صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۷۰
ديروز: ۵۲۵
اين ماه: ۱۶۷۹۵
از ابتدا: ۱۶۷۹۴۷۵


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۲۹ مهر ۱۳۸۹
روابط خارجی در تاریخ میانه ایران

امتحان جامع نزدیکه.این شاید بزرگ ترین کابوس این روزهای من و همکلاسی هام باشه.و چاره ای هم نیست متاسفانه سالهاست امتحان کابوس زندگی ماست.حتی در مقطع دکتری این کابوس جدی تر هم جلوه می کنه.هنوز در سیستم دانشگاهی ما زمینه ای فراهم نشده که دانشجو بر اساس فعالیت های علمیش سنجیده بشه و نه امتحان و بازخواست.بماند.و من میون این کابوس که گاهی رویای بودن با کارن رو هم پاره می کنه تحویل مقالات درسی ترم پیش رو هم دارم که به هزار و یک دلیل تا امروز درازا پیدا کرده.یکی از درس های ترم گذشته که ماهیتا درس چندان جالبی نبود تاریخ روابط خارجی بود.درس اساسا موضوعیتی در دوره من نداره چرا که روشنه روابط خارجی مبحث نوظهوری در عرصه مناسبات سیاسیه.و دیگه اینکه من خیلی به این درس علاقه نداشتم چون تا اندازه ای آدمو محدود می کنه به مباحث سیاسی صرف.وحالا موقع اون رسیده که با همه این احوال من برای این درس مقاله بنویسم.خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل(نمی دونم چرا این روزها اینقدر به این عبارت علاقمند شدم شاید چون مدام حدیث نفس منه)مشتاقم پرتوهای فرهنگی رو در مناسبات سیاسی دوره خودم ببینم.و یکی از این پرتو ها سایه روشنیه که از وجود شاعران و نویسندگان و کتب نفیسشون وجود داره.تبلور چنین مناسباتی رو به ویژه در دوره تیموریان میشه جستجو کرد.و روشنه که منظورم اواخر این دوره است.یعنی زمانی که کارها، علائق و محصولات هنری اونقدر در تشکیلات سیاسی حاکمیت تاثیر گذاشته بودن که پر هیب هایی از اون رو در روابط بین حاکمیت ها هم میشه سراغ گرفت.غلامرضا امیر خانی – عضو هیات علمی سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران - در مقاله ای تحت عنوان جایگاه کتاب در مناسبات فرهنگی تیموریان ضمن اشاره به روایتی از خواند میر در حبیب السیر به این شکل از مبادلات و مناسبات اشاره کرده.این مقاله مقاله ساده اما به نظر من ارزنده ایه چون افق خیلی خوبی رو در مطالعه روابط سیاسی باز می کنه و اون اهمیت مبادله یک کتاب از جامی بین دو درباره.کتابی که در اثر اشتباه کتابدار کتابخانه هرات با فتوحات مکی اشتباه میشه و این موضوع همه خاطر سلطان یعقوب میرزای آق قویونلوو هم امیر علیشیر نوایی رو مکدر می کنه.و این اهمیت به اهمیت روابط دوستانه ای بر می گرده که دربار تبریز با جامی داره.این موضوع واقعا محمل جالبی برای مطالعه است و من خیلی مشتاقم که از این منظر به روابط خارجی دوره خودم نگاه کنم.نمی دونم چقدر با این زمان کم می تونم روی همچین رویکردی از مطالعه تمرکز کنم اما یقین دارم که ابعاد دیگه مناسبات خارجی رو در تاریخ دوره خودم نمی پسندم و بالطبع قادر نیستم از موضوعی که نمی پسندم مقاله خوبی ارایه کنم.برای آگاهی از اصل روایت می تونین به حبیب السیر خواند میرجلد چهارم و ص 35 رجوع کنید.

پی نوشت:این پست شتابزده است چون شب نوشته شده وقتی زمان بیدار شدن کارن نزدیک بود.فقط خواستم از دغدغه خودم بگم و اشتیاقی که از خوندن مقاله امیرخانی پیدا کردم.

[ساعت ۰۷:۳۶ ]   ...(۵)

۲۶ مهر ۱۳۸۹
برگه دان ها و رویای نامحقق من ...

رویاهای زندگی من زیادن.یکیش پرسه زدن توی برگه دان هاست.توی کتابخونه دانشگاه.من این برگه دان ها رو خیلی دوست دارم هرچند مدت هاست - یعنی درست بعد از مادر شدنم - کم تر اینجا اومدم برای پرسه زدن و معمولا بعد از کلاس به سرعت برگشتم خونه تا مادر باشم.مادربودن بزرگ ترین رویای محقق شده منه.رویایی که بی اندازه دوستش دارم.رویای بودن با موجودی سراسر معصومیت.دیروز هم توی دانشگاه و میون برگه دان ها بودم.واتفاقا به سه کتاب خیلی خوب مربوط به مطالعه خودم برخوردم.اول اخلاق محتشمی خواجه نصیر توسی که البته بیش از اصل کتاب مقاله ضمیمه شده ای تحت عنوان مقاله فی فضائل امیر المومنین بود که به دلم نشست.مقاله ای که با همون ادبیات ستایشگرانه معمول در گفتمان مسلط دوره من درباره علی (ع) صحبت می کنه.و دیگه ارشاد القلوب دیلمی که ظاهرا نوشته ابو محمد حسن بن ابی الحسن الدیلمیه  و متعلق به قرن نهم و داده های خیلی جالبی از زندگی امام علی رو یک جا گرد آوری کرده و مثلا مباحثی که درباره اخبار غیبیه و آگاهی علی (ع) از امور غیبی میده به خوبی قابل تطبیق با روایتی از علیه که در قصه ها و فولکلور عامیانه با اون روبروییم.و ترجمه کتاب النجاه فی القیامه فی تحقیق الامر الامامه از میثم بن علی بن میثم بحرانی ترجمه دکتر سید ابوالحسن مخزن موسوی که مطابق بقیه آثار بحرانی ادبیاتی متکلمانه و منطقی و وزین داره و خیلی به اسطوره گرایی زمان نزدیک نیست هرچند که اینم کوششی عقلانی شده برای نزدیک کردن علی به اسطوره انسان کامله چیزی که در تصوف این دوره زیاد بهش بر می خوریم...این رویا رو داشته باشین وقتی میری سر میز امانت و می شنوی که سیستم قطعه و کتاب برای امانت داده نمیشه اینم از رویای من توی کتابخانه دانشگاهی در ایران... واقعا باید اظهار تاسف کرد مخصوصا وقتی از زبون دانشجویان کارشناسی می شنوی که از چهارشنبه سیستم قطعه و ... خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

[ساعت ۱۳:۳۶ ]   ...(۲)

۲۲ مهر ۱۳۸۹
من و شب و شوق خواندن مقاله ای درباره تحلیل گفتمان

قباله های ازدواج رو بررسی کردم و حالا توی اتاق تنهام.و هنوز مست و مسحور از زیبایی قباله های ازدواج در زمانی نه چندان دور از روزگار ما . فایل مقاله هامو باز می کنم مقاله ای از دکتر محمد جواد غلامرضا کاشی سیو کردم.تحت عنوان تحلیل گفتمان بیرون از هزار توی تئوری ها.برای امتحان جامع به خوندن مقالاتی از این دست احتیاج دارم .مقالاتی که روشنگر روش های پژوهشی مطرح در حوزه مطالعات منه.روشنه که مقاله بار ویکرد انتقادی نسبت به تحقیقاتی نوشته شده که مدعای تحلیل گفتمان رو به یدک می کشه و این یعنی با مقاله تازه ای روبرو خواهم بود.تشبیه کار محقق حوزه تحلیل گفتمان به یک کارآگاه و یا آدم فضولی که تلاش می کنه از وضیعیت خونه همسایه اطلاعاتی و تحلیلی به دست بیاره که اونو قادر به تبیین مسایل کنه تشبیه رسا و جالبیه.ضمن اینکه بعد تر نویسنده کار تحلیلگر گفتمان رو به کار روانکاو تشبیه  می کنه که به جای روان فردی روان جمعی رو مورد بررسی قرار میده.سعی می کنم نکات نهفته در مقاله رو اینجا توی صفحه وردم تایپ کنم و ضمن اینکه یادداشتی برای وبلاگم می نویسم کمی نت برداری کرده باشم.تحلیل کیفی مسبوق به یک نظریه اساسی ست البته اگر رویکرد ساختار گرایانه داشته باشه.یک معنای منتشر کانونی که ما با عوارض و جلوه های گوناگون و متکثر آن روبروییم.نمی دونم چرا به یاد تبلور علی میفتم در متون و معماری و حتی نگارگری.چیزی که در نقاشی های فرهاد نقاش ، نقاش خاوران نامه می بینم.در فرایند تحلیل کیفی قراره ما از این صور گوناگون و متکثربه یک معنای کانونی برسیم که مثلا در مطالعه من می تونه تشیع و یا امتزاج تشیع و تصوف باشه.اما با رویکرد پساساختار گرایانه محقق با معنایی پنهان شده مواجهه.و نکته دیگه اشاره به لزوم بدگمانی تحلیل گره که باعث میشه از نشانه ها معنای معلوم و سر راستشونو نادیده بگیره و به سراغ معناهای دیگه بره.مثلا درباره رساله ای که پیش از این از اولجایتو در یکی از پست هام بهش اشاره کرده بودم به سراغ منویات سیاسی و تعبیر های دیگه ای بره.چیزی که در کامنت های دوستان من هم بود و هر یک به نوعی به تحلیل گر کیفی گفتمان بدل شده بودن.این جمله می تونه معنای بدگمانی و منظور نویسنده رو از اون روشن کنه:تحلیل گر می پرسد چرا از میان این همه مفاهیم از این یا آن مفهوم خاص استفاده شده است.همین جاست حلقه اتصالی که بین یک نماد و یک واژه و مناسبات اجتماعی و روح اجتماعی یک دوره تاریخی مشخص وجود داره .اشاره نویسنده به مناسبات محیطی و پویش های جاری منو به یاد گیرتز میندازه که پیش از این مقاله ای رو درباره نماد گرایی حروفیه بر اساس اندیشه هاش کار کرده بودم.وحالا اگر این نقطه ارجاع مناسبات قدرت رو نشونه بگیره تحلیل کیفی به تحلیل انتقادی تبدیل شده.سفری در زمان ... چقدر این عبارتو دوست دارم و البته شنیدنشو از زبان یک دانش آموخته علوم سیاسی که نگاه جامعه شناسانه به مسایل داره.عبارتی با محتوایی صد در صد تاریخی.معانی کانونی که کاشی از اون حرف می زنه منو به یاد قباله ها هم میندازه من تلاش می کنم معانی کانونی زمان رو در این قباله ها که نمادهایی از تاریخ اجتماعی هم هستند جستجو کنم.وفضای تحریک شدگی که ازش حرف می زنه آیا نزدکی به همون همدلی نیست که ما تاریخی ها می شناسیم؟فضایی که محقق در حال کشف در اون میفته و باید بیفته تا بتونه در فضای معنایی متن بیفته.توضیحاتی که درباره روند و روال پایلوت کار تحقیق در این مقاله هست منو به یاد همه ماه هایی میندازه که داشتم درباره موضوع رسالم جستجو می کردم.و اینجا توی این صفحه چیزهایی می نوشتم.دیدن اون محوریت متن همون پونکتومیه که بارت در مطالعات مربوط به حوزه عکاسی از اون حرف می زنه دیدن چیزی که به دنبالش نبودین اما گفتمان مسلط دوره مورد مطالعه شما رو روشن می کنه.وااای این فوق العاده است.من ساعت 10 و 50 دقیقه شب پنج شنبه بیست و دوم مهر ماه تلنگر های خوبی می خورم از مقاله ای که دکتر کاشی می نویسه.در بحش تکنیکال یک مطالعه مبتنی بر تحلیل گفتمان هم مباحث جالبی مطرح میشه که بیشتر به درد پژوهشی می خوره که قصدش مطالعه متونه.انتخاب عبارات با ارزش کانونی و غیره یکی از مهم ترین این مباحثه که نویسنده اسمشو ریزه کاوی های محقق میذاره.بعد از این مرحله است که باید نسبت معناهای کانونی هر متن رو با مناسبات اجتماعی و سیاسی سنجید.
وحالا بعد از خوندن این مقاله فکر می کنم مباحثی که ما سر کلاس تاریخ نگاری ترم پیش درباره تحلیل گفتمان داشتیم چقدر ناقص بودن و کاش همون موقع به ضرورت خوندن مقاله های قوی این چنینی به جای مرور بی فرجام کتاب های حجیم پی برده بودیم و کلاس های پربار تری داشتیم هرچند که استاد درس از ما خواسته بود خودمون برای کلاس طرح درس بنویسیم اما در نهایت به هدف روشنی در زمینه روش شناسی مطالعات نرسیدیم.

[ساعت ۱۴:۴۲ ]   ...(۱۴)

۲۱ مهر ۱۳۸۹
رویای من

من و کارن و بهزاد توی انقلاب میون کتابفروشی ها مثل یه رویا همونی که خیلی دوست داشتم ببینمش بعد از مدت ها و البته روشنه که همه مسیر کارن توی بغلم بود و دریغ از دو قدم راه رفتن اما بازم وقتی رفتیم و آش نیکو صفت خوردیم خسته نبودم... خاوران نامه رو خریده بودیم مثل یه گنجینه وااای که این کتاب چقدر فوق العاده است ... مابقی کتاب هایی رو که لیست کرده بودیم پیدا نکردم اما با این همه شاد بودم از دیدن این رویا این اولین باره که وقتی کارن توی بغلم نشسته وبلاگمو به روز می کنم و خوبیش اینه که کارنم درباره نوشتم نظر میده و بهش ملحقاتی اضافه می کنه مثل همین حالا که گفت درباره ساعت منم میگی آخه دیروز توی انقلاب واسه پسرم یه ساعت مچی قرمز خوشگلم خریدیم که خیلی دوسش داره مدت ها بود دلش می خواست یه ساعت داشته باشه و حالا داره و من فکر می کنم این یعنی پسر کوچولوی من داره بزرگ میشه و این عالیه و حالا می فرمایند درباره پله برقی هم بگو میگه پله برقی توی مترو خیلی خوب بود راستی واسه کارن یه اسباب بازی آهن ربایی هم خریدیم و ... رویای من کامل شد و دیگه اینکه الان باید بریم سایت ماکت های اتومبیلو ببینیم به دستور کارن خان تا بعد ...

[ساعت ۰۰:۵۵ ]   ...(۱۲)

۱۹ مهر ۱۳۸۹
اسناد و قباله های ازدواج روزنه ای به تاریخ مردم

1-زندگی با سند ها می تونه بخشی از دغدغه من پژوهشگر تاریخ باشه.چیزی که تا امروز کم تر تجربه اش کردم.به هزار و یک دلیل که یکیش شاید در ادامه بحثم بیاد و اونم این که ازدوره ای که من مطالعه می کنم اسناد زیادی باقی نمونده.وبیشتر اونا به شکل کتاب چاپ شدن و اصل اونا به راحتی در دسترس نیست.ظاهرا یکی از دلایل اینفقدان به شیوه بایگانی رایج در دوره غازان خان بر می گرده و این که قباله ها و اسنادی رو که سی سال از تاریشخون گذشته بود در آب شسته و از بین می بردن.توی فارسنامه ناصری به طاس های عدلی اشاره میشه که در محکمه های شرعی زمان غازان وجود داره و قبالات در دست بایع رو توی این طاس می شورن و سند تازه ای می نویسن اما با همه این احوال دسترسی به تعدادی قباله ازدواج عمدتا مربوط به دوره قاجاریه به بعد و اکثرا پس از مشروطه توجه منو به قباله های ازدواج جلب کرد و زیبایی فوق العاده ای که توی این اسناد به چشم می خوره.بیشترین آگاهی ما از این نوع قباله نویسی به دوره صفوی و پس از اون بر می گرده اما بعید می دونم شکل قباله ها پیش از این هم چندان متفاوت از دوره های بعدی باشه.قباله هایی مزین به نقوش گل و بوته و آیات مناسب قرآنی که با آب طلا و نقره یا شنگرف نوشته می شدن که همه اینا به اضافه بسم الله ابتدای قباله در واقع مقدمه قباله رو تشکیل می دن و بعد متن اصلی قباله میاد که شامل نام و القاب زوج و زوجه ، نوع عقد،میزان مهریه به پول رایج زمان و مکان از طلا یا نقره یا مسکوک یا املاک با ذکر مشخصاته و حضور یا عدم حضور و وکالت  و اصالت در عقد.چیزی که برای من دلنشینه تزیین این سطر ها با تذهیب و تشعیر و نقوش زیباست.گاهی این قباله ها داخل یه کادر مستطیلی نوشته میشدن.و مهر های شهود و تسجیلات شهود در حاشیه سمت راست و خارج از کادر نوشته می شدن.و بخش انتهایی این اسناد هم اختتامیه اونهاست که مثلا شامل این جمله میشه که این کلمات بر سبیل مصالحه یا نکاح قلمی گردید... فی تاریخ ...و به ندرت نام نویسنده سند هم ذیل همه این مطالب میومد.

اما تفاوتی که بین قباله ها به طور کلی و قباله های ازدواج وجود داره در چیه؟آغاز قباله های ازدواج همیشه با جملاتی حاوی شادی و خرمی و تشویق مردم به ازدواج و و آیات و احادیثی با همین مضامین شروع میشده و همه به خط خوش که متاثر و یادآور اسلوب کتاب آرایی و هنر صفحه آرایی ایرانیه نوشته می شدن.و اغلب به شکل طومار و کتابچه اند. از طرف دیگه عنصر اصلی توی این قبیل اسناد خطاطیه و بعد سرلوحه وحاشیه و تذهیب و البته همه این ها بسته به مقام و موقع صاحبان این سند در طیفی متنوع می گنجه.خیلی ها این اسناد رو به قالی های نفیس بازمانده از تاریخ و یا نقاشی های مینیاتوری بی بدیل تشبیه کردن.تفاوت دیگه در شهوده که بدون توجه به درجه عدالت در مجلس حضور دارن اما توی قباله های داد و ستد و وقف نامه ها شهود بر اساس درجه عدالت حضور دارن.نکته جالب توجه اینه که از دوره مورد مطالعه من هم  نمونه ای از قباله ازدواج در کتابی به نام المختارات من الرسائل بر جا مونده که بخشی از محتوای قباله ازدواج در این دوره رو روشن می کنه.این کتاب رو که مولف نامعلومی داره و در سال 693 نوشته شده ایرج افشار تصحیح کرده و جزء کتاب های خیلی خوبیه که تاریخ اجتماعی دوره مورد مطالعه منو بازنمایی می کنه.
2-توی پست پیشین به علاقه ام به مهرها اشاره کردم.در گستره مطالعه اسناد هم یکی از چیزهای جالب توجه موضوع مهرهاست.روشنه که مهر پیشینه ای دراز داره و بارها به مهر حضرت محمد با عبارت محمد رسول الله اشاره شده که روی نگین انگشتری از سیم(نقره)نوشته شده اما در دوره مغول مهرهایی برای مهر کردن اسناد وجود داشته که بهش تمقا می گفتن که این تمقا اگر با آب و طلا آغشته میشده بهش آلتون تمقایی می گفتن که احتمالا سندیت بیشتر و محکم تری داشته و اگر با شنگرف تمقا می کردن بهش آل تمقا می گفتن و اگر با رنگ سیاه تمقا می شد بهش قراتمقا می گفتن.بیشتر اسنادی که من در سوانح الافکار بهش برخوردم آلتون تمقا بودن و این نشون می ده که این مهر بیشتر معمول بوده در نامه های رسمی...

۳-در پست قبل به وجود مناطق نظر کرده حضرت علی در ایران اشاره کردم.دیروز خیلی سرچ کردم.هرچند که پیش از این توی مقاله ای از محمد میرشکرایی خونده بودم که بیش از ۲۷۰ مکان نظرکرده علی توی ایران هست اما بازم دلم می خواست خودم گشتی بزنم توی اینترنت و رد پای این مکان ها رو پیدا کنم.لیستی که می نویسم یه لیست ناقص از این جستجوئه:

زیارتگاه مرتضی علی سراوان سیستان و بلوچستان
چاه مرتضی علی سروستان فارس
قدمگاه پنجه علی اقلید فارس
قدمگاه پنجه علی بوانات
قدمگاه علی آباده

قدمگاه امیر المومنین و قدمگاه حضرت علی جهرم
دلدل علی ، اجاق مرتضی علی و قوپی مرتضی علی در دزفول
زیارتگاه مرتضی علی در بوشهر
قدمگاه علی بن ابی طالب زرین دشت فارس
قدمگاه امیر المومنین تنگستان و دشتستان و دیلم و گناوه و  بوشهر
قدمگاه علی (ع)سپیدان و فراشبند و کازرون و لارستان و مرو دشت وممسنی و فارس

مهرالزمان نوبان مقاله نسبتا جالبی از مجموع چشمه ها و قدمگاه ها و درختان نظر کرده علی (ع)در ایران تهیه کرده که توی کتاب ماه هنر شماره ۳۱ و ۳۲ چاپ شده و عکس های خوبی هم از این جور جاها داره من قصد دارم برنامه ای مرتب برای سفر به این جور جاها بذارم شاید بتونم رد پای تاریخی اونا رو هم تا اندازه ای پیدا کنم.اما چیز جالبی که می خوام اضافه کنم وجود یه همچین چشمه و تپه ای توی تاجیکستانه به نام چهل و چهار چشمه مردم جوشیدن این چشمه رو از وسط بیابون بی آب و علف از کرامات حضرت علی می دونن و البته شفا بخش .هرچند که مطالعه ها نشون میده مدت ها پیش از ظهور اسلام این چشمه اینجا جاری بوده.روی تپه ای مشرف به همین چشمه آرامگاهیه که ریش سفیدان اونو متعلق به مهتر اسب علی (ع) بابا قنبر می دونن.
 



 

[ساعت ۰۰:۴۰ ]   ...(۱۰)

۱۷ مهر ۱۳۸۹
دغدغه های مطالعاتی من

۱-درباره حماسه ها مطالعه می کنم.مثل همیشه در اشلی خیلی کوچیک.باز هم فرصت های محدود من...به یادگار زریران بر می خورم حماسه ای که ادعا میشه اولین حماسه دینی بازمانده از تاریخه.متنی حماسی به زبان پهلوی که شرح نبرد ایرانیانه با خیونان برای پاسداری از دین زرتشت.ظاهرا جز  فردوسی این داستان رو که اول بار از سوی دقیقی به شعر دراومده فقط ثعالبی در غرر السیرش نقل کرده.اما غرض من از این مطالعه برقرار کردن و یا بهتر بگم جستجوی پیوندیه که بین این نوع حماسه نهفته در تاریخ باستانی با حماسه های دینی به ویژه با محوریت علی(ع) وجود داره.روشنه که بیشتر اشعارفارسی بعد از قبول اسلام در ایران با تحمیدیه ها و نعت پیامبر و ائمه شروع میشن اما من بیشتر و فراتر از این به حماسه هایی فکر می کنم که اساسا با محوریت علی سروده شدن.بخشی از این مطالعه متوجه مناقبیان یا مناقب خوانانه که از سده ششم توی ایران و یا احتمالا از دوره آل بویه حضور معنوی دارن.همون افرادی که در واقع معرکه ای ترتیب می دادن و مردم اطرافشون جمع می شدن تا اشعارشونو در وصف ائمه بشنون.چیزی شبیه به نوعی نقالی.توی این بساط هاست که حکایت هایی درباره شجاعت های علی(ع) هم روایت میشه.یک جور تاریخ حماسی مردم پسند که در واقع مقدمه شکل گیری حماسه های دینیه درباره مغازی علی(ع).جالبه که خاوران نامه خوسفی در واقع یه سر فصله به خاطر همینم هست که فکر می کنم مطالعه من می تونه یک جور مطالعه جامعه شناسی تاریخی هم باشه.هر چند که پیش از این ما علی نامه رو داریم اما بعد از خاوران نامه است که حمله حیدری باذل،حمله حیدری راجی کرمانی،خداوند نامه فتحعلیخان صبای کاشانی،اردیبهشت نامه سروش اصفهانی و نظیر اون نوشته میشه.البته که بیشتر این روایت ها برگرفته از افسانه های مورد علاقه مردمه و ظاهرا حس نیاز مردمو به قهرمان گرایی پاسخ میده و ریشه تاریخی نداره.یکی از این روایت ها ماجرای مبارزه علی(ع)با رستمه که روشنه هیچ پایه تاریخی نمیشه براش جستجو کرد.این جور افسانه ها رفته رفته اونقدر محکم شدن که وارد روزمرگی مردم شدن.اینجاست اون جایی که رولان بارتو وارد مطالعه من می کنه"اسطوره در روزمرگی " که چقدر منو یاد مقاله برج ایفل بارت میندازه که درباره اسطوره برج در زندگی روزمره فرانسوی هاست.این ردپا در فرهنگ عامه و زندگی روزمره رو به عنوان مثال میشه در باوری جستجو کرد که مردم گیلان درباره یه صخره دارن.صخره ای به نام پنجه علی.صخره ای که به نظر می رسه هر آن در حال فرو ریختنه اما این اتفاق نمیفته و مردم معتقدن که علی (ع)این صخره رو با دستش نگه داشته.*خب به نظر من کاملا روشنه که این باور از همون افسانه هایی سرچشمه می گیره که علی در مبارزه با رستم نشون میده.در حالی که رستم با دو دست و با تمام توان نمی تونه علی رو از جاش تکون بده علی(ع)با سرانگشتی رستمو تکون میده و از جا بلند میکنه.این صخره در گیلان و مکان های مشابه دیگه در توی ایران کم نیستن بی مکانی و بی زمانی اسطوره علی رو تایید میکنه.چیزی که به نظر میرسه از خاوران نامه شروع شده باشه و روایت مبارزه علی با کسانی که در زمان ایشون زندگی نمی کردن مثل قباد و تهماسب.البته به نظر من بخشی از کار خوسفی نوعی تقابل با کار بزرگیه که فردوسی انجام داده و لقب خوسفی یعنی فردوسی ثانی این شائبه رو تقویت می کنه.نمی دونم با اینکه مدت هاست دارم درباره این موضوع و درباره این دغدغه جدی مطالعاتیم فکر می کنم و اینجا توی این صفحه یادداشت هایی می نویسم چرا قادر نیستم پوروپوزال جامعی تهیه کنم.چرا مقاله ای مرتبط با موضوعم نمی نویسم چرا این قدر وسواس دارم که بیشتر بخونم و جستجو کنم.نمی دونم...

۲-پیش از این در کلاس اسناد با آقای عماد الدین شیخ الحکمایی آشنا شده بودم.کسی که فعالیت های زیادی درباره اسناد انجام داده.مدت هاست مقاله های ایشونو پیگیری می کنم.اما امروز به مطلبی بر خوردم از ایشون که در واقع نقدی بود بر کتابی که درباره مهرهای تاریخی عصر قاجار با نگاه هنری نوشته شده.کتابی به نام مهرهایی از جنس عشق که نگاهی گرافیکی به مهرهای دوره قاجاره.نکاتی که شیخ الحکمایی در نقد کتاب مطرح می کنه واقعا جالب توجهه و از دغدغه های علمی ایشون سرچشمه می گیره.اما افزون بر این وجود یک نکته جالب توی این کتاب منو مصر می کنه که این کتاب رو بخونم.هرچند که ارتباطی به دوره مورد مطالعه من نداره اما موضوع منو پوشش میده و اونم اشاره ایه که توی این کتاب به مهرهایی مزین به نام علی میشه.قطعا نظیر این مهر ها در دوره من هم پیدا میشه و من تا امروز پیگیرش نبودم اما در مجموع این جستجو برام جالبه چون سر فصل دیگه ای از مطالعه رو پیش روم باز می کنه همون طور که آگاهی از فالنامه هایی به نام علی)ع( و رواج اون در دوره مشخصی پیش از این توجهمو جلب کرد.تصور می کنم خوندن این کتاب به اضافه خوندن مقاله انتقادی شیخ الحکمایی می تونه مطالعه سودمندی باشه.

*مشابه این باور ها رو در سراسر ایران میشه سراغ گرفت.شماری از اونا رو به صورت لینک اینجا میرام.تا هر جا که وقتم یعنی کارن اجازه بده که امروز بیشتر از همیشه خوابیده.

قدمگاه علی در نزدیکی کاشمر

[ساعت ۲۳:۰۷ ]   ...(۹۹)

۱۶ مهر ۱۳۸۹
مزار شریف قبر امام علی و گفتمان دوره مورد مطالعه من

صبحمو با خوندن مقاله ای درباره مزار شریف شروع می کنم.شهری که مدت هاست بهش فکر می کنم.شهری که هم بخشی از داستانم توش می گذره و هم بی ارتباط به موضوع رساله ام نیست.شهری که مردمش سالهاست پیوند جالبی بین اندیشه های باستانی و انگاره های شیعیانه به وجود اوردن که تبلورشو توی جشن میله گل سرخ میشه سراغ گرفت.جشنی که هر سال نوروز برگزار میشه وقتی دشت بلخ پر از گل های سرخه.درفشی منسوب به علی(ع)مزین به رنگ ها به اهتزاز درمیاد که خیلی ها معتقدن این همون درفش کاویانی کهنه.اما اینکه چرا این باور وجود داره که اینجا مزار امام علیه حکایتش مفصله و بخشی از اون به دوره مورد مطالعه من بر می گرده.جالبه که ساخت این بنا در زمان گوهرشاد همسر شاهرخ تیموری برای تکریم علی (ع) که به گواهی اعتقادات عامه و شماری منابع تاریخی در بلخ مدفون بوده و کرامت ها و معجزات از این مزار دیده شده در همون بحث محوریت علی در گفتمان سده های هفتم تا دهم می گنجه و خودش می تونه سر فصل مهمی باشه در خور مطالعه و تامل.ظاهرا برای صحت این انتساب گواهی های زیادی اورده شده.اما توی این مقاله با ارجاعات متقنی این فرض با اصرار زیادی مطرح می شه که این مزار نه متعلق به امام علی امام اول شیعیان که مربوط به امام زاده علیه که اتفاقا نام و کنیه و نام همسر و خیلی مشابهات دیگه با امام اول داره .این مقاله رو سید حسن فاطمی نوشته و در مجله میراث جاویدان چاپ شده.این مقاله برای مطالعه من واقعا واجد تامله چون نشون میده که دوره مورد بحث من چقدر به لحاظ مقام و موقع بخشی به امام علی و محوریت اون اهمیت داره طوری که تاثیر دیرپای تاریخی هم از خودش به جا میذاره.مگه نه اینکه تا همین امروز هنوز این اعتقاد وجود داره که معجزات مزار شریف مربوط به امام علیه؟خوشحالم که صبح جمعمو با خوندن یه مقاله خوب درباره یکی از دغدغه های مطالعاتیم شروع کردم.وممنونم از کارن که کمی بیشتر از معمول خوابید تا کمی هم درباره این مقاله اینجا بنویسم.وراستی چقدر دلم می خواد یه بار نوروز توی مزار شریف باشم و توی جشن میله گل سرخ شرکت کنم.توی مزار شریف دوست داشتنی و کنارکبوترهای سفیدش...این عکس ها رو از مزار شریف ببینین:مثل سمفونی رنگ و عشق و سادگیه...

[ساعت ۰۱:۴۴ ]   ...(۵۳۲)

۱۴ مهر ۱۳۸۹
من و نیمه شب و ادامه داستانم ...

نیمه شب.حالا دیگه با نیمه شب ها مانوس مانوسم.دوستشون دارم.عمیق و بزرگ مثل دریان.مخصوصا شب هایی که نوشتنم میاد.می نویسم.داستان.مطلب کوتاه درباره رشته و درسم.گاهی اراجیفی برای دل خودم.گاهی هم روزنوشتی برای اینجا.گفتم روز نوشت؟ببخشید شب نوشت.واین بار دلم می خواد بخش دیگه ای از داستانمو اینجا بذارم.داستانی که حلزون وار جلو می ره.داستانی از عشق.داستانی که توش هم سمرقند و بخارای دوست داشتنی من هستن و هم مزار شریف نازنین.هم ایرانی و هم افغان.داستانی که باهاش زندگی می کنم.داستانی که نیمه شب هامو چراغونی میکنه و افسردگی روزمو می تکونه.و اینم بخشی از داستان:

دراز می کشم.زیر حریر مهتاب.صورت تو رو روی قرص ماه می بینم.با همون ابروهای کمانی.چقدر دلم می خواست طاقچه ای داشتم و گلدان گل و مرغی تا پرش می کردم از یاسمن های سفیدی که تو برایم می چیدی.می گویند ایران پر از یاسمن سفید است نه؟من اینجا روی پشت بام فقط یک گلدان اسفرزه دارم.گلدانی که اندازه عکس هایم دوستش دارم.من هم این اسفرزه ها را آویزان می کنم .خشک می کنم و دانه هایش را می گیرم.کاش تو هم اسفرزه ام را دیده بودی که به جای بیابان اینجا توی گلدان سفالی روییده.من هر شب اسفرزه ام را بو می کشم و به تو فکر می کنم تا خواب بیاید توی چشم هام.و همیشه صدایی هست از دور.مثل زمزمه.من این صدا را هم دوست دارم: از نقره نگین داری و چارگل ده بینی، بت گلزارم/ شالی به سرت داری و خالایت عجبای، مه گرفتارم / با خوشدل جادوگر بیا قیمت کن، مه خریدارم
ای مال و سرم صدقه تو داده یم آی، چه مدعا داری؟
روشان(روشنفآفتابی.مشعل) ! روشان من !چند وقته ندیدمت؟چند وقته که فقط از پشت گوشی سیاه تلفن صداتو می شنوم.چند وقته که بی تو سوار قطار شرق می شم و توی بخارا و سمرقند توی شاه زنده و گور امیر عکاسی می کنم؟چند وقت؟یادت میاد اون وقت ها من دلم می خواست دردهامو با شعر چیغ بزنم وتو دلت می خواست بنوازی.می گفتی خواننده اپرایی.و من توی همه عمرم اپرا ندیده بودم.با چیزهایی که تو از اپرا می گفتی من یاد بادبادک های رنگی آسمان کابل می افتادم.من درس طبو رها کرده بودم به خاطر بادبادک ها.فاکولته بلخ را رها کرده بودم به خاطر بادبادک ها.من دلم می خواست عکاس بادبادک ها باشم.عکاس مجله ای که هر هفته توی کاغذ های کاهی چاپ می شدو شبانه می دادیمش دست مردم.مجله ای که توی آن داستان کوتاه و شعر و عکس چاپ می کردیم.وبعدها من به قول تو آسیا گردشدم تا از ابنیه عکس بگیرم. اول از همه از مزار شریف عکس گرفتم.از کبوتر هایش.از سنگفرشش.از میله گل سرخش وقتی برافراشته می شود.همانی که تو می گویی به درفش کاویانی می ماندو من خیال می کنم پری دریایی شده ام.رفته ام توی قصه ها.توی اسطوره ها.پدربزرگ من بالای رف توی خانه همیشه یک جلد شاهنامه داشت.من آن شاهنامه را دوست داشتم.پدربزرگم پرده نقالی هم داشت.سوغات کاشان بود.پدربزرگ هیچ وقت نقالی نمی کرد.اما پرده رستم و سهرابش همیشه روی دیوار مهمان خانه اش بود.و تو وقتی از درفش کاویانی می گفتی من یاد آن پرده می افتادم.پرده ای با رنگ های اخرایی و فیروزه ای.رنگ هایی از زندگی. من.مزار شریف زاده شده بودم.بزرگ شده بودم.رخت عروسی پوشیده بودم.عروسی.عروسی...این واژه چرا برای من مثل نقش شاپرک ها روی شیشه لندرور تو شیرین نیست؟چقدر آن نقش را دوست داشتم.آن ماه کامل آسمان کویر را هم.وقتی از بامیان بر می گشتیم هم ماه کامل بود.و تو داشتی از حفره های خالی مجسمه های بودا می گفتی چشم هایمان نم داشت.هیچ صدایی نبود.سکوت بود و بوی سیگارمن از کلید بهشت هم برایت حرف زدم.تو فقط گوش می کردی و من به رود هیرمند فکر می کردم.می گفتند کتاب هاوقتی توی هیرمند ریخته شده اند آسمان نباریده است.و تومی گفتی لیلما!لیلمای من این قدر روی پیشونیت چین ننداز.این هیرمندی که من میشناسمش کتاب های تو رو با خودش نمیبره ...
همیشه دلم می خواست مرا به نامی جز لیلما بخوانی.نه اینکه لیلما قشنگ نباشد.نه لیلما قشنگ ترین اسم پشتوی دنیاست.لااقل من این جور فکر می کنم.اما دلم می خواست تو مرا گل سرخ دل افگار صدا می کردی.همان دختر ماه صورتی که توی افسانه ها طعمه گرگ ها می شدو فقط سه قطره خونش به زمین می چکیدواز جایشان سه شاخه گل سرخ می رویید.گل سرخ.گل سرخ.من به جای آن بشقاب زرین فام هر شب با همان عکس دونفره توی مزارشریف خلوت می کنم.من و تو با شاخه گل سرخی توی دست.من هم دست هایت را می بوسم و هم شاخه گلشان را.کاش همه چیز توی خواب بود.توی قصه بود.همه چیز همان طور که دوست داری.مخملی و مواج...
پی نوشت:پسرکم امروز ده بار منو بوسید.ده بار.شمردم.مستم.دوستش دارم.

[ساعت ۱۸:۰۱ ]   ...(۵)

۱۲ مهر ۱۳۸۹
من و سند های دوره مورد مطالعه من

روزهای پاییزیمو دوست دارم.وقتی سبد قد بلند اسباب بازی های پسرکو خالی می کنم.من و کارن وسط اسباب بازی ها می شینیم.من با کتابی که جلوم بازه و اون با ذهن کنجکاو و زبون شیرینش.من با سندهای دورم و اون با بونکر نارنجی و تریلری که پژو پارسشو حمل می کنه به قول خودش.واما سند ها. من مشغول مطالعه سوانح الافکار رشیدی ام.نامه های این مجموعه واقعا جالبن.من توی هر کدوم اونا چیز هایی می بینم که بعید می دونم بتونم توی کتابی پیداشون کنم.اما دیشب دو تا سند پشت هم خوندم که هر دوشون به نظرم جالب بودن.یکی از این اسناد مکتوبیه که خواجه رشید الدین به خواجه علاء الدین هندو نوشته درباره ادهان دارالشفاء تبریز.ادهان در واقع همون جمع دهن به معنی روغن هاست.از قرار معلوم روغن های مورد نیاز در دارالشفاء تبریز تموم شده و این موضوع رو محمد بن النیلی به اطلاع خواجه رسونده.برای من این مطرح کردن افراد توی نامه و از طرف دیگه بلافاصله به اصل موضوع پرداختن بدون هر گونه حاشیه روی و استطراد خیلی خیلی جالبه.بسیاری از نامه های خواجه توی این مجموعه اصلا با هیچ جمله دعایی طویلی همراه نیستن.این نامه هم همین طوره.اما نکته جالب تری که در این سند هست اینه که خواجه وقتی دستور میده که نوکران جلد کاردان برای جمع آوری ادهان فرستاده بشن محلی رو که هر روغنی رو میشه اونجا پیدا کرد هم مطرح می کنه.مثلا اینکه برای پیدا کردن روغن بنفشه بادام نرگس بادام حتما توی شیراز باید دنبالشون گشت.و توی بصره و بغداد دنبال چیزهای دیگه بود.این موضوع توی این سند روشن می کنه که خواجه چقدر خوب به امور دارویی زمان خودش مسلطه.این سند بخشی از مسایل مربوط به پزشکی و داروشناسی دوره مورد مطالعه منو روشن می کنه اما سندی که پشت همین سند بهش برخوردم از اینم جالب تره از این منظر که منو با یکی از شغل های این دوره یعنی پوستین دوزی و اهمیتی که پوستین ها در شخصیت اجتماعی افراد دارن روشن می کنه.توی این نامه خواجه از پسرش امیر علی حاکم بغداد می خواد که به علما رسیدگی کنه و می نویسه که به هرکدوم چه چیزهایی باید بده و مثلا به قطب الدین مسعود شیرازی که یکی از بزرگ ترین دانشمندان زمان خودشه*دستور می ده پوستین سمور هدیه بشه.اما مثلا به عضد الدین ایجی پوستین سنجابو به عبدالرزاق کاشی پوستین وشق** و به میرک جنگی پوستین فنک***به نظر می رسه ارزش این پوستین ها رو باید بر اساس فراوانی و یا احتمالا کوچکی و بزرگی حیواناتی که ازشون پوستین ساخته میشه سنجیدو این واقعا نکته ظریفیه.ضمن این که فراتر از این توجه به این نکته جالبه که چه کسانی این پوستین ها رو تهیه می کردن.و ظرافتی که خواجه در فهرست کردن علما داره.وخلاصه اینکه من بعد از اینکه با پیچ گوشتی قالپاق های بونکر کارنو به دستور ایشون در میارم به این ظرافت ها فکر می کنم و حس می کنم زندگی با سند های این چنینی یعنی دریافت گوشه های مفقوده تاریخ ناگفته اجتماعی.و باز به یاد بارت می افتم و اتاق روشنش وقتی بیش از علما و پوستین ها به پوستین دوز ها فکر می کنم در واقع این پوستین دوز هایی که توی این سند نیستن پونکتوم منن...

*قطب الدین محمود بن ضیاء الدین مسعود بن مصلح کازرونی شیرازی دانشمند بزرگ ایران در قرن هفتم هجری است.
قطب الدین به سال 634 هجری در شیراز ولادت یافت و از خردی نزد پدربه تحصیل علم طب پرداخت. تا چهارده سالگی همه چیز به خوبی در گذر بود تا اینکه پدر وی از بیماری سختی درگذشت.
مدتی به جای پدر در دارالشفا به مداوای بیماران پرداخت. تا سن 24 سالگی در شیراز بود و بعد از آن  برای ادامه تحصیل شیراز را ترک کرد. در ابتدا راهی مراغه شد و به خدمت خواجه نصیرالدین طوسی رسید، سپس به اصفهان رفت، پس از آن عازم بغداد و قونیه شد.
در قونیه شاگردان وی و استادان با مشاهده معلومات وی به او لقب "علامه" دادند و از این زمان به بعد به علامه قطب الدین شیرازی معروف شد.

**جانوری ست در ترکستان شبیه به روباه که به آن سیاه گوش هم می گویند پوست او را پوستین می سازند

***گونه ای روباه کوچک اندام

پی نوشت:اینجا میشه اطلاعات عمومی خوبی درباره پوستین به دست اورد.و اینجا اطلاعات بیشتر وبهتر.

[ساعت ۰۰:۳۱ ]   ...(۱۷)

۱۰ مهر ۱۳۸۹
و باز هم روایتی از تاریخ مغول:جیحون خون...

می نویسم.شبانه.پسرکوخوابوندم.چرا دست از نوشتن بر نمی دارم؟جوششی در کار نیست.من تعهد دادم.باید این طرحو تموم کنم.وچقدر کار نکرده هست که مثل کلاف دورم تنیده شدن.دلشوره ... دلشوره ... و باز هم واژه هایی از خود تاریخ.نقش شخص در تاریخ.جوینی رو دوست دارم.زبانشو.روایتشو.و قصه سه تاجر ایرانی و رویکرد خان مغولو در برابرشون می نویسم.درباره این رویکرد کم تر حرف زده شده:
و ماجرای سه تاجر ایرانی که با پارچه های زربفت به سرزمین چنگیز خان سفر کردند در واقع بیش از آنکه نمایانگر منویات سیاسی خوارزمشاهیان باشد گوشه ای از تکاپوهای مردم را در پس زمینه گسترده تاریخ سیاسی باز می نمایاند.ماجرای این سه بازرگان ایرانی خود از قصه های جالب توجهی ست که درباره چنگیز خان و رویکردش در قبال مردم روایت شده است ظاهرا چنگیز خان در یاسای خود به محافظان راه ها دستور داده بود که بازرگانان را به سلامت از راه ها عبور دهند و از متاع هایی که حمل می کنند چیزی که لایق خان باشد به همراه صاحب آن متاع به نزدیک خان بفرستند . رویکرد خان در برابر هر کدام از بازرگانان جالب توجه است.اولین بازرگانی که در برابر خان قرار گرفت بهای جامه هایی را که هر کدام تنها ده دینار یا بیست دینار قیمت داشتند سه بالش زر گفت و در نتیجه چنگیز خان از گفته گزاف او در خشم شده و گفت که این شخص بر آن است که هرگز جامه نزدیک ما نرسیدست و دستور داد تا جامه های گرانبهایی که ازذخایر خانان قدیم مغولی در خزانه داشت به بازرگان ایرانی نشان دهند و قماشات او را در قلم آورده و تاراج داده و او را موقوف کرده " اما دیگر بازرگانان با دیدن این وضعیت دریافتند که با خان مغول باید به زبان دیگری سخن گفت اینجاست چیزی که می توان از آن به مثابه درایت قوم مغلوب ایرانی سخن گفت وقتی خان بهای جامه های این بازرگانان را پرسید هیچ قیمتی ندادند و گفتند که " ما این جامه ها را به نام خان آورده ایم " و در نتیجه سخن ایشان به محل قبول و به سمع رضا رسید و فرمود تا هر جامه زر را یک بالش زر بداده اند ... " و به این ترتیب این تجار مسلمان ایرانی در سفر خود به شرق و سرزمین خان مغول در خرگاه هایی پاکیزه از نمد سپید سکنی گزیدند و مورد احترام قرار گرفتند و خان مغول همراه با این گروه کوچک سه نفره شماری از تجار را روانه قلمرو سلطان خوارزمشاهی کرد.اما این جماعت تجار سرنوشت خوشایندی پیدا نکردند سرنوشت آنها در اترار - شهری تاریخی که وصف ان در تاریخ مغول آنجا که با حیات تاریخی ایران زمین در هم تنیده می شود همچون سر حلقه زنجیره است - رقم خورد.غایر خان با رسیدن این گروه تجار به اترار اموال آنها را توقیف و درباره خودشان با سلطان خوارزمشاهی مکاتبه کرد و " سلطان نیز بی تفکر به اباحت خون ایشان مثال داد و مال ایشان حلال پنداشت " مورخ ایرانی که نتیجه تلخ این رویکرد خوارزمشاه را می داند در ادامه با ادبیاتی انتقادی تصمیم سلطان را به باد نکوهش می گیرد و می نویسد : " و ندانست که زندگانی حرام خواهد شد بلک وبال و مرغ اقبال بی پر و بال " (جوینی.ص168) مورخ این گفتار را شایسته سلطانی می داند که سرمایه کار ها را ننگریسته است.(اشاره به بیت شعری ست که به مناسبت همین موضوع می آورد : هر آن کس که دارد روانش خرد / سرمایه کارها بنگرد ) شاید به همین دلیل باشد که جوینی اقدام غایر خان در کشتار تجار گسیل شده از دربار خان مغول را به ویرانی جهان و پریشانی عالمو بی خان و مانی خلق مانند می کند بیان ادبی بی همتای جوینی در این توصیف همچون پیش درآمدی ست که بر پرده دیگری از روایت تاریخی خود می نویسد: " به هر قطره ای از خون ایشان جیحونی روان شد و قصاص هر تار مویی صد هزاران سر بر سر هر کویی گویی گردان گشت و بدل هر یک دینار هزار قنطار پرداخته شد " ( جوینی .ص 168) فتوحات خان مغول در ایران زمین همان جیحون خونی* ست که جوینی از آن سخن می گوید.

*چقدر این عبارتو دوست دارم.حالا که ساعت از یک شب هم گذشته این واژه با من حرف می زنه...زمزمه می کنه...ومن به یاد عکسی می افتم از ریگستان سمرقند با مناره ها و گنبد و فضایی که به نگارخونه ها می مونه. 

[ساعت ۱۶:۱۶ ]   ...(۳)

۰۹ مهر ۱۳۸۹
من و کارن و قصه هایی با محوریت غم کودکانه ...

با کلاژ ها زندگی می کنم.بخشی از دریافت های ناگفته من از تاریخ اونجا که مردمو جستجو می کنم اینجا توی این قاب مقوایی و میون این تیکه کاغذای قیچی شده کج و معوج دفن شده انگار.و همچنان فرصتی اگر دست بده میون سمرقند و بخارا سیاحت می کنم.همراه با تاریخ. و با بارت کوشش می کنم به داده های تاریخی که حلزون وار جستجو می کنم بار علمی و جهت نظری ببخشم.و بارت واقعا بزرگ ترین دلگرمی علمی منه توی این روزها.محملی که حس و دریافت منو به خوبی پاسخ میده.آمنه عزیزم کتاب نقد و حقیقتشو برام هدیه آورد.از بهترین هدیه هایی که تا امروز گرفتم.چون بارت همراه این روزهای پر افت و خیز منه که کوشش می کنم خودمو به عنوان دانشجوی دکترای تاریخ از میون عشق های جسته گریخته ام.از میون من نویسنده من داستان نویس من کتابخون من مادر من همسر و هزاران من دیگه پیدا کنم...

و اما کارن من.کارن دوست داشتنی من که این روزها همچنان با قصه های قشنگی که خلاقانه و شیرین اند دفترچه خاطرات بیست و نه سالگی منو رنگ می کنه.با نقاشی های قشنگی که می کشه و در واقع یه جور تصویر گری کتابه چون متناسب با قصه ایه که میگه و این فوق العاده است.پسرک مهربونم اگر گاهی به خاطر درگیری های ذهنی و مشغولیت های فکری نمی تونم مامان خوبی برات باشم منو ببخش.امید دارم که در آینده ای که دور نیست همه کاستی هامو جبران کنم.و اما قصه های جدید کارن:

یه بونکری بود.یه ماشین بونکر بود.(این جمله ظاهرا تاکیدیه)داشت سیمان می برد.حمل می کرد(این جمله ظاهرا برای ادبی تر کردن جمله انتخاب شده)یهو گریه کرد.

یه ببویی بود(منظور ماشین پلیسه که ببو ببو می کنه) کاغذاش کنده شده بود.بعد گریه می کرد.ناراحت بود.(معمولا کاغذایی که نشون دهنده ماشین پلیس بودن هستن و روی اسباب بازیای بی کیفیت چسبونده شدن کنده می شن و کارن تجربشو زیاد داره.ببینین چه دریافتی داره پسرک نازنین من از غم.کودکانه و به نظر من تامل برانگیز)

[ساعت ۱۱:۴۴ ]   ...(۸)

۰۷ مهر ۱۳۸۹
من و باران و بازگشت دوباره به داستان

مست از بارونم.بارون پاییزی.دیروز کارنو بغل کردم و رو به پنجره صدای بارونو کاشتم توی دلم وقتی روی برگ درختا ضرب گرفته بود.وکارن غرق شادی بود.شادی...دیروز شاید به یمن اون بارون دوست داشتنی بهترین روز من بود.وامروز در انتظار بارون موقع نوشتن تاریخ مغول به داستانم بر می گردم.اپیزودی که اینجا میارم به ابتدای داستانم اضافه شده.پر از خلا.پر از کاستی.نصفه نیمه.اما...بخونینش.اینجا صفحه ثبت کردن های منه.

یادم نیست کجا دیدمت.شاید توی خواب.من هر شب خواب می بینم.خواب های سیاه و سفید.یک بار هم خواب پری دریایی دیدم.خوابم مثل نقش بشقاب زرین فامی بود که نمی دونم کجا دیده بودمش و شب ها قبل از خواب بهش فکر می کردم.دستهامو چلیپا می کردم زیر سرم از پنجره مشرف به درخت توت، باریکه ای از مهتاب پاشیده می شد روی ساعد دستم روی ملحفه های عنابی.و من اول به عکس سه در چهار تو نگاه می کردم که درست روی لب های ارغوانیت شکسته بود و تو می خندیدی و بعد به اون بشقاب زرین فام با اون نقش دل انگیزش نقشی از یه خواب، خوابی کنار آبگیر.نقشی از زندگی.یعنی من این جور فکر می کردم. نقشی از خادم جوان پادشاه که غافل از همراهان سلطان کنار آبگیری به خواب رفته و خواب پری دریایی می بیند آره منم می دونم که ماهی و آب و زن و اسب توی  این جور نقوش همه نمادهایی صوفیانه اند اما من تو چه بخواهی و چه نخواهی اینجا زندگی رو هم می بینم.رویای زندگی.یه جور معلق بودن میون واقعیت و رویا. و تو من تو رو کجا دیدم؟جایی نزدیک مدرسه چهار منار.وقتی داشتی از یکی از مناره ها عکس می گرفتی؟از فانوس های فیروزه ایش که خیز برداشته بودن سمت آسمون.یادته بعد ها می گفتی تو باید مناره قلیان بخارا رو ببینی که چه جور ساده تا قلب اسمون رفته تا اونجا که کبوترای سفید دسته میشن و تیکه های ابر و زمینه لاجوردی آسمونو خط خطی می کنن.هیچ وقت بهت نگفتم که من بیشتر از اون مناره بلند با اون رگ چین های فیروزه ایش چشمه ایوبو دوست دارم.من اونجا وقتی به دیوار تکیه داده بودم وقتی داشتی روی بوم نقاشیت نقشی از مسجد مغوک عطاری رو می کشیدی وقتی طره موهات لای باد و بوی بید مجنون می رقصید عاشقت شدم.بلد راهم شده بودی تا مسجد مغوکو پیدا کنم.می گفتی اونجا ورودی ای داره که زیباترین نمونه معماری آسیای میانه است.و صدای تو زنگی داشت دوست داشتنی.انگار که بارون روی شیشه های اتاق تنهاییت ضرب گرفته باشه. اما اونجا اولین باری نبود که می دیدمت.قطار شایدم وقتی انگشت سبابتو گرفتی سمت سر در مدرسه نادر دیوان بیگی و گفتی می بینی نقش ققنوسو روی کاشی کاری فیروزه ای؟نه ... نه دارم اشتباه می کنم.من تو رو اولین بار توی خواب دیدم.تو لباس حریر نیلی رنگی تنت بود.موهات عطر مشک میداد.مشک ختن.مگر نمی گفتی که مادربزرگت مشکو از آهوگرفته.مگر نمی گفتی مادربزرگت سالها توی بیابونای اطراف ختن بوده.توی یه خونه که با نمد ساخته بوده؟

[ساعت ۰۹:۳۶ ]   ...(۴)

۰۶ مهر ۱۳۸۹
من در ختنم ...

زمزمه می کنم . شعرمی خونم . خسته ام . دستی به سر و روی ونه می کشم.کارن توی بغلم خوابش می بره.رشته های موهای به هم چسبیده از عرقشو می بوسم.و زمزمه ای میون شلوغی روزمرگی هام : کس ندیده است ز مشک ختن و نافه چین / آنچه من هر سحر از باد صبا می بینم ... روبروی مسجدی توی ختن ایستادم انگار.تمام قد. رو به فلاش دوربین تاریخ.وهیچ کس از من عکس یادگاری نمی گیره.مسجدی با دو مناره کوتاه که به سردرش چفت شدن و گنبدی با ساقه ای که به ارغوانی می زنه.روبروی مسجد چتر های رنگین باز شدن.وماشین های قدیمی ایستادن.من نفس می کشم.من در قلب ختن نفس می کشم. ختن شهری در چین امروزی.ودر قلب تاریخی که من این روزها باهاش زندگی می کنم.شهری که میگن به خاطر مشکش و خوبرویانش معروفه اما برای من فقط پرتره ای رو زنده می کنه از مردی که بر سر در مدرسه ای به دار آویخته شده:امام علاء الدین محمد ختنی...و در شهر ندا در دادند و سخن او تبلیغ که هر کس در زی اهل علم و صلاح است به صحرا حاضر آیند زیادت از سه هزار امامان بزرگوار جمع شدند روی بر ایشان آورد و گفت که از میان این صفوف کدام شخص است که در کار ادیان و ملک مناظره کند و سخن از من باز نگیرد و از هیبت و سیاست احتراز نکند ... امام علاء الدین وارد میدان مباحثه میشه و کمر حق گویی بر میان راستی بست و در ادیان بحث آغاز نهاد و ... تراژدی تاریخ پیکرعلاءالدینه آویخته بر سردرمدرسه ای در ختن... نمی دونم چرا موقع نوشتن وقتی با کاروان مغولم نمی تونم ترشحات احساسمو اینجا ننویسم؟

پی نوشت:کارن کوچولو می گه مامان من بزرگ شدم بنز می خرم توام مزدا ۳ خوبه مزدا ۳؟میگم بله.ولی من مزدامو تو پارکینگ پارک می کنم تو منو با بنزت ببر این ور اون ور.شب که میشه می گه مامان تو عاشق سیتروئنی؟من بنزمو تو پارکینگ پارک می کنم با سیتروئن می ریم بیرون!

[ساعت ۰۵:۲۱ ]   ...(۱۰)

۰۴ مهر ۱۳۸۹
دلم گرفته

دلم گرفته.پسرک تب دارم توی بغلم نشسته و دلش می خواد رنگ آمیزی کنه.دلم گرفته و مقاله ای می خونم از رولان بارت به نام برج ایفل.نزدیک به مضمون نظریه اسطوره در زندگی روزمره.چقدر این مقاله رو دوست دارم.وقتی زیر نور لیمویی بعد از ظهر پاییزی می خونمش.با شروغ رویاییش درباره گی دو موپوسانی که بر فراز برج نهار می خوره تا اسطوره برجو نبینه.درباره این مقاله بعدتر مفصل تر می نویسم.الان فرشته کوچولوم توی بغلمه.با گرمای تب دار تن سفیدش.با دستایی که روی زانوم گذاشته.با چشمای فندقیش که منتظر باز شدن صفحه رنگ آمیزیشه.دلم گرفته و مثل مرغ سرکنده با کاروان مغول از این شهربه اون شهر آواره ام.ومثل لاک پشت می خزم و می نویسمو این شعرو زمزمه می کنم توی غروب پاییزیم که پسرک مریضمو بغل کردم و صدای مخملیش روی صورتمه:

آي گل سرخ و سپيدم كي مي آيي ؟؟
بنفشه برگ بيدم كي مي آيي ؟؟
تو گفتي گل درآيد من مي آيم
گل عالم تموم شد كي مي آيي؟؟

جان مريم چشماتو واكن .. منو نگا كن
شد هوا سپيد دراومد خورشيد
وقت اون رسيد كه بريم به صحرا
آي نازنين مريم .. آي نازنين مريم
جان مريم سري بالا كن منو صدا كن
بشيم روونه شونه به شونه
بريم از خونه به ياد اون روزا
آي نازنين مريم . آي نازنين مريم
بازدوباره صبح شد
من هنوز بيدارم
كاش ميخوابيدم ..... تورو خواب مي ديدم

[ساعت ۰۹:۵۶ ]   ...(۹۷)

۰۳ مهر ۱۳۸۹
من و روزهایم

تکه ها رومی برم و روی مقوا می چسبونم.کلاژ می سازم.دلم می خواد نمایشگاهی از کلاژ هام ترتیب بدم با دغدغه و موضوعیت مردم در تاریخ.نمی دونم شدنیه یا نه!دست کم توی شلوغ بازار این روزهای زندگیم غیر ممکن به نظر می رسه.شایدم کلاژ ها اولویت دهمم باشن اما با منن دست کم توی روز جمعه پاییزی قشنگی که هر سه تمام روز توی خونه کنار همیم.کارن کوچولو دور و برمه.با هم حرف می زنیم و بازی می کنیم.درباره کلاژ ها به کرات نظرشو می پرسم.دلم می خواد پسرکم بدونه که چقدر نظرش توی همه کارهام برام مهمه. یاد بچگی های خودم میفتم که مامان خیاطی می کرد و من دور و برش بودم.نمی دونم کلاژ ساختن های منم برای کارن خاطره نوستالژیکی از کودکی می شه یا نه!پسر کوچولو از دیشب کار کردن با موسو برای نقاشی کردن و رنگ آمیزی های کامپیوتری کمی یاد گرفت و خیلی ذوق داشت.شادی رو می شد توی نگاه قشنگش خوند وقتی می دید خودش می تونه خیابونو و آسمونو و هر چیز دیگه ای رو توی صفحه نقاشیش رنگ کنه و چقدر با دقت و ظرافت این کارو می کرد.ازش فیلم گرفتم و خیلی خوشحال شدم. هر وقت کاری رو یاد می گیره دنیا یک جا مال ما میشه:من و پدرش.واقعا کوچولوها فرشته های شادی ان.پسرک دوست داشتنی من ترتیب الفبا رو بلد شده و برامون می خونه:الف - ب - پ - ت - ث - جیم - چ ... و شعر ای ایران و بیشتر از اون یار دبستانی رو که گاهی وقتی هوس می کنه توی بغلم بخوابه توی گوشش به جای هر لالایی دیگه ای زمزمه می کنم چون حس می کنم یاد گرفتن شعرهای حماسی شیرینی که روزی باهاشون زندگی می کردیم برای پسرکم می تونه دلنشین باشه.شب زیر نور لیمویی مات شب چراغ اتاق روشنو می خونم.پروازم میده.بی نهایت دوسش دارم.پونکتومی که ازش حرف می زنه منو یاد جستجوهام برای یافتن و دیدن مردم در تاریخ میندازه.پونکتومی که برای بارت مثلا توی عکس ملکه ویکتوریا نه ملکه و اسبش که مهتری در لباس اسکاتلندیه که دهنه اسبو نگه داشته این نگاه ویژه بارتو به عکس ها خیلی دوست دارم چون منو باز به یاد همون پیرزن تاریخ سیستان میندازه...به یاد آدم هایی که در تاریخ نگاری های رسمی هدف و موضوع نیستن اما می تونن پونکتوم های من محقق من نویسنده باشن...

[ساعت ۰۰:۲۷ ]   ...(۱۸)

۰۲ مهر ۱۳۸۹
دل نوشته های نیمه شبی تاریخ پژوهانه

امروز من اینجا توی مرو با لبه های آستین توردوزی شده نمناکی چشم هامو می گیرم ... اینجا نبض تاریخ مردم می تپه : وفرزندان را از کنار مادران می ستدند ... من همچنان با کاروان مغولم.وسط کویر.وشهر ها رو یکی یکی زیر پا می ذارم از کنار نوشته های کوفی رد میشم از کنار افریز ها با نمایی از نقش پرنده ها ... چیزی روی گرده ام تیر می کشه.مثل خطی عمودی.مثل یه آبشارخشکیده.مثل آبشار آب پری وقتی زدیم به جنگلای رویان مازندران که چقدر دلتنگشم. من اسیر تاریخم.این اسارتو دوست دارم.وقتی شب از نیمه گذشته و عطر باد پاییزی توی اتاق می پیچه.طاق قوسی های معماری این سرزمین منو زیر قوس موجدارشون می گیرن.طاق قوسی هایی مزین به رنگ و نور و آینه فیروزه ای و سبز : و مقصوره مسجد را آتش در زدند ... و جوینی مرثیه سرایی می کنه . آره این تاریخ نیست.این مرثیه ای بر تاریخه...و همین جاست که رباعی خیام که حسب حال بود بر زبان راندست:ترکیب پیاله که در هم پیوست / بشکستن آن روا نمی دارد مست / چندین سر و پای نازنین از سر دست / از مهر که پیوست و به کین که شکست ... من این تاریخ نگاری رو دوست دارم... و حالا کم کم صدای جاروی رفتگر از درز پنجره تو می زنه و کارن من مثل عروسک مخملی قشنگی خوابیده و مژه های کهرباییش روی صورت سفید برفیش سایه انداختن ... و من به واقعه نیشابور می رسم.همون جا که قطار تهران- مشهر دم صبح توقف می کنه و صدای مردی توی راهرو ها و سایه اش پرهیبی از سایه اش روی مشجر شیشه های قدی : نماااز... نماز... و سرما و چکه های آب وضو از دستت و مامان من و مامان با هم روی قالی و نماز دلچسب صبح و خاطره ای که نمناک و تازه است انگار که از همه اون لحظه ها عکس گرفته باشم.و اینجا همون جاییه که سال ۶۱۸ رو هم دیده : باروی شهر به خواست مردم و برای امان طلبیدن فرو می ریزه و آوازه ای از تکاپوهای جلال الدین و باز کوشش مردم برای حصار کشیدن ها قد بر افراشتن ها ... و نجات بخشی ... قهرمانی یکه تاز... این نیاز تاریخی عجیب ... قهرمانی که فقط سایه روشنی داره مثل همون سایه روشن روی شیشه های مشجر قطار ... کلمه ها مثل رودن.جاری می شن.وتصاویر جون می گیرن.و چون در مرو بعضی از مردم نیمه جان خود را در میان کشته ها پنهان کرده بعد خلاص یافته بودند مغول در نیشابور به بریدن سر کشتگان اقدام نمودند ...*و من صدای غریو مردمی رو می شنوم که به سرداب ها پناه بردن و همون جا دفن شدن ... و نیشابور جوستان مغولان شد ... و من و مامان روی این خاطره فرشی گستردیم و نماز صبح خوندیم و دستامونو دور بازومون قلاب کردیم از سرمای گزنده صبح کویر و برگشتیم توی قطار ...

*ویژه برنامه های مربوط به هفته دفاع مقدس! تلویزیون بی بی سی تکان دهنده بود وقتی از کشتن عراقی های نیمه جان حرف می زدن مو به تنم راست شد یعنی من ایرانی ... 

[ساعت ۰۱:۰۹ ]   ...(۳)

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است