صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۸۵
ديروز: ۵۲۵
اين ماه: ۱۶۸۱۰
از ابتدا: ۱۶۷۹۴۹۰


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۳۱ شهريور ۱۳۸۹
من و مقاله ها و روزمرگی

سر در گم و خسته ای.گاهی تمام روز فقط با پسرک کلنجار میری و هیچ کار مثبتی نمی کنی.روزنامه می خری از سوپر محله و تا ظهر ورقش می زنی و به هر صفحه اش سرک می کشی  و آخرش هیچی ... باز هم هر از گاه وقتی برای مقاله خوندن هست جای شکرش باقیه و این روزها مقاله ای می خونم باز درباره بارت  و این پست دریافت های ناقص منه درباره این مقاله ...

در مطالعه دوره خودم و نگارندگان متونی که با محوریت علی به رشته تحریر در اومدن باید به تفاوت و تمایزی که بین نویسنده و مولف هست توجه کنم.در مقاله ای از فرزان سجودی که برای معرفی آثار و دیدگاه های رولان بارت نوشته شده به این تمایز بخوردم.نویسنده برای هدفی نهان و در منش متعدی می نویسد و قصد دارد ما را از طریق نوشته خود به دنیایی آن سوتر هدایت کند.مولف بر خلاف او در حوزه کاری خود چیزی ندارد به جز خود نوشتار.این تقسیم بندی رو پیش از این در این مقاله درباره تولید و محصول هم می بینیم.توجهی که به محصول میشه و به نوشتار و توجهی که به جریان تولید میشه.درباره این هر دو قضاوت ارزشی نمی کنم.وکار خودم رو هم در هیچ کدوم از این شاخه ها قرار نمیدم چون باید بیشتر بخونم و بدونم.اما آیا واقعا نوشته های دوره مورد مطالعه من نوشته هایی با بار عقیدیت و در تلاش برای معرفی یک چهره مذهبی به عنوان یک شخصیت اسطوره ای می تونن دنباله رو و یا موید این جمله بارت باشن که نوشته وسیله ای نیست در خدمت چیزی دیگر بلکه در خود خاتمه می یابد؟فکر می کنم بدون هر گونه پیش داوری باید خواننده این آثار باشم و برداشت خودمو داشته باشم اما در این صورت آیا گفتمان تاریخی دوره مورد نظرم رو هم مطالعه کردم؟و چقدر این عبارت بارتو دوست دارم درباره دو نوع نوشتار خواندنی یعنی نوشتاری که به مدلول ها ارجاع میده و خواننده رو فقط به خواندن وا می داره و نوشتار نوشتنی که خواننده رو آزاد میذاره تا در جریان خلق شرکت کنه و هیچ ارجاعی در کار نیست:"در متن های خواندنی دال ها رژه می روند ، در متن های نوشتنی دال ها می رقصند"

[ساعت ۰۶:۳۲ ]   ...(۱۷)

۲۹ شهريور ۱۳۸۹
فیش نویسی بارت و من و کارن

و باز هم بارت.سایه روشنی روی لحظه های صبحگاهی من.واین بار مقاله ای می خونم تحت عنوان رولان بارت در گذر فیش هایش.مقاله ای به قلم والری مارن لامسله و ترجمه حامد یوسف نژاد.مقاله ای در اشاره به پانزده هزار فیش بی نظیری که بارت از خودش به یادگار گذاشته جریان فیش نویسی از روزهایی در زندگی بارت شروع میشه که توی آسایشگاه مسلولین بستری بود و خوندن کتاب های میشله لحظه هاشو پر می کرده.روایتی که بارت از فیش هاش داره خیلی به دلم می شینه:"جملاتی را که به هر دلیلی به دلم می نشستندیا اینکه صرفا تکرارمی شدند روی فیش ها می نوشتم.هنگام دسته بندی این فیش ها...به تنها موضوعی که دست می یافتم این بود:گریزی از نوشتنشان نداشته ام."چقدر پیش اومده که مسحور کلمه ها شدم اما ضرورت مطالعه علمی و تحقیق هدفدار منو از فیش نویسی باز داشته نمی دونم چقدر از مطالعات و یافته هامو به این دلیل واهی باختم اما اینو می دونم که بارت تلنگر خیلی خوبیه برای من که از نگاهی جز تحقیق علمی صرف به تاریخ و به مطالعاتم نگاه می کنم.البته روشنه که بارت فیش های کلاسیک هم می نوشته فیش های دانشگاهی فیش های کتاب شناسی و فیش هایی از این دست اما اون چیزی که در نویسندگی بارت مشهوده مدد بردنش از فیش های غیر کلاسیک یا همون فیش های دلیشه.یا فیش هایی حاوی جمله – انگاره ها.چقدر به این جمله-انگاره ها برخوردیم و از کنارشون گذشتیم؟جالبه به مطلبی توی این مقاله اشاره کنم از یه کشف درباره فیش های بارت.ظاهرا بارت توی کتاب اتاق روشن از فیشی حاوی همین جمله – انگاره بهره می بره که متن فیش ارتباطی به موضوع کتاب اتاق روشن نداره.وای من چقدر این آزادی در نوشتنو دوست دارم.همون چیزی که درباره بارت بهش می گن قلم زدن زیر سلطه میل.توی مقاله ای درباره بارت و نوشته هاش جمله رسایی درباره این نوع رویکرد بارت به نویسندگی اومده بود:بارت نشانه شناس مغلوب بارت نویسنده شده آثار او از هر بازنمودی از یک دانش از هر گونه رمزگانی شدن در نظام نظری به لحاظ بیرونی کار فاصله می گیرد.رولان بارت عزیز از این کلاس نویسندگی بی نظیری که برای من آماتور گذاشتی بی نهایت ممنونم.

 صدای کارن مثل رود مثل آبشار مثل بارون روی صورتم می ریزه.مامان تو جنگو دوست داری؟نمی دونم این سوالات فلسفی از کجا به ذهن کوچولوش خطور می کنه.میگم نه مامان جنگ اصلا خوب نیست.آدما توش اوف میشن.با چشمای فندقیش خیره میشه روی ترنج قالی.هر وقت داره فکر می کنه نگاهش یه جا ثابت می مونه.بعد می گه جیپای جنگی رو چی دوست داری؟روی لپش دست می کشم می دونم که خیلی این جیپا رو دوست داره پسرک عشق ماشین من ...می گم آره مامان اگه اسباب بازی باشن دوست دارم.من هیچ وقت از نزدیگ جیپ نظامی ندیدم این جیپ های یشمی و خاکی رنگ همیشه مال فیلم ها بودن.یاد کودکی خودم می افتم.فهم و هوش و درایت کارنو نداشتم.اما هنوز تصویر روشنی از بمباران و شیشه های ضربدر خورده یادم هست.از صدای آژیر و کیف مستطیلی اول دبستانم که شق و رق بودودست می گرفتم و مسیر مدرسه تا خونه رو با ترس و لرز طی می کردم.یادمه آپارتمانای بلند پشت خونمونو زده بودن.هر وقت با رنوی سفیدمون از خیابون مشرف به اون خونه ها رد می شدیم حس خاصی داشتم.ترس نبود.انگار فهمم هنوز به ترس نمی رسید.اما حس بدی بود.امیدوارم کارن های کوچولوهرگز اون حسای تلخ ما رو تجربه نکنن.

پسرکوچولوی من از دیروز با اشتیاق تجربه رفتن به دستشویی رو شروع کرد.لبخندش فاتحانه بود.حق داره.مدت هاست داره با خودش سر این موضوع کلنجار میره.ومن خیلی خوشحالم.آره واقعا گاهی خوشحالی های مادرانه و پدرانه با چیزای خیلی کوچیک به دست میاد.چیزایی که قبل از مادر شدن فکرشم نمی کردی اینقدر شادت کنن.

[ساعت ۲۳:۱۲ ]   ...(۷)

۲۸ شهريور ۱۳۸۹
الگوی شاهنامه ای

دوست دارم نوشتن مقاله های درسی رو به صورت جدی شروع کنم اما هنوز کوزه خالی ام.هنوز لب پر نزدم.هنوز باید بخونم و بخونم.مشتاقم درباره تصویری که از علی در خاوران نامه هست مطالعه تطبیقی و مقایسه ای با شاهنامه و قهرمانانش انجام بدم.شاید این تحقیق به پشتوانه نظریه ای که بارت درباره اسطوره داره به لحاظ نظری هم فربه بشه اما گفتم که من هنوز هیچ جوششی برای نوشتن مقاله در خودم حس نمی کنم.مقاله ای می خونم از منوچهر مرتضوی به نام مقلدین شاهنامه در دوره مغول و تیموری و تاریخ منظوم شمس الدین کاشانی.تصور می کنم خوندن این مقاله می تونه کمک خوبی برای مطالعه من هم باشه.مرتضوی از نسخه ای که مورد تقلید قرار گرفته حرف می زنه و اونو خورشیدی معرفی کرده که همه بهش چشم دوختن و زیر پرتو نورش مسحور شدن و ستاره ها رو ندیدن اما من فکر می کنم در مطالعه من خورشید اصلی نوع نگاه به اسطوره است و شکل روایت اسطوره ۱و تعیین خواست و اقبال عمومی در برابر اسطوره.در واقع پذیرشی که از کارهای خارق عادت و دلاوری های رستم افسانه ای به مثابه اسطوره الگو میشه بعدها تسری پیدا می کنه در آثاری مثل علی نامه و بعد تر خاوران نامه و بعدتر حمله های حیدری.در واقع گاهی این رستمه که رخت و جامه عوض کرده و با آرایه های دینی تبدیل به علی شده.عبارت جالب دیگه ای که مرتضوی در مقاله خودش به کار می بره و تامل بر انگیزه تقلید و تاثره.فکر می کنم پایه ای از تحقیق من هم باید معطوف به این باشه که آیا علی نامه و خاوران نامه تقلید از شاهنامه و زبان اسطوره ای اونه ویا صرفا تاثر.مرتضوی تقلید رو دلیل شکست آثار بعدی می دونه اما واقعیت اینه که آثار مورد مطالعه من شکست نمی خورن بلکه جاودانگی پیدا می کنن و همین موضوع این فرضیه رو که این آثار صرفا تاثیر پذیرفته از شاهنامه هستنو تقویت می کنه.مرتضوی یکی از دلایل تاثیر پذیری از شاهنامه رو کثرت مواد حماسه اساطیری و ملی و تاریخی و دینی می دونه که مورد استفاده سخنور بزرگ توس قرار نگرفته و با این نگاه در واقع کار مقلدان به مثابه نوعی تکمیل یک کار ملی بزرگ جلوه می کنه.فهرستی که مرتضوی از کارهای تقلیدی شاهنامه در دوره مغول و تیموری به دست می ده ۲ کاملا روشنه که نهضت بازگشت به سنت های ادبی پیشین در این دوره تاریخی فعال بوده و بی تردید نیاز ها و زبان اسطوره ای و قهرمان پسندانه عامه رو هم در بر می گرفته.با این تفاسیرمطالعه من واجد اهمیتی دو چندان خواهد بود.چون من با دوره ای روبرو هستم که بحث زبان حماسی و برسازی چهره های اسطوره ای به تقلید و یا تاثر از شاهنامه در اون پررنگه.

۱-این بحث منو بیشتر به یاد کوشش بارت در توصیف نظام های اسطوره ای میندازه.توضیح مفصل نظریات بارت درباره اسطوره رو وقتی بهتر موکول می کنم و فعلا فقط از قول استیون هیت گوشه ای از نظریه بارت رو روایت می کنم : تصور زبان شناسانه از نشانه را باید با شرحی از گفتمان اسطوره ای به عنوان یک نظام دلالت ضمنی همراه ساخت.اسطوره یک نظام دلالتی اولیه را به عنوان پشتیبان - دال بر - معناهای تازه ای پیش می کشد که توسط نظام های اولیه و صرفا موجود برانگیخته می شوند.)این نظام های صرفا موجود و این نظام دلالت ضمنی در مطالعه حاضر می تونه در بر گیرنده زبان روایت حماسی شاهنامه به عنوان الگوی مسلط باشه.
۲-این فهرست شامل این کتاب ها میشه:چنگیز نامه یا شهنشاه نامه احمد تبریزی/غازان نامه نور الدین بن شمس الدین محمد / ظفرنامه حمد الله مستوفی / تاریخ منظوم مغول شمس الدین کاشانی / تمر نامه یا ظفرنامه هاتفی / تاریخ منظوم تیمور از شرف الدین علی یزدی و...

[ساعت ۲۱:۴۵ ]   ...(۱)

رساله فواید اولجایتو و کارن من

۱-یکی از محمل های مطالعه من در رساله باید معطوف به چرایی و چگونگی گسترش تشیع باشه در دروه مورد بحث.ورود به این محمل خودش افق هایی در برابر مطالعه برجستگی و اهمیت شخصیت علی در متون و گفتمان این دوره باز می کنه.یکی از مقاله های خوبی که فتح بابی برای من در مطالعه شکل گسترش تشیع بود مقاله ای از رسول جعفریان با این عنوانه:سلطان محمد خدا بنده،علامه حلی و رواج تشیع در ایران.در این مقاله با اشاره به داده های تاریخی تصویر جالبی از چرایی گسترش تشیع ترسیم شده که به گونه ای بازگشت به گذشته معطوفه.ومثلا روایت می کنه که بعد از بروز درگیری هایی شخصی برای غازان با زبانی مدافعانه از منازعات مسلمونا بعد از رحلت پیامبر حکایت می کنه که نتیجه این شکل از روایت تاریخ میشه این گفته متاثرانه غازان که کسی که نصرت اهل بیت و خذلان دشمنان او کند منم.این موضوع به روشنی نشون میده که شکل روایت چقدر در تاثیر پذیری نقش آفرینه.شکل روایت.نمی دونم چرا یاد واژه ای افتادم که بارت در اتاق روشن در توصیف تمایل و دلبستگیش به عکس ها ازش استفاده کرده : استودیوم studium به معنای مجذوب شدن متاثر شدن از چیزی و ... نکته جالب توجه در واژه گزینی بارت توی این کتاب اشاره اش به واژه پونکتومه punctum از ریشه pungo به معنای زخم . استودیوم در نظریه بارت اون چیزیه که خود فرد در پی اونه . ازش تاثیر می پذیره و آگاهانه انتخابش می کنه اما پونکتوم عنصریه که از صحنه میاد و مثل تیری از کمان برجهیده زخمه ای بر روح و روان می زنه.تصور من اینه که انتخاب تشیع در این برهه تاریخی تحت تاثیر اون استودیومه صورت گرفته اما روایت حماسی و غیز حماسی گسترده ای که در تصوف و ادبیات و تاریخ نگاری و معماری این دوره میشه بیشتر موید پونکتومه زخمه ای که زده میشه و گفتمان این دوره رو متاثر می کنه.توی این مقاله به اختلافات مذهبی بین حنفی ها و شافعی ها در حضور اولجایتو اشاره می شه و اونو دلیلی برای به شیعه گرویدن اولجاتو دونستن همین موضوع می تونه موید ادعای من مبنی بر تاثیر استودیون بارت باشه.جریان شیعه شدن اولجایتو البته بی تاثیر از این پوکتوم هم نیست چون بر اساس محتویات همین مقاله ( که بنا به گفته حافظ ابرو ظاهرا خوابی بوده که اولجایتو در حرم امام میبینه و شرحی از جزییاتش نیست ) جرقه تصمیم نهایی در مزار امیر المومنین زده میشه.نمی دونم چرا بازی با این واژه ها اینقدر برام جذابه.به نظرم شناخت این دوره رو برام آسون تر می کنه.یا شایدم تصویر دیگه ای داره از این دوره برام ترسیم می کنه.به هر حال از آفات بازی با واژه ها و عشقی که به نگاه و نظریه رولان بارت دارم باید بر حذر باشم.ماجرای سعد الدین آوجی و مرگ اون نشون میده ماجرای تشیع در دوره مغول بی سختی و رنج و صعوبت نیست.اما نکته جالب توجه در این مقاله رساله ای از خود اولجایتو به نام فوایده استدلال های اولجایتو در قبول مذهب در روایتش توی این رساله کوتاه اما عمیق خیلی جالبه.اما نکته جالب توجه از منظر رساله من محوریت علی در این انتخابه که کاملا روشن و برجسته است. اشاره به آیه قرآنی که در شان علی نازل شده وقتی سر نماز انگشتری به سایل داده.اشاره به غدیر خم.اشاره به احادیثی از پیامبر در تصریح اهمیت مقام و شانتی علی(ع).و اما مهم ترین نکته از نگاه من روایت خواب هایی که در پست پیشین هم به اون اشاره کردم  خواب هایی که علی بر اولجایتو ظاهر میشه اینجا اسطوره علی در خواب ایلخان جلوه نمایی می کنه.خواب هایی که اولجایتو روایت می کنه بخشی از گفتمان علی محور دوره مورد مطالعه منو در دل خودش داره.جالبه بگم که توی این خواب هم علی شخصیتی کاملا حماسی – اسطوره ای داره.پرتره ای از پهلوان بزرگ و قدرتمندی که در حال کشتی گرفتنه و دشمنو به زمین می کوبه.

۲-دیشب نتونستم بیدار شم.رویایی در کار نبود.غمگینم از این بابت.اما ه میشه کرد.انسان توانایی های محدودی داره.بودن با کارن انرژی آدمو می گیره.البته نه اینکه پسرم خیلی بازیگوش باشه اما مقاومتش برای خیلی چیزها آدمو کلافه می کند.در حیرتم که این همه قد بودنشو از کدوم ما به ارث برده من یا بهزاد!توی این سن کم برای خودش خط مشخصی داره که اصلا ازش عدول نمی کنه مثلا اصرارش برای نخوابیدن توی روز لب نزدن به هرگونه لبنیات از جمله شیر و ماست نداشتن همکاری حتی یک درصد همکاری برای ترک اعتیاد به پوشک و مقاومت در برابر حموم رفتن و خیلی چیزای دیگه. درسته که توی این صفحه معمولا از خوبی هاش حرف می زنم اما همه اش به خاطر اینه که دلم نمی خواد این رفتارهاشو ببینم و پررنگ کنم.ضمن اینکه این غرور و یکدندگی می تونه ویژگی مثبتی باشه در کل.من آینده پسرکوچولومو آینده درخشان و خوبی می بینم البته شاید از بودنش توی این کشور که خالی از شایسته سالاریه مکدر بشم در آینده

[ساعت ۰۰:۱۳ ]   ...(۱)

۲۶ شهريور ۱۳۸۹
پرسه در تاریخ و شب بیداری

صدایی توی گوشم زنگ می زنه.ضرب می گیره.صدایی دلنشین:ای گولی ره تا تاو / زولفی سیا تاو ... این صدا از دور دست ها میاد.صدایی که دوستش دارم.خوشحالی بزرگی باید باشه شنیدن صدای یکی از مشهور ترین ترانه های شین جیان به زبان اویغورها که تو اونو می فهمی : ای گل رعنا بتاب و بپیچ / زلف سیاه را بتاب و بپیچان ... پیوند ها دلنشین ترین چیزیه که مطالعه فرهنگ ها بهم هدیه می کنه.اسیرم می کنه.مستم می کنه.چقدر این تن لرزه ها رو دوست دارم.جستجوی ریشه های در هم تنیده.و چقدر دلم می خواد بزنم به دل تاریخ.وسط بخارا تمام قد بایستم به سوگ سیاوش.افسانه های فولکلوریک بخارا میگه سیاوش اسطوره ای توی اون سرزمین خاک شده.چقدر این افسانه ها رو دوست دارم.ومقبره شاه زنده رو.پسر عم پیامبر که از کفار می گریزه و صخره ای دهن باز می کنه و شاه زنده افسانه ای میشه.بالاخره موفق شدم رویای شب بیداریمو محقق کنم.البته شب که نمیشه گفت سحر.سوانح الافکار رشیدی و ترکستان نامه و امپراطوری صحرانوردان توی این شب بیداری با من بودن و البته اتاق روشن رولان بارت که مست و مسحور واژه هاشم.اندیشه هایی درباره عکاسیه اما هم زندگیه و هم فراتر از اون تاریخ.نمایی از پرتره سه رخ تاریخو توی روایت هاش می خونم.حتی اسطوره علی رو توی این قاب شیشه ای می ذارم.خوندن این کتاب برای من که مدت هاست از تحقیق علمی صرف یعنی اون چیزی که دانشگاه و درس و اجبار و تکلیف از من می طلبه فرار می کنم واقعا دل انگیز بود خوندنش.اساسا خود بارت با زبان رها و گسترده اش واقعا الگوی خوبی برای منه.منم مثل بارت دوست دارم از هر چیزی تکه ای وام بگیرم برای روایت خودم در تاریخ.احتیاجی به کاویدن احساساتم برای بر شمردن دلایل مختلف جذابیت یک عکس ندارم.هرکس ممکن است خواهان شی چشم انداز یا کسی باشد که عکس نشانش می دهد یا عاشق وجودی باشد که عکس توان شناختش را به ما می دهد یا این که مبهوت چیزی باشد که دیگری می بیند یا عملکر عاس را بستاید یا با آن بستیزد ... اینا رو رولان بارت می گه و من تصویری از تاریخو می بینم پشت پلک هام.درباره تصویری که از علی در تاریخ و ادبیات دوره مورد مطالعه ام می بینم چقدر این احساست مربوط به جذابیتی که بارت ازشون یاد می کنه هست ؟ کتابو می بندم و یاد سفر مشهد می افتم باز.مغازه های خیابون طبرسی رو دنبال آویزی مزین به نام علی زیر پا می گذاشتیم.سه تایی.و این توی این خیال که اگه این آویز روی قلبم آویخته بشه یعنی که من با پژوهشم زندگی می کنم و این آرمان منه.زندگی با پژوهشم.زندگی با داستانم.زندگی با...

و حالا زیر درخت توت توی قلب توتستان گمشده جرجانیه قدم می زنم و فوجی از کبوترای سفید و نگاه می کنم و دلم می گیره : و چون در اطراف خوارزم سنگ زیاد نبود از درخت توت که در آن دیار فراوان و به مصرف تربیت کرم ابریشم می رسید گرده هایی بریده در آب می گذاشتند و پس از آن که سخت و صلب می شد آن ها را با منجنیق به شهر پرتاب می نمودند...

این جهانگشا منو مثل بارت وقتی مجذوب عکسی میشه توی اتاق روشنش دیوونه می کنه غمی پس واژه هاش هست که مال خودشه مال قلمش و من روی کنده درخت توت می شینم.تا چشم کار می کنه کنده های توت روی زمینه.درختان بی تنه . بی برگ و بار.کی بود که با کارن از درخت توت تنومند پارک پلیس توت چیدیم و خوردیم؟یادش به خیر.چه زود می گذره این عمر ما.جهانگشا رو بغل می گیرم.احساس می کنم میون پیچکای اسلیمی وسط موتیفی از گل سوسن روی دیواره ای توی ترمذم.من وسط این تاریخ ایستادم.مردد.مثل سفالینه ای که در از دل خاک بیرون کشیده باشی.وحالا کم کم آفتاب همه جا حریرشو پهن می کنه.یه روز تازه.سلام...صبحمو با دیدن این عکس ها شروع می کنم.

نمایی از دیواری از دیوار های آرامگاه شاه زنده سمرقند

[ساعت ۲۱:۲۸ ]   ...(۴)

من و دل نوشته های تاریخ پژوهانه

جایی وسط سمرقند ایستادم.دستم روی دکمه های کیبور می لغزه.مثل کلاویه های پیانو.می نوازم.شایدم من وسط اویغورستانم.همون جا که هنوزم میشه صدای موسیقی بکر ایرانی رو شنید.موسیقی ایرانی قبل از ارکستره شدن.موسیقی قبل از مشروطیت.قبل از در هم تنیده شدن با خط موسیقی و گام های اروپایی.و من مست از صدای موسیقی که از فراز مسجد عیدگاه کاشغر روی تنم سرریز میشه.مثل یه کوزه خالی ام.این کوزه سفالی باید پر بشه تا لب پر بزنه.باید بخونم.بخونم و بخونم و بخونم...اما چرا عطش نوشتن دست بردار نیست؟وشتاب؟شتاب بی حاصل...ومن باز جایی وسط سمرقند ایستادم.برفراز پشته ای شاید.تپه ماهوری بر فراز جاده ای اسرای بخارایی به دنبال اسبان مغول کشیده میشن با علم هایی از مغولان.اینجا همون جاییه که تاریخ به زبان مردم نوشته میشه.مردمی دفن شده در سرداب ها.خوارزم شاه فرمان مقاومت نمیده اما مردم می ایستن...پرتره ای از شهزاده نظروا روی مونیتور سر می خوره.داستان نویس و روزنامه نگاری از دل سمرقند.دنبال قصه هاش و نوشته هاش می گردم.نسخه ای پیدا نمی کنم.سندروم استکهلم یکی از رمان های معروفشه که توی فرانسه چاپ شده.دلم می خواد بخونمش.خوندن این رمان بخشی از تلاش من برای رسیدن به زبان تاریخ پژوهیمه.زبانی که تاریخ رو در پیوند با امروز می بینه و می نویسه.به پرتره نگاه می کنم.عمارت های تاریخی سمرقند مثل پس زمینه ای نیلی رنگ پشت پرتره رو رنگ می پاشن.عمارت های آجری با سفال های حکاکی شده ای به رنگ مایل به زرد و باریکه ای از سرامیک های رنگی نوارهای فیروزه ای و سفید و سبز و خاک ... سمرقند شهر بناهای خاکی رنگ ... من هرگز به سمرقند نرفتم اما با چشم بسته عمارت های ساخته شده با رخام رو تصور می کنم و گاج ها رو ...

من با کاروان مغول جلو می رم.نمی تازم.قدم می زنم.چقدر کویرو دوست دارم.نفس عمیق می کشم.حالا به خجند رسیدم.من این شهرو دوست دارم.شاید به خاطر تیمور ملکش.مردی که سال ها پس از نوشتن حماسه شاهنامه متولد شد و خودش حماسه ای بود.این مرد در برابر مغول ایستاد.چیزی که از تاریخ مغول مثل یه زنگار روی لوح حافظه تاریخی ما نشسته فقط تسلیمه و لحظه های مرگ دست کم رنگ غالب رنگ سفید تسلیمه اما حماسه تیمور ملک روی این سفیدی شرابه ای از رنگ ارغوانی می پاشه.

جوینی رو باز می کنم.استادم سر کلاس اولین بار که این مجلد از جهانگشا رو دستم دید گفت خیال کردم سرکلاس کتاب مقدس می خونی.چقدر این کتابو دوست دارم.با این کاغذای نازکش.و این فونت اریب دار قشنگش و قطار واژه هاش.جوینی حماسه تیمور ملکو می نویسه : و امیر آن تیمور ملک بود که اگر رستم در زمان او بودی جز غاشیه داری او نکردی ...

چشم هامو می بندم.تک مناره قلیان بخارا پس زمینه سیاه پشت پلک های بستمو هاشور می زنه مناره ای افراشته به سوی خدا و صدای آب جیحون همون جا که تیمور ملک در برابر مغول ایستاد ... آب ... آب ... آب ... شب از نیمه گذشته و من روی گلیم اینجا سه کنج اتاق کنار کتاب ها نشستم به نوشتن حرفای دلی اسمشو می ذارم حرفای دلی تاریخ پژوهانه و نمی دونم درسته این عنوان یا نه  در حال پوست انداختنم.برای رسیدن به اون چیزی که باید بشم به این پوست انداختن ها نیازدارم.

پی نوشت ۱ : اینجا می تونین وبلاگ سمرقندو به مدیریت شهزاده نظروا بخونین.

[ساعت ۰۰:۱۹ ]   ...(۸)

۲۴ شهريور ۱۳۸۹
خواب خوبی که تموم شد...

باد میاد.صدای هوهوشو می شنوم.پرده های شکلاتی رنگ تکون می خورن.و بوی پاییز هم هست.و رخت هایی که روی بند می رقصن.مجتمع بزرگ روبرویی رو دوست دارم.با بالکن های چند وجبی و پنجره هایی که پرده های توری دارن.طعم شیرین سفر هنوز زیر دندونمه.شاید یکی از خاطره انگیز ترین سفرهامون تا امروز.همسفر با کارن شاد و خوش سفرمون و حالا اینجا روی ترنج قالی نشستم و سوانح الافکار رشیدی رو ورق می زنم.مثل بچه مدرسه ای ها شدم که دم دمای مهر یادشون میفته درس و کتابی هم هست.وچقدر دلم آزادی میخواد.توی سفر این آزادی با من بود.هروقت بچه ها می خوابیدن و فراغتی داشتم کتاب مورد علاقم - معماری اسلامی - رو می خوندم.مطالعه معماری واقعا دلنشین ترین حاشیه سفر بود برام و صد حیف که تعهدات درس و اجبار تکلیف آدمو از لذت چیزی که در کنارشه کمی دور می کنه هر چقدر هم مثل من یکدنده باشی توی چنگ زدن به این ریسمان رهایی...سفر مشهد برای من مثل یه خواب خوب بود که تموم شده و حالا هر از گاه به اون خواب رنگی فکر می کنم.نشستن توی محوطه حرم و صحن انقلابو دوست داشتم.بی نهایت دوست داشتم.وقتی کبوترای سفید پر می کشیدن و روی یکی از ایوونای حرم می نشستن.ایوونی پایین گنبد طلا با طاق قوسی و سقف قشنگی که پر از آینه کاری  بود و روی قرنیزش پر از گلدونای سبز.چشم هامو می بندم و مثل رویا اون منظره دل انگیزو تداعی می کنم.من و بهزاد سر دری از دوره صفویه پیدا کردیم با شعری به خط خوش که می گفت این در در زمان شاه صفی برای بارگاه امام رضا ساخته شده.قدم می زدیم و کاشی کاری سبز و فیروزه ای شکوهمند بارگاهو تماشا می کردیم.رنگ ها می لغزیدند انگار.من داشتم از مسجدی می گفتم مربوط به زمان اولوغ بیگ و در سمرقند که روی کاشی های دیوارش طرحی از دو اژدهای سفیده که سمت شکوفه های سیب می خزن و بهزاد همون موقع کاشی مستطیلی رو نشونم داد و گفت راست می گی نگاه کن دو تا اژدهای سفید و انگشت سبابشو می گیره سمت کاشی و می گه اونم شکوفه های سیب میون این کاشی کاری شلوغ با این همه طرح و رنگ و پیچکای اسلیمی چطور این دو تا اژدهای دوست داشتنی خودشونو نشونمون دادن؟پس این طرح رمزی داره توی دل خودش و راستی چطوره که نمادی از فرهنگ و هنر شرق دور یعنی اژدها که احتمالا با ورود مغولان به ایران اومده روی دیواره بنای مذهبی سترگی مثل حرم امام رضا نقش می بنده؟

رمز ها و زیبایی ها توی معماری فراوونن و من فکر می کنم نوشتن و گفتن از تاریخ از این روزنه واقعا شیرینه.و اون تک مناره ... و اون تک مناره بلندی که توی فصل معماری آسیای مرکزی و آسیای صغیر کتابم بهش برخوردم.با عکسی سیاه و سفید توی قابی مربعی بالای صفحه که تکونم داد.مستم کرد.هشیارم کرد.مناره ای در نزدیکی بخارا.این روزها که جریان فتح این شهر ها رو از سوی چنگیزیان می خونم بیشتر از قبل رابطه درونی شده ای بین خودم و این شهر ها احساس می کنم.خودمو توی دل این شهر ها می بینم که تمام قد ایستادم کنار بنای چشمه ایوب که از افسانه ها میاد و دارم رو به دوربین دنیایی که با تاریخ و کهنگی کاهگلیش باهات حرف می زنه و نجوا می کنه لبخند می زنم.و این مناره بلند جاییه فقط برای اذان گفتن.چشم هامو می بندم و نمی دونم چرا نوای اذان موذن زاده اردبیلی توی گوشم چرخ می خوره.صدای نوای ربنای شجریان که انگار جایی گمش کردم.مثل صدای هوهوی باد پاییزی دلنشین.مثل مخمل نرم.مثل خواب رنگی سفر به مشهد دلچسب...من پای این مناره ایستادم.نه... زانو زدم.برجی از آجر با رگ چین های تزیینیش.و من انگار پشت لوله های شهر فرنگ  سراپا نگاهم.این بناهایی که به رنگ خاکن و گاهی با رگ چینی از کاشی های فیروزه ای هاشور می خورن تا با زمین هم رنگشون متمایز بشن هیچ کم از کارت پستالای پر زرق و برقی ندارن که شهر فرنگیا پشت لوله های شهر فرنگ حلبیشون می چسبوندن.و اینجا حتی بیشتر زندگی هست.نور و رنگ و آسمون هست.مناره ای که سمت آسمون خیز برداشته عین زندگیه...

پی نوشت:توی بغلم نشستی.خودت از توی کتابخونه کتابتو پیدا کرده بودی و داده بودی دستم و با اون صدای قشنگت گفتی بخون.گرمای تنت مثل رویاست.رویای هر روزه ای که همه شادیمه.ممنون پسر قشنگم که اینقدر کتاب خوندنو دوست داری.

مناره قلیان بخارا

مناره جرقورغان ازبکستان

[ساعت ۰۵:۴۲ ]   ...(۱)

۱۷ شهريور ۱۳۸۹
عازم مشهدیم

منتظر خبر خوبی می مونی و این جور وقتا تلفنو می پرستی.و افسوس که هر هفته به هفته دیگه موکولش می کنن این خبرو که معلوم نیست آره است یا نه.خسته میشی.مخصوصا که زندگی و آینده ات به این خبر بنده.دلتنگی و کند کار می کنی.تابستون تموم میشه و هیچی ازش نمی فهمی.مدت هاست جز لذت مادر بودن چیز دیگه ای دور و برم نبوده که شادم کنه.والبته هر از گاه کتابی که هدیه گرفتم از بهزاد عزیزم که واقعا کتاب حتی اگه فرصت درست و حسابی خوندنشو با گرفتاریهات نداشته باشی محشره. راضی ام.البته از خودم نه.وفردا عازم مشهدیم.خیلی دلم براش تنگ شده.خیلی هواشو کرده بودم.شاید به خاطر همین دلتنگی بود که با اینکه وضع مالی تعریفی نداشت توی همین هفته بلیت گیرمون اومدو...امیدوارم سفر خوبی باشه.دوست دارم سبک شم و بر گردم و کار کنم.بخونم و بنویسم.بی احتیاج به ساپورت از دنیای بیرونی.می خوام با درونم زندگی کنم.بی بهانه.اونجوری که دوست دارم.اونجوری که آروم می شم.برای همتون دعا می کنم.

پی نوشت۱:توی قطار حتما داستانمو می نویسم.نوستالژی فوق العاده ایه نوشتن توی قطار و پشت صدای شی شی فوفو ...

پی نوشت ۲:کارن کوچولو نه هزار تومن توی قلک پلاستیکیش جمع کرده و می گه می خوام از مشهد کوروت بخرم.می گم مامان تو که کوروت داری.میگه نه کوروتم خراب شده می خوام نوشو بخرم.*

پی نوشت۳:وقتی برای هتل و اقامت و پول بلیت هواپیمای برگشت حساب و کتاب می کردیم فهمیدم که این پول چرک کف دست چقدر مهمه

پی نوشت ۴:عکس قدیمی حرم امام رضا نوستالژی دلنشینی تو خودش داره.دوسش دارم.

*چرخای کوروت زردگل پسرم در اومده با پیچ گوشتی تعمیرش می کنه اما فایده نداره.کارن واقعا قدر ماشینا رو می دونه.از این اخلاقش تو این سن کم خیلی خوشم میاد انگار قدر زحمتی که پشت این هنر هستو می فهمه.واقعا این مدت با مطالعه مجله ماشینای کارن یقین دارم طراحی و ساخت خودرو هنر بزرگیه.

[ساعت ۰۶:۰۲ ]   ...(۴)

۱۴ شهريور ۱۳۸۹
من و رمان و تاریخ و تب و تاب

۱-داستان کوتاهی که اصلاحش می کردم حالا تبدیل به رمان تازه ای شده که می نویسمش.داستان مثل دریایی مواج منو توی خودش کشید و حالا من سوار زورق شکننده لحظه های ناچیز تنهاییم رمان می نویسم.احساس می کنم پتانسل های سابقم رو برای نوشتن داستان کوتاه با همه ایجازی که لازم داره از دست دادم.حراف شدم توی نوشتن و حاضر نیستم با چند تا نشونه و نماد داستانمو ذبح کنم.مخصوصا که آدم های داستان هام دستمو می گیرن و منو با خودشون به قلب قصه می برن.مثل رویا.وااای که کاش رویا نبود زندگی لای نوشتن هات...

۲-با تاریخ زندگی می کنم.با جهانگشا که همه جا کنارمه.و می نویسم.درباره حمله چنگیز به چین و دیوار چین.دوست دارم راوی تاریخ مغولان باشم اما نه از منظری که فقط تاثر و تلخی توش باشه.دوست دارم از زاویه ای متفاوت به تاریخ مغولان نگاه کنم و تمرینشو توی مقاله درس های ترم پیشم انجام دادم.تلاش برای پیدا کردن حلقه هایی از زنجیره تاریخ که مفقوده شدن.تاریخ حماسی مغولان اگر با زبان درست و با همه جانبه نگری مطالعه و روایت بشه حال به هم زن نیست.شاید این بریده از پیشگفتار کتابی که می نویسم بخشی از این دید سنتی ماندگارو درباره تاریخ مغولان اصلاح کنه:

نام مغول و بیش از آن نام چنگیز در تاریخ سرزمین های آسیایی نامی ست پیچیده در زرورقی از رنگ ها . گاهی اسطوره ای ست که از هنگام تولد لخته ای خون در مشت خویش می فشارد و تعبیر آن این است که بر فراز جهانی خواهد ایستاد و قدرتی عظیم بر خواهد ساخت و این روایتی ست ارغوانی رنگ رنگی همچون رنگ خون که به روشنی فتوحات خانمان برانداز مغول را باز می نمایاند فتوحاتی که باعث شد مورخی ایرانی روایت تاختن های مغولان را تنها در قالب جمله ای کوتاه خلاصه کند ، جمله ای که شهرتی بی همتا در پهنه تاریخ نگاری دارد : " " و گاه مردی ست ایستاده بر فراز صندوق های چوبین قرآن در مسجد جامع شهری غبار آلوده از جنگ ، در این روایت خاکستری چنگیز زیر شمسه های رنگین گنبد مسجد ، جایی که مسلمانان آن را خانه خدا می انگارند و در برابر فوجی از مغلوبان خویش ، ایستاده است و خود را بلای آسمانی پروردگار می نامد ، فرستاده ای از آسمان برای تنبیه آدمیانی که راه آسمان را نرفته اند ! و همین بلای آسمانی در روایتی دیگر ، مردی ست سر فرو برده در گریبان که می کوشد از پس گفتگوی خویش با تائوئیستی به نام چانگ چون راز حیات جاویدان را از پس آموزه های تائو بازبجوید ، رازی که به روشنی افسانه گیلگمش را باز نمایی می کند گویی چنگیز گیلگمشی دیگر است که از پس ویرانه ها و پشته های جنازه و در پی دست یافتن به همین حیات جاویدان از امامان جماعت شهر های زیر سلطه اش می خواهد که برای او دعا کنند و این روایت لاجوردی ملایمی ست که چنگیز را کم کم به یک اسطوره و نجات بخش در منظومه فکری سرزمین های مغلوب نیز بدل می کند.  و روشن است که این اسطوره مرزهای آسیا را نیز در می نوردد و اروپای سده های بعد را نیز تحت تاثیر تساهل و مدارای خود که مهم ترین وجهه اسطوره ای چنگیزیان است ، قرار می گیرد تا بدان پایه که 0ادوراد گیبون از چنگیز به مثابه الگویی نام می برد که ماموران کاتولیک تفتبش عقاید در اروپا باید او را در درس های عدالت و تساهل مذهبی سرلوحه خویش قرار دهند (و این همه تنها سیمای یک مرد را بر بوم سفید تاریخ نقش می زند

۳-برام شعر می خونی.هر کتاب تازه ای که می خریم یک روزه بخشی از کتابو از بر می کنی.مغروری و جلوی جمع نمی خونی.زمزمه هاتو بیشتر دوست دارم.کاش می دونستم توی اون سر کوچولوت چه فکرایی موج می خورن؟امروزم برای نقاشیای قشنگت بهت بیست کله گنده دادم.امروزم با هم خندیدیم.برات با لگوهات پل و سربالایی درست کردم و تو یاد سربالایی منتهی به خونه مامان بزرگت افتاده بودی و اسمشو همین گذاشتی.کنارم بودی و با اون صدای مخملیت سکوتمو شکستی و حالا مثل یه بچه خرگوش کوچولو خوابیدی از همون ها که دو سه شب پیش توی پارک بهشون نون باگت دادی و نازشون کردی.

[ساعت ۰۶:۰۰ ]   ...(۵۲)

۱۲ شهريور ۱۳۸۹
من و داستانی که می نویسم

دلم می گیره.هوا هوای پاییزه با اینکه عاشق پاییزم اما دلم می گیره.نفس عمیق می کشم.کانال های تنفسم انگار کمی مسدودند.زنگار ... زنگار ... دلم می خواد زندگیمو متحول کنم.دست کم در عرصه نویسندگی باید تحولی ایجاد کنم.کاناپه قرمز همچنان با منه.دست دلمو به میشل لبر می سپرم و میرم لای حریر قصه و رویا و واژه.قهرمان زن داستان هر بعد از ظهر برای زن همسایه که روی کاناپه قرمزش یله داده قصه زنی رو روایت می کنه در فرانسوی ها مثل یه قهرمان می شناسنش یا دست کم قصه زندگیش معروفه و یا روایتی ازش هست.ومن این روزها که درباره اپرا می خونم به مناسبت داستانی که می نویسم فکر می کنم چقدر آدم ها ی بزرگ توی مملکت من هستند که من در آستانه پشت سر گذاشتن بیست و نه سالگی نمی شناسمشون:یکیش منیر وکیلی که صدای فولکلوریک ایرانی رو به گوش جهان رسونده و ثمین باغچه بان که عاشق و مسحور کودکانه هاشم...این غرق شدن ها رو دوست دارم.دنیای واقعی منو از حباب درونم بیرون می کشه. این حباب دوست داشتنی می ترکه و دوباره ضمختی واقعیت ... داستانمو ادامه می دم.فونت وبلاگ من ریزه و من این فونتو دوست دارم.پس بریده کوتاه تری از داستانمو روی صفحه میارم:

تمام خيابان را پياده طي مي كنم . زير چتري عنابي رنگ ، زير باراني بلوري . و دست هايم را به هم مي سايم شايد كه گرم شوند . ها می کنمشان و بخار نفسم بوی توتون مرطوب همان سیگار هایی را می دهد که پای آبشار دوقلوی دربند می پیچیدیمشان و هر از گاه مسير فرودگاه تا اينجا را مرور مي كنم . با تمام منظره هايش : چشم اندازي از رودخانه . نمايي از يك پل فلزي بلند . و تصويري مواج از شهري بزرگ . آسمان خراش ها . تابلوهای نورانی . رنگ ها و درخشندگی ها.. روز هاي اولي كه آمده بوديم توي اين خيابان ، هيچ به بلندي اش فكر نكردم و به افراهای افراشته اش كه دورتادورش رج بسته اند اما مثل چنارهای ولیعصر خودمان شاخه هاشان را به هم نداده اند و طاق نصرت نساخته اند . خياباني كه هنوز هم مثل همان روزها بوي برگ و رطوبت مي دهد . خانه را يكي از ايراني هايي كه مي شناختيمش معرفي كرده بود . مي گفت " براي روز هاي اول جاي بدي نيست . اینجا محله مهاجر نشین خوبیه " ، راست می گفت محله مهاجر نشین خوبی بود.با پنجره هایی که به جز کرکره های چوبی بادیه گندم خیس خورده هم روی قرنیزشان داشتند و گاهی سینی مسی و گل های مصنوعی میخک و رز که معلوم بود از شرق آمده اند.از جایی مثل جمعه بازار.جایی که خنزر پنزر می فروشند.جایی که کتاب های چاپ قدیم می فروشند جلیقه های دستباف و تخم مرغ رسمی می فروشند و گاهی هم تابلوی نقاشی عروسک پولیشی یا شاخه ای نرگس هلندی...

پی نوشت!:امروز برای اولین بار کارن کوچولوی من تصویری از صورت من کشید.تصویری که فوق العاده قشنگه البته برای سن کارن.خیلی خوشحال شدم.می دونم که این روزها به خاطر حساسیت های جسته و گریخته ای که دارم خیلی اذیتش می کنم و ازش متوقعم اما عشق کودکانه ای که این فرشته نثارم می کنه هم واقعا دلنشینه.راستی کارن ساختن کلاژ با تیکه های پارچه رو هم شروع کرده و من هر روز ساخته هاشو به در اتاقش می چسبونم.

[ساعت ۰۹:۳۰ ]   ...(۸)

۱۱ شهريور ۱۳۸۹
بازگشت به داستان نویسی

جهانگشای جوینی همدم این روزهای منه.درباره اش حتما بیشتر می نویسم اینجا.وگاهی رنه گروسه.ساندرز و بارتولد.و نوشتن درباره مغول ها به صعب ترین کار دنیا می مونه انگار برای من.وجالب اینجاست که میون این همه کار روی داستان هایی کار می کنم که وقتی کارن توی دلم بود نوشته بودمشون و خیلی دوستشون دارم.کارن با لگد های کودکانه اش به شکمم مثل بزرگ ترین الهام نویسندگی بود.انگار از خطرات احتمالی و قریب الوقوع تبدیل شدن به زنی خانه نشین فرار می کردم با نوشتن این داستان ها.و امروز ابتدای یکی از این داستان ها رو توی این صفحه میذارم تا نظر شما رو هم بدونم درباره اش.و یا نه همین که بخونینش کافیه.

راه می روم.با پوتین هایی که ساق های بلند چین خورده دارند.راه می روم و دست هایم را از سرمایی که مثل بخار همه جا هست، دور بازوهایم حلقه می کنم.راه می روم و سردم است.مثل یک گنجشک زخمی وقتی از بالای درخت ارغوان پایین می افتد.پایین می افتد و گلبرگ های ارغوان روی بالش را می پوشانند.خطوط روی بالش را با رنگی مثل رنگ یک ماتیک قدیمی هاشور می زنند.گل های ارغوان را دوست دارم.مخصوصا وقتی مثل باران روی صورتم می چکند.و آن ماتیک های قدیمی را هم با قوطی های فلزی شان که دیگر چرب نیستند و وقتی روی لبهایت می کشی شان پوست لبت می سوزد. اینجا درخت ارغوان ندارد.اما من هنوز ته چمدانم دو سه تا قوطی از آن ماتیک های عنابی و ارغوانی را دارم.
 خيابان را برگ پوشانده. برگ هاي خيس خورده نارنجي و كبود .و من فکر می کنم دلم برای زندگی تنگ شده.برای اینکه سوار هادسن یشمی رنگی بشوم که وقتی پایت را روی پدال گازش فشار می دهی انگار داری به فتح کهکشان ها می روی.برای یونولیت هایی که به شکل پنجره و درخت و صندوقچه می بریدیمشان رنگشان می زدیم و کاغذ های روی پیانو را دسته می کردیم. نمی نواختیم اما چیزی توی دلمان رنج می گرفت.دلم برای همه حس های خوب دنیا تنگ شده است.برای خود خود زندگی.چیزی مثل پاشیدن آب خنک روی صورتت وقتی لب چشمه ای نشسته ای که از کوه می جوشد.غل غل می کند.وآفتاب داغ ظهر روی صورتت می چکد. مثل خاطره عکسی دو نفره نزدیک به یک کاروانسرای قدیمی.ایستاده روی یکی از شترخوان ها.جایی که فقط نور و شن و خاک با تو توی قاب عکست می گویند سیب.راه می روم و حس می کنم توی حباب بزرگی ایستاده ام.دنیا از پشت طلق رنگی این حباب مثل سرابی از رنگ ها اخرایی و عنابی و لیمویی ست.دوست داری رنگ ها را بگیری توی مشتت.بفشاری شان.عصاره شان را بریزی توی حلقت.مزه مزه اش کنی اما مژه ات  هم اگربه این طلق آبی بخورد همه چیز تمام شده است.حباب ترکیده است و تو دوباره تمام قد وسط واقعیت ایستاده ای.وسط خیابانی که هیچ هادسن یشمی رنگی از آن رد نمی شود.
 برگ ها را زیر پا له می کنم.می نوردمشان و فكر مي كنم وای اگر يك نفر بخواهد با چنگك همه اين برگ ها را جمع كند این خیابان چه شکلی مي شود . خياباني غمگين با ديوار هايي تنومند و كوچه هايي باريك و پنجره هايي پنهان پشت كركره هاي چوبي .انگار همه خوابیده اند و دارند خواب عروسک های پارچه ای می بینند خواب گوی های درشت رنگی .گوی هایی پر از اکلیل از همان ها که جشن تولدمان می آویختیمشان به سقف و صورتمان دستهامان لب ها و بوسه هایمان اکلیلی و نقره ای می شد.نمی دانم توی خواب این پنجره هایی که با گلدان های سفالی غرق مگنولیا و کرکره های چوبی کادو پیچ شده اند هم صدایی از یک خاطره هست؟صدایی از یک شعر که مثل موج مثل جزر و مد دریا هی بیاید و برود:باغ ما پرچین داره ، میوه شیرین داره/
گل و چشمه و آهو ، لاله و نسرین داره

 

 

  دلم می خواهد تا خود صبح زیر نور نئون مغازه های ارغوانی و کهربایی رنگ این شهر قدم بزنم.قدم بزنم و توی این حباب رنگی دم بگیرم.کاش می توانستم سرم را روی شانه هایی بگذارم که مثل شانه های استخوانی تو گرم باشند.و کسی باشد که برایش از اپرای خودمان حرف بزنم.اپرای من و تو.بی ساز و بی آهنگ.اپرای عشق.اجازه می دهی اسم اپرای دو نفره مان را بگذارم اپرای عشق؟و تو انگار هنوز هم روبرویم ایستاده ای.باز هم من و تو کنار همیم.من و تو و قطاری از بچه هایی که پاپیون های گل بهی زده بودند و دندان هایشان مثل نگین دکمه های سر دست تو برق می زد.اما حیف که تو فقط توی این حباب شیشه ای با منی.
ازکنار ساختمان تئاتر آلااسکالا می گذرم.صدای موسیقی روی قلبم رژه می رود.حس می کنم بالای سکو ایستاده ایم.من و تو.زیر اریب نوری شیری رنگ.و تو چشم های بلوطی ات را بسته ای.من هم چشم هایم را می بندم.وحالا دیگر اینجا توی میلان نیستم.برگشته ایم ایران و داریم کنار آبشار دوقلوی دربند سیگار می پیچیم.و تو طره موهای خرمایی ام را می بوسی.بوی میوه کاج می دهی.و هیچ کس ما را نمی پاید.دستمان را زیر آبشار نور می گیریم.دلم هوای هلالی خور ها و شیشه های رنگی اش را می کند.دلم هوای فالوده شیرازی می کند.تو می گویی:پالمیرای من ما خوشبخت میشیم.ومن با چوبدستم روی صخره ای که خزه بسته ضرب می گیرم.تو عکسی از آنتونیو سالیه ری را نشانم می دهی.عکسی که از وسط یک ژورنال قدیمی چیده ای.دالبر دالبر و جویده جویده.مرد با یقه های آهار خورده بالا داده توی قاب عکسی قدیمی نگاهم می کند.نگاهش را دوست ندارم.من رسیتاتیفم را فراموش می کنم.من همه چیز را فراموش می کنم و دلم می خواهد دوباره گلدان گل و مرغم را پر از مگنولیا کنی و بگذاری اش روی میز چوب گردوی سه کنج اتاق.همان جا که حسن یوسف ها و شمعدانی ها را گذاشته ای.همان جا که قاب عکسمان را زده ای به سینه دیوار.من و تو توی آن قاب عکس کنار هم داشتیم اپرای پالمیرا ملکه ایران زمین را روخوانی می کردیم.وهیچ سازی دستمان نبود. رقابت سه شاه آسیایی برای کشتن دیو و برنده شدن خواستگاری از دوشیزه ایران‌زمین، «پالمیرا»حالا دیگر در آغوش هم نیستیم.تو گوشه سکو مثل سیگارهایی که می پیچیدم در هم گره خورده ای.و من چقدر دلم هوای قلیان کرده است و بوی نفس های تو وقتی داری حلقه های دود را می فرستی سمت من.و من سرفه ام می گیرد و می گویم:"گور بابات نکش لامصب..."

[ساعت ۰۸:۴۹ ]   ...(۲)

۰۸ شهريور ۱۳۸۹
روایتی از این روزهای من

کتاب می خونم.از تناقض می نالم.تناقض همه جا هست.حتی اون ته ته دلم اونجا که هیچ کس نیست الا خودم.دلم می خواد جای شخصیت های قشنگ قصه ها و شعر های کتابچه های کارن باشم.معصوم و بی قید.بی قید البته با بار مثبت.شاید بهتره بگم آزاد.رمانی که می خوندمش به نیمه نرسیده رها شده.افتاده روی کتاب های قفسه اول کتابخونه اونجایی که مدام جلوی چشممه.حتی وقت درس خوندن درست و حسابی رو هم ندارم.مریض بودم.وپسرم مثل پروانه دورم بود.بهانه نمی گرفت.کنارم می خوابید.وقتی برای خودم تل دست سازی با دو تا گل رز سفید خریدم صداشو گذاشتم کنج قلبم وقتی می گفت: مامان نشندم(قشنگم)تل دل دلیتو(گل گلیتو)بزن خوشگل بشی.

کتابمو می نویسم اما مثل حلزون زخمی.کند.دوست نازنینم شیدا می گفت خوبه که کتاب می نویسه مونده تا کتاب بنویسم.و گفتم که سیاه مشق می نویسم برای روزی که به آرزوی بچگی هام برسم:آرزوی نویسنده شدن.هنوزم نشدم.حتی اول راهم نیستم.از دور دستمو سایبون پیشونی کردم و نظاره گرم.دورخیز کردم اما جلو نمیرم.جرات ندارم.شایدم به قول آمنه سنگی روی پشتمه.

روزهام به سختی می گذره.فشار فکری و عصبی هست.مثل سوهان.وقتی چیزی رو صیقلی می کنه.از دست پسرکم هم عصبانی و هم شاد و شنگول میشم.پسرک برام مجسمه های گلی محشری درست میکنه که نمی دونم وقتی خشکشون می کنم و نگهشون می دارم چقدر معنی عشقمو می فهمه با این سن کمش.دلم می خواد بدونه که چقدر دوست دارم از حالا تشویقش کنم تا هنر خودشو پیدا کنه.خلاصه که زندگی می کنم.بدیا خوب می گذره.وچقدر بد که مثل برق و باد میگذره.وگاهی اونقدر تند که هیچی ازش نمی فهمم جز یه صدای مخملی.یه تصویر لزج از یه خاطره.به لبخند معصوم که قابش گرفتم.ویه مجسمه کوچولوی گلی که اسمشو می ذارم:رد پای وانت.چون پسرکم با چرخ وانت روشو خراش داده و سپرده دستم که خشکش کنم.عصبانی میشم چون هنوز اونقدر بزرگ نیستم که بفهمم بچه ها بچگی می کنن و باید بکنن.بلد نیستم آرمان هامو بذارم لب طاقچه و به خودم بگم:بخند.بچه است...

پی نوشت۱:این پست از وبلاگ فرنوشو خیلی دوست داشتم.مادرانه ترین نوشته ای بود که تو وبلاگش خوندم و به دلم نشست.

پی نوشت ۲ : پسرک یه قصه سیاسی گفت.نگران آیندشم.سیاسی نویسی و ادبیات سیاسی یعنی بوی قرمه سبزی که از موهای کهربایی پسرکم به مشام میرسه.و اما قصه اش(واضح و مبرهنه که مثل همیشه قصه با یکی بود و یکی نبود معروف شروع میشه)یه آمبولانس بود که مریضا روداشت می برد یهو بوف (تصادف) کرد و ماشین پلیس اومد مریضا رو برد.(اینجا قصه از نظر کارن به اتمام می رسه اما ما دخالت کردیم و گفتیم کجا برد؟کارن قصه گوی ما فرمودن: برد اداره پلیس و ما بی خود و بی جهت یاد حوادت پس از ا ن ت خ ا ب ا ت افتادیم.داره این کارن کوچولوی من یواش یواش خطرناک میشه.این استعداد نویسندگی امیدوارم کار دستش نده:)

پی نوشت ۳:کارن خوابیده زودتر از همیشه اما من نشستم پشت این میز چوبی و دارم می نویسم از زندگیم.حتی از روزمرگیم.بی دغدغه.بدون اینکه به کارهای درسی و رساله اشاره ای کنم.و یا به جای این نوشتن کتابی تورق کنم.عذاب وجدان هست اما ...شاید اقتضای نقاهت پس از مریضی باشه.راستی دستی به سر و روی پیوند هام کشیدم امیدوارم اونایی که لینکشون کردم راضی باشن.

[ساعت ۱۳:۳۶ ]   ...(۳)

۰۵ شهريور ۱۳۸۹
نام علی بر دیواره های گنبد سلطانیه

مست از دو هدیه تازه ای که گرفتم روزها رو اغلب به بازی با پسرم کارن (که نمی دونم چقدر این بودن در کنارش راضیش می کنه و شاد) فکر و خیال در هم تنیده با دلشوره های همیشگی گزنده (که واقعا نمی دونم کی می خواد دست از سرم بر داره!)و کمی هم مطالعه (کند و کوتاه و جسته و گریخته)می گذرونم.روشنه که هر دو کتاب رو از بهزاد عزیزم هدیه گرفتم.وموضوعشون موضوع مورد علاقه این روزهای من معماری ایرانیه که هنوز دربارش کاملا بی سوادم.وصرفا به خاطر اهمیتی که در رساله ام برای معماری قایلم و بعد از پیدا کردن مقاله ای از دکتر مهناز شایسته فر درباره تجلی نام علی در کتیبه ها و معماری به این موضوع مفقوده مطالعات تاریخ اجتماعی علاقمند شدم.بیشتر از هر چیزدرباره سلطانیه مطالعه می کنم.گنبد بزرگ زیبایی که با همه پیچیدگی ها و جاذبه های بی نظیری که داره از نظر توریستی به نظر من با دو تا سفری که به زنجان و سلطانیه داشتم خیلی ضعیفه.بنا یکه و تنها وسط شهری فقیر ایستاده.سالها داربست هایی روی گنبد داشت که زیبایی و بزرگی اونو هاشور می زد.راهنماهای چندان خوبی نداره و به نظر من تبلیغ برای دیدن این جاذبه بی همتای گردشگری خیلی کمه.بنای سترگی که قرار بوده آرامگاه علی (ع) باشه توی ایران و امروز آرامگاه اولجایتو یکی از برجسته ترین ایلخانان شیعه ایرانه.نکته جالب توجه در مطالعاتم این بود که این بنا الگویی برای ساخت بناهای دیگه بوده که از جمله مهم ترین اونا گنبد کلیسای سانتاماریا دلفیوره فلورانسه.جستجو کردم و عکسی از این کلیسا پیدا کردم این عکس رو در کنار عکسی از سلطانیه قرار میدم تا درباره این الگوی معماری و این تقلید معماری بیشتر فکر کنیم.*البته می دونم که کاشی کاری فیروزه ای گنبد سلطانیه تموم شده و هر دو سفر من قبل از این اتفاق بود.در هر حال باید این بار هم به سلطانیه سفر کرد تا فهمید که آیا اتفاقی در خور این سومین گنبد جهان با نقشینه های زیبای روی دیواره هاش افتاده یا نه!

برای من علاقمند به تاریخ اجتماعی دوره های مغول و تیموریان برجسته شدن این ابنیه و آثار معماری خیلی اهمیت داره.من فکر می کنم بخشی از هویت و بخشی از تاریخ نگفته ما در دیواره های همین ابنیه می تپه و زنده است.اگر روزی خدایی نکرده قرار باشه این دوره تاریخی رو تدریس کنم بهترین روزنه برای شناخت گفتمان های مسلط این دوره رو مطالعه بناها می دونم که من دانش آموخته تاریخ امروز بعد از یازده سال تحصیل در رشته تاریخ از اون تقریبا بی اطلاعم و فراتر از این فکر می کنم اساسا جامعه من باید زمینه شناخت راز های نهفته در دیواره های این ابنیه رو پیدا کنه.من به عنوان دانشجوی تاریخ در این برجسته سازی حتما نقش آفرینم و فکر می کنم اولین گام اینه که دانسته های خودم درباره اون بیشتر و کامل تر بشه.

اینجا اطلاعات خوبی درباره سلطانیه به صورت اطلاعات فشرده اینترنتی هست.

اول بنای کلیسای سانتاماریا دلفیوره

و دوم الگوی معماری گنبد سلطانیه

 

*چیزی که برای من علاقمند به تاریخ اجتماعی خیلی مهمه اینه که چقدر به نام معماری این بنای بزرگ اهمیت داده شده.این بنا رو شخصی به نام سید علی شاه ساخته و من فکر می کنم جا داره بیش از اون که به نام ایلخانان و اولجایتو اشاره بشه به نام سید علی شاه اشاره بشه

پی نوشت:دیروز کارن قشنگ من دومین مجسمه گلیشو ساخت.خیلی ناشیانه است اما چون خودش گفت مامان ببین قشنگ شد خشکش کنی براش اسم انتخاب کردم:آقای عصبانی.شبیه چهره مردیه که اخم کرده.من این مجسمه کوچولو رو خیلی دوست دارم.این یادگاری های معرکه بیست و نه سالگیمو خیلی دوست دارم.باهاشون حال می کنم.خستگیم انگار در میره و از بار دلشوره هام کم میشه.انگار التیامین روی زخمام که نمی دونم چرا هر از گاه دهن باز می کنن.پسرم امیدوارم موفق شی توی هنری مستحیل شی که آرومت می کنه...

[ساعت ۰۷:۰۱ ]   نظر شما (۵)

۰۲ شهريور ۱۳۸۹
رولان بارت و میشل لبر + اولین مجسمه گلی دست ساز کارن کوچولو

۱-توی این پست دلم می خواست درباره دانسته هام از نظریات رولان بارت بنویسم که مدتیه در پیوند با موضوع رساله بهش فکر می کنم و ذهنم درگیرشه.اما امروز وقتی داشتم این جملات رو از بارت مرور و باز خوانی می کردم گفتم بهتره فعلا به نوشتن عین گفته های بارت اکتفا کنم بدون هر گونه تحلیلی و نظرات و تحلیل های خودمو بذارم برای وقتی دیگه . این نوشته ها برای من اون المان هاییه که به کارم یه افق نظری تامل برانگیز میده و تصور می کنم بخشی از کارمو دست کم با تمسک به این نگره ها می تونم فربه تر بررسی کنم : اسطوره پیام است.این امر به آدمی اجازه می دهد تادرک کند که اسطوره احتمالا نمی تواند عین مفهوم یا ایده باشد.اسطوره شیوه ای از دلالت است.نوعی شکل است... از آنجا که اسطوره نوعی گفتار است هر چیز می تواند اسطوره باشد به شرط آن که گفتمانی بتواند آن را انتقال دهد.

و خلاصه اینکه بارت معتقده وقتی معنای اجتماعی به هر چیزی اضافه بشه شکلی از اسطوره پیدا می کنه.من این دریافت از اسطوره رو دوست دارم و فکر می کنم درباره بخش هایی از گفتمان دوره من که علی رو به شخصیتی خیالی و قهرمانی سطوت ناپذیر تبدیل می کنن میشه پیاده اش کرد.

۲-بعد از مدت ها کتاب داستانی دستمه که لذت خوندنو باهاش تجربه می کنم.کتابی که منو تا دل فضاهای دوست داشتنیش میبره.کاناپه قرمز.نویسنده اش یه خانوم فرانسویه که تا امروز نمی شناختمش:میشل لبر.فضای آرمان گرایانه داستان و نثر دوست داشتنی و روونش با توصیفات زنده و جوندارش واقعا دلنشینه.حیف که فرصتهام برای خوندن بی دغدغه اش خیلی خیلی محدوده.سفر قهرمان داستان با قطار منو یاد سفرهامون به مشهد انداخت.وقتی موقع نماز صبح بود و توی سرمای گزنده پاییز کویر وضو می گرفتی و آب از دستت می چکید و چقدر اون نماز خوندنا دلنشین بود و اینم بخشی از کتاب:

غالبا خیلی زود موقع سپیده دم از خواب بیدار می شدم.در دریایی از مه که قطار کورکورانه در آن راه می پیمود کاج ها و غان ها به زحمت دیده می شدند و انبوهی از ایسباها در مه غوطه می خوردند که فرسوده از یخبندان و آفتاب بی رحم تابستان به خمیر کاغذ می مانستند.روشنایی مات کم کم صاف تر می شدتا آسمان خیلی بلندی نمایان شود که من با نگاه تعقیبش می کردم و آن هم به افق پناه می برد.به کدام افق؟همه چیز دور و غیر قابل دسترس و خیلی بزرگ به نظر می رسید ...

خانوم لبر عزیز ممنون که منو به دنیای مه آلود و خواستنی داستان و نوشتن گره زدی.دلم می خواد وسط شلوغ بازار زندگیم بنویسم.بازم هوای نوشتن توی سرم چرخ می خوره...

پی نوشت: دیروز برای کارن به جای خمیر بازی که این روزها خیلی از جنسشون راضی نیستیم خاک رس بسته بندی خریدیم.و خوشبختانه به بازی باهاشون علاقه نشون داد فقط کمی از چسبیدن گل و خاک به انگشتاش ناراضی بوداونم به خاطر وسواس معروفش!اما موفق شد به شیوه خودش اولین مجسمه گلی عمرشو بسازه:یه مجسمه گلی که با دخالت دست و چرخ ها و بدنه کرایسلر سفید کوچولوش تولید شد.بعد از کشیدن چرخ و بدنه ماشین روی گل رس خندید و گفت مامان یه جونور درست کردم و من دیدم راست میگه جونور قشنگی شده چیزی بین گاو و فیل چون یه چیزکی شبیه خرطومم داره اما خودش یه کم به کاردستی گلی کوچولوش نگاه کرد و گفت آرم لامبورگینه و دیدم پسر هنرمندم پر بیراه نمیگه.در اولین فرصت هم عکس نقاشی های تازه و هم این اولین مجسمه گلیشو روی این صفحه میذارم.

[ساعت ۲۳:۵۲ ]   ...(۳)

۰۱ شهريور ۱۳۸۹
این روزهای من ...

۱-کمی به خودم آومدم باز.می نویسم اما نه مثل سابق.راضی نیستم.این نارضایتی همیشه با منه.درباره پایان نامه هم فعلا چنته پری ندارم جز اینکه دیوان منسوب به امیرالمومنین  دستمه و فکر می کنم رفرنس های خوبی می تونم توش پیدا کنم که بشهمحوریت علی رو در گفتمان دوره مورد مطالعه ام بهش ارجاع داد درست نظیر فکت هایی که در نهج البلاغه بود و پیش از این بهش اشاره کردم.کاتب این دیوان فرخ بن عبد الله کرجی معرفی شده و تاریخ کتابت قرن دهم نوشته شده اما مسلما پیش از این تاریخ هم از این اثر کتابتی وجود داشته  درباره این موضوع بیشتر باید تحقیق کنم.هنوز ابتدای دیوانم اما توی همین اولین صفحات هم نمادهایی هست که نشون میده امکان این هست که این سروده ها رو به انسانی کامل بر اساس تعریفی که پیش از این از بحرانی نقل کردم نسبتش داد.اشعاری با این مضمون که در هر روز از هفته چه کارهایی سزاواره.این پیش بینی و این آگاهی جز از یک انسان کامل از کس دیگه ای متصور و قابل قبوله؟اگر قرار باشه بخشی از مطالعه خودمو بر اساس نظریات رولان بارت انجام بدم پیوسته به این بازگشت به رستنگاه های فکری و نظری احتیاج دارم.

۲-کتاب های تازه ای از کانون پرورش فکری برای کارن خریدیم که همه رو دوست داره و دو سه روزه حفظشون کرده البته به خاطر قضیه غرور و یا هر چیز دیگه کمتر پیش میاد که جلوی جمع و بنا به میل ما بلند بخونه اما معمولا موقع بازی یا وقتی داره تو خونه لای مبلا می گرده واسه خودش زمزمه می کنه و من واقعا این لحظه ها لبریز میشم از شادی سکر آوری که هیچ وقت نظیرشو تجربه نکردم درست مثل دیشب که بعد از مدت ها یهو گفت مامان دوست دارم بذار بیام تو بغلت بشینم و من اون لحظه فکر می کردم چقدر خوشبختم ... و چقدر به این موجود کوچولوی ظریف خوش ذوق نیازمندم.پسرم بهترین ها رو برات می خوام . ممنون که بهترین لحظات عمرمو برام ساختی و می سازی...

[ساعت ۰۶:۲۰ ]   ...(۱۸)

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است