صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۱۱۱
ديروز: ۵۲۵
اين ماه: ۱۶۸۳۶
از ابتدا: ۱۶۷۹۵۱۶


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۲۹ آبان ۱۳۸۵
من و آشفتگي هايم

آشفته ام . دو به شک شده ام . به تب و تاب افتاده ام . عجیب دارم به در و دیوار زندگی ام می کوبم . ترس همان ترس همیشگی از تحول دارد جلوی پوست اندازی ام را می گیرد . چند روز پیش پیام کوتاهی دریافت کردم . مثل یک نشانه بود . نشانه ای که مرا به ارامش فرا می خواند . تکرارش می کنم تا لحظه های کشدار انتظار را بهتر و آرام تر سپری کنم :

برای کشف اقیانوس های جدید باید شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشیم . این جهان جهان تغییر است نه تقدیر ...

راستی تا شنبه مشهدیم . شاید این سفر آرام ترم کند .

[ساعت ۲۳:۳۹ ]   لينك هاي كناري چطورند ؟(۳)

۲۸ آبان ۱۳۸۵
عاشقانه هاي پراكنده 5

چقدر دلم مي خواهد تمام آن خيابان دراز را گز كنم . زير باران و بي هراس . بگذار خيس شوم . و سوت بزنم . تو مي روي اداره و من بايد مقاله تازه اي بنويسم . با خودم مي گويم من اهل انضباط كار هاي اداري نيستم و جستجو مي كنم . كاري كه مرا اي نوشتن خلاص كند . انگار به در و ديوار سلول تنهايي ام مي كوبم . كاغذ پاره ها را ول مي كنم توي هوا . تاب مي خورند و بر مي گردند روي سر و صورتم مي نشينند . دلم نمي خواهد در اين زمهرير چيزي بنويسم . تو مي گويي تا آخر همين امسال تكليف كتاب هاي بلاتكليف مانده در ارشاد حل مي شود . باور نمي كنم حتي تضمين تو را كه هميشه باورش داشته ام . عجيب نيست . ما به زوال خودمان ايمان داريم و باز زنده ايم ! دو به شك شده ايم . هر دو مان را مي گويم . مانده ايم سر دو راهي مزخرف اين دنياي سراسر هيچ و پوچ . نويسنده بمانم يا رها كنم اين همه دغدغه را كه پيرم مي كند . و در خود مي شكندم . بعضي وقت ها مي گويم دل بكن از اين جستجوي لعنتي براي پيدا كردن شغلي غير از نوشتن و بنشين و عمرت را تباه كاغذ باطله هايت كن . باز چيزي ، ندايي نهيبم مي زند كه بگرد . خودت را نجات بده از اين پيله تنهايي كه هر روز ضخيم تر مي شود . بيرون بزن . كاش با تو زده بودم بيرون از اين قفس درونم ...راستي نازنينم يادم رفت وقت رفتن بگويم : يقه هاي پالتويت را بالا بدهي . هوا بس ناجوانمردانه سرد است .

دستی به سر و روی لینک های کناری وبلاگم کشیده ام . سری بزنید . شاید درباره موضوع مورد علاقه شما هم چیزکی پیدا شود .

[ساعت ۲۲:۰۹ ]  

۲۶ آبان ۱۳۸۵
عاشقانه هاي پراكنده 4

 توي كتابش نوشته براي نجات خودش از يك بيماري لاعلاج ديرينه درس مي خواند و پزشك مي شود . مي گويم كاش براي نجات خودمان هم كه شده تكاني مي خورديم . تو مي گويي بيا برويم . مي گويم دوباره شروع نكن . انگار معلقم . مثل پاندول ساعت . حرف ها را قيچي مي كنم . تو مي گويي صورت مساله ها را پاك نكن . به دست هايم نگاه مي كنم . هنوز تا چروك شدن سالها فاصله دارند . واي ...نكند يك روز به دست هايم نگاه كنم و ببينم چروك شده اند و من هنوز روي اين صندلي نشسته ام و دارم آرزو هايم را رج مي اندازم ! برايم قهوه مي آوري . تلخ مي خورم . و تو پنجره را باز مي كني . پاييز مي دود توي اتاق . تو مي گويي پاييز زندگي زود مي رسه ها ... نمي دانم تهديد مي كني يا درد دل !

[ساعت ۲۱:۴۹ ]  

۲۴ آبان ۱۳۸۵
عاشقانه هاي پراكنده من 3

 ... دستت را مي گيرم و زير نور نئون مغازه ها تلو تلو مي خوريم . مي گويي چتر را باز نكن . باز نمي كنم . قلابش را آويزان مي كنم روي ساعد دستم و تو شال ترمه دار پشت ويترين را برايم نشان مي كني . مي گويم پول نداريم . مي گويي داريم . لجبازي مي كني و توي دلت مي خندي . و من روسري ساتن را نشان مي كنم . باران بند مي آيد . بوي خاك بلند مي شود . تو مي گويي بوي خاك را دوست داري . "  اوهوم . " اين ر ا من مي گويم . ديگر حوصله نداري شروع كنم . از چشم هايت مي خوانم . تكرار اين روز هاي پلاسيده طاقت هر دو تامان را طاق كرده انگار . با خودم مي گويم برايش نامه بنويس. كار بيخودي به نظرم مي آيد . " دنياي عجيبي شده . " اين را تو مي گويي و اشاره مي كني به دختري كه پاشنه كفش هايش شبيه ميخ است و كيفش طلايي براقي ست . " خب ديگر . مگر نگفتم همه داريم سقوط مي كنيم ؟ " اين را من مي گويم . اما توي دلم . تو نمي شنوي و از كنار حلقه هاي چرخان كباب تركي رد مي شويم .

[ساعت ۲۲:۴۷ ]  

۲۳ آبان ۱۳۸۵
عاشقانه هاي پراكنده من 2

دانشگاه را دو در كرده ام . اين را به تو نگفتم . ممكن بود دعوا كني كه چرا بي خيالم . آمدم سوار مترو شدم تا بروم تا ته اين شهر شلوغ . بوي دود مي آيد . مي بيني ؟ ديگر عادت ندارم بدون تو وسط دود و خستگي اين شهر نفس بكشم . سيب سبز توي جيبم را گاز مي زنم . آبش شره مي كند تا روي گردن كشيده ام و تا يقه هاي توري لباسم مي دود . خنكاي نوچش را روي پوست تنم حس مي كنم . مور مورم مي شود و مسافران مترو زل مي زنند به لب هاي قلوه اي ام . انگار هيچ كدامشان لب قلوه اي نديده اند .  تو مثل من احساس نمي كني كه همه چيز طلسم شده است ؟ راستش را بگو ... احساس نمي كني كه حسابي تنها شده ايم در بلبشوي اين دنياي بي سر و ته ؟ اره . احساس من واقعي ست . همه چيز طلسم شده است ، حتي دست هاي من و تو كه اين جور سفت به هم قلابشان كرده ايم . نه . ديگر وقتش نيست با هم بحث هاي سياسي كنيم . روبروي بوفه پارك و ازدحام هيچ . وقتش شده بخوابيم . تا خود ابديت ...

پي نوشت : راستي يادم رفت بگويم كه محسن باز هم مي نويسد . و نوشته هايش روي لحظه هاي كشدار پاييز جاري مي شوند .

[ساعت ۲۲:۳۷ ]  

عاشقانه هاي پراكنده من ...

... نگاه كن . انگار تا آخر دنيا همين طور زير فلاش دوربين زندگي ماتمان مي برد . انگار همه چيز قرار است همين جوري بماند . همين جوري بدون موج ، بدون اريب نوري كه روي حوض افتاده باشد ، بدون بوسه اي كه توي هوا ولش كنيم و باد با خودش ببرد . بدون كتابي كه با هم ورقش بزنيم و صدايمان را ول كنيم وسط باد و برگ هاي جارو كرده ... مي بيني ؟ چند سال شده ... چند سال شده كه هيچ شعري ننوشتم . توي آن دفترچه قفل دار . يا روي بريده روزنامه مرد كنار دستي . درست بالاي آگهي تخليه چاه . يا مثلا روي كف دستم وقتي روي نرده هاي واگن قلابش كرده ام تا نيفتم . انگار نرده ها مرا از سقوط در اين همه تنهايي نجات مي دهند . هيچ شعري ننوشته ام لاي شيار هاي هفت و هشتي كف دستم وقتي كه عرق كرده است . يادت هست زن فالگير دست هايم را خوانده بود و از روي همين شيار ها حدس زده بود كه سه تا بچه مي آورم برايت و تو آن روز برايم سانديس خنك خريدي و من بوي همه اطلسي ها را تو دادم  ؟ مي بيني ؟ من هم زن فالگير يادم مانده هم عطر پيرهن يقه آخوندي تو را . نگاه كن زمان مثل برق گذشته و من باز همان موهاي خرمايي را دارم و تو همان ابرو هاي كماني را . فقط يك كمي دلمان گرفته . شايد مال اين باشد كه چند سالي هست ديگر روي جدول پياده رو راه نرفته ام  و لنگر نخورده ام روي باغچه و آسفالت . و تو خيز بر نداشته اي به شوخي كه هلم بدهي . تو مي گويي حالا ديگر همه مان در حال لنگر خوردنيم . اين طرف دره و آن طرف شوره زار . بيا دستم را بگير تا نيفتم . ديگر مثل آن وقت ها بلد نيستم تعادلم را حفظ كنم . نگاه كن دارم سقوط مي كنم .

[ساعت ۰۰:۵۶ ]   ...(۴)

۲۲ آبان ۱۳۸۵


امروز دو تا کتاب خریدم . تقریبا بعد از مدت ها . هر دو مرتبط با درس و رشتمه اما در عین حال جذاب و خوندنیه . گشت و گذار توی کتابفروشی های کریمخان توی یک صبح ابری پاییزی خیلی لذت داشت . و نشستن توی اتوبوس و کتاب خوندن و گاهی چشم دوختن به فضای سبز دوست داشتنی حاشیه بزرگراه مدرس که  کلی نیرو بخشه و حس نوستالژیک درونیم رو هم زنده می کنه . توی اتوبوس هم داشتم به روال دیروز توی کتابخونه دانشگاه زندگینامه فلسفی من نوشته کارل یاسپرس که از جمله فیلسوفان سده گذشته است رو می خوندم . من یاسپرس رو نمی شناختم و اون به عنوان یک تکلیف درسی وارد رخوت زندگی این روز های من شد و من با خوندن زندگینامه اش به شدت بهش علاقمند شدم . پیچ و خم زندگی اون و همسرش در بحبوحه جنگ های جهانی اول و دوم ماجرای بیماری همیشگیش تجربه های پزشکیش و فلسفه ورزیش در محیط بیمارستان و تحقیقات روانپزشکی نوآرانه همه و همه زندگیش رو به یه بریده جذاب و برانگیزاننده تبدیل کرده ... حالا یاسپرس تبدیل به شخصیتی شده توی ذهنم که می تونم حتی ازش برای نوشتن الهام بگیرم . باید ممنون باشم از استاد درس فلسه تاریخ که باعث شد به زور یاسپرس رو بشناسم . به هر حال گرچه من یه نوقلمم و آرمانم اینه که تبدیل به یه نویسنده بشم و برای این اتفاق سیاه مشق هامو برای چاپ آماده کردم و پشت در های بسته وزارت ارشاد برهوت وار دولت جدید منتظرم اما بخشی از نوشته های یاسپرس رو درباره خودم و همه کسایی که به شکلی با من همدردن صادق می دونم . وقتی امروز جرقه یه داستان تازه توی ذهنم زده شد و تصمیم گرفتم که یه رمان تازه رو کلید بزنم تصادفا رسیدم به اینجای کتاب که یاسپرس می نویسه :  در ۱۹۳۸ دوست جوانی به من گفت : شما چرا می نویسید ؟ نوشته شما که هرگز چاپ نخواهد شد و روزی همه دستنوشته هایتان را خواهند سوزاند . بهخنده پاسخ دادم : از کجامعلوم ؟ من از نوشتن لذت می برم چون افکارم رو روشن تر می کنه و بالاخره اگر روزی اوضاع زیر و زبر شود نمی خواهم دست خالی آنجا بایستم .

... راستی آیا در این روز های بطالت و انتظار و پوچی ما همه نگران کتاب سوزان لعنتی دولت جدید نیستیم در عین این که امیدوارم ورق برگرده و دوباره نویسنده بودن نه جرمی خطرناک که پیشه آدمایی باشه که دلشون می خواهد بنویسن ؟

پی نوشت : ... این لینک را به راهنمایی دکتر حنایی پیدا کردم . تکان دهنده است . آقای حنایی قرار است از این لینک نتیجه گیری کند . منتظر می مانم .

[ساعت ۰۳:۵۶ ]   ...(۰)

۱۹ آبان ۱۳۸۵


مقاله ام به همایش رسیده است . گاهی یک موضوع خیلی ساده مثل روال منطقی فعالیت اداره پست خوشحالم می کند . جالب نیست ؟ این هم از ملزومات ایرانی بودن ماست که شکرگزار اتفاقاتی هستیم که باید رخ دهند . چخوف داستان معروفی دارد درباره شکرگزاری بابت این جور چیز ها ...

[ساعت ۲۱:۴۳ ]  

۱۵ آبان ۱۳۸۵
براي بهزاد

وقتی نگاهت می کنم می بینم که چقدر دلتنگت شده ام . تو یک شب توی خانه نبودی و عطرت همه جای خانه بود . و من عاشقانه بو می کشیدمت . ياد آن وقت ها افتادم . يادت هست ؟ هر از گاه به بهانه ای پر بها بساطی جور می کردیم که همديگر را ببینیم و چقدر ثانيه ها كوتاه و دقيقه ها زود گذر بودند اگر ساعت ها هم كنارت بودم باز دلم مي خواست زمان كش بيايد ... دلم می خواست آن نیمکت رنجور پارک را برای همیشه غرق کنیم و بمانیم و بگوییم ... يادت هست ؟ آن وقت ها که دیدار مان زود تمام می شد و ناگزیر خداحافظی می کردیم تو سوار اتوبوس و من سوار مینی بوس می شدم ظاهرا از هم كنده مي شديم اما توی ذهنمان به هم گره کور می خوردیم و سکانس های خاطرات آن روز و ان دیدار تازه کلید می خورد تو باز بودي و من با همه وجود حست می کردم تو کنارم بودي بي آنکه این بودن فیزیکی و ملموس باشد . من حست می کردم . و عطرت را استشمام می کردم . عطر مهربانی که مرا برای بودن توی این دنیای کوچک و خسته کوک می کند . این را که بهت می گفتم میخندیدی مثل همیشه موقر و ملیح گویی احساس غرور می کردی که چنین عاشق خسته دلی داری ...

این روز ها گریه تنها مرهم زخم هایم بود وقتی تنها می شدم و تو را رنجور روی تخت بیمارستان می دیدم . وقتی درد روی تنت پنجه می کشید و اشک توی چشم های همیشه مهربانت حلقه مي بست دنیای روی سرم خراب می شد و احساس می کردم چقدر ناتوانم که نمی توانم این بختک شوم و سیاه درد را از روی پیکره معشوق نازنینم کنار بزنم ... هیچ می دانی عجز در برابر رنج معشوق بزرگ ترین درد دنیاست ؟ و من این درد لعنتی را توی این چند روز که تو مریض بودی و به خودت می پیچیدی بیش از همیشه احساس کردم . وقتی توی سالن انتظار بیمارستان نشسته بودم غرق در ازدحام آدم ها و همهمه خستگی و درد و لای صدای مبهم تلویزیون به خاطراتمان فکر می کردم به برق چشم هاي تو به همه روز ها و لحظه هاي ناب با هم بودنمان ... ببخش مرا كه ترسيدم ترسيدم و فكر كردم اگر روزي نباشي مي ميرم ... ببخش كه خيلي صبور نبودم . نمي توانستم . از بيمارستان كه مي رسيدم خانه فقط صداي گريه بود كه آرامم مي كرد تسلايم مي داد و آن لباس سفيدي كه توي خانه مي پوشيدي ، بغلش مي زدم و بو مي كردمش و گريه هاي اوج مي گرفت . مثل پيراهن خوشبوي يوسف و من لابد مثل يعقوب كور بودم كه نمي ديدمت كنارم ... با خودم فكر مي كردم چرا روز های قبل به جز سلامتی و شادی تو که همه دنیای کوچک منی به چیز های دیگر آرزو های دیگر فکر می کردم ؟ چرا به جای آرامش و سلامتی تو از خدا شغل خوب و موفقیت در تحصیل و چاپ کتاب هایم را می خواستم ؟ یعنی نمی فهمیدم که بودن تو در کنارم مثل یک گنجینه پر بها ست ؟ و برای یک عمر زندگی در این دایره بسته کفایت می کند ؟ من چقدر حقیر بودم شب هایی که به خاطر نرسیدن مقاله ام به یک سمینار یا توقیف روزنامه ام ناراحت بودم و فراموش می کردم که خدا را باید به خاطر تو شکر بگویم . حالا كه هستي و حضورت را در كنارم حس مي كنم آرامم و آن افسردگي لعنتي ديگر نيست . خوشحالم كه هر روز بهتر مي شوي ... خوشحالم كه باز به تلنگري قدر با تو بودن را مي دانم و شبي با تو قدم زدن زير نور نئون مغازه ها را با هيچ چيز پر ارزش ديگري توي اين دنيا عوض نمي كنم . بهزادم ! زود تر خوب شو ...

[ساعت ۱۱:۵۱ ]   ...(۱۳)

۰۸ آبان ۱۳۸۵
كاش مي شد به چيزي چيزكي اميد بست ...

۱- حماقت تا کجا ؟ مادر شدن ارزش خیلی بیش از این ها دارد . دلم می خواهد درباره حس درونی ام نسبت به مادر شدن بنویسم . حسی که به من می گوید وقتی مادر شو که تمام قوای ذهنی و روحی ات آماده پذیرش موجودی باشد که تو پرورشش می دهی . مدت هاست با درون خودم کلنجار می روم که چطور می توانم لیاقتش را داشته باشم . لیاقت نوزاد مهربانی که پناهش منم . و این دشوار ترین رسالت دنیاست . آن وقت یک عده با بی ملاحظگی تمام و با راحت طلبی و حماقت می گویند بچه روزی اش را می آورد !!!!! واقعا ما در کجای تاریخ جا مانده ایم ؟ در این روزگار واقعا روزی بچه برای خوشبختی و تکاملش کافی ست . تازه کدام روزی ؟ سطح درآمد خیلی از ماها زیر خط فقر جهانی ست ... ما کدام رفاه مادی و اقتصادی را داریم که از این حرف های عجیب و غریب می زنیم . ما برای پس انداز ولو ناچیز باید خودمان را به در و دیوار زندگی بکوبیم . در این وانفسای بیکاری و حقارت های اجتماعی کدام رفاه مالی ؟ و به فرض که رفاهی در کار باشد واقعا برای تربیت یک انسان به روزی تنها باید بسنده کرد ؟ خیلی از ما لیاقت یک بار مادر شدن را هم نداریم چه رسد به چندین بار ! این چگونه تبلیغات مضحکی ست ؟ مگر آنها می توانند برای زندگی خصوصی افراد تصمیم گیری کنند ؟ تعداد بچه های من و زمان بچه دار شدن من فقط به شخص من مربوط است و بس . احساس می کنم در این کشور هیچ حریمی برای اندیشیدن ندارم . هیچ ...

۲- امیدوارم این معضل تازه که البته خیلی هم تازه نیست چندان جدی نباشد ...

[ساعت ۲۲:۰۶ ]   ...(۱۸)

۰۷ آبان ۱۳۸۵
به شيوه پرسش ... شايد بي پاسخ

۱- هیچ وقت شده که در جستجوی از دست رفته های زندگی ات برآیی ؟ و جامعه و اطراف و دنیای بیرون آنقدر بسته باشد که دستت به هیچ جا بند نشود و مجبور شويبرای پر کردن خلا های بی شمار زندگی ات به تخیل و یا اگر خیلی عاقل باشی به احساسات و تصاویر نوستالژیک گذشته ات فکر کنی و آویزان شوی ؟ دوره جديد بيش از هر زمان ديگري چنين حسي را در ما مي پروراند . حسي از انزوا و جبر و تسليم ... و چه پوچ . و وجه مثبت قضيه آنجاست كه بلد باشي از اين احساسات نيرو بگيري براي آفريدن براي جلو رفتن در دل اين انزواي تلخ و تاريك و شايد بي سرانجام

۲- چرا گاهی حواشي شغل ( بخوانيد شغل و جستجوي شغل كه كم تر از اولي دردسر ساز و اعصاب خرد كن نيست ) و درس و رشته تحصیلی و دغدغه هایی از این جنس آنقدر پررنگ و آزار دهنده و وقت گیر می شوند که تمام روز هايت را پر مي كنند و تو بيرحمانه فراموش می کنی سراپا عاشقی ؟

انگار به بهانه جشن نامزدي محسن و آني تاي عزيز به ياد روز هاي خوش عاشقي و چهار پنج سال پيش خودم افتادم ...

۳- جای تبریک فراوان دارد که یکی از پر کارترین بچه های انجمن شهید بهشتی از رساله دکترایشان دفاع کردند و به عنوان استاد در دانشگاه اراک مشغول شدند . آقای حاجی بابایی تبریک ...

[ساعت ۰۶:۵۲ ]   ...(۱)

۰۲ آبان ۱۳۸۵


دنبال واژه ای می گردم که رفتار های دولت نهم را با آن توصیف کنم و نمی یابم . مگر می شود به راحتی 4 روز کشور را تعطیل کرد ؟ حتما شنیده اید که هیات دولت روزهای 4 شنبه و 5 شنبه را هم تعطیل اعلام کرده و به مردم عیدی داده است . پشت این تصمیم ها و رفتار ها چه منطقی نهفته است ؟ یک شبه 4روز تعطیل می شود . یک شبه ساعت کار مردم جابه جا می شود . آیا این تصمیم گیران فکر نمی کنند که مردم برای زندگی شان برنامه ریزی دارند؟ آیا خیال می کنند که مردم اهل حال اند و هر روز برای همان روزشان تصمیم می گیرند ؟ آیا با این وضعیت می توان از برنامه ریزی در کشور سخن گفت؟ آیا به تاثیرات چنین تصمیم هایی در زندگی مردم و اقتصاد کشور و.. اندیشیده می شود و آیا اصلا اندیشیدنی در کار است؟
این جمله ها علی اصغر سیدابادی در وبلاگ هنوز نوشته است . آنقدر خسته و خشمگین بودم که نمی توانستم چیزی بنویسم احساس کردم این ها همان حرف هایی ست که من هم می خواستم بزنم ...

[ساعت ۲۳:۵۷ ]   ...(۰)

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است