صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۲۱۲
ديروز: ۱۶۷
اين ماه: ۱۹۰۵
از ابتدا: ۱۶۴۸۴۳۳


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۳۱ تير ۱۳۸۷
لیکو ها و تجدید خاطرات مردادی

1-قبل از خواندن لیکو های بلوچی باور نداشتم که فرهنگ و فولکلور بلوچستان اینقدر جذاب و پر کشش باشد : آمیزه ای از تلاطمات روحی و روزمرگی های ناخواسته و کشاکشی چالش برانگیز میان این هر دو ... گره ای کور بر کلاف ذهن و روح شاعر که در آشفته بازار زندگی روزمره گم می شود و پیدا ... و همه چیز در ایجازی باورنکردنی و ستایش برانگیز گنجانده می شود ، از این رو باور نکردنی که به هر حال سخن از گونه ای طبع آزمایی هنری برخاسته از ذهن و درون عامه مردم است و نه آفرینش هنری بی بدیلی که برایش وقت گذاشته باشی و آموزش آکادمیک دیده باشی و از این رو ستایش برانگیز که به راستی لیکو ها عمق و ژرفایی در این ایجاز خود نهفته دارند که در هیچ تطویلی به این شکوه و عظمت رقیب ندارد . یعنی که این فولکلور قدرت شگفت انگیزی در ایجاز دارد و قادر است در کمترین و فشرده ترین کلام با واژه هایی اندک بزرگی و عظمتی دهشتناک را به تصویر کشد . ایجازی که مرا به یاد هایکو های ژاپنی نیز می اندازد و جالب اینجاست که لیکو ها را عمیق تر ، ملموس تر و زنده تر از هایکو ها دریافتم . تکه پاره هایی از زندگی . پر از معنا . پر از رئالیسمی دوست داشتنی و خواستنی ... و چه دلتنگی تاثیر گذاری در این سروده های اغالب نومیدانه موج می خورد :
 باران
می بارد بر سراسر دشت
کارم مگیر
سیراب کن مشک ات را
و یا :
خانه ای می سازم
از تن و از برگ نخل
حرفی بزن بور جان
با همین لبان عنابی ات
حرفی بزن !
... در هر حال پیشنهاد می کنم حتما کتاب صد لیکو ( سروده های بلوچی ) را که نشر مشکی چاپ کرده است گیر بیاورید و بخوانید . کتاب را منصور مومنی با مقدمه ای جذاب و مفید گردآوری و برگردان کرده است . کتابی در قطع جیبی ، با کاغذ های کاهی نوستالژیک و مهربان و مهم تر از همه معرف گوشه ای از فولکلور دوست داشتی این سرزمین ، بسیار جذاب تر از هایکو ها و چیز هایی از این دست که از آن طرف مرز ها می رسد ...
2-روزهای طلایی و شیرینی را با کارن کوچولوی مهربانم می گذرانم . می توانم به ضرس قاطع اعتراف کنم که برای بار دوم در زندگی ام عاشق شده ام . هفت سال پیش توی همین روزهای داغ تابستان برای اولین بار عاشق شدم . عشقی که پر بود از التهاب و خواستن . روی صندلی های انجمن اسلامی خالی مانده . توی محوطه بی روح تابستانی دانشگاه شهید بهشتی ، میان چمن ها و پشت پرچین ها . بعد کم کم بیرون زدیم از پرچین های دانشگاه . زدیم به خیابان . زدیم به خود زندگی . پارک ملت ... قرار های هر از گاهی اما شاد . خوب . خاطره انگیز . روزهای گرم . روزهای بهاری . روزهای باران زده و خیس . و دل هامان مشکی پراز حرف . ناگفته ها زیاد . و گاهی یک دست نوشته . و گاهی تردید . هراس . نگرانی . نگرانی از غول آینده . ترس از تکرار . ترس از واقعی بودن آن جمله کوبنده عشق در وصل می میرد ... یک بار تا رفتیم روی چمن ها ولو شویم و بنشینیم به گپ زدن ، زیر فواره هایی که ناگهان باز شده بودند خیس خیس شدیم . چقدر خندیدیم با اینکه هر دومان غمگین بودیم و نه شاد و تمام این عمر دو نفره هفت ساله هم اغلب به غمگینی گذشته است با شادی هایی اندک ... غمگینی هایی که آخرش به لبخندی جانانه ، برق امیدی پر تلالو ، و صمیمیتی محکم ختم می شود ...  همان روز بود که بهزاد از من خواستگاری کرد . روی چمن های تپه مانندی که مشرف به محوطه پارک بود . آن بالای بالا ... چه روز نمناک و قشنگی بود . روسری آبی سرم بود . رنگ آسمان . و چیزی توی چشم های عسلی بهزاد بود که دل آدم را قرص می کرد . به چی درست نمی دانم . و حالا پسر کوچولویی به جمع دو نفره ما اضافه شده است با برقی به گیرایی همان چشم های عسلی . برقی که همان جور دل آدم را قرص می کند . چقدر دلم می خواهد رمان " کداممان رودخانه کداممان دریا " را که برای چاپ به انتشارات روشنگران و مطالعات زنان سپرده ام و نزدیک پنج ماه است پشت در های بسته ارشاد مانده به کارن نازنینم دومین عشق قشنگ زندگی ام تقدیم کنم . راستی چرا آرزو های ما آدم ها تمامی ندارند ؟ شاید به خاطر طلیعه هایی باشد که توی زندگی داریم ...

[ساعت ۰۷:۵۶ ]   ...(۷)

۲۹ تير ۱۳۸۷
دیروز

1-دیروز از صبح دلم گرفته بود . کارن را که خواباندم نشستم سر صحیفه . همین طوری محض سبک کردن خودم . و یک دل سیر گریه کردم . بی دلیل . یا شاید به دلیلی که خودم هم نمی دانم ! هزار خورشید تابان را هم دست گرفتم . رمان دیگری از نویسنده رمان بادبادک باز ، خالد حسینی ، اما چندان به دلم ننشست . بادبادک باز زنده تر ، ملموس تر و نوستالژیک تر بود مخصوصا اینکه درست در روزهایی خواندمش که در اوج تحول تازه زندگی ام بودم ، در قلب روزهایی که تقلا می کردم برای تطبیق با محدودیت های این تحول ملس ، مادر شدن ... درست مثل رمان چراغ ها را من خاموش می کنم که در روزهای آغازین ازدواجم می خواندمش حتی توی سفر ماه عسلمان هم برده بودمش آن روزها هم کمی دلگیر بود بیشتر به خاطر تحول تازه زندگی ام و نه چیز دیگر ... به هر حال روز غمگینی بود دیروز و وقتی ظهر این خط نوشته را روی صفحه تلویزیون دیدم برای اولین بار با شنیدن یک خبر بد بلافاصله زدم زیر گریه ، گریه ای که از ته دلم بود : خسرو شکیبایی درگذشت ... چرا باور نمی کردم خبر را ؟ و چرا اینقدر تکانم داد ؟ یاد کاست هایی افتادم که شکیبایی نازنین شعر های سپهری و صالحی را در آن دکلمه کرده بود و چقدر شیرین و قشنگ . روزهای نوجوانی ام پر بود از این صدای مخملی و دلنشین ... غم روی دلم سنگینی می کند و هنوز باور نمی کنم ... نه باور نمی کنم ...
2-پنج شنبه به اصرار بهزاد رفتیم منزل دکتر آقاجری . یکی دو جلسه ای می شود که به اصرار مریم دختر دکتر دور هم جمع می شویم تا به دانسته هایمان درباره تاریخ معاصر ایران اضافه کنیم . دودل بودم در رفتن یا نرفتن . و بهزاد دلگرمی می داد که کارن را می سپریم دست مامان و می رویم . خیلی دوست داشت با هم باشیم و می گفت خوب نیست این جلسات را از دست بدهی . مدتهاست که به خاطر محدود شدن من به خاطر کارن کوچولو باهام کلنجار می رود . من البته چندان ناراضی نیستم ولو اینکه هنوز هم کمی برایم سخت است . اینکه حتی مجالی دست نمی دهد که برای خرید روز پدر بدون کارن و با اطمینان از خانه بیرون بزنم و هیچ دلم نمی خواهد توی این گرمای سرسام آور تابستان داغ کوچولوی طفل معصوم را بیرون بیاورم مبادا که گرما چا شود . جلسه پیش کارن را با خودم بردم . کوچولو حتی مدتی نسبتا طولانی ساکت بود و به حرف های دکتر آقاجری گوش می داد انگار که از تاریخ چیز هایی هم سر در می آورد اما در مجموع خسته اش کردیم . طفلکی اذیت شد . به هر حال توقع زیادی ست از یک کوچولویی که فقط چهار ماه و اندی از خدا عمر گرفته که مثل آدم بزرگ ها بنشیند و آرام باشد !قصد داشتم این بار توی جلسه شرکت نکنم و به بهزاد پیشنهاد دادمه ک تنها برود اما بهزاد اصرار داشت با هم باشیم ... به هر حال جلسات برای من هم شیرین بود چون تجدید خاطره ای بود از کلاس های دانشگاه ، کلاس هایی که با دکتر آقاجری داشتیم . سال ها پیش و اغلب تاریخ تشیع ، تاریخ اسلام ... جلسه خوبی بود . زیاد نت برنداشتم اما لذت بردم . کمی درباره ماهیت تاریخ حرف زد و اینکه منظور از تاریخ تاریخ جامعه و انسان است و بعد نقبی زد به نظریه پردازی های مرسوم در گستره تاریخ و نقد نظریه مارکسیستی ... اما مطابق معمول جلسه بیش از حد طول کشید و من به شدت دلنگران کارن بودم . کمی هم توی ترافیک ماندیم و وقتی رسیدیم فهمیدم که کارن قدری بیقراری کرده و مامان این ها هم چندان از نبود من راضی به نظر نمی رسیدند . حتی کمی غر غر هم کردند ... کمی دلگیر شدم از اینکه حق نداشته ام برای دل خودم به جلسه ای بروم درباره تاریخ اما این دلگیری دوامی نداشت . همان طور که قابل حدس بود احساس شیرین مادر بودن بر هر حس ناخوشایندی خیلی زود غلبه پیدا می کند . با خودم فکر کردم گاهی یک نعمت بزرگ ملزوماتی با خودش دارد که باید پذیرفت . هربار که کارن نازنینم لبخندی می زند یا آن نگاه پر محبت کودکانه اش را به من می دوزد خدا را هزاران بار شکر می گویم .
3-خلاصه اینکه زندگی را دوست دارم چاله چوله هایش را هم دوست دارم ...

[ساعت ۰۰:۳۷ ]   ...(۴)

۲۰ تير ۱۳۸۷
روزهای تابستان 2

۱-این بار هم تمام تلاشم برای نوشتن داستانی شاد به بن بست خورد . نتیجه نمی دهد این تلقینات مدام که این بار دیگر اراده می کنی و شاد می نویسی . لذتی را که در غم پیدا می کنم در شادی نمی یابم . این را سالهاست که به یقین می دانم . شایداز خود بچگی . داستان تازه ام حکایت عشقی نافرجام و دلتنگی و سراسیمگی آدم هایی ست که دنیا را جور دیگری خواسته اند . و در حاشیه داستان مبارزه و تبعید و پیچ و خم های زندگی پیانیست ها ، نقاش ها ، نویسنده ها ... قشری که هم می شناسم و هم نمی شناسمشان ... و تم داستان اندوه رها شدن در ناکجاآبادی به نام دنیا ... این زندگی پیچ در پیچ معلق ... این زندگی سرسام آور که مثل کلافی بی سر و ته ، مثل پیچکی سرگشته دورتادور هستی و وجودت تنیده می شود ... راه نفست را می بندد ... به تلاطمت می اندازد و سرگیجه می گیری ... اینکه در این آشفته بازار تلخکامی ها که نوشتن به بی بها ترین کار دنیا بدل شده است باز دست برده ام به قلم از معجزات این روزهاست . شاید هم همه چیز تنها محض تسلای خاطرم باشد . نوشتن برای رها شدن . رها شدن برای پرواز . و خستگی تکاندن . شاید هم به یمن تمام کردن رمان فوق العاده بادبادک باز باشد با پایان شگفت انگیزش که تنها با یک کلمه خاتمه یافت : دویدم ... این آیا حکایت شیرین و ملس زندگی همه ما جهان سومی های در جستجوی نجات و سعادت نیست ؟
۲-برای پایان نامه هم دوباره آستین بالا زده ام باید سه کتاب غیبت نعمانی ، غیبت طوسی و کمال الدین را بخوانم و درباره برداشت نویسندگانشان درباره موضوع مهدویت برای بخش بررسی آثار علمای عصر صفوی حول موضوع مهدویت پیش درآمدی بنویسم . اگر فصل دوم را رمان را به یک جایی برسانم سراغ این کار هم خواهم رفت . کاری که گرچه طاقت فرسا به نظر می رسد چون مجبوری لابلای کتاب های حجیمی که اغلب به زبان عربی نوشته شده اند پی نقطه امیدی برای تحلیل ها و نظریه پردازی هایت بگردی اما کاری ست دوست داشتنی برای من که با تمام وجود موضوع رساله ام را دوست دارم و اگر دلمشغولی های رنگ به رنگ این روزها نبود زود تر از این ها و بهتر از این ها به سرانجام می رساندمش شاید هم واقعا همین هجمه دغدغه های تازه زندگی باشد که مرا به جلو می راند . انگیزه و انرزی ام می بخشاید و نمی گذارد برای لحظه ای متوقف شوم . چهار اسبه می تازم و پیش می روم و فتح می کنم . زندگی مبارزه پر کششی ست .
۳-امروز صبح قشنگی داشتیم . من و کارن با هم . سه تا از کتاب هایش را برایش خواندم و اوهم سراپا گوش بود و حوصله داشت که بازی انگشتی بکنیم . این بار فقط بازی و نه قصه پردازی . عکس های یکی از کتاب ها را هم که دیروز برایش خریدم با کنجکاوی نگاه کرد و کتاب پارچه ای اش را دست گرفت و برد سمت دهانش . و من با لبخند بهش گفتم که مطمئنم کتاب هایش را دوست دارد . مطمئنم پسر با هوشی ست . مطمئنم با زندگی خوب خواهد جنگید و خیلی دلگرمی های دیگر . تازگی ها حس می کنم تلقین راه سودمندی ست برای رسیدن به هدف . تلقین های خوب و شیرین . اگر این ها را با یقین و ایمانی ناب توی گوش پسرکم بخوانم او هم باور خواهد کردشان و باور گام اول است گامی بلند و سرنوشت ساز .

[ساعت ۰۲:۱۷ ]   ...(۵)

۱۸ تير ۱۳۸۷
روزهای تابستان

هوا خنکایی دارد که مدتها بود تشنه اش بودم . نسیمی هم می وزد این را از رقص برگ های چنار ها می فهمم همان چند چنار محبوبی که روبروی پنجره مشرف به اتوبان رج بسته اند . روزها دلگیرند و کشدار . نمی دانم چرا تابستان را دوست ندارم . روزهای سرکش و بلند ، گرما و صدای پنکه و عطر میوه های نوبرانه ... و تقلا برای بیرون زدن ، خانه اما توی پاییز و زمستان حرمت خاص خودش را دارد ، توی خانه ماندن مثل بزرگ ترین تفریح آدم است . و گرمای شوفاژ و تماشای گیس سپید برف از پش پنجره ها به دل می نشیند ... حتی اهل چایی خوردن هم می شوی ... اما تابستان ... سراسیمه ای ، بازیگوشی و روحت اهل آفرینش نیست ... می گریزی مدام از جایی نشستن و نوشتن ... خشک می شوی ... دلم هوای پاییز و باران کرده است ... دلم گرفته است . کارن هم مثل من کمی بی حوصله بود امروز . خیلی نشد با هم بازی انگشتی کنیم . این بازی را خیلی دوست دارد . دستکش پشمی رنگی ام را دستم می کنم و انگشتانم را بهش معرفی می کنم : مامان حنا ، بابا سبزه ، خانوم سپیده ، آقا قهوه و بابا قرمزی ... و بعد ماجراهایشان را که قصه های من درآوردی این روزهای من است برایش تعریف می کند و هی انگشتانم را که هر کدام یک رنگ اند سمت صورتش می برم و اغلب می خندد و خیز بر می دارد که انگشت های رنگی را به دهان ببرد ... اما امروز فقط عکس های کتاب هایش را نگاه کرد . عکس های کتاب های می می نی را خیلی دوست دارد . ماجراهای می می نی و مامانی ماجراهای دلپذیر و قشنگی ست و عکس های رنگی و شادی دارد . کارن گاهی با عکس ها حرف هم می زند ، حرف که نه البته فقط بلند بلند می گوید هو هو و این هوهو را فقط وقت های سرحالی می گوید . و این یعنی کتاب  ها را دوست دارد حسابی ... فصل اول رمان را تمام کردم . هنوز برای رمان تازه ام نقشه روشنی ندارم . می نویسم و پیش می روم . همین . کمی سخت و نفسگیر می شود این جور نوشتن اما این شیوه مورد علاقه من است . کاریش نمی شود کرد ... آمدم فصل دوم را کلید بزنم که دیدم باز شوره زار شده است تخیلم . ولو اینکه می کوشم زیاد از واقعیت های جاری و ساری زندگی ام الهام بگیرم اما مطابق معمول تم اصلی داستان از تخیلم بر می خیزد ... دو تکه از رختهای کارن را می شویم . از پنجره بیرون را نگاه می کنم و از خودم می پرسم خوشبختم ؟ ... روزهای این تابستان قطعا به یادم خواهند ماند . روزهایی که می کوشم در میان فرصت های اندک چیزکی بنویسم . سبک می شوم . بال در می آورم . و ... عصر های کشدار و شب های خستگی و کلافگی ... اضطراب ... دیگر نمی خواهم به آینده فکر کنم . راستی چه جور می شود در حال زندگی کرد فقط ؟ دلم می خواهد بیرون بزنم . تنها . هوا بخورم . فکر کنم . خودم را سبک سنگین کنم . چیزی انگار آرامم نمی کند . خانه محبس مهربانی شده برایم . می توانم بنویسم . بی انگیزه . بی چون و چرا . مادر شدن شیرین ترین خاطره جوانی ست . جوانی ای که باد با خودش می برد . همین چند روز پیش بود که خانومی می گفت از لحظه ای که بچه متولد می شود مادر دیگر برای خودش زندگی نمی کند ... کاش دست کم مادر خوبی باشم برایت پسرکم ... کاش ...

[ساعت ۰۷:۱۷ ]   ...(۴)

۱۱ تير ۱۳۸۷
ماجرای مادر شدن 1

زیاد پیش آمده که پر از حرف شوم و نتوانم بنویسم ، حنجره ام پر از ملودی شود اما نتوانم بنوازم ، گلویم پر از بغض شود و نتوانم ببارم ... قصه ای که در این سه ماه و اندی به کرات تلنگرم زد و تنها پاسخ من سکوت بود که نمی دانستم از کجا شروع کنم قصه شادمانه مادر شدنم را ... قصه شادمانه ای که مشحون بود از غصه های زودرس ، دغدغه های کال ، بیم و امید های عجول ... هنوز هم باور نمی کنم پسر کوچولویی که روی تخت همین روبروی من خوابیده است ، پسرک من باشد . و من مادرش ! هنوز هم در شگفتی خلسه آور پدیده پیچیده ای هستم که ناگهان تو را از جایگاه دخترکی که هنوز هوای بچگی در سر دارد ، تبدیل به مادری می کند که تمام لحظه هایش را بیم و امید هایی پر می کند که به قرص چشم های معصوم کوچولویی بند است که به زحمت دو وجب قد دارد ...نمی خواهم این نوشته بازگویی روزهای رفته باشد با همه خرده ریز هایش . تولد کارن . روزهایی که به خاطر درد بخیه ها صندلی میز کامپیوتر را کنار تخت می گذاشتم تا نصفه شب برای بلند شدن و شیردادن به کارن دستم را قلابش کنم و کمتر درد بکشم ، روزهایی که کارن کوچولوی من آنقدر رنجور و تکیده بود که نمی دانستم کدام لباس را تنش کنم ، روزهایی که بغلش می زدیم و می بردیم فروشگاه لباس های بچه گانه و از اینکه فروشنده ها می گفتند اندازه پسرتان چیزی نداریم پکر می شدیم و متعجب ، روزهایی که ... نه خوب که فکرش را می کنم می بینم دلم می خواهد از همه آن روز ها بگویم و بنویسم شاید کمی سبک شوم . روز هایی که من و کارن به خاطر زردی بیمارستان بودیم بد ترین و تلخ ترین خاطره روزهای رفته است . شب اول هر کاری می کردم کارن زیر دستگاه طاقت نمی آورد از 12 شب که پذیرش شدیم تا 3 و نیم توی بغلم بود و شیر می خورد . هر بار که روی توری دستگاه می گذاشتمش تا مهتابی ها را روشن کنم و در را ببندم ضجه می زد و دوباره بغلش می زدم تمام شب را توی تاریک روشن راهرو های بخش اطفال راه می رفتم تا از پرستاری ، دکتری ، کسی طلب کمک کنم . اما هیچ کس عین خیالش نبود . بیمارستان به کویر لم یزرعی می مانست که توی فراخنایش تنهای تنهایی یا این تویی که به شبحی خیالی می مانی ، همه هستند ، همه را می بینی اما کسی تو را نمی بیند که چه جور دستپاچه و دلواپسی و بچه به بغل و رنگ پریده عقب راه نجات می گردی . حالا که فکرش را می کنم دلم نمی آید حس عجیب و غریب آن شب را بنویسم : آنقدر نگران بودم که فکر می کردم کارن هیچ جور زیر دستگاه نخواهد رفت و من از دستش می دهم ... ! این همه هراس ، این همه بد بینی از کجا می آمد ؟ شاید از روح همیشه پر دلهره ام ، روحی حساس و شکننده که در برابر تندباد ماجرای مادر شدن تن لرزه گرفته بود ... آن شب نقطه آغاز دلنگرانی های غلو شده مادرانه ام بود که تا زمان جاری ست و تا هستم خواهد تپید و ذره ذره روحم را خواهد سایید ... این که آنجا به خاطر ریز نقش بودن کارن چه حرف ها و طعنه هایی می شنیدم بماند گفتن ندارد آن غمگینی ها حالا که کارن کوچولوی من پسرک شادابی ست که با دیدنش شوق و عشق به آینده ای که دوست دارم درخشان باشد در رگ و پی ام می دود ... نمی دانم قرار است همه احساسات این روز های رفته را توی این پست بنویسم یا بهتر است موکولش کنم به روزهای دیگر ؟ وقتی زمان برای خودت بودن اندک باشد فکر می کنم راه دوم منطقی تر بنمایاند ... امیدوارم مخاطبانم را از دست نداده باشم به خاطر این کم کاری چند ماهه و بیش از آن امیدوارم نشاط نوشتن در این صفحه هنوز در عمق وجودم زنده باشد ... در اولین فرصت عکسی از کارن روی صفحه خواهم گذشات و باقی حرف ها را هم خواهم نوشت ... و شاید کمی هم از دغدغه های کار و درس و نویسندگی

[ساعت ۰۱:۱۲ ]   نظر شما(۲)

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است