماعیلیه شروع کردم اما اندکی هم شاعرم و البته هوای عاشقی دارد توی سرم پیچ و تاب می خورد و به خاط همین هست لابد که دل می کنم از هلاکو و خورشاه و علاءالدین و رکن الدین وهوس مي كنم دل بسپارم به ملودی نهفته در نقاشی های قشنگ دنیا ... این زن انگار ترسیم مهربانی زندگی را خوب بلد است . خانم پرتو ضیاء سالهاست که در خارج از مرز های ایران زندگی می کند و لابد با این نقاشی ها روح و حس هنرمندانه میراث سرزمینش را فریاد می زده است ...

نقاشی های این زن ایرانی چنان نرم و لطیف و جذاب اند که انگار خود خود زندگی اند که نقاش مهاجر ایرانی در غربتستان خویش به رخت می کشد و به  یادت می آورد که دور و برت چیز های خیلی قشنگی هست برای دیدن و دوست داشتن ... نگاهت را بتکان و دوباره زل بزن به قاب پنجره، به صندلی گوشه اتاق و خستگی بعد از ظهر پرکاری ات ...و ببین که حتی یک پرتقال، يك كتاب و يك قوطي رنگ چه قشنگ و خودماني با تو از زندگي حرف مي زنند ...و پرده هاي زرد اتاقت را باور كن كه كج و كوله دارند از نفس باد مي گويند و عبور رهگذارن آشنا از كوچه هاي تنهايي محله ات ...من امروز با اين همه نقاشي هاي شاد احساس مي كنم توي يك روز پاييزي آلوده هم زندگي خوش رنگ و دوست داشتني ست حتي اگر مريضي ماسيده باشد روي تنت و هنوز خس خس گلو و نمه دردي توي استخوان ها آزارت بدهد .شايد از ذوق همين كشف رمانتيك بود كه باز رفتم سراغ سايت نقاشي هاي آتشزاد و كيفم كوك شد دوباره با ديدن اين همه منظره ناب و دوست داشتني ... روايت هاي ارام زندگي بيخ گوشت ، و چه نرماي خوبي ... به لالايي مي ماند انگار !چقدر نقاشي با آبرنگ صميمي و خودماني به نظرم مي رسد ! شايد هم اين مشخصه نقاشي هاي آتشزاد باشد كه حسابي ماندگارش كرده توي دل و درون هر كسي كه هر از گاهي هواي عاشقي مي زند به سرش ...سري بنزيد به سايتش ، آرامشي آنجا موج مي زند كه نمي خواهي دل بكني ازش ... آن ملودي آرام و آن همه تصوير جذاب اي پرتره هاي طبيعت كه بوي خوش زندگي از رنگ هاشان بيرون مي پاشد .زندگي اين جاست لاي اين شلوغي دوست داشتني ...آدم دلش باز مي شود انگار ... و مي خواهد خودش را بكند از تكرار اين روزهاي آلوده هيچ و پوچي و برود توي دل اين نقاشي هاي ناب و خواستني رها كند روحش را و سبك شود شايد ...و زمستان ، زمستان از روزنه نگاه آتشزاد چه رويايي و پر شكوه مي نماياند ...جمعيت هنوز بيرون اند و سر خوش ... انگار زندگي هرگز بند نمي آيد . حتي آن جاهايي هم كه زندگي انگار قيچي مي شود ، و سكوت است و خستگي و ردي از تنهايي ...باز هم حسي هست لطيف كه تو را به رويايي ترين فكر هاي گمشده ات گره مي زند  مدام ...و ببينيد كه توي اين نقاشي آرام و زيبا از زمستان چه حس قشنگي كاشته آتشزاد ، ديدنش عاشقتا ن نمي كند ؟ آرامم .عجيب هم آرامم و مي دانم كه حس خوشايندي دارد زير پوست تنهايي ام مي دود . چقدر دلم مي خواهد اين بار از آتشزاد نه يك كارت تبريك كوچك كه يك تابلوي بزرگ و خاص داشته باشم روي سينه ديوار اتاق تنهايي ام ...

اينجا هم مي توانيد نقاشي هاي سبك آتشزاد را ببنيد كه خانم پزشكپور كشيده است . باز هم لطيف و خواستني و زيبا و ماندگار ...

[ساعت ۰۱:۵۵ ]   سرخوشتان نكرد اين رنگ هاي ناب ؟!(۱)

۱۴ آذر ۱۳۸۴


امروز  حسابی کسل بودم . مریضی ادامه دارد و درد تا گلو بالا می زند . خسته ام و دلم می خواهد کار تازه ای را شروع کنم . حیف که این مریضی لعنتی مثل خروس بی محل آمده خفت ما را چسبیده و ولکن هم نیست . دلم می خواهد بیرون بزنم . دوست دارم برم سفر و دل بدهم به تنهایی جاده ... راستی چرا بارون نمیاد ؟ هوا هم دیگه انگار ابری نیست و من دلم گرفته ... عجیب هم گرفته و دارم انگار توی تب می سوزم .

[ساعت ۰۴:۴۷ ]   ... ؟!(۰)

۱۳ آذر ۱۳۸۴


سرما خوردگی به نظر من از مهلک ترین بیماری هاست . آدم از همه کار هایش می ماند هیچ کلی هم درد می کشد . به هر حال روزهای مریضی را سخت می گذرانم و چاره ای نیست . مطلب تازه من در میراث خبر، گزارش کوتاهی ست درباره اثری که امید عطایی فرد درباره شاهنامه نوشته و به زودی چاپ خواهد شد . كار جالبي بايد باشد .

[ساعت ۰۷:۰۷ ]   نظري حرفي ...(۵)

۱۱ آذر ۱۳۸۴


۱- مدتی ست که فقط می اندیشم . راستی آن شکفتگی دوست داشتنی توی کدام سوراخ سمبه زندگی ام گم و گور شده است ؟

۲- از خواندن این ماجرا فقط احساس یک جور خستگی کردم و اندوه و افسوسی که دیگر عادتی شده است برایم و اگر نباشد چیزی کم دارم انگار ...

۳- فکر هایی توی سرم دارد پر و بال می گیرد . کاش بشود ...

۴- مجموعه داستان های مینی مال را داده ام برای بررسی ... بیخود و بی جهت گاهی وقت ها دلخوش می شوم به چاپش ... بعید است اما کاش نبود !

۵- قرار است کسی بهم زنگ بزنه درباره کاری تازه ... و هیچ کس زنگ نمی زند ...دو سه روزی هست که منتظرم و دستپاچه بر می گردم خانه ...

۶- بچه های مثنوی خوانی سکوت کرده اند . این سکوت علامت رضاست یعنی ؟!لابد خودم درست گفته ام که جواب همه این حرف ها سکوت است ...

۷- زن بودن ماجرای خیلی قشنگی ست . دوستش دارم .

[ساعت ۲۲:۳۷ ]  

۱۰ آذر ۱۳۸۴


جمعه پاییزی ام را دوست دارم همین جوری الکی سرخوشم و از وقتی که بیدار شدم یاد بچگی ها افتاده ام . چه دوره این بچگی ... انگار پیر شده باشم ! امروز می خوام برای خودم باشم . فکر نکنم بشه چیزکی بنویسم اما با این همه امروزو خیلی دوست دارم . خدا کنه نمه بارونی هم بیاد .

این نقاشی ها رو از دست ندین . کار های جالبیه از یک ایرانی خوش ذوق ...

توی این عکس هم یک جور رهایی می بینم . توی این برهنگی و این اندوهی که توی تار پودش موج می زنه ... نه ؟

ماجراي ستيز تاريخي سنت و مدرنيته در حيات تاريخي اين سرزمين ، آفريننده بحران هاي گونه گوني بود كه هر يك به نوعي خود را به مخاطبان تاريخ و نسل هاي آينده مي نماياندند . زنان در اين ستيز بي فرجام ، مهره اصلي و حياتي بودند ؛ تكه گمشده پازلي كه باز سازي اش نيازمند باز خواني آموزه هاي پراكنده پيشين بود  و البته بر هم زدن مدل پيش ساخته نظام پدر سالاري كه تا عمق جامعه سنتي ايران ، ريشه دوانده بود ؛ و تعبير جاودانه رضا براهني را فرا ياد مي آورد : " تاريخ مذكر " ...

این ابتدای مطلب دیروز من در روزنامه شرقه .. سایت انگار به روز نشده ... اگر روزنامه رو دارین نگاهی بندازین .

[ساعت ۲۳:۱۴ ]  

۰۹ آذر ۱۳۸۴


من و تنهایی و بی خوابی ... دو تای اولی یه کم قابل تحملن اما این سومیه اگه بی انگیزه باشی برای انجام یه کار مثبت و خلاقانه خیلی آزار دهنده است .چشم می دوزم به شب  بو می شکم بوی تنهایی این درازنا را ...حیف شعری به یادم نمی آید وگرنه تا صبح زمزمه اش می کردم مدام.من تنهایی زنی را در شبی دراز نقاشی نمی کنم .و از نویسنده ای هم نمی گویم که خشکیده است و بی طاقت له له می زند ... نه من توبه کرده ام . باور کنید .

[ساعت ۱۴:۲۸ ]  

...

خسته و آشفته ام و در عين حال خوشبخت و رها و راضي ... درونم جشني به پاست و بيرونم عزايي ! امروز را سر كار نرفتم . همان كار هميشگي چهار شنبه ها كه تكلف پذير نيست . مگر مي شود براي نويسندگي زمان و مكان تعيين كرد ؟ كارت زد و ساعت اداري داشت ؟! براي من كه هرگز اين طور نبوده است . نويسندگي چيزي ست كه بايد بجوشد ، آن هم از درونت و هر وقت كه حسش را داشتي ؛ تحقيق هم همين طور ست . نمي توان برايش زماني مشخص كرد . آدم محقق هميشه محقق است . زمان نمي شناسد . بودن من در محيطي خاص كه اتفاقا پر همهمه هم هست براي انجام كاري مثل نويسندگي واقعا بر دشواري كارم مي افزايد . اين هم از بساط ما نويسنده هاست كه كارمان بي مكان و بي زمان است و اگر سرت را كرده باشي توي لاك خودت و مشغول باشي ، خيلي ها باور ندارند كه شاغلي و گرفتاري و گاهي حتي گرفتار تر از همه كساني كه سر ساعت مشخصي كارت مي زنند و سر ساعت مشخصي هم بيرون مي زنند و والسلام و كار تو بعضي وقت ها با همان و السلام كليد مي خورد و شروع مي شود . گاهي حتي شب ها بيداري و مي نويسي ، صبح ها هم بايد زود تر بيدار شوي  تا الهام بگيري و روز سرحال تر باشي و از همه مهم تر ، به تل كارهايت برسي و دغدغه هايت را يكي يكي رفع و رجوع كني و... و مگر چقدر مهم است كه ديگران درباره تو و كارت چطور فكر مي كنند ؟ مهم اين است كه تو از كارت و موقعيتت راضي باشي و خرسند ... همين و ديگر هيچ ! و من بيشتر وقت ها از كارم لذت مي برم . تازگي ها عادت كردم كه از نوشتن مطالبي كه سوخت هم مي شود لذت ببرم . يعني آنهايي كه هيچ جا چاپ نخواهد شد و كسي محلشان نخواهد گذاشت . بالاخره بابت نوشتن آنها مجبور شده ام چند تايي كتاب بخوانم . وقتي صرف كنم ، تفكري كنم و تاملي ...و همين است كه ارزش دارد . احساس مي كنم زمان دارد خيلي چيز ها را حالي ام مي كند . ديگر براي داشتن يك كار ثابت دست و پايي نميزنم و سر ودستي نمي شكنم . كار من هم خلاقانه است و هم آزادانه ... تازه براي زماني كه دانشگاه مي روم اين بي زماني خيلي كمكم مي كند كه برنامه ريزي بهتري داشته باشم يا براي وقتي كه بچه دار خواهم شد ، هم كارم سر جايش هست و هم بودن در كنار بچه و لذت مادري و ... چقدر دلم مي خواهد خودم را وقفش كنم  ؛ كنارش باشم . باهاش حرف بزنم و بازي كنم و چيز يادش بدهم ؛ از همان بچگي ...خلاصه اين كه گرچه بايد نيم ساعت ديگر بابت نرفتنم سر كار توضيح پس بدهم و باز خواست بشوم اما باز هم راضي ام و شاد ، شاد شاد شاد ...

[ساعت ۰۲:۳۱ ]   حرفي و نظري و نگاهي !...(۵)

۰۵ آذر ۱۳۸۴
در ادامه بررسي بايگاني به هم ريخته مطالبم ...

هنوز هم اگر خوب بگردم مطالبي پيدا مي كنم كه قبلا و به مناسبتي خاص نوشته ام و به همكاري ، روزنامه اي ، جايي داده ام براي كار و كار نشده است ... اين مطلب درباره فرقه منداييان و يكي از سنت هاي ديرينه شان است . عيدي كه در آن به پاسداشت نعمت هاي خداداد مي پردازند و مخصوصا خرما برايشان در اين روز از حرمت و قداست خاصي برخوردار است .

سالروز " عيد فل " در ميان منداييان

منداييان ، آرميده در پناه رودخانه كارون ، خاطره هاي خاك آلود خويش را مي تكانند  و در همين روزها به پيشوار يكي از اعياد فرخنده خود مي شتابند . عيدي كه در زبان و فرهنگ منداييان ، به  " فل " معروف است . صابئين مندايي بر اين باورند كه در اين روز كه مصادف است با بيست و هفتم مهر ماه  ، " ملكا هيول زيوا " كه در واقع نام و لقب ديگري ست براي فرشته مقرب پروردگار ، " جبرئيل " ، براي نخستين بار از سوي خداوند ماموريت يافت كه در گستره زمين حيات و زندگي بيافريند . در واقع اين عيد در قاموس فرهنگي و اعتقادي منداييان ، يادمان نخستين آفرينش زميني ست . منداييان رسم دارند كه در اين عيد با خرما كه در نگاه صابئين از قداست و ارزش معنوي فراواني برخوردار است ، از يكديگر پذيرايي كنند . رمزينگي نهفته در اين عمل ، به افسانه آفرينش اين ميوه در اين روز مبارك ، باز مي گردد ؛ منداييان به داستان  " عيد فل " ، چنين اضافه مي كنند كه  " جبرئيل " ، پس از آفرينش زميني ، اولين كاري كه كرد اين بود كه از خرماي تازه آفريده شده ، تناول كرد . منداييان در پيروي از اين اتفاق هر ساله در عيد فل ضمن آن كه خرما را بر سر سفره هاي عيدانه خويش مي نهند ، همزمان نوعي شيريني مخصوص به نام  " فل " هم تدارك مي بينند كه از خرما تهيه شده است . 

[ساعت ۲۲:۳۸ ]   نظري نداريد؟(۳)

۰۴ آذر ۱۳۸۴
گاهي سري به بايگاني مطالبمان بزنيم ...

این مطلب را توی بایگانی به هم ریخته کامپیوترم پیدا کردم . یک جایی آن لابلا گم و گور شده بود و از یادم رفته بود . برای میراث خبر فرستاده بودمش اما قبلا کسی روی این مطلب کار کرده بود و مطلب من جایی نیامد و همین طور خاک خورد تا امروز که بعد از سرزدن به فابل های پراکنده چشمم بهش خورد و فکر کردم بد نیست این جا بگذارم تا اگر علاقه ای داشتید بخوانید . چیز بدی هم نشده زیاد هم طولانی نیست که حوصله بخواهد .

اياثرم ، يادمان چهارمين آفرينش پروردگار ( 22 مهر تا 30 مهر)


" اياثرم "، ((Ayatheram ، نخستين  جشن زمستانه زرتشتيان است كه از گذشته هاي دور ، شايد در زمانه اي كه شغل غالب ايرانيان ،  هنوز رمه گرداني بود و كشاورزي ، در همين روز ها يعني بيست و دوم مهر ماه به بعد ، برگزار مي شده است . اين جشن كهن ، نشانه و نماد آغاز سرما بود .   اساسا خود واژه " اياثرم " نيز به معناي آغاز سرماست ؛ البته  بايد به ديگر تعابير و معاني لحاظ شده براي اين واژه هم اشاره كنيم ؛ از جمله مري بويس ، ضمن قرار دادن اين جشن در زنجيره ششگانه گاهنبارها ، آن را با لفظ " اياثريمه " خوانده و معني آن را " بازگشت به خانه " مي داند . مهرداد بهار نيز در توضيح اين واژه مي نويسد : " اياسريم به معناي بازگشت به خانه است و مقصود از آن آغاز گشتن پاييز . اين چهارمين گاهنبار را از دويست و ششمين تا دويست و دهمين روز سال جشن مي گرفتند . چهارمين آفرينش بنا به تقويم امروزين ما از 26 شهريور تا 19 مهر و با پنج روز درنگ تا 24 مهر ادامه داشته است . " اين جشن نمادين ، درست زماني برگزار مي شد كه چوپانان با ديدن نخستين نشانه هاي سرما ، رمه ها را  از چراگاه هاي تابستاني و از دل خنكاي كوهستان ، به پايين ، به سرزمين زمستاني شان ، هدايت  مي كردند . اين تحول در طبيعت همراه بود با جشني شادمانه ،
 اين آيين باستاني طول و تفصيل زيادي داشت و از اشتاد روز ( بيست و دوم و به تعبير ديگر بيست و ششم مهر ماه ) آغاز و تا  انيران روز يعنى روز سي ام مهر، ادامه پيدا مي كرد و سراسر دوره آغازين سرما در پاييز را ، در بر مي گرفت . زرتشتيان كهن بر اين باور بودند كه  نباتات و گياهان ، در همين دوره زماني فرخنده ،  خلق شده اند . اين باور در واقع فلسفه و رمز برپايي اين آيين بود .
همچنان كه مري بويس هم اشاره مي كند " سنت زرتشتي ، بنياد اين جشن ها را به خود پيامبر نسبت مي دهد ، ولي به نظر مي رسد در اصل جشن هايي شباني و دهقاني بوده اند كه زرتشت آن ها را به دين خود اختصاص داد . " همه اين جشن ها همچون اياثرم ، به عناصر و تحولات برخاسته از طبيعت باز مي گشت و بي ارتباط با شغل مرسوم مردم ، يعني شباني و زراعت هم نبود  . اين جشن هاي گاهنبار ، عبارت بودند از " ميذيوي زرميه " ( ميان بهار ) ، " ميذيوي شمه " ( ميان تابستان ) ،  " پيتي شهيه " ( جشن دانه آوري ) ، "  ميذيه ئيريه " ( ميان زمستان ) ، و همسپثمئديه " كه در واقع همان جشن فروشي ها محسوب مي شد .
امروزه اياثرم از اين جهت كه اهميت جشن هاي نمادين و آييني زرتشتي را ندارد  ، كم تر سخني از آن به ميان مي آيد . اما در واقع رسم بود كه در اين روز به دعا و نيايش بپردازند و گرد هم حلقه زده ، اجتماع انساني – آييني مستحكمي بيافرينند . و به شكلي سمبليك نشان دهند كه به پشتوانه يكديگر و با نيروي تدبير انديشي و خرد ورزي خويش ، قادرند در برابر بلاياي طبيعي و مثلا سرماي ناگهاني ايستادگي كنند .اين يكسان بودن همه اعضاي جامعه در اين مشاركت آييني ، به اين قبيل جشن ها ، ماهيتي اجتماعي و ويژه مي بخشيد . شايد اختتاميه اين جشن اين ماهيت را پررنگ تر هم مي كرد . در پايان اين مراسم آن چه از خوردني باقي مانده بود به خانه افراد بينوا و نيازمند فرستاده مي شد و اين جزئي از " نيكوكاري و دهش " است كه در دين زرتشتي ستوده و سفارش شده است .
منابع :
1- پژوهشي در اساطير ايران – مهرداد بهار – انتشارات آگه – چاپ دوم – پاييز 1376
2- زردشتيان ، باور ها و آداب ديني آن ها – مري بويس – ترجمه عسكر بهرامي – انتشارات ققنوس - 1381

 

[ساعت ۲۳:۳۷ ]   ...(۶)

۰۲ آذر ۱۳۸۴
بانوي مجتهد

مطلب امروز من در صفحه تاریخ روزنامه شرق مطلبی ست درباره بانو مجتهد امین یگانه بانوی مجتهده !

[ساعت ۲۲:۰۲ ]   ...(۱۲)

۰۱ آذر ۱۳۸۴
.

چقدر شده دلت نخواهد سر کاری بروی که قبلا قولش را دادی و خیلی از محیطش خوشت نمی آید ؟ پاییز ها زیاد این طور می شوم حتی آن وقت ها که مدرسه هم می رفتم دلم می خواست به جای مدرسه رفتن توی پاییز بنشینم روی نیمکت خالی یک پارک خلوت و تا می توانم بنویسم ...

[ساعت ۱۴:۵۰ ]   ...(۳)

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است