صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۱۷۸
ديروز: ۱۶۷
اين ماه: ۱۸۷۱
از ابتدا: ۱۶۴۸۳۹۹


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۳۱ تير ۱۳۸۴
چند شماره...

قبل از صفر - تنهاییتو بشکون ... بذار دستای سفید مثل برفتو ببینن ... بذار خالی شی از فریاد و هزار تا عقده متعفن ...

 

بعد از صفر - دلم می خواد بشناسمشون ... می خوام دربارشون بنویسم . می خوام بهشون گره بخورم .حس می کنم می شه ازشون مبارزه با زندگی رو یاد گرفت ...

       ۰- دلم برای آرامش معنادار دریا تنگ شده ... برای سکوتش و صدای موج هاش ... برای به خدا فکر کردن و غرق شدن ... رها شدن تو دل دریای آبی ... رهایی ... رهایی ... رهایی...

۱- این نقاشی ها به نظرم جالب اومدن ... آدم یه چیزایی انگار ازتوشون پید امی کنه .. یه جور خشم و انتظار و فریاد ...

۲- براي بچه ها نوشتنو خيلي دوست دارم . اما قلمم نمي كشه انگار ... اين اولين تجربه است ... بخونين ببينين اگه بچه بودين خوشتون ميومد يا شعاري از آب در اومده !!! ببخشيد كه يه كم طولانيه ...

آرزوي پرواز و غصه هاي حنا كوچولو
مي خوام باهاتون درباره دختر كوچولويي حرف بزنم كه دلش مي خواست دوتا بال سفيد داشته باشه تا هر وقت دلش گرفت و حوصله اش از تنهايي سر رفت پر بكشه تو آسمون و مثل يه پرنده اوج بگيره و دايره وار از فراز سقف خونه ها پرواز كنه و براي هم سن و سالهاش ، هديه بفرسته : يه نامه كه توش از خودش گفته ، يه عروسك كادوپيچ شده ، يا يه توپ چل تيكه يا يه پازل كه منظره دريا داره ... و لابد همه بچه ها از ديدن هديه هاشون بالا و پايين  مي پرن و ذوق مي كنن و داد مي زنن : يه نفر برام كادو فرستاده ، يه پرنده رنگي خوشگل و دور از اون بالا مالا ها ... يه عروسك با دوتا بافته طلايي موهاش كه بوي پرنده ها رو مي ده .... آره دختر كوچولوي قصه ما دلش مي خواست يه پرنده مهربون باشه يا اقلا مثل قصه ها يه قاليچه خوش نقش و نگار پرنده داشته باشه و بتونه روش بشينه و  پرواز كنه تا دل آسمون آبي ... شايدم همه اين آرزوهاي عجيب و غريب به خاطر اين بود كه دختر كوچولو بيشتر موقع ها تنهاي تنها بود . لابد شما ها هم هر وقت تنها مي شين از اين خيالبافي ها مي كنين نه ؟
دختر كوچولو هر وقت تنها مي شد ، مي نشست رو لبه پنجره هلالي اتاق و تو دفترچه سيميش نقاشي مي كشيد و پاره مي كرد . دفترچه هاي سيمي خيلي زود تموم مي شدن و دختر كوچولو نقاشي دلخواهشو نمي كشيد . مامان و باباش البته تك و توك نقاشي هاشو نگه داشته بودن و با ذوق چسبونده بودن به سينه لخت ديوار تا شايد سرذوقش بيارن اما دختر كوچولو دلش مي خواست به جاي اون خونه هاي شيرووني دار و اون دوسه تا درخت كج و كوله يا اون رودخونه هاي باريك وسط صفحه سفيد نقاشي يا اون كوه هاي هفت و هشتي نوك تيز كه اغلب رو نوكشون سفيده و معلومه هميشه خدا برفي ان ، چيز هاي تازه تر بكشه ... به نظر شما چه چيز تازه اي مي شه نقاشي كرد تا حال آدم جا بياد و كيفش كوك بشه ؟ يه پرنده كه بالشو واسه پرواز باز كرده ؟ يه پنجره كه رولبه باريكش يه گلدون شمعدونيه ؟ يه چتر خالي زير دونه هاي ريز بارون ؟ يه كوچه كه يه توپ رنگي وسطش جا مونده درست روي يكي از خونه هاي ليليي كه بچه ها رو آسفالت كوچه كشيدن ؟ خوب فكر كنين ؟ چي مي تونه كشيدنش تازه و قشنگ باشه ؟
 دختر كوچولوي قصه ما كه اسمش حناست ، دلش مي خواست چين و چروك صورت مادربزرگشو بكشه ...يا سبد كامواهاي رنگيشو كه بعضي وقت ها قلشون ميده رو سنگ هاي صيقل خورده اتاق و بلند و بلند مي خنده ... اما از همه اينا بهتر ، اين بود كه حنا يه قاليچه پرنده بكشه و باهاش پر بكشه تو آسمون خوشرنگ و آبي ،  مامانش مي گه : خب يه بادبادك درست كن ، با يه صورت خوشگل و تپل مثل خودت ، بعدش پروازش بده تو آسمون و بذار به جاي خودت بره ديدن همه بچه ها ... بعد برگرده و همه چي رو واست تعريف كنه ! اما حنا راضي نمي شه . ميگه : مي خوام خودم برم تو آسمون ... دست بكشم رو ابرا ... با پرنده ها حرف بزنم ... گونه هاي خورشيد خانومو ببوسم و برگردم پيش عروسكام ! اما اين كه نميشه ! پس چي كار بايد كرد ؟  مادربزرگ حنا مي گه : اگه پروازو دوست داري واسه گنجشكا هر روز دونه بپاش تا سير شن و بيشتر پرواز كنن ... اما حنا باز مي گه : من خودم مي خوام پرنده باشم ... پرواز كنم ! بابا مي گه :وقتي سوار تاب مي شي چشماتو ببند و فكر كن داري پرواز مي كني تو دل آسمون آبي ... آروم و سبك ! اما حنا باز بهانه مياره كه نه ... نه ... نه !
 شما چي مي گين ؟ من مي گم بد نيست با پرنده ها دوست بشه ، با صداي قار قار كلاغ سياها ، با صداي جيك جيك گنجشكاي كوچولو و ناز ، با صداي چه چه بلبلا ، با صداي دور داركوب كه داره درختاي بلندو سوراخ مي كنه ، يا قمري هاي ساده و مهربوني كه بالاي آلاچيق توي پارك يه لونه تازه از خار و خاشاك ساختن ! اين جوري حرف و زبون پرنده ها رو مي فهمه و انگاري خودشم پرواز كرده ... ! اما لابد اگه اينو به حنا بگم ، بازم اخم مي كنه و مي گه : نه مي خوام بال داشته باشم و همدوش پرنده ها پرواز كنم . پس چه مي شه كرد ؟ اصلا شما ها بگين ؟ هيچ راهي وجود نداره كه ما آدماي خاكي و زميني به آرزوهاي دور و درازمون برسيم ؟ خيال ببافيم كه پرواز كرديم و بوي پرنده بگيريم پشت بند اين خيال قشنگ ؟ راستي نمي شه رو زمين خدا راه بري و تو خيال خودت پرواز كني ؟ يا يه قاصدكو پرش بدي تو آسمون و منتظر بموني كه برات از دل آسمون آبي خبر اي تازه بياره ؟  حنا تا كي بايد منتظر بمونه كه آرزوي دست نيافتنيش برآورده بشه ؟ من كه مي گم بد نيست به همه پيشنهاد هايي كه بهش شده فكر كنه حتي درمورد نقاشي هاي تازه ؟ شما هم براش بنويسين كه چي دوست دارين بكشين كه تكراري نباشه ، يا چي كار كنه كه به آروزش برسه! شما هم مثل مامان و بابا و مادربزرگ حنا به دختر كوچولوي بهانه گير قصه ما پيشنهاد هاي تازه بدين ، تا شايد از تنهايي در بياد و براي يه لحظه هم كه شده پرواز كنه ... يادتون نره حنا منتظره رو همون لبه پنجره هلالي ...

[ساعت ۰۲:۴۱ ]   و نظرات شما !(۵)

۳۰ تير ۱۳۸۴
فقط براي وقت كشي شايد...

سري زدم به وبلاگ ها و چيز خاصي دستگيرم نشد ... خودم هم كه خالي ام ... اين خبر به نظرم چيز جالبي آمد در اين سكوت و تنهايي كشدار ...

راستي مي گويند اردبيل شهر خيلي قشنگ و با صفايي ست با طبيعتي بكر و زيبا كه جان مي دهد براي تفكر و تنهايي و آواز خواندن و به خدا فكر كردن ...نمي دانم اين عكس مي تواند منظورم را منتقل كند به خوبي يا نه ؟!

مهتا ، همكار قديمي ما در همشهري هم ظاهرا مطالب تازه اي نوشته براي ميراث خبر كه به نظرم خواندنشان خالي از لطف نيست .اين يكي درباره حمام كهنسال دزاشيبه ...

اين هم مطلبي از دوست ديگرمان  ، شاهده كه البته تاريخش ظاهرا گذشته اما هنوز هم خواندني و جالب است .

و آخر سر اين هم مطلب خودم در روزنامه امروز ... بعد از مدت ها كم كاري ... بد نشده ... خواندنش بي ضرر است !!

[ساعت ۰۰:۱۹ ]   حرفي ... چيزي ...(۷)

۲۹ تير ۱۳۸۴
يكي دو موضوع جالب ...

نوشتن به سبك حسينا !

۱- زنان رييس جمهور در جهان ... به نظرم موضوع جالبي آمد .

۲- بچه پانداهاي بد تركيب ... اصلا نمي دانستم پانداهاي كوچولو اين قدر زشت و بد قيافه اند !!!

۳- يك وبلاگ تازه براي معرفي ... از دوستان قديمي و كم پيدا !

۴- باز هم تبليغ كتاب خودم ... سي صفحه اول كتاب را مجاني بخوانيد و اگر دلتان خواست  همه كتاب را بخوانيد (كه البته بعيد است !) براي خريد اقدام كنيد .شايد كسي به سرش زد و رفت دنبالش ... خدا را چه ديدي !

۵- اين لوليتا خواني در تهران كه مي گويند كتاب خيلي پر فروشي شده در آمريكا ، چه جور كتابي ست ؟

۶-زياده عرضي نيست ...

 

[ساعت ۰۱:۲۲ ]   كلمه هاي گرم تو !(۸)

۲۷ تير ۱۳۸۴
بچه هاي دوست داشتني...

هر وقت زندگي بهم فشار مياره ... تنها مي شم يا بي انگيزه ... و تا لب پرتگاه تكيدگي و خستگي پيش مي رم و هر آن ممكنه پرت شم ته دره ... به بچه ها فكر مي كنم و بچگي ها ... بچگي خودم هيچ وقت باشكوه و پر تلالو نبوده ولي نوستالژيك و به ياد ماندني بوده ... اون معصوميت شيرين فراموش شده .... كه هر از گاه توي ضمير ناخودآگاهم زنده ميشه و تلنگر م مي زنه ... اون حس قشنگ كودكي و رهايي و بازي هاي شاد ... بي تقيد تنهايي و فشار هاي روحي ... آن خاله بازي هاي فراموش نشدني ... معصوم و مهربان با آن كاسه بشقاب هاي ملامين كوچولو ... و آن عروسك هاي مليح با آن لب هاي قيطاني و آن اسباب بازي هاي كوچولوي دوست داشتني  ...چه آرام بود آن دوران ...آن بچگي معصومانه و زود گذر ... ليله بازي هاي دم غروب و دوچرخه سواري هاي آماتور واري كه اغلب به زمين خوردن مي انجاميد...فكرشم خيلي قشنگه ... فكر به دنيا اومدن يه موجود كوچولوي نازنين مثل اين ... نگاش كنين ... قد كف دسته ولي بزرگ به نظر مي رسه شايد چون قديميا مي گن بچه تا هفت سالگي فرشته است ! راستي فرشته ها وقتي مي خوابن چه آروم و مليح و پرشكوهن ... نگاش كنين انگار داره با چشماي بسته حرفاي بزرگ مي زنه !انگار تو دل اين خواب آروم و راحت بي دغدغه اس ... بچه ها با يه اسباب بازي كوچولو يا يه لباس تازه قشنگ  يا مثلا يه كفش خوشگل كه باهاش بدو بدو كنه ، خوشحال مي شن ... انگار همه دنيا رو بهشون بخشيدي ... انگار خيلي مناعت طبع دارن...

اين جور وقتا هوس مي كنم مادر بشم ... زود زود ... خيلي زود ... خيليا مي گن مادر شدن دردسره ... از خودت مي موني ... عجله نكن ... بچه مايه عذابه و من نمي دونم چرا اينقدر ابلهانه باور نمي كنم كوچولوي نازنيني مثل اين كه منو ياد قشنگ ترين احساسات شاد ميندازه  ، مايه عذاب باشه  ، ببين چه شادن با اومدن يه كوچولو ... ببين انگار يه دنياي تازه رو بهشون بخشيدن ... راستي كه چه حس باشكوهيه مادر شدن و به آغوش كشيدن تنهايي يه آدم كوچولوي تازه وارد كه قراره درساي تازه و قشنگي بهم بده ... قوتم ببخشه و پناهش باشم . آدم احساس غرور مي كنه ...بهترين ها رو خواستن براي يه نازنين نيومده شايد خيلي احمقانه به نظر برسه ... ولي از ته دلم مي خوام كه قشنگ ترين و با مزه ترين اسباب بازي هاي دنيا و گاهي حتي زشت ترينشون مال دختر كوچولو يا پسر كوچولوي من باشه و بهترين چيزايي كه خوشحالش مي كنن ... يه اتاق قشنگ ... با تابلو هاي خوشگل رو در و ديوارش آره چيزاي خوشگل روي ديوارا تا شاد باشه هميشه  مثل يه جوجه كوچولو ... دوست دارم همه وجودمو نثارش كنم ، سخاوتمندانه و بي چشمداشت و اين چقدر آرومم مي كنه ! آروم مثل خودش ... شايد به خاطر اين حس قوي و باشكوهه كه مادر تنها مونده از بچه هاشو مي فهمم ... و از شاديش خوشحالم... و هر وقت كه مادري رو مي بينم كه از چشماش عشق مي باره  يا مادري كه با مهربوني به فرشته كوچولو نگاه مي كنه لذت مي برم از ته دلم و با همه وجودم!

تنهام و فكرم پرواز مي كنه تا دورها ... تا آرزوهاي كال و نارس ،تا بچگي معصومانه ... تا خنده هاي شاد و آينده نساخته ... احساس سبكي مي كنم ... مثل بچه ها ! وقتي زل مي زنن تو لنز دوربين و لبخند نثارت مي كنن ... مثل اين يا اين دوتا كوچولوي غمگين كه انگار از گذشته ها ميان ...!

[ساعت ۲۲:۱۵ ]   خاطره اي از بچگي ها ... !(۶)

۲۶ تير ۱۳۸۴
...

بعضی وقت ها خوب است آدم با خاطراتش زندگی کند تا آرام بگیرد ... گاهی در حال و اکنون هیچ خبری نیست جز تنهایی و صدای زوزه باد و نیشخند دوسه نفری از آن دور تر ها ... این صورت جلسه یکی از خاطرات خوب من است. خلاصه اين كه گذشته را در مشت می فشارم و گوش می سپارم به صدای جیر جیرک ها که تابستان ها سکوت کشدارت را می شکنند تا فراموش کنی که تنهایی و فراموش شده ... !

دلم می خواهد دست روی موضوع تازه ای بگذارم و درباره اش بخوانم و بنویسم ... ولی نمی دانم ...بی انگیزه و محتضر شده ام ... انگار عقب معجزه می گردم ... چیزی که تکانم بدهد ... شاید هم خشکیده باشم ... اینجا شوره زار تنهایی و نفرین است.  

روياي تبت را حتما بخوانيد . كتاب تازه فريبا وفي كه سكوتت را پاره مي كند . حرف مي زند باهات ... راستي كه چقدر روان و صميمي مي نويسد وفي ... دست مريزاد !

هيچ وقت دلتان خواسته بزنيد به در و دشت و اگر شد نعره اي هواري چيزي بكشيد و خودتان را از چرك . خونابه و فرياد و عقده هزار ساله خالي كنيد ؟

[ساعت ۲۲:۴۳ ]   و حرفي هم از تو با صداي تو ...(۲)

۲۵ تير ۱۳۸۴
...

... می خواهم سکوت کنم فقط ... گلویم خراشیده است ... فریاد بماند برای بعد ...

[ساعت ۲۲:۳۵ ]   و اين تنهايي ...!(۴)

يك تراژدي تكراري !

همه دست روی دست گذاشته اند ... داریم مرگ ارام و تدریجی و دردآلود یک انسان را نظاره می کنیم و بس ... تا کی ؟ همیشه توی مخمان فرو کردند که جان آدمی عزیز ست و گران متاعی ست و ... البته نه برای کسی که آرمانی پربها تر از جانش در مشت می فشارد... نمی دانم ته این اندوه دیرینه چه چیزی هست ؟ اصلا چیزی هست ؟ می ترسم ... از بی تفاوتی ... از صدای زوزه مرگ در این نزدکی ها ... از پشت دیوار های اوین ... خاتمی باز هم ناتوان ست ... فریاد هم یعنی نمی شود زد ... اصلا گیرم که مرام گنجی را هم قبول نداریم ... یک نفر دارد می میرد !!! این مهم نیست ... تکانمان نمی دهد . تلنگرمان هم حتی نمی زند ؟ ملتهبم و از این لحظه های کشدار و کشنده بدم می آید ... اپیدمی افسردگی کم کم  دارد روح همه مان را می جود ... عین خیالمان نیست اما مثل یک جذامی داریم خورده می شویم در گذر بی رحمی زمان ...  سرزمینم بد نام ست ... حتی دینی هم که بدان تعلق دارم بدانم ست ... حس می کنم برای دفاع از این بی آبرویی ها ... برای اعاده حیثیت ...چیزی در چنته ندارم ... تهی ام . تهی تهیییییییییی!!!و این آخرین خنده ها ... نمی دانم باید اين عكس قابشان بگیرم و بفشارم به سینه ام یا فریادش کنم و بگویم ُنخند ... کاری کن ... فریادی بکش .... آهی لااقل و بازتابش رابه گوش ما برسان . منتظریم!

 

 

 

[ساعت ۰۰:۴۶ ]   ... باز هم سكوت !؟(۲۶)

۲۳ تير ۱۳۸۴
...

 

...

برای باریدن

حتی بر شوره زار های خالی

فرصتی نیست .

دست هایت را به باد بسپار

شاید جوانه زدی

این برهوت را دوست دارم ...

و صدای خش خش باد را لای این ترک های خسته

من چقدر تنها و ...

بگذریم .

دستت را سایبان پیشانی کن !

آن دور ها صدای آبادی می آید .

 

[ساعت ۲۳:۲۱ ]   ...!؟(۱)

۲۱ تير ۱۳۸۴
چند اتفاق

۱- اول از همه درباره ماجراي ديروز : ما بيدي نيستيم كه با اين باد ها بلرزيم . البته يك دنيا ممنون از آقاي نويد خادم كه هر از گاه مزاحمشان مي شويم .

۲- جلسه خوب و جالبي بود ديروز بعد از ظهر ، هميشه از فضاي نقد داستان هايم لذت مي برم. حيف كه فرصت نداشتم تا بيشتر در جمع بچه هاي غروب سه شنبه ها باشم و داستان هاشان را بشنوم . به هر حال از طريق سايتشان پيگير خواهم بود .

۳- ديروز تجمع پر شور و حالي هم روبروي دانشگاه و خيابان هاي اطراف برپا شد ، در حمايت از گنجي گرچه اين جور برنامه ها در چنين ابعادي خيلي مفيد فايده نيست ولي به هر حال خيلي بهتر از سكوت كردنه مخصوصا اين كه چهره اي مثل دكتر آقاجري هم در اين جمع حضور داشته و لاي اين حلقه در هم تنيده انساني با قدم هاي محكمش اعتراض بدنه روشنفكري رو هم به گوش مقامات رسونده ، نمي دونم پشت بند اين همه فرياد و مشت گره كرده آزادي و آرامشي هست ؟!تفصيل اين برنامه را مي توانيد اينجا و اينجا بخوانيد.

۴-و اما باز هم خاتمي ... اين مطلب ظاهرا اولين قسمت از يك مجموعه نوشتاره ...

[ساعت ۲۲:۳۴ ]   منتظرم !(۳)

هواي شعر و شاعري

امروز دوباره به روز كردم و چه عبث ... مگر چقدر بازديد كننده پرو پا قرص دارم كه دوبار دوبار به روز مي كنم ! نمي دانم شايد هم زده به سرم ... به هر حال دلم گرفته و رمق كار كردن و كتاب خواندن نداشتم گفتم بنشينم به حرف زدن ... و ديدم يكهو كه هواي شعر مخم را پر كرده ... ياد فروغ افتادم و زنانگي لطيف و مهربان نهفته در تار و پود واژه هايش ...و ديدم چه خوب مي فهممش ... اين زنانگي آرام و نجيب لابد در دل و درون من هم هست . وديعه اي دوست داشتني كه قدرش را بايد دانست . حسابي ...

تمام روز در آيينه گريه مي كردم

بهار پنجره ام را

به وهم سبز درختان سپرده بود

تنم به پيله تنهاييم نمي گنجيد

و بوي تاج كاغذي ام

فضاي آن قلمرو بي آفتاب را

آلوده كرده بود

...

بقيه اش را توي خلوت خودم بگذاريد زمزمه كنم . و براي تنهايي پنجره هاي بسته و لاي بوي ياس نشكفته و عبور بي دريغ فراموشي از كوچه هاي گيج و ماتم زده ...

قدرداني از خاتمي لاي اين تنهايي و بي اعتمادي و خستگي از آن حرف هاي مفت روزگار ست لابد از نگاهتان ... اما به نظر من كه ايده خوبي ست . خاتمي دنياي نوجواني مارااگر نگويم  به بهترين شكل لااقل به گونه اي معنادار به جواني مان گره زده است . هيچ خوش ندارم نمك به حرام باشم و فراموش كار ... اما گفتن از حس دروني ام بماند براي فرصتي بهتر .... عجالتا لوگوي پيشنهادي دوستان را كه از وبلاگ الپر ست را اين جا مي گذارم و مي روم به امان خدا ...

خداحافظ خاتمي

بگذاريد به حساب تنهايي و دلهره و هزار اراجيف ديگر اين مزاحمت هاي گاه و بيگاه مرا ...

راستي غصه هاي مادر مهربان وبلاگستان ، نوشي نازنين تا دل روزنامه ها هم رخنه كرد .روزنامه هموطن با اشاره اي به اين ماجراي تلخ ، نشان داده كه وبلاگ شهر براي خودش كلان شهري ست ...مطلب را اينجا مي توانيد بخوانيد.  نوشي عزيز  ! هنوز هم برايت دعا مي كنيم .

اين وبلاگ نوپا اما پركار را هم از دست ندهيد . اسمش پارتي بازي نيست واقعا جالب و خواندني ست . امتحان كنيد خودتان ...

 

[ساعت ۰۲:۰۸ ]   نكته اي ... حرفي ... پيامي !(۴)

۲۰ تير ۱۳۸۴
ديگر نبايد چيزي گفت انگار ... چه فايده ؟

ديشب عصبي بودم ... و در عين حال افسرده و سر فرو برده در گريبان تنهايي و حسرت ... به روز هاي رفته و شوق مشت هاي گره كرده مان مي انديشيدم ... به آن روز هاي مبارزه كه دست هامان را زنجير مي كرديم و يار دبستاني را مي خوانديم . ديشب بعد از مصاحبه با احمدي نژاد سرود تحريف شده يار دبستاني را پخش كردند ... باز بغض گلويم را چلاند ... انتخاب ايشان قبول ... شكست انديشه و فرداي روشن ما هم قبول ... ولي دستكاري در ارزش ها و علايق ما  و تكرار مسخره آن چه معنايي جز بي احترامي به انديشه ما دارد ؟ وقتي سرود را براي اولين بار از اينترنت شنيدم دم نزدم اما حالا پشت بند اين همه سوء استفاده صدا و سيما ، دلم  مي خواهد بر سر اين همه بي رحمي فرياد بكشم . زنگ زدم صدا و سيما و آقاي روابط عمومي در سكوتي معنادار حرف هايم را گوش كرد . وقتي از افسردگي بچه هاي دانشجو مي گفتم و مبارزه هشت ساله بي نتيچه مان ... جالب بود ! حرف هايم را صبورانه تاييد هم مي كرد . به هر حال كار هاي زشت و غير اخلاقي صدا و سيما در سوء استفاده از صداي فرهاد ، محمد نوري (كه البته انگار خيلي هم مخالفتي ندارد يا من بازتاب مخالفتش را جايي نديدم  ) گاهي شهرام ناظري و سرود اي ايران و اين آخري ها هم كه سرود تحريف شده و بدريخت يار دبستاني ، حتي ديگر دارد حال كاركنان خودشان را هم به هم مي زند !!! چه طور بايد حاليشان كرد كه اين حربه ها كهنه شده و فقط از ارزش كارهايشان كم مي كند ؟؟!!

نمي دانم نوشي به جوجه هايش رسيد يا نه اما اين لوگوي جالب را از وبلاگ پرستو اينجا مي گذارم . محض همدلي فقط ...

نوشي و جوجه هاش

اين هم مطلب جالب و تكان دهنده آزاده درباره مريم مجدليه ... به تاملم اندخت راستش !

و اكبر گنجي ... هيچ حواسمان هست كه يك نفر روشنفكر ، يك روزنامه نگار مبارز همين دم گوش خودمان دارد از زور ضعف با مرگ دست و پنجه نرم مي كند ؟ هيچ حواسمان هست ؟؟!!!!!

[ساعت ۲۳:۰۵ ]   و سخني از تو ...(۳)

۱۹ تير ۱۳۸۴
تراژدي تكراري غم و صبر

خیلی نوشته بودم از غم و تنهایی و گزیدگی دل و درون ... از فرسایش روزها و غم های ناگهانی و تکرار شونده ... از دوستان نازنینم در وبلاگستان که همدلی ها و دلجویی هایشان تکانم داد و دست به کیبوردم کرد به قول معروف ... اما نمي دانم چرا  پست نشد ... این بار فقط کوتاه و تلگرافی فریاد می زنم : صبور باش مادر مهربان تنهایی ها ! برای شادی و ارامشت دعا می کنم و برای آلوشا و ناشای نازنینت اين تنها كاري ست كه از من بر مي ايد . نه اين قانون لعنتي را مي توانم عوض كنم نه صداي فريادم را كسي مي شنود .الا خدا ... آن هم شايد فقط ...به هر حال خدا بزرگ ست این را از بچگی توی مخ همه مان فرو کرده اند ... می دانم که نوشی دوباره با جوجه هایش برایمان حرف های تازه خواهد زد ... ما منتظریم . خوابگرد عزيز باز هم پيشقدم بود و عباس معروفي هم ...

و این عکس تکان دهنده و غم انگیز مرگ را به رخت می کشد و می گویدت که مرگ مصیبتی ست که به ناگه گریبان تنهایی و در به دری ات را می گیرد و نقش زمینت می کند . و بیچاره آنها که پا از در خانه شان بیرون می نهند و با این تراژدی تلخ روبرو می شوند . از عکاس عزیز بخاطر شکار این صحنه دردناک برای تامل بیشتر ممنون ...

و ياد آن زنداني دانشجو را هم گرامي مي دارم . همان جوانك مبارزي كه بخاطر جسارت ثبت شده اش در يك عكس تاريخي ماندگار به زندان تنهايي افتاد...اكنون شش سال از آن روز تلخ مي گذرد ... كسي به ياد احمد باطبي هست كه در آغاز بيست و دو سالگی به جرمي كوچك به حبسش افكندند ؟!!!! اين مطلب را از فرناز قاضي زاده بخوانيد حتما ... و اين يكي مطلب را هم درباره سكوت غم انگيز هجدهم تيرماه سالگرد فاجعه كوي دانشگاه ...

[ساعت ۲۱:۵۱ ]   حرفي و سخني ... ؟!(۱۰)

۱۷ تير ۱۳۸۴
آن روز آشفته و خسته ... آن خيابان دود آلود ...

هنوز دانشگاه نرفته بودم . كنكور داشتم و خيابان ها بوي دود مي داد، پليس ضد شورش با آن نقاب هاي آهنين همه جا بود . هيچ ماشيني تا جمهوري و آن طرف ها نمي رفت . همه مي ترسيدند . مي گفتند شلوغ شده ... خوب يادم هست كه زني مي گفت : انقلاب شده ... و مي دانستم كه منظورش اين است كه اصلا نمي خواهد در اين انقلاب دوباره هيچ هزينه اي بدهد . فقط مي خواهد آن طرف گود بايستد و بگويد لنگش كن ... آن وقت ها روزنامه ها را مرور مي كردم و حس مي كردم سكانس تازه اي كليد خورده است . شايد سكانس افسردگي و ملال من و ما .... آينده داشت از رنگ خاكستري به سوي سياه مي لغزيد ...

هنوز كه هنوز است آن واپسين جمله هاي مقاله محمد قوچاني درباره هجدهم تير ماه ۱۳۷۸ را بيشتر از هر نوشتار ديگري كه درباره آن دود و سكوت و بوي خونابه و تنهايي نوشته شده است ، دوست مي دارم . انگار واقعيت غم انگيز پس پشت آن هياهوي هيچ ، در همين جمله ها خوابيده :

صبح نوزدهم تيرماه - ساعت ۶ خيابان كارگر شمالي

يك رفتگر زمين را مي روبد . جواني خون آلود فرياد مي كشد : نه بايد بماند ! نمي گذارد پاك كند . آيا او مي خواهد سند تاريخي اش را بر آسفالت خيابان حك كند ؟ رفتگر به او محل نمي گذارد . بغض مي كند و فرياد مي زند . گريه مي كند و از دوست مرده اش سخن مي گويد . به او چه مي توان گفت ؟ به او چه مي گويند ؟ بايد گذاشت و رفت . هيجدهم تيرماه خوب يا بد در تاريخ ثبت شد . اين را يك ناظر مي گويد ؛ همو كه اميدوار است كه اين جمله ماندلا  در اين جا نيز به كار آيد : نمي توانم فراموش كنم ؛ اما مي توانم ببخشم . آيا آنها خواهند بخشيد ؟

اينجا هم مي توانيد خاطره چاپ نشده يك خبرنگار را درباره اين روز تاريخي بخوانيد .

 

[ساعت ۲۲:۲۰ ]   چيزي اگر يادت مي آيد بگو ... سبك مي شويم .(۱۰)

۱۴ تير ۱۳۸۴
يك روز تازه

چند بار خواندمش ... می خواستم توی تنهایی خودم حال کنم ... به گمونم حسابی حال داد ...

رهایم کن

تو می‌ترسی
تو از نت‌های بازیگوش
تو از فاصله‌ی گیج سطرها
تو از فاصله‌ی خالی
تو از هیچ
از پریدن بی‌هوا

تو می‌ترسی

تو از شعر می‌ترسی
تو نثری

یک نثر
با نقطه‌ها و ویرگول‌های محکوم و به‌موقع
ویرایش شده

رهایم کن

برو زیر چاپ
با تیراژ بالا

این بار بیشتر توی پاگرد ماندم برای تامل ...

۲- اوضاع خیلی رو به راه نیست اما ای می گذره ... دیروزداستان نوشتم بعد از مدت ها و عجب صفایی کردم لای صدای سکوت و بوی دوده و خیابان ! مجموعه داستان برای بچه ها را هم بحمدلله کلید زدم ... دوسه روزی هست . خلاصه سرمان گرم شده و حالمان هم بفهمی نفهمی بدک نیست . گرچه خب هنوز هم در حاشیه ایم و به متن زندگی نیامده ایم ... اما با این همه راضی ام عجیب هم راضی ام !!

۳- هوس کردم برای خاتمی این دم آخری چیز بنویسم . نامه ای شعری ... داستانکی ... محض قدردانی ... تقلب شده باشد یا نه خاتمی هنوز هم دوست داشتنی ست ... بعضی وقت ها به خودم می گویم ؛ خودمانیم این آقای خاتمی مهره مار ندارد که پشت بند این همه کم کاری ُ این قدر مهربان و دوست داشتنی می زند ؟ ؛ چه میدانم ... خلاصه این که دو تا صحنه و عکس قشنگ دیدم که حسابی دلم را برد و سر ذوقم آورد . اولي مهرباني هميشگي ست ...دومی  ولي عکس آرام تر و مهربان تری به نظرم امده ... منظورم همان عكس مهربانانه معين و ان دختر كوچولوست . كه توي سايت حنيف مزرعي ديدمش ... سکوت و مهربانی و انتظار ... خیال کنم باز باید به خودم نهیب بزنم که نسیم بت نساز ... دل نبند ... سیاست را با عاطفه و مهربانی قاطی نکن ... که اگر کردی باز خودت را به دام اندخته ای ... ول کن ... بگذار زمان خودش قاضی همه چیز باشد ... می گذرم اما نمی گویم که قشنگ نیست که ... بگذریم !

عكس اول

عكس دوم:

 

[ساعت ۰۲:۰۷ ]   تو هم چيزي بگو(۰)

۰۷ تير ۱۳۸۴
دوباره شكفتن...

يك سالگي آباندخت ، تلنگري بود براي بيدار شدن من ... خوب كه فكرش را مي كنم مي بينم هيچ وقت خيلي خوب از اين صفحه و اين مجال ارزنده بهره نبردم براي گفتن دردها و زخم ها و بيش از آن مرهم ها و التيام ها ... گره هاي كلاف سردرگم جامعه و روزگار و بيش از همه مدد گرفتن از رشته و علاقه ام : تاريخ...براي بازگويي بحران ها و آبشخور هايش و البته حل گوشه اي از معماهاي دشواري كه ذهن و درونم را آشفته مي كند.  و چرا ؟

چيز نوشتن ، كتاب خواندن و فكر كردن و گاهي حتي اراجيف به هم بافتن ، ترس ، انتظار و اضطراب و آروز ، ارزوهايي از جنس هاي گونه گون ، و هي تلاش براي بالاتر رفتن ، بيشتر دانستن و بيشتر نوشتن و بيشتر آفريدن ، تمام زندگي من است . و وبلاگ مي تواند باتاباننده سراسر اين زندگي باشد . بي كم و كاست . بيشتر وقت ها اما من درگير تناقض ها بوده ام . تناقض هاي اساسي زندگي در زمانه اي پر گير و گره كه گاه و بيگاه مچاله ات مي كند و تو مثل كاغذ باطله اي خودت را رها مي كني به فراموشخانه لحظه ها و يادت مي رود هزار و يك آرماني را كه با هزار دلخوشي به هم بافته اي و هي مي كوشي بهشان چنگ بزني و بياويزي و نمي تواني ... و افسوس !

بار ها پيش آمده كه از توانايي دوستان وبلاگ نويسم براي بيان دردها و گره گشايي هاي نوآورانه لذت برده ام و اگر تواني داشته ام دستي به ياري دراز كرده ام . اما امروز از خودم مي پرسم تو در اين وانفسا چگونه مي تواني وبلاگت را وسيله اي براي رسيدن به گوشه اي از هدف ها و آرزوهاي فردي و جمعي قرار دهي ؟ هيچ ؟ كه اين يعني پوچ انگاري و بطالت و والسلام !!! تكان دهنده است . فكر كردن به اين واقعيت تلخ كه تو توانايي ايجاد ارتباط سالم و هدفمند با مخاطبت را نداشته اي ...

هماره ميان دو سر ريسمان زندگي ات معلق بوده اي و در هيچ كدام موفق نشده اي چهره اي زيبا ترسيم كني ... ميان معمولي بودن و از روزمرگي ها نوشتن و خاص بودن و درد و دغدغه فرهنگي و سياسي را فرياد كردن ... كه هماره اين دومي را دوست تر داشته ام. اما مهم تر از هر چيز ديگر دنبال كردن هدف هاي سالم و موثر براي بازنمايي درد ها و دشواري هاست كه انگار دست و قلم و دكمه هاي كيبورد من توانش را لااقل تا امروز نداشته است.

امروز وبلاگ هاي قشنگ و جالب را تورق كردم كه حس باز شكوفايي ام مي داد. مي كوشم به گوشه هايي از آنها اشاره كنم.   مثلا حس قشنگي كه در اين وبلاگ و البته خوندن تجربه جالبش درباره كار آيي وبلاگستان خوندم/ مطالبي كه در اين وبلاگ پيوسته مي خوانم ولذت مي برم و هوس شعر گفتن مي كنم ./ و اين وبلاگ كه بارها مرورش كردم و از فكر و انديشه اش لذت برم ./ و در ماجراي انتخابات و تب و تابش از موضع گيري هاي اين وبلاگ كه عجيب منصفانه بود سيراب شدم/ و اين يكي وبلاگ كه گاهي از صراحت لهجه اش عصباني مي شدم و البته بيشتر وقت ها هم مي خنديدم به طنز تلخ نهفته در دلش / اين وبلاگ رو هم گاهي سر مي زنم و از خوندنش لذت مي برم ./ وبلاگ هاي ديگه اي هم هست كه خوندنشون سر حالم مياره و كيفمو كوك مي كنه و در عين حال تلنگرم ميزنه براي بهتر بودن ... كه بعد تر بهشون اشاره خواهم كرد .

ظاهرا در پست قبلي که نقل قولي از خوابگرد نازنين بود ، باز همان سوء تفاهم تكراري توهين به راي مردم زنده شده است . اگر اين جور است با آغوش گشاده در برابر منتقدان سر تعظيم فرود مي آورم و مي گويم : قبول ... بر مي تابم و زياده روي نمي كنم . بعضي چيز ها را بايد خيلي زود فراموش كرد . راي مردم و البته راي مخالف هميشه محترم است . فقط جمله مورد علاقه دكتر شريعتي را بايد در اين روزها زمزمه كنم ، گفتاري از قول روسو و جاري بر نيايش هاي شريعتي :

من مخالف تو و عقايد تو هستم اما حاضرم جانم را براي آزادي تو  و عقاید تو فدا كنم .

(نقل به مضمون بود البته )

و در آخر زنده باد مخالف من ! خوشحال و سبکم ... دارم رشد می کنم . و یاد می گیرم که مدنی باشم ... امیر عزیز از تذکرت یک دنیا ممنون !

[ساعت ۰۳:۲۰ ]   و باز هم منتظرم...(۱۴)

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است