| صفحه اول | معرفی کتاب | داستانها | تماس با من | RSS | |||||
۳۰ آبان ۱۳۸۷
♦
روزهای آبدیدگیآدم توی روزهای سخت زندگی اش آبدیده می شود . آدم ها را بهتر می شناسد و می تواند برای آینده زندگی اش با تجربه بیشتری تصمیم گیری کند . فکر می کنم کم کم دارم وجهه یک مادر واقعی را پبدا می کنم . حالا دیگر وقتی کارن توی ماشین سرش را روی سینه ام می گذارد و خوابش می برد به آرامشش غبطه نمی خورم چون فکر می کنم یعنی یقین دارم چه بخواهم و چه نخواهم کودکی ام تمام شده است و من اکنون مادرم و مسوولیت یک فرشته کوچولو روی دوشم سنگینی می کند .من این روزهای دشوار را دوست دارم از صمیم قلب از اعماق وجود چون مرا به یاد روزهای خوشی می اندازد که بچه گانه برای مرغابی های استخر پارک ملت کیک می ریختم و فکر می کردم زندگی یعنی همین که بهزاد دوستت دارد ... و بهزادم ! آن شعری که آخر یکی از نامه هایت بود ، همان شعر غم انگیز که گاهی هم در گفتگوهایمان زمزمه اش می کردی در تمام آن یک هفته کذایی ورد دهانم بود و خدا همه آن ورد های شبانه را شنیده بود وقتی نور چراغ خواب عنابی روی عکس عروسی مان می افتادو تو با صورتی اخم آلو اما چشم هایی معصوم و مهربان نگاهم می کردی که بی تاب دوباره دیدن توام : ای خدا این وصل را هجران مکن / سرخوشان عشق را نالان مکن [ساعت ۱۳:۲۰ ]
۰۲ آبان ۱۳۸۷
♦
مرور یک نامهاین روزها را مثل بلمی سرگردان در تلاطم مواج رودخانه زندگی از سر می گذرانم . گاهی سرخوش و سرمست ، گاهی در حال دست و پا زدن تقلا برای گریز از سقوط ، گریز از غرق شدن ... پارو می زنم و رودخانه خروشان زندگی ام را می شکافم و پیش می روم . گاهی لذت این چهار اسبه تاختن را حس می کنم و گاهی جز خستگی چیزی دستگیرم نمی شود . مثل آدم عجولی شده ام که پشت سر هم می نویسد و کارهای گذشته اش را مرور می کند و هی می کوشد خودش را به در و دیوار زندگی بکوبد تا جلو برود تا در جا نزند تا مثل مرداب راکد نماند گاهی موفق و گاهی ناموفق ... مستاصل ... پسرک بی تردید در این آشفتگی به آب و آتش زدن ها با من همراه است با همان قرص چشم های بلوطی معصومش ... نظاره می کند ... عجول می شوم گاهی و با اینکه خوب می دانم این روزهای سرخوش با پسرک بودن ، از بهترین روزهای عمرم خواهد بود ، هی زمزمه می کنم : کی می شود با تو حرف بزنم ... تو با من حرف بزنی ... یعنی غمخوارم می شوی مادر ؟ یعنی همصحبتم می شوی کارنم ؟ یعنی می توانیم مثل دو تا دوست واقعی با هم کارهای مشترک بزرگ انجام بدهیم ؟ منتظر می مانم و این انتظار ... انتظار ... انتظار ... انگار همه زندگی ام به انتظار گذشته است . امروز داشتم نامه ای را مرور می کردم از یک دوست ، نمیگویم چه کسی چون لزومی هم ندارد مهم این است که آن دوست این نامه را در جواب غمگینی روزهای سردرگمی من نوشت و مثل یک مرهم هنوز که هنوز است با مرورش آرام می شوم . قوت قلب می گیرم . انگار که دارم روی جدول پیاده رو های پارک ملت راه می روم . دست هایم را مثل مترسک دو طرف تنم گرفته ام چشم هایم را بسته ام و دارم هوای خوشایند پاییز را به ریه هایم می فرستم . عین همان کاری که آن روز ها وقتی با بهزاد می رفتیم پارک کودکانه انجام می دادم . خواندن این سطر ها دلگرم کننده مزه گس آن نفس کشیدن ها و آن قدم های سرخوش و مطمئن و بی هراس را در من زنده می کند و فکر می کنم پس هر ناامیدی و خستگی خواندنشان به سکوتم وا می دارد : دو نعمت بزرگ در کنار توست که مثل ستون های خیمه زندگی ست : بهزاد و کارن . دست کم نگیرشان . عشق در گسترده ترین و ناب ترین مفهومش را تجربه می کنی . حس خوشبختی و سعادت . نمی خواهم فیلسوفانه بنویسم ولی راستش انگار آنچه در ما و و در کنار ما وجود دارد از آنچه در جهان بیرون جریان دارد مهم تر است ... نوشته هایت را منتشر می کنی از ذوق انتشارشان مثل ذوق مادر شدن به وجد می آیی و می بالی زمان شاه کلید همه این تنگناهاست . اجازه بده روزگار این ها هم سپری شود . مثل این همه آدم ریز و درشت که در طول تاریخ ایران آمده اند و رفته اند ... ... [ساعت ۰۱:۳۰ ] ...(۱۴۸)
|
|||||
| © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved. .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است | |||||
|
|