صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۲۱۹
ديروز: ۱۶۷
اين ماه: ۱۹۱۲
از ابتدا: ۱۶۴۸۴۴۰


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۰۸ مهر ۱۳۸۸
درباره کلاس های دانشگاه ... بنیاد های علم تاریخ ... موسوی و گفتمان جنبش سبز

کتاب بنیاد های علم تاریخ را ورق می زنم . دم دستم فقط دفترچه نقاشی  کارنه . توی همان دفترچه یادداشت برداری می کنم و همزمان با کارن و اتوبوسش مشغولم . بوق می زنیم و ویراژ می دهیم و می تازیم انگار که به قلب آرزوهامان. بعد از دو روز باز هم با کارنم. من و او تنها . با هم . چشم در چشم هم . و باز هم این نگاه معصوم متعلق به لحظه لحظه روز منه .خوشحالم . کتاب بنیادهای علم تاریخ مطالب جالبی دارد که به درد کلاس تاریخ نگاری مان می خورد . درباره گفتمان مسلط جامعه و دیدگاه های نظریه پردازاصلی این انگاره یعنی فوکو مطالب روشن و رسایی دارد . توی ذهنم هنوز در حال تورق جهانگشای جوینی ام و می کوشم آنچه را می خوانم با جهانگشا تطبیق دهم . سویه دیگر ذهنم دنیای اطرافم را می نگرد . اتفاقاتی که نام مبارزه گرفته اند در پس ذهن من زنده اند . مبارزه هم روزگاران من با گفتمان تحمیل شده از بالا ... مک کالا به اندیشه پست مدرن ها درباره تاریخ نگاری اشاره کرده است . پست مدرن ها را پیش از این با جنکینز و کتاب بازاندیشی تاریخش شناخته بودم و دیدگاه هایش به دلم نشسته بود و اینجا هم همان نکات پررنگ شده است : البته انسان ها درباره باورها افکار و تمایلات خود و نظیر اینها صحبت می کنند اما از دید نویسندگان پست مدرن این صحبت ها به هیچ وجه درباره یک چیز واقعی نیست بلکه بخشی است از چیزی که آنان خود انطباقی می نامند و به میزان زیادی با نقش های اجتماعی که انسان ها می پذیرند پیوند دارد ... مثالی که در سطرهای زیرین آمده مرا متوجه بخش هایی از گفتار های مدح آمیزی می کند که جوینی درباره مغولان در جهانگشای خود پرورانده است : خودانطباقی سرتوماس مور ترکیبی است از فرمان برداری در برابر اقتدار کلیسا و مخالفت با ارتداد و پادشاهی ... آیا جوینی هم محصوص گفتمان غالب روزگار خود بوده است ؟ سوالاتم را چند بار مرور می کنم و باز به اکنون جامعه خودم بر می گردم مثل گریز به صحرای کربلا ... ما تا چه اندازه محصول گفتمان جامعه روزگارمانیم . موسوی بیانیه قشنگی صادر کرده است با این مضمون که برای تولد من در هفت مهرماه جشنی نگیرید و نگذارید جنبشتان به کیش شخصیت آلوده شود ... چقدر حرفش به دلم نشست . موسوی انگار می کوشد تاثیر پذیری من و ما رااز گفتمان قهرمان سالارانه مسلط بر روزگار و حتی حافظه تاریخی مان به چالش فراخواند . او گفته روز تولد من روز آشنایی من با شماست . موسوی حرف های قشنگی می زند . منطقی و عقلانی و چقدر خوب است اگر جنبش سبز هم یکپارچه به همین قوت و استحکامی نزدیک شود که در کلام موسوی موج می زند . به این ترتیب ما از گفتمان جامعه مان فراتر رفته ایم ... همچنان با مک کالا همراهم . کارن خوابش می برد . باز از خودم می پرسم روز خوبی را با من گذرانده ؟ از اینکه در کنارم باشد لذت می برم . ضمن اینکه دوست دارم اوهم چنین احساسی داشته باشد و درباره او مطمئن نیستم و این آزارم می دهد . می نشیم پای کامپیوتر . وب گردی می کنم . و همزمان حرف های کلاس روش تحقیق مان را توی ذهنم مرور می کنم . استاد توی کلاس از هراکلیتوس حرف زده لود . نظر استاد این بود که با خواندن بسیاری از متون می توان به تفسیری کمک کننده درباره روش شناسی تحقیق دست یافت . از گلشن راز گرفته تا اوپانیشادها از لمعات عراقی گرفته تا متدولوژی وبر از قرآن و اشعیای نبی گرفته تا فصوص الحکم ... حرف هایش جالب بود مخصوصا برای من که از رهگذر کلاس های همین استاد به رابطه جالب منطق و روش تحقیق پی بردم . هراکلیتوس را جستجو می کنم . جهان بینی اش به تامل وا می داردم :

هراكليتوس بيان مىكند كه هيچگاه نمىتوان در يك رودخانه دوبار پا گذاشت از اين جهت كه بار دوم رود تغيير كرده است و رود قبلى نيست و در ضمن ما هم شخص قبلى نيستيم كه پا در رودخانه گذاشته بوديم.

اين تغيير و تحول دايمى جهان را مىتوان جنبه اول دكترين هراكليتوس دانست جنبه دوم دكترين او در باره كشمكش اضداد در جهان مىباشد او مرگ شخصى را لازمه زندگى شخص ديگر مىداند بدى و نيكى را يكى مىداند كه فقط در نظر ما متفاوتند خوشى و بدحالى را لازم و ملزوم هم مىداند در جمله اى چنين بيان مىكند دريا تميزترين و كثيفترين آبهاست زيرا براى ماهى سالم و گوارا ست و براى انسان مضر و غير قابل نوشيدن است در جمله اى ديگر چنين مىگويد خدا روز و شب است و سيرى و گرسنگى  زمستان و تابستان است و جنگ وصلح .

وقتی جهان نگری آدم های مختلف را از لابلای گفته هایشان صید می کنم لذت می برم چون به آرامش می رسم و می توانم دنیای اطرافم را هم بهتر تفسیر کنم .  همچنان مک کالا را ورق می زنم ... دنیای تاریخ دنیای پیچیده بزرگی است . دوستش دارم . دنیایی که کمک می کند همه را دوست داشته باشی حتی اگر در مقابل فکر تو ایستاده باشند چون تو می خواهی راه سبزی را زندگی کنی که باعث رشد توست ...در پست های بعدی اگر مجالی دست داد درباره پارمیندس هم می نویسم که استاد او را هم در درس روش تحقیق برجسته کرد . فقط این را بگویم که پارمیندس با چنین زبانی جهان نگری خودش را تفسیر می کند : او در مقدمه­ی شعرش ماجرای سفر خود از خانه­ی شب به سوی روشنایی را تعریف می‌کند. سفری که در آن سوار بر ارابه­ی دوشیزگان خورشید راهی دروازه­های روز می‌شود. بر در دروازه دیکه (یا الهه عدل) ایستاده‌است. دوشیزگان الهه را راضی می­کنند تا پارمنیدس را به قلمرو روشنایی راه دهد. الهه ضمن پذیرفتن پارمنیدس راه­های مختلف تفکر را نیز بر وی آشکار می‌کند، هم راه حاو در مقدمه­ی شعرش ماجرای سفر خود از خانه­ی شب به سوی روشنایی را تعریف می‌کند. سفری که در آن سوار بر ارابه­ی دوشیزگان خورشید راهی دروازه­های روز می‌شود. بر در دروازه دیکه (یا الهه عدل) ایستاده‌است. دوشیزگان الهه را راضی می­کنند تا پارمنیدس را به قلمرو روشنایی راه دهد. الهه ضمن پذیرفتن پارمنیدس راه­های مختلف تفکر را نیز بر وی آشکار می‌کند، هم راه حقیقت و هم راه گمان را.قیقت و هم راه گمان را.

[ساعت ۰۶:۱۹ ]   ...(۲۰)

۰۳ مهر ۱۳۸۸
باز هم روایت مطالعات من و کارن و زندگی

دیروز ازبهترین روزهای با هم بودن ما بود . زیر شرابه باران پاییزی عاشق شدیم باز و سفر کردیم به قلب گذشته ها ... جاده کوهستانی محشر بود . باران مفصلی هم بارید . شیشه های ماشین خیس از باران دانه های مذاب باران معطر زیبا سرشاز از زندگی و کوه های نم خورده و ما گریزان اما دلبسته زندگی در حال مبارزه و تقلا و بعد از اتفاقات تلخ این روزها که نسل منو به مرز جنون یا عشق یا شدن یا امید یا مبارزه کشوند کمی نا امید کمی غمگین کمی مردد و کارن که یا چشم های معصومش دنیای بارانی پاییزرا قاب می گرفت . چقدر خوشحالم که کارن شاد تر از من به زندگی به دنیا نگاه می کنه و چقدر نگرانم که مصرانه می کوشم زیبایی ها رو فقط بهش نشون بدم و می ترسم از روزی که با پستی و پلشتی این دنیا و به ویژه با واقعیت های محتوم کشورش رو بهر و میشه ... خلاصه اینکه دیروز همه چیز مثل رویا بود . حتی صدای آن موسیقی ملایم پیچیده توی ماشین . کمی هم گریه کردیم هم صدا با باران ... البته نگذاشتیم کارن بویی ببرد . بعد هم یک کاسه آش داغ خوردیم . بیشتر از همه به کارن چسبید . و پشت بندش به ما که می دیدیم پسرک دوست داشتنی مان با چه اشتهایی می خورد . من مادر چندان حساسی نیستم . از رستوارن توی راه کوهستانی لواسان آش خریدیم و من بی دغدغه کارن را شریک کردم . بعد هم بلال خوردیم . گران اما خوشمزه . خب وسط اون کوهستان مه گرفته کی بساط بلال علم می کنه ؟ بعد از آن باران حسابی رنگین کمان هم پیدا شد . فکر نکنم کارن دیده باشه اما سعی کردم با یادآوری قصه خانوم اردکه که از قصه های مورد علاقشه بهش بگم که من و بابا محو تماشای چی شدیم . بعد هم رفتیم پاساژ هروی و کارن دلی از عزا درآورد با راه رفتن هاش . یه دستش توی دست من و اون یکی توی دست باباش . لذت بخش . و از دوست داشتنی ترین تجربه های خاطره انگیز بیست و هشت سالگی من . دیروز بعد از مدتها عشق چند ساله زندگی مان را دوبار ه غبار روبی کردیم . کارن هم کمکمان کرد . خوشحالم . و با افتخار می گم که من خوشبختم . و بهزاد بهترین دوست منه ... کارن نازم همین طور ... ما باید امیدوار بمونیم . جامعه ما عوض میشه . ما می جنگیم .

و اما مطالعه امروز من ... در زبان خواندن کماکان کندم . نکته های گرامری می خونم و کمی هم لغت . از اینکه اجبار مدرک تافل برای دانشگاه مجبورم می کنه کمی زبان بخونم خوشحالم . خواستم کمی برای کلاس روش تحقیق آماده شم اما نمی دونستم باید سراغ کدوم کتاب برم اول . کتاب ملایی رو دیگه رغبت نمی کنم بخونم . گرچه بیشتر مباحثش هنوز برام تازگی داره اما چون چندین بار خوندمش خوشایندم نیست . تصمیم گرفتم مطالعه روش تحقیق رو با خوندن منطق صوری تجربه کنم . و حین مطالعه به مقایسه بپردازم تجربه لذت بخش و خوبی بود . درباره علم حصولی و حضوری زیاد فکر می کنم ... می بینم واقعا تعریف تاریخ هم مثل تعریف علم به تعبیر منطقیون شدنی نیست . : بعضی آگاهی و علم را جزو تصورات بدیهی و بنابراین مستغنی از تعریف دانسته اند و گفته اند علم از کیفیات نفسانی و وجدانی است ... ا

ما اینکه تاریخ را به عنوان پدیدار بررسی می کنند در منطق هم ردپایی دارد ... اینکه بین عالم و معلوم جدایی و افتراق است همان طور که بین مورخ و گذشته هم هست . اینکه علم به وسیله میانجیگری صورت ذهنی ادراک می شود در تاریخ هم هست . اینکه باید تصویری از تاریخ را بر اساسا فاکتولوژی در ذهنت بسازی و بر اساس آن تاریخ را ادراک کنی . افلاطون معرفت عالم مثالی را دارد و معتقد است ما پیش از این در عالم مثال بوده ایم این تفکر اندیشه کالینگوود را متبادر نمی کند درباره همدلی با تاریخ ؟ تجربه های مشترک ... همزیستی در عالم مثال ... البته این ها رو در پرانتز گفتم و ربطی به منطق خوانی امروزم نداشت .

اما درباره روش تحقیق و ارتباط آن با منطق فکر می کنم رجوع به صفحه ۳۵ کتاب منطق صوری دکتر خوانساری گره گشا باشد . فکر می کنم تعریف منطقیون درباره فکر می تواند کاملا با تعریفی که از روش تحقیق داریم منطبق باشد : فکر عبارت است از مرتب ساختن امور معلوم برای منجر شدن به کشف مجهول ... تعریفی که در ادامه میاد به روشنی تکلیف محقق تاریخ رو با اسناد و فاکت ها ی مستتر در منابع و رویکردش در قبال اونها روشن می کنه: امور معلوم در حقیقت علت مادی است که به منزله قطعه های چوب برای تخت است = منابع تاریخ و نقل قول های نهفته در اون . روایت و خوانش مورخان = عدم قبول دربست نوشتار مورخان و به آنها تنها به مثابه علت مادی تحقیق نگاه کردن ... و ترتیب یعنی صورت مناسب و سازمان مخصوصی که در معلومات حاصل می شود و علت صوری است = تحلیلی که برآیند ما از دانسته های تاریخی نهفته در منابعه  اما فکر می کنم تعریفی که درباره حرکت ذهن اومده روش تحقیق رو بهتر و شفاف تر معنا می کنه : فکر عبارت از دو حرکت است : در حرکت نخست ذهن در خزانه معلومات خود مواد و مقدمات لازم را که متناسب با کشف مطلوب باشد می یابد و در حرکت دوم آنها را به نحو شایسته مرتب و منظم می کند ... اما آیا همه تاریخ پژوها حرکت دوم ذهن رو هم انجام می دن ؟

درباره منطق صوری و روش تحقیق در پست های بعدی بیشتر می نویسم . راستی یادم نرفته که بحثم درباره جامعه شناسی تاریخی اگوست کنت نصفه نیمه رها شد ... اما چه کنم که کارن بیشتر از یک ساعت و نیمه که خوابیده و حتما حالاهاست که بیدار شه و من هنوز درست و حسابی زبان نخوندم و بهتره این پستو تموم کنم .

درباره نسل خودم توی این پست حرف زدم . کمی درگیر مطالعات بی ربطم این روزها و فکر می کنم نباید اجازه بدیم جو ملتهب سیاسی ما رو از درس خوندن و اندوختن دانش منحرف و ناامید کنه و به انفعال بکشونه اما با این همه این جمله ها رو از وبلاگ یکی از بهترین دوستام شکار کردم و فکر می کنم اونقدر دلنشین و دوست داشتنی باشه که اجازه داشته باشم به عنوان دیدگاهی که دربست قبولش دارم روایتش کنم مخصوصا اینکه توی اون از کارن هم اسم برده شده : البته من اين روزها نسبت به قبل اميدوارتر هستم. اميدوار به آينده‌ي سبزي كه در انتظار آنيتا، عسل، كارن، كيارش، فاطمه، زينب، برديا و هزاران كودكي است كه هنوز اول راه هستند. همان‌طور كه ميرحسين گفته است: باطل رفتني است و آن چيزي كه به مردم سود مي‌رساند، باقي مي‌ماند. ... لطفا کل این پست قشنگ دوست نازنین منو بخونین .

راستی این چه نماد قشنگیه :

[ساعت ۰۵:۳۱ ]   ...(۳۰)

۰۱ مهر ۱۳۸۸
آغاز مطالعات من

هوا دیگر کاملا پاییزی شده . اون آفتاب ملایم که سرشارت می کنه از حسی نوستالژیک اون پرده های اتاق کار که از وسط گره می زنی تا بالا برن و این نور بی رمق لیمویی رنگ پاشیده شه تا قلب اتاق تنهاییت و این سوز خنکی که از لای درز پنجره ها تن لرزه ات میندازه ... من پاییز دلگیرو دوست دارم . هرچند که این روزها دیگه هیچ چیز برام مثل سابق نیست حتی عشق و معنای اون ... انگار که همه چیز زیر علامت سوال بزرگی هاشور خورده ... این روزها به درونم رجوع می کنم . زخم هایم را واکاوی می کنم و باز از پس همه ناامیدی ها و پوچ انگاری های محتوم که ظاهرا گاهی برآینده تاریخ زدگی من و ماست به مادربودنم آویزان می شوم : من مادرم پس هستم و باید باشم ... دیگر هیچ چیز انگار دلبستگی من برای بودن و حتی شدن نیست . مبارزه می کنم با غول زندگی و چهار اسبه می تازم چون مادرم ... کارن ... این کارن یک سال و نیمه دوست داشتنی قلب تپنده زندگی امروز من است . محور همه چیز حتی مطالعات جدی و رسمی و خشک و ... اما با این همه مادر بودن من هم زیر علامت سوال است . درباره چگونه مادر بودن یه یقین نمی رسم . تقلا می کنم و گاه نومید و افسرده در جا می زنم و می برم از همه چیز و باز آویزان به آن ریسمان معلق در هوا دست و پا می زنم .شاید همه همه چیز در منظومه زندگی من زیر چتر فلسفه دکارتی گم شده و الان دارم مرحله شکو پشت سر میذارم و نهایتا با گذر از بحران ها به یقین می رسم ... کاش ... کاش ...

در پست پیشین از احساسات تازه ام گفتم از اینکه دوست دارم جهانی بیندشیم . به رفتن هم فکر می کنم البته بیشتر در قالب چیزی به نام رویا . رویاپردازی می کنم و می دانم در عمل و در واقعیت رفتن برای من از ناممکن هاست . دل کندن از همه چیزهایی که تو را ساخته ... دل کندن از کوچه هایی که در آن نفس کشیدی تلخی چشیدی و ناکام ماندی ... اما فراتر از این جهانی اندیشیدن در میان مطالعاتم به کرات اندیشمندان را در جایگاه مفسران اکنون جامعه ام می نشانم . گاهی به این نتیجه می رسم که این کار علمی و به قول اساتید آکادمی پسند نیست اما از قضا مرا سبک میکند . و من این روزها آنقدر زخم بر سینه دارم که فقط به دنبال التیام باشم و بس ... و اما اگوست کنت ... مطالعه جامعه شناسی تاریخی را که یکی از واحد های درسی اولین ترم از مقطع تحصیلی ست که از مهرماه سروع می کنم با اگوست کنت شروع کردم . البته هنوز هم مصرانه بر این باورم که کلاس های دوره دکترا کمی از زمانی را که می توانیم و باید به پژوهش اختصاص دهیم از ما می گیرد اما در عین حال فکر می کنم اگر با مطالعه کافی همراه باشد می تواند پایه های فکری ما را برای تبیین تاریخ قوی کند . کنت نگاه جالبی به دنیای زمان خود دارد . او جامعه زمان خود را جامعه ای در بحران توصیف می کند . بحرانی که از مبارزه میان دو نوع بینش شکل گرفته است . جامعه ای که به دو صفت الاهی و نظامی مشخص می شد در این دنیا در حال مرگ است و نوع دیگری از جامعه یعنی جامعه علمی و صنعتی در حال تولد است . و در این میان چالشی بی پایان میان این هر دو برپاست . و کنت شرط رهایی از این بحران را اصلاح فکری می داند . نمی دانم در جامعه امروز من و ما آن نخستین جامعه در حال مرگ است یا در حال تولد که چنین به تقلا افتاده و می کوشد همه روزنه ها را به روی دانستن و فهمیدن ببندد یا پس از سالها حیات همراه با مدارا اکنون می کوشد خودنمایی کند ...و فراتر از این همه اندیشه کنت هم شبیه به همان اندیشه ای است که در پست قبلی به اختصار به آن اشاره کردم و آن اینکه قبل از اینکه به اشخاص جنایتکار بتوپیم باید در جامعه مان که پرورش دهنده آدم های جنایتکار حتی از میان مردم عادی شده است غوری دوباره کنیم . کنت این اندیشه را با این تعبیر بیان می دارد : وضع یک نمود اجتماعی خاص را بدون قرار دادن آن در کل اجتماعی نمی توان درک کرد . اگر کل یک جامعه در نظر گرفته نشود نمی توان موقعیت مذهب یا صورت دقیق دولت را در جامعه مذکور درک کرد . ... تا اینجا فقط از منظری فرضیه پردازانه به اندیشه های کنت نگاه کردم . مطالعه کنت را تازه آغاز کردم و دوست دارم بیشتر و تحلیلی تر به او نگاه کنم . کارن اما بیدار شده و داره منو با اسم تازه ام : مانی صدا می کنه . لذت می برم . بغلش می کنم . می بوسمش . عطر مست کننده ای داره تنش . شتر مرغش زرد رنگشو براش روشن می کنم تا این پست را به سرانجام برسونم و در پست های بعدی بیشتر درباره کنت و مطالعات جامعه شناسیم بنویسم ...

 

[ساعت ۰۸:۱۷ ]   ...(۰)

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است