صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۱۵۹
ديروز: ۵۲۵
اين ماه: ۱۶۸۸۴
از ابتدا: ۱۶۷۹۵۶۴


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۳۱ تير ۱۳۸۵


دارم کم کم با خودم کنار میام . باید کاملا مستقل باشم . وابستگی به آدم های دیگر ولو به دلایل عاطفی و احساسات سرشار آدمو به شدت متوقف می کنه . اگر به انجام کاری ایمان دارم بهتره شروعش کنم . هر چی می خواد بشه . مهم نیست . مطمئنا با حسابگری نمی تونم پایان نامه دلخواهم رو بنویسم . دیروز پیش یکی از بهترین اساتیدم بودم و همون جا بود که به روشنی و رسایی فهمیدم لزومی نداره به این وابستگی شدید فکری و معنوی ادامه بدم . باید قوی باشم و بدون اتکا به دیگران حتی اساتید ایدمو پیاده کنم . باید خودم مسیر خودم رو انتخاب کنم و به اون مسیر ایمان داشته باشم . از هیچ چیز هم نترسم و به دیگران هم ثابت کنم که می تونم . از این که اینقدر بی اعتماد به نفس و عاطفی ام به شدت شاکی ام . حس خوبیه . وقتی از کسی نا امید میشی و به خودت می رسی به گوهر گمشده درونت که سالها ست وظیفه داری پیداش کنی و دو دلی ... من تصمیم دارم کاملا مستقل باشم . علاقه و احساسات هم بمونه برای دنیای درونی خودم . همین و بس . این طوری از هیچ کس توقع ندارم این عواطف رو ببینه و این احساسات رو درک کنه . به ویژه در حوزه مسایل علمی و درسی ...

[ساعت ۲۳:۴۷ ]   ...(۰)

۳۰ تير ۱۳۸۵


دلم می خواهد داستان تازه ای بنویسم اما نمی توانم . حسش نیست . انگار قرار است فکر ها توی سرم معلق بزنند و هیچ جوری راضی نشوند که روی کاغذ بیایند . البته من به این قبیل برزخ ها عادت دارم همیشه همین طور است وقتی قرار است داستانی بنویسی اول باید این برزخ لعنتی را تحمل کنی . اما نمی دانم چرا این موضوع درباره کار ها و ترجمه ها و تحقیق های پایان ترمم هم مصداق پیدا کرده است . مدت هاست که کار ها را کنار گذاشته ام . همه چیز طلسم شده است . شاید به یک مسافرت درست و حسابی احتیاج دارم . هنوز احساس خستگی می کنم . باید خودم را از تکرار این روز های خستگی و تردید رها کنم . نمی دانم درست که راهش چیست اما مطمئنم برای خستگی تکاندن درست و حسابی حتما راه مناسبی توی این دنیا وجود دارد . گرچه به هر حال زندگی ام ایجاب می کند که سراسر در برزخ باشم . برزخ ندانستگی و تردید و خستگی ...

[ساعت ۲۳:۵۱ ]  

۲۸ تير ۱۳۸۵
...

دانشجوي رشته تاريخ اگر مشتاق تحصيل باشد ، سال ها بايد با كتاب هايي و مطالبي زندگي و عشق و حال كند كه پر است از صحنه هاي جنگ و نبرد در طول تاريخ . گاهي آن اوايل كه تازه دانشجو شده بودم از خواندن مثلا انواع شكنجه ها در دوره باستان كه بسيار وحشتناك بود حالت خيلي بدي پيدا مي كردم . بعد ها انگار به خواندن ميل كشيدن و كله منار ساختن و هزار فاجعه ديگر عادت كردم چون ياد گرفتم كه همه جيز را با معيار هاي امروزي نسنجم و زمان و دوره هر اتفاقي را درك كنم . اما وقتي خودت شاهد جنگ باشي ديگر قضيه فرق مي كند . شيرين ترين روز هاي كودكي ما در تب و تاب جنگ و صداي بمب و تنهايي شب هاي دراز گريز و خستگي گذشت . آن وقت ها آن قدر بچه بودم كه درست و حسابي معني مردن را نمي فهميدم و فقط بنا به عادت مي دانستم كه بايد هر وقت صداي آژير شنيديم فرار كنيم . اما امروز كه سايه جنگ مثل زلزله دنبال لحظه هاي ماست ، بيشتر مي فهمم كه جنگ چه فاجعه دردناكي ست . از اينكه در يكي دو سه كشور هميشه جنگ حاكم است و مردمش هرگز طعم واقعي آرامش را نمي چشند حس بدي پيدا مي كنم . بايد خيلي سخت باشد با صداي نفير گلوله خوابيدن ، يا لاي صداي بمباران خنديدن يا ... ديروز راديو فردا در توصيف وضعيت مردم اسراييل در شهر حيفا مي گفت عليرغم اين كه برخي از ديگر شهر هاي اسراييل كه مورد حمله حزب الله قرار گرفته ، به حال تعطيل كامل در آمده اند اما شهر حيفا كه از مراكز مهم اسراييل شمرده مي شود ، هنوز به حال تعطيل در نيامده و زندگي همچنان جريان ثابت خود را دارد . حتي مي گفت جوانان تا نيمه هاي شب در كافه ها و رستوران ها مي رقصند و سر خوش اند . راست و دروغش را نمی دانم اما وقتي فكرش را مي كنم مي بينم آن رقصيدن ها و خنديدن ها بايد خيلي تلخ و دردناك باشد پشت صداي مرگ ... لبناني ها هم كه خيلي هاشان آواره شده اند و برخي هم به خاطر آرمانشان حاضرند تحمل كنند و اين وسط بچه ها حتما رنج زيادي مي كشند گرچه معني مرگ را خوب نمي فهمند . چقدر دلم براي بچه هاي لبناني و اسراييلي مي سوزد . چقدر دلم مي خواهد هيچ جنگي نباشد و هيچ انساني به هر دليلي انسان ديگري را نكشد . اگر تاريخ پر از اين صحنه هاست ، كاش آينده لااقل از اين صحنه ها تهي بود .

این مطلب را هم بخوانید .

[ساعت ۲۳:۲۶ ]   ...(۵)



امروز هیچ کار مشخصی که به نوعی به فرهنگ و دانش و مطالعه و نویسندگی ارتباط داشته باشد انجام ندادم . از این بابت نه خوشحالم و نه ناراحت . خوشحال نیستم چون بیشترین لذت زندگی من مطالعه و نوشتن و خلاصه گیر دادن به این جور عرصه هاست . و ناراحت نیستم چون آزاد زندگی می کنم و گاهی این آزادی به من این مجوز را می دهد که رها باشم رها از همه چیز حتی از پایبندی های شیرین زندگی ام که احساس می کنم اساس شخصیتم را می سازند .

[ساعت ۰۹:۲۲ ]  

۲۷ تير ۱۳۸۵
در ادامه پست قبلي

آنچه در زير مي خوانيد موضوع يك مقاله است كه قصد دارم آن را در آينده اي نزديك بنويسم . موضوع اين مقاله كاملا در راستاي موضوعي ست كه در پست قبلي بدان اشاره كردم .

   عنوان : نقش زنجيره  قيام هاي اسماعيل هاي دروغين در بررسي ساختار فكري مردم در دوره صفويه 

متغير وابسته : ساختار فكري مردم در دوره صفويه

متغير مستقل : نقش زنجيره قيام هاي اسماعيل هاي دروغين

طرح مساله : شاه اسماعيل دوم سال ها به دستور پدرش در قلعه دورافتاده قهقهه در قراباغ زنداني بود تا شاه طهماسب آزادي عمل بيشتري براي اعمال سياست هاي مسامحه جويانه خود داشته باشد . سياست هايي كه نوعي چرخش از آرمان نخستين صفويان بود ؛ بعد از مرگ طهماسب كه دوره اي پر حادثه را رهبري كرده بود ، تزلزل و از هم پاشيدگي در ساختار قدرت صفويه برجستگي بيشتري پيدا كرد . انتخاب جانشين مناسب شاه از ميان دو رقيب يعني اسماعيل ميرزا و حيدر ميرزا ، با دسايسي پنهان و آشكار همراه شد و طي منازعاتي كه ميان قزلباشان مدعي رخ داد ، ماهيت منفعت طلبانه قزلباشان بيش از پيش آشكار شد . اين رونمايي ناگهاني باعث روگرداني مردم از انديشه صوفيان حكومتي اي شد كه ديگر قادر به جلب اعتماد معنوي مردم نبودند ؛ از ديگر سو با انتخاب اسماعيل ميرزا و قتل زود هنگامش ، مردم بهانه مشروع تري براي باز آفريني آنچه آرماني معنوي و فراموش شده بود ، پيدا كردند ؛ براي مردم مردي كه پس از سال ها از دل زنداني دور افتاده بيرون آمده بود ، جنبه هايي از غيبت و رجعت را به همراه داشت . به تعبير گويا تر از دريچه نگاه فرا انساني مردمي كه تحت تاثير دو قرن تبليغ صوفيان قرار داشتند ، او سايه روشني بود از خاطره ظهور يك ناجي آرماني براي رهايي مردم از جنگ هايي خانگي كه رفته رفته آرمان دولت صفوي را كمرنگ تر مي كرد ، يعني همان آرماني كه به هر ترتيبي كه بود ، مردم را از سر در گمي تاريخي ، نجات داده و در دايره بسته خويش به هم پيوند زده بود . به دليل همين اهميت بود كه بعد از اين كه اسماعيل در منازعات درون گروهي كشته شد ، زنجيره اي از قيام هاي محلي تحت رهبري افرادي كه خود را اسماعيل ميرزا معرفي مي كردند ، رخ داد . اين زنجيره به هم پيوسته از آنجا كه نشانه هايي از بيماري و اضمحلال تدريجي صفويه را در دل خود داشت ، گوشه هايي از باور هاي اعتقادي مردم را نيز مي نماياند . سلسله صفويه پيش از آن كه تبديل به حكومتي سياسي شود ، فرقه اي دگر انديش بود كه با پيش كشيدن انگار ه هايي مردم پسند همانند مهدي گرايي و اعتقاد به دخالت امور غيبي و قدسي در كار جهان ، طرفداران بيشماري پيدا كرد . اين انگاره ها بدين جهت براي مردم رهاننده و جذاب بود كه علاوه بر آن كه نوعي سلب مسووليت از آنها شمرده مي شد ، به آنان براي تحمل دشواري هايي كه آن را تقدير مي ناميدند ، اميدواري و قوت قلبي اساسي مي بخشيد .  فراموش شدن تدريجي اين انگاره ها  و مستحيل شدن در امور دنيوي در طول دوره قدرت مداري صفويان ، به ويژه بعد از شكست در جنگ چالدران ، ضمن آن كه از نظر روانشناسي نوعي شكست غم انگيز و تكان دهنده براي مردمي بود كه براي دست يابي به آرامشي آرماني ، جذب اين انگاره هاي نوظهور و جذاب شده بودند ، باعث شد توجه و توسل به اين انديشه ها و نگره هاي فرا مادي در دوره اي از تاريخ كه مردم تحت تاثير فشار هاي فزاينده از هم پاشيدگي هاي سياسي و عقيدتي ، نيازمند يك عنصر فرا انساني براي اتحاد ، هم انديشي و تداوم اند ، به شكل شورش هاي بي فرجام محلي نمايان شود . دوره كوتاه يك ساله سردمداري اسماعيل دوم ، او را براي مردم در هاله اي از ابهام قرار مي داد و اين دستاويز خوبي براي افرادي بود كه با استفاده از موقعيت ابهام آلود او ، بر خيزند و براي مدتي كوتاه مردم را به گرد خويش جمع كنند . اهميت ديگر اين افراد و قيام هايشان در بررسي ساختار فكري مردم اين بود كه آنها كه اغلب تحت عنوان شاه قلندر معروف بودند ، به هيچ طايفه اي از قزلباشان تعلق نداشتند و از سوي هيچ كدام از آن طوايف حمايت و برانگيخته نمي شدند ، اين موضوع علاوه بر آن كه در اين دوره تاريخي موضوعي منحصر به فرد است ، نشان مي دهد كه آنان از دل مردم مي جوشيدند و بالا مي زدند و از اين جهت مي توان آنها را نمايندگان واقعي انديشه تحول خواه مردم دانست .  با علم به اين موضوع ، اهميت بررسي آنها دو چندان مي شود . از ديگر سو به نظر مي رسد آنها چندان در رسيدن به تخت و تاج مصر نبوده اند و صرفا مي كوشيده اند با بازآفريني خاطراتي از معنويت حاكم بر جامعه ، مويد نوعي انديشه رجعت باشند . و بدين ترتيب براي خود ناآگاهانه تنها امتياز افرادي را قايل شوند كه در انديشه باز نمايي نياز روحي مردم زمانه اند . 

سوال : چرا اسماعيل هاي دروغين ، نماينده ساختار فكري جامعه در دوره صفويه شمرده مي شوند ؟
اسماعيل هاي دروغين چه عناصري از ساختار فكري مردم زمانه خود را پوشش مي دادند ؟
اسماعيل هاي دروغين چگونه نياز روحي مردم را براي باز آفريني انديشه رجعت ، تامين كردند ؟
فرضيات : انديشه رجعت عامل بروز زنجيره قيام ها بود .
خلا معنوي حاكم و فراموشي تدريجي عناصر معنوي در گرايش مردم به اسماعيل هاي دروغين موثر بود .

كليد واژه ها : ايران عصر صفوي - شاه اسماعيل دوم – روابط دروني حكومت صفوي – جنبش هاي اجتماعي - قيام اسماعيل دروغين–  قيام شاه قلندر – دوره حكومت شاه عباس 

واژه هاي عملياتي :
 قيام : در فرهنگ هاي لغت قيام را برخاستن ، بپاخاستن و ايستادن معنا كرده اند ؛ در تاريخ قيام معمولا بر مبارزاتي اطلاق مي شود كه جنبه مذهبي دارد و در عين حال بخشي از بدنه حاكميت را نشانه مي گيرد . از اين جهت معناي اين واژه با واژه هاي نزديك به خودش ، از جمله جنبش ، مبارزه ، شورش و غيره متمايز مي شود . محقق نيز همين معنا را در پژوهش خود مد نظر دارد گرچه اين واژه را تقريبا مبارزه اي هم مي داند كه علاوه بر در برگيري نماد هاي مذهبي ، جنبه هايي از حيات اجتماعي و فكري جامعه را نيز در دل خود دارد . البته مي توان به جاي واژه قيام از واژه جنبش نيز استفاده كرد اگر محقق از اين واژه مدد گيرد مراد از آن جنبش نمايشي است كه در تعريف خاص جامعه شناختي خود ، زماني شكل مي گيرد كه افراد خود را در وضعيت مايوس كننده اي مي بينند ، افرادي كه در جنبش اجتماعي شركت مي كنند مي خواهند به مردم بگويند كه بينششان نسبت به يك واقعيت نامطلوب اجتماعي تغيير يافته است اما خود عملا اين واقعيت را دگرگون نمي سازند . " قيام اسماعيل هاي دروغين از نگاه نگارنده در اين تعريف مي گنجد .
ساختار فكري : منظور از ساختار فكري ، بافت و پي رنگ فكري مردم يك جامعه است . يعني مجموع عناصري كه در كنار هم قرار مي گيرد و ماهيت و شخصيت مردم را در عصري خاص تعريف مي كند .
 غيبت : معناي لغوي اين واژه ، غايب شدن ، ناپيدا شدن ، نهان بودند – پشت سر كسي بد گويي كردن و عيب او را گفتن است . در زبان انگليسي اين مفهوم را مسيانيسم مي نامند كه از ريشه كلمه مسيح بر مي خيزد ؛ چرا كه مسيحيان نيز به نوعي درباره پيامبر خود قايل به مهدويت و رجعت و غيبت اند . اما در مذهب تشيع بر اتفاقي اطلاق مي شود كه طي آن دوازدهمين امام شيعه ، به ناگاه از انظار غايب شد و رسالت او را تني چند از ياران نزديكش بر عهده گرفتند . بر اساس باور شيعيان غيبت امام زمان بعد از پشت سر نهادن يك پروسه زماني خاص ، به پايان خواهد رسيد و ايشان ظهور خواهند كرد . اين انگاره در قاموس فكري مردم شيعه ، به انديشه غيبت موسوم شده است . اين انديشه از نگاه برخي غلاه شيعه فقط به امام زمان اختصاص ندارد و  موضوع غايب شدن مهدى موعود، عليه‏السلام، چون در بين مردم شايع بوده و اخبارى در اين خصوص از پيغمبر اكرم و ائمه اهل بيت، عليهم السلام، در دستشان بود، لذا عقيده به غايب بودن بعضى علويان در بين مردم پيدا شد و مطلب را چندان بعيد نمى شمردند. و به همين علت، «كيسانيه » درباره «محمد بن حنفيه » معتقد شدند كه در كوه «رضوى » غايب شده و در آنجا به سر مى برد و بعدا ظاهر مى شود و دنيا را پر از عدل و داد خواهد كرد. (ماهنامه موعود شماره 15 ابراهيم امينى ) محقق واژه غيبت را نه تنها در اين معنا بلكه در معناي فلسفي خود نيز مد نظر دارد يعني آن معنايي كه با رسوخ در انگاره هاي اعتقادي مردم در زمان هاي مختلف باعث بروز كنش ها و واكنش هايي شده است .
 رجعت : اين واژه با فتح رو فتح ع ، به معناي عودت و بازگشت است . اين واژه به لحاظ فلسفي ، بيشترريشه در افكار گنوستيكي بين النهرين دارد . و در واقع با واژه اي به نام تناسخ پهلو مي زند ؛ چنين مفهومي در آيين يهود مقبوليت بيشتري دارد اما در مراحلي نيز در فرهنگ و تاريخ شيعه نمود و برجستگي پيدا كرده است ؛ بنابراين،از نگاه عالمان شيعي ، .اولا خود مساله رجعت يك مساله صد در صد[ضرورى] فقهي و كلامي نيست همانند مفهوم  قيامت. و ثانيا كيفيت رجعت با كيفيت قيامت متفاوت است ، چون در كيفيت قيامت در قرآن تصريح شده كه حشر از قبور مي شود ولى ما در باب رجعت چنين حرفى را نداريم ( ر.ك استاد شهيد مرتضى مطهرى مجموعه آثار جلد 4 صفحه 660 )اما مقبوليت و رواج آن تا بدان اندازه است كه مرحوم مطهري مي نويسد : شايد در علماى شيعه يك نفر، دونفر هم نمى شود پيدا كرد كه رجعت را انكار كنند.

 تناسخ بدان معنا كه روح فرد متوفي ، مجددا در كالبدي ديگر ظاهر خواهد شد اما تفاوت رجعت با تناسخ در اين است كه در رجعت اين خود متوفي است كه باز مي گردد و اعلام مي دارد كه مرگ او پندار ديگران بوده است و او فقط مدتي غيبت كرده و اكنون بازگشته است . 
 دگر انديش : به معناي كسي يا نحله اي كه نگره هاي متفاوت و تازه اي ارايه مي كند .

 

[ساعت ۰۳:۵۰ ]   اگر نظري داريد بنويسيد (۰)

۲۳ تير ۱۳۸۵
فكر كردم در جريان جزييات باشيد !

هر چقدر كه زمان مي گذرد بيشتر سرگردان مي شوم درباره موضوع نسبتا دشواري كه براي تحقيق دانشگاهي ام انتخاب كرده ام . نخستين تلنگر ها بيشتر به نوازش احساسات مي مانند . احساساتي نوستالژيك كه از انباشت خاطرات غم زده تاريخي ام بالا مي زند . مطمئنا اين تلنگر از جنس دغدغه هاي علمي در خوري نيست كه به درد يك كار سازمان يافته پژوهشي بخورد ، اما به اندازه خودش برانگيزاننده است . انگيزشي چنان قوي كه تو را به سرگشتگي دچار مي كند و تا مرز ياوه گويي هاي تقريبا علمي نه چندان مستند پيش مي راند . ( من اين روزها به شدت دارم نظريه پردازي مي كنم ؛ نظريه پردازي هايي كه چندان هم پايه و مايه علمي قابل اثبات ندارد ) براي سر گيجه هاي هر از گاهي و عجيب و غريب اين روز ها هيچ درمان و علاجي نمي شناسم جز تحمل و صبر و درگير شدن با همه اين ها كه آفريننده نوعي تناقض عميق در اندرونه وجودم شده است ، كاري نمي توانم بكنم جز اين كه به ذهنيت هايم كه روز به روز پر و بال بيشتري مي گيرند اجازه دهم كه توي مدار ذهنم جولان دهند . و من تسليم باشم و نظاره كنم . گاهي كتابي تورق كنم و مابقي باز بنشينم به فلسفه بافي ها و مغلطه كاري هايي كه آخرش معلوم نيست به كجا ختم مي شود . من اين سرگشتگي را دوست دارم اما مي دانم كه زمان به سرعت برق و باد در حال گذر است و بهتر است براي كار پايان نامه گلاويز موضوع جا افتاده تري شوم كه كمتر ذهن و ذوقم را درگير كند و زود تر به سر انجام برسد . با اين حال چنان به بررسي سير انديشه منجي گرايي در تاريخ دوره صفويه علاقمندم كه نمي توانم رهايش كنم . سراغ هر موضوعي كه مي روم اين تلنگر بي رحمانه توي ذهنم سبز مي شود و مرا به خودش مشغول مي كند . مردد مي مانم و به تل كتاب ها نگاه مي كنم و مي پرسم : واقعا مي شود از لاي اين همه ماجرا ، اين همه مواد خام مطالعاتي ، موضوعي محققانه بيرون كشيد كه بيش از بررسي مهدوي گرايي نيم بند مردم در اين دوره تاريخي كه با الهامي از گذشته اي پر بار در اين عرصه هدايت مي شود ، علاقه و ذوق مرا به راستي تحريك كند ؟  فقط مي دانم كه بايد منتظر بمانم تا حسي منطقي و عقلايي نهيبم بزند و مرا جايي در اين دايره دوار متوقف كند . داشتم به اين فكر مي كردم كه سكانس اول تحقيقم را با اشاره اي به همين حس عجيب دروني كه به شدت هم احساسي ست آغاز كنم . به نمايي داستان گونه از يك بريده تاريخي كه همانند سندي نه چندان زنده و روشن شمه اي از اعتقاد مذهبي و فلسفه اجتماعي مردمي را در يك دوره و يا دوره هايي متناوب از تاريخ باز مي نماياند . مردم اسب سفيدي را زين مي كنند و در خارج از شهر به تنه درختي مي بندند تا امام زمان ، منجي رويايي و آرماني شان اسب زين كرده حاضر و آماده اي براي تاختن داشته باشد . آنها همواره منتظر خيزش مردي اند از جنس اسطوره ها ، فلسفه رجعت و تناسخ سايه روشن هايي از اين فلسفه عميق اجتماعي اند كه گاه مردم را در دوره هايي از تاريخ به ورطه تجسم نمايي و تجسد بخشيدن به آن مرد آرماني و منجي نهايي ناچار كرده اند ؛ اين انديشه كه ريشه در ذهنيت هاي باستاني و التقاطي دارد و مثلا در دين مسيح به عنوان مسيانيسم تعبير مي شود و در دين يهود مجموعه اي از يك مرام سازمان يافته روشمند را بر مي سازد ، از نگاه من راه فراري بوده است براي رهايي از فشار هاي زمانه ، تلخي هاي روزگار و راهي براي فرار از سقوط در ورطه پوچ گرايي كوبنده و كشنده اي كه نتيجه نابساماني هاي تاريخي بوده است ؛ نتيجه اي گريز ناپذير كه تنها با توسل به فلسفه اي اين چنيني قابل هدايت بوده است . از ديگر سو باز توليد اين انگاره در دوره هاي تاريخي گونه گون و در اديان و آيين هاي متعدد در جامه هايي متفاوت منطقا نشانه اي دال بر اصالت و اهميت آن در هدايت جامعه انساني شمرده مي شود .
انديشه ظهور منجي همانند روزنه اي از اميد در پس ذهن تاريخي مردم در طول سده ها پس از غيبت زنده بود . انديشه اي كه ريشه در باور هاي كهني داشت كه در فرهنگ و آيين باستاني اين مردم نيز رد پاهايي دارد و حتي برخي را به اين پندار انداخته است كه تفكر و انديشه ظهور مهدي موعود زاييده ذهن زرتشتيزه شده شيعيان ايراني ست . ( اين باوري ست كه بيشتر از سوي مستشرقيني مطرح مي شود كه اساسا تشيع را نيز زاييده ايراني متاثر از گذشته طلايي خود مي دانند . از جمله گلدزيهر كه در اين مورد مي نويسد : «انديشه مهدي ، كه در اصل به عناصر يهودي و مسيحي بر مي گردد، بعضي ويژگي هاي سائوشيانت زردشتي به آن اضافه شد. چنانكه اذهان خيال پردازان نيز به آن مطالبي افزود، و عقيدة به مهدي ، مجموعه اي از اساطير شد ..... در اين ميان محقق ايراني احمد كسروي نيز نظريات مشابهي دارد كه در دو كتاب  شيعي گري و بهايي گري بدان ها اشاره كرده است ؛ از جمله او درباره افسانه بودن اين انگاره مي نويسد : «مهدي گري افسانه است ..... اگر در اديان ديگر هم منتظر منجي هستند؛ آنها نيز افسانه است .» ، «بي گمان در زمان بينان گذار اسلام، سخني از مهدي در ميان نبوده و نبايد مي بود.» . »مهدويت را ايرانيان بين مسلمانان انداخته اند.» و «امام حسن عسكري(ع) فرزندي نداشته؛ و چگونه مي شود كسي فرزندي داشته باشد، و كسي از آن آگاه نباشد.» ) اين انديشه مذهبي كه آفريننده فلسفه و جهان بيني منحصر به فردي به نام انتظار است ، البته تنها يك رويه بحث تاريخي و تحقيقي اي ست كه در اين عرصه بدان مشتاقم . از سوي ديگر در گذر تاريخ هماره شاهديم كه هر از گاه و دقيقا در فراز هاي دشواري و پيچيدگي تاريخ مرداني پيدا شده و برخاسته اند كه خود را آن رهاننده فرجامين خوانده اند و كوشيده اند به صبر و انتظار مردم براي معمايي دور و دير ياب مهر پاياني بزنند و براي مدتي كوتاه هم كه شده آنها را با ظهور خود كه به نظر مي رسد همان رهاننده و موعود واقعي باشند ( آنها اغلب اين ذهنيت را به پشتوانه معجزه هاي خود بيمه مي كنند ) به ورطه سر خوشي و شادماني واقعي و آرامش آرزو كردني خود بيندازند درست تا لحظه اي كه دروغشان بر ملا مي شود و يا از سوي حكومت ها سر كوب مي شوند و گاه آنه چنان در باوراندن انديشه خود موفق اند كه مردم تا سالها مرگشان را باور نمي كنند و در انتظار ظهور مجددشان مي مانند ( به نظر مي رشد اين نگره گرته برداري مستقيم ولو نا خود آگاهي باشد از به صليب كشيده شدن مسيح و اعتقاد مسيحيان مبني بر اين كه مسيح نمرده است و در وقت مقتضي دوباره ظهور خواهد كرد ) . اين قهرمانان خود را نه نايب امام كه خود امام و فرا تر از آن خدا و بالا تر از آن دانسته اند . گاهي اين خود مردان نبوده اند كه چنين باوري را در ذهنيت جمعي روزگار خود انتشار داده اند بلكه باور عمومي مردم و طرفداران دو آتشه آنها بوده است كه نوميدانه و براي يافتن مستمسكي براي رهايي چنين انديشه و چنين پسوندي را به مرداني نامدار و مبارز بسته اند و بدان ها هاله اي از تقدس بخشيده اند . سمبل اين مردان در تاريخ ايران ابومسلم خراساني ست كه از سوي پيروان خود از شعاعي نوراني كه وام گرفته از انديشه الوهيت گرا بوده است ، برخوردار شده اند . پس از او در اين فراز و فرود دشوار تاريخي نهضت هايي از سوي مرداني اغلب ايراني الاصل و زخم خورده هدايت شده است كه خود آگاه يا نا خود آگاه به ميل مفرط مردم به منجي گرايي دامن زده اند . پيامبر نقابدار المقنع يك نمونه روشن و مسلم از چنين نهضت هايي ست كه گرچه تداوم تاريخي روشن و راهگشايي نداشته اند اما نشانگر روندي در تاريخ انديشه و ذهنيت مردم بوده اند . بعد ها اين انگاره ها با ورود تدريجي خود به عرصه هاي عرفاني ماهيتي ريشه دار تر پيدا كرد . بررسي تصوف دوره حاكميت تركان و مغولان براي يافتن نمونه هاي ملموس تري در اين مورد بي ترديد الهام بخش و راهگشا خواهد بود . از سوي ديگر تا آنجا كه من مي دانم جنبش حروفيه و طرفداران آن نيز انديشه اي ملهم از مهدي گرايي و منجي انديشي در فرهنگ و قاموس خود پرورانده اند آنها از اين جهت قابل اعتنا و جالب توجه اند كه بيش از هر انديشه و مكتب ديگري به دوره مورد مطالعه من نزديك اند و مي توانند به عنوان پيش درآمدي اساسي بر اين دوره مورد مطالعه و كنكاش قرار گيرند . از سوي ديگر اخلاف آنها به نام نقطويه و پسيخانيان ادامه دهندگان راه و مرام آنها در دوره صفويه اند كه توسط حكومت به شدت سركوب و قلع و قمع مي شوند .  ظاهرا بعد از نشان دادن اين چشم انداز كلي بايد به مجموعه جنبش هايي اشاره كنم كه ضمن اين كه در دوره صفويه به وقوع پيوسته اند ، به نظر مي رسد جنبه هايي از تفكر مهدوي گرايانه را در دل خود دارند . عمده توجه و علاقه من به جنبش موسوم به اسماعيل هاي دروغين است كه با دستاويز قرار دادن آشفتگي زمانه خود اقدام به بارور كردن اين انديشه در ذهن مردم هم روزگار خود كرده اند . آنها شايد هرگز مهدي و مسيح نبوده باشند اما بي ترديد رهانندگاني بوده اند كه مي كوشيدند از خلا ها و حفره هاي زمانه خود به سود پيشبرد جهان بيني خاص خود بهره جويند ؛ جهان بيني اي كه اتفاقا از سوي مردم نيز به شدت با استقبال روبرو شد . آنها كه اغلب شاه قلندر لقب داشتند ظاهرا منتسب به فرقه اي گمنام و مهجور به نام قلندريه بودند كه اساسا در تاريخ عصر صفوي به خوبي شناخته نشده اند و اين به دليل ضعف و كمبود در مدارك و مستندات تاريخي درباره اين مكتب است . نمي دانم دقيقا در دوره شاه عباس چه تعداد جنبش با پس زمينه مهدي گرايي رخ داده است اما شايد مشعشعيان را نيز بتوان در اين گردونه تاريخي قرار داد و به غربال مطالعه سپرد . به هر حال اين تنها يك شماي كلي از مطالعه و بررسي تحقيقي من است . مي دانم كه براي رسيدن به هدف بايد بيش از اين ها به در و ديوار بكوبم اما حالا ترجيح مي دهم با اين سرگشتگي دست به گريبان باشم و بكوشم به عواطفم آزادانه مجال و ميدان دهم تا خودشان را ارضا كنند . در آينده درباره جنبه هاي ديگر تحقيقم كه در واقع از لازمه هاي بررسي فراگير اين موضوع شمرده مي شوند بيشتر مي نويسم .  

[ساعت ۰۸:۲۲ ]   اگر نظري داريد و كمكي ازتان ساخته است بنويسيد (۱۰)

۲۱ تير ۱۳۸۵


دلشوره ها کم تر شده اند . آرامم ...

[ساعت ۰۱:۱۸ ]  

۱۹ تير ۱۳۸۵
يك روز سخت

بیماری بهزاد و توی خانه ماندنش امروز هم نگرانی بود و هم موهبت . ما تمام طول روز کنار هم بودیم و این موهبت بودن ماجرا را نشان می دهد و از سوی دیگر بهزاد به خاطر بیماری و ضعف و لرز شبانه ضعیف بود و به خاطر تاثیر قرص ها و دارو ها خیلی بیشتر از معمول خوابید و این مرا نگران می کرد . امیدوارم تا فردا خوب خوب شود . به هر حال گرچه صبح تقریبا منفعلانه ای داشتم یک قرار کاری تقریبا مهم را لغو کردم و یک قرار بی اهمیت تر را هم علیرغم اصرار بهزاد بنا به میل خودم که ترجیح می دادم کنار بهزاد بمانم از دست دادم و به این ترتیب تمام صبح امروز بیشتر به کار هایی از جمله خرید و حاضر کردن سوپ و دادن آبمیوه به بهزاد گذشت و بعد از ظهر هم تا نیمه ها در نگرانی و دلشوره موضوع پایان نامه و انباشت کار های نکرده . اما غروب نسبتا پر باری داشتم که در یک هفته گذشته بی سابقه و امید بخش بود . بعد از تمام شدن امتحانات تمام این مدت سپری شده را در دلشوره کار های نکرده و آرمان های رها شده و آرزو های فراموش شده گذراندم و عملا فرصت و انگیزه ای نبود که به صورت جدی مطالعه کنم یا تلاش در خوری انجام دهم . اما امروز بعد از ظهر کتاب ذهنیت مستشرقین و اصالت مهدویت را خواندم . با این که مصرانه قصد دارم موضوع پایان نامه ام را تغییر دهم اما خواندن این کتاب به عنوان مطالعه موردی بخشی از دغدغه فکری ام در باره اندیشه مهدویت و سیر آن در تاریخ بسیار سودمند بود . قصد دارم با مرور کامل تر اندیشه مطهری و شریعتی درباره این موضوع در آینده ای نزدیک جدی تر به این دغدغه در وبلاگ اشاره کنم . موضوعی که به شدت به بررسی و مطالعه اش علاقمندم و می کوشم آن را در بوته عصر صفویه و مطالعه موردی جنبش های اجتماعی این دوره تاریخی بیازمایم .

[ساعت ۱۳:۳۰ ]   ...(۳)

۱۸ تير ۱۳۸۵
امروز هجدهم تير ماه ...

براي يك دوست قديمي

سلام . خوبي ؟ نمي دونم هنوزم مثل اون وقتا اهل مبارزه و ميتينگ و تريبون آزاد و اين جور چيزا هستي يا گذر زمان حسابي حسابگرت كرده ، يا مثل خيلياي ديگه بريدي يا مثل من نا اميد شدي و دروغ نگم گاهي مي ترسي و دلت مي خواد براي خودت زندگي كني ، سرت تو لاك خودت باشه و به آينده روشن خودت ، همسرت ، بچه هايي كه خواهي داشت فكر كني و بس و حس مي كني كه اين طوري خيلي بهتر و مفيد تر خواهي بود كه البته پر هم بيراه نيست . به خودت برسي ، به پيشرفت علمي و معنوي خودت و بي خودي خطر نكني و خودتو تو دام ترس و تكرار و توقف همه آرزوهاي خوب و بلند پروازانت نندازي ... اصلا كه چي ؟ به خاطر كدوم آرمان ؟ و اصلا اين آرمان ارزششو داره كه زندگيتو كه مي تونه صرف بهترين ها بشه به پاش قرباني كني ؟
امروز يهو وسط اينترنت گردي خودم يه تلنگر محكم خوردم . امروز وبلاگ سال هشتمو ديدم . ظاهرا احمد باطبي راش انداخته . به ياد 18 تير . دلم گرفت . اساسي هم دلم گرفت . موسيقي متنش يار دبستاني بود . با اين كه حسابي به اين ملودي دوست داشتني خاطره انگيز گند زدن ، اما هنوزم آدمو ياد بهترين و پر شور ترين سال هاي عمرش ميندازه ... دلم گرفت و ياد روز هايي افتادم كه خيال مي كرديم هستيم و هستيمون ارزش داره ... مبارزه مي كنيم ولو كمرنگ و بي معنا و بي تاثير اما ...من 18 تير سال 78 هنوز دانشجو نشده بودم اما خاطره اون عكسا و حرفا توي روزنامه جامعه خوب يادمه كه چه محكم بهم نهيب مي زد ، نهيب آينده اي كه با همه سال هاي سكوت و خفقان عمرم فرق مي كنه . من تصميم گرفته بودم توي دانشگاه بي تفاوت نباشم . از اون مشت هاي گره كرده انگار خيلي درس مي گرفتم . واي چه روزاي خاطره انگيزي بود . فراموش نمي كنم تب و تابي كه براي حضور در ميتينگ ها داشتيم و اون ترس گنگ و كودكانه از گروه فشار و باتوم و پنجه بوكس و درد و بد تر از همه دوري از خانواده ، ... هيچ كدومو نچشيدم اما ترسش هميشه باهام بود . هميشه ...
 از همين وبلاگ يا نمي دونم جاي ديگه بود كه به وبلاگ عزت ابراهيم نژاد رسيدم . يه بغض گنده تو گلوم گير كرد ، اون روزا حالا براي ما فقط خاطره ان ، خاطره هاي گمشده و گاه بي معنا اما اين وسط خيلي ها قرباني شدن و ما چطور مي تونيم بي تفاوت باشيم  و رهگذر ، اين جمله گلومو فشرد . يه چيزي تو قلبم فرو ريخت . بچه هايي هستند كه هنوز تو زندانن ، به خاطر يه مشت گره كرده ، يه فرياد كشيده ، يه بغضي كه بد موقع شكسته ، دلم گرفت ، فاتحه خوندم و دلم خواست چيزي بنويسم اما ديدم نميشه تكراري و بي معناست . دلم مي خواد اون روزا و اون حسايي رو كه تجربه كرديم درست و حسابي و همون طور كه هست توي يه داستان يه كتاب تصوير كنم اما مي ترسم .. ترس ... ترس ... اين ترس لعنتي ... و ديگه چه ارزشي داره دم زدن از اون روزا كه الكي هدر رفت . من عنصر فعالي نبودم و خيلي از روابط و تشكيلات انجمن و خيلي از بچه هاي به اصطلاح فعال خوشم نميومد اما به هر حال بريده و بر كنار از ماجرا هم نبودم . دلم براي اون وقتا تنگ شده شايد نوستالژيك و احمقانه باشه كه دلم براي سرود و دست هاي در هم تنيده تنگ شده اما نمي دونم يه حس غم انگيزه كه بهم مي گه نبايد همه چيز رو كنار گذاشت . اگه واقعا هنوز بچه هايي توي زندان هستن ، بايد محكم و جدي از خودمون بپرسيم :  از دست ماها هيچ كاري بر نمياد ؟ چرا سكوت كرديم و ديگه هيچ كس نميگه كه دلش تنگه و نگرانه ؟ نمي دونم شايد دارم هذيون مي گم شايد جو گير شدم و حرفام عاقلانه نيست اما به هر حال فكر كردم براي خالي كردن بار سنگين اين دلتنگي لعنتي خوبه با كسي حرف بزنم كه اون روزا تو تب و تاب اين قضايا بود . يعني ميشه دوباره دستامون تو هم گره بخوره و حضور داشته باشيم ؟ خستم ... خيلي خستم ... خسته از انفعال و بي وفايي خودمون ... اصلا ما كجاي اون صفحه شطرنجي بوديم . مطمئنم كه مهره اون صفحه نبوديم نه سرباز ، نه شاه و نه هيچ چيز ديگه اما اين رو هم مطمئنم كه نظاره گرم نبوديم . و حالا ؟ ... دوريم و دور و دور ... و سكوت تنها صداييه كه از حلقوممون بيرون مي ريزه . ما ديگه نمي خوايم توي اون بازي بي سرو ته باشيم . كه چي ؟ يه گلوله حرومت كنن يا با باتوم تو سرت بكوبن و ببرنت يه جاي متروكه كه معلوم نيست كجاست و تهش هيچي نباشه . از زور درد و فشار هر چي بگن گوش كني و بشي مهره سر سپردشون و تموم ؟ اعتراف كني گول خوردي و برانداز بودي و ديگه همين ... نمي دونم اما دلم گرفته ... خيلي ام دلم گرفته ... از حسابگري هاي معقول خودمون ... از آينده نگري هامون ... از فراموش كاريمون ... از ... نه ... ما قهرمان نيستيم و نبايد باشيم . اما دست كم مي تونيم فراموش كار نباشيم نه ؟ اين يكي ديگه خيلي ام سخت نيست .
حالا با همه اين حرفا نمي دونم براي 18 تير برنامه خاصي هست يا نه ظاهرا يه تجمعي روز 19 تير روبروي سر در دانشگاه برگزار ميشه كه فكر نكنم خيلي مسالمت آميز باشه و شركت كردن توش به معني بريدن از اون همه حسابگري هاي معقوله ... البته با اين وضعي كه من مي بينم اگر هيچ مراسمي نباشه بهتره چون الكي الكي مي افتي تو دام تو خالي آدماي نوكيسه اي كه دارن مشق ندونم كاريشونو تو دفترچه هاي عمر ما مي نويسن ... مي خوام اين صفحه هاي لعنتي رو پاره كنم . مي خوام بهترين سال هاي جووني خودمو از زير چنگ اين آدما بيرون بكشم . مي خوام ... ولش كن چقدر مهمه كه من چي مي خوام يا آرزوم چيه ؟ مي دوني اولش مي خواشتم اين نوشته رو توي وبلاگ بيارم اما بعد پشيمون شدم و فكر كردم شايد بد نباشه براي تو بفرستمش . يه جور درد دل در هم برهم و بي سر و تهه ... همين .

[ساعت ۰۰:۴۴ ]   ياد آن روز هاي دود آلود و غمگين (۰)

۱۶ تير ۱۳۸۵
يك دغدغه (2)

صفويه نخستين دولت مدرن ( با الهام از مقاله اي از راجر سيوري )
دولت صفوي پيشگام دولت مدرن ايراني بعدي
" به گمان من دوره صفويه آغاز تاريخ جديد ايران است و البته ميان تاريخ جديد با آنچه كه تاريخ معاصر ناميده مي شود ، تفاوت وجود دارد ... اگر آغاز سده دهم هجري و تاسيس دولت صفوي در ايران را به عنوان آغاز تاريخ جديد ايران مي نامم ، نه به اين دليل است كه سلسله جديدي در ايران بر سر كار آمده ، بلكه دقيقا به اين سبب است كه افق تاريخي جامعه ايراني از اين سده دگرگون مي شود . اين دگرگوني نه تنها در سطح نخبگان ، نهاد ها و حتي ساخت سياسي ، بلكه در مجموعه نظام اجتماعي منعكس مي شود . "
 اين گفتاري است از دكتر سيد هاشم آقاجري كه در دل خود انگاره اي ويژه درباره سلسله صفويه را آبستن است ؛ انگاره اي كه ارج و اعتبار تاريخي خاصي براي سلسله صفويه قايل است و آن را از ديگر ادوار تاريخي ايران زمين متمايز مي سازد ؛ انگاره اي كه بر آن  از سوي تني چند از مورخان و پژوهندگان اين عرصه مهر تاييد خورده شده است ؛ آقاجري در ادامه اين گفتار مي كوشد المان هايي به گفتار خود بيفزايد تا شكل روايي اين انگاره از حالت ابهام آلود و چند پهلوي خود خارج شود ؛ او در توضيح مقدمه بالا چنين اضافه مي كند كه  : " ... تصور مي كنم كه تاسيس دولت صفوي  سرآغاز فرآيند دولت سازي در ايران است . فرآيندي كه در نهايت معطوف مي شود به دولت ملي و مدرن كه در دوره صفوي هنوز تعين تاريخي خود را پيدا نكرده بود . " ( كنش دين و دولت در عصر صفوي – دكتر سيد هاشم آقاجري – مركز بازشناسي اسلام و ايران – چاپ اول – تهران – 1380 - صص 6و 7 )
اكنون پرسش اين است كه آيا آقاجري با اين گفتار انگاره اي را كه راجر سيوري با اتكا بدان به نگارش مقاله اي محققانه پرداخته است ، تاييد و تكرار مي كند ؟ ! و يا با افزودن پيش شرط ها و افزوده هايي ، پذيرش چنين باوري را رد مي كند و يا دست كم آن را به بوته نقد و پژوهشي موشكافانه تر مي سپارد؛ به نظر مي رسد جمله فرجامين آقاجري در گفتار بالا ، آنجا كه مي نويسد : " دولت ملي و مدرن در دوره صفوي هنوز تعين تاريخي خود را پيدا نكرده بود " ، لحني ترديد آميز دارد و نشان مي دهد كه بايد در بيان انگاره جريان دولت سازي مدرن صفويان ، احتياط بيشتري به خرج داد و به اين ترتيب عملا و به گونه اي پنهان و شايد تلويحي ، به نقد انديشه والتر هينتس نيز پرداخته است كه اساسا كتاب خود را جسورانه پيدايش دولت ملي در ايران مي نامد ؛
اما اين راجر سيوري است كه با صراحت پررنگ تري به بيان انگاره اي بحث انگيز و جذاب درباره ماهيت اداري و ديواني دولت صفويه مبادرت مي ورزد ؛ راجر سيوري ، صفويه شناس متبحر انگليسي ، در مقاله اي نسبتا مفصل و تقريبا جامع ، انگاره نو انديشانه اي را درباره سلسله تنومند صفويه مطرح كرده است كه كالبد شكافي آن نيازمند وقت كافي، حوصله اي محققانه و انديشه ورزي خردمندانه و همه جانبه نگري است . انگاره مدرن شمردن دولت ملي صفويه و يا وارد كردن آن در پروسه اي كه در تاريخ ايران ، كه ظاهرا با پايه گذاري اين دولت شكل واقعي خود را پيدا مي كند ، البته انديشه اي نيست كه اول بار از سوي اين انديشمند مطرح شده باشد ؛ هم چنان كه اشاره شد وقتي شرق شناس نامي ، والتر هينتس ، عنوان كتاب خود را دولت ملي صفويه بر مي گزيند ، بايد با اندكي اغماض پذيرفت كه به گونه اي تلويحي به همين انگاره اشارت كرده است . اما آنچه كه مقاله سيوري را بحث انگيز و جذاب مي كند شكل بيان روايتي از مدرن سازي در تاريخ ايران است كه نگارنده ، صفويان را سر حلقه اين روند شمرده و به ارزيابي اين انگاره پرداخته است ؛ نكته جالب توجه در اين مقاله آن است كه نويسنده ضمن آن كه انگاره خود را به اثبات مي رساند به گونه اي ماهرانه دلايلي در رد آن نيز مي آورد كه البته مراد او از رد كردن ، زدودن كليت اين باور نيست بلكه با بيان اين دلايل نسبتا شسته و رفته ، مي كوشد به پيرايش و پالايش آن  از زياده روي و افراط و اغراق بپردازد ؛ با همين انگيزه است كه محقق در بند هاي آغازين مقاله خود مصرانه در صدد آن بر مي آيد كه اندك هاله هاي ابهام را از عنوان غلط انداز مقاله خويش پاك كند و به همين دليل است كه تصريح مي كند : " بايستي در برابر اين وسوسه كه دولت صفوي " دولت – ملت " به مفهوم غربي قرن نوزدهمي آن دانسته شود ، هشيار بود . " ( ر . ك در باب صفويان – راجر سيوري – ترجمه رمضان علي روح اللهي - نشر مركز – چاپ اول – تهران – 1380 - ص 127 ) او به پشتوانه همين انگاره است كه خود را در انتقاد از هينتس نيز محق مي انگارد و تلاش او را براي معرفي ايران دوره صفويه به عنوان دولتي ملي ، " قدري گمراه كننده " مي شمرد . و باز همين انگيزه پالايش و پيرايش است كه محقق را بر آن مي دارد تا پرسشي اساسي و مهم  را در همين قالب بگنجاند و مخاطب خود را به تكاپويي مجدانه وا دارد ؛ او با ابراز ترديد در نوآوري هاي مسلم و مشهود در بطن و متن دولت صفوي مي پرسد : " آيا صحيح تر نيست كه بگوييم دولت صفوي پيشگام دولت مدرن ايراني بعدي بود ، يا اينكه ويژگي هايي داشت كه اين تحول را ممكن ساخت ؟ " ( ص 128 ) سيوري در واقع با ابراز اين پرسش تاكيدي ، نظر واقعي خود را در همين ابتداي مقاله فاش مي كند و انگاره مدرن خواندن دولت صفوي را اندكي تعديل مي كند ؛ او در سطور بعدي با ريز بيني و موشكافي بيشتر و دقيق تري به نقد عنوان مقاله خود مي شتابد و مي نويسد : بايد " پرهيز كرد از ميل به تسري دادن واژگان طبقاتي غربي سده هاي نوزدهم و بيستم به ادوار تاريخ ايران اسلامي " ( همان - ص 131 ) و اشاره او به خلط مفهومي متداولي ست كه به كرات از سوي انديشمندان و محققان امروزي در دل تاريخ ايران اعمال مي شود و ماهيت واقعي آن را از مخاطب خود مي ربايد و بدان شكلي امروزي و متفاوت مي بخشايد كه هرگز نمي تواند در معرفي همه جانبه و اصولي و شفاف ادوار تاريخي ايران زمين ، موفق ، موثر و موثق باشد و تنها مزيتش قابل درك كردن تاريخ است و بس ، مزيت و موفقيتي كه به بهاي فراموش كردن و پنهان كردن واقعيت هاي محض تاريخي فرا چنگ مي آيد و به همين دليل غير علمي و ناصواب و بي ارزش شمرده مي شود  ؛ البته سيوري اين اشتباه علمي را تنها متوجه قشر و گروه خاصي از مورخان مي داند و اضافه مي كند كه " آدمي تصور مي كند تنها يك مورخ ماركسيست اين اندازه بي قريحگي تاريخي دارد كه مرتكب آن شود  . " ( همان - ص 131 )
سيوري در ادامه بيش از آن كه در اثبات مدرن خواندن پايه ها و مايه هاي دولت صفوي بكوشد ، تلاش مي كند انگاره زاييده شده از اين باور را بشكافد و به كرسي بنشاند ؛ يعني تلاش مي كند كه ثابت كند دولت صفويه گرچه خود دولتي مدرن با تعريفي كه ما از واژه مدرن داريم ، نبود ؛ اما پيش زمينه اي براي جريان مدرن سازي در دوره هاي بعد از خود بود و در واقع با بستر سازي مدرنيسم ، جاده صاف كن دولت هاي بعدي شد . او با اشاره به ريشه برخاسته از انديشه هاي تاريخي باستانگرايانه و فرهنمدانه استبداد و الوهيت شاهان صفوي ، مي كوشد اين حلقه را به زنجيره اي از تاريخ ايران بدوزد و به دولت نسبتا مدرن پهلوي برسد كه رضاخاني را بر فراز خود دارد كه او نيز به تاسي از دورنماي دولت نيمه مدرن صفوي ، مي كوشد از المان هاي باستاني براي اقتدار بخشي به دولت خود و آفرينش نوعي وحدت رسمي و همگاني در سرزمين خود ، مدد جويد ؛ سيوري اين پروسه را با اين بيان استدلالي ، در قالب مدرن شمردن بن مايه هاي دولت صفوي قرار مي دهد : " آنان تداوم نهاد هاي متعدد كهن و سنتي ايران را تضمين كردند ، و آن ها را به گونه اي استحكام يافته ، يا كه " ملي " تر منتقل ساختند . ايران امروزه يكي از با ثبات ترين دول خاور ميانه است ، چرا كه تا سر حد امكان نهاد هاي موروثي را حفظ كرده ، تمايلش را به پيشرفت كند اما پايدار نشان داده ، و در مجموع از مخاطرات كناره گرفته است . " ( ر . ك همان – ص 153 )
 او در ادامه اين كالبد شكافي به اين نتيجه مي رسد كه صفويان به تمامه براي وحدت بخشي به سرزمين و قلمروي خود از عناصر مدرن بهره نبردند و از جمله با استفاده ابزاري از تشيع و تصوف ، كه ريشه اي كاملا كهن و تاريخي داشتند ، براي خود موقعيتي برتر خلق كردند . و اين همه ظاهرا هيچ ارتباط هدفمندي به مقوله مدرن سازي ندارد اما اين تنها يك روي سكه است ؛ روي ديگر سكه نشانگر اهميت تلاش و نوآوري دولتمردان صفوي در به كار بستن اين نهاد ها و عناصر تاريخي به گونه اي مدرن است كه به محقق اجازه مي دهد آنها را نخستين تلاشگران عرصه مدرنيزاسيون ايراني قلمداد كند ؛ سيوري در كنار بيان و اثبات اين انگاره ، باور ديگري را هم پيش مي كشد كه به گونه اي راسخ تر و منطقي تر ماهيتي مدرن وار به دولت صفويه مي بخشد ؛ بر اساس اين باور سيوري مي كوشد به رهيافت هاي نويني اشاره كند كه دولت صفوي را از مخاطرات مصون نگه مي داشت و در دوره هاي بعدي تاريخ ، همين رهيافت ها به عنوان الگوهايي پذيرفتني مورد استفاده قرار گرفت ؛  اين دولت اقدامات و راهكار هايي براي اداره قلمروي پهناورش برگزيده بود كه تا اندازه زيادي با تسري به دوره هاي ديگر تاريخي ، ماهيتي مدرن گونه به خود گرفت . سيوري به شكلي خلاصه و فهرست وار به بيان اين جنبه هاي متمايل به مدرنيسم مي پردازد ؛ " يكي از تحولات بسيار مهم به روزگار صفويان ، كه به احتمال قوي در پيدايي دولت مدرن ايراني نقش داشت ، اتحاد علما / تجار يا به بيان دقيق تر اتحاد علما / بازار بود ، چراكه اعضاي اصناف ، اتحاديه هاي صنعتي و تجاري ، و اعضاي شبه مذهبي از قبيل دسته هاي فتوت و امثال آن ها ، همبسه تجار بودند " ( همان ر . ك ص 151 ) سيوري اشاره مي كند كه همين عامل با امتداد در تاريخ در دوره مشروطيت به ثمر نشست و پيروزي انقلاب را به همراه آورد . " دومين ويژگي دولت صفوي كه مي توان گفت در پيدايي دولت مدرن ايراني دخيل بوده است ، ايجاد سپاهي ثابت از سوي شاه عباس اول بود . " ( همان – ص 152 ) گرچه اين ساختار نوين از سوي اخلاف صفويان به شكلي منظم پيگيري نشد و قاجاريان " خوش داشتند كه به سازمان قبايليشان رجعت كنند " ، اما اين موضوع از اهميت اين تحول بنيادين و شگرف در دل دولت صفوي نمي كاهد . " ويژگي سوم دولت صفويان كه براي اخلافشان به ارث ماند ، نظام اداري متمركز بود . " ( همان – ص 152 ) نظامي نسبتا كارآمد و قطعا منظم تر از ديگر گونه هاي مرسوم در تاريخ ديواني ايران كه به عنوان ميراثي ارزنده به دوره هاي ديد تاريخي رسيد و در اثر گذر زمان اشكالي از مدرنيسم واقعي را نيز پذيرفت . و به اين ترتيب است كه سيوري با بياني روشن و تلاشي مجدانه براي رفع هرونه شبه بي ريشه و اساس تاريخي ، انگاره دگرانديشانه را درباره دولت صفوي مطرح مي كند ؛ انگاره  اي كه در بند پاياني مقاله او به اين ترتيب شكافته مي شود : " انكار نمي توان كرد كه نوعي دولت به روزگار صفويان شكل گرفت ، اما اين دولت – ملت ، به معناي دولتي مبتني بر ناسيوناليسم قومي نبود ؛ دولت مدرن هم نبود ، مگر در درون چارچوب تنگي كه در اين مقاله تعريف شد . " ( ر . ك همان – ص 154 ) در واقع سيوري و آقاجري هر دو اين انگاره را مي پذيرند و آن را تقريبا به شكلي مشترك و مشابه تعريف و بازنمايي مي كنند ؛ سيوري براي اين باور چارچوب تنگي قايل مي شود و آقاجري نيز تصور خود را بر اين مبنا قرار مي دهد دولت ملي و مدرن ( كه ) در دوره صفوي هنوز تعين تاريخي خود را پيدا نكرده بود .

[ساعت ۰۶:۰۷ ]   اگر نظري داريد بنويسيد(۲)

۱۵ تير ۱۳۸۵
يك دغدغه (1)

نوشتن از دغدغه های مطالعاتی و تحقیقاتی در زمینه رشته تحصیلی شاید از اولین تلنگر ها برای پر کردن یک صفحه  اینترنتی به نام وبلاگ باشد . گر چه می دانم که خواندن و دل دادن به این قبیل موضوعات گاه از حوصله وبلاگ خارج است اما تصور نمی کنم این مجوز خوبی برای اهمال در این زمینه باشد . موضوعی که در پایین می آورم یکی از دغدغه های فکری و مشغولیت های مطالعاتی من است . در روز های آتی درباره این موضوع بیشتر می نویسم . فعالا فقط موضوع را شکافته ام و برایش طرح مساله  کرده ام .

بررسي نماد هاي مدرنيزم در دولت صفوي ( با تكيه بر دوره شاه عباس كبير )

متغير وابسته :
دولت صفوي

متغير مستقل :
بررسي نماد هاي مدرنيزم

طرح مساله :
 به نظر مي رسد شاه عباس كبير با اتخاذ اصلاحاتي نمادين براي برون رفت از بحران هاي دير پايي كه رفته رفته به اضمحلال پايه هاي دولت و حكومت منجر مي شد ، دولت صفويه را وارد پروسه اي تاريخي كرده است ؛ پروسه اي كه در دوره هاي بعدي تا اندازه زيادي با الهام از همين نماد ها و الگو ها ادامه حيات داد و به گونه هاي متفاوتي باز توليد شد . در دل همين الگو ها و نماد هاست كه مي توان نشانه هايي از مدرنيزم تدريجي تاريخي را پيدا كرد و با اندكي اغماض آنها را به دوره هاي بعدي نيز تعميم داد . اصلاحات شاه عباس براي رهايي از فشار فزاينده اي بود كه طي سال هاي متمادي قدرت نمايي صفويان براي آنها تدبيري اساسي انديشيده نشده بود و زمان ايجاب مي كرد كه با يك بازنگري كلي به راه حل هاي و رهيافت هايي براي اداره بهتر جامعه يكپارچه صفوي انديشيد . راه حل هايي كه به جهت نوآوري مشهودي كه در دل خود داشتند مي توانند به عنوان نماد هايي از مدرنيزم ايراني تلقي و تعبير شوند . هر چند كه برخي از نماد ها ريشه در دوره هاي گذشته دارند اما اغلب از سوي شاه عباس و تحت عنوان كلي اصلاحات شاخ و برگ بيشتري يافته و در واقع آبياري شده اند . به تعبير رسا تر دولت صفوي در دوره زمامداري اين پادشاه ، اقدامات و راهكار هايي براي اداره قلمروي پهناورش برگزيده بود كه تا اندازه زيادي با تسري به دوره هاي ديگر تاريخي ، ماهيتي مدرن گونه به خود گرفت . برخي از اين نماد ها البته ميوه غير مستقيم جوي بود كه با ايجاد اين اصلاحات به وجود آمده بودند . اين نماد ها عبارتند از  : اتحاد علما / تجار يا به بيان دقيق تر اتحاد علما / بازار كه ايجاد كننده نوعي وحدت براي مبارزه هدفمند تر و از نگاهي ديگر شكل گيري احزاب شد . نمود برجسته اين تداوم و ثمر دهي را در دوره هاي بعدي در انقلاب مشروطيت ايران مي توان ديد كه به تعبيري آن را مي توان جنبشي براي پيوستن به مدرنيزم به شمار آورد .  دومين ويژگي ، ايجاد سپاهي ثابت از سوي شاه عباس اول بود گرچه پيگيري اين نماد از سوي قاجاريان كه مجددا به ساخت سپاه قبيلگي بازگشتند دچار نوسان شد اما اين امر از اهميت اين موضوع نمي كاهد . ويژگي سوم نظام اداري متمركز بود ؛ نظامي نسبتا كارآمد و قطعا منظم تر از ديگر گونه هاي مرسوم در تاريخ ديواني ايران كه به عنوان ميراثي ارزنده به دوره هاي ديگر تاريخي رسيد و در اثر گذر زمان اشكالي از مدرنيسم واقعي را نيز پذيرفت . اين هر سه شالوده هاي دولتي مدرن اند كه بايد از ساخت و بافت قبيلگي رها شود و شكلي منظم و نهادينه اي به خود گيرد . تلاش شاه عباس براي اجراي اين راه كار ها نشانه اي ست از بروز تدريجي نماد هايي از مدرنيزم كه به همت اخلاف اين پادشاه پررنگ تر شد .

سوالات :
1- اصلاحات شاه عباس كبير ( به منزله نماد هايي از مدرنيزم )  در ايجاد مدرنيزم در ايران چه تاثيري داشت ؟
2- چگونه دولت صفويه پايه گذار مدرنيزم در تاريخ ايران شد ؟

فرضيه ها :
1- اصلاحات شاه عباس ، نماد هايي از مدرنيزم بود .
2- دولت صفويه پايه گذار اصلي جريان مدرنيزم در تاريخ ايران به شمار مي رود .


كليد واژه ها :
 دوره شاه عباس – اصلاحات شاه عباس – دولت صفوي -

واژه هاي عملياتي :
 مدرنيزم – نماد - دولت

[ساعت ۱۵:۲۱ ]   اگر نظري داريد بنويسيد .(۰)

۱۳ تير ۱۳۸۵
يكي دو سه كلمه امروز

من دون كشيوتي مضحكم، كه با كاريكاتور و سيگار به جنگ نابرابري‌ها مي‌روم، و به جاي سرنيزه و كلاه خود، مدادي در دست و قابلمه‌اي بر سر دارم.
من تنها مي‌توانم ستارة كوچكي را در پاكت برايت بگذارم تا آسمان تاريك سلولت را روشن كند.
شرمنده ام برادر...

 حرف های توی این نامه تکانم داد ... احساس خستگی می کنم و دلم می خواهد بیرون بزنم ... از این پیله ابریشمی که گرد خود تنیده ایم ... می خواهم بال های پروازم بشکفند ...

دیروز با دوستی درباره وضعیت نابسامان کار در روزنامه ها حرف می زدیم . وضعیت روزنامه نگاری تقریبا اسفناک است . با این که یک روزنامه نگار واقعی نبوده ام و هر گز به صورت حرفه ای در محیط های مطبوعاتی کار نکرده ام و تنها مدت کوتاهی در لابی های روزنامه همشهری محله پرسه زدم و در دوسالی که از همکاری ام با شرق می گذرد شاید فقط سه چهار بار گذرم به دفتر روزنامه خورده باشد اما تایید می کنم که وضعیت جالبی در محیط روزنامه ها حاکم نیست حتی بهترین آنها . مطلب نیک آهنگ کوثر مرا به یاد روزهایی انداخت که در یک هفته نامه تقریبا در پیت همشهری مشغول به کار بودم مشغولیتی که به خاطر حواشی نه چندان جالب محیط کاری فقط یک سال دوام آورد .

[ساعت ۰۸:۲۰ ]   ...(۰)

۱۲ تير ۱۳۸۵
يه روز خوب ... يادش به خير ...

عاشقم . هنوز عاشق و خیلی خیلی خیلی بیشتر از ۵ سال پیش ... امروز دوازدهم تیر ماه بود . این روز توی تقویم قشنگ دو نفره ما روز شکوهمندیه ... امروز سالگرد آشنایی واقعی ما دو تاست . منو یه دوست همیشگی ... منو و بهترین دوستم ... ياد ۱۲ تير سال ۸۰ به خير ... دم در انجمن اسلامي دانشكده ادبيات دانشگاه بهشتي ... نشريه اي كه تازه دراومده بود و يه نگاه موندني ناب كه همون موقع قابش گرفتم . هنوز دارمش اون نگاهو وسط سينم ، توي قلبم ...من اون روز همون ۵ سال پيش وسط بيست سالگي فهميدم كه بزرگ شدم اونقدر بزرگ كه مي تونم عاشق باشم . من اون روز بزرگ ترين و عزيز ترين هديه زنديگيمو از خدا گرفتم و هميشه از اين بابت شكرگذار خدا بودم و هستم .

امروز مطلبی کوتاه از من در صفحه مشروطه روزنامه شرق چاپ شده است . درباره اولین جلسه مجلس شورای ملی بعد از مشروطیت

[ساعت ۱۰:۰۷ ]   ...(۰)

۱۱ تير ۱۳۸۵


دلم می خواهد از لای سوراخ کوچک توی قاب پنجره چنار های توی خیابان را نگاه کنم . طبیعت از این روزنه کوچک چقدر دوست داشتنی ست . محرومیت همیشه باعث می شود قدر خیلی چیز ها را بدانیم . این فقط یک آزمایش بود یا واقعا زده به سرم ؟ 

[ساعت ۰۸:۰۰ ]   ...(۰)

۱۰ تير ۱۳۸۵


نیمه سنتی وجودم باز هم برنده است . این را مطمئنم . و با این حال باز هم کشاکش این دو نیمه وجودم را دوست دارم و می کوشم به آن دامن بزنم . فصل اول داستان تازه ام را در باره همین موضوع نوشته ام . کشاکش دو نیمه سنتی و محدود و نیمه آزاد و امروزی که خیلی در قید و بند خیلی از مسایل عرفی و شرعی نیست . باور دارم که نیمه سنتی گرچه کمی نا امید کننده و کسالت آور است اما اکثرا راست می گوید و سرپیچی های آن نیمه دیگر از فرامین اخلاقی و سفت و سخت این نیمه مقید به ضررش تمام می شود .

[ساعت ۲۳:۱۶ ]   ...(۱)

۰۹ تير ۱۳۸۵


وقتی خسته ای و غمگین قرص مسکن می خوری ؟ می خوابی ؟ فکر می کنی ؟ یا دلت می خواهد دو تا بال برای پرواز داشته باشی ؟ برای من سومی مصداق بیشتری دارد . دو تا بال ... دو تا بال واقعی ... فکرشو بکن پر بکشی وسط آسمون خدا ...  تخیل کن ... همین ...

بی ربطه اما این پست جدید الپر خیلی جالبه ...

[ساعت ۱۴:۱۷ ]   ...(۱)

۰۷ تير ۱۳۸۵


1- امروز و ديروز براي خودم زندگي كردم با اين كه هنوز يك امتحان باقي مانده اما تقريبا همه چيز را تمام شده تلقي كرده ام و مي كوشم به خودم برسم . به درونم و به چيز هايي در درونم كه امتحانات و دغدغه شان بين من و آنها فاصله انداخته بود . پياده روي كردم آن هم با موزيك متن و مهم تر از همه تا دلتان بخواهد فكر كردم . سر فرصت و بي دلهره به خودم ، افكارم و آينده فكر كردم . طرح هايي به هم بافتم و ايده هايي تراشيدم . راستی که رويا پردازي  گاهي چقدر مزه می دهد .

2- كمي پراكنده كار شده ام و اين شايد از عوارض براي خود بودن و به درونيات پرداختن باشد . امروز رمان مي خواندم : " سرخي تو از من " نوشته سپيده شاملو كه شايد " انگار گفته بودي ليلي " اش را خوانده باشيد . داستان جالبی ست ولی هنوز سر ذوقم نیاورده که قلم به دست بگیرم و چیزکی بنویسم آن هم بعد از مدت ها خشکیدگی و سکوت ... در كنار فكر ها و خلوت كردن ها كتابي را كه تازه خريده ام را هم تورقي كردم : " ايدئولوژي ها كشمكش ها و قدرت " نوشته پي ير انسار ، ترجمه مجيد شريف  كتاب جالبي ست و شايد كمي هم به درد تزم بخورد همان كه مدتي ست وسوسه اش افتاده به جانم و هنوز به نتيجه نرسيده ام درباره اش ... شاید هم کم کاری کرده ام و به هر حال مقداری فیش برداشته ام از کتاب هایی که دم دستم بوده و تا حدی مرتبط به موضوع ...به هر حال این کتاب مباحث جالبي دارد . اگر خواندم سر فرصت درباره اش مي نويسم .


3- به شدت sms  باز شده ام . لابلاي اين پيام هاي كوتاه كه اصلا هم كوتاه نيستند مي كوشم بحث هاي دروني و دغدغه هاي فكري و مشغوليت هاي تازه ام را با دوستانم در ميان بگذارم و اتفاقا آنها هم پايه اند . به نتايج جالبي هم رسيده ام كه بهم آرامش مي دهد . واقعا بايد قدردان مخترع اين سيستم باشيم كه در هر شرايطي ما را به انديشيدن وا مي دارد .
4- يكي از اين مباحث sms   اي مقوله داستان نويسي با الهام از تجربه هاي زندگي نويسنده بود . و اين كه چرا ما آدم ها مي ترسيم از درونمان بنويسيم . چرا خود سانسوري مي كنيم . چرا زندگي مان را دستمايه داستانمان قرار نمي دهيم و معلوم شد كه به شدت سنتي هستيم و به شدت متاثر از ديدگاه هاي جبري جامعه پيرامونمان و همين هم دستمان را سفت مي بندد . از خودمان و درونمان نمي گوييم تا به ديگران اتو نداده باشيم و به اين ترتيب زيبا ترين كشاكش هاي دروني ان را به تصوير نمي كشيم و مردد مي مانيم در گفتن احساساتي كه با همه تار و پود وجودمان تجربه شان كرده ايم و تلخ يا شيرين ما با آنها پخته شده ايم و بزرگ شده ايم .  ما خلاقيتمان را فداي بدبيني دنياي اطرافمان مي كنيم و پيچيده ترين و عميق ترين احساسات و عواطفمان را براي هميشه در تاركي دلمان حبس مي كنيم و هرگز موفق نمي شويم خالق صحنه هاي واقعي و باور كردني زندگي مان شويم چون ديگران جنبه ندارند . 

[ساعت ۰۸:۲۶ ]   ...(۱)

۰۶ تير ۱۳۸۵


آمدي لب درگاهي اتاقت و از دور نگاهم كردي ، با يك جفت چشم عسلي زيبا ، دامن كلوش كوتاهي تنت بود ، موهاي خرمايي ات را هم بافته بودي ، جلو آمدم تا كفش هاي بلوري را جلوي پايت بگذارم ؛ خدا خدا مي كردم تو سيندرلا باشي و كفش ها اندازه پاهايت ، اما پاهاي تو خيلي كوچك تر بود ، وقتي كفش هاي بلوري را پوشيدي ، مثل دختر بچه بازيگوشي شدي كه كفش هاي مادرش را دزدكي پوشيده و آمده با همبازي هايش لي لي بازي كند !

 

[ساعت ۲۲:۵۶ ]   ...(۳۵۰)



آه اگر آزادی ...

اسم کشور من ایران است . و من انسانی در بند ... و باد می وزد ... بوی رازقی و تنهایی می آید ... چند سال پیش درباره روز هایی که زید آبادی در زندان بود چیز هایی نوشتم در دفترچه خاطراتم ... باز تکرار همان حرف های غمگین ... ما کی بزرگ می شویم ... ما کی عادت می کنیم ... خفقان ... خفقان ...

[ساعت ۰۰:۳۳ ]  

۰۳ تير ۱۳۸۵


دلم گرفته اساسی ... وفردا امتحان مزخرفی دارم ... دلم می خواهد بزنم بیرون ... بروم هوا خوری ... نفس بکشم ... ورزش کنم ... و باز داستان تازه ای رج بیندازم ... دلم گرفته و خوب می دانم هیچ علاجی ندارد این دلتنگی هر از گاه ... باید خواند و نوشت و منتظر بود و روزنه ها را پیدا کرد ... این روزنه های لعنتی ... راستی چه گرم شده این هوای تهران ... هوس سفر نداری ؟

[ساعت ۰۰:۱۷ ]  

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است