صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۱۱۸
ديروز: ۵۲۵
اين ماه: ۱۶۸۴۳
از ابتدا: ۱۶۷۹۵۲۳


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۳۰ تير ۱۳۸۹
دغدغه های تاریخ پژوهی + هذیان گویی های شتابان من

ورزش می کنم.بعد از مدت ها به چیزی به نام جسم توجه می کنم.دنبال زنانگی گمشده ام می گردم.من توی خونه تازه ام هیچ آینه ای روی دیوار ندارم.سرویس خوابم رو به خاطر کمبود جا مدت هاست فروختیم و در نتیجه میز توالتی هم نیست.پیش میاد روزی اصلا خودمو توی آینه نگاه نکنم.به خاطر علاقه ای که کارن به رژ لب داره اکثرا رژ لب می زنم اما این فقط چند ثانیه طول می کشه.به اندازه پرواز قمری خاکستری از روی سقف کولر توی بالکن.وقچدر دلم می خواست توی بالکن گل کاری می کردم...و حالا بعد از مدت ها دلم می خواد خودمو ببینم.موهامو دورم بریزم.به رنگ کردنشون فکر نمی کنم.من اونا رو همین رنگی دوست دارم.می خوام زیبا باشم.واین یعنی زنانگی.همین خواستن.که بین من و یک زن روستایی بین من و زنی از گذشته های دور تاریخی.بین من و زنی اروپایی.بین من و زنی که پزشکی می خونه و یا هنر مشترکه.و من عاشق این نقطه های اشتراکم...

هنوز از این شاخه به آن شاخه پریدن بخشی از زندگی منه.هنوز عطش نوشتن داستانی تازه زبانه میکشه.چقدر پرهیز کردن از نوشتن سخته.و در عین حال هر بار که دستی به قلم می بری چیزی دستتو پس می کشه. برای نوشتن کتاب تاریخ مغول مدتی دنبال پرتره ای از تموچین گشتم.نمی دونم چرا فکر کردم دیدن این پرتره می تونه موتور خاموشمو برای نوشتن روشن کنه.پرتره ای که می تونه تو رو در پیدا کردن زبان تاریخ نگاری خودت کمک کنه:نوشتن تاریخ از زاویه ای دیگه...و دنبال اویغور ها گشتم.هرچند که کتاب سروده های اویغوری رو چند روزی هست که دست گرفتم.بو می کشمش و فکر می کنم چقدر باید قدردان آدم هایی مثل رسول یونان بود که زحمت شناسوندن تکه ای از فرهنگ این گستره جهانی رو می کشن تا تو پاهاتو دراز کنی زیر لحاف چل تیکه ای که هر تیکه اش رنگی و طرحی از خود زندگیه. کتاب اسمش هست پروازیک تکه برف.یونان اشعار اویغورهای معاصرو توی این کتاب جمع کرده.و من سرمست از خوندن شعرها فکر می کنم ردپای چیزی رو که من قصد پژوهش تاریخی درباره اش رو دارم میشه توی این شعر ها هم بازجست.این همون افق تازه ایه که در پژوهش تاریخی جستجو می کنم منظورم پیوند ادبیات و تاریخ نیست که این ریشه ای به درازای تاریخ نگاری داره منظورم پیوند امروز و گذشته و همین طور پیوند مردم و تاریخه.دنبال محملی می گردم که این پیوند رو برقرار کنم.محکم تر از قبل مثل ریسمانی که هرگز گسسته نمیشهو این می تونه زبان من در نوشتن تاریخ باشه.باید جسارت کنم و این زبانو تصرف کنم... و لذت و شعف من چندین برابر میشه وقتی به ترانه های عامیانه اویغورها می رسم اینجا همون جاست که مردم ایستادن بی نام و نشان .مردم و نه شعرا.مردم با همه سادگیشون.مردم با همه چاله چوله های روزمرگی. یادتون میاد سه خشتی های دوست داشتنی کرمانج ها رو؟و این شعر از ادبیات عامیانه اویغورهامنو به یاد دغدغه نسل من برای رفتن برای جلای وطن در جستجوی خوشبختی میندازه:

کنار رودخانه بزرگ شدیم/و هنوز در گوشمان می پیچد/آهنگی که آن زمان با هم می خواندیم/اما افسوس / حالا دور از وطن زندگی می کنیم/مثل پروانه هایی هستیم / که در آتش می سوزند/با این همه / ما هر چه قدر هم از وطن دور باشیم/آن آهنگ هرگز نخواهد مرد/اگر ما نیز نتوانیم آن را دوباره بخوانیم / فرزندان ما آن را در آینده خواهند خواند...

وای که چقدراین شعر منو یاد گذشته های گل بهی رنگ شیرینم می ندازه که یار دبستانی می خوندیم و پای آواز حسین زمان دست ها رو توی هم زنجیر می کردیم.من هنوز از پنجره ای رمانتیک به دنیای سیاست نگاه می کنم.پنجره ای که از پشت شیشه های کدرش میشه چیزی به نام خوشبختی رو دید...بودن ما توی میدون فراخ سیاست توی روزهایی که نوزده سالگیمونو تجربه می کردیم عین خوشبختی بود...

باز هم از شاخه دغدغه های تاریخ پژوهی خودم پریدم روی شاخه سیاست با همه ضمختی و پلشتی ای که داره چه کنم دلتنگم.دلتنگ روزگار بهت زده ای که همه حرف هاتو توی گنجه دلت میذاری.وصدای رباب ... صدای ربابو می شنوم...جایی می خوندم که اویغور ها هم اهل رباب نوازی اند.وچه خوب...که یعنی بازم اون لحاف چل تیکه ... بعنی پیوند همه ما ... نمی دونم شایدم دارم توی دام تطور گرایی میفتم...رباب...صدای ساز رباب...

دو زلفونت بوه تار ربابم
چه می خواهی از این حال خرابم (بابا طاهر )

من مشتاقم مطالعه و پژوهش و حتی دغدغه تاریخی خودمو بر اساس این پیوندها و این در هم تنیدگی ها استوار کنم.وحتی در داستان نویسی هم این وادی رو برای نوشتن انتخاب کنم.توی مقاله ای درباره رباب اینطور می خوندم که :افغان ها به ساز ساده رباب ، قیچك می گویند . رباب واژه ای ایرانی است كه به تعداد زیادی از ساز های متفاوت زهی می گویند . این ساز در گذشته با كمان و در حال حاضر با مضراب نواخته می شود . در پاكستان و شمال هند در گذشته حداقل به ۲ نوع ساز عود مانند رباب می گفته اند كه یكی از آن دو در حال حاضر در افغانستان هنوز به همین نام متداول است ... می بینین این صدا برای من و افغان ها یک حس خوشایند به همراه میاره.ما تکه های به هم وصله شده همون لحافیم که زیرش میشه توی کاسه گل سرخی انار دون کرده خورد و قصه خوند.

و داستان.مطالعه داستان از زاویه ای دیگه هم این روزها به دغدغه من تبدیل شده.داستان هایی که توی بخشی از فرهنگ ما به پاورقی موسوم اند.بد نیست سری بزنین به مقاله یعقوب آژند با نام پا به پای پاورقی نویسان ایران که واقعا مقاله جالبیه از این منظر که آدمو با کسانی آشنا می کنه که دغدغه شون عامه مردم بوده ...
 

[ساعت ۰۶:۲۲ ]   ...(۳۲)

۲۶ تير ۱۳۸۹
تردید های تاریخ پژوهی

ساعت 5 و 25 دقیقه بعد از ظهره.یه بعد از ظهر داغ.وصدای جیر جیر کولر.دلتنگم.به مناسبتی شعر می خوندم بعد از مدت ها.چقدر شعر خوندنودوست دارم.اینروزها سعدی می خونم.اونم نه شعر که حکایت و از گلستان.وبعد از مدت ها رکود تلاش می کنم نوشتنو شروع کنم.برای نوشتن دچار وسواسم.به رادیو بازگشتم.باز هم برنامه می نویسم.قرار شده با زبانی داستانی و وزین تر از همیشه.که این یعنی وقتم حسابی مشغول خواهد شد.نوشتن برای رادیو رو دوست دارم اما تل این کارهای تعهد داده وقت گذشته!امروزو مجبور شدم موقع بازی با کارن و وقتی داشت ماشینشو هل می داد با لپ تاب کار کنم و بنویسم و منتظر زمان خوابش نشم.و این جور وقت ها معمولا کارن کوچولو خیلی حال و هوای رضایت بخشی نداره حتی اگه همزمان باهاش توپ بازی کنم می دونه که روی کارم متمرکز شدم.وقتی هم که خوابید برنامه رو نوشتم و تصمیم گرفتم برم سراغ نوشتن کتابی که تعهدشو دادم و باید تا مهر تحویل بدم و حالا اونقدر سر پر سودایی دارم که ... شروع می کنم به نوشتن پیش گفتار.کتاب درباره قوم مغوله.مطالعه حیات و سرگذشت مغول تخصص و کار من در ترم های گذشته بوده اما هنوزم با وسواس زیادی تلاش می کنم ارتباطش بدم به تاریخ ایران.دست هام کند شدن توی نوشتن.چند سطری می نویسم و فکر می کنم بیام اینجا کمی درد دل کنم.حس می کنم دارم لغزیده می شم به سمت احساسی نوشتن.خودمودلخوش می کنم که فقط پیش گفتار ممکنه همچین لحنی به خودش بگیره و مابقی... و اینکه من باید زبان خودمو در نوشتن تاریخ پیدا کنم.من دلم می خواد روایتم از تاریخ با مردم همراه باشه و با مردم آغاز بشه.این ایده آل من تاریخ پژوهه اما نمی دونم این کار توجیه علمی درستی داره.و اصلا ناشر من با این نوآوری موافقه؟!و مهم تر از اون مخاطب من چقدر چنین کاری رو جدی می بینه و براش دلنشینه ؟ مرزی هست بین پیدا کردن زبان خودت،پسند مخاطبت و یک پژوهش علمی و من فکر می کنم پیداکردن این مرز مهم ترین رسالت امثال ماست.و اما این آغازیه که برای کتابم در نظر گرفتم و مرددم و دو به شکم و همین حالاست که کارن قشنگم از خواب بیدار شه و امروزمم پرید:
نام مغول و بیش از آن نام چنگیز در تاریخ سرزمین های آسیایی نامی ست پیچیده در زرورقی از رنگ ها . نامی که از آن فراوان روایت شده است، کتاب ها درباره اش نگاشته شده و قلم ها فرسوده شده است.دوره تاریخی مغول یکی از پر تعداد ترین دوره ها از نظر منابع و داده های تاریخی ست.روزگاری که مردان فاتح از پس هجومی خانمان برانداز می کوشند بر تارک خاطره جمعی قوم مغلوب بنشینند.و به این ترتیب است که گاهی در قاب فولکلور و ادبیات عامیانه نیز نشسته اند و این همه نشان می دهد که مغولان و دنیایی که با خود در ارابه هایشان می کشیدند - دنیایی که تنگری خدای آسمان ها بر فراز آن ایستاده است - حیات اجتماعی توده های مردم را مثل سنگی از الماس صیقلی کرده است و روایت این صیقلی شدن هاست که تاریخ و ادبیات این روزگار را به بومی از نقاشی کوبیستی رنگارنگی بدل کرده است . درقلب فولکلور بلوچ های ایرانی نیز قصه ای نهفته است از تراژدی پر آوازه حمله مغول به سرزمین ایران . قصه ای که از آن با نام قصه دوستین و شیرین یاد می کنند و هنوز که هنوز است در محافل می سرایندش، آن هم در جشن ها و به مثابه خاطره ای مخملی از یک واقعیت تاریخی ضمخت خاطره ای که شاید بتوان آن را کوشش تاریخ سازی مردمی نامید که می خواهند خود تاریخ را روایت کنند  روایتی از ماندگاری یک قوم در برابر یک چیرگی تاریخی . قصه ای که نرمای آن زبری هجومی را می پوشاند که همچون گردبادی رقصان و پیچان از استپ های دوردست آسیا می وزید و ویران می کرد، هجومی که مغول را به دیگر سرزمین ها شناساند . قصه دو دلداده ای که با هم ازدواج می کنند و وقتی زمان به حجله رفتنشان فرا می رسد قوم مغول حمله می کنند و داماد که دوستین نام دارد نیز به جنگ می رود ، اسیر می شود و باز نمی گردد . قصه تا اینجا تمی تراژیک دارد اما ادامه داستان نشان می دهد که روح قوم مغلوب روحی ترمیم گر است و قصه ها را مثل خمیر با سرانگشتان ذهن و ذوقش ورز می دهد روایت مردم از تاریخ روایتی منعطف است حتی در برابر سختی قومی که در تاریخ به سختی و سنگ مانندی شهره اند : مغول ها جشنی بر گزار می کنند و مسابقه اسب دوانی ترتیب می دهند و دوستین و دوستش که سوارکارانی ماهرند در این مسابقه شرکت می کنند و اسبان خود مهمیز می زنند و می گریزند  اما وقتی دوستین به سرزمین خویش باز می گردد از زبان برادرش که او را نمی شناسد این طورمی شنود که :" حدود ده سال است که برادرم را به اسارت برده اند و من و خانواده ام از او هیچ خبری نداریم و از همه بدتردارند شیرین نامزدش را شوهر می دهند حالا در خانه شیرین جشن عروسی برپاست"  اما این پایان داستان تراژدی حمله مغول نیست دوستین به محل عروسی می رود با دستار صورتش را می پوشاند و از نوازندگان می خواهد که بنوازند تا او بخواند و دوستین شعر هایی را می خواند که پیش از این برای شیرین خوانده بود و دو دلداده از پس سنگلاخ یک رویداد تاریخی دوباره به هم می رسند.گویی این قصه روح مبارزه را در قوم مغلوب بر بوم تاریخ مردمی نقاشی می کند.گویی که مغول در این قصه مغلوب می شود.اما این قوم فاتح که این چنین در قلب فولکلور مغلوبان خویش شکست می خورند به راستی شکست می خورند؟تاریخ آن جا که از زبان مردم روایت می شود چقدر با آنچه واقعا رخ داده است همانندی دارد؟
پی نوشت : کارن بیدار شد.ازم خواست که بغلش کنمو توی اتاق راه برم و همون طور که سرشو روی شونم گذاشته براش شعر بخونم.نشد که این پست رو بعد از ظهر به روز کنم و موند برای شب همین حالا که ساعت 12 و 43 دقیقه است ومن کمی دلتنگم و خوابم نمی بره و قصد دارم کمی کارهای رادیومو انجام بدم.


[ساعت ۱۵:۱۸ ]   ...(۴)

۲۵ تير ۱۳۸۹
پایان نامه + روزمرگی های من و کارن

1- سر در گمم.با اینکه علم به علت و ریشه این سر در گمی دارم اما همچنان خودمو رها کردم توی وادی که دوستش دارم.از صمیم قلب.وادی آزادانه جستجو کردن موضوعی که دغدغه روح و ذهن و هستی توئه.می دونم که باید برای برنامه های مطالعاتی خودم اولویت بندی کنم و اهدافمو مشخص کنم اما همچنان ترجیح می دم غرق در مطالعه مربوط به تزم باشم.امتحان جامع نزدیکه،برای درس اسناد باید تا شهریور روی منشآت کار کنم،مقاله های چهار درس ترم دوم رو باید قبل از جامع و احتمالا تا آخر مهر تحویل اساتید بدم و بد تر از همه باید کتابم رو بنویسم که نزدیک به یک سال پیش تعهدشو دادم اما با این حال هر روز فقط و فقط به موضوع علی در گفتمان سده های هفتم تا دهم فکر می کنم و هر روزهم افق تازه ای در برابرم گشوده میشه که سرشارم می کنه از شادی و لذت.منفرصت کم و محدودی برای مطالعه دارم.زندگی مادرانه ام کمی بی نظمه و وقت هایی که همزمان با صحبت و بازی با کارن مطالعه می کنم بازدهی چندانی ندارم اما همچنان نتونستم برنامه درستی برای خودم بچینم.من این قدم زدنها،این این پرسه زدن های سرخوشانه رو دوست دارم انگار که زیر نم نم بارون تو لابیرنتی که دیواره هاش پر از نقش و اسلیمی و شمسه و کلمه علیه راه میری ،با طمانینه ... امروز موفق شدم بعد از مدت ها کتاب خاکسار و اهل حق مدرسی چهاردهی رو تموم کنم و برم سر وقت مقاله هایی که از دکتر شایسته فر درباره هنر دوره مورد مطالعه ام سیو کرده بودم مقاله ای که همین حالا در حال خوندنشم تاثیر مذهب بر نگارگری عصر تیموری با تاکید بر عناصر تصویری نام داره.مقاله خوبیه از این نظر که افق روشنی از یکی دیگه از ساحت های مطالعه مورد نظر من رو باز می کنه: ساحت نگارگری نسخ خطی ... و به من روشن می کنه که باید پیگیر نسخه های خطی ای باشم که توی این دوره ها بازنویسی شدن این تحقیق به روشنی نشون میده که توجه به موضوع علی به عنوان نماد تشیع در این دوره تا چه اندازه برجستگی پیدا می کنه مثلا به تصویری از نسخه خطی آثار الباقیه اشاره می کنه که در اون به شکل زیرکانه و ظریفی برتری بخشی جالبی نسبت به علی (ع) صورت گرفته به این ترتیب که سه خلیفه دیگه هم دارای هاله نورن همون طور که علی هم گردی نوری بر فراز سرش داره اما کمی دقت نشون میده که در این تصویر که در دوره مورد مطالعه من طراحی شده کوشش ریزبینانه ای برای اهمیت بخشی به علی صورت گرفته به این ترتیب که علی بلند قد تر از دیگر پیکره ها و حتی حضرت محمد کشیده شده و این موضوع به روشنی نشون میده که روح تسلط تصوف علی مدارانه چقدر غالبه و سیطره خودشو به رخ می کشه ... باید از دکتر شایسته فر ممنون بود که توجه به این ساحت رو برای شناخت و فهم ماهیت فکری و گرایش های عقیدتی مطرح کردن هر چند که پژوهش ایشون واجد پیشینه ای هم هست اما این تلاش به نظر من خدمت بسزایی به حوزه مطالعه تاریخه : توجه به نسخ خطی و تاریخ کتابت اونها و به ویژه نقوش و طرح های نهفته در این نسخ ... توی مرامنامه اهل حق هم به نکات دیگه ای برخوردم که نشون دهنده اهمیت و وجهه توصیف ناشدنی محوریت علی در گفتمان فکری این فرقه دگراندیشه که در دوره مورد مطالعه من هم بر اساس قرائنی فعال بوده و پر بیراه نیست اگر ادعا کنیم بخشی از اندیشه ها و باور های خودشو از این دوران و گفتمان مسلط این دوران که علی رو به عنوان یکی از اقطاب برجسته صوفیانه مطرح می کرده ، به میراث برده ... در پست های بعدی باز هم درباره اهل حق خواهم نوشت و دریافت هامو درباره ادامه مطالعاتم در این حوزه اینجا ثبت خواهم کرد.
2- امیدوارم در اولین فرصت بعد از دسترسی به مشارق الانوار برسی مبحث مستقلی رو به مباحث برسی درباره علی (ع) اختصاص بدم اما متاسفانه این روزها هم کمی کندم و هم دسترسی محدودی به کتابخونه دارم .
3- دلم نمی خواد این پست از صدای شیرین پسرک خوش قلبم خالی باشه.خوشحالم که این صفحه رو دارم تا شیرین زبونی ها و مهربونیای این فرشته کوچولو رو مثل یه خاطره دوست داشتنی از این روزها و سال ها ثبت کنم.روزها و سال هایی که مطمئنم در آینده دلتنگش میشم سادگی و عطوفت بچه ها توی این سن واقعا فوق العاده است و فکر نکنم با هیچ سنی قابل مقایسه باشه.کارن کتاب لطیف و قشنگی داره با این عنوان : تو را دوست دارم وقتی ... که در واقع یه کتاب دو زبانه ساده است که توی هر صفحه فقط جمله مادر و پدریه که خطاب به بچشون می گن دوست داریم وقتی مثلا می گن : وقتی غذا می خوری و بشقابتو تمیز می کنی تو را دوست دارم یا وقتی بازی می کنی تو را دوست دارم ... هر بار که این کتابو برای پسرم می خوندم با دقت گوش می کرد و همین دیروز بود که بعد از اینکه به روال همیشه دستاشو دور گردنم حلقه کرد و گفت دوست دارم یه عااالمه ، رفت کنار مبل های مهمونخونه ژست قشنگی گرفت و گفت وقتی سوار پراید میشی دوست دارم ، وقتی می خندی با اون دهن نازت دوست دارم ، وقتی جیش می کنم دوست دارم :) از این خلاقیت به خرج دادنش واقعا کیف کردم خیلی لذت داره وقتی می بینم خیلی خوب از مضامین کتاب هاش برای گفتگوهای روزمرمون استفاده می کنه کارن کوچولوی من تلاش می کنه با الهام از کتاب هاش دیالوگ های ما رو از تکرار نجات بده و رنگی از تازگی بپاشه بهش.کارن جان به خاطر این تلاشت ازت ممنونم ... دیگه اینکه تازگی مجموعه کارت های علائم راهنمایی و رانندگی رو براش خریدیم و کارن کوچولو کم کم داره علائم رو یاد می گیره البته فعلا بیشتر پمپ بنزین یا به قول خودش وقتی شوخی می کنه و میگه تمپ بنزینو علامت کوچه بن بست و بوق زدن ممنوع و پارگینگ و ورود ممنوع رو یاد گرفته و جالبه که ازم می خواد با لگوهاش بیمارستان بسازم با تابلوی بوق زدن ممنوع و بعد با لامبورگینیش که خیلی دوستش داره زیر پنجره های خیالی بیمارستان بوق می زنه و با لگو پلیس می سازه که میاد و راننده لامبورگینی رو جریمه می کنه خلاصه اینکه پسرک من با دنیای قشنگی که داره همه لذت ها و خوشی های دنیای رو یک جا بهم هدیه می کنه و من از این بابت خوشحالم

[ساعت ۰۵:۴۰ ]   ...(۱)

۲۱ تير ۱۳۸۹
شعف شبانه من : پرسه ای در میان کتیبه های مزین به نام علی

گوشه سمت راست مونیتورمو نگاه می کنم ساعت 1 و 56 دقیقه شبو نشون میده و من بیدارم بیدار و سرمست با اینکه امروز روز غمگینی بود برام اما حالا که به لطف بی خوابی ناشی از همین غمگینی کمی به مطالعه درباره دغدغه چندین روزه مربوط به تزم پرداختم احساس شادی می کنم یک جور شادی درونی توصیف ناپذیر که فکر می کنم طعم گس دوست داشتنیشو فقط اونایی حس می کنن که توی وادی علوم انسانی و اجتماعی تفرج می کنن و می دونن حرمت و اعتبار این وادی توی مملکت ما هیچه و تو فقط به خاطر همین لذت درونی خلسه آوره که درس می خونی و چهار اسبه می تازی، کم میاری، زمین می خوری اما همین لذت عمیق درونی مثل یه بارقه ، نور می پاشه روی مسیر رفتنت . توی جامعه و روزگاری که پول حرف اول و آخر پیشرفته دم زدن از این لذت درونی به این میمونه که بگی درویش شدم رسته و گسسته از دنیا... چشم هامو می بندم و خودمو کشکول به دست وسط یه صحرا می بینم صحرایی که توش بارون عشق باریده من از مسیری که به سختی طی می کنم لذت می برم حتی اگر این بزرگ ترین حماقت جلوه کنه وقتی روبروی جماعتی مشتاق پول و رتبه و کار و وجهه و درآمد و پله های ترقی، فقط و فقط کتاب می خونی و با دیدن یه مقاله تازه اشک شوق چشماتو تر می کنه و بغض می کنی از شادی خوندن سطری درباره دغدغه ات یعنی که ... من اما غرقه شدن های گاه و بی گاهمو توی دنیای شیرین جستجوی اسطوره ها و معناها دوست دارم دست و پا زدن توی تاریخو تاریخ این همدم یازده ساله دلنشین من  منم مشتاق خیلی چیزهام مشتاق داشتن خیلی چیزها مشتاق اینکه برای یه بارم که شده بی دلشوره خرید کنم و بعد هی حساب و کتاب نکنم که ولخرجی کردم یا نه اما می مونم و می خونم و محرومیت ها رو تحمل می کنم چاره ای نیست ... نه چاره ای نیست... بگذریم انگار تو دل این شب بی خوابی و تنهایی دلم هوای درد دل کردن داره
الغرض توی پست قبل به اهمیت تجلی علی در ساحت هنر و معماری دوره مورد مطالعه ام اشاره کردم امروز شعف بزرگی رو از رهگذر جستجوهام درباره این ساحت تجربه کردم و اون افتخار آشنایی با دکتر مهناز شایسته فر بود که شماری کتاب هم درباره هنر اسلامی و به ویژه هنر شیعی تالیف و ترجمه کردن و اتفاقا مقاله مستقلی تحت عنوان تجلی علی در معماری و کتیبه های اسلامی نوشتن که واقعا گشاینده بود این شعف اونقدر پررنگ بود که تصمیم گرفتم همین امروز قبل از رفتن به مهمونی که مجبور بودیم بریم سری بزنیم به شهر کتاب تا اگر شد یکی دو تایی از این کتاب ها رو تهیه کنم که موفق نشدم اما حالا تعدادی از مقالات دکتر شایسته فر روبرومه و دارم از خوندنشون لذت می برم چون افق های تازه ای رو به روی تحقیق من باز می کنن جستجوی علی روی دیواره ها و کتیبه ها مثل پرواز شیرینه دلت می خواد دست بکشی روی کاشیا روی شمسه ها روی خطوط کوفی و بنایی ... من امشب چقدر سرشار از حس های خوبم . از اینکه غرق مطالعه مورد نظرم شدم لذت می برم . جملات مقاله پیش رومو زمزمه می کنم : " هنرمند مسلمان در چیدن این نام زیبا از هیچ ابداعی کوتاهی نکرده و در بعضی کتیبه ها این نام را یا از راست به چپ یا برعکس یا از بالا به پایین و یا به صورت آینه ای روبروچیده شده که با تکرار نام علی در اشکال متنوع ریتم و عمق را هم به دست آورده است ... "
درباره دکتر شایسته فر و تحقیقاتش بعد از این بیشتر خواهم نوشت اما اینو بگم که مشغول لیست کردن ابنیه ای هستم که مربوط به دوره زمانی منه و می تونم به عنوان بخشی از پژوهشم سری بهشون بزنم و با کتیبه ها و نقوش روی دیواره هاشون خلوت کنم چقدر فکر کردن به این اتفاق که نمی دونم با محدودیت های زندگی دشوار پیش روم موفق به انجامش می شم یا نه حس خوبی در من ایجاد می کنه . سفر به تفت برای دیدن مسجد شاه ولی، سفر به نطنز برای دیدن بقعه شیخ عبدالصمد، سفر به اردبیل و کلخوران، سفر به قلب تاریخ اونجا که اسطوره ای از فرهنگ عامه بیرون تراویده اسطوره ای که ریشه در تاریخ دین و اعتقادات این مردم داره همین نزدیک خودمون توی طالقان جایی هست که مردم بهش می گن دلدل پامچال که یعنی جای اسب حضرت امیره و مراد میده ... این روح نجات بخشی همه جا هست حتی در دو قدمی من ... خدایا چقدر احساس خوبی دارم امشب و خواب از چشم هام پر کشیده و رفته انگار ... مثل اینکه توی رنگ فیروزه ای کتیبه های گنبد خانقاهی توی دل کویر دارم به تکرار کلمه علی فکر می کنم تخیل می کنم رویا می بافم من کلاف رویاهامو دوست دارم بیشتر از تار و پود واقعیت  ... این واقعیت روزمره سمج که هر از گاه خفتمو می چسبه و میگه برگرد به زندگی هر روزه ات تلخی ها و کاستی ها رو ببین و من ...


پی نوشت ۱ : خدایا به خاطر هدیه بزرگی که دو سال و چهار ماهه به من دادی ممنونم دستمو بگیر و بفشار برای خوب بودن، برای تربیت و هدایتش به کمکت محتاجم . پسرک مهربون خوش قلب شیرین زبونمو به تو می سپرم کمک کن پیشرفت کنه و مرد بزرگی بشه 
پی نوشت ۲ : عکس مربوط به مسجد شاه ولی تفته لذت می برین از دیدن این گنبد من که مستم مست ...

[ساعت ۱۶:۵۷ ]   ...(۴)

۲۰ تير ۱۳۸۹
اهل حق : در ادامه پست قبلی

امروز روز خسته کننده ای بود و مثل همیشه نه از خودم راضی بودم و نه از خیلی چیزهای دیگه.البته این نارضایتی از خود که پای ثابت همه زندگی منه حتی اگه کوه قافم فتح کنم.اینو مطمئنم.هرچند که تا امروز حتی به کوهپایه قله کم ارتفاع خواستن هام هم نرسیدم چه رسد به قله قاف که افسانه ایه واسه خودش... و این وسط اضافه کنین کمال گرایی های مادرانه منو که گاهی موی دماغ هر دومون میشه هم من و هم پسرک

توی پست قبلی قرار شد اشاراتی داشته باشم به روح و محوریت علی در مرامنامه نانوشته اهل حق.شیرین عزیزم اشاره به جایی کرده بود درباره اینکه اهل حق خیلی مایل به گفتن از خودشون نیستن و فراتر از این حتی تلاش می کنن درباره مرامنامه خودشون چیزی رو مکتوب نکنن.و به همین دلیل تحقیق روی اندیشه هاشون خیلی خیلی دشواره.حتی مراد اورنگ یکی از فعال ترین محققان این عرصه نقل می کرد که حتی متشخص ترین چهره های امروزی اهل حق هم بنابر یه قانون نانوشته فرقه ای خودشونو مجاز به دادن اسناد و کتاب های مربوط به اهل حق به یه پژوهنده نمی دونن و این وسط من واقعا در شگفتم که ایوانف روسی چطور موفق شده تحقیق جامعی درباره اهل حق بنویسه ! که البته هنوز این کتابو ندیدم و نمی تونم درباره محتوا و کیفیتش اظهار نظر کنم.در هر حال مدرسی چهاردهی هم توی کتابش به این ممنوعیت و بیم و هراس اشاره کرده و در عین حال معتقده که وظیفه یه پژوهنده رو به سرانجام رسونده با انجام این تحقیق که البته خیلی پراکنده است و معمولا رفرنس درستی نداره و مشخص نیست خیلی از این افکار از کی وارد منظومه فکری اهل حق شده هر چند که مطالعه دکتر رنجبر درباره مشعشعیان اونجا که به مناسبت به اهل حق هم می پردازه می تونه کمک علمی خوبی برای حل این کاستی ها باشه اما فکر می کنم هنوز هم خلا های زیادی وجود داره شاید تلاش من برای تمرکز روی موضوع روح علی در این تفکر بتونه تا اندازه ای غبار از این اندیشه ها بگیره و یا دست کم افق تازه ای رو باز کنه ... و اما رد پاهای این محوریت در این منظومه فکری که من فکر می کنم بر خلاف اندیشه های صیقل یافته تری نظیر برسی و بحرانی که شیدای عزیزم به حق درباره تاثیر پذیریشون از فرهنگ عامه تردید و تشکیک هایی وارد کرده بود بسیار نزدیک به چیزیه که از فرهنگ عامه با استخوان بندی ویژه اون انتظار داریم : اشاره به رسم پیاله و اینکه این پیاله نماد پیاله مولانا علیه که لب حوض کوثر عطا خواهد کرد/ توی رسم کسوت هم که یکی از مراحل مرشد و مریدی اهل این فرقه است از دو منظر به علی اشاره میشه از یک طرف پوست کنده شده از بدن فرد متقاضی باید که در خزینه حضرت امیر به امانت گذاشته بشه که این به نظر من اشاره غیز مستقیم اهل این فرقه به وجهه نامیرایی حضرت علی و حضور جاودانه اونه و از طرف دیگه ریشه این رسم رو به خود حضرت علی می رسونن و معتقدند که اولین بار حضرت علی (ع) انگشت شست دست راست خودشو بر بازوی محمود پاتیلی فشرد و کسوت از آن روز برقرار گردید و در شب معراج به شانه راست رسول خدا سکه زدند و ... توی این اشاره هم ویژگی جالب توجه دیگه ای نهفته است و اونم اینکه به روال همه اندیشه های اسطوره سازانه ای که علی رو قلب این اسطوره سازی قرار می دند علی مقدم بر محمد ارزش و قداست مرکزی پیدا کرده / یکی دیگه از محمل های مورد مطالعه و تامل برانگیز در منظومه فکری اهل حق درباره نقطه تمرکز مطالعات من وردهاییه که با محوریت علی در محافلشون تبلور داره و البته تاریخ دقیق رواج این ورد ها رو نمیشه بنا به دلایل پیش گفته مشخص کرد اما قطعا ریشه و ماهیت تاریخی داره به یکی از این ورد ها اشاره می کنم تا روح پررنگ و مسلط غلو رو توش ببینین : علی موجود و موجود و موجود مولا علی آقا علی دنیا علی عقبی علی اول علی آخر علی ظاهر علی باطن علی طیب علی طاهر علی حق علی علی علی اول و آخر علی علی ... یا این ورد : امام اول علی امام دوم علی امام سوم علی امام چهارم علی و الی آخر ... که نشون میده علی کاملا اسطوره است و این اسطوره سازی بی حد و مرز کاملا مورد پسند فرهنگ عامه است و به همین دلیل هنوز تا اندازه ای توی روح مذهبی و فکری جامعه ایرانی به حیات خودش ادامه داده ... / موارد مشابه این چنینی زیادی در مرامنامه اهل حق وجود داره که نشون میده و ثابت می کنه که واقعا کیس مطالعاتی خیلی خوبی برای بررسی این روح اسطوره سازن به ویژه که ریشه فکریشون به خاکساریه می رسه که در دوره مورد مطالعه من به منصه ظهور رسیدن ...

پی نوشت ۱: مجبور شدم امروز کمی دعوات کنم قرص ماه من ! مامانو ببخش . نمی خواستم ناراحتت کنم . و تو چقدر ... چقدر معصومی می دونی؟راستش بعد از اینکه دعوات کردم خیلی خیلی پشیمون شدم مخصوصا وقتی شب که بابایی از راه رسید یکی از کتاباتو از بر خوندی برامون فقط بوسه بود که دوست داشتم نثارت کنم و از خودم فاصله گرفته بودم به خاطر ... اما راستش یه کوچولو شیطونی مامان آخه کی ماشینای فلزیشو موقع خوابیدن کنار دستش توی رختخواب می ذاره تا نصفه شب هی با سر بخوره بهشون سر و صدا کنه و هم خودش از خواب بره و هم مامان و باباش؟قبول کن لجبازیت روی این کار یه کم ... اما چه کنم که عاشقتم . مادر بودن واقعا سخته می دونی باید بعضی جاها مقابلش بایستی اما از خودت دلت می گیره و اگرم زیادی دل نازک باشی مثل من کوچولوتو بغل می کنی و می گی از دست من ناراحت نشو ببخش تند رفتم با اینکه فقط یه کم صدامو بلند کرده بودم . و تو بازم منو بوسیدی و با اون صدای مخملی قشنگت گفتی دوست دارم مامانی ...

پی نوشت ۲ : گنبد سلطانیه زنجان رو حتما می شناسین این عکس رو داشته باشین تا در پست های بعدی و با کامل شدن تحقیقاتم درباره محوریت علی در معماری دوره مورد مطالعه ام با اشاره به گنبد سلطانیه مطالبی بنویسم.

 

[ساعت ۱۴:۴۸ ]   ...(۸)

۱۹ تير ۱۳۸۹
در ادامه مطالعات من درباره مرکزیت علی(ع) در گفتمان فکری سده های هفتم تا دهم

حالا دیگه مثل لاک پشتم نیستم توی مطالعه و درک و دریافت مسایل علمی و کارهای تحقیقاتی حالا دیگه باید خودمو به حلزون تشبیه کنم . اما این خزیدن ها رو خیلی خیلی دوست دارم . شرح صد کلمه کمال الدین میثم بحرانی رو تموم کردم . بحرانی از علمای برجسته دوره مورد مطالعه منه که درباره رویکردش نسبت به موضوعیت علی در گفتمان دینی خیلی حرف ها میشه زد البته اثر برجسته بحرانی شرح نهج البلاغه اونه که در شش جلد نوشته شده و من فعلا در اولین گام های مطالعاتی به این کتابش دسترسی پیداکردم مطالعه رویکرد های بحرانی در این اثر از زاویه توجیه چرایی انسان کامل بودن علی جدا تامل برانگیز و واجد اهمیته . مهم ترین خصیصه این اثر و نوع نوشتار بحرانی تلاشش برای توجیه علمی و دقیق این محوریته و به ویژه تلاشش برای بهره بردن از ادله تاریخی برای اثبات اهمیت و مقام علی که خودش نشون میده که بحرانی نسبت به خطرات چیزی به نام غلو کاملا آگاهه و تلاش می کنه با تمسک به این ادله تاریخی که ظاهرا به تواتر در متون پیشین مطرح شدن موضع خودشو در قبال جملات قصاری که از علی تحت عنوان صد کلمه استخراج کرده توجیه کنه و اساس مرکزیت علی رو در مباحث فکری و اعتقادی خودش .  بحرانی حتی خودشو ملزم می دونه که قبل از ورود به بحث اصلی کتاب مباحث نظری مفصلی درباره چگونگی دستیابی به مقامات بالای انسانی بیاره تا امکان رسیدن به این درجه معنوی برای مخاطب محرز شه و به این ترتیب بالابردن علی به مثابه انسان کامل تعبیر به غلو و یا اسطوره سازی نشه من فکر می کنم حتی این رهیافت کاملا آگانه انتخاب شده باشه .  و به این ترتیبه که وقتی به بحث اصلی مورد نظر من میرسه بحث رو با این جملات شروع می کنه : پیش از این دانستی که کامل شدن نیروی نظری منوط به کامل شدن حکمت نظری ست و چنان  که دانستی حکمت نظری آماده شدن نفس آدمی برای تصور شناخت های حقیقی و تصدیق کردن حقایق نظری  به اندازه توان بشری می باشد بی تردید این درجه از کمال به کامل ترین وجه ممکن برای آن حضرت ثابت است .

و البته این بحث رو در بقیه موارد هم با ارجاع به اون مقدمه نظری پیش می بره.درباره خوارق عادات و کرامات هم که لازمه انسان کامله بیشتر به همون ادله تاریخی رفرنس میده که از علی (ع) در متون معتبر و نه غالیانه شیعی وجود داره و همه بر سرش به اجماع نسبی رسیدن و به این ترتیب این از دو منظر قابل بحث و مطالعه است : از یک طرف نشون میده که شخصیت علی به لحاظ توجه فرهنگ عامه چقدر محوریت داشته از منظر کارهای خارق العاده که این روایات این طور سینه به سینه نقل شدن و در واقع بحرانی هم خواسته یا ناخواسته بخشی از این ادله تاریخی رو مرهون پاسبانی فرهنگ عامه است و از طرف دیگه مطالعه مقایسه ای اثر اون با مثلا خاوران نامه خوسفی یا اثری مثل علی نامه که در دوره های پیشین نوشته شده نشون میده که بحرانی با نگاه علمی و سنجیده از فرهنگ عامه و رویکرد مایل به اسطوره سازی اونا مدد گرفته و خوسفی از منظری دیگه و بنابراین بحثی که شیدای عزیزم مطرح کرد درباره چگونگی این تعامل واجد یه طیف نوسانی میشه فکر می کنم نباید درباره این تعامل فرضیه واحدی داشته باشم بلکه در هر گستره ای این بحث بافت دیگه ای پیدا می کنه جالبه بگم که همزمان مشغول خوندن کتاب خاکسار و اهل حق هم هستم که از معدود کتاب های تحقیقی خوب درباره اهل حقه و خاکسار که در دوره مورد بحث من هم فعالند و توی این کتاب فراوان به رویکرد های اسطوره سازانه ای بر می خورم که نمایی کاملا متفاوت با موضوعیت علی در متونی مثل شرح صد کلمه بحرانی داره و نشون میده که اینجا اون تسلط فرهنگ عامه از منظر اسطوره سازی به اندازه کافی صیقل نخورده و علی بر اساس ادله تاریخی مرکزیت پیدا نمی کنه بلکه وجهه و سیمایی ماورای تاریخی پیدا می کنه در واقع مطالعات من تا اینجا نشون میده که توی گفتمان دوره مورد مطالعه من یا از پتانسیل های واقعی علی برای بزرگ نمایی استفاده شده و یا پروسه اسطوره سازی غالیانه ای درباره علی صورت گرفته و رد پای فرهنگ عامه در این پروسه پررنگه ... نگاه کنید به برخی نمادهای حضور علی در گفتمان اهل حق و خودتون قضاوت کنین :

 ... ببخشید این پست به خاطر بیدار شدن کارن کوچولو من نصفه می مونه تا در فرصت های بعدی کاملش کنم مباحث مربوط به اهل حق بمونه برای اون موقع ...

[ساعت ۰۶:۳۶ ]   ...(۵)

۱۶ تير ۱۳۸۹
مصائب دو سالگی

روزهای شیرین اما سختیه.روزهایی که دوسشون دارم هر چند که فرصت کمتری برای رسیدن به خودم دنیام و علایقم دارم.روزهای دوسالگی بله دوسالگی خوشبوی دوست داشتنی این دوسالگی شگفت انگیز و پر دردسر! پسرک کوچولوی من حالا بزرگ تر از همیشه است.و منظورم از بزرگ بیشتر روحشه.بله روح این کوچولوها واقعا بزرگه مثل دریا ... کارن خوب من فوق العاده مهربونه و شاید روزی ده ها بار دستای کوچولوشو باز کنه بیاد توی بغلم حلقه کنه دور گردنم و بگه دوست داره یه عالمه مامان نشنگم (قشنگم ) کارن پر عاطفه من اینقدر لطیف و زیبا احساساتشو بیان می کنه و هر وقت اشتباهی ازش سر می زنه که منو ناراحت کرده دلواپسه و هر چند دقیقه یک بار میپرسه خوشحالی مامان ؟کوچولوی نازنین من نگران خوشحالی و ناراحتی منه و این یعنی چقدر به احساسات دیگران اهمیت میده (حالا چرا تلاش نمی کنه این ناراحتی ها پیش نیان لابد و البته بنابر شواهد و قرائن مربوط به دو سالگی اقتضای سنشه )

 اما خب همه این زیبایی ها یک روی سکه است روی دیگه سکه دو سالگی جادویی این فرشته های نازنین لجبازی و رییس بازیشونه که در باره کارن من در اوج خودشه.معمولا مشتاق نیستم کارنو با هم سن و سال هاش مقایسه کنم و می دونم که هر بچه ای خصلت های خاص خودشو داره اما کارن در مقایسه با بچه های هم قد و قواره اش واقعا لج بازی بیشتری نشون میده . وصف حال کارن من دقیقا توی این پاراگراف از مقاله پایین خلاصه شده دقیقا کارن یه همچین شخصیتی داره بخونین تا هم با دوسالگی آشنا شین و هم بفهمین چی می گم:

دوسالگی یکی از مقاطع حساس و دشوار در تربیت و رفتار با کودکان است. دوساله ها غیرقابل پیش بینی هستند، به حرف گوش نمی دهند و همیشه «نه» می گویند و در مهمانی و جمع های دوستانه رفتارهای غیرقابل پیش بینی می کنند که والدین شان به خاطر آنها خجالت زده می شوند. گاه فکر می کنید تلاشتان برای تربیت این فرشته کوچک اما چموش دوست داشتنی برای همیشه بی نتیجه خواهد ماند و گاه شیرین زبانی و رفتارهای بزرگ منشانه اش باعث می شود براحتی فراموش کنید که او فقط و فقط «دو سال» دارد. ادامه مقاله ...

 شاید این پست اختصاصی مربوط به کارن و مصائب دو سالگی تا اندازه ای نشون بده که چرا مدتیه درباره دغدغه های تحصیلیم نمی نویسم این معنیش ترک کردن علایق مطالعاتیم نیست من همچنان مثل لاک پشت دغدغه هامو دنبال می کنم مطالعه می کنم و تامل می کنم اما خب فرصتی برای پردازش داده هام ندارم و بیشتر درگیر مسایل تربیتی کارنم.این روزها دارم تلاش می کنم آموزش مهم دستشویی رفتنو بهش یاد بدم و در ادامه همون مصائب دو سالگی با مقاومتش روبرو شدم مقاومتی که درصدی از اون به خاطر هوش بالاشه.تقریبا دو سوم روز رو درگیر این موضوعیم و خب پیشرفت زیادی نداشتیم اما راضی ام و سعی می کنم با صبر جلو برم گاهی ناخواسته احساس خستگی می کنم اما کارن کوچولوی من همیشه با شیرین زبونی هاش این خستگی رو می تکونه مثلا همین دیروز وقتی دید که موقع بازی با لگوهاش کتابم جلوم بازه و گوشه اش حاشیه نویسی می کنم اومد مدادمو گرفت و گفت کمک کنم نویسنده شی و سعی کرد گوشه کتاب چیزهایی بنویسه و بعد چنان لبخند ملیحی زد که دلمو برد و همه خستگی اون روزمو فراموش کردم. این رابطه مادر و فرزندی واقعا شگفت انگیزه و پتانسیل بالایی توشه برای مقاومت و تلاش و مبارزه با خستگی.و راستی یه خبر خیلی خوب : کارن قشنگ من دوباره نقاشی کشیدنو از سر گرفته اونم فقط با خریدن یه بسته ماژیک دوازده تایی توی یه بعد از ظهر گرم تابستونی ازخیابون خودمون.نقاشی های خوشگلشو هم زدم به در یخچال. گاهی وقتی ماژیک به دست می گیره میگه یه نقاشی بکشم مامان خوشحال شه...و منم فقط می تونم بگم ممنون پسرک هنرمند خودم...

و این همه به معنای این نیست که تو توی زندگی من کم رنگی.تو هستی.پر رنگ.و هر چقدر هم که مشغول کارن باشم دلتنگ با هم بودن های عاشقانمون میشم.دلتنگ پارک ملت.راستی چند وقته نرفتیم تجدید خاطره کنیم با مرغابیای دریاچه پارک؟دیروز تا نزدیک ۱۱ شب سر کار بودی درست تا وقتی که چراغ خواب رو هم روشن کردم.کاری که در شانتم نیست یا شایدم هست و من پر توقعم.دلم گرفته بود.نمی دونم چرا از دست خودتم عصبانی بودم...البته شاید بدونم و جای گفتنش اینجا نباشه.اما وقتی برگشتی دلم می خواست ببوسمت.دلم برات تنگ شده بود.نبوسیدمت.خسته بودیم.هر سه تایی و باز هم پروژه خوابوندن شازده پسر بعد از خوندن ده بیست تایی کتاب.چقدر دلم هوای دریا رو کرده.کاش فرصتی بود برای مسافرت و ... فعلا توی همین تهران بیا خوشبخت باشیم تا اطلاع ثانوی...

پی نوشت : ببخشید به خاطر این پست طولانی کمی شخصی فاقد مایه های علمی به درد بخور.البته شاید اون مقاله به درد مادرای حساسی مثل من بخوره که درگیر مصائب دو سالگی اند...

[ساعت ۰۴:۵۱ ]   ...(۵)

۱۱ تير ۱۳۸۹
...

این روزها فرصت ناچیزی برای مطالعه و تقسیم بندی داده ها به دستم میاد . در اولین فرصت این صفحه رو به روز می کنم تا درباره مباحثی که شیدای عزیزم مطرح کرده بیشتر حرف بزنیم ضمن اینکه این روزها کمی به بنیان و نظام فکری رولان بارت درباره اسطوره سازی فکر و مطالعه می کنم و تصورم اینه که می تونه محمل نظری خوبی برای مطالعه من باشه.تا بعد

[ساعت ۲۳:۰۲ ]   ...(۳)

۰۹ تير ۱۳۸۹
کارن و پژوهش های من

1-دیروز روز ما بود روز من و کارن . یه روز خوب.درسته که اینجا به روز نشد اما این یعنی من و کارن خلوت مادر و پسری خیلی خوبی داشتیم.از صبح یکسره بازی کردیم.البته من 4 صبح بیدار شدم 1 و دو سه فصل از کتاب فتوحات مغول ساندرز رو به اضافه چند صفحه ای از کلیات سعدی خوندم 2و همین طور مقاله ای درباره اهل حق که در پست های بعدی به اهمیت اونا در مطالعه و پژوهشم اشاره خواهم کرد.و به خاطر همینم بود که از بازی کردن با کارن استقبال کردم استقبال به این معنا که در برابر پیشنهادها و فراخوان های مکررش برای بازی با مزرعه دار اصلا بهانه نیوردم و همه رو دربست قبول کردم و با هم خیلی خوب سازش کردیم.بیشتر وقتمونم همون طور که گفتم به بازی با مزرعه و مزرعه دار گذشت و من المان های جدید به بازی اضافه کردم از جمله آدمک آتش نشان به اضافه ماشین قرمزش که چند روزی قراره مهمون مزرعه دار مهربون باشه کارن از این ایده خیلی استقبال کرد و تا شب با این مهمونی دو نفره خوش بودیم ضمن اینکه مزرعه دار از مهمونش با حوضچه ای پذیرایی کرد که اردکای کوچولو توش شنا می کردن (یکی از کاسه های سفالی قشنگم که توشو پر از آب کردم ) و این ایده حسابی خوشایند کارن بود چون تونست کمی آب بازی کنه و شب عروسکای انگشتی کارن مهمون مزرعه دار شدن و خلاصه روز خوبی رو همه با هم گذروندیم اما امروز کمی بی حوصله بودم و البته به شدت نگران کارهای تحقیقاتی و عقب افتاده ام نگران زمانی که مثل ماهی از دستم لیز می خوره نگران دانشجوی دکتری که فرصت تعمق در متون و منابع کارشو نداره و کارن تا همین لحظه قصد خواب نداشت مجبور شدم چند تا از پیشنهاداشو رد کنم و ... و حالا که خوابیده احساس عذاب وجدان دارم چون فکر می کنم نکنه به اصرار من خوابیده باشه!!3

2-"اگر آن کس را که من می شناسم، می شناختند و به مقصد حریمش چون من می شتافتند به راستی که مرا معذور می داشتند به خدا من در وصف او اغراق نکرده ام ."
این گفتاراز حافظ رجب برسیه که در پست پیشین به اجمال بهش اشاره کردم و در آینده به تفصیل بیشتری بهش خواهم پرداخت. برسی مدعیه که در نوشتن مشارق الانوار به عنوان مهم ترین اثرش که به منقبت امیر المومنین اختصاص داره بر خلاف نظر همعصرانش به راه غلو نرفته و فقط واقعیت وجودی علی رو معرفی کرده اما فشار این هم عصران منتقد اونقدر زیاده که برسی مجبور میشه در دفاع از اندیشه های خودش و غیر غلو آمیز بودن اونا کتابی به مشارق ملحق کنه تحت عنوان  لوامع انوار التمجید . و این خودش نشون میده که برسی ضمن اینکه از اندیشه های معطوف به غلو کاملا مبرا نبوده کوشیده از این تهمت ها هم خودش رو بری نشون بده. و جالبه که توی مقاله ای درباره برسی 4 به مطلب تامل برانگیزی بر خوردم مطلبی که نشون میده بعد ها غلو آمیز بودن نوشته های این چنینی رو به سخنان خطابی نسبت میدن که" در دل های عوام الناس بالنسبه در مورد اهل بیت(ع) تطبیق می کند" 5 و این آیا موید انگاره من درباره تاثیر فرهنگ عامه در روایت علی (ع) در سده های هفتم تا دهم نیست ؟ سخنان خطابی می تونه تعبیر دیگه ای باشه از روایات عامه پسند و این یعنی رد پای مردم در شکل بخشی به یک اندیشه نمادگرایانه در جستجوی منجی.جالبه که خواسته و نا خواسته همه دغدغه های پژوهشی من یک جا در هم تنیده میشن و دلبستگی منو به موضوعی که این روزها مشغولم کرده دو صد چندان می کنن.
1- اگر کارن به هر دلیلی نصفه شب بیدار بشه از شدت نگرانی خوابم نمی بره و همون موقع مجبورم بیدار شم و به مطالعات و کارهای دانشگاهم برسم.
2-برای تسلط روی دوره تخصصیم باید شاعران این دوره رو هم خیلی خوب بشناسم و فعلا از معروف ها شروع کردم.
3-قبلا هم گفته بودم که عذاب وجدان بخش مهمی از زندگی منه.این روزها به شدت درگیرم.کارهای نصفه نیمه زیادی دارم و به شدت برای رشته خودم آرمان گرام و در کنار این آرمان گرایی مشتاقم که مادر خوبی باشم و بیشترین زمان رو با پسرک بگذرونم و فکر می کنم این علاقه حتما تاثیر مثبتی روی کارن خواهد داشت.اما جالبه که این عذاب وجدان همین طور روی ترازوی لحظات من بالا و پایین میره یه بار وقتی با کارن مشغولم نگران درس و کارم و برای اونا عذاب وجدان می گیرم و یه بار وقتی سعی می کنم مفری برای رسیدن به کارهام پیدا کنم در برابر اشتیاق و نشاط این فرشته پر شور دوست داشتنی احساس عذاب وجدان می کنم
4-مقاله ای تحت عنوان مشارق انوار الیقین . نوشته مسعود بید آبادی که در مجله علوم حدیث منتشر شده
5-روضات الجنات،ج 3 صص 343 و 344

[ساعت ۰۹:۰۱ ]   ...(۸)

۰۷ تير ۱۳۸۹
پایان نامه : فتوت نامه ها - نامیرایی علی - اسلام مردمی

جسته و گریخته چیزهایی می خونم.راضی ام.درباره پیشنهاد کاری که بهم شده مرددم.با توجه به اینکه قراره امتحان جامع آبان ماه برگزار بشه و من باید قبل از اون موضوع پایان نامه رو هم مشخص کرده باشم و چهار تا مقاله این ترم رو تحویل داده باشم و تعهد کتابم رو هم ادا کرده باشم و در عین حال پیش پسرک باشم دو دولم در قبول کار جدید و در عین حال به لحاظ مالی نیاز به درآمد دارم و از طرف دیگه این شغل یعنی خبرنگاری و نویسندگی کار دلخواه منه.نمی دونم. آشفتگی اصلا خوب نیست.اما من فکر می کنم کفه ترازو به سود کنار گذاشتن این تصمیم تازه سنگینی می کنه.فکر می کنم اگر شرایط برای ادامه کار رادیو هموار باشه تا اندازه ای این نیاز به درآمد هم پاسخ داده میشه.و فکر می کنم منظورم از پاسخ داده شدن رو می فهمین.گذران زندگی از راه نویسندگی تقریبا از محالاته و چطور مدتیه با چنگ و دنودن این محال رو ممکن کردم خدا عالمه! تقریبا عادت کردم به قبول آرمان های حداقلی توی زندگیم.حتی امروز موقع خوندن فتوت نامه ها داشتم فکر می کردم باید حین این قبیل مطالعات تحت آموزه های عیارپیشگی هم قرار بگیرم و بیش از امور بیرونی که متاسفانه برای امثال ماها به شدت دردناکانه است روی امور درونی متمرکز شم.

و اما نکاتی که امروز درباره پایان نامه می نویسم و احتمالا اگر فرصتی دست داد به تدریج در پی نوشت ها اضافه می کنم:اول از همه بحث تلاش برای نامیرا جلوه دادن و در عین حا ل مبارزه با شکست پذیری اسطوره ای مثل علی در متن فرهنگ عامه و آیینه فتوت نامه هاست.توی فتوت نامه درویش علی بن یوسف کرکهری این روایت از رویارویی علی و قاتلش ابن ملجم اومده که به روشنی نشون میده توده های مردم یعنی همون هایی که اسلام مردمی رو در دوره زمانی سده های هفتم تا دهم تراش می دن چطور علی رو به مثابه اسطوره ای از جاودانگی و تمامیت مطرح می کنن و بعد در برابر چرایی مرگش و قتلش توسط یک فرد انسانی که سطوت و شکست ناپذیری این اسطوره رو زیر سوال می بره دست به توجیه های افسانه مدارانه می زنن:و سر جوانمردان امیر المومنین علی روزی عبد الرحمان ملجم را گفت تو قاتل من باشی.وی گفت:یا امیر المومنین مرا بکش تا از من این فعل سر نزند.امیر المومنین در پاسخ فرمود:طریق ما آن است که بعد از گناه عفو کنیم نه پیش از گناه عقوبت... من این رویکرد رو کاملا برخاسته از اسلام مردمی مطرح در این دوره زمانی می بینم.اینجاست که علی دیگه واجد شخصیت انسانی نیست فوق بشری میشه و برای اینکه قدرت اسطوره ایش تحت تاثیر واقعیت تاریخی مرگ و مقتول شدنش زیر سوال نره و رنگ نبازه به علی این فرصت و این توانایی داده میشه که با قاتل خودش دیدار کنه و از آینده خبر بده و قاتل حتی در برابر علی کرنش کنه من توی پژوهشی که قصد دارم ادامه عمر تحصیلیمو روش بذارم به دنبال این فکت هام.فکت هایی که تاثیر مردم وهویت مردمی تاریخ رو در شکل گیری متون و انگاره های پایدار مذهبی و عقیدتی نشون میده.من قصد دارم نشون بدم که رد پای مردم و اسلام مردمی در این قبیل نوشتارهای فتوتی و صوفیانه و گاهی ادبی ( با توجه به تشبیه های اغراق آمیزشون) وبرخی متون تاریخ نگاری چیه . در بستر همین کوششه که مطالعه اندیشه های گروه های دگراندیشی مثل اهل حق و مشعشعیان که اونا هم در دوره زمانی مورد نظر من می گنجن اهمیت پررنگ تری به خودش میگیره.روایت اهل حق از حلول خداوند در علی و اینکه محمد فرشته مقرب این خداست تکه اغراق شده تری رو از منویات اسلام مردمی نشون میده.اسلامی که از هر اندیشه ای تکه ای بر می گیره و به هم می دوزه تا نیاز به منجی گرایی خودشو پاسخ بده و علی به عنوان اولین اسطوره در این منظومه فکری اهمیت درجه اول پیدا می کنه.پژوهش من معطوف به جستجوی چرایی ها چگونگی ها و چیستی محوریت این اسطوره است.و فرضیه من تاثیر فزاینده بستر تاریخی بر فرهنگ عامه و تاثیر متقابل فرهنگ عامه در شکل گیری این گفتمانه گفتمانی که علی رو مرکز آرمانگرایی خودش قرار میده.

و یکی از مهم ترین کیس های قابل مطالعه و تامل برانگیز در پژوهش من حافظ رجب برسی و کتاب معروفش مشارق الانواره که توی اون غلو درباره علی به اون چیزی که در فرهنگ عامه مطرحه نزدیک شده.احتمالا در پست های بعدی درباره حافظ رجب برسی و مشارق و تاثیرش در این گفتمان خواهم نوشت.شاید اولین تصمیم من برای سفر مسافرت به زواره در ۱۲ کیلومتری اصفهان باشه جایی که معروفه آرامگاه حافظ رجب برسی اونجاست.توی اشعاری که از حافظ رجب برسی روایت میشه کاملا میشه رد پای تبدیل  علی رو به یک نجات بخش دید :

اگر خواهی که در روز قیامت از شراره آتش دوزخ نجات یابی و دین و واجبات و سنن از تو پذیرفته گردد.
پس علی و امامان پس از او را که ستارگان هدایتند دوست بدار تا از تنگنا و محنتها رهایی یابی.
آنان خاندانی هستند که خداوند امر خود را به آنان واگذارده، از آن رو که آنان را به نعمتهای ویژه‏ای مخصوص گردانیده‏است.
پیشوایان حقّی که خداوند حق آنان را بر دیگران واجب ساخته و اطاعت از آنان واجبی است که خلق با آن امتحان شوند.
و را پند می‏دهم که در حق آنان شک نورزی و به دیگران تمایل نیابی؛ دیگران که هستند که بخواهی به آنان دل ببندی؟
دوستی علی ذخیره‏ای است برای دوست او که در هنگام مرگ و قبر و کفن شدن ثمره آن را خواهد دید.
همچنین در روز حشر هیچ کس که وارد صحرای محشر شود از آتش دوزخ رهایی نیابد جز آن که دوستدار ابوالحسن علی علیه السلام بوده‏است.

[ساعت ۰۴:۵۱ ]   ...(۱۱)

۰۶ تير ۱۳۸۹
امروز من

روزهایی که این صفحه به موقع و آن طور که باید و شاید به روز نمی شه روزهاییه که کارن کوچک ما قصد خوابیدن توی روز رو نداره به هیچ عنوان و همه روز رومجبورم کنارش باشم مشغول جاده سازی با لگو ها مشغول درمان عروسکش باوسایل دکتری مشغول بازی با بی ام و کوپه جدیدش مشغول بازی با مزرعه دارش و اون مزرعه دوست داشتنی با همه ملحقاتش از جمله گاو و خوک و ببئی و مرغ و ... مشغول خوندن کتاب های قشنگش مشغول خریدن ماژیک دوازده رنگ تازه و کشیدن نقاشی و خمیر بازی و کمی هم دیدن سی دی ها و البته مرور فیلم هایی که وقتی کوچیک تر بود ازش گرفتیم  و این وسط گاهی هم چیزکی می خونم و امروز درباره فتوت نامه ها و محوریت علی به عنوان قطب در این متون که اتفاقا در دوره تاریخی مورد نظر من کم شمار نیستند . کم کم دارم ذهنمو سامان دهی می کنم تا به جمع بندی برسم . نکات زیادی درباره فصل بندی و محتوای کار به ذهنم رسیده از جمله اهمیت و محوریت علی در خواب ها و رویاها که محمل خوبی برای ورود متون تاریخ نگاری به پژوهشمه .و از طرف دیگه عرصه جالبی برای ورود به مباحث خوابگزاری به عنوان یکی از فاکتور های فرهنگ عامه است و منو به اون موضوع کلی بی در و پیکری نزدیک می کنه که به قول استادم از توش ده ها رساله دکتری در میاد : مطالعه فرهنگ عامه در تاریخ ایران میانه .

همچنان مشغول سرچ کردنم . درباره محمد میر شکرایی و امروز درباره ناصر فکوهی اولی کمتر مقاله علمی نزدیک به موضوع من داره و دومی کمی از موضوع من دوره و من فکر می کنم برای کارم حتما به یه مشاور مردم شناس و یا دست کم آشنا به فرهنگ عامه نیازمندم.

ف عزیزم پرسیده بودی عنوان پایان نامه ام چیه؟باور می کنی هنوز با همه درگیری ای که پیدا کردم موفق نشدم به یه عنوان بندی روشمند و درست برسم از اون عنوان هایی که متغیر مستقل و وابسته اش کاملا با معیار های سوال و فرضیه منطبقه و به تعبیر دکتر ولوی به یه جور بازی منطقی می مونه؟اما به صورت کلی اینه عنوانی که درگیرم کرده : مطالعه محوریت علی در تاریخ اجتماعی ایران میانه از سده هفتم تا دهم با اتکا به تاثیر پذیری از جایگاه علی در فرهنگ عامه که هدفش اینه که به مطالعه چرایی و چیستی و چگونگی این محوریت در متون صوفیانه کلامی ادبی فتوت نامه ها و تاریخ نگاری بپردازه

[ساعت ۱۳:۱۳ ]   ...(۱)

۰۵ تير ۱۳۸۹
تولد آبان دخت و ادامه دغدغه پایان نامه

1- امروز تولد آبان دخته.آبان دخت من امروز شش ساله میشه.شش سال با آباندخت زندگی کردم و بد و خوب روزهامو فکرهامو آرزوهامواینجا نوشتم.از همه چیز نوشتم و شکافتم امواج زندگی رو.میگم امواج چون وقتی با آباندخت بودم واقعا توی دریای زندگی بودم.این دریا رو دوست داشتم.غرقه شدن رو دوست داشتم و همین طور پیدا کردن خودمو.من همیشه آدمی بودم که بیشتر از گفتار با نوشتارم با دیگران ارتباط برقرار کردم.وآبان دخت توی این روند یه نقطه عطف دوست داشتنیه . توی اولین پست این وبلاگ از فرزندم نوشتم و حالا دو و سال و سه ماهه که این فرزند در کنار منه.فرزندی که دلم می خواد خوب بزرگش کنم.فرزندی که قبل از اومدنش دلم هواشو می کرد و هنوز یادمه وقتی دیدمش که مثل یه دونه ارزن توی وجودم می تپه انگار همه دنیا مال من بودهمین جا ثبت کردم که زمانی فکر می کردم نمی مونه برام..و بعد تر از عشق نوشتم عشقی که توی دلم لونه کرد و گاهی باد اومد لونه رو زمین انداخت و دوباره مثل سهره ها مثل توکان ها خار و خاشاک جمع کردیم و این لونه رو ساختیم.آبان دخت باعث ارتباط من با خیلی ها شد.خیلی هایی که ممکنه مدت ها باشه به این صفحه سر نزده باشن یا همچنان خوانندگان خاموش این صفحه باشن.دوستانی که ازشون خیلی چیزها یاد گرفتم.دوستانی که دلم براشون تنگ میشه.من آبان دختو با همه وجودم دوست دارم و فکر می کنم بهترین هدیه ای بوده که توی روز تولدم گرفتم.حالا من و آبان دخت امروز هر دوتایی تولدمونو جشن می گیریم آبان دخت شش ساله و نسیم بیست و نه ساله.

2- مقاله ای که امروز بررسی می کنم سیمای علی در مثنوی نام دارد که نویسنده آن حسن فراهانی ست.این مقاله بیش از هر چیز از این جهت برای کار من حایز اهمیت خواهد بود که پرتوهایی بر یک متن بازمانده از دوره تاریخی مورد مطالعه من از منظر اهمیت و محوریت علی می افکند.نویسنده مقاله ضمن اشاره به نقش آفرینی ویژه علی (ع) در مثنوی خداوند نامه صبا کاشانی، فتوت نامه واعظ کاشفی، کیمیای سعادت غزالی و حمله حیدری باذل مشهدی می کوشد ثابت کند که روایت مولوی در داستان معروف علی و در افکندن با عمرو بن عبدود تامل بر انگیز تر از دیگر روایات به نظر می رسد.از منظر خاصی که من قصد دارم بخشی از کارم را به آن اختصاص دهم فکر می کنم این اولویت شایسته تامل است چرا که این داستان با صبغه عامه پسندانه ای که دارد بی آن که به ورطه بزرگ نمایی های رویا وار در افتد روایت روشنی از زندگی علی به دست می دهد که از یک سو ریشه در فرهنگ عامه زمانه سراینده دارد و از دیگر سو خود صفحه دیگری در این رویکرد اغراق شده به علی می گشاید. نویسنده مقاله بر این باور است که مولوی تصویر رسایی از یک انسان کامل به دست می دهد و من این تکمله را می افزایم که این انسان کامل ملموس تر از انسان کاملی ست که در حلقه های صوفیانه این روزگار از آن یاد می شود و یا انسان کاملی که اسلام مردمی و روحیه متمایل به غلو را در توده های مردم این روزگار محور و آبشخور خود قرار داده است.من فکر می کنم زبان مولوی هم در این روایت زبان ویژه ای ست زبانی نصیحت گونه و موعظه آمیز در واقع روایت از حالت توصیف خارج شده و زندگی و بطن حیات اجتماعی مردم را خطاب قرار می دهد:از علی آموز اخلاص عمل/شیر حق را دان منزه از دغل...به نظر می رسد براساس رویکردی که نویسنده در این مقاله دارد بخشی از هدف مولوی کوشش برای پاسخ دادن به برخی شبهات مطرح بوده است و اینکه علی به خلافت حرص و طمعی نداشته است.چنین رویکردی را می توان ویژگی دوره حیات مولوی به شمار آورد که درگیر گونه ای دگردیسی و در هم تنیدگی و در عین حال آزادی پرسش و تامل بوده است.البته نویسنده در این مقاله هیچ یک از این نتیجه گیری ها و فرضیات را مطرح نمی کند و صرفا به توصیف می پردازد و من فکر می کنم روایات با محوریت علی پتانسیل بالایی برای تحلیل بستر های اجتماعی حیات سرایندگان و زیستمان مردمی روزگارشان دارد.در ادامه با همین نگرش به دیگر روایات با موضوعیت علی در مثنوی اشاره می کند:علی و فتح باب خیبرهمین طورعلی و واگویه با چاه،  و در این روایت است که نویسنده می کوشد نتیجه گیری کند که توجه مولوی به موضوع چاه در قالب عبارت بشنو از نی معروفش نیز بازتاب یافته است و در واقع می کوشد ارتباط منشا نی را با این چاه نقل کند و نی نامه را تقریرمعانی عرفانی همین گونه اسرار بداند این نتیجه گیری می تواند فصل دیگری در مطالعه روایات متنی دوره مولوی بگشاید و آن الهام بخشی موضوع علی و زندگی او در نگارش مثنوی و متنی ست که به نیت فهم عامه نوشته شده است.چرا که معروف است مولوی برای فهم پذیر کردن روایات عرفانی حدیقه سنایی ست که دست به نگارش مثنوی می زند تا با زبانی معطوف به روایات مردم پسند آموزه هایی را در دسترس فهم عامه قرار دهد.مطالعه این رویکرد و همچنین تفسیر این زبان که نشانه هایی نیز در تاریخ نگاری این روزگار دارد می تواند بخش مهمی از کار مرا به خود اختصاص دهد.

اما کار مثبتی که نویسنده در این مقاله به انجام می رساند کوشش برای جستجوی ما به ازاهایی از گفتار علی درباره ابیات مختلف مثنوی ست و این جستجو با مقابله با نهج البلاغه انجام گرفته است و خود این موضوع نشانگر آن است که آنچه درباره علی و با موضوعیت علی در مثنوی سراغ داریم نمی تواند یکسره وام گرفته شده از فرهنگ و نگرش عامه درباره شخصیت علی باشد و شاید به همین دلیل است که علی در مثنوی سیمای معقول تری دارد و از پرچین اسطوره سازی ها و افسانه سرایی های قهرمانانه مرسوم و معمول در اذهان عامه بیرون آمده است.

[ساعت ۰۷:۰۴ ]   ...(۳)

۰۴ تير ۱۳۸۹
و باز هم پایان نامه

این پست را هم به سنت روزهای گذشته به تکاپوهایم در راستای مطالعات مقدماتی تز دکترا اختصاص می دهم.فکر میکنم این نوشتار ها افزون بر اینکه کمی ذهن خودم را سامان می دهد می تواند تا اندازه ای برای خوانندگانم هم مفید فایده باشد من هنوز در مرحله فیش برداری نیستم و فقط تلاش می کنم کارهایی را که در زمینه موضوع مورد علاقه ام تا امروز انجام گرفته است تورق کنم و برداشت ها و ادراکاتم را بنویسم و چه عرصه ای بهتر از وبلاگ برای ثبت و ضبط این یافته ها . من این نوشته ها را مفید می دانم بیشتر برای خودم که مجبورم می کنند از کنار هیچ مقاله و نوشته ای به راحتی عبور نکنم هر چند که این نوشته ها صورت علمی ندارد آشفته است و کمی هم ممکن است بی پشتوانه باشد به قول استادم این روزها تکاپوهای من درباره پایان نامه بیشتر به یک جریان سیال داستانی می ماند شاید یک دلیلش این باشد که من هنوز در ابتدای راهم و این نوشته ها را فقط به قصد انتشار در وبلاگم و انتقال حس و ادراکم درباره این مقطع حساس از زندگی ام می نویسم . و یک نکته دیگه این که موضوع مورد مطالعه من احساساتم رو هم تحریک می کنه . من آدم چندان مذهبی نیستم و حتی نهج البلاغه رو هم خوب و کامل نخوندم اما به عنوان تکه ای از پازل فرهنگ عامه سرزمینم نسبت به شخصیت اسطوره ای علی احساس مخصوصی دارم که توصیف پذیر نیست و حالا قراره چند سال رو با این موضوع در میان متون بازمانده از سده های هفتم تا دهم سر کنم . استاد اجازه بدین کمی این جریان سیال داستانی سرازیر باشه شاید عرصه تازه ای رو هم به روی مطالعات تاریخی باز کرد . با همه کاستی هایی که وجود داره من به پر کردن حرفه های خالی ذهنم فکر می کنم اما در دراز مدت... من همه هم و غم خودم رو روی این مطالعه میذارم با همه وجودم ...
تا امروز بیشتر مقاله هایی که درباره محوریت علی در اشعار و متون خوانده ام چندان متکی و مقید به بنیان نظری برای فربه کردن داده های خود نبوده اند.اما انگشت شمار مقالاتی هم دیده ام که نگارنده کوشیده است از ارجاعات نظری برای بیان اندیشه و نگره اش بهره برداری کند.یکی از این مقالات مقاله ای ست تحت عنوان گونه شناسی اوصاف حضرت علی در شعر فارسی نوشته محمد رضا صرفی البته چون نویسنده با دغدغه های ادبیاتی وارد موضوع شده نمیشه از مقاله اش برداشت و استنباط تاریخی کرد اما نیم نگاهی هم به توجیه های تاریخی پژوهشش داره و مثلا بر این باوره که اندیشه مسلط بر جامعه رو مثلا درباره علی در اشعار میشه دید و این به نوعی موید حرف های پست پیشین من مبنی بر تاثیر زیستمان فرهنگی و گفتمان عامه در شکل گیری محوریت علی در متون صوفیانه، فقهی و ادبیه.
توی این مقاله شیوه های توصیف با عنایت به یک مطالعه ادبی مورد توجه قرار گرفته ومثلا به تعبیر نویسنده مقاله توصیف گسترده رو شاعر از این جهت انتخاب کرده که بتونه حرف های خودشو درباره یه اسطوره فکری (بخوانیدعلی) بزنه و با تفصیل مطرح کنه اما در توصیف فشرده شاعرمتکی به دانش تکمیلی میشه در ذهن خواننده وجود داره و من فکر می کنم این دانش تکمیلی همون چیزیه که به شکل تاریخ و فولکلور شفاهی سینه به سینه منتقل شده و در بطن فرهنگ عامه وجود داره و شاعر در واقع از این پتانسیل تاریخ اجتماعی بهره می بره برای رسوندن پیام ادبی اثرش.صرفی برای تشریح این نوع از توصیف به یه قاعده ادبی اشاره می کنه و اون جایگزین شدن تدریجی صفت به جای موصوفه و من فکر می کنم این اتفاق تنها در زیر سایه یک عقل و دریافت و ادراک جمعی چیزی که شاکله فرهنگ عامه هر دوره و هر سرزمینی رو می سازه به وجود میاد.صرفی به شماری از این صفات از جمله شیر خدا، صفدر میدان، لشکر کش فتوت و غیره اشاره میکنه که مثلا به نظر میرسه آخری تحت تاثیر حلفه های فتوت به عنوان صفت، جایگزین موصوف علی شده و جا افتاده.
دومین تقسیم بندی صرفی به توصیف ظاهر و منش علی در اشعار اشاره می کنه و معتقده که توصیف ظاهری چندان مطرح نیست اما نکته جالب توجه به نظر من رفرنس هاییه که در بخش توصیف ظاهری از اشعار شاه نعمت الله ولی میاره شاعری که در دوره تاریخی مورد مطالعه من می گنجه و مضمون شعرها نزدیک به اون چیزیه که قبلا در اشعار نسیمی بهش برخوردم : استفاده از نماد های چهره و صورت برای بیان نگرش های درونی .(این دریافت شاید بتونه محمل دیگه ای رو به عنوان تحقیق در تسلط این شکل از نگاه به صورت ظاهری انسان برای باز تفسیر جاهن معرفت شناسانه باز کنه) در توصیف درونی صرفی به عنوان نمونه به اون داستان معروفی اشاره می کنه از رویارویی علی با عمرو بن عبدود و خدو انداختن و غیره در مثنوی سراغ داریم روایت این داستان منو به یاد کمال نامه خواجوی کرمانی انداخت که در پست قبلی بهش اشاره کردم واون بزرگ منشی که توی اون داستان عاشقانه از علی بروز پیدا می کنه (جوانک عاشق پیشه رو شکست میده و در آستانه بریدن سرش از بدن به روایت زندگی جوانک گوش می کنه و از حق خودش می گذره )  و به نظر میرسه گرته برداری از همین روایت مثنوی باشه.این واقعیت می تونه موید این انگاره باشه که نوعی بده بستان میان اندیشه های عرفانی و باورداشت های فرهنگ عامه وجود داره که تامل برانگیز و قابل مطالعه است.اینکه برخی از داستان های واقعی حیات علی(ع) بیش از بقیه دستمایه شاعران قرار گرفته نیز می تواند بخش دیگری از حیات زنجیره وار فرهنگ عامه و علایق نهفته در آن را بازتاب دهد و نشانگر آن است که این داستان ها بیشتر مورد توجه توده های مردم قرار گرفته است و شاعران از ماندگاری این داستان ها در میان افواه عمومی بهره برده اند داستان هایی همچون فتح قلعه خیبر، جنگ با مرحب، عمرو ، عنتر و ...
اما یکی از حسن های نهفته در این مقاله جدولی ست که نویسنده به دست می دهد و در این جدول با اشاره به عناوین اوصاف از جمله علم و معرفت ، شجاعت ، سخاوت ، عدالت و غیره و همچنین گونه های وصف یعنی صفاتی که بر شمرده می شود از یک سو به آرمان گرایی شاعران درباره علی  و از دیگر سو به ویژگی گونه شناسی و تیپولوژی این شخصیت اشاره کرده است که به نظر می رسد مورد اخیر کاملا به محوریت و اهمیت علی در کنه فرهنگ عامه و حیات اجتماعی ایرانیان در تاریخ اشاره دارد.اسطوره هایی که صرفی در این زیر تیتر می گنجاند عبارتند از : اسطوره اتصال به سرچمشه دانایی مطلق، اسطوره دلاوری، اسطوره یگانگی، اسطوره امانت و بردباری، اسطوره بخشندگی، اسطوره عدالت ، اسطوره زیستن در جوار قرب حق و مرگ بی نظیر که همه و همه پرتو هایی از یک شخصیت ایده آلی را باز می تابانند که فرهنگ عامه به مثابه یک قهرمان معنوی و یک نجات بخش در هر دوره از حیات تاریخ اجتماعی به آن شاخ و برگ داده اند.

[ساعت ۰۸:۲۱ ]   ...(۰)

۰۳ تير ۱۳۸۹
در ادامه پست قبل : باز هم پایان نامه

این روزها تلاش می کنم تا آن جا که می توانم مقالاتی درباره موضوع مورد علاقه ام برای پایان نامه پیدا کنم.و از این جستجو لذت حسابی می برم.بعد از ظهر هایی که کارن کوچولو می خوابه فقط به همین کار اختصاص داره و چقدر لذت بخشه وقتی بعد از نزدیک به دوساعت جستجو پسرک بیدار میشه و اون وقت دلت می خواد بغلش بگیری و غرق بوسه اش کنی.
یکی از دریافت های من از مطالعه این مقالات با موضوع علی نثر و بیان خاص اونهاست که کمی متفاوت از بقیه نثر های مقالاته. مثلا همین امروزمقاله شیر خدا و رستم دستان ( جلوه انسان آرمانی در ادب فارسی و فرهنگ عامه ) نوشته دکتر محمد دهقانی را می خواندم . از اینکه مقاله ای کاملا مرتبط با دغدغه ام یافته ام مسرور بودم . این مقاله را دوست دارم . اما نکته جالبی که درباره این مقاله و شماری از دست نوشته های این چنینی درباره علی وجود دارد زبان و نثر احساسی این قبیل نوشتارهاست که با وجود اینکه کمی به سمت نقض بی طرفانه نویسی و در نتیجه غیر علمی بودن می گراید و میلغزد اما به نظر من و در نگاه من دلنشین جلوه می کنه چون فکر می کنم این نوع نگارش هم می تونه بخشی از نگاه ارادتمندانه ایرانیان رو نسبت به این نماد انسانی پرشکوه باز نمایی کنه و از چنین زبان و بیانی در متون تاریخی متون صوفاینه و ادبی پیشین که مواد خام مطالعه منو تشکیل میدن رمز گشایی . در نوشتار کوتاهی که از دکتر میرشکرایی در سایت میراث خبر هم دیدم این رویکرد نهفته بود . گونه ای دلبستگی مشهود که از ابزارش هیچ ابایی نمیشه . موضوع نوشتار میرشکرایی علی در فرهنگ عامه بود و یکی از مهم ترین دستاورد هاش برای من اشاره به اهمیت مزار شریف و آیین های مربوط به امام علی در این منطقه بود و اینکه تا امروز بیش از 270 منطقه در ایران ثبت شده که در افکار عمومی و فرهنگ عامه نظر کرده علی به شمار میرن و یا اعتقاد دارن علی از اونجا عبور کرده و کرامت و معجزه ای از خودش به یادگار گذاشته !این آمار واقعا آمار شگفت انگیر و در خور بررسی و جالبیه که می تونه بخشی از کار منو به خودش اختصاص بده شاید توی جستجوی این فهرست بشه آماری از مناطقی به دست اورد که احتمالا رد پای تاریخی هم دارن.با خودم فکر می کنم یعنی میشه از این رهگذر نقبی به مردم شناسی امروز نوشت هم بزنم و عرصه نسبتا تازه ای رو در یک مطالعه محض تاریخی باز کنم؟عرصه ای که حصار ها رو از اطراف اندیشه و پژوهش تاریخی باز می کنه و اونو وارد عرصه مطالعه حیات اجتماعی امروزی می کنه؟
یکی دیگر از مقاله هایی که این روزها می خواندم مقاله ای ست با عنوان سیمای امام علی (ع) در شعر خواجوی کرمانی و چون خواجو کاملا در دوره زمانی مورد مطالعه من می گنجه این مطالعه واقعا کارآمد بود برام.قرار گرفتن خواجو در بستر گفتمان دوره زندگیش و تاثیر پذیریش از علاء الدوله سمنانی نشون میده که خواجو می تونه گزینه مناسبی برای مطالعه پیکره فکری این دوره باشه که بی تردید با تاثیر پذیری از فرهنگ عامه و تسلط این زیستمان فرهنگی علی رو به عنوان هم نمادی از یک نجات بخش نهفته در اسلام مردمی و افسانه های عامیانه و هم نماد انسان کامل صوفیانه وارد اشعار خودش کرده . فکر می کنم رد پای فرهنگ عامه رو باید در القاب و تشبیهات و توصیفاتی جستجو کرد که خواجو برای علی به کار می بره و مثلا جایی اونو تازی دلدل سوار لقب میده که به نظر می رسه متاثر از فرهنگ عامه است اونجا که تلاش می کنند دلدل علی رو با رخش رستم برابر کنن و هنوز هم اشعاری در فولکلور برخی از مناطق ایران درباره دلدل اسب علی باقیه:مثلا توی اشعار محلى به ويژه در استان هاى فارس، چهارمحال و بختيارى و لرستان این ابیات وجود داره که اهمیت نمادین دلدل رو توی فرهنگ عامه نوشن میده :
سربند امير و گوشه پل
قدمگاه على جاسم دلدل
عرق از چهره سرخ محمد
چكيده بر زمين و سرزده گل
اینکه خواجوی کرمانی با تمسک به نام و یاد علی اندوه زدایی شاعرانه می کنه هم بازتابی از فرهنگ عامه است اونجا که به علی سیمایی نجات بخشانه می دن سیمایی که تا امروز به قوت و قدرت به حیات خودش ادامه داده . اما جالب ترین نکته ای که از این مقاله دریافتم به ارجاعی بر می گرده که به اثری از خواجو اشاره داره به نام کمال نامه مضمون این داستان کاملا تمی برخاسته از فرهنگ عامه داره ماجرای جوان عاشقی که معشوقه اون بهای عشق رو سر علی قرار داده و جوان به رویارویی با علی می پردازه.روایت قصه روایتی عامیانه است روایتی که رستنگاه پیام عرفانی خودشو زندگی روزمره و حیات اجتماعی توده های مردم قرار میده.
یا مثلا این نگره که اگر نام علی روی زمین نقش می شد تبدیل به بوسه گاه خورشید می شد به نظر می رسد واجد رگه هایی از بزرگ نمایی های کرامت زده ایست که رستنگاه آن به نظر می رسد بیش از هر چیز فرهنگ و باورداشت های عامیانه باشد.
قسم خوردن به نام علی و حیدر هم شق دیگری از همین انگاره است. انگاره ای که از فرهنگ عامه و روابط تعاملی میان توده های مردم بر می خیزد.و یا اینکه هلال را نعل پای دلدل می داند و در شعر خود اینگونه به توصیف آن می پردازد هم می تواند برآمده از باورداشت های عامیانه باشد و شاید تقدس و اهمیتی که بعد ها نعل و هلال در حیات معنوی توده های مردم یافتند به همین ارتباط باز گردد.
اینا رو نوشتم تا دریافت هامو در زمانی کوتاه نوشته باشم و جایی ثبتشون کرده باشم چون تجربه پایانه نامه نویسی در دوره کارشناسی ارشد بهم ثابت کرده که این قبیل نوشتار ها چقدر در جهت دهی به کارم می تونن موثر و ارزشمند باشن . این رو هم بگم که همه این مطالب فقط فرضیه های توی مدار ذهن منه و فکر می کنم برای اثباتشون بیش از هر چیز به یه بنیان نظری قدرتمند نیازمندم.
پی نوشت 1:امروز برای اولین بار موقع مطالعه درباره علی در فرهنگ عامه بغض کردم.نمی دونم این حس اسمش چیه هر چی که هست دوسش دارم.
پی نوشت 2:نوشته ای می خوندم از امید رضایی درباره علی در فرهنگ عامه که می گفت اهمیت علی رو باید توی این واقعیت دید که بچه هایی که تازه زبان باز کردن یکی از اولین کلماتی که یاد می گیرن کلمه علی و عبارت  یا علیه درباره کارن من که واقعا همین طوره و فکر می کنم علی رو قبل از گفتن مامان یاد گرفت و کاربردشو فهمید: هر وقت که باید از جاش بلند میشد و با همین کلمه دیگرانو از جاشون بلند می کرد تا باهاش همبازی بشن هنوزم این عادتو داره پسرم

[ساعت ۰۷:۴۳ ]   ...(۲)

۰۲ تير ۱۳۸۹
دغدغه این روزهای من: پایان نامه

ببخشید که این متن اینقدر طولانی شده.واقعا دغدغه جدی این روزهای منه.

سر درگمم.تنها یک ساعت و اندی توی هر روز زمان دارم که به پایان نامه فکر کنم.تنها زمانی که کارن می خوابد تا تمرکز داشته باشم.کتابی درباره بینامتنیت می خوانم.فکر می کنم برای من که هنوز جوهره هرمنوتیک را نفهمیدم خواندن شق مهمی از این رویکرد کمی سنگین خواهد بود.اما مشتاقم.همان اشتیاق سراسیمه همیشگی که حکم خروس بی محلی را دارد که نمی دانم به سودم بوده توی این بیست و نه سال عمر رفته یا به ضررم.اول بار با بینامتنیت در مقاله ای مواجه شدم که می کوشید بر اساس این نظریه از نقاشی های عصر صفوی  خوانشی تازه به دست دهد.همان مقاله بود که اشتیاقم را به مطالعه نقاشی های بهزاد و جستجوی فکت هایی از حیات اجتماعی و فرهنگ عامه زمانه اش دامن زد.بحثی که توی کلاس های تاریخ  اجتماعی و حتی اسناد و مدارک با دکتر احمدی داشتیم و همیشه باعث شعفم بودکه بتوانم خوانشی از تاریخ بر اساس نقاشی ها و نگاره های یک هنرمند به دست دهم.وذهن در هم پیچیده ام این جور وقت ها پر می کشد به سمت دنیایی که در آن نفس می کشم و روزهایی که در آن خون دل می خورم و فکر می کنم چرا موسوی نقاشی هایی را که احتمالا توی این روزها کشیده است منتشر نمی کند!چقدر دلم می خواهد بدانم از این روزها چه منظره ای کشیده است هر چند که موسوی اهل منظره کشیدن نیست و به قول خبرنگار بی بی سی نقاشی هایش خالی از زیبایی شناسی دولتی ست.تصاویری در هم انتزاعی اما جذاب عمیق و تامل برانگیز.راستی چند وقت است نمایشگاه نقاشی خوبی نرفته ام؟بگذریم ...

بینامتنیت در مطالعه ای که برای پایان نامه توی ذهنم می پرورانم آنجا به دردم می خورد که می کوشم از پس هر متنی متن دیگری را بکاوم که به کار من می آید.من برای مطالعه فرهنگ عامه باید به سراغ متونی بروم که به نیت مردم شناسی نوشته شده اند اما در دوره تاریخی من مگر چه تعداد از این قبیل متون و یا احیانا سفرنامه ها هست؟ و در نتیجه برای جبران این خلا باید به نظریه بینامتنیت و اهمیت و ارزش آن ایمان بیاورم و حرکت میان متون را بپذیرم:

کار خوانش ما را به شبکه ای از روابط متنی وارد می کند.تاویل کردن یک متن، کشف کردن معنا یا معانی آن، در واقع ردیابی همین روابط است.بنابراین خوانش به صورت روندی از حرکت در میان متون در می آید.معنا نیز چیزی می شود که بین یک متن و همه متون مورد اشاره و مرتبط با آن موجودیت می یابد و این برون روی از متن مستقل و ورود به شبکه ای از مناسبات متنی است :متن بینامتن می شود."

آیا جستجوی فرهنگ عامه در متون تاریخ نگاری و دیوان اشعار و متون کلامی و عرفانی نزدیک شدن به شبکه ای از مناسبات متنی نیست؟چشم هایم را می بندم و تامل می کنم و به خودم می گویم:هنوز جا داری...کمی که جلو تر می روم به بخش هایی از نظریه بینامتنیت بر می خورم که قبل تر در نظریه گیرتز به آن برخورده بودم.بحث تاثیرپذیری از الگوهای پیشینی که دقیقا معطوف به بحث نمادهای گیرتز است آنجا که بحث الگو برای و الگو از را مطرح می کند.اما اینجا تلنگری هست که کمی جذبم می کند.وفکر می کنم اگر قرار باشد مثلا موضوع محوریت علی را در متون ادبی،صوفیانه،فقهی و حتی تاریخ نگاری این دوره(فراوان اند نقل قول ها و نقب زدن های مورخانی همچون خنجی به موضوع علی و بسیارند محمل سازی های مورخان برای گذاشتن اشعاری در مدح و منقبت علی در دل متن تاریخی)بررسی کنم البته به عنوان یکی از فاکتور های مهم برخاسته از فرهنگ عامه این دوره زمانی که تاثیرات درازدامانی در حیات اجتماعی ایرانیان در سده های بعدی نیز داشته است، می توانم روی بحث غلو و بزرگ نمایی ها زوم کنم.چیزی که کاملا بستر های فرهنگ عامه این زمان را باز می تاباند و مثلا تبلور خود را در مباحث خاوران نامه و حمله های حیدری نشان می دهد.در اشعار نسیمی در کنار فضل به نماد انسان کامل بدل می شود و میثم بحرانی و متکلمی همچون آملی می کوشند از این نماد یعنی علی در پیوند میان تصوف و تشیع بهره جویند.و بررسی این بزرگ نمایی ها که به روشنی آشکار است که خاستگاه اصلی شان را نه در متون فقهی و رسمی بلکه در عمق اسلام مردمی و فرهنگ عامه این زمان باید جستجو کرد،همان چیزی ست که مباحث بینامتنیت را وارد حوزه مطالعه من می کند.آنجا که به تاثیر پذیری و تعامل با متون پیشینی و نظام ادبی می پردازد.به این گفتار توجه کنین:"خوانش ما از ادبیات با آگاهی کامل از این امر صورت می گیرد که نشانه های به کار رفته در هر متن خاصی مرجع خود را نه در موضوعات موجود در جهان بل که در نظام ادبی یی می یابند که این متن از آن حاصل شده است.برای مثال اگر یک مولف مدرن شخصیتی شیطانی در متن خود به نمایش بگذارد به احتمال قوی،بیشتر بازنمود جان میلتون از شیطان در شعر روایی بهشت گم شده را مد نظر داشته تا هر تصور لفظی و واقعی دیگری از ابلیس مسیحی را.به همین نحو اگر رمانی بخوانیم که قهرمان آن دختر جوانی باشد که تحت تعقیب نیروهای فوق طبیعی قرار گرفته و عموی اهریمن خوی اش او را در قصری مخروبه محبوس می کند افکار ما بیش از آن که معطوف به رخدادهای واقعی در جهان شود متوجه سنت رمان گوتیکی خواهد شد که از سده هجدهم به این سو باب شده است...حتا متون ظاهرا واقع گرا نیز معنای خود را نه از بازنمایی مستقیم جهان فیزیکی بل که از زابطه خود با نظام های ادبی و فرهنگی می گیرند."سوال من اینه که آیا بر اساس این بخش از نظریه بینامتنیت مطالعه موضوع محوریت علی به عنوان فکتی از فرهنگ عامه این دوره زمانی می تونه با مطالعه تاثیری صورت بگیره که از زبان حماسی نظام ادبی ایرانیان پیشین شکل گرفته و مثلا همون بزرگ نمایی هایی که درباره رستم به عنوان پهلوان اسطوره ای میشه در روایت های فکری و معنوی این دوره تاریخی هم مجال بروز پیدا می کنه؟1و بر این اساس توجیه تاریخی این پژوهش چیه؟ذهنم باز پر میشه تا گیرتز و کلان کیهانش.گیرتز به یه فضای بین ذهنی در مطالعات انسان شناسیش معتقده که اسمشو میذاره کلان کیهان و معتقده همه در این فضای بین ذهنی که شبیه یه جلسه سخنرانیه در حال تفسیر و بازتفسیر شنیده ها و جوی هستن که توش قرار دارن و در نتیجه هر کدوم به خرده کیهان هایی بدل میشن که روی همدیگه اثرمیذارن و فرهنگ از این تعامل دوسویه و رابطه رفت و برگشتی شکل میگره و نمادسازی میکنه.نمیدونم آیا می شه فقط کیس علی رو به عنوان یکی از مضامین برجسته متون این دوره انتخاب کنم و همه تمرکزمو روی این محوریت بذارم و روش ریز بشم و کلیت فرهنگ عامه رو توی این آیینه ببینم؟ایده خوبیه از این نظر که باعث میشه تحقیق جامع و کاملی انجام بدم و کمی دردناکانه است چون از گستره مورد علاقه ام یعنی مطالعه کلیت فرهنگ عامه در متون این دوره باید چشم پوشی کنم اما ذهن ترمیم گر من یا به قول زویا پیرزاد 2ور خوش بین ذهنم دلداریم میده و بهم میگه نسیم فرصت مطالعه علمی تو با پایان نامه به اتمام نمی رسه و می تونه بحث فرهنگ عامه و تاریخ اجتماعی رو بعد ها پی بگیری و در عوض پایان نامه شسته و رفته ای تحویل جامعه علمی بدی.نمی دونم.فعلا فقط سر در گمم.

پی نوشت1:مطالعه مقرنس ها و ساقه گنبد ها و رد پای علی توی معماری این دوره چقدر شدنیه ؟می تونم بخش مجزایی برای هنر توی دوره زمانی سده هفتم تا دهم باز کنم و محوریت علی رو توش جستجو کنم یا کمی ایده آلیه و بهتره با توجه به شرایطی که دارم ازش صرف نظر کنم؟
پی نوشت2:ببخش کارن گلم که این پست من از صدای مخملی تو خالی بود:(
1-شنیدین نبرد علی رو با رستم دستان؟ رستم با دو دست خود و تمام توان نمی تواند حضرت علی (ع) را از زمین جدا سازد . اما آن حضرت با انگشت برکمرگاه رستم می زند و به آسانی او را بلند می کند:قوت بازوی او سطوت رستم ببرد / پنجه شیر افکنش فر غضنفر شکست...
2-جالبه که وسط این شلوغ بازار زندگی بازم به رمان پیرزاد(چراغ ها را من خاموش می کنم)ناخنک می زنم و تجدید خاطره می کنم با ماه عسل رویایی و قشنگم توی تابستون سال 82؟

 

[ساعت ۰۹:۰۰ ]   ...(۲)

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است