صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۹۷
ديروز: ۵۲۵
اين ماه: ۱۶۸۲۲
از ابتدا: ۱۶۷۹۵۰۲


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۲۱ مرداد ۱۳۸۹
کتاب و دغدغه پیدا کردن زبان تاریخ نگاری

یه بعد از ظهر طوفانی دیگه.واین چنار پر برگ روبروی پنجره اتاق کامپیوتر.رقص گیسوی برگ.وبوی خاک.بی نم بارون.وابرهای سیاه.آبستن.چشم اندازی مادرانه.من این چشم اندازو دوست دارم.از پس پنجره آشپزخونه.از فراز جنگل پوشیده از کاج که انتهای خیابونو هاشور زده.امسال شمال نرفتیم اما من با چشم های بسته بارها با پسرم جنگل های راش و کاج و افرا رو تجسم کردم و کیفور شدم از عطر طبیعت سخاوتمند.بارها با پسرم گوش ماهی رو کنار گوشم گرفتم.هر دو خندیدیم و گفتیم صدای دریا میاد.رویا.رویا... من مقیم وادی رویاهام.دلم می خواد چشمامو ببندم و خواب ببینم.یه خواب رنگی.دلم می خواد توی خوابم روی شمسه مدور و مذهبی باشم که وسط اون و توی متن طلایی با سفیداب کلمه دلنشینی نوشته شده ... طلا اندازی بین سطور مثل یه خوابه.خواب من که میون واژه ها قدم می زنم.بو می کشم و عطر همه زیبایی های تاریخو به ریه هام می فرستم.با همه تلاشی که می کنم تا ذره ای مفید تر از قبل باشم اما همچنان کندم.دلیل اصلیش وسواسمه در نوشتن و پرهیزم از فیش برداری که ضرورت بزرگیه.کتاب ها رو می خونم.لذت می برم و از یاد می برم که اون واژه ها و داده ها کجای نگارشم به کار میاد...بی نظمی...بی نظمی افسار گسیخته ای که شبیه این هوای دل انگیزه...پاییز سراسیمه دوست داشتنی من زود تر از همیشه کوچه ها رو ، آجر بهمنی خونه ها رو ، و سفالینه های دالبر دار لحظه هامو نوازش می کنه.
بیا ... پاییز نازنین من بیا . دلتنگتم.زود نیست.بیا...
فصلی می نویسم درباره اویغور ها و کوشش می کنم زبان خودمو در نوشتن داشته باشم.می ترسم که سوژه کتاب منو نا خواسته به سمت چسب و قیچی کردن سوق بده بخوام و نخوام این اتفاق تا اندازه ای میفته و گریز ناپذیره اما من تلاش می کنم زاویه دیدمو خودم انتخاب کنم.این فصل رو اینطور و با این شعر شروع کردم تا در نگارش تاریخ زبان رسمی رو پس زده باشم و در عین حال دغدغه اصلیمو در تاریخ نگاری که از یک سو پیوند میان مردم و تاریخ و از سوی دیگه زمان حال و تاریخه پاسخ داده باشم. اول مقدمه ای رو می نویسم که قراره به موضوع پیروزی چنگیز خان بر اویغور ها ختم بشه و بعد به اویغور ها می پردازم :
اتحاد تموچین با رییس کراییت ها - اونگ خان - نیز تداومی نداشت هر چند که پایان همکاری و دوستی این سرکرده مغولی باعث شد آوازه تموچین بیشتر شود و پس از پیروزی در میدان نبرد و شکست کراییت ها که قدرتمند ترین طایفه مغولی به حساب می آمدند ، تموچین لقب چنگیزخان گرفت . این پیروزی از نوجوان مغولی ورزیده ای که سال های کودکی خویش را در دشتی پهناور گذرانده بود و با سختی های زندگی اخت شده بود ، دور از انتظار نبود مخصوصا اگر به پیمان دوستی او با یکی از یاران وفادارش به نام جاموقه اشاره شود پیمانی که برای تحکیم آن تموچین از دوست خود تیری ساخته شده از شاخ گوساله هدیه گرفت که سوراخ هایی در آن تعبیه شده بود طوری که وقتی پرتاب می شد صفیر می کشید . صدای این صفیر بعد ها تاریخ نگاری سرزمین های پهناوری را در بر گرفت که زیر سم اسب چنگیز بودند .  صدای این صفیر در میدان نبرد با کراییت ها نیز نوخاته شد تا مردی را به جهان معرفی کند که قرار است بیشترین کشور گشایی ها را در کارنامه خویش نقر کند . بعد از پیروزی بر ضد کراییت ها رشته پیروزی های چنگیزخان به هم بافته شد و همچون زنجیری ناگسستنی حلقه های پیروزی در هم گره خوردند . قوم نایمان نیز پس از مدتی مغلوب چنگیزیان شد و سال 603 نوبت به طوایف قرقیز رسید که یوغ اطاعت چنگیز خان را بر گردن بیاویزند . اما یکی از مهم ترین طوایفی که شکست از چنگیز خان را پذیرفتند متمدن ترین طایفه مغولی – اویغور ها – بودند .
اویغور ها
زمانی من نیز مثل شما جوان بودم/خوشحال و سر به هوا/گاهی مثل پلنگ می دویدم/وگاه / مثل ماه میان ابرها شنا می کردم/عاشق بودم/غوطه می خوردم در دریای آرزو ها / گاه سوار اسب می شدم/گاه سوار الاغ/و به همه جا می رفتم/ودر همه جا /می شد ردی از من پیدا کرد/غروب ها در دشت ها می گشتم و/گل می چیدم / گاه همان جا به خواب می رفتم / گاه با دوستان به قصه گوش می دادیم / گاه به صدای ساز / و کباب گوزن می خوردیم / یک روز پدرم / ماجرایی تعریف کرد و / از اندوه جهان پرده بر داشت / به فکر فرو رفتم ... / حالا گرد غباری بیش نیستم. (عبدالرحیم اوتکور 1923 – 1995 از معروف ترین چهره های ادبی اویغور . پرواز یک تکه برف . ترجمه رسول یونان . ص 48 و 49 )
گرچه شاعر اویغوری این شعر را سالها پس از تسلط چنگیزیان بر اویغور ها سروده است اما گویی ماجرایی که او را به فکر انداخته و به گرد و غباری بدل ساخته ریشه در همین واقعه تاریخی یعنی پیروزی چنگیزخانیان بر ایغور ها دارد که سال ها متمدن ترین قبیله تاتار بودند ، رباب می نواختند و نقاشی هایشان میراثی بود از مانی نقاش نامدار ایرانی که برای در امان ماندن از گزند حاکمیت به تورفان و ترکستان رفته بود. بازگشت رد پایی از مانی در نقاشی ها و مینیاتور های رنگین ایرانی را نیز بادی وامدار تاثیری انگاریم که مغولان از اویغور ها پذیرفتند. دیرزمانی از پیروزی چنگیز بر اویغور ها نگذشت که در کاسه های سفالین با لبه های دالبری شمسه هایی نقش بست و اسلیمی ها و نقوش گل و بوته ای ملهم از نقوش چینی نشست که در واقع سایه روشنی بود از نقاشی های مانی که سال ها و سده ها در میان اویغور ها سده ها از آن پاسداری شده بود.مانویت مذهب رسمی اویغور ها بود.هر چند که بعد ها در سایه گرایش به بودایی گری و مسیحیت نسطوری رنگ باخت اما همچنان در نمایی از پرنده ققنوس ، مرغ ماهی خوار کنار حوض ماهی و پیچک نیلوفر آبی روی کتیبه ها و فلزینه ها و شمعدان ها زنده ماند.الفبای اویغور ها نیز بازتابی بود از تاثیر ایرانیان.این الفبا اقتباسی بود از الفبای سغدی.خط و الفبایی که بعد ها با نفوذ مشاوران اویغوری چنگیزخان در بدنه اداری مغولستان الفبا و خط مغولان شد.و در واقع به پشتوانه همین داشته های معنوی ست که حتی پس از شکست در برابر چنگیز خانیان اویغور ها جایگاه خویش را از دست ندادند و مربیان و آموزگاران قبیله های دیگر انگاشته شدند .

پی نوشت1 :این مطلبو بعد از ظهر نوشتم و سحر روی صفحه گذاشتم.همه امیدم اینه که ماه رمضون با خودش برام حس های معنوی خوبی بیاره
پی نوشت 2: در اولین فرصت قصه های تازه کارنو می نویسم . این روزها پسرکم حتی وقتی داره تنهایی بازی می کنه (اتفاقی که خیلی به ندرت رخ میده و به دقیقه نمیکشه ) شعر های کتاباشو از بر زمزمه میکنه.جالب اینجاست که عاشق موسیقی سنتی گروه رستاک شده و بخش هایی از ترانه های محلیشو حفظه و گاهی پشت هم تکرار می کنه ... از نگاهش می فهمم که موسیقی سنتی رو دوست داره مخصوصا دفو چون وقتی ارکستر می بینه و ساز هایی مثل ویولون و غیره میگه مامان اینو بزن بره اما در برابر سازهای سنتی علاقه نشون میده و حتی خودش پیشنهاد میده این سی دی رو براش بذارم.

[ساعت ۱۹:۳۷ ]   ...(۷)

۲۰ مرداد ۱۳۸۹
باز هم درباره رساله و قصه های کارن

امروز نظرات الیاده رو درباره امر مقدس مرور می کنم.دریافت های الیاده صرف نظر از اینکه اون بیش از هر چیز می کوشه هم و غمش رو صرف ادیان اقوام ابتدایی کنه در حوزه مطالعه من می گنجه به ویژه اونجا که می کوشم محوریت و برجستگی علی رو در ابنیه و معماری و اساسا هنر دوره مورد مطالعه ام بکاوم.آنچه نظریه الیاده رو درباره امر مقدس برای من قابل توجه می کنه توجه اون به نماد ها و شعائر همه فرهنگ ها و کوشش در جستجوی جلوه امر قدسی در اونهاست.الیاده معتقده " امر قدسی را می توان در مکان های مقدس همچون معابد تجربه کرد و بر این باور بود که این حس و معنای قدسی بودن غالبا به درختان ، سنگ ها ، کوه ها و اشیای مشابه دیگرکه به نظر می رسد قدرت اسرار آمیز در آنها خانه دارد ، نسبت داده می شود . " این دریافت از امر قدسی و مقدس منو یاد قدمگاه های منسوب به علی میندازه و فرو رفتگی های توی صخره ها که در فرهنگ و مردم شناسی مناطق مختلف معمولا از اون تعبیر به جای پای دلدل علی میشه و البته پررنگ تر  از این در بناها و کوه ها و چشمه هایی که نام خضر رو با خودشون به یدک می کشن و همه جای این سرزمین هستن ...الیاده از این رهگذر به تقسیم بندی مقدس به دو نوع مقدس اصیل و مقدس تبعی می پردازه مقدس هایی رو که اصالت تقدس از جوهره خودشون میاد مقدس اصیل نام می ده و اونایی که تقدسشون از رهگذر پیوند با مقدس های اصیل به دست اومده مقدس تبعی . فکر می کنم از این منظر باید شخصیت علی (ع) رو مقدس اصیل بدونم که تقدس و کاریزما و وجهه قهرمانی خودشو از ادله تاریخی می گیره و مقدس های تبعی مربوط به این مقدس در هنر و معماری و داستان هایی نظیر خاوران نامه ها تبلور پیدا می کنه . از این منظر و با عطف توجه به این رویکرد هم مطالعه توجه به علی در عرصه های مختلف حیات فکری و اجتماعی دوره مورد مطالعه من روشن تر و شفاف تر میشه. مقدس اصیل لقب دادن شخصیت علی همون طور که گفتم به ادله تاریخی بر می گرده بحرانی در صد کلمه خودش چنان که پیش از این اشاره کردم برای اینکه انسان کامل بودن 1 علی رو توجیه و تفسیر کرده باشه فراوون به این ادله اشاره کرده بخشی از این ادله با مطالعه نهج البلاغه و گفتار خود علی (ع) هم به دست میاد 2یعنی در واقع با مطالعه بخش هایی از نهج البلاغه که درباره خود علی و شخصیت و جوهره ایشونه کاملا میشه رد پایی از انسان کاملو باز جست چیزی که خودش عرصه رو برای خیال پردازی های افراطی بعدی هموار می کنه . میزان بهره مندی افراد در حوزه های مختلف گفتمان فکری سده های هفت تا دهم از این پتانسیل متفاوته . شخصیتی مثل بحرانی یا برسی تلاش می کنن علی رو به عنوان قطب کامل و انسان کامل معرفی کنن البته با توجه کامل به ضرورت واقع گرایی و بر شمردن ادله تاریخی و کسانی مثل خوسفی ها و اهل حق پا رو از این فراتر میذارن . خاوران نامه مشحون از نقاشی هاییه که علی رو در حال کشتن اژدها و موجودات غول پیکر افسانه ای نشون میده و گاه اسبش دلدل هم در این قهرمان منشی شریکه و در حال زورآزمایی با شیره . روشنه که خوسفی به خودش اجازه میده تکه هایی از شخصیت افسانه ای دیگر قهرمانان مورد پسند فرهنگ عامه از جمله رستم دستانو بگیره 3و به شخصیت علی با پتانسیل های واقع بینانه تاریخیش سنجاق کنه.اینجاست که مردم در این پروسه واجد نقش آفرینی ویژه ای میشن.
1- این انسان کامل بودن کاملا نزدیک به تعریفیه که الیاده از مقدس میده می خوام بگم نباید فکر کنیم کوشش در معرفی یک فرد به عنوان یک انسان کامل از پروسه مقدس گرایی و قدسی بخشی دوره الیاده کلمه Holy به معنی قدس و مقدس رو به معنای کامل بودن ، کمال ، درستی و خوشی دونسته که نقطه مقابلش Unholy یعنی شکسته ، بسته ، ناقص و ناخوشه
2-من به گوشه هایی از این پتانسیل که توی نهج البلاغه دیدم اشاره می کنم و توضیحات مفصل تر رو به آینده موکول می کنم :" سیل علوم از دامن کوهسار من جاریست، و مرغان دور پرواز اندیشه ها ، به بلندای ارزش من نتوانند پرواز کرد." (خطبه 3 معروف به خطبه شقشقیه) / "این که سکوت برگزیدم ، از علوم و حوادث پنهانی آگاهی دارم که اگر باز گویم مضطرب می گردید چون لرزیدن ریسمان در چاه های عمیق " ( خطبه 5 )
3-در مقاله ای از تصویری اومده از شاهنامه موزه بریتانیا که کیخسرو رو سوار بر کشتی در تعقیب افراسیاب نشون میده و نویسنده ادعا می کنه که جزئیات این مینیاتور با تصویر عمرو امیه از خاوران نامه که در موزه مترو پولتین محفوظه بخصوص از نظر بادبان و کشتی بان و صورت ها قابل مقایسه است و این نشون میده که رد پای تاثیر پذیری از شاهنامه تا حد تصاویر و نقاشی ها هم رفته

پی نوشت : و اما داستان های جدیدی که کارن قصه گوی من گفته و من با هزاران شوق نوشتم و اینجا ثبتشون می کنم تا یادم بمونه پسرک باهوش و هنرمندم از سن خیلی کم قصه می گفت و دلمو می برد . من فقط دو تا بال برای پرواز می خوام اگر داشتم با شنیدن قصه های کارن کوچولوی نازم لحظه ای روی زمین بند نمی شدم من نویسنده کم تجربه  و زیر متوسطی هستم اما مطمئنم که نویسنده های حرفه ای هم از شنیدن قصه های کارن متوجه علاقه و استعدادش میشن امیدوارم بتونم مشوق خوبی براش باشم :

* یه نی نی داشت تو لیوان آب می خورد بعد اومد حرکت کنه آبش ریخت . ریخت تو خیابون.

** یه نی نی یه لامبورگینی دستش بود به من نداد . من قایم شدم از نی نیه گفتم خدایا یعنی چی میشه من این لامبورگینی رو ور دارم ؟ ورنداشتم

*** فرمول یک اومده بود تو خیابون.پلیس از فرمول یک ترسید رفت دنده عقب

**** یه ماشین قدیمی تو مزرعه می چرخید یهو چرخش پرید خراب شد آقا تعمیر کار اومد تعمیرش کرد دیگه اینکه آقا تعمیر کار این زمینو کند و رفت

***** امروز یه جو جو دیدم تو رودخونه بود . یهو افتاد تو آب شلپ و شلوپ کرد ...


جالبه بدونین که همه این قصه ها با خنده و شادی زیاد تموم میشن.

 

[ساعت ۰۵:۰۵ ]   نظر شما (۴)

۱۹ مرداد ۱۳۸۹
بازگشت به دغدغه رساله = رودلف اتو و مفهوم امر قدسی + کارن و قصه تازه اش

به دنیای دوست داشتنی مطالعاتم باز گشتم.شاید به یمن فراغت کوتاهی که از کار رادیو به دست اوردم.خوندن برای امتحان جامع ، نوشتن کتاب تاریخ مغول ها و دغدغه برای قوی شدن در زبان انگلیسی که متاسفانه تا امروز فقط در حد دغدغه در جا زده ، متوقف مونده.خوندن کلیات سعدی هم.از این شاخه به اون شاخه پریدن همچنان ادامه داره با این حال بازگشت به مطالعه درباره تز برام طعم شیرینی داره.همچنان برای یافتن محمل و بنیان نظری موضوعی که به عنوان رساله دکتری بهش فکر می کنم در حال جستجو و کنکاشم.وهمچنان بی نتیجه میان انبوهی از داده های جامعه شناسانه پرسه می زنم.بعد از مدت ها رکود در مطالعات و بهتره بگم سکوت در انتقال دغدغه ها و جست و خیزهام مقاله ای دانلود کردم درباره رودلف اتوکه پیش از این درباره کتابش که با محتوای امر قدسی نوشته شده چیزهایی می دونستم.جرقه اصلی یافتن اتو البته نگاهی بود به کتابی از میرچا الیاده تحت عنوان مقدس و نا مقدس که موقع خوندن شمنیسم الیاده بهش برخوردم.توی کلاس های جامعه شناسی تاریخی دکتر ولوی به اتو و کتابش اشاره کرده بود.متاسفانه من توی زبان می لنگم و علیرغم اشتیاقم فرصتی دست نداد که به اصل کتاب رجوع کنم.با این همه مطالعه این مقاله چنان که پیش از این گفتم روزنه هایی به روی کارم گشود.فکر می کنم می تونم موضوع محوریت علی (ع) رو در گفتمان فکری سده های هفتم تا دهم بر اساس مقدس گرایی و مقدس سازی و تئوری های اتو هم بررسی و نقد کنم و یا دست کم این نظریه می تونه بستر های این مطالعه رو هموار تر کنه برام.من این روزها فقط در حال آزمون و خطام.در حال پیدا کردن ثباتی که منو روی مطالعه ام متمرکز می کنه.

دریافت من از مطالعه و نظریه اتو درباره امر قدسی اینه که به نظر می رسه احساسی که اتو در کتاب مفهوم امر قدسی از اون تحت عنوان احساس مینوی نام می بره می تونه درباره علی در دوره مورد مطالعه من مصداق داشته باشه.احساسی که دو وجه داره: احساس وحشت دینی و احساس جذبه و شیفتگی دینی.البته مطالعه اتو درباره ارتباط انسان و خداست و من می تونم تلویحا ارتباط حسی انسان دوره مورد مطالعه ام رو با یک شخصیت اسطوره ای – دینی - تاریخی بر همین اساس و از همین دریچه ببینم.اتو در تبیین این احساسات که می تونن زمینه شکل گیری اندیشه های اسطوره سازانه باشن معتقده که دارای دو وجه مفهوم مینوی و عین خارجی اند.این تقسیم بندی واقعا به نظرم جالبه.راه رو انگار برای من باز می کنه مخصوصا با این پیش فرض که من در مطالعه محوریت علی باید گرایش به این دو وجه رو بررسی کنم لحاظ  کردن این ویژگی کمک می کنه تفاوت ها رو در انواع محوریت بخشیدن به علی در گفتمان مورد مطالعه ام بشناسم و برای مطالعه ام شاخص یابی کنم.کجاها کفه به سود مفهوم مینوی به مثابه چیزی فراتر از انتظار، خارق العاده ، شگفت انگیز و ماورایی یعنی وجهه اسطوره ای و قهرمان صفتانه علی به مثابه یک شخصیت بیشتر خیالی و نجات بخش که خلا های روحی و نیاز به اسطوره گرایی مخاطب عام رو پاسخ میده سنگینی  می کنه و کجاها بیشتر به سمت عین خارجی یعنی وجود و شخصیت تاریخی علی متمایله که بیشتر با واقعیت هم خوانی داره و احتمالا بیشتر دغدغه رفرنس تاریخی دادن داره دغدغه اثبات درستی و علمی بودن حرفشو در حالی که در گرایش اول کوشش انگار فقط در جهت یافتن رضایت مخاطب و پر کردن خلا های روحی عدیده اونه چیزی که بیشتر مستلزم مطالعه روانشناسی اجتماعی این دوره تاریخیه.پیش از این به تلاش های بحرانی برای آشتی میان این مفهوم قدسی و عین خارجی حول محور شخصیت و کاریزمای  علی (ع) اشاره کردم که از راه رفرنس های مکرر اون به ادله تاریخی به دست اومده.چنین رویکردی در خوسفی و خاوران نامه و آثار مشابه کاملا برعکسه یعنی بیشتر به سمت قصه گویی و تخیل قهرمان پردازانه و اسطوره سازانه گرایش داره.چیزی که احتمالا گرته برداری شده از شخصیت نیمه اسطوره ای – نیمه تاریخی رستم و پردازش های فردوسی درباره این شخصیته و زبانی نه علمی و تاریخی و حجت پذیر که حماسی – داستانی و عامه پسند داره.و این وسط تلاش من باید معطوف به جستجوی نقش مردم و فرهنگ عامه در این کنش و واکنش های متنی باشه.این تلاش ممکنه پای رولان بارتو که بیشتر نگاه زبان شناسی به متن داره به این مطالعه باز کنه.البته روشنه که استفاده و بهره برداری من از همه این داده ها فقط برای روشن تر شدن بحثه و نه بیشتر.مثلا ممکنه قرار دادن علی به عنوان نومن 1 به من کمک کنه که این محوریت و اشکال و نوسانات اونو در گفتمان دوره تاریخی مورد نظرم بررسی کنم اما بی تردید باید به تفاوت ها و البته منظور نظر های اتو و اتوها توجه داشته باشم.ومطمئنم که مخاطب من هم انتظار نداره که من مطالعه خودمو بی کم و کاست روی یک تئوری خاص روی یک مطالعه خاص پیاده کنم و یا بر عکس.

1-اتو متعلق و موضوع احساس های مینوی را نومن می نامد چیزی که هم ارزش است و هم عین اما تنها با نشانه ها و نماد ها می تواند توصیف و ترسیم شود.یعنی فقط با تعیین ویژگی ها و خواصی که به نحو مناسب و در خوری یک واکنش احساسی را بر می انگیزد شبیه آنچه در مواجهه با نومن بر انگیخته می شود ( این تعبیر منو به شدت به مطالعه محوریت و اهمیت علی در گفتمان دوره مورد مطالعه ام نزدیک می کنه نمی دونم چرا )

پی نوشت:جریان قصه گویی های کارن قشنگ من ادامه داره.و این بار قصه ای گفت که واقعا تامل برانگیز بود برام.خیلی بهش فکر کردم و حتی تصاویری توی ذهنم شکل گرفت.می نویسمش بی کم و کاست لطفا شما هم بهش فکر کنین .شیرینه این فکر کردن.من که دلم می خواد درباره اش داستان بنویسم:

یتی بود . یتی نبود.گیر از خدای مهربون هیچ تس نبود.یه تامیون(کامیون) بود ته (که)پرواز ترد(کرد).گصه ما به سر رسید.تلاگه به خونه اش نرسید.

توی ذهن شما هم یه تصویر رنگی از یه کامیون پرنده روی نوک یه رنگین کمان هفت رنگ نقش بست؟تصویری شبیه به یه پوستر که درباره نمایشگاهی از احساسات کودکانه درباره دنیاست.گاهی فکر می کنم دنیای فکری بچه ها هم میون امر قدسی و عین خارجی در نوسانه.مثل پاندول ساعت.

[ساعت ۰۷:۳۲ ]   نظر شما ...(۷)

۱۷ مرداد ۱۳۸۹
کارن قصه گوی من

امروز می خوام از شادی بزرگی حرف بزنم.شادی مادرانه ای که می ارزه به همه شادیای ریز و درشت دنیا.و این شادی مخصوصا برای من رنگ و بوی دیگه ای داره.قبل از به دنیا اومدن کارن دلم می خواست اسمشو بذارم نویسا به معنی نویسنده و فکر می کردم اینجوری همیشه حسی از نوشتن با پسرمه.همیشه مشتاق بودم اهل تخیل اهل نوشتن باشه.نوشتن برای من همیشه بهترین پناهگاه بوده و دلم خواسته پسرم هم از این موهبت بهره ببره.و دیشب درست نزدیک به ساعت ۲ نصفه شب کارن نازنین من با تخیل قشنگش بهم نشون داد که استعداد خیلی خوبی توی قصه گفتن داره.پسرک خوشگلم چند تا داستان کوتاه با اون تخیل قشنگش ساخته و من دلم می خواد این داستان ها رو که به قشنگی و سادگی سیمای مهربونشه قاب بگیرم و بزنم به سینه دیوار این روزهام.دیشب کارن کوچولو بعد از اینکه کتابشو واسش خوندم گفت بیا قصه بگیم.گفتم کدوم قصه رو برات بگم؟پیش از این دو سه تا قصه درباره خودش و روزهاش ساخته بودم و شبا یا هر وقت دیگه ای که دوست داشت براش تعریف می کردم.اما این بار پسر خوبم خودش چند تا قصه گفت .فکر می کنم یکی از دلایلش اینه که مدتیه باهاش بازی تخیل می کنم.بهش می گم کارن بیا تخیل کنیم.بعد کنار هم دراز می کشیم و من می گم چشماتو ببند و فکر کن توی یه چمنزاریم.آسمون ابریه و بوی گل میاد.بعد یهو رعد و برق می شه و آسمون میباره و چیکه چیکه روی صورتمون بارون می شینه.حالا بو بکش.بوی خاکو می شنوی.وکارن گاهی خیلی از این بازی لذت می بره و گاهی اونقدر خوب همکاری می کنه که خودش میشه رهبر و میگه بیا مامان چشاتو ببند مثلا اینجا تودریاییم.توی گایق (قایق) و ... و ماجرای قصه گفتن توی این سن کم فکر می کنم واقعا لذت بخش باشه . دلم می خواد شما هم توی این لذت با من شریک باشین.هر سه تاشو اینجا می نویسم تا زیباییشو اینجا توی این صفحه ثبت کرده باشم.لحظاتی که شنونده این قصه های خیالی و دوست داشتنی پسرک دو سال و ۴ ماهم بودم بهترین لحظاتی بود که تا امروز تجربه کردم. و اما قصه ها :

۱- یتی (یکی) بود یتی (یکی) نبود.گیر (غیر) از حدای مهربون هییچ تس (کس) نبود.یه تراتور (تراکتور) سبز و آبی بود . تو مزرعه بود . تاه (کاه ) اورد . واسه حیوونا . واسه حیوونا گذا (غذا ) اورد . حیوونا خوشحال شدن . گصه (قصه ) ما به سر رسید آدا (آقا ) تلاده (کلاغه ) به خونه ما ! نرسید .

۲-یتی بود.یتی نبود.گیر از حدای مهربون هیچ تس نبود.یه تامیون (کامیون)بود.زرد و آبی بود.تو حیابون بود.می خواست از ماشینا سبگت (سبقت) بدیره(بگیره)بره.بره بار ببره.گصه ما به سر رسید.آدا تلاده به خونه ما نرسید.

۳-یتی بود . یتی نبود.گیر از حدای مهربون هیچ تس نبود.با مامان و بابا رفتم ویترین مگازه (مغازه).یه ماشین سیاه بود.گفتم اینو بخر مامان.ماشین سیاهو خریدم.خندیدم.گصه ما به سر رسید.آدا تلاده به خونه ما نرسید.

پی نوشت: از مطالعه درسی و البته مربوط به پایان نامه غافل نیستم مشغول مطالعه مقاله ای درباره رودلف اتو هستم که درباره مفهوم امر قدسی کارهایی انجام داده و کارش می تونه روزنه هایی به روی مطالعه من باز کنه . در اولین فرصت هم درباره این مقاله و هم درباره مقدس و نامقدس میرچا الیاده اینجا چیزهایی خواهم نوشت.

[ساعت ۰۶:۲۵ ]   ...(۴)

۱۱ مرداد ۱۳۸۹
طبیعت

کندم.مثل همه لاک پشت ها و حلزون هایی که مدتهاست خودمو بهشون تشبیه کردم.هربار قبل از خوابیدن کارن کلی نقشه توی سرمه که از این یک ساعت و نیم درست و حسابی استفاده کنم اما باز بعد از این که خوابید مردد و آشفته از این شاخه به اون شاخه می پرم تا ساعت شماطه دار بهم بگه که تایمت تمومه.وسط شلوغ بازار زندگیم کتاب داستان می خونم:فضیلت های ناچیز.نوشته ناتالیا گینزبورگ.ترجمه محسن ابراهیم که داستان اولش به نام زمستان در ابروتزو یکی از دلنشین ترین داستان هاییه که تا امروز خوندم.کتاب های تاریخ مغول همه جا هست.توی هال و اتاق کارن و حتی آشپزخونه و من مثل موریانه تنبلی هر از گاه تیکه ای از کتابو می جوم.که یعنی تمرکز ندارم.واین هوای دلنشین که بوی مستی و بارون و عشق داره با خودش مگه میذاره سرتو بندازی پایین و به کارهات درست برسی؟هر از گاه باید پرده رو پس بزنی و آسمونو نگاه کنی.بیشتر وقتم به کار رادیو میگذره.دیرخوابیدن های کارن توی شب جریان ساعت گذاشتن برای زود تر بیدار دشنم رو هم مختل کرده.ودرخت ارغوان ۱.امان از این درخت ارغوان که به مناسبتی درباره اش می خوندم و با دیدنش حس می کنم دلم می خواد داستان تازه ای بنویسم.دلم می خواد باهاش حرف بزنم.دلم می خواد با این شاخه های صمیمی غرق گل خلوت کنم.طبیعت درمانی.این عبارتی بود که دیشب روبروی کوهستان البرز.وقتی توی جاده کوهستانی مشرف به لواسون توقف کرده بودیم چند بار تکرار کردم.مشکلات و کاستی های زندگی گاهی فقط در پناه همین طبیعته که درمان میشه.واین درخت ارغوان دوست داشتنی و این شاخه زیباش چقدر برای من حس های خوب به همراه میاره.انگار دیگه به هیچی فکر نمی کنم جز شادی دیدن تیکه ای از طبیعت با همه معصومیتش.

۱-ارغوان درختی گلدار و زینتی است كه بلندی آن گاهی به12 متر هم می رسد، اما بیشتر به صورت درختچه است. ارغوان گیاه بومی سرزمین های جنوبی اروپا و جنوب غربی آسیاست و در ایران در شاهرود، كرمان، مازندران، گیلان، همدان، لرستان و فارس به صورت خودرو می روید. این درخت را به عنوان گیاه زینتی می كارند.برگهای ارغوان به شكل قلب، بدون كرك و دارای كناره های صاف است. گلهای این درخت در اوایل بهار، در گروه های3 تا6 تایی، روی شاخه ها و حتی روی ساقه اصلی، پیش از رشد برگها پدید می آیند و چون عده آنها بسیار زیاد است، منظره زیبایی به درخت می دهد. مزه گل ارغوان ترش و نسبتاً مطبوع است. از این رو در بعضی از كشورها گل ارغوان را همراه سالاد می خورند یا در بعضی از غذاها می ریزند.

پی نوشت : دارم تلاش می کنم دومین شعرو به کارن یاد بدم.مطمئنم که امروز به نتیجه می رسه تلاشم. می خوام براش یه عروسک لاک پشتی بخرم چون شعری که حفظ می کنه اسمش لاک پشته.

پی نوشت : حتما از این پست فهمیدین که تو چه حال و هوایی سیر می کنم؟کمی دلتنگ و کمی خسته ام اما دلم می خواد اینجا پر باشه از انرژی مثبت.کاش می تونستم این انرژی مثبتو به مامانم منتقل کنم که این روزها فقط غم ها و تلخی ها رو بهش انتقال میدم...

[ساعت ۰۵:۳۵ ]   ...(۴)

۰۸ مرداد ۱۳۸۹
رادیو + کارن

۱- کار رادیو چندان مجالی برای به روز کردن این صفحه بهم نمیده.وب گردی هام خیلی محدود شده و این میون اغلب توی نورمگز سیر می کنم.مشغول نوشتن هم هستم اما همچنان درگیر کارهای عقب افتاده خودمم تا دانشگاه.تلاش می کنم در اولین فرصت دوباره درباره دغدغه و پایان نامه بنویسم.کار رادیو رو بی نهایت دوست دارم. از اینکه برنامه ای هست که به قول تهیه کننده محترم مال خودم باشه لذت می برم.البته روشنه که این برنامه محدودیت های موضوعی خاص خودشو داره اما همین که درباره خونه و خونواده وفضاهای صمیمانه داخل خونه اس برام لذت بخشه نوشتن.یه جورایی به چیز هایی پیوند می خورم که توی زندگی کاریم مجالی برای پر و بال دادن بهشون ندارم.این تجربه رو قاب می گیرم و می زنم به سینه دیوار خاطرات بیست و نه سالگیم.روزها و سال های سراسیمه ای که تکاپو می کنی برای اینکه خودتوپیدا کنی.

۲- کارن قشنگ من اولین شعر بلندشو حفظ کرد.پیش از این شعر های دو بیتی کوتاه حفظ بود و البته کتاب هاشو از بر برام می خوند اما از رو و معمولا در برابر خوندن شعر حفظی مقاومت نشون میداد.تا اینکه براش به آمبولانس خوشگل خریدم به شرط اینکه شعر حفظ کنه.شعرو از اینترنت براش پیدا کردم.شعری درباره ماشین فولکس.می دونستم علاقمند میشه.چند باری موقع بازی با مزرعه و مزرعه دار کنسرت ترتیب دادم و خودم به آواز این شعرو خوندم تا کم کم کارن کوچولوی من خودش شعرو از حفظ برام خوند اونم با چه لحن و صدای معرکه ای.مست مست شدم.فکر می کنم این لحظه ها از شیرین ترین لحظات تجربه مادرانه باشه.

پسرکوچولویی رو تصور کنین که داره با اون صدای مخملی قشنگش این شعرو برات بلند می خونه و تو فقط دو تا بال برای پرواز کم داری :

ديروز با مامان جوون
رفته بوديم   خيابون
ماشينهاي جورواجور
اونجا  ديدم فراوون
يك ماشين توچولو (کوچولو)
شبيه يك  دورباده (قورباغه)
توي خيابون ديدم
گفتم چقدر اين ماهه!
اسمش چيه مامان جان
اين وانته  يا پيكان؟
(گفت ): هيچكدوم عزيزم
نه وانت و نه پيكان
يك ماشين قديمي
اين توچولو (كوچولو) فولكسه
شنيده ام گفته اند
يه ماشين دو لوكسه.

 

[ساعت ۰۸:۱۲ ]   ...(۳)

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است