صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۸۴
ديروز: ۵۲۵
اين ماه: ۱۶۸۰۹
از ابتدا: ۱۶۷۹۴۸۹


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۳۰ مهر ۱۳۸۶
گزارش يك روز ديگر

1-ديروز روز پرباري بود شايد به يمن آرامشي كه از ديدن چشم هاي تو در من ايجاد شد . آرامشي كه هنگامه اي در دلم  به پا كرد . هنگامه اي از شادي . برايت بوسه فرستادم و عطشم براي لمس دستان كوچكت بيشتر و بيشتر شد . ديورز موفق شدم طلسمي چند ماهه را بشكنم و يكي از مقاله هاي كلاسي ترم پيش را تمام كنم . تقريبا هم چيز خوبي از آب در آمد . افزون بر اين يك كتاب داستان را هم خواندم . كتابي باز هم از ادبيات معاصر فرانسه كه فوق العاده جذبم كرد . نمي دانستم اين ادبيات اين قدر مسحور كننده و پر كشش است و سرشار از صحنه هاي زندگي كه انگار براي توي جهان سومي هم ملموس و آشنا مي زند . از تجمل و دوري فرهنگ ها خبري نيست . هر چه هست كشاكش هاي دروني پر پيچ و خمي ست كه روحي را به آتش مي كشد و زبانه هاي سوزانش تا روح تو نيز مي دود . و از حسي غمگنانه و مبارزه جو پر و خالي ات مي كند . نام كتاب " مرا نگين كوچولو مي ناميدند " بود . نوشته پاتريك مديانو و ترجمه ناهيد فروغان كه انتشارات اختران آن را در سال 83 به بازار كتاب فرستاده است . دردي ملس در جاي جاي كتاب موج مي خورد كه مدام مرا به تلاطمي جستجوگر فرا مي خواند . دختري آواره و درد كشيده و نستوه كه با نوستالژي كودكي پر فراز و نشيبش كه به تنهايي دردناكانه اي گذشته است دست به گريبان بود و مادر گمشده اش را پس از سال ها در متروي شلوغ يافته بود و روز هايش رابه تعقيب او مي گذراند . نمي دانم چرا تصوير اين مادر كه لقبي جالب به نام از مرگ جسته داشت اينقدر مرا به ياد شخصيت اول داستان فرخنده آقايي یعنی زن تنهای داستان " از شيطان آموخت و سوزاند " انداخت . زني رنجور با گذشته اي كه ناگهان تباه شده است . وقتي اين كتاب را مي خواندم پياپي دلواپس مي شدم . آن همه تنهايي و رنج و آن همه تقلا براي زندگي به نظرم غير قابل درك مي رسيد و حالا در داستاني كه يك فرانسوي نوشته است رد پاي شخصيت مفلوك داستاني را پيدا مي كنم كه يك ايراني به نگارش در آورده است . چقدر اين رابطه نهاني و پيچيده ميان روح ها را دوست دارم كه اين طور جذاب و درخشان در عالم نويسندگي خودش را به رخ مي كشد . و همين زيبايي ست كه مرا به تكاپو براي دوستي با نويسندگاني وا مي دارد كه دوستشان مي دارم و كتاب هايشان را با شوقي وافر خوانده ام از سر تا ته . گاهي يك شبه . ترز در اين داستان و تنهايي وصف ناشدني اش و فضاهاي اخلاقي و در عين حال روشن و زنده اي كه از روابط عاطفي او ترسيم شده است من شرقي را به خود جذب مي كند . پس اين همه تفاوت ميان فرهنگ غرب و شرق در جوهره انسان ها بي معناست . از اين كشف چقدر سرخوش شدم ديروز ...
2-كتاب چيستي علم را هنوز تمام نكرده ام تا درباره اش اينجا چيزكي بنويسم . خيلي كند پيش مي روم و بعضي از روز ها كلا سراغش نمي روم . اين روز ها دلمشغولي هايم كم نيستند . و تل كار هاي ناتمام و ناكرده ام هم . فرهنگستان مقاله ناتمام و ضعيفي را به من داده تا از نظر منابع غني اش كنم و حذف و زوايدش را بزنم و مطالب سودمندي به آن اضافه كنم . هنوز سراغش نرفته ام . مقاله هاي خودم هم مانده اند . نمي دانم نگاهم چرا اين جور روي افق صورتي و آسمان يكدست آبي درجا زده است ؟ خواندن و نوشتن گاهي سيرابم نمي كند . روحم هوس پرواز كرده است گويي ...
3-گاهي يك خاطره تا هميشه لبريزت مي كند از شادي . خاطره سخنراني و ارايه مقاله ام در همايش مكتب اصفهان فرهنگستان هنر كه آذر سال پيش در تهران برگزار شد هميشه همين حس شيرين را برايم به ارمغان مي آورد . هر وقت دلم گرفته و نا اميدم به آن روز برفي دل انگيز فكر مي كنم و سرخوش مي شوم . مقاله ام درباره قهوه خانه هاي عصر صفويه بود . با مامان رفتيم . مي دانم كه كمي خسته شد و حوصله اش سر رفت اما همراهي اش دلگرمم كرد . بهزاد موقع سخنراني ام رسيد . خيلي خوشحال بود . چشمانش برق مي زد . به خودم مي باليدم كه موفق شده ام دلش را شاد كنم . چه تيپي هم زده بود . كراوات و كت و شلوار اتو كشيده و يك بغل گل سرخ كه رويم نمي شد جلوي جمع بغلشان بزنم و هي دعوايش مي كردم كه چرا گل آوردي مگر خبري شده بود ؟ يك ارايه مقاله ساده بود ! اما او سراپا شادي بود . و فقط لبخند مي زد . لبخندي به پهناي صورتش . چقدر خوشبخت بودم آن لحظه هاي سرما زده . تشويق ها و دلگرمي هاي بهزاد براي نوشتن و بهتر نوشتن و خيلي علايق ديگر من در تمام اين سال ها  هميشه دلم را قرص كرده است به ادامه زندگي . حتي اگر پر از سنگلاخ باشد اين را ه هاي پيچ و واپيچ . پس هر ياسي صداي مهربانش آرامم كرده است . آرام . و بي قيد . وقتي مي بينم كه هست پلك هايم را هم مي گذارم و مي فشارم و مي گويم بي خيال دنيا . بي خيال همه محروميت هايي كه حقم نبوده است . خدا به من هديه اي بخشيده كه به همه موفقيت هاي ريز و درشت دنيا مي ارزد . وقتي بر مي گشتيم برف به شيشه هاي ماشين مي زد . هوا مطبوع بود و عطر گل ها توي مشامم پيچيده بود . و احساس خوشبختی و شعف پر و خالی ام می کرد . بو می کشیدم و آسمان یکدست ابری را می نگریستم . يعني باز هم اين جور سر خوشي ها تكرار مي شوند ؟ ديگر هيچ وقت بهزاد را اينقدر خوشحال و سرزنده نديدم ...
4- كي مي آيي ؟ بو مي كشمت به انتظار ... انتظار ... انتظار ...

[ساعت ۰۱:۳۰ ]   ...(۳)

۲۸ مهر ۱۳۸۶
گزارش اين روز پر دلهره

نمی دانم می بینی سراسیمگی این روز های مرا یا نه ؟ حس می کنی تغییر لحن تپندگی قلبم را یا نه ؟ و لرزش نامحسوس دست هایم را ... و نگاه های گاه و بی گاهم به تو که خودت را قایم می کنی از من ... امروز را همه اش به فکر تو ام . و مثل مرغ سر کنده دور خودم چرخ می خورم . روحم پر شده از جذر و مد . هی پر و خالی می شوم . مدام عقب دلمشغولی وقت پر کنی می گردم که مرا از دلهره این روز ها بکند . یک جایی باید به این اضطراب مداوم بگویم کات ... و آرام و قرار بگیرم و کز کنم گوشه ای و سرم را مثل پرنده ای خسته بگذارم روی سینه ام ... شاید لابلای همین تقلا بود که یک کتاب فوق العاده را یک شبه تمام کردم . مد سیاه . کتاب را بریژیت ژیرو که یک استاد دانشگاه فرانسوی ست نوشته است . زنی ۴۵ ساله که موفق شده است در داستانی بلند و روان و با مونولوگ هایی قوی و محکم کشاکش های درونی و بیرونی زنی عاطفی و رنج دیده را ترسیم کند . دنیای فلسفی او روزنه های زندگی اجتماعی او علایقش حس مادرانگی اش عشقش و طلب کردن های عاشقانه و بی پاسخش همه و همه در کتاب به روشنی روایت شده است . خوشحالم و مشعوف از آشنایی با این نویسنده موفق و خوش ذوق . این روز ها خواندن کتاب ها برایم حکم پیدا کردن دوستان تازه ای را دارد که با من یک وجه مشترک پررنگ دارند و آن هم این که می خواهیم دغدغه های درونمان را با نوشتن سرریز کنیم . آنها موفق اند و من ... دلم می خواهم من همه حس کنم موفقم چون می نویسم . و به هر حال لحظه هایم را با مخاطب فرضی ام قسمت می کنم . کتاب داستان تازه ام را ققنوس رد کرد اما در میان نظرات بررسان یک نظر موافق زیبا هم بود که بعد از تعریف از کارم مرا با آلپا دسس پدس مقایسه کرده بود و همین کافی بود تا سرشار شوم از انرژی مثبت . آلپا دسس را بی نهایت دوست دارم به خاطر جسارتش در نوشتن . زنانه نوشتن . ملموس و مانوس نوشتن و من ... نظرات منتقدان هم همه به جا بود . برای من هم داستان هایم حکم بچه های معنوی ام را دارند اما واقع بینی را کنار نمی گذارم .

کتاب که تمام شد رفتم سراغ باقی کتاب های تازه ... داستان های غم زده و پریشان ... به تحقیق های نصفه مانده دانشگاه هم فکر کردم . کامپیوتر را روشن گذاشتم که بنشینم به تایپ کردن اما بعد باز دلهره هجوم آورد و همه روزنه های درونم را مسدود کرد . کمی با تو حرف زدم اما سبک نشدم . برای غروب دلشوره دارم . درست یا غلط نگرانم . تو هم چیزی نمی گویی . تسلایم نمی دهی . بی تفاوت نفس می کشی و حتی صدای نفس هایت را هم از من دریغ می کنی . می روم سر وقت کتاب هایی که از دانشگاه امانت گرفته ام . آنقد رهول و ولا دارم که همین امروز یکی را تمام می کنم : در جست و جوی آزادی . مصاحبه های رامین جهانبگلو با آیزیا برلین . زندگی برلين و پیچ و خم هایش مرا به صرافت نوشتن انداخت و بعد یادم آمد کتاب را برای بررسی اندیشه های برلین و استفاده احتمالی از آن در بعد نظری پایان نامه امانت گرفته ام و نه الهام برای نوشتن ... خلاصه که کتاب به دلم نشست و خوب مرا برای چند ساعت از دلواپسی قیچی کرد . رهایی چقدر خوب است . حیف که باز هم اسیر توام . این هم جمله ای از دیباچه کتاب که عجیب به دلم نشست : در این راه برلین نشان می دهد که ارزش های مطلق در تاریخ وجود ندارد و زندگی چیزی نیست جز زجر آنان که کوشیده اند به جای مسوولیت دردناک انتخاب اعتقاد به حقایق غایی و مطلق را نپذیرند ...

راديوي شارژي روشن است . صدا ها توي مغزم موج مي خورند . لمبر مي خورند ... امروز چقدر كشدار است ... تو هم همين حس را داري ؟ نمي دانم . هيچ خبري از تو ندارم ... فقط يك ريسمان هست كه خودم بافته ام و رها كرده ام در جايي مثل خلا به اين اميد كه به تو رسيده باشد و تو دستت را به آن قلاب كرده باشي ... هوا نيمه ابري ست گاهي پرده را پس مي زنم . روز هاي باراني گيج و منگم اما امروز حتي فرصت نشد حدس بزنم باران مي آيد بالاخره يا نه ... خلاصي ندارم از نگراني و جنب و جوش هاي بي هدف . پرسه زدن هاي مدام توي چارديواري خانه . كتاب خدايگان و بنده هگل را كليد زده ام . كند پيش مي روم . آخر يك نفر نيست بگويد حالا با اين وضع و حال چه وقت كتاب فلسفي خواندن است ؟ چه كنم ؟ آشفته ام . بايد خودم را به چيزكي آويزان كنم تا سر نخورم توي حوضچه فكر و خيال هاي كور و به هم پيچيده و نا تمام . تا شب كلي كار دارم . شايد مقاله كلاسي نصفه مانده را تمام كنم و مقاله دانشنامه اي سفارش شده براي اطلس تاريخ را هم نوشتم لا اقل مقداري كه توانستم و از عهده ام ساخته بود ... تو بگو ديگر چه كاري هست كه مرا از فكر و خيال جدا مي كند ؟ ديگر طاقتم طاق شده ...

[ساعت ۰۳:۰۳ ]   ...(۰)

۲۳ مهر ۱۳۸۶
موضوع مورد علاقه من

مطلبی که می خوانید در واقع یک خلاصه مقاله است که قرار بود فقط ۳۰۰ کلمه باشد اما من ترجیح دادم اینقدر طولانی بنویسمش . البته بعد مجبور شدم همین را به یک سوم تقلیل دهم اما دلم نیامد به طور کل کنارش بگذارم شاید چون دغدغه هایم را روشن و رسا در بر می گیرد درباره موضوعی که ذهنم را مشغول کرده است :

بررسي بافت فكري و حيات اجتماعي در فراز و فرود تاريخ ايران عصر صفوي همانند ديگر دوره هاي مشابه ، چيستان لاينحلي را مي نماياند كه از يك روزن باز شكافي اش نيازمند جستجوي ژرفانگرانه اي در رمز هاي نهفته در ماهيت فكري جنبش ها و خيزش هاي پراكنده اي ست كه به انگيزه هاي گونه گون در اين دوره ريشه دوانده اند و به تعبيري لايه هاي مفقوده انديشه و كنش اجتماعي توده هاي مردم ، نياز هاي رواني و گاه معطوف به تحول آفريني و شالوده شكني رهايي طلبانه آنها ، روانشناسي اجتماعي و ديگر نماد هاي فكري  پنهان مانده در پس نا گفته هاي تاريخي را نمايندگي مي كنند . البته شايان ذكر است كه خلاء منابع تاريخي به عنوان ابزار هاي اثبات فرضيات و موفقيت و صحت علمي پژوهش ، ورود به اين عرصه را عليرغم جذابيت هاي پيدا و پنهانش ناشدني و دست نايافتني و در خوش بينانه ترين نگرش دشوار و نافرجام مي سازد . اما اين واقعيت تلخ هرگز از اهميت اين ضرورت پژوهشي به مثابه مطالعه اي منحصر به فرد در عرصه تاريخ اجتماعي دوره صفويه نمي كاهد .
واقعيت آن است كه خيزش اسماعيل هاي دروغين در بريده اي از حيات اين سلسله نام آور تاريخي ، به جهت ويژگي هاي ساخت و بافت آن از يك سو و زنجيره وار بودن و استمرار آن از سوي ديگر و به ويژه وابستگي تقريبي آن به يكي از شاهان دگر انديش اين حكومت كه خود بحث هاي شگفت انگيزي حول محور شخصيت خويش گرد آورده است ، و نيز آفرينش طيف گسترده اي از پيروان و به بيان رسا تر موفقيت آن  در جذب و پيوستگي مردم به بدنه جنبش  از جذابيت مطالعاتي ويژه اي برخوردار است . از اين منظر اين خيزش هاي چهارگانه را كه اغلب تحت عنوان قيام شاه قلندران و در چهار گوشه از ايران آن روزگار رخ نموده است ، مي توان نمادي از گونه اي انديشه نجات بخشي در اين مقطع تاريخي شمرد كه در دل خود چشم اندازي از تفكر نجات گرايي مردم در اين عصر تاريخي را نهفته دارد . نماد هاي فكري – فلسفي برجسته اي كه در اين كالبد شكافي مي توان جستجو كرد ، تاريخ پر تلاطم عصر صفويه را كه اغلب با چشم اندازي از رويداد هاي سياسي و نظامي پر تعداد معرفي و خلاصه شده است ، از جذابيت پژوهشي بيشتري سرشار خواهد ساخت . جستجوي گونه اي انديشه تناسخ و حلول ، به مثابه رهيافتي رهايي طلبانه و رفتاري واكنشي كه بي ترديد در بستر هاي جامعه شناختي اين گستره تاريخي قابل تحليل و موشكافي ست ، در پيكره يك خيزش ساده و مكرر كه نمونه هاي تاريخي مشابهي نيز دارد ، اين رويداد را از يك واقعه تاريخي صرف كه تنها ارزشي در حد روايت داشته باشد فراتر برده و از آن مولفه اي قابل بررسي در گستره مطالعات بينا رشته اي مي آفريند ؛ يعني همان چيزي كه از آن به عنوان رابطه ذاتي " امر تاريخي " و " امر اجتماعي " ياد مي شود . (2) خيزش چهره هايي كه خود را اسماعيل دوم مي انگارند ( كه به تازگي مرده است ) و معتقدند براي رسالت اجتماعي دوباره اي ظهور كرده اند ( توجه داشته باشيد كه حتي در منابع رسمي كه قاعدتا با چنين خيزش هايي سر عناد دارند و يا ناچارند نگاهي انتقادي به آنها بيفكنند از لفظ مناقشه برانگيز ظهور براي اين خيزش استفاده مي كنند و همين امر بر اهميت و ضرورت مطالعه عميق تر اين رويداد به عنوان جنبشي قابل مطالعه به لحاظ اهميت مدعاهاي فلسفي ، اجتماعي و فكري مي افزايد . ) و مدتي بنا به مصلحت از انظار نهان شده اند ، يادآور واكنش هاي رواني پر بيم و اميدي ست كه در سراسر تاريخ در بريده هاي بحران زا و براي رهايي از بن بست ها و در آويختن به ريسمان نجات تعقيب شده است و ريشه يابي راستين آن نيازمند غوري جدي تر در بافت فكري – اعتقادي انسان هايي ست كه از هر روزني براي رهايي بهره مي جويند و همواره مي كاوند و مي جويند تا از تنهايي محتوم تاريخي خويش رهايي يابند ؛ اينكه شاه درگذشته اي را زنده اي ناميرا پندارند و بر گردش حلقه زنند ، اينكه يك مدعي دروغين با يك بار شكست محبوبيت خود را از دست نمي دهد و هماوردي ديگر با همين سيما و همين ادعا در جايي ديگر بر مي خيزد و اين كه حكومت براي مجازات چنين خاطياني از شيوه هاي سوزاندن در جمع كه يادآور مجازات چهره هاي قهرمان در گذشته هاست بهره مي گيرد ، همه و همه از اين به ظاهر باغيان سودجو ، چهره هايي واجد گونه اي كاريزماي پنهان و هدفمندي معنوي بر مي سازد ، چهره اي كه تاكنون به صورت مبسوط در هيچ پژوهش تاريخي سازمان يافته اي به بوته محك و مطالعه سپرده نشده است از بيم كمبود اسناد تاريخي و نافرجام ماندن فرضياتي كه در نگاه نخست بيشتر به تخيل مي مانند . نگارنده در جستجوي دريچه هاي تازه اي بر اين محمل پيچيده تنها كوشيده است با تمسك به انديشه ابطالگرايي در عرصه پژوهش علمي ، به ابراز گمانه زني هايي مبادرت ورزد كه تا اندازه اي پرده ابهام از اين فكت تاريخي گره خورده با حيات اجتماعي مي گشايد ( به زبان بهتر اميد دارد كه بگشايد ) . (2) تاييد و اثبات چنين انگاره اي مستلزم مطالعاتي عميق تر و يافتن اسنادي روشن تر از اين واقعه است و شايد به همين جهت است كه جسورانه به انديشه ابطالگرايان در پيوسته ام تا محققان ديگر را به تكاپو در اين گستره وادارم تا با رد آنچه مدت هاست با مطالعه گذراي اين فكت تاريخي شگفت انگيز و جذاب ، در ذهنم جذر و مدي آفريده است ، اين معماي تاريخي پر كشش را حل كنم . به اختصار مي توان چنين گفت كه كند و كاو در ماهيت فكري – فلسفي اين جنبش فراموش شده و طرح اندامواره تازه اي از اين فكت تاريخي هدف فرجامين اين پژوهش است .
كليد واژه ها : تاريخ اجتماعي عصر صفوي - شاه اسماعيل دوم – قيام اسماعيل هاي دروغين–  قيام شاه قلندر
1- اين همان چيزي ست كه جان منداليوس در مقاله محققانه خود تحت عنوان جامعه شناسي تاريخي ادعا مي كند كه نظريه پردازان اجتماعي برجسته اي همچون ويكو ، ماركس و وبر ، آن را به خوبي درك كرده بودند و به كار مي بسند . ر . ك تاريخ نگاري و جامعه شناسي تاريخي . هميلتون و ديگران . ترجمه هاشم آقاجزي . انتشارات كوير . چاپ اول . تهران . 1385
2- ابطالگرايان علم را به مثابه مجموعه اي از فرضيه هايي مي پندارند كه به منظور توصيف يا تبيين دقيق رفتار چهره اي از جهان موقتا پيشنهاد شده اند ... در تحقيقات و مطالعات تاريخي پژوهنده مجاز به تمسك به چني انگاره اي هست مشروط بر آن كه مدعاي هاي خويش را تا آنجا كه امكان دارد مستند و متقن ارايه دهد و جاي ابطال را نه در اسناد كه در قالب تحليل ها و استنتاجات خويش خالي بگذارد . توسل به چنين رهيافتي شك و شبهه هاي احتمالي درباره دريافت ها و مدعا هاي محقق را از ميان بر مي دارد چرا كه با اعتقاد به نظريه ابطال گرايان " قانون يا نظريه علمي مطلوب صرفا بدين علت ابطال پذير است كه درباره جهان دعوي و سخن مشخصي دارد . " ر . ك چيستي علم ( درآمدي بر مكاتب علم شناسي فلسفي ) . آلن اف . چالمرز . ترجمه سعيد زيبا كلام . سازمان مطالعه و تدوين كتب علوم انساني دانشگاه هاي ( سمت ) چاپ دوم . تهران . تابستان 1379

 

[ساعت ۲۳:۰۳ ]   اگر نظري داريد بنويسيد (۰)

۲۲ مهر ۱۳۸۶
تكرار يك تراژدي

نمی دانم چه حکمتی دارد که هی هر از گاه بی بهانه داغ دل آدم را تازه کنند ؟ انتشارات ققنوس هر از گاه در صفحه اول خودش و ذیل کتاب های زیر چاپ از کتاب انقلاب مشروطیتی که مدت ها پیش نوشتم و اول از سوی ارشاد رد شد و بعد با یک طومار بلند بالای اصلاحات توهین آمیز برگشت خورد و به اصطلاح لطف فرمودند و با چاپش موافقت کردند به شرطها و شروطها نام می برد . در حالی که هم من به عنوان نویسنده اثر و هم ققنوس به عنوان ناشر با چاپ کتاب در چنین شرایط بیرحمانه ای مخالفیم . نمی فهمم این دیگر چه جور ابتکاری ست . این صفحه را نگاه کنید . آخرین کتاب در ستون کتاب های زیر چاپ ...

[ساعت ۲۲:۳۲ ]   ...(۱)



دیگر منتظر هیچ کدام از آرزو هایم نیستم . تبدیل شده ام به یک زن عامی که برای خودش هیچ چیز نمی خواهد . شاید لیاقتم در همین حد بوده است ...

[ساعت ۰۳:۱۲ ]  

۲۱ مهر ۱۳۸۶
اسفند

امروز دزدکی رفتم سراغ صفحه اسفند ماه تقویم . مدت هاست دارم به این ماه فکر می کنم . ماهی که شاید پر خاطره ترین ماه برای من باشه ... دیدم شعری که توی این صفحه هست هم خیلی به حال و اوضاعم می خوره : تو با برف می آیی / با نوزایی خاک خواهی رفت / تو با هراس می آیی / با گام هایی چونان شاد خواهی رفت / که آدمی از نو عزم زیستن می کند ... ( امیلی دیکنسون )

[ساعت ۰۰:۵۴ ]   ...(۸)

۱۷ مهر ۱۳۸۶
من و ماجراي پايان نامه

شروع کرده ام به نوشتن . روز های ابری را دوست دارم . از دل و جان . و مثل بارانی که بی امان می بارد و صیقلت می دهد می نویسم و سبک می کنم خودم را . گاهی فکر می کنم زده ام به جاده خاکی و دارم بیراه می نویسم . علمی نوشتن و تلاش برای علمی نوشتن مثل خوره ای هر از گاه یقه ام را می چسبد که حواست باشد . برای روزنامه مطلب نمی نویسی . این که می نویسی اسمش پایان نامه است و بعد بابت کلمه به کلمه اش محک می خوری ... شاید به خاطر همین وسواس باشد که هی نقب می زنم به نقل قول ها و خودم را فراموش می کنم گاه و بی گاه . و چه رفاقتی به هم زده ام با میرچا الیاده  . وچقدر نوع نگاهش را دوست دارم . فکر می کنم دارم دستپاچه می نویسم و می ترسم این از لحنم پیدا باشد . فکر می کنم به خاطر شرایط تازه زندگی ام و نقشی که به زودی به نقش هایم اضافه خواهد شد عجول شده ام بیش از حد و مدام خودم را به آب و آتش می زنم که بنویسم و بیشتر بنویسم در حالی که شاید مصلحت آن باشد که بیشتر بخوانم و بخوانم . موضوع را از عمق جانم دوست دارم اما حس می کنم هنوز مرز میان نگاه جامعه شناختی و لزوم کاربست فکت های تاریخی را درک نکرده ام . فکت های تاریخی کم شماری در همین مدخل که مثل یک الگو از کار برایم ارزش دارد به کار برده ام و می ترسم این نقص کارم باشد . نمی دانم روز هایی که در پیش دارم چگونه روز هایی خواهند بود فقط می ترسم که از پا بیفتم ناخواسته . و جالب اينجاست كه كار تازه اي هم بهم پيشنهاد شده است كه خيلي دوست دارم انجامش بدهم . مرددم و سر دو راهي ايستاده ام . نمي دانم راه درست چيست ! آشفته ام اساسي ...

[ساعت ۰۰:۴۱ ]   ...(۱۱)

۱۳ مهر ۱۳۸۶
درد دل

۱- دل دل می کنم . نمی دانم باید روحم را به کدام ریسمان بیاویزم . مرددم و آشفته . دیروز فیش ها را دسته بندی کردیم تا بهتر بنویسم . اما باز دستم به کار نرفت . این روز ها بیشتر دلم می خواهد بخوانم تا بنویسم. دلم می خواهد جستجو کنم و نیابم . بکاوم و پیدا نکنم . مثل همه زندگی ام که عقب گمشده ای دور خودم چرخیدم و سرم گیج رفت و زمین خوردم و باز برخاستم به شوق در مشت فشردن آن گمشده که خیال می کردم یک گوهر است . گوهری در عمق سینه ام . جایی در اعماق قلبم . من زندگی را فراتر از این می خواهم . بیکرانه ... بی کرانه ... دیشب وقتی روی مجسمه گچی فرشته کوچولو دست می سراندم حس خوبی پر و خالی ام کرد . چقدر این فرشته معصوم و آرام دوست داشتنی ست . نگاهم همین حین تا روی فیش های طبقه بندی شده روی میز هم آمد و پس رفت . مثل جذر و مد . نمی دانم کدام پرنده این روز ها این جور حواسم را پرت می کند . دلخوشم که ببینمش . پرنده ای که بال های پروازش به اندازه همه شادی هایم وسعت دارد . چقدر این روز ها عقب آرامش و فراغت می گردم . طرح هایی توی ذهنم تلنبار کرده ام . و ذوقی مرا می هلد به سمتشان و این همه کار نکرده و این همه اضطراب کال و نارس مگر مجالی می دهد تا به ذهنت و درونیاتت بپردازی . این سرمای ملس هر از گاهی مهر ماه مرا یاد شب های پر دلهره مدرسه می اندازد . این روز ها همان حال را دارم تجربه می کنم . حال غریبی ست . دغدغه ها تا گلویت بالا می زنند و پس می روند . کاش این گره های کور یکی یکی باز می شدند . می بینی خدای من ؟ دلم آرامش و سکوت می خواهد و فراغ بالی تا بیندیشم و کمی تکاپو کنم . برای بیشتر دانستن و بیشتر کشف کردن . برای جستجوی نا کجا اباد هایی که در این عمر بیست و شش ساله هوس دیدنشان توی سرم موج خورد و پس رفت . دلم می خواهد زندگی را پیدا کنم اما همیشه کاری دغدغه ای مشغولیت و هراسی هست که نمی گذارد سرت توی لاک خودت باشد .

۲- پس چرا حرف هاي قشنگ نمي نويسي ؟ چرا اين صفحه را پر از آرزو هاي رنگي نمي كني ؟ اين پست غم زده را پاك كن ... دلم براي شادي ات تنگ شده ...براي وقت هايي كه برايم مي سرودي ...

[ساعت ۲۳:۱۸ ]   ...(۱)

۰۹ مهر ۱۳۸۶
بي ربط

گاهی تمام دنیا توی مشتت جا می گیرد . می گیری و می فشاری اش به شوق و حس می کنی داری از شادی کودکانه ای پر و خالی می شوی . اتفاقات خوب همیشه وقتی می افتند که تو فکرش را هم نمی کنی یا قید آرزویت را زده ای اما شده گاهی دلت بخواهد همین امروز به آرزویت برسی و واقعا همین طور شود ؟ امروز همین حال را دارم . شاید بیخودی اما قشنگ است . راستی گاهی چقدر چیز های کوچک خدا شادی آفرین و بزرگ اند . مثل این . از خواندن این پست پر از شادی شدم . مثل بچه ها !

[ساعت ۲۲:۴۵ ]   ...(۴)

۰۶ مهر ۱۳۸۶
روزنه هايي تازه

هفته گذشته در میان مطالعاتم به رفرنس هایی از کتابی برخوردم که در روند کار پژوهش پایان نامه بسیار گره گشایم خواهد بود و سرشار است از اطلاعات ناب و جالبی از حیات اجتماعی مردم در دوره صفویه ولو با دیدی انتقادی و نه همدلانه اما مهم اطلاعاتی ست که درباره اعتقاد همه گیر به تناسخ و حلول در میان توده های مردم در این دوره تاریخی به دست می دهد . این کتاب الانوار النعمانیه سید نعمت الله جزایری ست که از جمله در توصیف گروهی که در شیراز دعوی های تازه ای داشته اند و مردی که هر شب بر سر قبر احمد بن موسی (ع) می آمده و ذکر می گفته می نویسد : او تاهل اختیار نکرده اما غمانی چند نزد او بوده اند . به تدریج معلوم شده است که آنها گروهی شده داعیه الوهیت داشته یکی خدا دیگری پیغمبر و ... و قصد خروج داشته اند . حاکم وقت شیراز آنان را دستگیر کرده به قتل رساند ... من خود ناظر و شاهد این ماجرا بودم زمانی که خواستند رییس آنها را بکشند خواهرش بر بام ایستاده و می خندید . وقتی علت را پرسیدند گفت که برادر من مرد مسنی ست وقتی او را کشتید پس از چهل روز به صورت جوانی با صورتی نیکو ظاهر می شود بدین ترتیب معلوم شد آنان قایل به تناسخ هستند .

 و امروز معرفی کتابی را به راهنمایی سایت استادم دیدم که قبلا هم در کلاس درباره آن گفته بودند اما چون هیچ مشخصاتی نداشتم یافتن آن برایم دشوار بود . این کتاب برای من یک کیمیاست و قطعا در اولین فرصت تهیه اش خواهم کرد . از دیدن آن خیلی ذوق زده شدم . فکر می کنم از آن دست کتاب هایی ست که خط و مسیر کارم را روشنایی می بخشاید . پیدا کردن چنین کتابی آن هم در میان منابع واقعا شادی بخش و دور از انتظار است .

[ساعت ۲۲:۳۷ ]   ...(۰)

۰۱ مهر ۱۳۸۶
...

۱-چشمانم میان خطوط سر در گم اند . کتاب های میرچا الیاده این روز ها دمساز بسیار خوبی شده اند برایم و البته بیشتر به بهانه پایان نامه سراغشان را گرفته ام . رساله در تاریخ ادیان و کتاب اسطوره رویا راز سرشارند از موشکافی های عمیق درباره درونیات بشر . جایی الیاده از ترکیبی بهره برده است که بسیار به دلم نشست : نوستالژی بهشت ... به شدت عاشق این ترکیب شده ام . حسی را در عمق درونم انگار بیدار کرده است . به نظرم می توانم از آن برای بررسی کنه نگرش و جهان بینی رهبران جنبش های اجتماعی تاریخ ایران که معتقد به گونه ای بازگشت دوباره یا شکلی از اندیشه هزاره گرایی بوده اند استفاده كنم ... زنده کردن نوستالژی بهشت ... نوستالژي بهشت ... كمي به عمقي كه در اين واژه نهفته است بينديشيد .

۲-لبخند فرتوتم جوان می شد اگر می خواست / دستان سردم مهربان می شد اگر می خواست / این بوته زار خشک پاییزی به اعجازش / یک روز باغ ارغوان می شد اگر می خواست ...

کمی غم زده است این شعر اما دلنشین و پر از حسرت . حسرتی که انگار تجربه اش در چند قدمی مان است . این شعر به این لطافت را استاد عزیزم سروده است . مابقی را اینجا بخوانید .

[ساعت ۰۵:۳۱ ]   ...(۲)

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است