صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۲۰۳
ديروز: ۱۶۷
اين ماه: ۱۸۹۶
از ابتدا: ۱۶۴۸۴۲۴


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۳۰ مرداد ۱۳۸۵


من تصمیم خودم را گرفته ام . ما از نو شروع می کنیم . آن طور که آزادگی و غرور مان را پاس داشته باشیم . من از صفر شروع کردن را با این که احمقانه به نظر می رسد اما دوست دارم .

[ساعت ۰۷:۴۵ ]  



جالب نیست ؟ من دیروز ۳۲۰ بازدید داشته ام اما از این ۳۲۰ بازدید حتی یک نفر هم نتوانست برای آشفتگی من نسخه ای بپیچد . و جالب تر آن که حتی یک نفر هم به ذهنش نرسید که شاید با یک دلداری کوچک می شود از سنگینی باری که روی دوشم افتاده بکاهد . این دنیا چقدر عجیب و این آدم ها چقدر دور ند .

[ساعت ۰۰:۰۱ ]  

۲۹ مرداد ۱۳۸۵


اگر شریک زندگی تان کسی که عاشقش هستید تصمیم ریسک آمیزی درباره زندگی تان بگیرد جز همراهی و تلاش برای کم کردن فشار و به دوش گرفتن بخشی از سنگینی این اتفاق کار دیگری می کنید ؟ پس چرا دیگران از من توقع دارند که جلوی تصمیم بهزاد را بگیرم . تصمیمی که برای رهایی خودش از فشار کاری که دوست ندارد گرفته است . احساس می کنم دارم خطر می کنم . احساس انفعال و تنهایی می کنم . من جز همراهی و همدلی کار دیگری به ذهنم نمی رسد .

[ساعت ۰۵:۱۳ ]   ...(۶)

۲۸ مرداد ۱۳۸۵


نگرانی ها و خستگی ها ... روز سختی داشتم . ظاهرا ادامه دارد . از این که قرارم را با یکی از بهترین دوستانم کنسل کردم ناراحتم .

[ساعت ۰۴:۵۵ ]  

۲۴ مرداد ۱۳۸۵


به شدت نگرانم . نگران آینده . کسی راهی سراغ دارد برای غلبه کردن بر این قبیل نگرانی های لعنتی ؟

[ساعت ۲۳:۰۶ ]  

۲۳ مرداد ۱۳۸۵
ماجراي روزنامه شرق

ماجرای روزنامه شرق دارد تبدیل به بحرانی برای روزنامه می شود و این مرا به شدت نگران و نا امید می کند . به نظر می رسد شرق به جای پیشرفت و شکوفایی با کار هایی که به راحتی می توان از آن ها جلو گیری کرد دارد در ورطه غم انگیزی فرو می رود . امیدوار بودم روز به روز شرق را بهتر و شکوفا تر ببینم . نمی دانم فقط به جهت تعلق خاطر تقریبا بی دلیلی که به این روزنامه دارم و حس می کنم در این قحطی روزنامه و قلم و خواندنی ها شرق این پتانسیل را دارد که به روزنامه ای واقعا شاخص و حرفه ای تبدیل شود . اما به نظر می رسد دوستان ما در شرق چندان برای دستیابی به این مهم کوشا و شایق نیستند . این مطالب را در همین زمینه بخوانید : + و+

پی نوشت : متاسفانه این موضوع در صفحه نوپای تاریخ روزنامه نیز در حال وقوع است . من به جهت علاقه مخصوصی که به این صفحه دارم و مسوولیتی که در قبال آن احساس می کنم از این جور اتفاقات بسیار نگران می شوم . متاسفانه امروز دیدم که مطلبی از من برای بار چندم در صفحه چاپ شده است ...

[ساعت ۰۰:۵۰ ]   ...(۲)

۲۲ مرداد ۱۳۸۵


به نظر می رسد دوباره برای روزنامه شرق مشکلات تازه ای پیش آمده است . البته من خیلی زود تر از این ها منتظر بودم که این جور حرف و حدیث ها در دولت احمدی نژاد درباره خط مشی روزنامه شرق پیش آید اما ظاهرا محافظه کاری های شرق ثمر داده و این اتفاق حتی الامکان به تعویق افتاده است . بعد از مدت ها همکاری دورادور با روزنامه ها خوب می دانم که تغییر و تحولات در وهله اول برای روزنامه نگاران دردسر ساز است . نمی دانم برای تغییر مدیر مسوول تازه چه کسی را پیشنهاد می دهند اما تصور نمی کنم آنها که دنبال بهانه می گردند اساسا با کسانی که بند و بستی با روزنامه شرق دارند روابط خوبی داشته باشند که با معرفی فرد تازه ای شرایط بهتر شود . به نظر می رسد باید هر جور که هست با شرایط اسفناک فرهنگی پیش آمده بسوزیم و بسازیم .

[ساعت ۰۰:۳۰ ]  

۲۱ مرداد ۱۳۸۵
سفر . تجربه .خاطره يك روز خوب .

سفر خیلی خوبی داشتیم . گشت و گذاری که خستگی مان را به در برد . مدت ها بود که منتظر همچین آرامشی بودم . گیلان استان قشنگیه . روستای تاریخی ماسوله مثل یک دهکده مهربان بر فراز کوهستان استاده بود و انگار ما را به آغوش کشید . و تالاب بندر انزلی تنهایی و عظمت را به یادم آورد مخصوصا وقتی رسیدیم به نیلوفر های آرام و مهربانش که تنگاتنگ هم خسبیده بودند و آسمان را سیاحت می کردند . قزوين هم غروب قشنگي داشت . شهري شلوغ با مردمي كه به خيابان ها زده بودند . نمي دانم چرا بيشتر آثار ارزنده تاريخي شهر به دست نابودي سپرده شده اند . اما عمارت چهلستون جاي قشنگي بود . كاخي كوچك و ساده . بهزاد خسته شد چون زحمت رانندگی را باید می کشید . و به من حسابی خوش گذشت چون در کنارش بودم . احساس سبکی می کنم .

امروز مطلبی از من در روزنامه شرق چاپ شده است . بخوانید .

خستگی و سفر و سرگرمی های ریز و درشت باعث شد فراموش کنیم که دیروز بیستم مرداد بود . روزی که پنج سال پیش برای خودمان یک خاطره دو نفره ناب ساختیم . همان ظهر داغ تابستان سال ۸۰ روی چمن های پارک ملت و لای عبور خستگی ظهر تهران دم کرده . با چشم هایی که می درخشید . قبلش زیر فواره هایی که چمن ها را آبیاری می کردند خیس شده بودیم و خندیده بودیم و بعد قرار بود حرف های مهمی درباره آینده مان بزنیم . من آن روز جواب بهزاد را ندادم اما توی دلم مطمئن بودم که ما با هم خواهیم بود بی تردید و تا ابد . یادش به خیر ...

دیدن نقد داستانم در سایت کلک پیرا و به همت دوست خوش ذوقم فرزانه خیلی خوشحالم کرد . مدت ها بود که داستانهای قاب عکس را فراموش کرده بودم . نقد داستان آهوی خاکستری به دلم نشست .در واقع از معدود نقد هايي بود كه مرا به نقطه ضعف ها و نقاط قوت كارم آگاه كرد و در واقع بهم انگيزه بيشتري براي بيشتر نوشتن داد . احساس مي كنم بايد از اين تجربه ها براي بهتر شدن و پيشرفت كردن استفاده كنم .

[ساعت ۰۰:۲۳ ]   ...(۲)

۱۶ مرداد ۱۳۸۵


من در اين گفتگو كه حدود يكي دو ماه پيش با سايت انتشارات روشنگران داشتم ادعا كرده ام  كه كتاب تاريخ مشروطيت انتشارات ققنوس از سری تاریخ ملل در مرداد ماه روي پيشخوان كتابفروشي ها خواهد بود . اميدوارم كتاب هر چه زود تر و دست كم تا اواخر مرداد منتشر شود تا ادعایم به واقعیت بپیوندد .

[ساعت ۰۰:۰۹ ]  

۱۲ مرداد ۱۳۸۵


نمی دانم برای شما هم جالب بود که به سایت هیات حمایت از کرسی های نظریه پردازی ، نقد و مناظره سر بزنيد يا نه . همين امروز سايت را ديدم . همان طور كه فكرش را مي كردم . يك سايت ابتدايي ناكارآمد است كه مثل يك خبرگزاري بسته عمل مي كند . اعضاي هيات توجهم را جلب نكردند . برنامه ها و خطر مشي مشخصي هم در سايت معرفي نشده بود . در واقع من هنوز نمي دانم كه هدف اين گروه چيست . گرچه در سايت بخشي به معرفي فوايد اين عمل اختصاص داده شده است . اما من چيز زيادي دستگيرم نشد .

[ساعت ۰۲:۴۰ ]  

۱۰ مرداد ۱۳۸۵
...

۱- احساس می کنم تابستان دارد به سرعت برق و باد می گذرد . به جز این که انباشتی کار ناتمام دارم که امیدوار بودم در همین تابستان انجامشان دهم به شدت به تفریح و مسافرت احتیاج دارم که تا امروز زمینه اش فراهم نشده است . یعنی مانع بزرگ خود منم . ترجیح می دهم همین جا بمانم و به انبوه دغدغه هایم مجال شکفتن دهم تا مثل تاک بر وجودم بپیچند و دیوانه ام کنند . نمی دانم این حس لعنتی از کجا آب می خورد اما این را مطمئنم که زیادی فکر کردن هیچ سودی ندارد و فقط باعث می شود دور خودت پیله ضخیمی بتنی و بال هایت آن زیر بخشکند . گرچه مدت هاست که پرواز را فراموش کرده ام .

۲- مشغول نوشتن داستان بلند تازه ای هستم که به شدت مرا درگیر خودش کرده . حس عجیبی نسبت به آدم های این قصه ام دارم . و به شدت مایلم که برایشان وقت بگذارم . حتی به قیمت معطل ماندن کار های مهم تری که دارم . این حس لذت بخشی ست گرچه به نظر می رسد ممکن است به برنامه زندگی ام لطمه بزند .

۳- برایم جالب است که یک ناشر فصل اول رمان نویسنده اش را منتشر کند . گرچه این موضوع درباره بخشی از داستان های کتاب خود من هم رخ داد .

۴- درست نمی دانم این مطلب را کی نوشتم . بعد از مدت ها پیدایش کردم . موضوع جالبی دارد .

[ساعت ۲۳:۴۲ ]   ...(۰)



اینجا ایران است . سرزمین خستگی و آغوش گشاده مرگ ... چقدر دلم خسته است .

[ساعت ۰۰:۲۲ ]  

۰۹ مرداد ۱۳۸۵


گاهی باید به ز مان هم مجال بدهی ... این یادت باشد . زمان همه چیز را درست می کند .

[ساعت ۰۰:۰۳ ]  

۰۸ مرداد ۱۳۸۵


دیروز تصمیم داشتم یک برنامه تهذیب و آرامش برای خودم طراحی کنم . تصمیم داشتم تمام روزم را برای پیشرفت خودم صرف کنم . اما نشد . معمولا من در این جور برنامه ریزی ها شکست می خورم . به نظرم به خاطر افراطی بودنشان است . اما جریان کتابخوانی منظمم کمی امید بخش بود و باعث شد به آرامش برسم . در مورد مسایل معنوی و روحی هم باید به خودم زمان بدهم . امروز و روز های دیگر هم خودم را در همین غالب قرار می دهم .

[ساعت ۰۰:۰۲ ]  

۰۷ مرداد ۱۳۸۵


از خودم خسته ام . و به شدت ناراضی ... حرفی برای گفتن ندارم .

[ساعت ۰۰:۴۸ ]  

۰۳ مرداد ۱۳۸۵
ادامه پست قبلي

داستان من اينجوري تموم مي شد :

برگه هاي سياه شده را تا مي كند و سرش را روي ميز مي فشارد ... " اين كه داستان نيست . همه اش اراجيفه ، من اصلا به حرف هاي آن كتاب روانشناسي عمل نكرده ام . باز دارم خودم را سانسور مي كنم . من نمي توانم به حرفي كه توي آينه به چشم هاي شيشه اي ام گفته ام عمل كنم ، من مي خواهم مطيع آن نيمه سنتي باشم و او مي گويد نه ، ننويس ، از لايه هاي پنهان و ناگفته درونت ننويس . من مدام به فكر پر كردن آن صندوقچه ام ، آنقدر كه به فكر صندوقچه بزرگ تري باشم ، صندوقچه اي به بزرگي يك عمر دراز ... "

[ساعت ۱۱:۰۱ ]   ...(۲)



اولش قصد داشتم درباره خودم داستان بنویسم . منظورم این است که واقعا زندگی خودم را دستمایه قرار دهم . یادتان هست ؟ درباره نیمه سنتی و مدرن درون ما زن ها ... این تلنگر اولیه اش بود . اما بعد پشیمان شدم . اسمش خود سانسوری یا ترس نبود . فقط حس کردم زندگی من هنوز مایه های لازم برای یک رمان را ندارد . مطلبی که در زیر می آید بخشی از آن داستان است . حرف های دلم ... بی در و پیکر ... افسار گسیخته ...این فقط گوشه هایی از داستان است . اشکال کار من در این است که روی کاغذ نمی نویسم تا راحت مچاله شان کنم . پاره شان کنم و دورشان بریزم . کلمات تایپ شده را هم می توان پاک کرد اما کمی سخت است ...

 " شروع مي كنم به نوشتن ، بايد تابو ها را بشكنم . اين را به خودم مي گويم . وقتي موهايم را روي شانه هايم ريخته ام و روبروي آينه ايستاده ام ، موهايم چه زود بلند شده اند و مثل يك آبشار سياه تا پايين شانه هايم آمده اند ! تازگي ها توي يك كتاب روانشناسي خوانده ام كه بايد بعضي حرف ها را وقتي جلوي آينه ايستاده اي ، زل بزني توي چشم هاي شيشه اي ات و به خودت بگويي ، بلند و شمرده و تكرارش كني تا باورشان كرده باشي . و وقتي بلند مي گويم مي خواهم داستان خودم را بنويسم ، چشم هايم برق مي زنند ، هم چشم هاي روي صورتم هم چشم هاي روي شيشه آينه ، دفترچه را بغل مي زنم ، توي سينه مي فشارمش ، مكث مي كنم ، آه مي كشم و بوي باران را مي فرستم تا عمق ريه ها و همين طور بي هدف شروع مي كنم و مطمئنم مي شود يك جوري همه چيز را جمع كرد و كنار هم منظم چيدشان ، همه اين فكر هاي افسار گسيخته لعنتي را كه مثل مور و ملخ در هم مي لولند و از مدار ذهنم بيرون مي زنند ، سال هاست كه ذهنم از اين فكر ها لب پر مي زند و من سرم را توي لاك تنهايي ام فرو مي كنم و مي گويم : ننويس اين حرف ها را بگذار باشد براي تنهايي ات ، تنهايي ، تنهايي ، كاش راز اين تنهايي بيست و چند ساله لعنتي را مي دانستم . فكر ها اما باز بند ها را پاره مي كنند و هي مدام از ذهنم مي جوشند و بالا مي زنند ، روحم انگار به استفراغ مي افتد ، خاطره ها و فكر ها و آرزو ها كه بيشترشان مال هجده سالگي و بيست سالگي اند ، مي ريزند روي كاغذ باطله هاي روي ميزم ، همه آن خاطره هايي كه هميشه بهشان پسوند نوستالژيك بسته ام و اين طور معنا دارشان كرده ام و چه خوب ، از هر چيز بي معنايي بدم مي آيد ، از خاطره هاي بي معنا ، آدم هاي بي معنا ، لحظه هاي بي معنا ، رابطه ها و سلام و عليك هاي بي معنا ، چقدر دلم مي خواهد همه اين ها را بچپانم توي صندوقچه اخلاقياتي كه براي خودم ساخته ام و هر از گاه هر چيز به درد بخوري را از فكر و نگاه و عشق و پنجره و بوي عطر و دفترچه و كاغذ پاره گرفته تا روزمرگي و بيسكويت كهنه اي كه يك استاد تعارفت كرده ، از تنه زندگي كنده ام و ريخته ام توي آن صندوقچه و گاهي حس مي كنم آن نيمه سنتي ام را هم توي همان صندوقچه جا داده ام ، لاي آن همه غرور و پرهيز و معصوميت كه مال بچگي هاست شايد ، همان نيمه سنتي كه مثل نماد يا ميراثي از مادرم به من رسيده و او هم لابد از مادرش به ارث برده و اين تسلسل نامتناهي شايد آخر آخرش بر مي گردد به خود حوا و ماجراي آن سيب ممنوعه ، و تضاد هاي دنياي دروني همه ما زن ها با سمبه پر زور همين نيمه است كه دامن زده مي شود ، شعله مي كشد و زبانه هايش گاهي اندك روزنه هاي تازه پيدا شده را هم مي بندد ، مي سوزاند ؛ تضاد هاي اين نيمه سنتي با آن نيمه ديگر كه اسمش را نمي دانم و نمي توانم برايش اسمي انتخاب كنم و مثلا چه اسمي ؟ مدرن ؟ نيمه مدرن ؟ پست مدرن ؟ نمي دانم . آن نيمه سنتي را دوست دارم چون او هم مثل بيشتر خاطره ها ، مثل بيشتر آن فكر هاي كوچك ، مثل تيتوي سبز انگشتي ، مثل قصه هايي كه بچگي ها مي نوشتم ، مثل آن النگوي بدلي ، مثل آن عروسك پارچه اي كه مامان دوخته بود ، مثل آن دامن چيت بچگي ها ، مثل آن دفتر نقاشي كهنه ، مثل آن كوه ها كه هميشه يك خورشيد و دو سه تا پرنده داشتند ، و مثل آن اولين سفر شمال با بهنام ، مثل آن جاده بلند و خيس ، مثل شب اول و آن چشم هاي درشت و سياه كه نزديك بودند و مال من ، مثل همه آن گمشده هاي دور و مبهم ، نوستالژيك و غم زده است و علاوه بر همه اين ها روشنگر و هدايت كننده ، نيمه سنتي را مي گويم ، گاهي مثل فانوسي ست كه جلوي راهت را روشن مي كند ، آن دور تر ها را نشانت نمي دهد اما به تو اجازه مي دهد جلوي پايت را ببيني و خودت باشي ، به در و ديوار نخوري ، سكندري نخوري ، سنگفرش خيابان را ببيني و حتي موزاييك هاي زير پايت را بشماري ، مورچه اي را لگد نكني و گاهي نور فانوس را بپاشاني روي گذشته ، روي مسيري كه آمده اي و حواست باشد كجاي راهي ! آن نيمه سنتي هميشه راست مي گويد شايد اكثرا طرف آن يكي نيمه باشي اما اشتباه كرده اي ، آن نيمه رهاي بي قيد آزاد كه همه قيد هاي  سنت و جامعه و كتاب ديني مدرسه و عرف و شرع و توضيح المسايل و خلاصه همه چيز را پاره كرده است ، هيچ بعيد نيست كه يك روز بند هاي آرمان زدگي خودت را هم پاره كند و آن وقت تو مي ماني و حوض گرد و كوچكي كه انگار تنها بازمانده تو از معصوميت روز هاي كودكي ست و آن نيمه سنتي كه ترك خورده است و بايد بندش بزني تا دوام بياوري توي دنياي بي در و پيكري كه عنقريب آزادي ات را هم به بند خواهد كشيد و اين شايد نهايت بد بيني باشد و بايد تجربه كني تا بهش ايمان بياوري ... "

[ساعت ۰۰:۰۴ ]   ...(۲)

۰۱ مرداد ۱۳۸۵


مدت ها پیش به دیدن فیلم به آهستگی رفتیم . فیلم تاثیر گذاری نبود یا شاید هم من بیش از اندازه ازش توقع داشتم . به هرحال مدت ها بود که قصد داشتم درباره ضعف های فیلم و یا کلا درباره فیلم بنویسم اما فرصتی دست نمی داد یا نمی دونستم از کجا باید شروع کنم . امروز توی وبلاگ دکتر حنایی مطلبی درباره فیلم خوندم که خیلی رسا و گویاست . دکتر حنایی از اساتید دانشگاه شهید بهشتی هستن و توی سال های دانشجویی در دانشگاه به دلیل همجواری گروه تاریخ با گروه فلسفه معمولا توی راهرو ها می دیدمشون . اون روز ها هنوز درست نمی شناختمشون و تصور می کردم باید مثل بقیه اساتید خشک و بسته و صرفا علمی فکر کنند و واقعا تا قبل از پیدا کردن وبلاگشون نمی دونستم که این قدر با ذوق اند . اما حالا مدت هاست که خواننده این وبلاگم و حالا باور کردم که ما اساتید به روز و متفاوت هم داریم . مطلب را بخوانید .

[ساعت ۰۷:۴۲ ]   ...(۱)

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است