صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۱۱۹
ديروز: ۵۲۵
اين ماه: ۱۶۸۴۴
از ابتدا: ۱۶۷۹۵۲۴


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۲۸ آبان ۱۳۸۶
آندره مكين ؛ نويسنده اي كه لذت لحظه هايم را ساخت .

پیرو پست قبلی این لینک ها را برای مطالعه آثار و زندگی آندره مکین انتخاب کرده ام که اميدوارم به دردتان بخورد .

۱- مروری بر اثار آندره مکین نویسنده فرانسوی

۲-بازهم مروری بر اثار آندره مکین

۳-نگاهي به كتاب وصيتنامه فرانسوي آندره مكين

و ... موسيقي يك زندگي

[ساعت ۰۲:۲۶ ]   ...(۱)

۲۴ آبان ۱۳۸۶
اين پاييز سترون

در سراسيمگي روز هاي پاييزي دلگير ، گاهي لابلاي گرفت و گير ها چيزي ، نوايي ، افقي روشن ، دلت را قرص مي كند به زندگي . براي من اين روز ها رمان " موسيقي يك زندگي " اثر آندره مكين از همين دلگرمي هاي لذت بخش بود . رماني سراسر مشحون از زندگي . تصوير . رويا . حقيقت . تكاپو ... از آن رمان هايي كه سرخوشت مي كنند . مست و مسحورت مي كنند و گره ات مي زنند به زندگي آنطور كه آرزويش را داري . زندگي در فضاي قصه هاي پر معنا . قصه هايي مشحون از پيام . و به صرافت نوشتنت مي اندازند و مثل خوره روحت را مي مكند . روز هاست كه با خودم درگيرم . براي نوشتني اين چنين سبك . پر معنا . موزون . مثل يك موسيقي نرم . داستان تقلا هاي انساني ست كه در ميان تندباد دنياي خالي از حقيقت مي كوشد بماند . گاهي فكر مي كنم چقدر كم قدر اين دنيا را مي دانيم . قهرمان خسته حال اين داستان تلنگر محكمي ست براي بيداري . بيداري از خواب زمستاني كبود رنگي كه دارد مي فرسايدمان مدام . ماجراي اين رمان مرا به ياد آيدين رمان سمفوني مردگان انداخت كه از لاي درز زيرزمين متروك عشق مي جست ... جستجوي عشق از كوچك ترين روزنه هاي مسدود اين زندگي كلافه در اين رمان هم هست . اما دلنشين . وقتي الكسي مي نشيند پشت ميز پيانو ملودي و سرباز سربي را با مهارت مي نوازد و دستش روي كلاويه ها نرم مي لغزد ... واي سرشار شدم از غرور . اين آدميت خراش خورده بود كه مي نواخت و چه غمگين ... : به نظر نمي رسيد كه مي نوازد او در مسير شب گام بر مي داشت و جلو مي رفت و در شفافيت شكننده ي خلاقيتي شگرف كه گويي از لايه هاي بي شمار يخ برگ و باد تشكيل شده بود نفس مي كشيد ...
مدت ها پيش اين مطلب را درباره سمفوني مردگان نوشته بودم در يك جستجوي تصادفي چشمم بهش خورد و گفتم بي مناسبت نيست تجديد اين خاطره دوردست در اين حال و هوا ... مخصوصا كه اين غروب پاييزي به گريه گره خورد . دلم هواي آزاد مي خواهد . يك مسافرت . به جايي خيلي دور . دور از دسترس همه چيز و همه كس مثل يك گمشده ... دلتنگم و اين دلتنگي انگار به اندازه همه تاريخ عمر دارد و زخم هايش دلمه هاي چركيني را مي مانند خشكيده و مزمن شده و ماسيده ... اين پاييز عقيم را دوست ندارم . اين پاييز خسيس بي باران را با آسماني تهي از ابر . آسماني يكدست آبي . پر فريب . غريبه ... دلم گرفته است . به اندازه همه دنيا ...

[ساعت ۰۷:۴۲ ]   ...(۴)

۲۱ آبان ۱۳۸۶
مقايسه دو روايت تاريخي

۱- در مطالعاتم در ميان منابع دست اول عصر صفويه به حكايتي برخوردم كه رگه هايي از گرايش به قهرمان مداري آسماني و ميل به ترسيم چهره اي رهاننده به شكلي به شدت آرماني در آن مشهود است و به همين جهت به شدت توجه مرا به خود جلب كرد . در تعدادي از منابع  روايت واجد همين خصلت اتوپيك و آرمان مدارانه بود . تصورم اين بود كه اين روايت روايت غالب در اين روزگار و چه بسا تنها روايت باشد اما در حين تقلا ها و جستجو هايم به روايتي نسبتا متعادل تر در كتاب جواهر الاخبار نوشته بوداق منشي قزويني بر خوردم كه مطالعه آن در بررسي جهان نگري مورخ بسيار كارآمد خواهد بود . در واقع با توسل به همين بينش تعديل يافته و نسبتا عقلاني محور به انديشه بيطرفي تاريخي بوداق منشي ايمان آوردم و مسحور اين تلاش علمي او شدم كه به شكلي جسته و گريخته در سراسر اثرش جلوه فروشي مي كند . و همين امر او را به يكي از مورخان يكه تاز در ميان خيل مورخاني بدل مي كند كه مي كوشند بي چون و چرا به پر و بال دادن به گونه اي نوشتار تاريخي درباري و سفارشي مبادرت ورزند و گاه تحت تاثير جو غالب زمانه خويش فراموش مي كنند كه به مثابه مورخ رسالت دارند بينش واقع بينانه تري به  فكت هاي تاريخي مورد مطالعه خود داشته باشند (كه البته اين توقع گزافي از مورخان آن روزگار است) اصل روايت را از قصص الخاقاني روايت مي كنم و در پي آن روايت تعديل يافته بوداق منشي را مي افزايم : " روزي امير چوپان سلدوز ، اميرالامرا ايران برسم شكار به كوه هاي طارم رفت . مصاحبي داشت دانشمند نام . او را بر اسب تند سركشي سوار كرده او از تندي خوي آن بدخو غافل ، از عقب شكاري دوانيد و عنان آن ضبط نتوانست كرد ، به قله رفيعي برآمد و از آنجا افتاد ، امير چوپان را اضطراب عظيم دست داده چون به ميان دره آمد ، ديد كه اسب پاره پاره شده و آن شخص سالم است حيرتش دست دادو احوال پرسيد گفت : چون از حيات نوميد گشتم به خدا ناليده از شيخ صفي ( منظور شيخ صفي الدين اردبيلي ست كه در اين روزگار به خوارق عادات شهره است ) استعانت جستم . شيخ را در هوا ديدم كه گريبان مرا گرفته آهسته بر زمين نهاد . " ( ر . ك قصص الخاقاني . ولي قلي بن داود قلي شاملو . تصحيح و پاورقي مرحوم دكتر سيد حسن سادات ناصري . سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي . چاپ اول . تهران . بهار 1371 . ص 28 ) مشابه اين روايت با همين برداشت غلظت يافته در خلاصه التواريخ قاضي احمد قمي . ص 19 و تاريخ سلطاني نوشته استرآبادي . ص 19 و كتب ديگر اين عهد ذكر شده است اما روايت بوداق منشي روايتي نزديك به واقع و پذيرفتني ست و نشان مي دهد كه انگاره اي كه ماكس وبر از آن تحت عنوان جريان عقلاني شدن نام مي برد * در اين روزگار چندان هم كمرنگ نبوده است و در برخي از اذهان جرقه هايي از آن را مي توان جستجو كرد . روايت منشي بوداق را بخوانيد و به وجه عقلانيت نهفته در آن نيز توجه كنيد : " در وقتي كه امير چوپان سولدوز به حوالي اردبيل رسيد داشتمور نامي از مقربان امير چوپان پيش شيخ ( صفي الدين ) رفت و دست انابت بداد و توبه و استغفار نمود و التماس كرد كه به چه كلمات مواظبت نمايم كه مرا محفوظ دارد ، اين كلمات را بدو آموخت : سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم ، و هر روز مي خواند ، اتفاقا همان روز امير چوپان شكار مي كرد داشتمور از قله كوه بيفتاد و غلطان غلطان تا زير كوه آمد ، همه گفتند كه هزار پاره خواهد شد امير چوپان ... متحير بود كه به يك بار اين داشتمور از جاي خود برجست و دوان و روان به خدمت امير چوپان آمد ... پرسيدند كه احوال و اوضاع تو در اين هفته چه بود ؟ گفت اين دعا مي خواندم و در حالت غلطيدن همه وقت خواندم و باز نقل كرد كه حضرت شيخ مرا انابت فرمود كه هر روز هزار و يك نوبت الحمد الله بگو كه احوال تو همه وقت به خير و خوبي ست و شرف الحمد الله بسيار است . " ( ر . ك جواهر الخبار . تاريخ صفويه از آغاز تا سال 984 ه . ق . بوداق قزويني . به كوشش محمد رضا نصيري . كويچي هانه دا . موسسه مطالعات فرهنگ ها و زبان هاي آسيا و آفريقا . توكيو . 1999 . ص 8 )
نگاه كنيد كه بند پاياني اين دو روايت كه واجد پيام متن است تا چه پايه با هم متفاوت و در واقع دو قطب مقابل هم اند در روايت اول همه چيز مويد مقام آسماني و قدرت خداگون شيخ صفي است و در روايت دوم قدرت يك ذكر خدايي كه يك روحاني معتقد آن را به داشتمور تعليم داده است و در كنه آن تنها اهميت و قدرت خداوندي نمايان است كه در يك ذكر به او اشاره شده است . در واقع رهاننده واقعي در روايت دوم نه يك واسطه زميني كه خود خدا بوده است .
* معناي عقلانيت بر اساس تعريف ماكس وبر اين است كه " ما مي دانيم يا باور كرده ايم كه هر لحظه به شرط آنكه اراده كنيم مي توانيم ثابت كنيم كه اصولا هيچ قدرت اسرار آميز و غير قابل پيش بيني كه در جريان زندگي مداخله كند ، وجود ندارد " ( ر . ك جامعه شناسي ماكس وبر . ژولين فروند . عبدالحسين نيك گهر . انتشارات رايزن . چاپ دوم . تهران . 1368 . ص 27 )

۲- هر بار كه به ملايمت لگدي مي زني حس مي كنم پروانه اي در عمق درونم هواي پرواز كرده است . نازنين كوچولوي من صبور باش . بالاخره وقتش مي رسد كه پيله ات را بشكافي و پرواز كني . نمي دانم دنيايي كه قادرم برايت بسازم آن دنيايي هست كه راضي و سرشارت كند يا نه . اما اين را خيلي خوب مي دانم كه لبريزم از اشتياق براي اين كه زيبايي هاي دنيا را نشانت بدهم . براي اين كه با هم ، شدن را تجربه كنيم . از بودن ، مدت هاست كه خسته شده ام . تو بهانه نازنيني هستي براي تقلاهاي دوباره من براي پرواز . تكاپو هايي نافرجام اما شيرين . پسرك مهربان من ! تو در من اوج مي گيري و من با تو ... چقدر از تو ممنونم به خاطر آرامشي كه نثارم مي كني اين روز ها . كاش مادر خوبي باشم برايت ...

[ساعت ۰۱:۲۸ ]   نظر بدهيد . (۱۶)

۱۴ آبان ۱۳۸۶
درباره كتاب تكمله الاخبار

1- غور در منابع عصر صفويه الهام بخش خوبي براي انديشيدن است . مدتي ست كه به يمن كار پايان نامه هر وقت كه به تاريخ نظري مي اندازم سعي مي كنم حين خواندن و تورق بينديشم . موهبتي كه در اين سال ها تا اين پايه قدرش را نمي دانستم . در اين سلسله يادداشت هاي پراكنده مي كوشم برخي از منابع اين دوره را كه به نظرم جذاب مي رسد معرفي اجمالي كنم و آنها را در حيطه مورد مطالعه خودم به ارزيابي بنشينم . با تكمله الاخبار عبدي بيگ شيرازي شروع مي كنم . اين كتاب در تاريخ صفويه از آغاز تا 978 ه . ق به رشته نگارش درآمده است . عبدي بيگ در سال 921 به دنيا آمده است و در سال 937 يعني در آستانه شانزده سالگي وارد خدمت ديوان و دفترخانه همايون شده است و از اين رهگذر با دسترسي به منابع و اسناد اطلاعاتي موفق شده است اثر ارزنده اي به رشته تحرير در آورد كه در نوع خود منحصر به فرد است . نوايي معتقد است عبدي بيگ را بايد از آن دست مورخاني انگاشت كه " از سرنوشت خود ناراضي و از موقعيت خويش بيزار و از جو حاكم بر جامعه كه از شدت فساد و نادرستي و سالوس و ريا سنگين و خفقان آور شده بود متنفر بودند " ( ر . ك پيشگفتار . ص 12 ) از اين رهگذر به نظر مي رسد رويكرد هاي ويژه عبدي بيگ در اين اثر را كه مويد تاييد قدرت ماورايي شاهان صفوي ست مي توان در ارتباطي معنادار با چنين بيزاري و پوچ گرايي توجيه كرد . در هر حال براي من محقق جالب توجه است كه با مورخي روياروي شوم كه همانند شاعري خشمگين از ايران به هند مي رود و در غربت مي ميرد . چنين چيزي در ميان مورخاني كه غالبا با دربار و حكومت ارتباطي مريد و مراد وار دارند بعيد به نظر مي رسد . (ضمن اين كه نبايد فراموش كنيم كه عبدي بيگ در اين اثر نيز از خود چهره اي كاملا معتقد به كرامات منسوب به خاندان صفويه نشان داده است و اين حالت متناقض شايد وجه مشترك همه آدم هايي ست كه تقلا مي كنند ريسماني براي نجات بيابند و نمي يابند ! ) البته اگر به ياد بياوريم كه عبدي بيگ علاوه بر تاريخ نويسي دستي نيز در شعر داشته است و ديوان اشعاري نيز بدو منسوب است ، در صحت اين خبر ترديد روا نمي داريم و منطق نهفته در آن را بهتر درك مي كنيم . خصلت جالب توجه عبدي بيگ اين بوده است كه او در نهايت خوش ذوقي " بسياري از وقايع تاريخي را دستمايه سرودن منظومه هاي خود قرار داده است . في المثل در منظومه روضه الصفات به باغ هاي قزوين اشاره مي كند كه هر كدام به يكي از شخصيت هاي تاريخي تعلق داشته ... " اما ايراد بزرگي كه بر اثر تاريخي او وارد شده است آن است كه ظاهرا ميان اثر او و جهان آراي قاضي احمد غفاري كاشي شباهت عجيبي وجود دارد كه تقويت كننده اين شبهه است كه عبدي بيگ اثر خود را با توجه تام به جهان آرا نگاشته است . نوايي در پيشگفتار همين اثر مواردي از شباهت حيرت انگيز و شبهه افكن ميان دو كتاب را ليست كرده است . ( ر . ك تكمله الاخبار . پيشگفتار . صص 24 . 25 . 26 ) با اين كه در بيشتر كتب هم عصر از عبدي بيگ تمجيد شده است . ( نك : سام ميرزا / تقي الدين كاشي / تمين احمد رازي / تقي الدين اوحدي ) ، اما نوايي معتقد است  شواهد نشانگر آن است كه شاعر شيرازي كتاب قاضي كاشي را به سرقت برده و آنچه مي خواسته برداشته و قاضي كاشاني هرگز از اين دستبرد خبر نيافته ! و براي اين امر دلايلي آورده است اما در مجموع اين شبهه نيز از ارزش كار عبدي بيگ در مقام يك مورخ نمي كاهد كار جالب توجه او در اين اثر انجام گونه اي كار تاريخ تطبيقي ست كه در روزگار وي منحصر به فرد و خلاقانه به نظر مي رسد . به اين ترتيب كه عبدي بيگ بخشي از كتاب را به ذكر حاكماني اختصاص داده است كه همزمان با شاه اسماعيل صفوي در نقاط مختلف حكومت داشته اند .

اما در حيطه مطالعه موردي من درباره انديشه هاي غاليانه در ابتداي شكل گيري حكومت صفويه عبدي بيگ يك نمونه بي همتاست . او به صراحت خاندان صفويه را نايبان امام زمان معرفي مي كند و شاه اسماعيل را مقدمه الجيش صاحب الزمان مي خواند ( ر . ك ص 35 ) و همچنين ظهورش (!) را مقدمه ظهور حضرت صاحب الزمان مي شمارد ( ر . ك ص 38 ) اشاره به توانايي اسماعيل در آگاهي از امور غيبي از ديگر نكاتي ست كه نشان مي دهد عبدي بيگ به بزرگ نمايي كرامات و خوارق عادات كه ظاهرا اقتضاي زمانه بوده است ميل وافري دارد . ( ر . ك ص 37 )

 اما آنچه بيش از هر چيز اهميت دارد توسل عبدي بيگ به گونه اي انديشه آخر الزمان گراست كه با انديشه هزاره محوري نيز پهلو مي زند . او در باره شاه طهماسب مي نويسد : " در نهصد و سي و نوزدهم ماه رجب بر سرير سلطنت و جهانباني جلوس فرمود و چون آخرالزمان به حساب جمل موافق تاريخ است سلطنت آخر الزمان به آن اعلي حضرت مخصوص است و رواج دين محمدي و رونق مذهب اثني عشري در زمان سلطنت آن اعلي حضرت به مرتبه اي رسيد كه زمان مستعد آن شد كه صاحب الامر لواي ظهور برافرازد . ( ص 60 ) اين تلاش عامدانه براي تزريق گونه اي روحيه اميدوارانه و قدسي به پيكره جامعه گوياي آن است كه عبدي بيگ مي كوشد از اين روزنه احساسات تلخكامانه دروني خويش را به عنوان فردي از يك اجتماع ذره اي شده نشان دهد . از اين منظر مي توان در تاريخ نگاري اين دوره رد پايي از تلاش مورخان به ايجاد فضايي خيال پردازانه براي رهايي اجتماعي را جستجو كرد . به نظرم دكتر آرام در رساله دكتراي خود درباره اين رويكرد و بخشي مجزا تحت عنوان موعود باوري به تفصيل قلم زده اند و بي ترديد ( تا آنجا كه به ياد دارم ، چون كتاب را مدت ها پيش خوانده ام ) از عبدي بيگ نيز نام برده اند اما چون كتاب پيش يكي از دوستانم امانت است بيان نظرات دكتر آرام را به پست هاي بعدي موكول مي كنم .
2- براي استقبال از تو تكاپو مي كنم . براي خوب بودن تمرين مي كنم . از تو كمك مي خواهم فرشته كوچولو . تو الان مثل يك لوح سفيدي . سفيد سفيد ... خيلي دلتنگتيم پسرم ... كي دست هايت را مي بينم . كي چشم هايت را مي بينم . كي مي توانم بو بكشمت . نازنين من بي صبرانه منتظرتيم .

[ساعت ۰۰:۳۹ ]   نظر شما (۱)

۰۵ آبان ۱۳۸۶
درباره رهيافت هاي روش شناسانه كتاب چيستي علم

چیستی علم را به تازگی تمام کردم . این کتاب در واقع درآمدی بر مکاتب علم شناسی فلسفی است و رویکرد های مطرح شده در آن گاه چنان جذاب و پر کشش است که می توان رد پای آن را در پژوهش های تاریخی نیز جستجو کرد . کتاب را آلن اف . چالمرز به رشته نگارش در آورده و دکتر سعید زیبا کلام به ترجمه آن همت گماشته است . تقریبا از معدود کتاب هایی بوده است که علیرغم کمی فنی بودن تا انتها با علاقه مطالعه اش کردم . و اما نکاتی چند درباره کتاب که البته خیلی دقیق و تخصصی نیست و بیشتر به نظر می رسد دلی باشد :

مباحث کتاب به طور عمده حول یک محور اساسی می چرخد و آن همانا مطالعه ضرورت ها و چالش های علم و در نتیجه تعریفی روشن از آن است . بحثی که در کلاس های فلسفه تاریخ داشته ایم و گاه دلمشغولی اساسی دانش پژوهان رشته های علوم انسانی به ویژه رشته تاریخ بوده است دغدغه این که علم با تعریف پوزیتیویسم تاریخ را در بر نمی گیرد و حال آن که با رویکرد های مطالعاتی و محققانه امروزی در دل تاریخ تاریخ دیگر توصیف و و روایت صرف و غمبار تر از آن قصه گویی نیست ! و در نتیجه تلاشی روز افزون برای گنجاندن آن در حوزه علم مطرح شده است . در میان نظریات مختلف مدتی به شدت مسحور انگاره ابطالگرایی بودم و گاه و بی گاه آن را با پژوهشی که در دست انجام دارم در یک ترازو قرار می دادم و حس می کردم با تمسک به چنین رهیافتی مطالعه من ولو این که به جهت کمبود اسناد و مدارک تاریخی معتبر گاه به سوی تخیل می لغزد اما می تواند پذیرفتنی و علمی باشد . درباره این انگاره در چند پست قبل تر حرف هایی زده ام جسته و گریخته مدتی بود که تصور می کردم دست گذاشتن روی موضوعی در تاریخ که برای کشف چگونگی اش مستندات کافی نداری و تنها به فرضیات و احتمالات ذهنی ات وابسته ای محلی از اعراب ندارد و شايد تنها در حد یک گمانه زنی بی فرجام ارزش داشته باشد و البته همواره از این امر واهمه داشته ام که فرضیه ای که اینقدر مرا به مطالعه و تحقیق وا داشته است به راحتی با استناد به یک مدرک ساده رد شود و هر چه ریسیده ام پنبه اما این انگاره در منظومه ابطالگرایی امید بخش و شیرین بود : چنانچه بخواهیم فرضیه ای را جزء معرفت علمی محسوب کنیم باید ابطال پذیر باشد . همین یک جمله کافی بود تا با ذوق و شوق دنباله مطالعاتم را پی بگیرم به این امید که در عرصه ای از تاریخ اجتماعی روزنه ای گشوده باشم و جرقه ای روشن کرده باشم .درباره نوع رویکرد اجتماع عصر صفوی به واکنش های اسماعیل دوم در طول مدت کوتاه قدرت مداری اش تاکنون نتوانسته ام به ضرس قاطع چیزی را اثبات کنم و حتی ممکن است آدمی پر مطالعه و متخصص به راحتی بر این انگاره مهر باطل بنشاند اما این گفتار نهفته در نظریه ابطالگرایی مرهمی بر این دشواری خواهد بود : قانون یا نظریه علمی مطلوب صرفا بدین علت ابطال پذیر است که درباره جهان دعوی و سخن مشخصی دارد . ابطالگرایان از این نکته به سهولت نتیجه می گیرند که هر اندازه نظریه ای بیشتر ابطال پذیر باشد بهتر است ... به نظر می رسد این رهیافت بیشتر گونه ای اعاده حیثیت از محققانی ست که جسورانه دست روی موضوعات دشواری نهاده اند که جذاب بوده است اما پس از مدتی به دلایلی رد شده و یا بی هدف و نافرجام رها شده است .

فصل دهم کتاب هم که مبحثي نسبتا جامع درباره عینی گرایی ست بسیار رهگشا برای رشته ما و مطالعات تاریخی ست . که در این کتاب در برابر مفهومی به نام فرد گرایی قرار گرفته است : از دیدگاه فرد گرایان معرفت مجموعه ویژه ای از عقاید افراد تلقی می شود که در ذهن یا مغز ایشان جای دارد . در حالی که عینی گرایان در تحلیل خود از معرفت به خصوصیات اجزاء یا بخش هایی از معرفت که افراد مستقل از طرز فکر عقاید و یا سایر حالات ذهنی شان با آن مواجه می شوند اولویت می بخشند . به بیانی مسامحه آمیز معرفت چیزی خارج از اذهان یا مغز افراد و نه داخل آن تلقی می شود . و این به راستی کاربرد مطالعات در تاریخ را روشن تر می کند . ما هرگز از منویات درونی بیشتر چهره های جریان ساز تاریخ آگاه نمی شویم و تحلیل هایمان صرفا مبتنی بر عینیتی فراتر از این امور است . در ادامه همین گفتار آمده است : بنابراین قضایا می توانند کاملا مستقل از آگاهی انسان ها واجد خواصی باشند آنها دارای خواصی عینی هستند . در نتیجه مثلا در تاریخ می توان یک جریان را از روزنه هایی فراتر از زمینه چینی های یک سلاله و نیاکانش در قدرت نمایی بررسی کرد . اگر بخواهيم درباره انگاره های غالیگرایانه صفویه وارد مباحثه شود باید افزون بر تلاش های معنوی نیاکان خاندان صفویه که نهضتی و مسلکی می اندیشیدند  به بستر های اجتماعی پذیرنده چنین انگاره هایی نیز توجه کنيم .

و اما بحث جالب توجه دیگر مبحثی ست که تحت عنوان معرفت شناسی هرج و مرج طلبانه فایرابند مطرح شده است . او اساسا مبتنی بر این انگاره کتابی دارد به نام علیه روش که در آن می کوشد نظریات خود را تئوریزه و توجیه کند . این انگاره از این جهت برای من تاریخ پژوه جالب توجه و تامل بر انگیز است که دست مرا در تحقیقاتم در حیطه ای به گستردگی تاریخ باز می گذارد و این رهایی به من اجازه جسارت های علمی بیشتری می دهد . این بند را بخوانید :

اگر روش شناسی های علم را به معنای قواعدی برای هدایت انتخاب ها و تصمیم های دانشمندان بگیریم به نظرم چنین می اید که موضع فایرابند صحیح است . با توجه به پیچیدگی هر وضعیت واقعی در علم و عدم قابلیت پیش بینی آینده از جهت چگونگی توسعه یک علم امید بستن به روش شناسی که حکم کند دانشمند معقول باید در وضعیتی خاص نظریه الف را بپذیرد و نظریه ب را رد کند و یا نظریه الف را بر نظریه ب ترجیح دهد نا معقول است

 بر این اساس لزومی نمی ماند که بالاجبار از ما بخواهد تنها پژوهشی را علمی بشناسیم که فلان قواعد و بهمان قوانینی را لحاظ کرده باشد و حتما از این روزنه به نتیجه رسیه باشد . گرچه به نظر می رسد این رهایی لجام گسیخته بی نظمی می آفریند اما به نظر من بسته به مهارت محقق می تواند بسیار هم مفید فایده باشد .

می دانم که کمی پراکنده گویی کرده ام اما مدت ها بود که مایل بودم درباره این کتاب چیزکی بنویسم . امیدوارم در پست های آینده درباره کتاب های دیگر بهتر و منسجم تر بنویسم .

[ساعت ۲۳:۰۲ ]   ...(۸)

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است