صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۱۹۷
ديروز: ۱۶۷
اين ماه: ۱۸۹۰
از ابتدا: ۱۶۴۸۴۱۸


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۲۹ تير ۱۳۸۶
تجربه هاي ما

امروز توی برنامه سلام مردم ایران یک درخواست جالب از بینندگان مطرح شد . جالب و به راستی جالب ! از ما خواستند که بگوییم با همین میزان بنزینی که در اختیار داریم ( احتمالا ماهی ۱۰۰ لیتر ) چه تجربه هایی از گذران تابستان و تعطیلات داریم . خب تا اینجا ایرادی بر این درخواست وارد نیست . شاید به خاطر این که ما اساسا پولی برای خریدن ماشین نداریم که دلواپس بنزینش باشیم . اما این درخواست ادامه دارد : و با همین میزان حقوق چه تفریحاتی برای خودتان تدارک می بینید ؟ به نظر می رسد سیاست تحت فشار قرار دادن مردم به خاطر هیچ و پوچ های ایدئولوژیک زده آقایان دارد کم کم به کرسی نشانده می شود . به جای آنکه به بهبود وضع معیشت مردم بیندیشند از ما تجربه می خواهند که چطور چندر غاز حقوق ماهیانه را تا آخر برج می رسانیم و چطور سر خوشیم با این وضع فوق العاده ای که هیچ هماهنگی با ادعاهای آقای رییس جمهور وقتی کاندیدا بود و وعده های رنگی می داد ندارد ! واقعا تاسف بر انگیز است که وضع زندگی در کشوری با این همه ذخایر و سرمایه های ملی اینقدر اسفناک باشد و آن وقت با اقتدار و افتخار بپرسیم خب حالا با این چندرغازی که می گیری تعطیلاتت را چه کار می کنی ؟

و ماجراي سناريوي مسخره اعترافات ... گفتني ها اين طرف و آن طرف گفته شده است فقط مي توانم اظهار تاسف كنم . اين نوشته بيش از هر چير احساس و نظر مرا درباره اين برنامه در بر گرفته است . بخوانيد .

[ساعت ۲۲:۵۱ ]   ...(۹)

۲۶ تير ۱۳۸۶
سكوت مي كنم

[ساعت ۲۲:۵۳ ]   ...(۳)

۲۴ تير ۱۳۸۶


چقدر روز ها سخت می گذرند . زندگی کلاف در هم پیچیده ای شده است . برای همه همین طور است البته . و هر کس یک جور این گره های کور را باز می کند و رهای می کند خودش را از مهلکه ای که احاطه اش کرده است . من اما انگار راهی برای باز کردن این گره های لعنتی نمی شناسم . همه لحظه هایم به اضطرابی تکرار شونده بدل شده است که هستی و زندگی ام را به صلابه می کشد . طاقت هر دومان طاق شده است انگار و مشکلات هی بازتولید می شوند . تا یکی را رفع و رجوع می کنی آن یکی از زیر تل دلمشغولی هایت سر بر می کشد . نه . من دیگر بریده ام این را توی پست قبلی هم گفتم و باز تکرارش می کنم : بریده ام ...

[ساعت ۰۵:۴۷ ]  

۲۳ تير ۱۳۸۶


خسته شدم . با صدای بلند اعتراف می کنم که خسته شدم . و شاید دیگر تاب نیاورم . این همه امتحان الهی برای چیست ؟ من دیگر روسفید بیرون نمی ایم از این امتحانات . بریده ام . خدایا می شنوی ؟ بریدم ...

[ساعت ۰۴:۵۴ ]  

۲۲ تير ۱۳۸۶


می دانم که زندگی در ایران یعنی هر لحظه برای آینده ات دلواپس باشی هر لحظه منتظر باشی اندک داشته هایت را از کف بدهی بنا به تصادف یا چیز دیگر و همیشه استرس چتری ست روی لحظه های زندگی ات و مدام باید با چنگ و دندان هوای داشته هایت را داشته باشی . تحصیل در ایران و تامین شرایط آن یکی از بزرگ ترین معضلاتی ست که باید عمر و جوانی ات را به پایش بریزی و هیچ ... خسته ام ...

[ساعت ۰۹:۱۴ ]  

۱۸ تير ۱۳۸۶
18 تير

هشت سال کذایی گذشته است بی آن که به این تلنگر بیندیشیم . آنقدر دل مشغول كار ها و گرفتاري هاي زندگي بوده ام كه خبر ندارم جنبش دانشجويي مرده است يا هنوز نفس مي كشد . اما خوب پيداست كه ديگر نه شور و حال سابق هست و نه مجالش ...

[ساعت ۲۲:۵۰ ]   ...(۵)

۱۶ تير ۱۳۸۶
نوشته اي درباره تابستان و روياي خيس بچگي


تابستان كه از راه مي رسد خاطرات بچگي پررنگ تر از هميشه ذهنت را تلنگر مي زنند . شايد محض يادآوري سال هايي كه گذشته است . سال هايي كه باد با خودش برده است . سال هايي كه ميان تكاپو هاي اين زندگي پر حادثه خودشان را رسانده اند به اكنون ، خاطرات دورو درازي كه زير چتر بيد هاي مجنون كوچه هاي بچگي ، به خنكايي مي مانند انگار وسط گرماي سوزنده اين روز هاي كشدار و تنبل ، خاطراتي كه لاي كتاب داستان هاي شاد و غمگين ورق مي خورد و توي دفترچه هاي چهل برگ سمج خاطرات ، نوشته مي شد و دست به دست مي چرخيد و چركمرد مي شد . خاطراتي از جنس آدامس هاي خروس نشان و بستني هاي يخي كه زير داغي خورشيد پر سخاوت تابستان ، چكه مي كردند روي يقه هاي توري لباس هامان و تا روي گردن هامان مي دويدند و آن وقت ردي از شيريني نوچ بچگي جا مي ماند روي صورتمان و ما با صورت هاي آفتاب سوخته ، چشم هاي مليح و لپ هاي گل انداخته كوچه هاي داغ تابستان را مي دويديم به سوي مقصدي كه گويا عبور شتابان و عجول زمان بود . عبور لحظه هاي بيكاري ، لحظه هاي شادي و بيعاري ، لحظه هاي ناب خستگي تكاندن . عبور شادمان زمان در ميان همهمه شلوغ روز هايي كه تقلا مي كردي تا خود غروب ، اصلا تا خود شب ، توي مشتت باشد .
عمر مي گذشت و ما لاي ورق هاي دفترچه نقاشي مان طرح خورشيد مي كشيديم با پرتو هايي كوتاه و بلند و گاه طرح يك خانه با شيرواني قرمز و دودي كه رقصان از دودكشش مي دود وسط آسمان و لاي يكي دو تا ابر سرگردان ، كه يعني زندگي توي اين خانه كوچك و دلباز جريان دارد ، اجاقي روشن است و غذايي روي آتش جا مي افتد . مادري هست و دست هاي لطيفي كه نوازشت كنند و كوه هاي هفت و هشتي از پس پشت اين خانه شادمان و مهربان ، شيطنت آميز ، خورشيد را آرام آرام قايم مي كردند و هميشه در آن نزديكي رودخانه اي بود كه پيچ مي خورد تا نا كجا آباد و حصار هايي بود هميشه كه كاج ها و سرو ها را از خانه و آن ماشين صورتي خوشرنگي كه جلوي پرچين ها پارك شده بود ، جدا مي كرد .
... و امروز هنوز اين تابستان هاي داغ و كلافه ، همان عبور زمان است از روي پيشاني آفتاب سوخته امروز هايمان كه خسته اند و پكر و منتظر يك تلنگر كوچك . و هنوز صداي خنده بچه هاست و عطر نمناك كولر همسايه و آلبوم هاي غريبه كودكي . هوس پرسه در باغستان ها ، بو كشيدن عطر ياس هاي امين الدوله اي كه شره مي كنند از فراز ديوار حياط ها و پرواز تا خود كودكي . تا قلب ساده بچگي هاي معصوم ، خاله بازي هاي بي افاده ، تا دل قهقهه هاي كال و سيب هاي گاز خورده نارس ،  تا دست هاي سفيد دختركي كه با گچ رنگي روي آسفالت سياه ليله كشيده است . مثل طرحي از شادي وسط غمگيني خياباني سياه . پرواز تا عصر هاي كشدار گل كوچيك . تا غروب هاي ملس دوچرخه سواري و لبخند . پرواز تا جمعه هاي مهماني و شوخي . پرواز تا خود بي خيالي . بي خيال مال دنيا . بي خيال شيله پيله هاي هميشگي ، بي خيال غصه هاي هر روزه . بي خيال قرض و قوله و خانه و بنزين . پرواز تا آرامش فرشته هاي پاك . مادر بزرگ ها مي گويند بچه ها فرشته اند . و فرشته ها هميشه توي قصه ها يك جفت بال دارند تا هر وقت كه دلشان گرفت پرواز كنند و كنده شوند از روي زمين و دود و دمش .
به يمن اين پرواز، اين تابستان هم كتابي از بچگي هامان را ورق مي زنيم . و غبار تنهايي و آشفتگي اين سال هاي كبود بزرگ سالي را مي تكانيم . اين روز هاي بلند و روشن فرصت خوبي ست براي اين كه پلك هامان را ببنديم . و توي تاريكناي چشم ها عروسك هاي پلاستيكي مان را بغل بزنيم . توپ چهل تكه مان را شوت كنيم و مثل خود خود  فرشته ها پر بكشيم و برويم تا وسط آسمان هفتم . آنجا كه از خستگي ها و غرولند هاي اين زندگي خبري نيست .  آنجا كه كبوتر ها بق بقو مي كنند و دودي ملايم از دور كش كلبه اي كوچك مي دود لاي ابر هاي سرگردان تابستان . آنجا بوسه اي آرام ، عاشقانه مي نشيند روي گونه هاي پلاستيكي يك عروسك پاپتي . اين تابستان هم تابستان تلنگر هاي شاد و شيرين است . بچه ها و بچگي ها را دريابيم و كودك درونمان را هم ...

... اين مطلب را براي يك نشريه محلي نوشته بودم و فكر كردم چون تا حد زيادي حرف دل خودم است اينجا توي اين صفحه هم بياورمش .

[ساعت ۱۴:۵۵ ]   ...(۴)

۱۲ تير ۱۳۸۶
دو بند امروز من

۱-تقديم به فرشته گچي مهربان من !

مجسمه فرشته را گذاشته ام روی میز کامپیوتر تا مدام جلوی چشمم باشد . و او مهربان و موقر تمام قد ایستاده روی برگ نیلوفری روی آب و یکریز سازش را می نوازد . موهایش را افشان کرده و ریخته روی شانه های لاغرش و زل زده به نقطه ای نامعلوم و لبخند قشنگی پهن شده روی لب های قیتانی معصومش . و بال هایش را هم باز گذاشته است . انگار که قرار است بعد از نواختن این ملودی های غمگین پر بکشد و برود وسط آسمان . راستی که چقدر دلم می خواهد فرشته باشم . با بال هایی برای پرواز تا هر وقت دلم گرفت سازم را بزنم زیر بغلم و بروم تا دل آسمان آبی خدا . لباس های فرشته گچی من با گلبرگ های گل بهی خوشرنگی ساخته شده است که عطر اقاقیا و یاس دارد و چکمه های بلندش که تا زانو می رسد هم نارنجی خوشرنگی ست . فرشته گچی مهربان من چشم های پر نوری دارد با برقی آشنا . من گاهی با فرشته گچی ام درد دل می کنم و گاهی دست می سرانم روی بال های شکننده اش و آرزو می کنم یک روز پرواز کنم .

۲- دوست دارم نخستین یادداشتم را در حلقه ی کاتبان با یادی هر چند مختصر از نخستین استاد تاریخم آغاز کنم؛کسی که شاید با کاشتن بذر دوستداری تاریخ در ذهن و دل من و  نسلی از شاگردان خود راه نو و شوق انگیزی را پیش چشم ما گشود که تا امروز دلبستگی ما به آن راه پایدار مانده و افزون شده است.  آغاز سال تحصیلی سال 1360-1361 بود.من دانش آموز سال سوم دبیرستان ابوریحان تهران بودم در رشته ی اقتصاد اجتماعی.زنگ تاریخ که شروع شد، مردی به کلاس درس ما آمد که از همان آغاز رفتارش برای ما متفاوت و توجه انگیز بود. بسیار جدی و مصمّم به نظر می رسید.به کلاس که وارد شد، کت خود را از تن بیرون آورد و روی میز کوچک کنار کلاس تقریباً پرتاب کرد؛ساعت مچیش را هم در آورد و کنار کتش انداخت و با لهجه ی ارکی خود درس را آغاز کرد.بسیار پر حرارت و پرشور سخن می گفت و همه را مات و مبهوت خود کرده بود...

پيشنهاد مي كنم ادامه اين متن را در وبلاگ نجوا كه يكي از وبلاگ هاي نهفته در حلقه كاتبان است  دنبال كنيد . درباره حلقه كاتبان پيش از اين نوشته بودم به گمانم .رجوع كنيد به پست تاريخ ۳۰ فروردين ۸۶ .  خوشحالم كه يكي از بهترين استادانم وبلاگي راه اندازي كرده است كه در آن درباره تاريخ و ادب فارسي چيز مي نويسد . يادداشت حكومت آل مامون در خوارزم و طرح چند نكته انتقادي را هم حتما بخوانيد .  

[ساعت ۲۳:۲۷ ]   ...(۲)

۱۰ تير ۱۳۸۶
باز هم در دوبند

۱-دیشب خواب تو را دیدم . آمده بودی بالاخره و من با همه وجودم تو را در آغوش می فشردم . وقتی بیدار شدم دلم می خواست چشم هایم را زورکی هم بگذارم و دنباله خوابم را ببینم . گاهی چقدر از دنیای بیداری بدم می آید . همه چیز خشک و واقعی و نرمال است . هیچ افسانه ای در کار نیست یا معجزه ای . دلم لک زده برای لحظه ای غرق شدن توی رویا و خیالبافی مثل عنکبوتی که تار می تند دور خودش . هیچ نسخه ای نتوانسته ام این روز ها برای آشفتگی عجیب و غریبم بپیچم و از این بابت غصه ام می شود گاه . وقتی فکرش را می کنم که ذهنم چه جور در مدتی کوتاه به کلافی گره خورده تبدیل شده است احساس استیصال می کنم . هر وقت می نشینم به رفو کردن پارگی های ذهنم کمی آرامش پیدا می کنم اما زمان که می گذرد دوباره تلخی نگرانی های همیشگی نشت می کند روی دلم . نمی دانم با این همه چاله چوله ذهنم چه کار باید بکنم . خیلی خسته ام . همه اش به خاطر عجزی ست که پر و خالی ام می کند گاه و بی گاه . سرم كه خلوت مي شود اين روز ها مي روم سر وقت رماني كه تازه خريدم : هيچ يك از آنها باز نمي گردد ، نوشته نويسنده ايتاليايي آلبا د سس پدس و ترجمه بهمن فرزانه . با سابقه خوشايندي كه از خواندن رمان دفترچه ممنوع اين نويسنده داشتم اين كتاب را از قفسه هاي كتابفروشي بيرون كشيدم و توي سينه فشردم . رمان جالبي ست و فكر مي كنم خوب مي تواند وقت هاي تنهايي و استيصال گاه به گاه آدم را پر كند . اما اين هم فايده ندارد . يا دست كم فايده اش كوتاه مدت و گذراست . با وجود نظمي كه به زندگي ام بخشيده ام باز دلواپسي ها هستند . و هي روي مغز و روحم رژه مي روند . بايد با خودم كنار بيايم براي پذيرش روز هاي تازه و تجربه هاي نو اما دو ور ذهنم هنوز با هم گلاويزند و كلنجار مي روند مدام . دارم اين وسط ساييده مي شوم . فكر مي كنم بايد بروم سراغ يك دوست بزرگ و خوب براي درد دل كردن اما حيف كه من كساني را دوست بزرگ و خوب خودم مي دانم كه در نگاهشان ارزش و اهميت زيادي ندارم . دورند از من و توي مدار ذهنشان نمي گنجد كه من به دوستي شان سراپا محتاج باشم . در برابرشان بايد خشك و علمي باشم و حواسم باشد كه از مرز هاي تعيين شده تخطي نكنم . حيف ... چقدر گاهي احساس تنهايي مي كنم . دلم خانه دلباز مادربزرگ و پدربزرگي را مي خواهد با سرو هاي سر به فلك كشيده و كاج هاي نقره اي و درختان لاغر زردآلو و ميز و صندلي فلزي سفيدرنگ با تشكچه هاي گلدار و يك جفت گوش شنواي مهربان و چشم هاي پر نور . گاهي چقدر روياي پردازي شيرين است . خانه اي قديمي و كلنگي كه توي اتاق هاي تو در تويش گوشه دنجي هست براي يك ساعت با فراغ بال فكر كردن به حال و آينده پر پيچ و خمي كه روبرويت دام و دامان گسترده است . لاي صداي پرنده هاي شاد . اين منم كه براي زندگي ام برنامه ريزي مي كنم . و گاهي اين تقدير است كه صفحه هاي زندگي ام را خط مي زند . من از پشت اين هاشور ها دنياي خواستني ام را آنجور كه بايد و شايد نمي بينم . نه . همه جا تاريك و وهم آلود است گاه . چقدر اراجيف مي گويم . چقدر دلواپسم .

۲-عليرضا ملائي تواني كتابي تاليف كرده است تحت عنوان درآمدي بر روش پژوهش در تاريخ كه از سوي نشر ني وارد بازار كتاب شده است . اين كتاب از آن دست كتاب هايي بود كه خلاءاش در بستر مطالعات تاريخ مشهود بود . و شايد بتوان از آن به عنوان يك كتاب درسي ضروري نام برد . دقيقا نمي دانم محتواي كتاب و دستور العمل هايش تا چه اندازه مورد اجماع و پذيرش اساتيد تاريخ است اما به نظر مي رسد از دريچه نگاه من دانشجوي تاريخ كار وزين و خوبي از آب درآمده باشد . و در درس كليدي و مهم روش تحقيق به كار آيد . با تشتت و تنوعي كه در تدريس اين درس وجود دارد چنين كتابي مي تواند مرجع ارزشمندي باشد منوط بر اين كه اساتيد محترم هم بر اين اهميت مهر تاييد بنهند . كه خب متاسفانه چنين چيزي دست كم در رشته ما چندان هم شدني و آسان نيست مگر با اندكي اغماض . آنچه در زير مي خوانيد بخش هايي از مقدمه همين كتاب است :

سخن گفتن درباره روش تحقيق در تاريخ چندان آسان نيست . ورود به اين حوزه به منزله گذر از علم و گام نهادن در عرصه فلسفه علم است كه به معناي پيوند دو حوزه مهم هستي شناسي و معرفت شناسي است . زيرا روش شناسي تاريخي راه هاي علمي پژوهش ، نقادي ، تفسير و تبيين تاريخ را مي كاود در جايگاهي فراتر از علم تاريخ قرار مي گيرد و در واقع ناظر بر علم تاريخ است .

[ساعت ۲۳:۰۳ ]   ...(۰)

۰۹ تير ۱۳۸۶
در دو بند

۱- دوست خوش ذوقی دارم که ایرانشناسی می خواند . شنیدن جزییات کار های پژوهشی جالبی که گاه به شکل میدانی و گاه به طرق دیگر انجام می دهد همیشه برایم شیرین بوده است شاید بدین جهت که گوشه های مفقوده ای از ایرانشناسی فراموش شده ای را در بر می گیرد که شناختش در واقع شناخت راستین جامعه ای سنتی و کهن است . چند شب پیش داشت درباره پژوهشی درباره حمام ها حرف می زد و اشاره های جالبی می کرد به این که روزگار گذشته حمام برای مردم حکم یک مکان تفریحی را داشته است و حتی فراتر از این دارای کارکرد های فرهنگی - هنری چندی نیز بوده است و بر این اساس دوستم آن را با فرهنگسراهای امروز مقایسه می کرد. دیوار نگاره ها و معماری شکوهمندحمام ها به روشنی گویای این واقعیت اند . دیوار نگاره هایی که به درستی لایه های فکر و ذهن مردم روزگار خود و مشتریان این حمام ها را باز می تابانند : روح حماسی جاری در دل جامعه ، اشتياق به آنچه مردم دوست دارند از جمله ورزش های باستانی، ابعادمختلفی از حیات اجتماعی توده های مردم، چهره نگاري آدم هاي مطرح روزگار روي سينه ديوار و موارد ديگري از اين دست . خيلي خیلی دوست دارم خواننده این تحقیق موشکافانه و ارزشمند درباره حیات اجتماعی توده های مردم باشم . مرا به یاد کاری می اندازد که درباره قهوه خانه ها انجام دادم و بسیار مایلم اگر فرصتی دست داد و حمایتی در کار بود جامع تر و کامل تر بسطش دهم و یه گونه یک تحقیق مردم شناسانه تاریخی درآورمش .

قصد داشتم لینک های متنوعی بدهم اما آدرس صفحه یکسان است اگر عکس های قبلی و بعدی را ببینید منظور مرا از تنوع دیوار نگاره ها در می یابید .

۲-اين روز ها مشغول خواندن كتاب تازه اي هستم به نام انديشه تاريخ نگاري عصر صفوي نوشته محمد باقر آرام . كتاب قوي و خوبي ست و به ويژه خلائي را پر مي كند كه در عرصه هاي تاريخ نگاري كاملا مشهود است . كتاب بخش فوق العاده جالبي دارد درباره انديشه موعود گرايي نهفته در متون و منابع تاريخي اين بريده تاريخي كه بسيار برايم تازه و بديع بود و مطمئنا بسيار به كار پايان نامه ام مي آيد . آرام بررسي اين انديشه را در كنه جهان نگري مورخان اين عصر با صفوه الصفا كليد زده است : ابن بزاز مولف صفوه الصفا عقيده موعودگرايي و تبشير را تعميم داده و آن را مشمول حوزه حديث ، فقه و خلافت كرده و در پايان وظيفه اصلي تجديد دين را به عهده زهاد و مشايخ دانسته است .

كند و كاو هاي آرام در اين بستر گوياي آن است كه مورخان اين دوره حتي پا را از اين هم فراتر نهاده اند و افزون بر انديشه موعودگرايي طراح گونه اي انديشه هزاره گرايي يا ميلينارينيسم نيز بوده اند كه اين تفكر در بيان قاضي احمد غفاري تبلور يافته است : چه او سال نهصد و سي را سالي موعود مي داند و پايان سلطنت تهماسب اول را به آخر هزاره اول هجري نزديك مي بيند و مي گويد كه پايان حكومت تهماسب بلافاصله به دولت امام غايب پيوند خواهد خورد ... فكر مي كنم به اين ترتيب لازم است در استخوان بندي تزم از انديشه هاي نهفته در بطن تاريخ نگاري اين روزگار غفلت نكنم .

[ساعت ۲۲:۴۷ ]   ...(۸)

مرور زندگي

پشت میز که می نشینم می بینم بهزاد تقویم رو میزی را ورق زده است زود تر از من و تصویر گیسوان زنی در باد است و شعری که مرا یاد آن چیزی می اندازد که این روز ها زیاد ذهنم را درگیر کرده است : شب ، اي نخستين مادر آواز ها / به من صدايي ببخش تا از تو بخوانم / من فرياد زنان واژه هاي ستايش را تقديمت مي كنم / من تنها يك صدف هستم / كه اقيانوس هنوز در آن صدا مي كند ... تير ماه هم از راه رسيد پس . چه زود مي گذرند اين روز هاي سراسيمه و داغ . اين را به خودم مي گويم و نجوا كنان فايل هاي قديمي را مرور مي كنم توي ذهنم . همين چند روز پيش بود كه دختركي مي گفت دلم نمي خواهد ۲۵ ساله بشوم چون از پيري مي ترسم . مو به تنم راست شد با شنيدن اين حرف و كمي توي فكر رفتم : يعني رسيده وقتي كه بايد به مسن شدن فكر كنم و چاره بيندشيم براي دل نگراني هايي از اين جنس ؟

دلم خوش است كه زندگي مان دارد روي روال منطقي خودش مي افتد . درست در روز هايي كه سرت را گرم روزمرگي كرده اي اتفاقاتي مي افتد كه انگار يادآوري خداست كه به يادتان هستم مدام . نفس راحتي مي كشم و فكر مي كنم بايد براي فردا هاي خودم برنامه ريزي منظم تري داشته باشم .

 

[ساعت ۰۴:۴۲ ]   ...(۹)

۰۶ تير ۱۳۸۶
روايت زندگي در ...

۱- فکر می کنم اگر تو بیایی خیالم راحت می شود حسابی و می توانم یک دل سیر زندگی کنم . آن طور که دوست دارم . با فراغ بال . آرام . رها . و تازه می فهمم چقدر قیمتی بوده اند روز ها و لحظه هایی که می توانستم پشت این میز بنشینم و چیز بنویسم . بی آنکه همهمه ای باشد و حرف های خاله زنکی . و چرا این همه برای رها شدن از این بستر تقلا می کردم و چرا نمی فهمیدم این همه به در بسته خوردن ها حکمت خوشایندی ست . و حالا سر در گمم فقط و گیج می زنم اساسی و فکر می کنم برای به دست آوردن آنچه آرامش می نامیدمش باید چه واکنشی داشته باشم . فکر می کنم بهترین بهانه تویی . تو . تا روحم صیقلی شود . تا جلا بخورم . تا تازه شوم . و حسی از شادمانی پر و خالی ام کند . می آیی ؟

۲-خیلی خسته ام . با اینکه امتحانات تمام شده است و باید علی القاعده نفس راحتی بکشم اما کلافه ام . و گرفتار . این روز ها سر سوزنی فراغت نداشته ام تا بنشینم به خودم فکر کنم . هنوز مزه شیرین داستان نوشتن ها توی دل زمستان و پشت پنجره در حال تماشای برف و با پس زمینه موسیقی معروفی زیر دندانم زنده است . دلم برای آن جور زندگی کردن تنگ شده است . آدمیزاد هم عجب موجود غریبی ست . می گویند عادت می کنی . و من چشم می دوزم به نوشته هایم که توی فایل های غریبه ای وسط این همه روزمرگی گم و گور می شوند .

۳-لیست بلند بالای اصلاحیه های کتاب مشروطیت بالاخره رسید . ناشر می گفت کتاب را چاپ نکنیم بهتر است . افتضاح بود . ۲۲ بند دستور و حذفی : ... از نکات منفی ملکم و حضور او در ماجرای لاتاری سخنی به میان نیامده است ... صفحه ۶۲ از عبارت در دعوای - تا خواه بکاهد حذف شود ... صفحه ۷۵ تا ۷۶ کلا حذف یا به گونه ای اصلاح شود که متضمن توهین به اندیشه شیخ فضل الله نباشد و صرفا دلایل مخالفت ایشان با مشروطه بیان شود .... صفحه ۱۲۴ به جای واژه دارالخلافه کلمه دیگری جایگزین شود ... صفحه ۱۳۲ کلا حذف و تعهد ارایه گردد . پاورقی شماره ۷ کلا حذف و تعهد داده شود ... مو به تن آدم راست می شود . مخصوصا بند های آخر که از آدم تعهد هم می طلبند . نمی دانم اینجا کجاست ... فقط می توانم بگویم که خسته ام و نمی دانم کی مجالی می یابم تا این غبار را از شانه هایم بتکانم . این روز ها جدی تر از قبل به رفتن از ایران فکر می کنم .

 ۴-توي خيابان ايرانشهرم كه اس ام اسي مي رسد به دستم كه پمپ بنزين ها را ديشب به آتش كشيده اند . غم روي دلم سوار مي شود . فكر مي كنم اگر معين راي آورده بود حالا وضعيت چطور بود ؟ اگر آن همه شعار هاي اقتصادي پر آب و تاب نبود حالا تحمل جامعه در چه حد و اندازه اي بود ؟ اگر عوام گرايي براي جذب راي مردم بي مطالعه تا اين حد پررنگ نبود حالا اينطور به وضعيت اعتراض مي شد ؟ مدت هاست در اين مملكت آشوب و سر و صداست . اين همان وعده هاي پر طمطراقي بود كه دار و دسته آقايان مي دادند ؟ اعتراض و آشوب و گراني و معطلي و اضطراب و تحريم ؟ نمي دانم رويشان مي شود باز خودشان را با رجايي مقايسه كنند ؟

[ساعت ۲۳:۱۷ ]   ...(۳)

۰۴ تير ۱۳۸۶
من و ترديد هاي هر روزه

نمی دانم درون ما آدم ها چه چیزی هست که این همه درگیری ذهنی برایمان می آفریند . عوامل و بحران های بیرونی به نظر من تا این اندازه طاقت فرسا نیستند . این روز ها که ناگهان تلی از مسوولیت های سنگین و تازه روی دوشم سوار شده است حس آدمی را دارم که تقلا می کند برای بازگشت به گذشته اش . و می کوشد وانمود کند که وضع قبلی تحمل پذیر تر بود . دست کم دلهره نبود . محک خوردن های مدام نبود . آرامش روز هایی که می توانستی با فراغ بال به نویسندگی ات بیندیشی و کسی را بالای سر خودت نبینی که امر و نهی ات کند برایم این روز ها تبدیل شده است به رویایی دور و خاطره ای نوستالژیک و مهربان . از دریچه نگاه یک ناظر بیرونی همه چیز عالی ست . اما درون من چیز دیگری می گوید . گاه راضی و سرخوش است و گاه طغیانگر و افسرده . نمی دانم ثبات کی از راه می رسد بالاخره . ثبات برای پذیرش تجربه های جدید . ثبات برای قبول موقعیت های تازه زندگی که می تواند خیلی بکر خیلی آموزنده و بسیار سرخوشانه باشد . معایب و محاسن هر تجربه ای را کنار هم دیدن هنر بزرگی ست که آموختنش نیازمند تکاپوهای بیشتری ست گویا برای من که عجولم در تثبیت یک تجربه تازه و قبول معایب فعالیتی که سراسر حسن است . خلاصه این که این روز های من یکسره صرف تلاش برای آزمودن تجربه های تازه ای می شود که بی آن که در پی اش بوده باشم در برابرم گسترده شده است . و این شگفت انگیز است . خدایا شعور ادراک حکمتت را به من بده .

[ساعت ۲۳:۱۱ ]   ...(۳)

۰۳ تير ۱۳۸۶
كار و بار تازه من

امروز دومين روز كاري بود . كمي شادتر و زنده تر از روز اول . و البته مهربانانه تر . ديروز حسابي تنها بودم . توي طبقه اول كه انبار كتاب هاي انتشارات است و در كنار يك هم اتاقي خيلي خيلي ساكت كه به تلاش هاي من براي هم صحبتي خيلي اهميت نداد . يك آقاي موقر و پركار . گرماي اتاق اما بهترين انگيزه بود براي غر زدن و متنقل شدن به يك اتاق تازه در طبقه دوم يعني دفتر اصلي ناشر . در واقع امروز كمي از تنهايي هم درآمدم و يك هم اتاقي شاد و سرزنده به نام غزاله پيدا كردم كه با اين كه پنج سالي از من كوچك تر است اما احساس كردم مي توانيم با هم دوست باشيم . شايد به اين دليل كه او هم اهل داستان نوشتن است . و اين مي تواند حلقه اتصال محكم و خوبي باشد . امروز هم موقتا توي اين اتاق مهمان ناخوانده اي بودم كه هر از گاه سر مي چرخاند كه ببيند توي اين انتشارات كه در اين برهوت فرهنگي اين همه كار براي ويرايش دارد ، چه مي گذرد . روز هاي اول وقتي هنوز با چيزي اخت نشده اي سر در آوردن از اوضاع برايت دشوار است مخصوصا وقتي مدام زير گوشت مي خوانند كه موقت توي اين ساختماني و بايد توي همين چند روز بار و بنه ات را جمع كني و بروي ساختمان ديگري كه كمي هم دورتر است . اولين كتابي را كه براي ويرايش دست گرفته بودم امروز آخر وقت تمام كردم (البته كتاب نسبتا حجيمي بود و فكر مي كنم بيش از اندازه به كارم سرعت داده ام !). اسمش شناخت هاله بود و چون تصميم دارم هر بار درباره كتابي كه ويرايش مي كنم چيزكي اينجا بنويسم اشاره هاي گذرايي مي كنم به محتواي كتاب كه خيلي جذاب بود . البته نه به اين معنا كه من حرف هاي كتاب را دربست پذيرفته باشم  . مضمون كتاب اين بود كه هر فردي هاله اي گرداگرد خود دارد كه در واقع شناسنامه فكري و معنوي اوست و بيانگر روحياتش . و افزون بر اين هر هاله اي رنگ ويژه اي دارد و هر رنگ گوشه هايي از ماهيت فكري صاحب هاله را روشن مي كند . تلاش براي ديدن اين هاله ها و تشخيص ماهيت دروني آدم ها در سلسله مباحث اين كتاب به روشني باز شده است . براي من جالب اين بود كه توضيحاتي كه براي هر كدام از اين رنگ ها آمده بود را با خودم و كساني كه مي شناختم وفق مي دادم و به نتايج جالبي مي رسيدم. با اين كه به نظر مي رسد با حرف هايي كه احمدي نژاد عزيز درباره هاله نوراني و اين جور اراجيف به هم بافته اند از اين كتاب استقبالي نكنم اما در اين دو روز از اين كه يكي كتاب روانشناسي جالب تحت اين مضمون را مي خواندم و ويرايش مي كردم لذت بردم. امروز يك كتاب داستان را براي ويرايش دست گرفته ام . كتاب پر كششي ست و اشكالات خيلي كمي هم دارد . من از كارم راضي ام هرچند مايل نبودم اين همه از وقتم را پايش بريزم و دوست داشتم فقط از صبح تا ظهر كار كنم اما چاره اي نيست  ظاهرا آنقدر كار نخوانده و اصلاح نشده توي كشو ها هست كه حضور ويراستار را لازم مي كند . آن هم تمام وقت . اوضاع فرهنگي براي ناشر پر مشغله ما خيلي هم اسفناك نيست ! 

[ساعت ۰۶:۵۴ ]   ...(۵)

۰۱ تير ۱۳۸۶


باید رفت . این راه به درازای همه تنهایی هایت خسته است . بتکان این گرد و غبار را .

[ساعت ۲۲:۳۷ ]  

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است