صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۱۴۲
ديروز: ۵۲۵
اين ماه: ۱۶۸۶۷
از ابتدا: ۱۶۷۹۵۴۷


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۳۰ خرداد ۱۳۸۹
این روزهای من:مطالعه ای درباره اهمیت علی (ع) درفرهنگ عامه ایرانیان

1- روزها به دلهره می گذره اما دلخوشکنک شیرین زبونی هست که دلهره ها رو می تکونه.پسرکی که با همه بد قلقی هاش دوست داشتنی و شیرینه مخصوصا وقتی صدات می کنه : مامان جونی تجایی؟هوا این روزا خیلی قشنگ شده.دلم می خوادغروبا بیرون باشیم.توی خونه خیلی کارها میشه کرد اما پسرک من هنوز برای لذت بردن از این کارها کوچولوئه.تلاش می کنم مشتاقش کنم مثلا به کلاژ اما می دونم که مقاومتش طبیعیه و من عجولم.مثل خیلی از عجله های دیگه ای که کردم و حالا می بینم کارن از خیلی چیزا اشباع شده انگار.تلاش می کنم کنارش بشینم و وقتی باز ی می کنه و حاضر نیست برای ثانیه ای حتی تنهاش بذارم تیکه های کاموا رو روی کاغذ بچسبونم و با رنگ انگشتی گلبرگ گل بکشم و با آبرنگ ساقه و با خمیر بوته تا غیر مستقیم بهش بگم همه اینا ابزار های خوبی برای ابراز خلاقیتن اما خب کارن خیلی استقبال نمیکنه و جالبه که در برابر اصرار من میگه بریم کتاب بخونیم.چه میشه کرد کارن بیشتر از هر چیزی به کتاب و سی دی علاقه داره و البته کتاب خیلی بیشتر. امروز به نیت پارک سرخه حصار بیرون زدیم و سر از جاده تلو و لشکرگ دراوردیم.جاده دلگیر اما قشنگیه این جاده تلو.با اون تپه ماهورهای خاکی رنگش که پوششی از درختچه های کاج دارن.چقدر درخت ها رو دوست دارم.جایی می خوندم که مردم نذر درختا می کنن.توی مقاله یکی از درس ها درباره نماد درخت مقدس توی فرهنگ شمنی و فرهنگ ایرانی و اسلامی چیزهایی خوندم و نوشتم.خلاصه اینکه این جاده هم نمایی بود از درختان دوست داشتنی.به لواسون که رسیدیم از یه دکه محقر چایی خریدیم و سه نفری توی ماشین خوردیم که به قول کارن کوچولو خیلی چسبید.کارن این روزا کمی مریضه.چشماش بی حالن و بیشتر از همیشه توی بغلمه.تب داره و خیلی بازی نمیکنه اما دیروز از لگو بازی مشترکمون کیفور شد.دیروزبا لگوها براش جاده ساختم جاده ای چند شاخه.یه شاخه به بیمارستان منتهی می شد و کارن آمبولانس هاشو توش پارک می کرد یه شاخه به تعمیر گاه که آچار و پیچ گوشتیشو اونجا گذاشته بود و یه شاخه جایی که موسیقی می نواختن برای اینکه به سازش علاقمند شه و کمی نوازندگی کنه هر چند که بهم ثابت شده بیشتر از ساز های ضربی به سازهای بادی علاقه داره.معمولا لوله ها رو درمیاره و توشون می دمه و از این کار لذت می بره.خلاصه بازی شیرین و خوبی بود و برای ساعتی سرگرمش کرد. 2- این روزها دارم از منظر دیگه ای به فرهنگ عامه توجه می کنم.نیرنگستان هدایتو تورق می کنم و چشم اندازهایی از فرهنگ عامه رو توی اینترنت جستجو می کنم.یکی از محمل های مورد مطالعه که توی دوره تاریخی تخصص منم کیس جالبیه رویکرد عامه به شخصیت علی (ع) به عنوان یه قهرمانه.جالبه که این شخصیت بارها مثلا توی اشعار در کنار رستم دستان قرار میگیره.توی اشعار نسیمی در کنار فضل الله استرآبادی اسطوره حروفیه قرار میگیره و به کرات به عنوان انسان کامل و قطب صوفیانه در متون مربوط به تصوف این روزگار ازش نام برده میشه.شخصیت علی توی تاریخ نگاری وادبیات ایرانی واقعا گزینه جالبی برای تحقیقه.همین حالا هم رد پای این غلو درباره شخصیت و وجهه نجات بخشانه علی رو میشه توی فولکلور و عادات روزمره خودمون ببنیم:مثلا همین شعری که موقع دود کردن اسفند می خوانند : به حق شاه مردون / درد و بلا رو بگردون / اسفند و سپند / پیغمبر ما کرد پسند / علی کاشت فاطمه چید / بهر حسین و حسن شنیدین که؟یا سنتی که هنوزم بعضیا بهش پایندن و اسمش ختم امیر المومنینه: این ختم دارای نماز مخصوص است که در چهار شب جمعه می خوانند و قبل از نماز این شعر را می خوانند : یا اله العالمین در باز کن / یا امیر المومنین درخواست کن / مشکلی افتاده اندر کار من / با دو انگشت ید الله باز کن . این نماز دو یا سه ساعت طول می کشد و پس از ادعیه و ورد های مختلف از حالت طبیعی خارج می شوند و به خیال خودشان در عالم ملکوتی می روند . شب جمعه چهارم که دست به دامان حضرت می شوند حضرت با یک اسب و شمشیر در نظر آن شخص مجسم می شود که بدون اراده روی انگشت های پای خودش در حالت قیام چرخ می خورد و جلو حضرت قرار می گیرد و تقاضای خود را به حضرت می گوید بعد به زمین می خورد و بی هوش می شود و نتیجه در خواب به او آشکار می شود . یا مثلا قدیمیا میگن : گربه را مرتضی علی نوازش کرده و دست به پشتش کشیده و از این جهت هیچ وقت پشتش به زمین نمی آید . می بینین پای این شخصیت تاریخی – مذهبی تا کجاها باز شده؟مثلا شما روایت مربوط به به وجود اومدن قاطرو شنیدین؟بله اینجا هم رد پایی از این شخصیت قهرمانانه هست : حضرت امیر در جنگ خیبر محاصره شده بود یکی از درهای قلعه را کند و پاهایش را دو طرف خندق گذاشت . قشون روی در می آمده و حضرت آن ها را به طرف دیگر پیاده می کرده و دشمنان حضرت چارپایان را بارهای سنگین می کردند تا دست مبارکشان خسته بشود . هیچ حیوانی روی در نمی رود مگر قاطر و به همین جهت نسل اوقطع می شود . اما یکی از عرصه های جالب توجه این پژوهش که البته کاملا به عرصه مردم شناسی گره می خوره به ابنیه و آثاری بر می گرده که توی ایران فراوونه و همه جا موید وجهه قهرمانانه علیه. قصد دارم توی مطالعات تاریخیم بگردم و ببینم توی متون مربوط به سده های هفتم تا دهم هم رد پا و نشونی از ابنیه و آثاری متعلق به سیمای قهرمانانه علی هست یا نه اما اینجا به سه تا از این ابنیه اشاره می کنم تا خودتون قضاوت کنین اهمیت علی رو توی متن زندگی و فرهنگ عامه ایران: حمام پنجه علی : در یزد حمامی است به این اسم و معروف است که علی دستش حنایی بوده می خواسته برود به حمام دستش را زده به جرز پهلوی حمام و پنجه ای از سنگ در دیوار گذاشته اند می گویند این حمام احتیاج به سوخت ندارد . طاق علی : محلی ست نزدیک کرمان در بالای کوه که یاعلی بزرگ در سنگ حک شده پایین کوه چشمه ای ست و درخت کهنی در آنجا است که به آن قندیل آویزان کرده اند و دخیل بسته اند معروف است که علی آمده از آن جا بگذرد با شمشیرش کوه را از میان دو نیم کرده. چشمه علی : نزدیک شاه عبدالعظیم را علی با ته عصایش پای کوه زده و چشمه جاری شده جالبه اشاره کنم که توی یادداشت های صادق هدایت روایتی هست درباره برکت و سرسبزی مازندران که اونم به علی بر می گرده: امیر المومنین غذا خورده و سفره خودش را در مازندران تکان داده از این جهت مازندران با برکت است .شاید بخشی از مطالعه تزمو بذارم بررسی و مطالعه اهمیت نجات بخشی نهفته در شخصیت علی و مقایسه اون با شخصیت های اسطوره ای دیگه از جمله رستم و خضر و ضخصیت هایی از این دست نظر شما چیه؟ پی نوشت: فکر می کنم یکی از شخصیت های جالبی که دیوانش می تونه بهترین محمل برای مطالعه رویکرد عامه در قبال شخصیت علی باشه ابن حسام خوسفیه که قرن نهم زندگی می کرده و دیوانی داره مشحون از توصیف دلنشین نبردهای قهرمانانه علی(ع) ظاهرا خوسفی شخصیت و حوادث زندگی علی رو از فضای زمان واقعی دراورده و شکل اسطوره ای بهش داده

[ساعت ۱۴:۲۳ ]   ...(۱)

۲۴ خرداد ۱۳۸۹
روایت کوتاه دل مشغولی های من

باید برای پایان نامه و تز فکر اساسی و درست درمونی کنم.ذهنم پر کشیده سمت فرهنگ عامه.عرصه دوست داشتنی و در عین حال فراخیه.موضوع نمادگرایی رو هم قطعا کنار نمیذارم.طرح های زیادی برای مقاله نوشتن توی این گستره دارم که باید آروم آروم بهشون برسم.کتاب جالبی دستمه به نام عجایب المخلوقات.آشنایی با این کتاب رو مرهون محمد میرشکرایی و مقاله جامع و قشنگش با موضوع باورهای عامه درباره خضرم که جدا مقاله خوبی بودم و از خوندنش خیلی لذت بردم.این کتاب البته مربوط به دوره تخصصی من نیست و متعلق به قرن ششمه.اما از جهت مطالعه اندیشه و باور های عامه خیلی جالب توجه و تامله.سنت های مربوط به پزشکی باورهای خرافی قصه های فولکلوریک و خیلی موارد دیگه که کاملا حیات فرهنگ عامه رو نشونه گرفته توی این کتاب میشه دید.وحتی درباره درختان و خواصشون مطالب جالبی داره.جستجوی باور ها و فرهنگ عامه توی تاریخ نگاری و ادبیات واقعا محمل جالبیه.اینطوری لایه های ظاهری و پوسته قدرتو پس می زنی و مردمو جستجو میکنی.حتما جدی تر به این موضوع فکر می کنم.وجالبه که این روزها حتی فکر می کنم نقاشی های بهزاد هم می تونه محملی برای چنین مطالعه ای باشه.مقاله ای می خوندم از جفری گریکسون که مقایسه نقاشی بهزاد بود با یه نقاشی فرانسوی و تابلوی مورد بررسی صحنه ای بود از کار و فعالیت بناهایی که دارن عمارتی می سازن(در نقاشی بهزاد این عمارت مسجد جامع سمرقنده).نوع پوشش و سیمای آدم ها توی این تابلوها به روشنی چشم اندازی از فرهنگ عامه و حیات اجتماعیه.واصلا مهم تر از اون انتخاب همچین سوژه ای برای نقاشی. مجله جالبی دستمه.به نیت کارن خریدمش.وفکر کردم بد نیست چندتایی از نقاشی های کارنو برای مجله بفرستم.مجله عروسک سخنگو.سادگی و جذابیتی توی این مجله کودکانه هست که فکر می کنم اگه از حالا کارنو باهاش مانوس کنم قطعا در آینده ای نزدیک بیشتر بهش مشتاق میشه و شاید اونم مثل کوچولوهایی که توی این نشریه مطلب دارن چیزکی براشون بنویسه.قصه های ساده بچه ها ذهن کوچولوشونو تصویر می کنه و قلب بزرگشونو.عروسک سخنگو از دیروز به یکی از مهربون ترین همدمای من تبدیل شده.کارن هم کمی اشتیاق نشون داد و چون خیلی توی پارک نیاروون ( به قول خودش)بازی کرده بود گفت خسته ام.امروز بعد از بیدارشدنش حتما بیشتر با هم این مجله رو تورق می کنیم. مصر بودن کارن برای به دست اوردن همه چیز در هر زمان و با هر شرایط کم کم داره به یکی از دلمشغولی های مادرانه من تبدیل میشه.وقتی با دکترش مشورت کردم گفت که این لجبازی ها برای سن و سال کارن طبیعیه.اما امروز که هیچ جور حاضر نبود بره ماشینشو بیاره و مدام از من می خواست این کارو براش بکنم نگرانش شدم و فکر کردم اگر روزی بره مهد یا مدرسه محاله چنین شرایطی رو بتونه به وجود بیاره.ممکنه من به خاطر شدت علاقه ای که بهش دارم هر خواستشو اجابت کنم اما این ظلم بزرگ تریه چون عادتش می دم به این موضوع و وقتی وارد اجتماع میشه بیشتر این واقعیت که کسی قرار نیست همه خواسته هاشو اجابت کنه براش سنگین خواهد بود.داشتم توی اینترنت دنبال راهکار می گشتم که رسیدم به این مطلب.فکر کنم بد نباشه نیم نگاهی بهش بندازین البته اگه کوچولویی دارین که لج بازه و دلخوشیتون اینه که خصلت این دوسالگی پر دردسره: گاهی او صرفاَ به این دلیل «می خواهد، می خواهد، می خواهد» که همیشه به او «داده شده است، داده شده است، داده شده است». گاهی کودکان نفوذ خاصی بر روی والدین خود برخوردار است. اگر رفتار شما طوری است که در پلۀ دوم به کودک می گویید برایت آبنبات نمی خرم و در پلۀ چهارم می گویید:« خیلی خوب بابا، می خرم!» به این دلیل کـه نمی توانید بیش از این در مقابل فشار کودک مقاومــت کنید، در نهایت، پافشاری کودک را تقویت کرده اید. برای حل کردن چنین مواردی، باید یاد بگیرید که وقتی منظورتان نه است، « نه» بگویید و دیگر نظرتان را عوض نکنید.به نظر من که خیلی سخته.شما می تونین؟

[ساعت ۲۳:۱۴ ]   ...(۲)

۱۹ خرداد ۱۳۸۹
امروز و کتاب های کارن

۱-شب سختی رو گذروندم.باخستگی زیاد.امروز برای دو تا از مهم ترین درس ها ارایه داشتم.اونم برای دادن نمره نهایی.دلشوره داشتم.صبح ها به زحمت زودتر از کارن بیدار می شدم و می خوندم.امروزصبح ساعت ۵ در کمال ناباوری کارنی که ۱ شب خوابیده بود بیدار شد و درباره هر صدای کوچیکی از جمله صدای در دستشویی و چیزای دیگه توی خونه مامان اینا نظر دادومن سراسیمه که چطور دوباره بخوابونمش تا سر ساعت توی اتاق استاد باشم. پسرک اونقدر شیرین زبونی می کنه که دلت می خواد بذاری بیدار باشه و فقط تماشاش کنی.بالاخره نزدیک هشت خوابید و به سرعت خودمونو رسوندیم  دانشگاه.جلسه بدی نبود و البته انتقادات استاد رو درباره کارهام وارد می دونم ضمن اینکه می شد از چشمای استاد خوند که می فهمه چقدر این مطالعات دغدغه منه و چقدر دوسشون دارم.به هر حال امروز به خیر گذشت.هرچند خسته کننده...

۲-این روزا دارم به کتابای کارن بیشتر و بهتر فکر می کنم.کتابایی که بخش مهمی از زندگی منم هستن . بعضیا واقعا ملایم و دوست داشتنی اند و جالبه که بر خلاف انتظار من کارن خیلی ازشون استقبال کرد.مثلا همین خاله ریزه و گنج بزرگ از سری شعر های شیرین برای بچه ها از نشر قدیانی.لطافت و سادگی و آرامشی توی این شعرها هست که واقعا مجذوبم می کنه.زندگی در کمال شادی.چیزی که مدتهاست تشنه به دست اوردنشم.روایتی از زندگی پیرزنی که حتی تار عنکبوت توی خونه اش محملی برای خشتگی تکوندنشهو چنگ زدن به آرامش.چقدر دلم می خواست به جای خاله ریزه کتاب قصه پسرم بودم و این شعر شعر یکی از روزهای عمر من بود:قوری گل قرمزی/فنجون لب طلایی/چایی دم کشیده/خاله ریزه جون کجایی؟/بیا بشین تو ایوون/خستگیاتو در کن / همسایه های خوبو/ یکی یکی خبر کن/کنار هم بشینید/همدیگه رو ببینید/به روی هم بخندید / گل بگید و بشنوید/کنار هم نشستن / به چه صفایی داره / چه عطر و بوی خوبی/بخار چایی داره ... اما خب زندگی من با این دلمشغولی و گرفت و گیر فرسنگ ها با این زندگی ساده متفاوته.و من فقط دل می دم به نقاشیای رنگی این روایت از زندگی و غرق رویا میشم.

۳-یکی دیگه از کتاب های مورد علاقه کارن و من کتاب های سری آموزش مفاهیم علومه که پیشنهاد می کنم اونایی که کوچولو دارن از خریدن و خوندنش برای بچه های حتی زیر دو سال نترسن.کارن من که از مدت ها پیش از این کتابا استقبال کرد.وواقعا هم کتابای جالبی اند چون دارن با زبانی ساده مفاهیم ساده علومو برای بچه های کوچولو توضیح میدن.مثلا موضوع یکی از این کتابا شناور شدنه.درباره اینکه اجسام سنگین توی آب فرو می رن و سبکا شناور می شن و چند تا مثال و آزمایشم داره که نشون میده مثلا ظرف دربسته روی آب شناور میشه و ظرف در باز فرو می ره.جالبه که کارن اونقدر این مفاهیم براش نهادینه شده که مثلا وقتی در حال تماشای سی دی ماشین های خوبه و جیپ کوچولو با جعبه چوبی توی آب می افته میگه چوبی بود شناور شد مامان.ومن مست میشم از این همه دقت و فکر می کنم بخشی از اونو مدیون این کتاب هام.کتاب هایی که با واژه نامه انگلیسی فارسیشون کمک خوبی به یادگیری زبان هم هستن.یکی از اولین لغاتی که کارن یاد گرفت هندل بود که توی کتاب هل دادن درباره اون اونجا که به دسته چوبی جارو اشاره کرده اومده.

۴-فکر می کنم بچگی کارن عرصه خوبی برای یادگیریه.وگاهی از اینکه سختگیری می کنم که نقاشی کن به جای سی دی دیدن از خودم تعجب می کنم و می گم نسیم انتظار زیادی از پسرت داری.اون حتی توی این سن کم خیلی چیزها می دونه که توی مادر نمی دونم از جمله مدل بیشتر ماشینا.وقتی کیا موهاوی رو به نام می شناسه  و تو بعد از بیست و نه سال نمی شناسی و وقتی یه ماشین شاسی بلند می بینه بلافاصله میگه اس یو وی و تو اینو نمی دونستی پس بهتره بیشتر حواست به خودت باشه که بیشتر یاد بگیری واز وقتت استفاده کنی تا مادر به روز و پر اطلاعاتی باشی براش.

۵-این روزها غمگینی.می دونم شاید خسته شدی.اما من امیدوارم.بالاخره یه روزنه باز میشه.کافیه از آفتاب و نیزه هاش نترسیم.ما با همیم.هر سه نفرمون.می خوای همین امشب دستامونو به هم قلاب کنیم که بفهمی تنها نیستی؟

[ساعت ۱۰:۳۳ ]   ...(۱)

۱۶ خرداد ۱۳۸۹
کلافگی + شادی روزهای رفته و روزهای در راه

۱-ازدانشگاه بر می گردم.کلافم.کارن میاد استقبالم.با چشمای خندون قشنگش.دلم میخواد سفت بغلش بگیرم و بهش بگم که دلخوشیمی و خستگیمو می تکونی.مخصوصا وقتی بهم می گی دلم برات تنگ شده بود.دوست دارم.و بعد اون ماچ قشنگتونثارم می کنی.

۲-کار ارایه مقاله افتاد برای روز چهارشنبه.این مقاله ها واقعا طلسم شدن.همه زندگیمو اشغال کردن.دلم آزادی میخواد.کاش استاد به خوندن مقاله ها بسنده می کرد و جلسه بازجویی و محاکمه برگزار نمیشد.وقتی بر می گردیم خونه خودمون سردرگمم.به سختی کارنو می خوابونم و خودم به جای هر کار مثبتی وبگردی می کنم و به هر خوردنی که توی خونه هست ناخنک می زنم.کی می خوام با خودم کنار بیام که وقتی آشفته ام پرخورید نکنم نمی دونم!

۳-ابرها اومدن.نازک مثل حریر.اما دلخوشم که بارون بزنه.چقدر دلم واسه عطر خاک تنگ شده.دلم برای پاییز و بهار تنگ شده.برای سرکشی آسمون ابری.برای رقص چنارستان شهرم.روزهای رفته روزهای شیرینی بود برام.از همه شیرین تردو تا هدیه قشنگ بود که از بهزاد عزیزم و کارن قشنگم گرفتم.راز اعداد شیمل خیلی خوشحالم کرد چون کاملا مرتبط با تحقیقیه که درباره حروفیه و روح نمادپردازش انجام دادم و میدم(این روزا همه چیز برای من برنامه دراز مدته و هیچ چیز در کوتاه مدت جواب نمیده!)و اون یکی هم شعرهای خسرو گلسرخی نازنین که بهزاد می دونست موقع نوشتن رمان توی زمستون سال یش که حسابی خمارش بودم چقدر به گلسرخی ، به ر ح م ا ن ه ا ت ف ی و هوشنگ ت ی ز آ ب ی علاقه مند شدم.به دنیای ذهنیشون . به تکاپوهاشون و به نگاهی که نسبت به هنر دارن هنر برای بیان دردهای اجتماعی.نوشته های توی کتاب ها دلنشین و امید بخش بودن.مدت ها بود که دلم واسه نوشته ای خطاب به خودم تنگ شده بود.و بهزاد این کارو کرد.دو سه خط نوشته بود اما منو به شادی روزهای در راه امیدوار کرد.بله من چشم به آینده دارم.

۴-کی تموم میشه انتظار برای چاپ کتابی که توی حساس ترین و سخت ترین روزهای زندگیت نوشته شد.مثل بخار توی هوای زمستونی گم شد.انگار که ها کرده باشی و بخار نفست جایی میون چنار و تکه ابری سرگدون محو شده باشه.دلم می خواد کلاس ها تموم شه تا بازم بنویسم.تطبیقی.درباره ارتباطی که بین ما افغان ها کرد ها عراق تاجیک ها و حتی لهستانی ها هست.مشتاق عبور زمانم اما به شرطی که یادم نره باید لذت ببرم و سهم من از زندگی شادیه.شادی مادر بودن.همسر بودن و تلاش برای نویسنده بودن...

و شعری از قباد جلی زاده شعری که عنوان رمانمو بر اساس اون انتخاب کردم :

در اولین دیدار آدم و حوا
سه بوسه از میانشان
پایین ریخت
یکی را آسمان بالا کشید و
به خورشید تبدیل شد
یکی را زمین غصب کرد و
به دریا تبدیل شد
بوسه‌ی سوم هم خدایی شد
میان زمین و آسمان
میان بوسه و گلوله
تنها یک واو وجود دارد
که کورها نمی‌بینندش
بوسه
خواب پروانه‌ای‌ست
بر لب‌های تفنگ   

[ساعت ۰۸:۳۲ ]   ...(۱۷)

۱۳ خرداد ۱۳۸۹
دو نما از زندگی من

۱-مقاله مطالعه نمادپردازی در تاریخ سری رو سلانه سلانه تموم می کنم.توی آخرین لحظات گادامر و هرمنوتیک فلسفی شیرینش وارد مقاله شدن.دنیایی که گادامر از تحقیق تاریخی می سازه برام مثل پر پروازه.پرواز می کنم.صدای بال پرنده ها رو حس می کنم.مثل یه شمنیست موقع احضار ارواح و به یاد میارم رساله پر جبرئیل سهروردی رو.به یاد میارم طاووس و طوطی و باز و سیمرغی که توی داستان های عرفانی و اساطیری ما زیبایی می آفرینن و معنا .عبارت امتزاج افق ها رو برای خودم زمزمه می کنم.چندین بارو لذت می برم.ماهیت فهم چیزی که برای گادامر و البته هایدگر اهمیت داره جاده آزاد اندیشی رو انگار در مطالعه متن تاریخی هموار می کنه.دیگه پیش فهم ها نگران کننده نیستن بلکه گفتگوی با متن رو آسون تر و دلپذیرتر می کنن.هنوز هم فکر می کنم مشتاقانه باید انتظار تعطیلی کلاس ها رو بکشم تا با فراغ بال هستی و زمان رو بخونم.و هایدگرو از دل نوشته های خودش کشف کنم.خوشحالم که گفتگوی من با یه متن مغولی با ریشه های شمنیستی از منظر نمادپردازی های نهفته در اون باعث شد به بخشی از فرهنگ ایرانی - اسلامی برگردم و بفهمم که نمادهای زیبای فراوونی توی این متن تاریخی - اجتماعی هست که ازش غافلیم و مطالعه تطبیقی نشون میده که باید اونا رو در پیوند با تکه های پازل فرهنگی جهانی بازشناخت. البته بحث اصلا بر سر تطورگرایی و نو تطور گرایی نیست که منم مثل گیرتز بر این باورم که فرهنگ سطح خردی داره که از سطح کلان اون مهم تره و به خاطر همینم فکر می کنم گادامر در اندیشه امتزاج افق ها کثرت رو فراموش نمی کنه.

۲-با کتاب های کارن زندگی می کنم.این روزها کارن بیشتر با مجموعه شغل آینده من از انتشارات افق مانوسه.با پنی پرستار که بیشتر از همه دوسش داره و منم فکر می کنم زندگی پنی زندگی ساده و قشنگیه.گاهی وقتی دارم این کتابارو برای پسرکم می خونم فکر می کنم چقدر این سادگی زندگی شیرینه.توی این داستان ها هیچ اتفاقی نمیفته مگر روایت یک روز از زندگی مثلا یه پرستار یا یه بنا اما این روایت اونقدر دلنشینه که آدم فکر می کنه وای من از سادگی زندگیم تعبیر به روزمرگی می کنم با بار منفیش در حالی که این روزمرگی روایتی از وجود از بودن و شدنه.عجیبه اما من فکر می کنم کتابای بچه ها بار فلسفی داره و حتی برای من مادرم آموزنده است.وقتی دارم قصه های ساده و شعر گونه زندگی نی نی عینکی رو برای پسرم می خونم باز همین حسو دارم.دیدن گربه ها و اینکه گربه ها همیشه راه خونشونو بلدن یه ماجرای ساده و بی اهمیته اما توی دنیای فلسفی و قشنگ بچه ها معنادار و جالب توجه.اما امان از این کتابای برچسبی انتشارات ماشی.اولا که جنس کاغذا مرغوب نیست و برای کوچولوی من که دلش می خواد مدام برچسب ها رو جابه جا کنه مشکل درست کرده و از طرف دیگه وقتی نصفه شب راضی نمیشه هیچ کتابی به جز اونا رو براش بخونم تازه به نقایص زبان و نوع نوشتار و ترجمه پی می بری. فکر کنین نصفه شب ساعت ۳ و نیم پسرک بیدار میشه و هیچ جوری نمی تونه بخوابه الا با خوندن کتاب و اصرار می کنه که برچسبیا رو بخون و مشخصاتش رو هم کامل و دقیق می گه که نتونی سرپیچی کنی و بعد تو با چشمای خواب آلوده این نوشته ها رو می خونی : آلفارومئو مدل ۱۹۳۱ این اتومبیل قدیمی اتاقی بسیار ساده اما زیبا داشت در باک بنزین آن ۱۱۰ لیتر سوخت جا می گرفت و می توانست با سرعت ۱۴۵ کیلومتر در ساعت حرکت کند ...

البته اینو بگم که سلیقه کارن اینقدر بد نیست.بیشتر مواقعی که می خواد روی نقطه ضعف من دست بذاره پیشنهاد میده این کتابو براش بخونم و خب از طرف دیگه می دونین که کارن عاشق اتومبیل های کلاسیکه و نمی تونه مثلا قصه های خاله ریزه یا خاله سوسکه رو که به تازگی باهاشون آشنا شده و خیلی هم دوسشون داره به این کتاب که اتومبیل های قدیمی رو کامل وصف می کنه براش ترجیح بده.از این نظر شاید باید از انتشارات ماشی تشکر هم کرد.من که اون رولز رویس نقره فام مدل ۱۹۳۴ رو خیلی دوست دارم و فکر می کنم اینکه تبدیل به اتومبیل آدم های ولدار شده خیلی عجیب نیست.مخصوصا اینکه این جناب رولز رویس توی تاریخ خودمونم رد ا دارم و در نتیجه من باید نسبت بهش ارادت مخصوص داشته باشم.عکس تاریخیشو میذارم پایین عکسی که جناب رضاخانو در کنار یه رولز رویس قدیمی که البته اون موقع جدید بوده نشون میده (فکر کنم آخرش باید به عشق کارن خانم که شده یه مطالعه تاریخی با محوریت و موضوع اتومبیل های قدیمی و کلاسیک انجام بدم)اینم بگم که این کتاب ها کشف خود کارنن و هربار که می ریم شهر کتاب می گرده تا یکی از کتابای این سری رو یدا کنه و بخره.و یه خبر خیلی خوب اینکه کارن این بار همه اسباب بازی ها رو دید باهاشون ور رفت و نهایتا یه ازل خرید که خیلی خوب بلده درستش کنه.وقتی ازلو دستش دیدم و شنیدم که میگه مامان اینو حریدم واقعا خوشحال بودم و به خودم می گفتم از بچه ای که از دوماهگی سری کتاب های می می رو داره می خونه همینم انتظار میره.

[ساعت ۰۶:۵۸ ]   ...(۱۰)

۰۶ خرداد ۱۳۸۹
کارن و بی خوابی های شبانه

نمی دونم این معضل بی خوابی از کجا توی زندگیمون سر در اورد.کارن کوچولو اصلا مایل نیست شبا بخوابه و تقریبا بیهوش میشه.و اینطوریه که مجبوریم تا نزدیکای ۳ نصفه شب بیدار باشیم.جالبه که توی این لحظات خیلی مهربون تر از همیشه است.دیشب دستشو بوس کردم لبخند قشنگی زد و گفت بوسم کردی؟ و بلافاصله لباشو غنچه کرد و صورتمو بوسید.حس کردم چقدر پاکه درست مثل یه فرشته.اما وقتی ساعت از دو میگذره و بیشتر از ۵۰ تا کتاب بنا به درخواستش براش خوندم دیگه واقعا این درده که میاد سراغم و نه شادی هم سخن شدن با یه فرشته.مخصوصا وقتی می دونم که چقدر گرفتارم و کلی از کارهام مونده که نه شب و نه صبح زود امکان و فرصت انجامشو ندارم.چقدر دلم یه مسافرت می خواد این جور وقتا.حس می کنم خیلی خسته ام و الان مدت هاست دلم یه فراغ بال درست و درمون میخواد.دلم برای دریا تنگ شده.برای آرامش توی یه ویلای جنگلی نقلی.جایی که بتونم با خیال راحت به کارهایی که این مدت انجام دادم فکر کنم.به کارن و تربیت و آینده اش.گاهی فکر می کنم خیلی خوب تربیت میشه.علاقه اش به کتاب واقعا خوشحالم می کنه اما گاهی از اینکه نسبت به دیدن سی دی هاش اینقدر مشتاقه نگران میشم.فکر می کنم باید برای روزهاش و وقتش برنامه ریزی کنم اما بعد فکر می کنم نه ممکن نیست.کارن خیلی کوچیکه.خود من بعد از بیست و نه سال زندگی توی این دنیا هنوز رام برنامه ریزی نیستم.دیشب وقتی اخبار داشت ماجرای آتیش سوزی بازار تهرانو نشون میداد کارن با اشتیاق نگاه می کرد و بعد به من می گفت دیدی آدا(آقا)آتش نشانو؟مامان آتش نشان می شد فایر فایتر؟دیدم چقدر خوب به این یادگیری جسته و گریخته علاقه نشون میده.با اینکه بارها بهم ثابت شده که برای یاد دادن خیلی چیزهانمیتونم روی برنامه ریزی حساب کنم چون دقیقا موقعی که می خوام چیزی بهش یاد بدم اون دلش می خواد شوخی کنه و ادا در بیاره و بعد موقعی که اصلا به این فکر نمی کنم که چیزی بهش یاد بدم یا نا امیدم از اینکه چیزی یاد گرفته باشه آموخته هاشو مطرح می کنه و ثابت می کنه که پسر دقیق و تیزبینیه.پریشبم یه جور دیگه غافلگیرم کردرنگای انگشتیشو اوردم و اونم با اشتیاق شروع کرد به نقاشی کردن و مدام می گفت مامان نیگا کن.منم ذوق زده شدم و وقتی خواست روی ساعد دستم نقاشی کنه بهش اجازه دادم.آخه مگه میشه وقتی با اون لحن قشنگش میگه اجازه میدی؟آدم اجازه نده. خلاصه اینکه این روزا اونقدر کارن شیرین و در عین حال پر زحمت شده که واقعا مایلم کلاس های دانشگاه تموم شه تا با آرامش به سر سامون دادن به کارم بپردازم و کمی هم بهتر به کارن.دست کم ذهنم درگیر این موضوع نباشه که وای این هفته خونه مامانم اینا با بی خوابی کارن چه جوری کنار بیام وقتی همه خوابیدن و دلم نمی خواد بد خوابشون کنم و بد تر از اون چه جوری وقتی ۳ نصفه شب می خوابم ۶ صبح بیدار شم؟و بد تر اینکه چه جوری کنفرانس ارایه کنم؟وحالا جالب نیست که به جای حاضر کردن متن کنفرانسم مشغول نوشتن توی وبلاگم؟

[ساعت ۲۳:۵۷ ]   ...(۵)

۰۳ خرداد ۱۳۸۹
یک روز دیگر از عمر من

پسرکم همون جا توی هال موقع تماشای سی دی خوابش می بره.من و بهزاد مشغول سر و صورت دادن به مقاله هام میشیم.از این کار لذت می برم.این لحظه ها رو دوست دارم.کارم بهتر میشه.تازه می فهمم که بهتره توی مقاله حروفیه اتکامو روی دیوان عماد الدین نسیمی بذارم.دیوان نسیمی فوق العاده است.غرق می شم و فکر می کنم چطوره که از شعر هایی با بار ایدءولوژیک اینقدر خوشم میاد؟با اینکه قراره هفته آینده ارایه داشته باشم اما هنوز در حال جستجو و کاوشم.کارن شبیه فرشته هاست.دلم نمیاد زودتر بیدارش کنم که شب مشکل دیرخوابیدن نداشته باشیم.نمی دونم چرا این قدر از خواب شب دلزده شده.شب قبل واقعا اذیت شد.دلش نمی خواست چراغو خاموش کنیم.و وقتی بعد از گریه هاش راضی شدیم. واااای چقدر مهربون و اقا بود.به من می گفت خوشگل شدی . رژ لب زدی؟این روزا جمله قشنگی ازش می شنوم که خیلی خوشحالم می کنه پسرکم لبامو می بوسه و میگه دوست دارم.و بعد نازم می کنه و می گه نازی نازی ... عزیز مامان.گاهی ام صمیمیت شیرینی از خودش نشون میده و وقتی چند بار صدام می کنه مامان نبید مامان نبید و من جواب نمیدم میگه نسیم بیا.گاهی میون کارها کتاب مقدس می خونم.در واقع برای مقاله لازم بود که بخونمش اما کمی که تورقش کردم حس کردم دوست دارم بیشتر و بهتر بخونمش.بیشتر از همه از کتاب غزل غزل های سلیمان خوشم اومده.موزون و دلنشین.و با چینشی جالب.پرواز میکنم.مثل قرقاولای قصه کارن(توی کتابی که تازه براش خریدم تا شبا قصه های من درآوردی براش نخونم)... اومرا به بوسه های دهان خود ببوسدزیرا محبت تو از شراب نیکوتر است...مرا ناطور تاکستان ها ساختند اما تاکستان خود را دیده بانی ننمودم ... ای محبوب من فرار کن و مثل غزال یا بچه آهو بر کوه های عطریات باش...کتاب مقدس گرچه برای من محملی برای جستجوی روح نمادپردازیه اما غزل غزل های سلیمانو فقط برای لذت می خونم...وقتی کارن بیدارشدپیشنهاد کرد بریم کتابفروشی.ازاینکه رفتن به کتابفروشی رو دوست داره خوشحال شدم.چند تا کتاب تازه براش خریدم که خیلی هم دوستشون داره.و خودشم مطابق معمول یه کتاب برچسبی خرید.توی خونه با اون سوالای فلسفی قشنگش بازم مستم کرد: مامان من از تجا اومدم؟حودت از تجا اومدی؟مییض شدی رفتیم بیمارستان من اومدم؟و موقع جواب دادن به این سوالاست که تازه می فهمیم که تولد یه موجود انسانی چقدر با شکوهه.راستی یه چیز دیگه هفته پیش که کارن از خاموش شدن چراغ ها و صدای بلند آهنگ توی سالن نامزدی یکی از دوستامون ترسید و مجبورمون کرد شام نخورده برگردیم خونه توی ماشین واسه اینکه خیلی شاد و شنگول بود از به کرسی نشوندن حرفش شعر سرود.باور نکردنیه اما پسرک دو ساله و دو ماهه من شعر گفت چون شعرایی رو که حفظ کرده بود یادش رفت و نمی خواست جلوی خاله مریم و خاله مهرناز کم بیاره و اینطوری شد که شاعر شد:ماشین پلیس بامزه است/ماشین پلیس بامزه است/دزدارو می گیره/ بامزه است...و این وسط چقدر بوی نم پوشال کولرو دوست دارم وقتی اتاق رنگی کارنو خنک می کنه.انگار تا بچگی خودم میرم.بچگی سیاه و سفیدی که دوستش دارم.

[ساعت ۲۳:۳۲ ]   ...(۴)

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است