صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۲۲۹
ديروز: ۱۶۷
اين ماه: ۱۹۲۲
از ابتدا: ۱۶۴۸۴۵۰


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۲۸ خرداد ۱۳۹۱
دل نوشته

و هر روز یکروز تازه برای شکفتنه...تصمیم های بزرگ برای آینده گرفتن...امید به تحول داشتن...برنامه ریختن برای اینکه کمی به روحت برسی...تلاش برای جاودانگی...ونوشتن و نوشتن و نوشتن...وحس های خوب...لبخند زدن به روی دنیا...وبرداشتن عینک دودی از چشمهات...وشادی در کنار خنده های پسرکت...جنگیدن با ناملایمات زندگی...و اندیشیدن به بی مهری هایی که دیدی...و بیش از اون مهرهایی که ناگاه مثل مرهم روی زخمت نشسته اند...دلخوشم به دلخوشکنک های کوچیک اما ذیقیمت این دنیای بزرگ که هم پر از پلشتی  و هم پر از معصومیت و نشانه های خداست.شاکرم برای همه چیز و هنوز هم ظهر که میشه دلتنگ شنیدن ترانه های چاووشی میشم.ترانه هایی که میشه شنید و همزمان با صدای بغض آلود خواننده گریست...گریه چقدر سبکم می کنه گاهی...

[ساعت ۰۳:۵۴ ]  

۲۳ خرداد ۱۳۹۱
داستانی که دوستش دارم

بعد از مدتها نشر داستانت، داستانی که تو نوشتی، با همه وجودت و قلبت و ایمانت، یک دلخوشی کوچک و زیبنده است ... من این داستاتم را خیلی دوست دارم.

اینجا بخوانیدش

پی نوشت: این داستان را وقتی نوشتم که کارن توی دلم بود.پس کارن هم در نوشتن این داستان سهیمه.ممنون کارن

[ساعت ۰۲:۴۰ ]   ...(۵)

۲۲ خرداد ۱۳۹۱
و همچنان نوشتن

این روزها درباره ملا حسین واعظ کاشفی می نویسم.وحس خوبی دارم:

 

کمال الدین حسین واعظ کاشفی سبزواری را یکی از مهم ترین چهره های فرهنگی تاریخ میانه ایران دانسته اند که در زمان حاکمیت تیموریان و روزگار سلطان حسین بایقرا در هرات می زیسته است. از منظر بحث تشیع ، ملا حسین واعظ کاشفی با نگارش روضه الشهداء، روزنه ای نو به روی مناسک و معرفی شیعه گشوده است چراکه پس از نگارش این کتاب و استقبالی که از آن در محافل شیعه به عمل آمد، روضه خوانی به عنوان یک سنت به پیکره مناسک تشیع افزوده شد و اهمیتی ماندگار در بازتعریف شخصیت های شیعه، و بازتوصیف رویداد های مربوط به تاریخ اسلام به دست آورد

. اهمیت علمی و مقام معنوی ملاحسین واعظ کاشفی تا بدان پایه بوده است که محبوبیت و ارزش فراوانی حتی در میان بزرگان طریقت سنی مسلک نقشبندی در هرات به دست آورده است چنانکه فخر الدین علی، فرزند ملاحسین که خود به طریقت نقشبندی پیوسته بوده است و بنا بر نقل منابع تاریخی، مرید خواجه عبیدالله احرار از رهبران بزرگ نقشبندی نیز به شمار می رفته است، نقل قولی از احرار را درباره پدر خود روایت می کند؛ آنجا که احرار در ملاقات با فخرالدین علی درباره پدرش کاشفی می گوید: «من صفت وی را شنیده ام، می گویند بسی فضایل و کمالات دارد و موعظه وی مقبول خواص و عوام است.»(رشحات.ج1.فخرالدین علی.صص 490و491) و چنانکه از این نقل قول بر می آید محبوبیت و کمالات ملاحسین واعظ کاشفی از سوی یکی از بزرگ ترین چهره های نقشبندیه نیز مورد تایید و تاکید قرار گرفته است.

 به نظر می رسد بخشی از این محبوبیت به کوشش های ملاحسین برای جلب همراهی و موافقت عامه باز می گردد و شاید در راستای همین کوشش باشد که ملاحسین شرحی بر مثنوی مولوی می نگارد(فرهانی منفرد.ص320) که قصه هایی از دل عامه با تفاسیر و پیام های صوفیانه است و تصوف در این روزگار در میان عامه مردم مقبولیت فراوانی یافته بود و حلقه های فتوت را می توان از جمله مهم ترین عرصه هایی دانست که موید مقبولیت گرایش های صوفیانه در میان توده های عوام است. و ملاحسین خود یکی از مهم ترین نگارندگان فتوت نامه های روزگار خود است

[ساعت ۰۳:۴۷ ]  

۱۸ خرداد ۱۳۹۱
صدا

دو سه سال پیش وقتی کارن خیلی کوچیک تر از حالا بود، توی رادیو برنامه می نوشتم و به خواسته تهیه کننده آیتم کوتاهی رو هم گویندگی می کردم. آیتمی که در واقع یک جور معرفی کتاب بود. حس خوبی بود این تجربه -هر چند که سترون بود- حس خوبی که بهم اعتماد به نفس می داد و توی ذهنم مثل یه تجربه موفقیت آمیز ثبت شد. مثل اتفاق و خاطره شادی که میشه هر از گاه یادش کرد. خوب به یاد میارم که استودیو، صندلی چوبی با روکش سبز رنگ،اشاره های صدابردار، و کوشش تو برای تپق نزدن و اینکه صدای خش خش برگه ها به گوش مخاطب نرسه، حسی از اضطراب و شادی با خودش داشت و شادتر زمانی بودی که صدای خودتو از رادیو می شنیدی...کارن هم دست از بازی می کشید و گوش می داد...صدا رو می شناخت...تعجب هم می کرد. از اون تجربه حالا چند سالی می گذره. بعد از اون تجربه خیلی به صدای خودم فکر نکردم همون طور که قبل از اون تجربه چندان به صدای خودم فکر نمی کردم و اهمیتی نمی دادم.هیچ وقت صدامو دوست نداشتم.نه اینکه ازش بدم بیاد اما به یاد ندارم آواز خونده باشم.حتی به عادت خیلی ها، موقع ظرف شستن یا توی حمام...البته به استثناء سرود یاردبستانی که توی هر میتینگی توی دانشگاه به صدای بلند می خوندیم و فقط اون موقع بود که حس می کردم صدام قدرتی در خودش داره.والبته قبل از اون هر بار برای مراسم سالگرد دکتر شریعتی به حسینیه ارشاد می رفتیم، توی پلکان و بعد از مراسم، ای ایران می خوندیم.وچقدر این خاطره ها حالا که مرورشون می کنم دلنشین و دلکش اند.گاهی کسانی که دوستشون داشتم می گفتن صدات بهمون آرامش میده.شاید تعارفی بود از سر علاقه اما برای من ارزشمند و خواستنی.وحالا تجربه  تازه ای رو با صدام پشت سر می ذارم.تجربه ای که از اعماق وجودم دوسش دارم.خوندن کتاب برای نابیناها توی ضبط صوت قدیمی کاست خوری که شستی هاش مثل ضبط دوران بچگیم تق و توق محکمی می کنه.حالا باز هم صدا با منه. وقراره کتاب هایی با این صدا توی ذهن آدم هایی که نمی شناسمشون اما دوسشون دارم بمونه.این بهترین و شاد ترین اتفاق این روزهای منه...

[ساعت ۰۶:۲۹ ]  

۱۷ خرداد ۱۳۹۱
جادوی نوشتن

منتظرم کلمه ها بجوشن.چشمه ای که اگر بخشکه همه روزم رو غم می پاشه...از خشکسالی بیزارم...

[ساعت ۰۲:۱۴ ]  

۱۶ خرداد ۱۳۹۱
افغانستان

دوباره از تاریخ و آکادمی و مقاله و مطالعه علمی دور میشم. به این گسست های هر از گاه نیازمندم. و حس خوبی دارم از این انتخاب. تصمیم جدی می گیرم برای نوشتن جلد دوم رمان خورشید را بغل کن...این بار به پیشنهاد دوستانم قوی تر و غنی تر درباره سرزمینی می نویسم که دوسش دارم: افغانستان...درباره جامعه و فرهنگ و همه زیر و بم هاش...فایلی توی کامپیوترم باز می کنم به نام افغانستان و همه اطلاعاتی که توی اینترنت میشه درباره جامعه و فرهنگ افغانستان امروز به دست اورد توش ذخیره می کنم تا برای نوشتن داستانی مستند متریال کافی داشته باشم.با بی بی سی شروع می کنم که اطلاعات خوبی درباره افغانستان داره.وتوی همین گشت و گذار کوتاه شیفته دو نفر میشم.دو زن.که انگار قلبا دوسشون دارم.ودلم می خواد درباره اونها هم توی رمان تازه ام حرف بزنم.اول درباره ظریفه که کدخدای روستایی در بلخ شده برای توانایی ها و جسارت مثال زدنیش در خدمت به مردم.ودیگری سحر گل که اولین کافی نت زنانه کابل به نام اونه.زنی که همسرش اونو به روسپی گری وا می داره و سحرگل مقاومت می کنه و مدتها شکنجه و زندانی میشه.حس خیلی خوبی نسبت به این دو زن در اعماق وجودم احساس می کنم.فکر می کنم دلم می خواد یه روز حتی ببینمشون.اگر میشد داستان جاندار و خوبی بنویسم و چاپش کنم حتما با دست پر به دیدنشون می رفتم.هرچند که نمی دونم سحرگل زنده است یا نه...به هر حال امروز رو خیلی دوست دارم برای همین جستجوها.برای همین گسست ها و تلاش برای نوشتنی تازه...

[ساعت ۰۴:۱۷ ]   ...(۰)

۱۵ خرداد ۱۳۹۱
علی

گاهی پر از حس های خوب دنیا می شوی. بی خیال بی پولی و آرزوهای بر باد رفته. بی خیال نامرادی های روزگار.تلخکامی ها و راه های به بیراهه رسیده...می خواهی شاد باشی فقط برای سلامتی.فقط برای داشته هایت که کم هم نیستند.می خواهی لبخند بزنی به روی دنیایی که به تو پوزخندتحویل می دهد.اشک هایت را نگه می داری برای روزی که از اعماق وجودت بخواهی بباری.امروز تولد امام علیه.علی برای من فقط امام اول شیعیان و خلیفه چهارم نیست.ژسرعموی پیامبر و...علی یک نماد برجسته در فرهنگ عامه است.چیزی که دلت رو به داشته هات قرص می کنه.حسی عمیق و قلبی نسبت به یک قهرمان همیشه حاضر در خودم حس می کنم وقتی به علی فکر می کنم و مجذوب میشم از خوندن قصه های عامیانه ای که در نهایت علی رو حلال همه مشکلات می بینن.این جهان بینی مسرورم می کنه و امیدوار...ولو اینکه به عنوان پژوهشگرباید رویکردی غیر عاطفی به ماجرا داشته باشم با این حال حسی نیرومند در اعماق قلبم منو با همه طومار طولانی و بزرگی که فرهنگ عامه درباره علی ساخته و پرداخته همراه می کنه...

[ساعت ۰۲:۴۷ ]   ...(۳)

۱۱ خرداد ۱۳۹۱
فرشته ها ...

حس خیلی پیچیده اما بی نهایت لذت بخش فرشته بودن یکی از نعمت های بی دریغ خداست به بنده هاش...گاهی این حس به من هم هدیه داده شده و از این بابت خیلی شاد و مسرورم. فرشته ها بی چشمداشت توی زندگی آدمها میان. مثل نسیمی خنک می وزن. شاخه های ترد درختان زندگی رو می بوسن. شکوفه می پاشن و پر می کشن و میرن. این تنها تصویری از فرشته های توی دنیای عادی و روزمره است. دوستی های عمیقی که نهایتا توش حس می کنی فقط یه فرشته بودی. با خودت شادی و مهربونی و شعر و داستان و صمیمیت و عشق اوردی. بیدریغ هدیه کردی و بعد که مخاطبت احساس کرد از مهر تو اشباع شده رهات کرد. و تو بال زدی و رفتی تا شاید یک روز دوباره برای اون آدم یا آدم های نظیر اون فرشته ای باشی با دستانی پر از اکلیل و عشق...گاهی کسی با زخمی که روی روحت می زنه عارفت می کنه.وارسته ات می کنه.به کمال و استغنا می رسی.سبک میشی.هرچند از زخم عمیق روی قلبت خونابه می چکه اما تو مسحور شادی کمالی هستی که از پس این زخم به دست اوردی...این روزها عاشق فرشته هام.فرشته،موجودی لطیف و نامریی با قدرتی فراتر از زمان و مکان می‏تواند برتر از مقتضیات بشری سیر کرده و بین آسمان‏ و زمین به حرکت درآید.فرشته نماد جان یا نفس بالدار است،رمزی کهن که در تمام تمدن‏ها و ادیان،راهیابی به ملکوت‏ را میسر می‏سازد.تصویری از خیال که در پی‏هماهنگی با خدا و کائنات است و رمزی که حق و خلق،لاهوت و ناسوت و رب و مربوط را پیوند می‏دهد.توی همه تاریخ فرشته ها هستن.توی نقوش توی کتاب های کاهی توی مینیاتور ها...وقاب بندی روزمره زندگی...من سرمستم از فرشته بودن... در فرهنگ ایرانی و ادبیات فارسی،فرشته مظهر کمال،لطافت،زیبایی و تمامیت و دیو نماد پلیدی،شرارت و زشتی است.وچقدر خوبه که فرشته ای غمگین و زخمی باشی تا اینکه دیوی شاد...

[ساعت ۰۷:۴۶ ]   ...(۱۰۳)

۰۹ خرداد ۱۳۹۱
مهرنامه، غزلیات شعدی، الهی نامه و تجریش...

توی اوج غم هم که باشم وقتی مقاله ای رو تموم می کنم احساس شادی وصف ناپذیری توی رگ هام جریان پیدا می کنه. حسی از رهایی و کامل شدن یک کار که حرفه و زندگی و لحظه لحظه عمرته. نوشتن برای مهرنامه برای من توی این روزها که از همه طرف تحت فشارم اتفاق خوش یمنی بود. حس زنده بودن و نشاط کردم از نوشتن. وراضی ام از برایند کارم. و حالا چقدر دلتنگ تجریشم. دلتنگ هیاهویی که فقط اونجا می تونم تجربه اش کنم و نه هیچ جای دیگه این شهر.جایی که هم با بچگی هات عجینه و هم با دوران لیسانس که چهار سال رویایی از بهترین سالهای عمرمه. خیلی دوست دارم برم تجریش و میون بساط مغازه هایی که از شیرمرغ تا جون آدمیزادو دارن لختی برای خود خودم باشم.شاد و بی اندیشه ناکامی های دنیای پر از پستی و پلشتی...دنیایی که توش دوست داشتن تحقیر میشه و محبت جرمه. نه حرف های تلخ نمی زنم.سبکم و شاد و راضی. امروز غزلیات سعدی خوندم.حس خیلی خوبی بود خوندن این شعرها.با همه واژه ها بهتر از قبل ارتباط برقرار می کردم.خیلی دوست داشتم همه رو برای کارن بخونم اما انتظار زیادی بود سراپا گوش باشه...زمزمه کردن این شعرها بهم قوت قلب می داد امروز. و البته سرکی هم به الهی نامه عطار کشیدم و داستان عاشقی رابعه بنت کعب یا زین العرب رو خوندم ومسحور شدم.این روزها به مدد زخمی که روی قلب دارم بیشتر معنی عرفان و عبارات عرفانی رو می فهمم.از خدا برای این موهبت بزرگ قدردانم.

پی نوشت:دیروز یکی از روزهای پربازدید وبلاگم بوده.نزدیک به دو هزار بازدید.برام خیلی جالبه حضور این همه ردپای خاموش توی این صفحه.شاید یکی از دلایلش به این بر می گرده که توی این سالها از هر دری اینجا نوشتم و حتی اگر اینجا گرد و غبار هم گرفته اما باز هم مشتری خودشو داشته.اما کاش این همه بازدید کننده خاموش نبودن و حرفی و سخنی می شنیدم ازشون.حسشون می کردم و گرمای نفسشون به صورتم می خورد هر چند که این ردپاها هم برای من مقدسه و به آغوش می کشمشون...

[ساعت ۰۷:۴۱ ]   ...(۲)

۰۸ خرداد ۱۳۹۱
مقاله نویسی

دوباره مثل گذشته ها مقاله می نویسم.از رنگ و لعاب ژورنالیستی زدن به مقاله نمی ترسم.ترسی که شاید ادامه تحصیل در هر کسی که دستی به قلم داره به وجود بیاره.حس خوبی دارم از رها بودن قلمم.از نوشتن ... دوباره مثل بیست و سه سالگی...

[ساعت ۰۶:۴۰ ]   ...(۰)

۰۴ خرداد ۱۳۹۱
سازدهنی

۱-امروز روز خوبی بود.نوشتن درباره ابن حسام خوسفی رو تموم کردم.از اون کارهایی بود که طلسم می شن و باید طلسم رو بشکنی و شکستن طلسم در نوشتن چقدر گاهی سخت میشه.

۲-نمی دونم برای بار چندمه که دارم خودآموزسازدهنی رو مرور می کنم.فقط در حد تورق.با اینکه خیلی مشتاقم یادبگیرم اما هنوز به توانایی های خودم درباره آموختن ساز و موسیقی اعتماد ندارم.مقدمه منصور پاک نژاد رو خیلی دوست دارم.شاید یکی از دلایلی که منو شیفته این کتاب کوچیک می کنه همین مقدمه موجز و شگفت انگیزی باشه که با من حرف می زنه و نمی دونم کی میاد روزی که بهم تلنگر بزنه و بگه نسیم وقتشه تو هم بنوازی...الهه موسیقی همه جا سایه به سایه شما می آید و منتظر بهانه ای ست که به همراه این امواج جان شما را آکنده از شور و هیجان کند.گاه به شما پناه می دهد و گاه خود به شما پناه می آورد. او جلوه ای از معنای مطلق هستی است و آن هایی که شایسته ترند شانس آن را دارند گاهی وجود خود را در وجود او منعکس ببینند...منصورپاک نژادعزیز ممنون برای این مقدمه گیرا امیدوارم یه روزی تاثیراتشو روی روحم بذاره و شروع کنم به یادگیری...

۳-سازدهنیمو بغل می زنم.می بوسمش.نوازشش می کنم.می دونم کارن از دستم می کشه تا بنوازه.ناشیانه اما دلنشین.این ساز دهنی می تونه یکی از بهترین دوستان من باشه من معتقدم وقتی خدا محبوب ترین دوستتو ازت می گیره به هر دلیلی اونقدر بخشنده است که بهت این قدرتو میده دوستی های این چنینی رو جایگزین کنی...شاید یه روزی اون دوست محبوب هم برگشت و تو برای چشم های او نواختی...

[ساعت ۰۳:۵۳ ]   ...(۱)

۰۲ خرداد ۱۳۹۱
عالم آرای امینی و ...

۱-تاریخ عالم آرای امینی رو می خونم.با اینکه روزبهان خنجی از مخالفان سرسخت صفویه است اما روایت هایی از خاندان صفویه داره که مشحون از داده های جلب توجهیه.استفاده های گاه و بیگاه خنجی از اشعار و ابیات عالم آرای امینی رو به یک متن جذاب تبدیل کرده.زبان ختنجی زبانی پخته است.استدلال هاش که با آیات قرآن و اشعار آراسته شده، کتاب رو از یک رویدادنگاری صرف خارج کرده ضمن اینکه دیدگاه های مغرضانه خنجی رو هم پوشش داده...فصلی که خنجی درباره داستان مشایخ اردبیل می نویسه یکی از این فصول جالب توجهه که بخش هایی از اونو می نویسم تا شما رو هم شریک کنم اینجاخنجی می خواد بگه که تعلق نسبی و خونی شیخ حیدر صفوی که همزمان با روزگار خنجی یک شورشی قلمداد میشه با خاندان صفویه و شیخ صفی الدین باعث تطهیر و مقام شیخ حیدر نمیشه: اگر شربت قربت ظاهر شافی بودی، ابولهب تب تبت نمی کشید و اگر کفایت نسبی جهت نجات کافی نمودی، عتبه جرعه عتاب نمی چشید. آن که شرف ارجمندی دارد به فرزندی کس ننازد و آن که به فرزندی نازد به تحصیل شرف ارجمندی نپردازد. مثنوی نظامی:جایی که بزرگ بایدت بود/فرزندی من نداردت سود/چون شیر به خود سپه شکن باش/فرزند خصال خویشتن باش...

۲-شعرهامو گاهی مرور می کنم.برای تسلای خاطر.وفکر می کنم باید این روزها هم بنویسم.برای دل خودم.نوشتن جدا از اینکه سبک می کنه درد آدمو یادگاری هم می مونه...گریه هایم را نذر باران و تگرگ می کنم/باران که می آید/باد برایم قاصدک های خیس می آورد/قصادک ها به جای من گریه کرده اند...حالا که این شعرهارو می خونم زخمم آروم تره و از خونابه ها خبری نیست...

۳-علی ایمن دوست عزیز ممنون که همراه این صفحه ای.مصرم اینجا بنویسم.هر روز.چنان که نام این صفحه روزنوشته.مخصوصا حالا که قراره از تهران برم.ممنون که همیشه سر می زنی.ممنون...

[ساعت ۲۳:۴۴ ]   نظر شما(۱)

هر روز

و هر روز خدا روزی تازه برای عاشق بودن برای لبخند زدن و برای نوشتن خواهد بود.امروز هم عاشق خواهم بود لبخند خواهم زد و خواهم نوشت...

[ساعت ۰۲:۰۵ ]   ...(۵۳۷)

۰۱ خرداد ۱۳۹۱
مطالعاتی از جنس دیگر...

۱-ادامه مطالعاتم درباره نشانه شناسی و کاربرد آن در مطالعات تاریخی:

پژوهش تاریخی بر مبنای رویکردهای نظری، عرصه ای ست که مطالعه تاریخ را هدفمند تر و جستجوی نتایج کاربردی تر تاریخ پژوهی را میسر و هموار می سازد. نشانه شناسی از جمله فراخ ترین این رهیافت های نظری ست که به اسکلت پژوهش تاریخی، ماهیتی نظام مند می بخشاید و به ویژه آن گاه که تاریخپژوه در صدد آن است که از بستر متون به معناکاوی بپردازد و از چنین رهگذری به مطالعه ای جامعه شناختی بپیوندد، کارآیی و اهمیتی فزون تر می یابد؛ روشن است که نشانه شناسی با تاکیدی که بر نقش مایه های بصری دارد، از یک سو می تواند به محققان تاریخ در مطالعه متون بصری تاریخی مددرسانی کند، - عرصه ای که از آن می توان به مثابه یکی از بستر های مغفول مانده تحقیقات تاریخی یادکرد- و از این منظر متنیت تاریخ پژوهی را از انحصار و محدودیت متون نوشتاری برهاند؛ و از دیگر سو نشانه شناسی، با ساختار و فربهی نظری خود، زمینه را برای بازجست نقش و تاثیر جزئیات بر کلیت موضوع مورد پژوهش، هموار می کند. اما آنچه بر ارزش روشی نشانه شناسی در حیطه پژوهش های تاریخی می افزاید، هدف معناکاوانه ای ست که در این روش دنبال می شود و به محقق تاریخ این امکان را می دهد که از دریچه نشانه ها، برای متنیت تاریخی معناآفرینی کند و یا دست کم به جستجوی اندک مایه های معنایی برخیزد.

چنین قابلیت هایی در دل روش نشانه شناسی، کمک شایان توجهی به شالوده شکنی نوشتار های تاریخ پژوهانه ای ست که به دلیل غفلت از روش های کارآمد و همچنین قلت داده های تاریخی، باز می کوشند دورنمایی از تاریخ اجتماعی را در خود منعکس سازند؛ مطالعه تاریخ اجتماعی بی عنایت به متون بصری تاریخ، مطالعه ای سترون و نافرجام خواهد بود. دیوار نگاشته ها، نقاشی ها و تذهیب ها و طلااندازی ها و مسکوکات، چشم انداز هایی از تفکر و نگرش مردم را در گستره تاریخی سراسر سیاسی و نظامی در کالبد خود جا داده اند. و نشانه شناسی دروازه های گشاده ای ست که پژوهش در این عرصه را به تاریخ هدیه می کند. و از سوی دیگر این امکان را به محقق می دهد که آنچه را در تاریخ دریافت کردنی نیست از پس رمزگان ها و نظام های نشانه ای بازجوید.

به طور کلی هدف و مقصود نشانه شناسی، مطالعه نظام های نشانه ای مانند زبان ها، رمزها، نمادها، نشانه های علامتی و ... است و نادیده گرفتن چنین نظام هایی در تحلیل تاریخی، ستم به دانش تاریخ است. نشانه شناسی از این منظر که به درک واقعیت های عینی جهان و تاریخ مدد می رساند در مطالعات تاریخی هم اهمیتی مضاعف می یابند اگر هدف محقق بازجست معنامندی پدیدار های تاریخی باشد، نشانه شناسی یکی از بهترین روش های کارآمد است که با ایجاد معنی و یا به تعبیر بارت با فرایند معنی دار شدن سر و کار دارد.(فرهنگ عامه.ص153)

۲-مرور احساساتم رو دوست دارم.حتی وقتی خیلی احساس تنهایی کنم.تجربه یک دوست داشتن فراتر از زندگی مادی هر روزه، موهبت بزرگیه که شاید نصیب همه آدم های دنیا نشه.وقتی خدا این موهبت رو بهت بخشید باید با همه وجودت پاسدارش باشی.واز این پاسداشت احساس شکستن، خستگی و فرسودگی بهت دست نده.چندروز پیش وقتی با کسی که خیلی هم عزیز و بزرگواره،درباره محبت های فراتر از زندگی زمینی حرف می زدم تعبیر خیلی قشنگی درباره انواع محبت و عشق به کار برد درباره عشق فیلیا حرف زد.عشقی پر از دهش و بی تمنا و خواهش...رسیدن به این مرحله آزادگی و وارستگی زیادی می خواد.نمی دونم میشه چنین احساسی رو در روابط با آدم های معمولی هم به کار برد یا نه البته منظورم عشق مادرانه و خواهرانه نیست که در چنین احساساتی هم همواره مطالبه ای هست.اما فکر می کنم چیزی که باید در چنین احساساتی ارج نهاده بشه، بی خواهش بودن نیست بلکه درک نوع مطالبه و چرایی خواهش هاست.گاهی برای خودت خواهشی داری و گاهی برای عمیق تر کردن رابطه.از مخاطبت میخوای با تو همراه بشه در ژرف کردن احساساتت.ودوستیت و اگر این همراهی نباشه ممکنه خسته بشی.طغیان کنی...نمی دونم چرا این حرف ها رو اینجا می نویسم در حالی که دلم می خواد اینجا صفحه ای برای بازخوردهای مطالعاتم باشه شاید این احساسات و این بعد از زندگی من هم بخشی از مطالعاتم باشه...و من در هراس از دست دادن و به دست آوردن شورمندم همچنان که هابز می گوید: تنها شور زندگی من هراس بوده است...

[ساعت ۰۱:۱۷ ]   نظر شما(۳)

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است