صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۸۷
ديروز: ۵۲۵
اين ماه: ۱۶۸۱۲
از ابتدا: ۱۶۷۹۴۹۲


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۳۰ آبان ۱۳۸۹
اولین تجربه سینما رفتن با کارن

باورم نمیشد این کارن کوچولوی من باشه که روی صندلی سینما نشسته و با متانت مردانه قشنگی داره فیلم می بینه و پاپ کرن می خوره.مدتی روی صندلی خودش نشست و بعد هم توی بغل من و در تمام مدت با مهربونی همکاری می کرد و از چشماش خوندم که فهمیده چقدر خوشحالیم.برای اولین تجربه سینما رفتنش فیلم نخودی رو انتخاب کردیم.خب فیلم برای بچه ها نبود و فقط درباره بچه ها بود اما صحنه هایی داشت که بچه ها رو هم حتی به سن کارن کوچولوی من سر ذوق میورد.مثلا همین جیپ زرد کنترلی قشنگی که باباهه می تونست سوارش بشه برای کارن خیلی جالب بود.وسط فیلم یه بار با بابایی رفت دستشویی و باز با همون فیگور مهربون برگشت سالن اما ما چون حس کردیم خسته اس و خودشم پیشنهاد رفتن می داد قبول کردیم که از نیمه های فیلم بیرون بزنیم.من که خیلی خوشحال بودم.کارن شاید کوچک ترین بچه توی سالن بود.بچه های دیگه اغلب بزرگ تر از اون بودن و بیشتر از پسرک من سر و صدا می کردن اما کارن...خلاصه اینکه اولین تجربه سینما رفتنمون به یاد موندنی شد.

[ساعت ۰۶:۲۰ ]   ...(۶۵)

۲۶ آبان ۱۳۸۹
کمی نامتعارف

خسته ام... خیلی خیلی اما خوب میشم روحم توی ترمیم ورزیده شده دستشو زود به یه صخره ای طناب پوسیده ای چیزی بند می کنه تا اون موقع دلم می خواد فقط سقوط کنم ...

[ساعت ۱۲:۳۳ ]  

۲۳ آبان ۱۳۸۹
هم مادر و هم دانشجو

روزهای پاییزی.نور لیمویی خورشید.درازای روز.روزهایی که مثل برگ ریز پاییز می چکن.زمان...و روزهای دل انگیزی که هم باید تمام و کمال مادر باشی و هم دانشجو:وقتی پسرک بیدار میشه کمی با هم زیر پتو می خزیم.لذت ملسی داره این خزیدن های صبحگاهی زیر گرمای پتو.و دست های کوچولویی که دور بازوت قلاب میشن.کمی با هم حرف می زنیم.حرف هایی که با سوالات کارن شروع میشه:دیشب چه خوابی دیدی مامان نسیم؟توی این تعریف کردن ها سعی می کنم قصه پردازی کنم.موقعیت خوبیه برای حرف زدن های خیالی.بعد دستور میرسه از طرف کارن که رختخوابا رو جمع کنیم.جمع می کنم.کارن طبق معمول با پژو پارسش مشغول میشه و البته با هم بازیش یعنی مامان نسیم.و بعد ازم می خواد که سی دی پشمالو ها رو بذاره که این روزها دمساز تازه اش شدن خدا رو شکر که جای تیگرو گرفتن روزی سه چهار بار تماشای کارتن تیگر واقعا سخت شده بود چون مجبور بودم همپای کارن هم با تیگر و پو باشم و هم با اشپولر و شیرین بیانی.من ظرف ها رو می شورم.چند باری هم مجبورم به تقاضای پسرک مبنی بر این که بیا با هم سی دی ببینیم گوش کنم.و بعد نوبت ماشیه بازیه.کوتاه اما خوب.ماشینو سمت همدیگه هل میدیم.تو این مدت از هر وقفه ای که دربا هم بودن ما پیش میاد استفاده می کنم.مقاله سیو می کنم و کتاب می خونم.

کارن با خودکارم روی دفترچه نت برداری هام نقاشی می کشه.بازم ماشین.بعد مقوا و رنگ های انگشتی رو میارم.براش مقوای سیاه گرفتم تا رنگ ها روش جلوه کنن.سعی می کنم علاقمندش کنم.میگم می تونیم با رنگ ها دایره بکشیم کافیه دستتو توی رنگ کنی و روی مقوا بذاری و بچرخونی.از این کار خوشش میاد و برای اولین بار با رنگ انگشتی موفق میشه نقاشی کنه: یه جیپ مسابقه با تایرای خیلی بزرگ.من براش با رنگ سفید هلال ماه می کشم.بعد باز نوبت ماشین بازیه.این بار دیگه زیاد همراهش نمیشم.سبدشو خالی می کنم و ماشین کوچولوهاشو براش پیدا می کنم تا توی جعبه رنگ انگشتی ها پارکشون کنه.وگاهی فقط در جواب حرف هاش می گم چه جالب و باز کتاب می خونم.اما بعد اون صدای نهیب زننده میاد که وای نسیم حواست به کارن هست؟...میرم توی سینی آرد می ریزم و میارم با بولدوزر آرد ها رو توی کامیون کوچولوش بار می زنم.می خنده و اونم به بازی می پیونده.فکر کنم نیم ساعتی با این بازی خوشیم.بعد پیشنهاد می کنم کتاب بخونیم.کتاب هایی که تازه خریدیم بیشتر از همه بچه های تولد مولد پولدو دوست داره چون عکس ماشینم توش هست.معیار های فرهنگی گل پسر ما رو!بعدم وقت ناهاره.موقع ناهارم فرصت خوبیه تا با هم حرف بزنیم.توی تلویزیون دارن درباره عسل طبیعی و مصنوعی حرف می زنن از دهنم در میره و می گم مثل بری زنبوری اون وقته که پسرک پیشنهاد دیدن سی دی بری زنبوری رو میده اما به نیمه نرسیده می گه قطار ها رو بذاریم.عیبی نداره اینطوری منم فرصت خوندن دارم.اما سی دی تموم میشه و باز به خودم می گم نسیم کارن ... باهاش دنبال بازی می کنم.پلیس می شم و دستگیرش می کنم.می خنده و از این اتاق به اون اتاق فرار می کنه.خسته میشم و باز مشغول بازی میشه.میگم بیا کمی بخواب.گوش نمی کنه.در برابر خواب مقاومت عجیبی داره!می دونم اگر بخوابه سرحال تره و می تونیم الفبا کار کنیم.مدتیه نوشتن الف و ب رو یادش دادم.می گم یه خط بکش و یه توپ زیرش میشه ب.می خنده و تقلید می کنه.با خودم فکر می کنم چی کار کنم بازی هاش از یکنواختی ماشین بازی دربیاد.میرم سبد فلش کارت های زبان آموزیشو میارم و با اونا براش راه و جاده می سازم و سعی می کنم توجهشو به کارت ها هم جلب کنم و بگم مثلا برای اینکه بن بستمون دیگه بن بست نباشه کدوم کارتو برداریم؟میگه کارت پرستارو.می گم که میشه چی؟میگه نرس.شاید نیم ساعتی هم اینجوری با کارت ها باشیم و بعد پیشنهاد می کنم اگر دوست داره تاکسی قشنگی رو که توی تجریش دیده براش بخرم بریم لوح شعر تاتی رو گوش کنیم و یکی از ترانه ها رو یاد بگیریم و بعد جایزه اش ... شعر بارونو انتخاب می کنه دست می زنیم و با هم شعرو زمزمه می کنیم اونم تلاش می کنه حفظش کنه و بعد میگه حالا لوح شهر تاتی رو بذاریم تا پارک خودرو کنم.و من نفس راحتی می کشم چون زمانی برای مطالعه دارم.و بعد میگه بریم تو هال.این مدت من باز فرصتی برای خوندن داشتم.توی هال کمی براش کتاب می خونم.این بار می می نی و مامانی. اما بعد از دو تا کتاب میگه سی دی بذاریم.پشمالو ها.میگم مخالفم و امروز زیاد سی دی دیدی.می دونم که حسابی خوابش گرفته و دنبال بهانه است.همین مخالفت زمینه خوابو فراهم می کنه.دستمو می گیره و می خوابه و من ایمیلی می زنم به دوستی تا درباره فالنامه های دوره خودم سوال کنم.واینجا رو به روز کنم و بگم دلم می خواد مادر خوبی باشم و روزهای خوبی برای پسرم بسازم.یعنی موفق می شم هم به این هدف برسم و هم خوب بخونم و خودمو بسازم؟

پی نوشت۱:یادم رفت ماجرای ساختن خمیرو با آرد بگم که خیلی موفقیت آمیز نبود اما تجربه خوبی بود.

پی نوشت۲:الانم مشغول خوندن مطلبی درباره معراج نامه پیامبرم نسخه ای متعلق به دوره تیموریان با نگاره هایی متعلق به مکتب هرات.مطالعه لذت بخشیه توی این غروب ارغوانی...

[ساعت ۰۸:۲۵ ]   ...(۴)

۱۹ آبان ۱۳۸۹
من . مارک بلوخ . ارنست بلوخ

این روزها رو با استرس پشت سر می ذارم.گاهی کارن کوچولوی قشنگ هم قربانی این استرس زدگی میشه.مخصوصا وقتی شروع می کنم به درد دل باهاش. و اون کوچولو فقط گوش میده و وقتی حرفام تموم شد میگه ناراحت نباااش.بیا ماشین بازی کنیم.وخب این چقدر عالیه که پسرک من راه فراری از غصه های دنیا می شناسه:ماشین بازی.

این روزها با دو تا آدم که هر دو نام فامیلشون بلوخه مانوسم.مارک بلوخ دوست داشتنی مکتب آنال و تاریخ روستایی فرانسه اش که خوندن درباره اش از لابلای کتاب تدا اسکاچپول دلنشینه و ارنست بلوخ که نویسنده اولین کتاب از سه گانه امیددر حیطه جامعه شناسی تخیله.کتابی درباره اتوپیا و امید.این بلوخ دومی امید رو اصل محرک تاریخ می دونه.این فلسفه تاریخ همه اتوپیا گرایان تاریخه.والبته دلنشین وقتی خیلی به مباحث تاریخی و نقد های مطرح شده توجه نداری.و من این روزها واقعا به جامعه شناسی تخیل و امید محتاجم.از همه نظر.جالبه که توی جامعه شناسی تخیل بحثی هست درباره انسان به خواب رفته و این باور که این آدم مرده نیست.اهمیت رویا.چطور منی که رساله فوقم به نوعی درباره جامعه شناسی امید در دوره صفویه بود از این رویکرد در جامعه شناسی غفلت کرده بودم؟با این همه خوشحالم چون فکر می کنم این حس یعنی اینکه امروزم با دیروزم متفاوته و من به این دلگرمی ها واقعا محتاجم.
و نقل قولی از ارسطو توی کتابی از آنری دروش یکی از مهم ترین نظریه پردازان ساحت جامعه شناسی تخیل که چقدر به دلم می شینه:امید چیست؟خواب یک آدم بیدار...

می رم بخوابم.ساعت نزدیک ۳ نیمه شبه دلم خواب های رنگی می خواد.خواب های امید بخش...

[ساعت ۱۷:۱۱ ]   ...(۲۸)

۱۵ آبان ۱۳۸۹
اسب ها نیمه شب و خاطره ای از یک غروب ارغوانی

۱-شبانه مقاله اسب ها رو تموم می کنم.البته بدون ویرایش و منبع و ماخذ نویسی درست.اما همین که محتواش نوشته شد یعنی یه نفس راحت و عمیق.از ته گلو.ساعت 3 نیمه شبه.من این شب ها رو این شب زنده داری ها رو دوست دارم.بیشتر به این دلیل که حین نوشتن صفحه نورمگز بازه و هر بار با پژوهنده ای آشنا می شم که هم و غمشو برای موضوع و دغدغه اش گذاشته و این دلنشینه.انگار که از پس سیاهی و ظلمت این شب سیاه تنهایی هات افق هایی از نور از روشنایی منظره روبروتو رنگ می پاشه.امشب با سجاد آیدنلو بیشتر آشنا شدم.وموهبت بزرگی می بینم این آشنایی رو.البته پیش از این مقالاتی مرتبط با خاوران نامه ازش خونده بودم و این بار با سرچ نامش به بیش از هفتاد مقاله ارزنده اش بیشتر در ارتباط با شاهنامه و حماسه سرایی برخوردم که همه خوندنی و تامل برانگیزن.خدایا به خاطر این آشنایی ازت ممنون.حالا که این متنو تایپ می کنم همزمان مشغول خوندن مقاله ای از آیدنلو تحت عنوان اسب دریایی در داستان های پهلوانی ام * که در مجله مطالعات ایرانی چاپ شده.موضوع کشش زیادی برام داره مخصوصا که همین اواخر داستانی می خوندم از فولکلور مردم تهران تحت عنوان ملک ابراهیم و کره اسب دریایی که خیلی دلنشین و جالب بود و نمادهایی از بینامتنیت هم توش موج می زد.
۲-امروز موفق به تجدید دیدار با استادم شدم.دانشگاه تربیت مدرس.راهروهای تاریکش.قاب پنجره های چوبی و تکیده اش.وخاطره دیدارهای هر از گاهی توی این دانشکده با اون حیاط دلباز وسطش.و این بار با همراهی کارن و البته بهزاد.استاد نقاشی های کارن ما رو هم دید.براش جاب بود.وکارن شعر یار دبستانی رو هم چپ اندر قیچی براشون خوند.غروب ارغوانی خوبی بود هر چند که من طبق معمول ناراضی بودم و هنوزم فکر می کنم این دیدار می تونست بهتر از این باشه.اما خاطره شد.به قول آمنه عزیزم.وهمین یعنی خیلی...خدایا دوست دارم و کارن گلم بهت افتخار می کنم حتی با این که توی اتاق استاد بهانه گیری کردی و اصرار کردی که زودتر برگردیم.اما وقتی دفتر نقاشی هاتو دست استادم دادم به خودم بالیدم که پسرک باهوش و هنرمندی مثل تو دارم.

* شاید این روایت اسب دریایی نمادی باشه از اسطوره آفرینش اسب از دریا که توی فرس نامه ها بهش برخوردم.بیرون اومدن اسب یا کره اسبی از دریا...

[ساعت ۱۸:۴۰ ]   ...(۳۲)

۱۴ آبان ۱۳۸۹
من و بینامتنیت و بوسه هایی مثل برف

بینامتنیت...من سر در گمم و این چیز تازه ای نیست...پرسه زنم میان فضای بینامتنیت...این پرسه زدن رو دوست دارم.مدت هاست پرسه زنم.این واژه رو وام دار بارتم.بارته که معتقده خواننده متنی که بر فراز بینامتنیت نوشته شده آدمی پرسه گرده.این پرسه پرسه ای میان فراپاشی معناهای از پیش موجود یا معناهایی در حال پرواز در فضای بینامتنیته.مقاله ای می خونم درباره ادبیات تطبیقی.مقایسه رستم و ارجن.مقاله ای که تلنگر میزنه.ذهنمو جهت می ده و دوستش دارم.هرچند که می تونست بهتر از این باشه و بار رویکرد نظری نوشته بشه.رستم شاهنامه و ارجن مهابهارات...نوشدارو و سمجیونی...بینامتنیت یا ادبیات تطبیقی؟رستم در نبردی برای رها کردن کاووس از بند دیوان و ارجن در نبردی برای رها کردن جدهشتر از خارخاری در گریبان.نویسندگان مقاله ای که درباره شباهت های رستم و ارجن نوشته شده بیش از اون که به بینامتنیت فکر کنن برفرضیه تاثیر پذیری مهر تایید می زنن و بحث مهاجرت سکاها به هند رو مطرح می کنن که با خودشون اسطوره های ایرانی رو هم می برن و اونجا این حماسه ها در قالب حماسه هایی دیگه بازتولید میشه.کوششی که بخشی از اونو به تلاش دارمستتر ارجاع میدن که سعی می کنه به تاثر احتمالی داستان پاندوان ( همین داستان ارجن)از داستان ایرانی کیخسروتوجیه علمی ببخشه.

ومن میون کوشش هام برای مطالعه بینامتنیت اسطوره ساز تاریخ ایران در حال مقایسه خاوران نامه و شاهنامم.می نویسم.مثل ردپاهای لاک پشتی که مثل لاک پشت سی دی تیگر کارن لاکی از صدف پوشیده.سنگینه و راه رفتنش کند.خسته از روزی بلند.روزی پر از سر و کله زدن های دلنشین با پسرکی دوست داشتنی.پسرکی که بوست می کنه و میگه بوسام از ابرا اومدن.مثل برف.و من سردم نمیشه.یاد همه تصاویر دلنشین برف بازی و آدم برفی و شادی ملس پشت پنجره نشستن و دونه های برفو دیدن میفتم.زندگیم گاهی شبیه قصه ها میشه.مثلا وقتی دو روز توی ذوق دیدن استاد قدیمیمم.استادی که هنوزم پیکان زردشو داره.قراره ببینمش.و این رویای روزهای دراز خستگی منه.زیر اریب نور لیمویی پاییزی دوست داشتنی.من قصه زندگیمو دوست دارم.خوب و بدشو دوست دارم.وهمین کافیه...

[ساعت ۱۵:۵۴ ]   ...(۱۷)

۱۲ آبان ۱۳۸۹
مست از مقاله ای دیگر

جشنی در سمرقند...با همه نماد های نمایشی شورمندانه ای که مثل خیاله... رویایی انگار روی شیشه های دلت ضرب می گیره ...مناری از محلوج و نی که انگار نردبانی واسه بالارفتن از آسمونه...با لک لکی که برفرازش نشسته ... پوستین دوزهایی در لباس شیر و یوزپلنگ ... جشنی بالماسکه ...وسط صحرای کان گل سمرقند...807 هجری ... جشن ازدواج شاهزادگان تیموری در حضور جهانگشای لنگ ... جشنی کادو پیچ شده لای زرورقی از اسلیمی ها ... مقاله دکتر آژند با این مطلع شروع میشه ... مقاله ای تحت این عنوان : مبانی نظری نمایش از دید حسین واعظ کاشفی ... از اون دست نوشته هایی که کیفمو کوک می کنه ...

آژند نازنین از این دست مقالات زیاد داره ... استاد تاریخ هنر که نگاهش به تاریخ از زاویه هنر دوست داشتنیه ... این مقاله جستجوی عناصر نمایش توی فتوت نامه سلطانی کاشفیه ... دریافت های من از این مقاله توی هوای مه آلود تهران وقتی نور مهتابی روی کیبورد پاشیده شده مثل همون لک لک روی منار حلاجی شده پر می کشه ... لعبت بازان طاس بازان و حقه بازان جلوی چشم خیالم معرکه می گیرن.خیمه و پیش بند اولی توی روز و دومی شب.تصاویر روی پرده جون می گیرن.این صحنه صحنه خیال بازیه!عروسک ها توی دست نمایشگر و با نخ ها می رقصن زیر نوربارون تاریخی که مثل مه این هوای سر پاییزی ملس و شیرینه اما انگار که باید با لبه آستین خاکشو بگیری

"صور عالم بر مثال لعبتی چندندکه استاد کامل به حسب خیال دقایق ایشان رااز باطن تحریک می دهدوافعال خود راتمام می نماید".

وحالا طاس باز طاسشو بالا میندازه.طاس روی چوبدستش سوار میشه و رقص...موسیقی ملایم تاریخ اجتماعی...ردپایی از فلسفه بر تارکش : دور فلک و طاس کوکبی که زیر دامن خرقه کبودش پنهان می کنه وطاس کوکبی دیگه بیرون میاره...و حقه بازی...تفسیر واعظ ازش عرفانی و نمادینه:بر دور زمان نباید اعتماد کرد:هر زمان نیرنگ دیگرآورد/تا به افسون از حریفان دل برد...

وحالا ناوه کشان و رسن بازانن که معرکه رو پر می کنن...اینا اونطور که منابع میگن" اجامر اوباش بد معاشن" یا بخشی از پیکره مردم و در واقع بخشی از تاریخ اجتماعی ما؟ و پشت همه این نمایش ها صدای مداحان و سقایان و نقالان هست.نرم.مخملی.غرا.و من گوشمو پی صدای مرصع خوان ها می فرستم.موتیف این صحنه از تاریخو با نیزه و توغ و تبرزین پر کردن.وحالا منتظر بساط اندازان میشم که صندوقشونو بکارن روی زمین.کتاب هاشونو روش بچینن تعبیر خواب بگن.رمل بندازن و فال بگیرن.اینجا هم رد پایی از اسطوره علی هست.آیین سنگ گیری رو به علی (ع) نسبت میدن که در خیبر بکند و بر خندق افکند تا پل شود و صحابه بگذرند.رسن اندازی رو هم چون علی بود که رسن درقلعه سلاسل افکند و دست در آنجا زد و بربالای قلعه برآمد...این ارجاعیه به علی اسطوره ای یا علی تاریخی؟سوال هام رو هم حتی جایی یادداشت می کنم...
وحالا سراسر قدردانی ام از کسی که این مقاله رو می نویسه.مقاله ای که گرچه رویکرد توصیفی داره اما کمک بزرگیه به من. این دست مقاله ها همواره خدمت بزرگیه به گستره تاریخ به من دانشجو خدمتی که شاید هیچ کتاب جدی و خشکی با متن سنگینش نکنه.

[ساعت ۱۳:۵۹ ]   ...(۵)

۱۱ آبان ۱۳۸۹
من و یک دهه پیش

می نویسم.با این که خسته ام.خسته از روزی که کش اومده و به نیمه شبم گره خورده.امروز با بینامتنیت بودم.با اندیشه ای که همه چیزو در شبکه ای از روابط بینامتنی می بینه.من این خوانشو دوست دارم.حس امنیتی توی این خوانش هست که دلگرمم می کنه.حتی به داستان نویسی های لجام گسیخته این روزهام.این نوشتن ها در همین شبکه بینامتنی می تپه.من این تپش ها رو دوست دارم.شاید چون دلخوشی هام محدودن.زندگیم یکنواخته و شادی بزرگش خندیدن با پسرک معصومیه که چشمای فندقیش پر از انرژی و شادی و یاقوت هایی از زندگی اند.
این نوشتن ها پشت صدای سمفونی بارون دل انگیز ترین خاطرات منه توی بیست و نه سالگیم.من انگار در آستانه سی سالگی تقلا می کنم از این دهه از دست رفته عمرم پرتره ای بکشم ایده آلیستی.بزنمش به سینه دیوار دلتنگیم.با انگشت هام روی میز چوبی دلم ضرب بگیرم و چیزی توی دلم هری بریزه پایین:یک دهه.یک دهه گذشت.و من هنوز خودمو دخترکی می بینم که روی چمن ها نشسته زیر پنجره های مستطیلی دانشکده ادبیات.زیر بارش نور و سایه روشن کاج های بلند.نشسته و با میوه های کاج بازی می کنه.روی علف ها دست می کشه و منتظر اومدن پیکان زرد استادشه استادش پشت حلقه های دود سیگار.استادش با چشمایی شبیه به روشنفکری که دیگه نیست اما تو با کتاباش زندگی می کنی هنوز.و چقدر خوب بود اگه این استاد نازنین یادش می رفت شیشه های ماشینشو بالا بکشه و تو دخترک شوخ و شنگ اما ساکت و آروم نوزده سالگی، می تونستی نامه ای بنویسی براش و از لای شیشه بندازی توی پیکان و هفته بعد استاد صدات بزنه و تا همین بیست و نه سالگی کذایی هنوز شاد باشی از اون صدا زدن و اون راهروی تنگ گروه تاریخ دانشگاه شهید بهشتی که استاد با تو حرف زد و گفت ما هم دلمون برای شما تنگ میشه...ادبیاتی سوسیالیستی یا ؟... اون ادبیات هر چی که بود امروز که بهش فکر می کنم می بینم قشنگ بوده.همین که یادش مونده به دخترکی که دلش می خواد دوست داشتنشو بنویسه بگه که ممنون یعنی همه دنیا.برای من یعنی همه دنیا.برای من که عشق هام.شادی هام و دل خوشی هام به همین چیزها بنده.و من اون چشم ها رو توی اون راهروی کم نور قاب گرفتم .یادش به خیر.استادی که هنوزم توی قلبمه با این که مدت هاست ندیدمش.و بعد از اون استادان زیادی داشتم که هر کدومشون برام عزیزن.و من چقدر دلتنگم.من هنوز توی هوای سال های 79 و 80 نفس می کشم.روزهای نوزده سالگی.شاد و شیرین...


و بینامتنیت.ضربآهنگ این روزهای دلتنگی من.خوانش هر اثری در دل اندیشه بینامتنیت تنها به شیوه ای قیاس گرانه قابل فهمه.و باید زودتر دست به قلم شم.شاهنامه و خاوران نامه:
"اثر ادبی دیگر حاصل افکار اصیل یک مولف نبوده دیگر کارکردی ارجاعی نداشته خود حامل معنا نبوده بل به عنوان فضایی در نظر گرفته می شود که در آن شمار بالقوه بی نهایتی از مناسبات و روابط ، در هم تنیده می شوند"(نک بینامتنیت.گراهام آلن.ترجمه پیام یزدان جو.نشر مرکز.ص26)
لذت ... لذت ... این یافته ها روی دلم موج می سازن.مثل دریا.شنا می کنم.و افق پیداست.افق شطحی از رنگ هاست.رنگ ها رو دوست دارم.وحالا کتاب تازه ای روبروی منه:در هزار تو.نوشته آلن روب گری یه...دوسش دارم.دیدین گاهی عاشق شدن چقدر سریع اتفاق میفته؟من عاشق در هزار تو شدم.به خاطر شروعش که انگار خود زندگیه...من امشب خوشحالم و دلتنگ.این تناقض ها رو هم دوست دارم.مثل رنگ ها.مثل خستگی.وقتی بیش از یک ساعت باید برای خوابوندن کوچولویی که فقط دو سال و هفت ماه داره وقت صرف کنی.خسته شی و دیگه توانی برای نوشتن مقاله ات نداشته باشی...و فکر کنی که آیا توی تحصیل موفق میشم؟توی ادامه این راه؟تردید ها روی دلم رنج می گیرن من اما خوشحالم.

[ساعت ۱۶:۰۸ ]   ...(۹)

۱۰ آبان ۱۳۸۹
من و یال اسب هایی که در کنارم می دوند

سر در گمم.مدت هاست در نوشتن مقاله متوقف شدم.برای درس تاریخ اجتماعی سراغ اسب ها می رم در حیات اجتماعی دوره مورد مطالعه ام.مطالب زیادی هم جمع آوری می کنم.تلنگر اولیه مربوط به کلاس های تاریخ اجتماعیه و خوندن مهمان نامه بخارا سر کلاس برای جستجوی فکت های اجتماعیش.توی همین کتاب بود که با قمیز یکی از نوشیدنی های مرسوم در دوره مورد مطالعه ام آشنا شدم که از تخمیر شیر مادیان به دست میاد.بعد ها اشاراتی به قمیز رو در منابع دیگه هم دیدم اما ویژگی مهمان نامه این بود که به مراسمی آیینی حین نوشیدن قمیز اشاره کرده بود که به نظر می رسه یکی از سنت های مربوط به فرهنگ عامه ازبکان باشه و شاید همین امروز هم بشه رد پاشو توی شمال شرقی ایران یعنی ازبکستان امروزی جستجو کرد.در هر حال تصورم این بود که با نگاه آنالیستی یعنی دیدن همه ابعاد زندگی اجتماعی در دوره مورد مطالعه ام می تونم مقاله تازه ای درباره اسب و اهمیت اجتماعی و نمادین اون بنویسم که بعد از مدت هازش راضی هم باشم اما حالا که روزهاست با این موضوع درگیرم و حتی بازتاب هایی از اونو توی داستانم هم می بینم حس می کنم کارم کار قوی خوبی نخواهد شد اگر مطالعه گسترده تری نکنم.وزمان من خیلی محدوده.زمان...زمان...این روزا کابوس زندگی من به زمان خلاصه میشه.امروز دارم درباره اسب و نقش اون در هنر دوره مورد مطالعه ام می نویسم و نگاهی دارم به یکی از نگاره هایی که بهزاد برای مثنوی هفت پیکر نظامی کشیده اما فکر می کنم نگاهم خیلی هم نمی تونه علمی باشه.شاید بهتر باشه به جای مطالعه این نگاره فقط روی نقاشی های فرهاد درخاوران نامه و نقش مایه اسب توی اونها تمرکز کنم.اینم بخشی از نوشتار امروز من:
جستجوی پرهیب هایی از اسب در هنر دوره مورد مطالعه بخشی از مطالعه ای ست که اهمیت اسب را در آینه حیات هنری این زمان باز می تاباند.در این مقاله پرتوهایی بر نقش اسب در دو اثر هنری این دوره تاریخی افکنده خواهد شد تا بازتاب اهمیت اسب را در حیات اجتماعی و فرهنگ عامه در این گستره نیز به تماشا نشسته باشیم.اولین اثر که از آن تحت عنوان ماهان سوار بر اسب اژدها گونه نام می برده می شود از نسخه مصور معتبری ست متعلق به مکتب بهزاد نقاش نامدار ایرانی در روزگار تیموریان .گرچه این نقش مایه ازخیال بهزاد نمی تراود و خود ترسیم قصه ای ست عرفانی از مثنوی هفت پیکر نظامی اما کیفیت تصویر گری و زیبایی شناسی هنری آن گویای اهمیتی ست که هنر زمانه بهزاد را بازتاب می دهد.نکته جالب توجه در این نقش رنگ سیاه اسب است که اشاره به نژادگی آن دارد و گویای آن است که در زمانه بهزاد نیز اسب سیه فام از جمله مهم ترین و زیباترین اسب هایی بوده است که از سوی متمکنین و چهره های روزگار مورد بهره مندی قرار می گرفته است.هلناشین دشگل در مقاله ای که در توصیف این نگاره نگاشته است به مهارت بهزاد در ترسیم صور اسب ماهان اشاره کرده است ( مقاله ماهان سوار بر اسب.ص 141)دقت و ظرافت هنرمند در ترسیم اسب بالدار نشان می تواند گویای حس درونی هنرمند نسبت به اسب شگفت انگیزی باشد که این بار نه برای بهره در زندگی روزمره که در قالب داستانی افسانه ای واجد نقشی دیو گونه است و هفت سر دارد و دمی موجدار که سر مار را باز می تاباند.

[ساعت ۰۱:۴۰ ]   ...(۴)

۰۶ آبان ۱۳۸۹
من و خاوران نامه و داستان نویسی

هوا سرد شده.اینو از یخ زدگی دست هام می فهمم وقتی خودکارو می گیرم تا چیزهایی از مقاله ای که می خونم یادداشت کنم و می بینم دست هام خوب چفت نمیشن به خودکار.شایدم از عوارض کامپیوتر زدگی باشه و این که مدت هاست به جای نوشتن تایپ می کنم.خاوران نامه هر روز جلوم بازه و من دولا شدم روی صفحه ها تا بهتر بخونمش.وفکر می کنم چقدر باید طولانی باشه نوشتن مقاله ای درباره اسطوره سازی خوسفی و اسطوره علی و نظریه اسطوره سازی رولان بارت.نقاشی های خاوران نامه هم فوق العاده اند.فکر می کنم خوبه که مقاله مجزایی درباره نقاشی های مجموعه هم بنویسم و به سرم می زنه که سفرهای مطالعاتیمو شروع کنم.مثلا از نطنز که هم نزدیکه و هم معماری ایلخانی توش رد پای پررنگی داره و این شکل از مطالعه و نوشتن رو بر اساس مدارکی جز کتاب ها شروع کنم. اما فعلا نوشتن مقاله های ترم گذشته است که اولویت داره و من مدت هاست از اولویت ها گریزانم.مدت ها شاید از امتحانات خرداد ماه دبیرستان.

خوندن مقاله ای از دکتر آژند درباره شاهنامه نگاری مکتب شیراز باعث میشه فایل داستانمو باز کنم و باز هم بدون اینکه تصمیمی برای ادامه دادن داستان نویسی توی شلوغ بازار این روزهای پر استرس زندگیم داشته باشم بنویسم.وچقدر این نوشتنو دوست دارم.مثل پروازه وقتی دلت از همه چیز گرفته و دوست داری کنده بشی...کنده شدن...ولذت این کنده شدن وقتی دو چندانه که توی داستانت آزادانه و بدون ممیزی های علمی و نفوذ سیستم ها و تربیت های دانشگاهی می تونی از تاریخ بگی.از هنر.از سفالینه هایی منقوش از مجالس شاهنامه.از زنی عکاس که از ریگستان سمرقند عکس می گیره.از کاشی های زرین فام ایلخانی.اینم می تونه یه جور زندگی تاریخ نگارانه به سبک آنالیست ها باشه...فکر می کنم تا مدت ها فقط احتیاج دارم که از مطالعه تاریخ و یافتن نا دانسته هام لذت ببرم و ببالم به خودم که دانشجوی تاریخم.همین...

[ساعت ۰۶:۵۷ ]   ...(۱۳۳)

۰۳ آبان ۱۳۸۹
من و روزهای پاییزی من

زندگی ام شده کلافی از رنگ ها.با گره های کوری که به هم خورده اند.بعد از ظهر پاییزیمو نفس می کشم.تکه ای از آسمان ابری تهران و پرهیب هایی از درختان مایل به زرد و بریده ای از خونه های مجتمعی بزرگ روبرو.کمی مقاله می خونم:سیمای تاریخ در مینیاتور ایران.نوشته منوچهر کلانتری.درباره تابلوی معراج پیامبر و نقاشش سلطان محمدکه روی سر ملائکه تاجی طلایی کشیده.در کنارش صفحه اینترنتی ام باز شده.کابل و بادبادک هایش.عکس هایی از افغانستان امروز.روی میز هم کتاب مسایل عصر ایلخانان مرتضوی هست و هم رقص گردنبند گراتزیا دلددا.و صفحه رمانم هم باز شده.توی رمانم از شرق به غرب رسیدم.میلان.بخشی از حوادث و فضاهای رمانم توی میلان می گذره.و من عاشق کلیسای دومو شدم با اون مجسمه های مرمری خوش تراشش که همه میلانو زیر نگاهشون دارن.وصدایی از بونچیلی پس زمینه بعد از ظهرمو پر می کنه.هاشور می زنه.خواننده نابینای اپرای ایتالیا.امروز برای خریدن سی دی کارهاش بیرون خواهم زد.بعد از بیدار شدن کارن.

و شعری می خونم از زبیده اکبر.زنی از افغانستان:دلتنگ بچه ها شدی در کابل. بچه هایی که انگشت های ریز و کودکانه شان می فشارد سخت گوشه های بادبادکی پلاستیکی را و بادبادک دل های کوچک شان را با خود می برد به دور. دور از آن کوچه های خاکی که در خاطر خواهند داشت اشک ها و اندوه این کودکان را، لبخندها و شادی هایشان را، قدم های پاهای کوچک و برهنه و زخمی شان را، و بوی لباس های پاره و کثیفشان را در یک شب زمستانی سرد و خلوت یا بعد از ظهری داغ در تابستان.
به یاد می آوری زمانی را که تو هم بچه ای بودی در کوچه های خاکی کابل. آن قدر گذشته که به سختی به یاد می آوری. تو هم به یاد می آوری شب های تیره را، پاهای برهنه ات را ، صدای بچه ها، بازی گل فروش که باید می فروخت گل هایش را و صدای تو که می پرسید گل سرخ چند است؟

 پی نوشت: امروز همراه با کارن کلاژ ساختیم.کلاژ های کودکانه.بلوز قدیمی چهل تیکمو قیچی زدم تا بدنه و چرخ و اگزوز ماشین داشته باشیم برای ساختن کلاژ های کودکانه پسرک دوست داشتنیم.ببخش که ساعاتی از روز تو خودمم.به رمانم فکر می کنم و گاهی توی سمرقندم و گاهی میلان.ببخش مامان.

[ساعت ۰۷:۱۸ ]   ...(۲)

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است