صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۱۰۵
ديروز: ۵۲۵
اين ماه: ۱۶۸۳۰
از ابتدا: ۱۶۷۹۵۱۰


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۳۰ آذر ۱۳۸۳
و سلامي دوباره

امروز دير تر از خواب بيدار شدم و از طلوع آفتاب جا ماندم. ديگر نه افق صورتي را ديدم و نه قرص گرد خورشيد را از پشت آن ساختمان هاي بي قواره بلند، حالم دوباره بد شده بود و بهتر بود بيشتر توي رختخواب مي ماندم. حالا اما خوبم. فقط سينه ام خس خس ميكند و كمي هم مي خارد. اگر خدا بخواهد مي خواهم امروز مقاله تازه ام را رج بيندازم. اگر زياد پاي كامپيوتر نشينم حتما فرصت مي كنم مقاله خوب و پخته اي از آب درآورم. ديروز كه به روزنامه زنگ زدم ، خبر هاي خوبي شنيدم. آقاي دكتري كه خواننده هميشگي مطالب من شده و مي خواسته با من صحبت كند. و يك نفر هم كه برايم كتاب فرستاده، راستش توي دنياي به اين گل و گشادي براي يك نويسنده تازه كار مثل من ، هيچ چيز بهتر و ارزنده تر از اين نيست كه بفهمي نوشته هايت مخاطب خودش را دارد. كسي هست كه سياه مشق هايت را بخواند و بي تفاوت نگذرد. حتي هر بار كه براي مقاله هايم پاسخي انتقادي مي رسد هم توي پوست خودم نمي گنجم . احساس مي كنم در جا نزده ام و دارم روز به روز بيشتر پيشرفت مي كنم. و اين احساس چقدر مزه مي دهد. آدم انرژي مي گيرد براي بهتر و بيشتر نوشتن. حالا ديگر زندگي ام فقط و فقط در همين نوشتن ها و خواندن ها و ذوق زدگي ها خلاصه مي شود.

ديشب يك دستگاه بخور خريديم كه كار نكرد. بهزاد خسته بود و عصبي شد . سرفه هاي ناجور من هم بيشتر آزارش مي داد. نمي دانم چرا ما ايراني ها هيچ وقت نمي توانيم يك چيز درست و حسابي بسازيم! فكر نمي كنم دستگاه بخور چيز خيلي پيچيده اي باشد . اما انقدر كم كاري مي كنيم كه مشتري بيچاره دست آخر با ندامت مي گويد " كاش ايراني نخريده بوديم. " اين راستي كه مصيبت بزرگي ست !

امروز با بهترين دوستم قرار دارم و حسابي خوشحالم. خدا كند بتوانم درست و حسابي برايش درد دل كنم و سبك برگردم. به نظر من حرف زدن براي دوستي كه مي خواهد حرف هاي تو را بشنود بزرگ ترين لذت عالم است. نه ؟

راستي شب چله خوش بگذره....

[ساعت ۰۲:۲۹ ]   سلامم را تو پاسخ گوي !(۰)

۲۸ آذر ۱۳۸۳
وقتي دنيا را زيبا ببيني

  امروز صبح ، افق سرخابي آسمان از پشت خانه هاي بلند روبرو ، خودش را به چشم هاي من نماياند. چه رنگ جذابي دارد اين طلوع خورشيد و اين افق صبحگاهي ، همان صبحي به خودم گفتم بد نيست امروز و توي وبلاگ، از زيبايي و مفهوم زيبايي بنويسم . چيزي كه اين روز ها خيلي ذهنم را گرفتار كرده . چند روزي هست كه احساس مي كنم طبيعت واقعا زيباست . نمي دانم چرا اين حس قشنگ اغلب پاييز و زمستان به مغزم خطور مي كند. نيازي نيست كوله بار سفر ببندي و براي ديدن طبيعت زيبا راه دوري بروي ؛ فقط كافي ست زيبايي را توي چشم هايت بكاري آن وقت يك پنجره آلومينيومي و يك پرده پر از برگ چنار پس زده هم به نظرت قشنگ ترين منظره مي آيد . يا دانه هاي برف توي دل شب ، وقتي توي نور مات چراغ هاي خيابان پيداست ، يا زني كه با چتر سياه و چادر بور مي آيد نان سنگك مي خرد و توي پيچ خيابان گم مي شود. اين ها همه گوشه هايي از زيبايي هاي طبيعت دور و بر ماست كه من اين روز ها خوب معنايش را احساس مي كنم. مي روم كتاب پيامبر جبران خليل را ورق مي زنم و به زيبايي مي رسم. با خواندنش آرام مي شوم. جبران مي نويسد ؛ نه پيامبر مي گويد :
" شما زيبايي را كجا جستجو خواهيد كرد مگر آنكه كه زيبايي خود راهبر شما باشد. و شما چگونه از او سخن خواهيد گفت مگر او خود بافنده اطلس گفتار شما باشد . ... زيبايي يك نياز نيست ، بلكه تجربه اي از وجد و شادي و مستي ست.
زيبايي نه نقشي ست كه شما چشم بر آن گشاييد و نه آوازي ست كه بدان گوش سپاريد . بلكه زيبايي نقشي ست كه شما مي بينيد اگر چه چشم هايتان را ببنديد و آوازي ست كه مي شنويد اگرچه گوش هايتان را بگيريد.

مقاله من درباره هلنيسم امروز توي صفحه تاريخ روزنامه شرق چاپ شده ، دوست دارم بخونين و نظرتون رو هم اگه علاقمند بودين به من بگين. ممنون.

و اما بهزاد نازنينم ! بخاطر مهربوني ها و بزرگواري هات يك دنيا سپاسگزارم. توي اين روزهاي مريضي  و خستگي و دلگرفتگي خيلي كمك حالم بودي و بيشتر زحمات رو متقبل شدي . من بهت افتخار مي كنم و از اين كه تو رو دارم خدا رو شكر مي كنم و خوشحالم. اميدوارم هيچ وقت مريضي و دردت رو نبينم.

[ساعت ۲۳:۳۰ ]   شما چه مي گوييد ؟(۹)

يك روز غمگين ديگر

برداشت اول
هيچ وقت شده احساس كني باخته اي ؟ آن وقت با حسرت دلت بخواهد زمان ، اين زمان لعنتي ، عقبگرد كند و تو دوباره به همان نقطه اي برگردي كه از آن شروع كردي! به نقطه آغاز ... وقتي اضطراب چنگ مي اندازد روي دامانت و مي خواهد هستي تو را يك جا ببلعد، ديگر نمي خواهي به اكنونت بينديشي مدام توي اين فكر باطل دست و پا مي زني كه ديروزت بهتر از امروز بوده است. آن وقت گذشته پرست مي شوي. امروز كه داشتم نوشته اي از دوست نازنينم ، فرزانه ابراهيم زاده، تحت عنوان سي سالگي ( در سايت زنان ايران ) مي خواندم ، يكهو همين حال غريب پنجه زد روي لحظه هايم. خيلي وقت ها از اين كه در سن بيست و يك سالگي ازدواج كردم احساس بدي مي كنم. مثل يك آدم تنها كه راهي را نصفه و نيمه رها كرده باشد. زندگيت خوب است ؛ همه چيز داري ، همه چيز هاي خوب دنيا را ، حتي خيلي ها به تو حسودي مي كنند. تو به همان كسي رسيده اي كه دوستش داري و با او واقعا هم خوشبختي ، خيلي وقت ها بخاطر بودنش در كنارت سجده شكر به جا مي آوري ، اصلا به او ، به زندگيت و به اين كه عاشقانه زندگي مي كني ، افتخار مي كني ، اما اين فقط يك روي سكه است .  واقعا هيچ كس از دل تو خبر ندارد. هر بار كه مجبوري خودت را به دل بحث هاي بي سر و ته خانوادگي و روزمره بسپاري ،فقط به جرم ازدواج كردنت حرف هاي خاله زنكي بشنوي و توقعات احمقانه ازت داشته باشند يا حتي طعنه بزنند و آزارت بدهند و تو مجبور شوي براي دفاع از خودت هم كه شده به اين حرف ها بپيوندي ، از خودت متنفر مي شوي، اين جور وقت ها ديگر آن نسيم متفكر نويسنده نيستي... مي شوي آن چيزي كه نمي خواهي و اين مثل خوره ، نه مثل بختك ، مي آيد پهن مي شود روي هستي ات ، نيشت مي زند. آزارت مي دهد. مي خواهي فقط بخواني و بنويسي و عشق بورزي . اما نمي شود ، افتادي توي ورطه اي كه گاه و بيگاه جان به لبت مي كند و آن وقت اين تويي كه حسرت سي سالگي فرزانه را مي خوري، غبطه اش را مي خوري ، با خودت مي گويي چه زود روز هاي حسرت و فشار هاي عصبي و تحمل رسيد. حالا من هم مثل مادرم بايد غروب ها گريه كنم . روي پيشاني ام مثل مادرم خط مي افتد و ديگر به خودم و دنياي خودم تعلق ندارم. چشم كه بگرداني مي بيني دختر هاي از تو بزرگ تر سرشان به تفريح و خوشي زندگي گرم است  و هر وقت كه هوس مي كنند از زندگي مشترك چيزكي بدانند به تو رجوع مي كنند، سوال پيچت مي كنند و حتي از سر كنجكاوي كودكانه ( ! ) وارد ريز زندگي ات هم مي شوند. نمي دانم آنها تا كي كودك مي مانند و... من چه زود شكسته شدم. دلم مي خواهد به فردا هاي روشن بينديشم ولي ...نمي دانم. بگذار و بگذر كه اين هم بگذرد.
برداشت دوم
بالاخره يه خبري از دكتر مهاجراني شد. بعد از مدت ها كه هي سراغش را از دانشگاه مي گرفتيم و اين ور و اون ور جوياي احوالش بوديم ديديم كه با جميله كديور سايت تازه اي راه انداخته اند . آن جا هم از بريدن از سياست و رو آوردن به داستان نويسي حرف زده است. اتفاقا عكسي هم توي سايت هست كه به سخن خود ايشان همون روستاييه كه داستان برف در اون شكل و صورت گرفته ... خلاصه اين كه اين عالم وبلاگ نويسي هم عجب عالم گل و گشاد و جالبيه همه جور آدمي رو مي توني توش پيدا كني ، حتي گمشده هات هم تو دل همين هياهو پيدا مي شن ... يك دوست گم شده يا يك سياستمدار گمشده !
و يك خواهش كوچولو
دنبال يه كتاب تازه مي گردم يه چيزي كه آرومم كنه ، سر ذوقم بياره و خلاصه اين كه آدمو از تنگ دلي اين دنياي تو خالي بكنه ... منتظر مي مونم.

پيشنهاد مي كنم اين مقاله رو هم  درباره حقوق زنان بخونين .


 

[ساعت ۰۶:۰۵ ]   و انتظار هميشه دشوار ست نه ؟(۱)

۲۴ آذر ۱۳۸۳
چند گام كوتاه

گام اول
امروز كه از پشت لك و پيس شيشه هاي باران خورده پنجره ، بيرون را پاييدم ، احساس قشنگي ليزخورد روي سراپاي وجودم، احساس كردم  كه امروز مي تواند بهترين روز عمرم باشد. هواي پاك و قشنگ اين واپسين روزهاي رنگي پاييز، عجيب به دلم نشست. مي خوام اومدن زمستون سياه و سفيد رو هم جشن بگيرم از حالا، مخصوصا اين كه اين روزاي آخر پاييز تولد دو نفر از بهترين و دوست داشتني ترين عزيزان منه، بهزاد نازنينم  و مامان خوبم... بهزاد جان قدم گذاشتنت رو به بيست وشش سالگي تبريك مي گم. خودمونيم داري بزرگ مي شي ها!
گام دوم
اين روزا كه دارم در باره زنان روزنامه نگار در تاريخ تحقيق مي كنم و مي نويسم ، به چيزاي جالب زيادي بر مي خورم. همين امروز مقاله خوبي از خانم سحر نمازي خواه خوندم كه مال روزنامه شرقه، پيشنهاد مي كنم شما هم بخونين، كامل و كوتاه و جامعه، من كه لذت بردم. البته مقاله هاي ديگه اي هم هست كه به نظرم خوب و كامل مياد. مي خوام يه سلسله مقاله درباره روزنامه نگاري زنانه بنويسم . اين مطالعه گذرا خيلي به دلم نشسته...به قول بچه ها گفتني ، دارم حال مي كنم!!!
گام سوم
اگه كتاب روياي نوشتن رو دارين حتما دوباره يه نگاهي بهش بندازين. حسابي به رويا مي مونه اين نوشتن با خوندن اين كتاب ، كتاب خيلي خوبيه، مخصوصا قسمت گفتگو با گابريل گارسيا ماركز، كه عنوانش هست : "سه روز با گابو" درباره كلاس هاي روزنامه نگاري و كارگاه هاي نويسندگي ماركزه ، وقتي غرق مطالعه مي شي ، انگار خودتو نشسته روي يكي از صندلي هاي دور تا دور اون ميز چوبي بيضي شكل بزرگ مي بيني ، و يكهو گابريل گارسيا با لباس هاي سفيد يكدست مياد توي كلاس و آن وقت است كه ميبيني چقدر دلت مي خواهد اسم تو هم توي آن پوشه سياهي باشد كه از كيف چرمي سياهش بيرون مي كشد. حيف كه توي ايران ما از اين برنامه ها نيست. آدم هاي بزرگ معمولا افسرده اند و كاري به كار هيچ كس ندارند. چقدر دلم مي خواهد در چنين فضايي رشد كنم... افسوس! شايد براي بچه هاي ما همچين فضاهايي باشد نمي دانم !
گام چهارم
گفتم بچه و باز دلم هواي بچه كرد. دوست دارم امروز از تجريش چند تا كلاف كامواي خوش رنگ بخرم و بشينم به بافتني ، حيف كه خيلي خوب بلد نيستم و حوصله زيادي هم ندارم.  و تازه اونقدر غرق كتاب و دفتر و دستكم هستم كه پي اين جور كارا نرم يا خيلي زود فراموشش كنم ، اما فكر كردن بهش خيلي مي چسبه. مي خوام لباس بچه ببافم. بذارم كنار براي يه روزي كه بالاخره يه دختر ناز يا يه پسر خوشگل به جمع دو نفرمون اضافه مي شه...

 

[ساعت ۰۹:۲۰ ]   شما هم چند گام برداريد!(۱۷)

در چند سكانس

سكانس اول
اولش فكر كردم بايد رمان خوبي باشه، اما كم كم احساس كردم نمي تونم ادامش بدم..." برف " رو مي گم. رمان تازه وزير سابق فرهنگ و ارشاد ، دكتر مهاجراني ، كه چون هم رشته اي هستيم يه جورايي تعلق خاطر داشتيم به دست نوشته هاشون و رمان " سهراب كشان "اش هم بدك نبود و يه جاهاييش اصلا به دلم نشسته بود. اما اين يكي ...البته بايد بگم توصيفات كتاب دلچسبه و گاهي هم گيرايي كتاب به اونا بنده اما از وسطاي كتاب موضوع پرت مي شه و آدم مي بره ...منم با مهدي يزداني خرم هم عقيدم كه مشكل از مطالعات بيش از حد آقاي دكتر سرچشمه مي گيره. يزداني خرم بر اين باوره كه تاثير پذيري مهاجراني از محمود دولت آبادي مشهوده. بيراهم نمي گه ؛ توصيفات روستا وار كتاب بر اين باور صحه مي ذاره...
 اولاي كتاب رو براتون ميارم تا اگه دوست داشتين برين سراغش و ببينين با من هم نظر هستين يا نه ... :
 " رو به روي آتشدان ديواري نشسته بوديم . تكه هاي درشت هيزم را روي هم قرار دادم . انگار سر در آغوش هم فرو برده بودند. هرم آتش به صورتم مي خورد . گويي زير پوست پيشاني ام صد ها مورچه اسبي قرمز آتشين مي دويدند."
من نمي دانم اين آشفتگي و سراسيمگي نهفته در لابلاي كلمه ها از كجا مي آيد ؟ يعني دولتمرد سابق ما پريشان احوال است ؟ شايد هم دنياي سياست مسبب اين سر در گمي شده !
سكانس دوم
دلم نمياد درباره رماني كه همين چند وقت پيش تمومش كردم و حسابي به دلم نشست ننويسم. رمان " شيشه" از سيلويا پلات كه دوست نازنينم ، مهرناز ، بهم قرض داده بود. ترجمه گلي امامي كه اتفاقا ترجمه خيلي خوبي هم بود. رمان دل انگيز و قشنگيه يه جورايي غربت آلوده... نويسنده خيلي خوب تونسته احساسات قهرمان تنهاي كتابو به مخاطب تزريق كنه. من كه لذت بردم اگه پيداش كردين حتما بخونين.اينم اول رمان :
" تابستان دم كرده غريبي بود، همان تابستاني كه روزنبرگها را با صندلي برقي اعدام كردند، و من نمي دانستم در نيوروك چه مي كنم. در مورد اعدام چيزي نمي دانم . تصور اعدام شدن با صندلي برقي حالم را به هم مي زند، و اين تنها مطلبي بود كه مي شد در روزنامه ها خواند- تيتر روزنامه ها مثل چشمان از حدقه درآمده ، در گوشه هر خيابان ، در دهانه خفه و متعفن هر راهروي زيرزميني به من زل زده بود. به من مربوط نبود ، ولي متحير بودم كه وقتي زنده زنده سرتاسر اعصاب آدم را مي سوزانند چه احساسي دارد. فكر كردم كه اين حتما بدترين چيز در دنياست."
سكانس سوم
اوضاع درسي هم خوب پيش مي ره . همين چند لحظه پيش بود كه جلد اول " تاريخ زبان فارسي " دكتر خانلري رو از فقسه خاك گرفته كتابخونه بيرون كشيدم تا براي بار دوم بخونمش.اميدوارم به آرزوم برسم.
سكانس چهارم
وقتي تنها مي شم با خودم حرف مي زنم عوام الناس بينوا معتقدند كه اين يعني ديوانگي و نمي دونن كه آدمي كه تو دلش هزار تا حرف نگفته تلنبار شده بايد حرف بزنه  ،با خودش  ، با خداش ، خلاصه اين كه آدم سبك مي شده. مثل پرنده اي كه مي خواد پرواز كنه. روزمرگي ها گاهي آدمو تا مرز جنون مي بره. آدم هايي كه تو رو نمي فهمند اما تو مجبوري كه تحملشون كني. اين خيلي آزارم مي ده. مي خوام سرم تو لاك خودم باشه . مي خوام آدما رو دوست داشته باشم اما اصلا دوست ندارم ادا در بيارم. مي خوام خودم باشم. خستم خسته... خاطرات تلخ گاه و بيگاه مياد توي سرم پيچ و تاب مي خوره . زخماي كهنم دهن  باز مي كنن. چرك و خونابه فوران مي زنه. اون وقته كه دلم مي خواد سر بذارم به كوه و بيابون. يه جايي كه آرامش تو دل بيكرانگيش موج بزنه. يه جايي مثل اين يا اين يا اين يكي ...
سكانس پنجم
امروزم توي روزنامه همشهري جلسه داريم نمي دونم چه كار كنم رهاش كنم يا نه! موندم سر دوراهي... از طرفي بعد از هفت هشت ماه كار مداوم توي ضميمه محلي روزنامه همشهري يه جورايي وابسته شدم و نمي تونم دل بكنم و از طرف ديگه ، ديگه دلم نمي خواد جايي كار كنم كه مرام صاحبانشو قبول ندارم. باهاشون غريبم و چند بار از سانسورفكري و عقيدتي توي روزنامه ضربه خوردم. نمي دونم....
سكانس ششم
من زمستان را بو مي كشم
بوي ماندگي مي دهد
مي دانم كه بهار دوباره خواهم شكفت
فقط كاش يك نفر دست هاي سرما زده ام را ها مي كرد
تو نفست بوي آن گل ساده قشنگ را مي دهد
بيا دست هايم را ها كن

 

 

[ساعت ۰۵:۴۵ ]   سردم ست ؛دست هايم را ها مي كني؟(۱۱)

۱۱ آذر ۱۳۸۳
درد دل هاي يك نويسنده

از دل تابستان داغ به دل سرماي ملس پاييز آمدن هم از آن حكايت ها ست.! در توضيح اين ماجرا بايد بگويم كامپيوتر كه خراب شد و دو سه هفته اي جايش خالي ماند ، انگار كسي يا چيزي روح مرا هم از دنياي بي سر و ته اينترنت و حرف و حديث هايش قيچي كرد. بريده كه شدم ، پشت صداي شرابه خونابه هاي اين زخم چركين ، نشستم به خلوت كردن با خودم و آن وقت شدم مثل تافته جدا بافته ، گسسته از همه چيز ، سرم را فرو كردم توي لاكم و توي تنهايي ، روي بخار شيشه هاي عرق كرده شعر گفتم و مطلب نوشتم و بخار را با سر آستين پاك كردم و ديگر هيچ ... خيلي وقت ها به اين نتيجه مي رسم كه خب كه چي ؟ ! بنويسي و بسرايي و بسپري به صفحه وبلاگت ، يكي دو سه نفري هم بيايند و بخوانند... آخرش كه چي ؟ چيزي را عوض كرده اي ؟ شالوده اي را شكسته اي ؟نه   فقط مثل يك آدم دست و پا بسته نظاره گر بوده اي و بس... خوب كه فكرش را مي كني مي بيني هزار و يك اتفاق توي مملكت خودت ، دور و برت مي افتد و تو هيچ نمي كني جز نگاهي و آهي...وبايد عذاب بكشي جز اين چيز ديگري نيست. توي جامعه اي كه سر توي هر سوراخش كه مي كني هزار  گره كور مي بيني ، بايد نويسندگي سرخوشانه را ببوسي و بگذاري لب طاقچه عادت تا از يادت برود... اما خب خوب تر كه فكر مي كنم مي بينم اين وبلاگ هديه تولد من بود از جانب كسي كه بي نهايت دوستش مي دارم. بماند كه اصلا باور نمي كند گاهي وقت ها آن قدر گرفتارم كه فرصت وبلاگ نويسي و گشت و گذار توي اينترنت را ندارم... اما مي دانم كه اين دوباره نوشتن من هديه اي خواهد بود برايش و چه هديه كم خرجي ! فقط بايد سفره دلت را پهن كني و مهر و موم دهانت را بشكني و بباري مثل ابر هاي در هم تنيده پاييز برگ ريز پشت پنجره اتاقت .

اين ماجراي تمدن بشري هم ماجراي پيچيده و جالبي ست . خوب كه كند و كاو مي كني ميبيني روح انسان هي در مسير تاريخ پيچ و تاب خورده و هي پوست انداخته و شده اين... سرت را كه بالا مي گيري برج هاي صاف و صوف روبرويت رج مي بندند ، بي هيچ ظرافتي و بي هيچ رنگ و لعابي، بي كنده كاري و حجاري ، بي كاشي كاري و مقرنس، بي كش و قوس ، بي تراش و صيقلي، بعضي هاشان يكپارچه آينه اند، آينه هاي مربعي سياه كه چسبيده اند به هم و قد كشيده اند اما ذهنت را كه به گذشته ها پر مي دهي يك چيزي هست كه نوازشت كند. امسال تابستان براي اولين بار بنا هاي تاريخي اصفهان را از نزديك ديدم. خاطره ابهت و عظمتش هنوز هم تكانم مي دهد.مخصوصا مسجد جامع و آن طاق و گنبد با شكوهش كه يكپارچه نقاشي بود و مينياتور بر سينه كاشي هاي فيروزه اي زيبا، مسجد چهارباغ هم كم از آن جا نداشت فقط ساده تر بود و كوچك تر ... با خودم فكر مي كنم واقعا روح بشر به كجا مي لغزد ؟! يك زمان از نگاه انسان هنر مند ايراني معماري بنا ارزشي عميق و ريشه دوانده در خاك معنويت داشت و امروز هر مكعبي كه قد بر مي افرازد مي شود بناي معماري و چقدر هم بدان مي نازيم، نمي دانم شايد هم من از قافله زمانه ام جا مانده ام شايد روزگار ما چنين مي طلبد ! خدا مي داند.

از اين ناشر ما هم خبري نشد . از خرداد ماه كه يك وعده سر خرمني داد و رفت به امان خدا تا همين امروز و همين لحظه هيچ خبري و نشاني ازش نيست. حتي تلفن همراهش را هم  جواب نمي دهد . دفتر زنگ مي زني مي گويند اين جا نيست از تلفن همراهش مي پرسي مي گويند سيم كارتش سوخته ... نمي دانم در اين بي خبر رها كردن نويسنده بينوا چه حكمتي نهفته است ؟! و راستي كه اين كتاب چاپ كردن هم پروژه اي ست براي خودش . يك سال و نيم بيشتر ست اين و آن در مي زنم كه هر طور هست اين داستان هاي طبله كرده را بچپانم توي كتاب و بدهم دست مردم . اين حرف ها هم كه براي دل خودت مي نويسي و فلان و بهمان همه اش باد هواست و مفت نمي ارزد. قرار نيست كه من از نويسندگي براي خودم جيب بدوزم و دكان بسازم اما گمان مي كنم قرارمان اين بود كه من بنويسم و كسي بخواند و حالا سال هاست كه مي نويسم و هيچ كس نمي خواند... چهل و چند داستان كوتاه روي هم تلنبار شده و افتاه گوشه اي خاك مي خورد... آن قدر هم بهشان تعلق خاطر دارم كه نمي توانم قيد چاپ كردنشان را بزنم . نمي دانم تا كي بايد منتظر گوشه چشم اين ناشر خوش مشرب خوش قول بمانم!!

هي بنشين كتاب بخوان ، و هي تورق كن و هي پي سوژه بگرد و هي مقاله بنويس و هي ستون پر كن و هي تخيل كن و هي داستان بنويس و آخرش دستمزدت شماره چشمت است كه از هفت و هشت هم گذشته و يك بيماري مزمن كه اسمش چاقي ست و دليلش لابد بي تحركي و پشت ميز نشستن و يك جا ماندن ... يك نفر از بستگان مي گفت شما كه رفتي توي روزنامه بيمه تون كردن ؟ گفتيم نه و تا خواستيم از بيچارگي خبرنگار حق التحرير و نويسنده كارمزد بناليم فرمودند پس سابقه كار براتون حساب نمي شه  و ما هم توي دلمان گفتيم ما كجا و شما كجا ؟! ما همان حقوق ماهانه مان را هم با هزار بيچارگي و چك و چونه زدن مي گيريم و بعضي وقت ها هم نمي گيريم، توي مملكت ما نويسندگي هنوز شغل نيست تفنن است. آن وقت توي اداره ها كه سرك بكشي مي بيني آن ها كه شاغلند پشت ميزشان دارند تفنن مي كنند . اين است جامعه وارونه ما ... بابت تفنن پول مي گيريم و بابت دود چراغ خوردن و چشم و چال كور كردن فقط تحقير مي شويم... اين مرام ما را بايد طلا كوب كنند و بكوبند به سينه ديوار براي يادگاري !

از صبح كه مي نشينم پاي درس و كتاب و مقاله و تايپ و ايميل و چه  وچه ، وقت سر خاراندن هم ندارم اما تا سرم خلوت مي شود ، پيش خودم خيال مي بافم كه بچه دار شديم و دخترم بيدار شده و آمده ايستاده لب درگاهي اتاق و من بغلش مي كنم و مي بوسمش و برايش داستان تازه ام را مي خوانم . جالب نيست ؟ اين همه كار روي سرم ريخته و اين همه برنامه توي ذهنم مي چينم باز به فكر بچه ام ... اما خودم بعضي وقت ها كه ساعت ها رفته ام توي لاك خودم يا سرم را كرده ام لاي كتاب و مقاله نوشتن به خودم مي گويم آدمي مثل تو بايد با همين خيال بافي ها دلخوش باشد و اگر نه دل ببندد به همان عروسك كوكي روي تلويزيون. بچه داري كه كم مشغله اي نيست بايد عمرت را بريزي پايش اما خب خوب مي شد اگر بود و من كتابم را اگر چاپ شد تقديم مي كردم به چشم هايش! كاش كه مي دانست چقدر دوستش دارم.

 

به گمانم براي امروز بس باشد . نمي دانم كي دوباره به روز مي كنم اما سعي مي كنم زود به زود باشد...

[ساعت ۰۳:۱۰ ]   چشم به راه شما(۴)

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است