صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۹۱
ديروز: ۵۲۵
اين ماه: ۱۶۸۱۶
از ابتدا: ۱۶۷۹۴۹۶


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۲۹ خرداد ۱۳۸۶
احسان و زمانه ما

چهل دقیقه ای از شروع برنامه گذشته بود که رسیدیم حسینیه . خیلی شلوغ شده بود امسال یا شاید چون دیر تر از همیشه رسیده بودیم این جور حس می کردیم . پایین جا نبود و ناچار رفتم بالا . همهمه بود و دکتر رجایی مشغول سخنرانی . روزنامه هم میهن را از مهسا گرفتم و تورقی کردم . صبح مفصل تر توی سایت دیده بودمش اما دست گرفتن روزنامه و با زحمت دولا راست کردنش چیز دیگری ست که انگار جایگزینی ندارد هرگز . ویژه نامه شریعتی هم میهن به مانند بیشتر ویژه نامه های پیشینی که شرق چاپ می کرد چیز کاملی از آب در آمده است . خانوم کنار دستی می پرسد چه روزنامه ایه ؟ اسم هم میهن طمطراق دارد انگار وقتی جاری می کنمش روی لب هایم . اما خب این روز ها دیگر هیچ چیز مثل قبل تر ها افتخار آفرین و پر شور نیست . همه چیز جدی و خشک و معقول است . حتی انتشار روزنامه ای دگر اندیش که لازمه این خفقان بود و حالا که چاپ می شود انگار هیچ اتفاق بخصوصی رخ نداده است . اصلا ذوق زده نیستیم و حس آن سال ها را نداریم که جامعه و نشاط را می خریدیم و انگار شیء متبرکی را به آغوش کشیده بودیم یا داشتیم کتاب مقدس می خواندیم . خانوم کنار دستی روزنامه را خواست و برای چند دقیقه صفحاتش را نگاه کرد . تیتر ها می لغزیدند انگار زیر نگاهش .از عکسی که از دکتر آقاجری انداخته اند انتقاد می کند . فکر می کنم مهم حرف های درون مصاحبه است نه عکس حتی می شد هیچ عکسی چاپ نکرد . جو حسینیه گاه گاه هیجان زده می شود و مرا تا روز های پر شور دوران لیسانس پر می دهد . سرود یار دبستانی با همه دستکاری هایی که ناجوانمردانه شد هنوز تر و تازه و زنده و گویاست و هنوز به درد خالی کردن درونیات لجام گسیخته مان می خورد . همه منتظر احسان بودند گویا . و هر کس تصویری از تنها پسر یکه روشنفکر ماندگار و موثر سال های تلاطم انقلاب داشت . همه منتظر شنیدن صدای دکتر بودند انگار . یا همان لرزش صدا . با همان لهجه . با همان بغض کهنه توی گلو . اما احسان متفاوت از پدرش بود . احسان خودش بود . کمی محکم تر . با صدایی که مال خودش است فقط . و لهجه ای که بیشتر تحت تاثیر زندگی بلند مدت در فرانسه تراش خورده است . و حرف هایی نه از جنس احساسات و تلاطم و التهاب که بیشتر علمی و پخته . گاهی پیچیده و نا مفهوم . خانوم کنار دستی نظرم را درباره سخنرانی احسان می پرسد . لبخند می زنم . نمی دانم چه باید بگویم . می گویم خوب بود . راضی ام . می گوید امروز کمی ساده تر از همیشه حرف زد . و ادامه می دهد که سوسن و سارا بیشتر نسبت به پدرشان و ادامه دادن راهش تعصب دارند . و به یاد می آورم جمله های پر احساسی را که دکتر برای پسرش می نوشته است به عنوان کسی که همه امیدش به اوست . اما مگر تعصب چیز خوبی ست ؟ نمی دانم شاید بعضی از تعصب ها سازنده باشند . و به هر حال با خودم فکر می کنم کاملا طبیعی ست که یک پرفسور فارغ التحصیل فلسفه غرب از دانشگاه سوربن کمی مغلق گویی کند. به هر حال او یک مبارز مردمی مثل پدرش یا یک ایدئولوگ فعال سیاسی نیست . و یکی از جمله های خودش بد جور به دلم نشست وقتی با نقل قولی از نیچه در شیوه های نگرش به تاریخ گفت ما نباید به تاریخ به مثابه تقلیدی از گذشته بها دهیم . من نباید ادای پدرم را درآورم و غرا سخنرانی کنم چون امروز زمان دیگری ست . واقعا حرف درستی بود . چیزی که گاهی خودم هم از آن غافل می شوم و نهیب می زنم به وضعیت آرام و خاموش جامعه ام که چرا یک شریعتی دوباره نمی پروراند . و این اصلا حرف معقولی نیست . امروز زمانه دیگری ست . شاید بیش از پیش زمانه احسان ها که به راستی به وصیت پدرش که بخوان و بخوان و بخوان عمل کرده است . غرقه شدن در تخصصی که داری . عمیق شدن در رشته ای که برگزیده ای . این لازمه امروز آشفته ماست و شاید تنها نسخه ای که می شود برای بیماری مزمن امروز مان پیچید . وقتی از پله ها پایین می آییم سکوت است و مثل آن چند سال پیش تر ای ایران نمی خوانیم . چراغ ها خاموش می شوند با تنه خوردن های گاه و بی گاه و هیچ همهمه ای نمی شود . نمی دانم این وضع را می توان به آتش زیر خاکستر تشبیه کرد یا نه . بیرون از حسینیه هم خبری نیست هیچ کس عکس دکتر را علم نکرده است تا تظاهراتی چیزی راه بیندازد . می پیچیم توی گل نبی و سکوت را سوار دوشمان می کنیم . خسته ایم و منتظر یک جرقه . آیا طاقت داریم ملزومات خشک و سنجیده زمانه مان را ، این موج افسون زدایی و واقع بینی را باور کنیم و بپذیریم یا باز عقب قهرمانیم و هیاهویی برای هیچ . آرمانی که فریادش بزنیم و مشتی که گره اش کنیم ؟ آيا پذيرش مشي و منش احسان ها برايمان سنگين است هنوز و باز در پي بازتوليد علي شريعتي دوباره اي هستيم ؟ آيا به راستي امروز زمانه احسان ها نيست ؟ ...

[ساعت ۲۲:۴۵ ]   ...(۳)

۲۸ خرداد ۱۳۸۶
براي شريعتي و خاطره هايم

مدتی ست که از خیلی چیز ها دور شده ام . از حس های قدیمی مهربانی که مال نوجوانی پریشانی بود که داشت مثل برق و باد می گذشت و من گمش می کردم و دستم را هی آویزان چیزی می کردم معلق توی هوا تا بمانم و سقوط نکنم . این روز ها دیگر مثل آن وقت ها شریعتی خوان نیستم . کتاب ها را از کتابخانه بابا برداشته ام و با خودم به خانه جدیدم آورده ام اما کم سراغشان می روم . نمی دانم چرا ! و همین آزارم می دهد بیشتر . شاید چون این روز ها حتی فرصت نمی کنم گرد و خاک دفترچه های خاطراتم را هم بتکانم و اگر خودم را مجبور به شرکت در همایشی مرتبط با جلال آل احمد نمی کردم سراغ آل احمد هم نمی رفتم که روز هایی از خواندن داستان های نرم و روانش پر می کشیدم به تنهایی لذت بخش و شیرینی که نمی خواستم تمام شود . حس بدی ست فراموش کردن شیرین ترین آموخته های زندگی ات که خاطرات نوجوانی متروکت را روشنا می بخشد . آن وقت ها نمی دانم شاید سال ۷۸ یا ۷۹ نامه ای نوشتم برای شریعتی که توی جای جایش شریعتی را باباعلی خطاب کرده بودم درست مثل بچه هایش . و چه حس خوبی بهم می داد این جور خطاب کردن کسی که این همه بزرگ است . نامه را دادم به کارمند کتابخانه دانشکده که خیلی شبیه شریعتی به نظرمان می رسید . آن چشم ها ، آن سر كم مو و آن طمانينه ... البته خب شباهت تقريبا در همين ها بود و من هميشه فكر مي كردم اگر شريعتي زنده بود و مي ديدمش باز هم اينقدر برايش ارزش و احترام قايل بودم باز هم اين همه برايم اسطوره بود و عزيز يا مثل خيلي از شخصيت هاي مورد علاقه ام به تلنگري مي شد ازش افسون زدايي كرد . اين حس آشناي آن روز هاي ما بود و بعد كم كم برايمان جا افتاد كه بايد شريعتي را هم نقد كرد . آن روز ها فكر نمي كردم بشود شريعتي را نقد كرد . اما زمان كه گذشت و چشم هايم كه روشن تر شد فهميدم كه گرته برداري هاي شريعتي از فانون و خط مشي اش را دوست ندارم و هميشه از خودم مي پرسم چرا شريعتي از گاندي حرف نزد و او را بزرگ نكرد ؟ آيا با اين كار تاثير ماندگار تري از خود به جا نمي گذاشت ؟ آيا اينگونه براي نسل من دوست داشتني تر و ملموس تر نمي نمود ؟حالا ديگر بعد از سال ها گرد و خاك تاريخ خوردن اين همه تاخت و تاز شريعتي مرحوم را به تاريخ درك نمي كنم در حالي كه تاريخ را منظومه كاملي مي بينم از تحول گرايي و شدن ، صيرورت آدمي در فراز و فرود زمان و راهكاري براي برون رفت از بحران ها اگر درست و بجا به كار گرفته شود و با اين حال چرا شريعتي اين همه را نديد مگر نه اين كه استاد تاريخ بود پس چرا وقتش را بيشتر به چيز هايي جز تاريخ گره زد و هرگز اثري محققانه در اين عرصه ننوشت ؟ چرا از تاريخ بريد و به چيز هاي ديگري پيوست آيا اگر اين پيوند را عالمانه حفظ مي كرد روزنه هاي تازه تري براي حل چالش هاي زمانه اش نمي يافت ؟ براي اين پرسش هاي افسار گسيخته پاسخ روشني ندارم اما فكر مي كنم پرسش هاي نابجايي نيستند و دلم مي خواهد يك روزي بالاخره ادراك كنم دليل اين رويكرد يك استاد تاريخ را ! نمي دانم اما اين همه نقد درست و سنجيده منش و راهبرد شريعتي نيست . شريعتي را بايد خيلي بهتر و روشن تر از اين بشناسم تا قادر باشم كاستي  ها را ببينم و به نقدشان بنشينم .

اين لينك مرتبط با همين بحث است حتما بخوانيد .

[ساعت ۲۲:۴۲ ]   ...(۲۹)

۲۶ خرداد ۱۳۸۶
...

هذیان می گویم و صدایت می کنم زیر لب و نیستی . نمی شنوی . سکوت است و صدای هو هو ی باد .

مي بيني ؟ او هنوز از راه نرسيده است . تو مي گويي حكمت خداست . سعي مي كنم آرام شوم . خدا مثل يك چتر بزرگ است كه روي همه چيز سايه مي اندازد . مثل حرير شب . مثل بوي ياس . دلم گرفته است . دستهایم را بگیر و توی مشتت بفشار . نمی دانم چرا یکهو این قدر دلتنگ یاس های امین الدوله ای شدم که از بالای دیوار آن آخرین باغستان ته آن کوچه بن بست شره کرده بود . یادت هست بی آنکه دست همدیگر را بگیریم و بفشاریم خوش خوشان تا آخر آن کوچه رفتیم و چشم دوختیم به آن یاس های بنفش خوشرنگ و بو کشیدیم آن عطر صمیمی را و بعد از مکثی غمگین دور زدیم و برگشتیم ؟ من دلم تنگ است باور کن ...من منتظرم . منتظر تا من و تو و او روي اين نيمكت بنشينيم و ...

[ساعت ۲۲:۵۰ ]  

۲۳ خرداد ۱۳۸۶
كودكي و عبور

عبور می کنم و رد پایم توی این تنهایی کشدار گم می شود و جا می ماند و پاک می شود و کسی دست می سراند روی خاک و می پرسد کسی از اینجا گذشته است ؟

پی نوشت : منتظرم منتظر قايقي از دور دست كه اين موج ها را بشكافد و بيايد لب اين ساحل پهلو بگيرد .

[ساعت ۲۳:۳۱ ]   ...(۱)

۲۲ خرداد ۱۳۸۶
ابن خلدون و ديدگاه هاي دكتر آقاجري

همایش ابن خلدون و دنیای معاصر چندی پیش و در اواخر اردیبهشت ماه برگزار شد. آنچه به نظرم جالب توجه است مصاحبه ای ست که با محوریت همین موضوع از سوی دست اندر کاران همایش با دکتر آقاجری صورت گرفته است . این مصاحبه حاوی نکات برجسته ای از روش شناسی و فلسفه تاریخ این متفکر نامدار مسلمان است . دعوت می کنم حتما این مصاحبه را اینجا بخوانید .

[ساعت ۰۲:۰۹ ]   ...(۴)

۱۹ خرداد ۱۳۸۶
تحول در مطالعه تاريخ

گرما بیداد می کند . صبح هولکی زده بودم بیرون . خیابان ها شلوغ بود . روی آسفالت را بعضی جاها آب پاشیده بودند و عجب دم کرده بود هوا . و آدم ها با صورت های آفتاب سوخته تابستان داغ را بو می کشیدند . تابستان خردادی مزخرفی که بعد از ظهر های محشری دارد که سرشاز از بوی نرم و مهربانی ست که نوستالژی کودکی را زنده می کند و چقدر دوست دارم این بعد از ظهر های شالوده شکن انقلابی را که با عطر باران نیامده مرا تا کاهگل های خیس خورده ای که تنها تجمسمشان کرده ام گاه پر می دهند. قبل از امتحان مثل خوره افتاده بودم به جان کتاب ها . اضطراب از بچه ها بهم منتقل شده بود انگار . وقتی حلقه شده بودند روی پله های مشرف به گروه تاریخ و کتاب ها را تورق می کردند . خیلی هاشان اعتراف کرده اند که شب امتحانی اند از آنها که از شب تا صبح شب زنده داری می کنند تا نمره توپی بگیرند و من هرگز از این عادت ها نداشته ام حتی به قیمت سنگین کابوس دیدن . دوست داشتم حباب هاشان را می ترکاندم و حرف را می کشاندم به چیز های نو  به ابعاد تازه تری از زندگی و درس . به تجربه های فردی مان از رشته مان . به اندوخته ها و دانسته های شخصی مان که خیلی پر بها تر از تجربه های جمعی گریزپایی ست که توی امتحانات نشخوار می کنیم . دلم می خواست از تجربه های تازه ای برایشان روایت کنم که از مطالعه کتاب ساختار نهاد و اندیشه دینی در ایران عصر صفوی دکتر صفت گل اندوخته بودم در این روز ها و کیفور بودم اساسی که درباره اش توی این صفحه هم چیزکی بنویسم و وسواس به خرج دادم و ننوشتم . اما کسی گوشش به این جور اراجیف بدهکار نبود انگار و من سکوت کردم . امتحان خیلی خوبی بود . بر خلاف انتظارمان سوالات کاملا کلی بود و حسابی هم جای مانور داشت . جان می داد برای اظهار فضل کردن . تا توانستم دانسته ها و تجربه های درونی ام را ریختم روی کاغذ امتحانی هولناکی که روبرویم بود . بچه های دیگر هم همین کار را کرده بودند و کریم خان را به محاکمه کشانده بودند و لائیک بودن نادر را به جرم سیاست مذهبی تساهل آمیزش رد کرده بودند و حتی یکی شان می گفت من با دید مارکسیستی رویداد ها را نقد کردم . شنیدن این حرف ها برایم نوید عصر تازه ای بود در مطالعات تاریخ و از سوی دانشجویان تاریخ . چقدر مشتاقم شالوده های پیش ساخته دیریاب با دیدگاه های تازه نسل نوجو فرو ریزد . به نظرم در عرصه تاریخ به راستی نیازمند تحولیم .

[ساعت ۰۷:۳۸ ]   ...(۲۱)

۱۸ خرداد ۱۳۸۶
براي اردشير رستمي

 

مدت ها بود می خواستم برای اردشیر رستمی چیزکی بنویسم اینجا شاید به این خاطر که روز های پشت کامپیوتر نشستنم همیشه پر شده است با تصاویر مهربان او که روی این تقویم رومیزی نقش بسته اند . آرام و صبور و همانند فراخوانی از زندگی .زنانی با گیسوانی رها در باد و تصویر دورافتاده آبادی ساده و صبوری در پس زمینه نقاشی . به رويامی ماند این همه ذوقی که از سرانگشت رستمی روی این لوح های خالی چکیده است . و چقدر تلطیف می کند درون آدم را از پس روزمرگی ها و چقدر حقیر بوده ام روز هایی که این تصاویر روبرویم بوده اند و باز آرام و و لبریز نبوده ام . اين دستان غوغا مي كنند و روح را سرشار از حسي لطيف براي مبارزه با زندگي آن گاه كه در دريچه نگاهت تيره و مكدر است و تو مي كوشي تقلا مي كني به چيزكي چنگ بسايي براي رهايي و متمسك مي شوي به طرحي طرح واره اي نقشي نگاري و رستمي در اين ميان فراخوان هاي دلچسب و شادمانه اي دارد در چنته اش . اين زنان را نگاه كنيد . چقدر حس خوبي مي بخشايند به آدم . انگار لب پر شده اي از آرامشي كه نمي داني آبشخورش كجاست و توفيري هم نمي كند مهم اين است كه داري صيقلي مي شوي داري جلا مي خوري . آرامم امروز و چشم مي دوزم به صفحه تقويم و شعر را مي خوانم زير لب و چشم بر نمي دارم از تصوير صبورانه زني در باد :

تو جايي ديگر زندگي مي كني

خون نجيبت از جايي ديگر است

واژه هايي كه مي گويي

با غم ملايم اين آسمان تلاقي ندارند

تو فقط ابري سپيد و لطيفي

كه شبي ميان شاخه اي گرفتار شدي

... اين شعر را براي ماه خرداد اين ماه داغ خسته انتخاب كرده اند . لازم بوده است كمي به اين ماه پر التهاب كدر روح بدمند ...

[ساعت ۰۶:۱۰ ]   ...(۱)

۱۶ خرداد ۱۳۸۶
روايت روز هاي امتحان

باز فصل امتحانات شد و هوس های کودکانه خفتم را چسبید . باز تا متمرکز می شوم روی بحث و درسی که امتحانش نزدیک است می روم موذیانه کتاب هایی جز کتاب های مربوط به امتحان را انگولک می کنم . و چه لذتی دارد . یاد سال های آخر دبیرستان می افتم که روز های امتحان شیفته کتاب های شریعتی می شدم بیش از پیش و مثل خوره می افتادم به جانشان و تا می توانستم وقتم را پایشان می ریختم . این روز ها افزون بر این اشتیاق دیرینه کلی کار نصفه و نکرده روی دوشم مانده که باید سر فرصت سر و سامانشان بدهم . گاهی فکر می کنم این همه تعلل به خاطر این است که راه درست درمانی برای سامانمند کردن برنامه های کاری ام طراحی نکرده ام و این عین بی نظمی ست . درست مثل جزوه نوشتن هایم که شب امتحان می فهمم چه روش فاجعه آمیزی بوده است روش بی نظم و افسار گسیخته من سر کلاس ها . یک مقاله از سوی دانشنامه سفارش گرفته ام كه هنوز هيچ دستي نبرده ام به قلم تا دست كم سر و صورتي به ذهنياتم بدهم و یکی از مقاله هایی که به دایره المعارف پزشکی قول داده بودم ناتمام مانده است و رها شده است گوشه اي متروك از ذهن و زندگي ام و با این همه جستجو می کنم تا چیز های جذاب تری برای نوشتن و فکر کردن پیدا کنم از لابلای تل این همه سوژه ناب تاریخی که مثل تکه های گمشده پازل این طرف و آن طرف ذهنم رها شده اند . چقدر مشتاقم امتحانات زود تر تمام شود و یک دل سیر کار های دلخواهم را کنم کار هایی که این مدت به هزار و یک بهانه موجه و غیر موجه از انجامشان محروم بوده ام . واي كه دلم لك زده براي يك كلاس داستان نويسي توپ ، يك كلاس زبان يا دست كم كمي وقت براي مطالعه زبان آن طور كه دلم مي خواهم مثلا همين امروز كلي از داستان هاي انگليسي چخوف را براي خودم روي فايلي توي كامپيوتر ذخيره كردم . چقدر دلم مي خواهم از دريچه داستان چيزي كه اين همه دوستش دارم زبان ياد بگيرم يا تقويتش كنم . اين روها منتظرم منتظر يك رخداد تازه در زندگي ام تا نيرو بگيرم باز براي برخاستن و نوشدن . دعا كنيد .

[ساعت ۰۰:۰۷ ]   ...(۲)

۱۴ خرداد ۱۳۸۶
نقد رويكرد تاريخ نگارانه رسول جعفريان

این روز ها بنا بر اجبار درس خواندن و از آنجا که شنبه امتحان درس صفویه داریم مشغول مطالعه تاریخ صفویه به شکلی جدی تر از همیشه هستم . امروز به ذهنم رسید که بهتر است از این مطالعات بهره ای هم به وبلاگم برسد . آنچه در زیر می خوانید نخستین حلقه از سلسله مباحثی ست که درباره پژوهندگان تاریخ خواهم نگاشت :

در گستره مطالعات مربوط به دوره تاريخي حساس و پر فراز و فرود صفويه چهره هاي شاخص چندي در ايران هستند كه يكي از آنها كه به جهت كثرت كار هايش مورد توجه ويژه است رسول جعفريان است. اين توجه ويژه زاييده نگره هاي گونه گوني ست كه درباره جعفريان در محافل علمي – تخصصي تاريخي ها وجود دارد . نگره غالب كه بر ديگر نگره ها مي چربد موضع گيري و كنش مذهبي جعفريان در تحليل جامعه شناختي رويداد ها و فكت هاي تاريخي ست . چنين رويكردي درباره بريده هاي تاريخي خاندان صفويه كه مدعي بنيان ايراني شيعي و تاسيس نهاد هاي فقاهتي بوده اند آن را داراي قابليت نقد فزون تري مي سازد . جعفريان كارنامه پرباري در اين گستره دارد كه از جمله مهم ترين آثارش مي توان به كتاب سه جلدي صفويه در عرصه دين ، فرهنگ و سياست اشاره كرد . كتابي در خور كه با گردآوري آثار و متوني از تاريخ صفويه انسجام گرفته و آبستن بريده هاي نا گفته و متنوعي از اين بخش از تاريخ ايران است . به تازگي نيز اثر مشابه ديگري از جعفريان در عرصه مطالعات صفويه شناسي از سوي نشر اديان به بازار كتاب آمده است كه كاوش هاي تازه در باب روزگار صفوي نام دارد . اين اثر نيز همانند ديگر آثار جعفريان اثر تحسين برانگيزي ست بيشتر از اين جهت كه جعفريان بنا بر كسوت خاص خود دسترسي آسان تري به برخي متون دارد و مي كوشد مطالعات مذهبي خود را در بستر تاريخ و به ويژه تاريخ صفويه معنادار كند . اما رويكرد جانبدارانه نسبي در آثار وي ارزش كار پژوهشي او را تا اندازه زيادي تحت تاثير قرار مي دهد . وي مقدمه كتاب سه جلدي خود را با بند هايي جهت صحه گذاشتن بر اهميت بررسي دوره صفويه آغاز كرده است و براي اين منظور نقل قولي آورده است از آيت الله خامنه اي كه : " اين جانب بر خلاف كساني كه صفويه را در چشم ها ضد ارزش كردند تاكيد مي كنم كه صفويه بزرگ ترين حق را به دانش فقاهت و كلام شيعي دارند ؛ زيرا آن ها بودند كه راه را باز كردند و علماي شيعه را در اين سطح پرورش دادند . " تلاش در اهميت بخشيدن به مطالعات تاريخي في نفسه نادرست نيست و حتي مي توان گفت پسنديده هم هست  اما با چنين رويكردي بي ترديد غير علمي به نظر مي رسد . چرا كه بهتر آن است كه براي ارزشمند كردن يك مطالعه تاريخي از چهره هاي علمي استفاده شود كساني كه حرفشان بر اساس يك موضع گيري نيست بلكه به پشتوانه مطالعات و بررسي هاي جامعه شناختي – تاريخي به بيان يك انگاره برخاسته اند .  به نظر مي رسد آقاي جعفريان گرچه مورخ ورزيده يا بهتر است بگوييم شناخته شده اي ست اما هنوز مقدمات تاريخ نگاري امروزي را نمي داند و نمي شناسد مقدمات و ملزوماتي كه مورخان كنوني را با مورخان اغلب وابسته پيشين كه در تاريخ فراوان اند متمايز مي كند اصلي ترين اين ملزومات در دانش متحول و شالوده شكن تاريخ نگاري پيشرو عدم جانبداري در تحليل تاريخي و يا رويكرد به بررسي تاريخي ست . ايدئولوژي زده كردن يك مطالعه تاريخي تحت تاثير جو و محيط و بستري كه مورخ در آن زندگي مي كند رهيافتي كاملا غير علمي ست كه در دنياي رو به رشد امروز پذيرفتني و منطقي به نظر نمي رسد . يك مورخ عالم و متبحر اهميت اثر خود را در بستر هاي تاريخي و علمي بايد جستجو كند ، بازخورد هاي اجتماعي يك بريده تاريخي در ادوار پسيني اش يا تاثيراتش در عرصه هاي متنوع حيات سياسي - اجتماعي ، شالوده شكني هاي آن حكومت و چيز هايي از اين دست . اما آراستن يك تحقيق تاريخي به ايدئولوژي مرسوم در جامعه كنوني و اين كه چون حاكميتي مبتني بر معتقدات شيعي غليظ و با بارو ها و آرمان هاي نمادين بر سر كار است و مورخ نيز تعلق خاطري به اين نظام و حاكميت دارد بايد تمركز خود بر تاريخ صفويه را بر اين اساس توجيه كند نادرست و بي پشتوانه و تكرار اشتباهات تاريخ نگاراني ست كه از فلسفه تاريخ و بي طرفي علمي ادراك روشني نداشته اند . مقدمه جعفريان نيز از اين منظر نهايت ضمختي در تحليل و نگاه يك مورخ است . رويكردي شتابزده و جبران ناپذير چرا كه اين آغاز كوبنده براي يك كتاب ديد خواننده را در نخستين پاراگراف تراش مي دهد و همين امر بند هاي بعدي اين مقدمه را كه تلاش مورخ براي برون رفت از اين تنگ انديشي تاريخي غير علمي ست ، كمرنگ مي كند آنجا كه با ديدي همه جانبه نگر مي نويسد : " اين دوره همانند بسياري از دوره هاي حتي پر شكوه تاريخي خالي از خبط و خطا به ويژه از سوي شاهان صفوي نيست ... " ( ر . ك ص 15 )
اما اين رويكرد وقتي شتابزده تر مي نماياند كه در بررسي وضعيت رفتاري – هنجاري سردمداران اين سلاله به مواردي بر مي خوريم كه آنها را زير سوال اخلاقيات امروزي مي برد و بر بحران هاي فكري جامعه امروز نيز حتي از اين رهگذر به گونه اي غير مستقيم دامن مي زند . مثلا وقتي جعفريان به روايت رفتار شاه اسماعيل اول با يك روحاني صاحب نام سني مي پردازد ، غير مستقيم در تناقض با مقدمه كوبنده اش مبني بر اهميت و ارزش خاندان صفوي در مذهب شيعه و شباهت تلويحي اش به جمهوري اسلامي ، خدشه اي بر انگاره وحدت جامعه مسلماني كه اينك روي آن مانور زيادي داده مي شود وارد نمي آورد ؟ او ضمن بحث تاريخي خود در زير تيتر تبرائيان و بررسي وضعيت آنها به يكي از چهره هاي علمي ايران اشاره مي كند كه در فلسفه و ادب و فقه تخصص داشت و در يزد مي زيست به نام قاضي كمال الدين حسين ميبدي كه شرحي هم در روزگار خود بر ديوان منسوب به امير مومنان علي بن ابيطالب نوشته است وي در معرفي منش اعتقادي وي مي نويسد : " فواتح هفتگانه وي در مقدمه شرح او بر ديوان نشانگر تمايل همزمان وي به مذهب تسنن ، فاصله وي از مذهب تشيع و علاقه وي به دوازده امام و اعتقاد به ولايت آنان است . " اما در ادامه مي نويسد او در سال 909 به دستور شاه اسماعيل كشته مي شود " و اين ظاهرا به دليل موضع گيري هاي او در برخورد با روافض است كه نمونه هاي آن را در شرح ديوان مي بينيم . در جايي مي نويسد : " زنهار و هزار زنهار كه در شان خلفاي ثلاثه اعتقاد فاسد مكن ... " ( همان ) با اين رويكرد آيا اسماعيل بيش از اندازه نگران روافض نبوده است و با اين حساب اين همه تمجيد از يك خاندان حكومتي در تاريخ ايران از يك منظر به منزله تاييد رافضي گري نيست ؟ اين تناقضات آيا از ارزش كار مورخ همه جانبه نگر و تيز بين نمي كاهد ؟ و افسوس كه اين موضع گيري هاي غير علمي در بخش هاي ديگر هم تكرار مي شود . از جمله جعفريان در فصلي كه درباره رساله احكام الدينيه في تكفير قزلباش مي نويسد ، نگارنده اين اثر را متهم به غرض ورزي مي كند و بهتان هاي او به قزلباشان مبني بر اين شاه اسماعيل را خدا مي انگاشته اند زير سوال مي برد در حالي كه اين امر در منابع دست اول و به ويژه در سفرنامه ها تاييد شده و يادگاري ست از تصوف غلظت يافته و نجات گراي بازمانده از دوره هاي پيشين و نمي توان بدون مراجعه به فكت هاي تاريخي و صرفا از اين رو كه احتمالا تحليل علمي اين اثر خيانت به تشيع مقبولي ست كه مورخ بدان تعلق خاطر دارد از بررسي علمي و مطالعه سنجيده آن گذشت و تنها به ابراز نظرات برخاسته از حب و بغض بسنده كرد همچنين جعفريان در همين بخش در رد اين بهتان كه شيعيان برآنند تا كعبه را از مكه برداشته به اردبيل منتقل كنند با زباني عوامانه و غير علمي مي نويسد : " اينجاست كه انسان به ياد تبليغات كشور سعودي مي افتد كه پس از حادثه خونين مكه در سال 1366 در روزنامه ها اعلام كردند كه ايراني ها قصد انتقال كعبه به شهر قم را داشتند . " ( ر . ك صص 87 و 88 ) آيا مقايسه اين دو فكت تاريخي دور از هم منطقي ست ؟ آيا مطالعات گسترده آقاي جعفريان مويد وجود برخي نحله هاي غالي و كج انديش در دوره صفويه نيست كه خود زاييده بحران تشتت فكري اين دوره اند و انكار وجودشان به معناي نبودنشان نيست ؟ و ممكن است منظور نظر فقيه عثماني اين گروه هاي پراكنده در ايران باشد كه گاه به طواف بقعه شيخ صفي الدين مي شتافتند ؟ آيا برازنده نبود كه آقاي جعفريان به شكل علمي تري به نقد نگره هاي حسين بن عبدالله شرواني نگارنده اين رساله مي پرداخت و نه با استفاده از مثال هاي غير مرتبط و مناقشه بر انگيز كه مويد جانبداري سياسي و مرامي نويسنده و زايل كننده كوشش علمي اوست ؟ آيا اين رويكرد از ارزش پژوهش و دانش مورخ نمي كاهد ؟ قضاوت را به محققان اين گستره مي سپارم با اين موخره كه هماره يكي از خوانندگان اصلي آثار تحقيقي رسول جعفريان بوده ام و نوپردازي او را در بررسي هاي تاريخ صفويه ستوده ام و بسيار نيز اين آثار به كارم آمده اند . اين تحليل انتقادي صرفا كمكي ست به حل نواقص كار و نيز خدمتي به عرصه تاريخ نگاري در ايران كه به نظر مي رسد به علل مختلف رشد بطئي و كندي دارد . 

[ساعت ۰۸:۰۹ ]   منتظر نظر شما هستم (۱)

۱۲ خرداد ۱۳۸۶
نسل ما و احمد باطبي

زندگي بعضي از آدم ها به رمان مي ماند . رمان هاي نوستالژيك و پر تحركي كه مثلا از زندگي پر پيچ و خم يك مبارز يا فعال سياسي حرف مي زند و لايه هاي پيدا و پنهان زندگي اش را مي نماياند و افزون بر اين از پس اين نمايش نوستالژيك منظره هايي ناب از يك بريده تاريخي خاص را نيز بازتاب مي دهد ؛ در واقع از اين منظر اين قبيل رمان ها تاريخ نگاري هاي موفقي هستند كه در عصر لزوم بيان هاي نمادين و ژرفا نگر ضرورتي بيش از تاريخ نويسي صريح پيدا كرده اند .  تب و تاب ها ، رنج ها ، تبعيد ها ، و كارهايي كه شخصيت داستاني اين رمان ها مثلا بنا بر رسالتي اجتماعي و يا مبارزه اي مدني در دل يك روستاي اغلب محروم و دور افتاده  انجام مي دهد و همين ها از او شاكله يك قهرمان داستاني واقعي را مي سازد ، همه و همه پاره هايي از اين رويكردند كه به نظرم جايش به گونه اي اساسي و بحراني در دوره ما خالي ست و اين فقدان تاريخي بازخورد هاي غم انگيزي در ادوار بعد از ما خواهد گذاشت كه مهم ترينش عدم شناخت واقعيت دوره تاريخي ست كه در آن زيسته و بزرگ شده ايم . به نظرم بعد از مرگ نسل ما چيزي از مبارزات و آرزوهايمان باقي نمي ماند مگر با اتكاء به سنت تاريخ شفاهي و نقل سينه به سينه كه به نظرم ميان ما حلقه مفقوده اي ست و بعيد مي دانم كمك چنداني به پر كردن اين حفره خالي كند .
 با خواندن سير زندگي پر فراز و فرود احمد باطبي احساس مي كنم زندگي او از همين دست زندگي هاست كه مي تواند دستمايه يك داستان اجتماعي برجسته و گيرا براي باز تابانيدن درونيات نسل و عصر امروز ما شود . سير دشوار حيات يك نسل پر از نا گفته ها و محروميت ها و بي قهرماني ها . نسل بي اسطوره . نسل بي رويا . باطبي براي من سمبل روز هاي پر تب و تابي ست كه آرام آرام به نقش خودمان در بستر هاي كلان سياسي پي مي بردم و براي نخستين بار دخالت مان را در اين گستره دست نيافتني لمس مي كردم . البته چون آن وقت ها و در اوج بحران دانش آموز بودم و نه دانشجو و جو مدرسه ما هم چندان پويا و فعال از اين بعد نبود نمي توانم خودم را در اين جريان صاحب نقش بدانم در واقع بيشتر اين ذهنم بود كه درگير ماجرا شده بود . و اين درگيري ذهني پوينده طليعه اي بود براي باور اين موضوع كه هنوز هم قهرماناني ميان نسل ما هستند و عصر قهرمانان و مبارزين سياسي تمام نشده است . بعد از اتفاقاتي كه با مهاجرت گسترده دانشجويان فعال و برنامه هاي افشاري و محمدي ها رخ داد و ماجراي اعترافات تلويزيوني غم انگيزي كه مثل سناريوي دنباله داري هي باز توليد مي شد باطبي تنها گزينه شناخته شده اي بود برايم كه با آن نمادي از يك مبارزه پيگير و مثبت و مستقل را بشناسم و بهش ايمان بياورم . وقتي توي سرنوشتش خواندم كه مبارزه براي او يك ماجراي زاييده هيجانات جواني و تب و تاب هاي آن روز ها نيست و ريشه در خانواده اش دارد بيش از پيش به او ايمان آوردم . باطبي در همه اين سال ها با دشواري هاي فراوان دست و پنجه نرم كرده و در عين حال هرگز اعترافي نكرده هرگز به نفع رژيم و براي تلويزيون دولتي سناريو بازي نكرده چون به نظرم به مبارزه اش بيش از همقطارانش ايمان دارد و هدفش فراتر از هر چيز ظاهري گذراي ديگري بوده است و بر همين اساس تحمل رنج ها برايش آسان يا دست كم پذيرفتني بوده است و تا بدان حد آرماني كه تن به تحريف واقعيت نزند و هميشه دانشجوي مبارز بماند نه مهره اي خود فروخته . او در مرام و مسلك سياسي اش به نظرم تا امروز حداقل اصالت بيشتري داشته و به خاطر همين اصالت و هدفمندي ثابت قدم و نستوه مانده و رنج ها را تاب آورده است . و بر اين اساس او قهرمان نسل من است قهمان از همان دست قهرمان هاي داستاني نوستالژيك كه عصر ما از آنها خالي ست . و همين او را براي من دوست داشتني و سترگ مي كند . گاهي خيلي دوست دارم داستاني بنويسم برآمده از همين نسل و تجربه هاي پاره پاره اش اما قلمم اين روز ها و شايد پيش از اين ها شعار زده شده است و نوشتن برايم حريم ممنوعه اي شده است كه براي ورود به آن بايد خودم را و روحم را تطهير كنم . اين سرگذشت را از زبان خود احمد بخوانيد تا بيشتر با او آشنا شويد . تامل برانگيز است . باور كنيد .

[ساعت ۲۲:۴۴ ]   ...(۱)

۱۱ خرداد ۱۳۸۶


يك پست مي نويسم درباره وضع و حال هميشه آشفته روحي ام اما پاكش مي كنم اين اسمش خود سانسوري ست يا شيوه اي ست براي فراموش كردن و پر و بال ندادن به بحران هاي ذهني ؟

[ساعت ۲۳:۲۷ ]  

۰۹ خرداد ۱۳۸۶
براي ...

اول برای خدا :

چند روزی هست که در پی روزنه ای هستم که تو را ببینم . خود خودت را . پیدایت کنم . و خودم را بسپارم به آغوشت . رها کنم خودم را در حسی که تو مرا از آن سرشار می کنی . آهاي خداي مهربون خودم کجای این آسمان بلند قایم شده ای ؟ چرا هر چقدر چشم می گردانم و هر چقدر صدایم را توی گلو می اندازم خودت را نشانم نمی دهی و نمی گویی شنیدم داد نزن ؟ خوب می دانی که حسی از غم وجودم را پر و خالی می کند این روز ها غمی که دنیای شاد روز های پیش از اینم را کدر کرده بود و با این همه باز دور می شوی از من و می دانی که دلم را می شکنی این جور و باز ... و نمی دانم چرا دست هایم را نمی گیری توی مشتت و ها نمی کنی شان وقتی این همه خسته و سرما زده اند و تو می دانی غمگینم و متروک  و نیازمند تو که خودت را نشانم بدهی از لای برگ های این رج منظم چنار های مهربان . خدایا تو همه آن چیزی هستی که من اسمش را می گذارم آرامش واقعی . همان چیزی که با همه وجود می خواهم که زندگی ام را از آن لبریز کنم . و تو باز دور می شوی یا شاید این منم که دور می شوم و نزدیک . راست می گویی . قبول . من توی این فراز و فرود تکرار شونده میان سیلی های زندگی میان پوچی و خامی هی گاه و بی گاه گمت می کنم و تو ... تو چرا دست هایم را نمی گیری تا به بیراهه نروم ؟ گله دارم ازت خدای من ! وقتی دلم می شکند چرا مناعت طبعم را زیاد نمی کنی و تحملم را ؟ چرا روحم را جلا نمی دهی ؟ چرا کاری می کنی که به جای آن که مشکلم را حل کنم از خودم بیزار شوم ؟ خودم را که می دانم پاکم و درونم پر از زخمه است متهم می کنم و به محاکمه می کشانم و تو می دانی اینجور هیچ چیزی از من واقعی ام نسیم پاک و رها باقی نمی ماند ؟ ته مانده این همه تقلا پوچی ست و رد پایی سیاه از نسیمی که نمی شناسمش ؟ نسیمی که متهم به نکرده هاست . خدایا چرا حسی از شادمانی خوب بودن و خوب ماندن توی تلاطم این زندگی را توی پیچ و خم درون ملتهبم نمی کاری ؟ ولی گوش کن این بار واقعا می خواهم انقلابی کنم و این روزمرگی کذایی را یک جایی کات کنم . درس هایی که این روز ها گرفتم درس های کمی نبود . تکانم داد اساسی هم تکانم داد. و خدایا با این حال چرا امروز هم این همه دلگیر و کدر و مرده به نظرم می رسد؟ چرا این درس های تکان دهنده فقط دردناکی شان این طور نشت می کند روی روحم ؟ دست هایم را بگیر . من سقوط کرده ام . نمی بینی ؟ مرا نجات بده از این دره وحشتناک تنهایی ... فراموشم نکن لای این همه تکرار و خستگی ... واقعا نمی دانی چقدر محتاج مهربانی توام و تشنه آغوشت که گرمایی می بخشایدم توی این زمهریر  ؟ گوش کن ! امروز باز به صحیفه پناه می آورم مثل همیشه دلتنگی ها و تو شاید از لابلای بغضی که توی گلویم هی می شکفد و هی می خشکد مرا روح زخمی ام را ببینی و باز مثل آن وقت ها دستی به سرم بکشی . خدایا مرا ببین ... تسلایم بده ...

دوم برای دخترک کوره های  آجر پزی :

 باید درباره آدم هایی که می شناسمشان و یا نه اصلا همه آدم ها چه بشناسمشان و چه نه بازنگری جدی ای کنم . این عکس حسی از همذات پنداری در وجودم می کارد . انگار دوست گمشده ای را توی قاب یک عکس پیدا کنی و باهاش حرف بزنی و تقلا کنی تا ردی ازش پیدا کنی . نفر دوم از سمت راست را می گویم توی قاب این عکس صمیمی . این دخترک را می شناسم انگار و دوستش دارم . شاید هم می خواهم تنهایی ام را پر کنم .

سوم برای روح انسان :

 امروز اسطوره بازگشت جاودانه میرچا الیاده را می خواندم . کمی به انسان اندیشیدم و چیزی که روح می نامیمش . و جستجوی این روح برای نجات . این نقاشی ها روحم را انگار آبستن اند وقتی این همه آشفته ام ...

براي نازنين ترين كسي كه مي شناسم و از زندگي مي گويد و شادابم مي كند :

براي بهزاد هميشه رويا ها ساخته ام و از خدا خواسته ام همه اين رويا ها را يك روز به واقعيت بدل كند اگر مي شود اگر جا دارد. دلم روشن است به فردايش . مي دانم كه دستش توي مشت خداست . خدا بايد بهزاد را خيلي دوست داشته باشد به خاطر همه خوبي هايش و تكاپو هايش براي خوب و بزرگ و شكوفا ماندن. بهزاد مي داني لابد كه چقدردوستت دارم . براي باز چندم است كه توي اين تنهايي اسمت را به زبان مي اورم و پشت بندش مي گويم به تكرار كه دوستت دارم . و ايستاده توي اين دشت مهربان زندگي سر خوشم از بودن با تو ... نگاه كن !

 براي حرف هاي دلي كه به دلم مي نشيند هميشه :

گاهي بايد خيلي جسور باشي كه حرف دلت را بتكاني و سبك كني خودت را . توي اين دنياي مكاره اين جور بودن و اين جور ماندن هنر است يا شايد موهبت . نعمتي از آسمان هفتم خدا . امروز اين نوشته ها را كه مي خواندم فكر كردم چقدر خوب است خستگي تكاندن ي حرف زدن به رفيق اعلي .

[ساعت ۰۳:۰۱ ]   ...(۲)

۰۸ خرداد ۱۳۸۶


اطلاعات جالبی درباره قلندریه و گستره فعالیتشان در امپراطوری عثمانی و هندوستان ( امپراطوری بابریان ) پیدا کرده ام . در اولین فرصت همین جا درباره اش خواهم نوشت .

[ساعت ۲۲:۴۲ ]  

۰۶ خرداد ۱۳۸۶
توبه

دلم می خواهد از آدم بودن تبدیل شوم به فرشته بودن . می خواهم توبه کنم اما نمی دانم شک دارم که بتوانم پای توبه ام بایستم . فکر می کنم در مواقع بحرانی سر بزنگاه وقتی خیلی افسرده ای و احساس گناه پر و خالی ات می کند و یک تلنگر اساسی خورده ای از جایی که فکرش را هم نمی کردی به فکر توبه می افتی و وقتی همه چیز حل شد باز می شوی همان آدم سابق .

[ساعت ۲۲:۴۲ ]  

۰۵ خرداد ۱۳۸۶
كمي حرف دل

۱-خسته از دانشگاه بر می گردم . کمی با ورق پاره هایی که اسمشان فیش است و گذاشتمشان روی میز تا سر فرصت مقاله تازه ام را کلید بزنم ور می روم . رادیو را روشن می کنم چون معتادم نه به خاطر جذابیت برنامه ها و عادت کرده ام تنهایی هایم را توی این چند سال وقتی مجبورم خانه باشم با صدای رادیو پر کنم . دکمه چای ساز را می زنم و برای خودم چای جوشیده می آورم و با خرما می خورم که شنیده ام قندش مفید تر از قند های دیگر است . هوس می کنم به شکلاتی که روی اوپن آشپزخانه افتاده است هم ناخنکی بزنم اما دستم را زود پس می کشم و به یاد می آورم که ۴ کیلو کم کرده ام و این روند را باید ادامه بدهم مصرانه تا هم توی امتحان اراده برنده شوم و هم به وزن ایده آل خودم برسم . پای کامپیوتر که می نشینم دست هایم بی جان می شوند انگار . ذهنم خشکیده است . خالی ام و آزاد . چیزی نمی توانم بنویسم مخصوصا نوشته ای که آکادمیک باشد . نظام مند باشد و قانون و قاعده داشته باشد . حسابگری ذهنم را خش می اندازد انگار . چقدر دلم برای داستان نوشتن تنگ شده برای یکی جور طعم گس آزاد قلم زدن و هیچ حسی ترغیبم نمی کند که نسیم بگسل خودت را و بنویس ... امروز به شدت احساس تنهایی می کنم

۲-همگی سر کاریم. با اینکه نامش را روزنامه نگاری گذاشته ایم.
خودمان را معطل کرده ایم، روزنامه نگاری در این سرزمین، دلخوشی بی سببی است برای آنها که می نویسند برای آنها که می خوانند. عادتی است روزنامه نگاری، در انبوه عادتهای خوب وبد، عادتی نه شریف تر از عادت های دیگرو نه پست تر ازآنها.
روزنامه نگاری بیمار است، رنجور و در حال احتضار. با این وضعیت فقط ویترین استبداد را رنگین کرده ایم که مثلا آزادی بیان هست، که مثلا تکثر آرا هست. که مثلا صداهای مختلفی شنیده می شود.
... این جمله ها کمی به فکر فرو می بردم . مدتی بود که در ادامه همکاری با روزنامه ها کمی مردد شده بودم بیشتر به خاطر بی مهری ها و نه چیز دیگر و کمی هم بی طاقتی و خستگی خودم که مال اتفاقات ناگواری بود که بر سر کتاب هایم افتاده بود و حالا هم فقط خبر مثله شدنشان کمی آرامم می کند که بالاخره جنازه شان به دست مردم ممکن است برسد . و باز بنا به بر كي عادت كهن انگار كه براي من قدمتي حدودا سه ساله دارد و چه بسا به انضمام تجربه نشريه تجربي خودم و مدتي قلم زدن در خانه روزنامه نگاران جوان كمي بيشتر هم مي شود خودم را راضي كردم كه بنويسم باز و چيزي نطلبم در مقابل عشقي كه به نوشتن دارم كه نوشتن . دوستي . عشق . رابطه اينها هيچ كدام معامله نيستند كه در ازايش چيزي بخواهي حتي واكنشي ... اما با خواندن این متن غم زده از یک روزنامه نگار واپس خورده دوباره تردید ها زنده می شود . کمی فکر می کنم و می کوشم راهی جستجو کنم به روزنه ای که تاریخ را به بحران های اکنونی جامعه ام پیوند زند . چطور می توانم مقاله ای در حوزه تاریخ بنویسم که هم تاریخی و علمی و مستند باشد و هم بحران غم انگیز امروزم را بازتاب دهد یا راهی به گشودن گره های کور کلاف امروزم بگشاید ... ادامه متن بالا را اینجا بخوانید و کمی بیندیشید به وضعیت اسفباری که برای فرهنگ و روزنامه نگاری پیش آمده است .

۳-کمی دلتنگ حرف زدن با خدا شده ام . بی شیله پیله . سبک . رها . مثل آن وقت ها که بچه بودم و می گفتم خدا مثل یک هاله دود رنگی از پشت پنجره آمد دستی به سرم کشید و دلداری ام داد و رفت . و این خاطره شد شیرین ترین خاطره از مکالمه با خدا که بزرگ است و دور و دست نیافتنی و من ادعا می کردم که دیدمش ... و اين ادعاي كمي نبود براي كودكي كه فقط هشت  نه ساله بود . توي پست هاي بعدي مي خواهم از احساس عميقي كه خواندن صحيفه مرا از آن سرشار مي كند بنويسم .

[ساعت ۰۳:۱۷ ]   ...(۶)

۰۲ خرداد ۱۳۸۶
به مناسبت سوم خرداد

جنگ برای من تصویر لزجی ست از کودکی های کبود . از دوردستی که نمي شناسمش انگار . و سنجاق شده با تصویر زنانی که عکس های سه در چهار بچه هاشان را جلوی دروبین تلو تلو می دادند . این تصویر تلویزیونی از آن روزها تقریبا تنها چیز مستندی ست که به یاد می آورم خوب نمی دانم چرا از میان آن همه صحنه های جورواجور این یکی اینقدر خوب توی ذهنم جا مانده است . جبهه و آدم هایش از همان وقت ها برایم خیلی عزیز بودند . نه اینکه خوب فلسفه اش را بفهمم یا بدانم که چه خبر است . یک حس عاطفی غریبه مرا به آن حال و هوا گره می زد . بیشتر داستان هایی که توی همان عوالم کودکی می نوشتم مال آنها بود توی ذهنم . اما بعد ها هی کم کم همه چیز رنگ باخت . سوء استفاده ها از نام شهید و جبهه و آدم هایی که نمی شناختمشان . آدم هایی که از خودشان توی جنگ تعریف می کردند اما در حال زندگی امروزشان چیزی نبودند که بشود اسمش را گذاشت الگو . کمی زده شدم . تا مدت ها . تا اینکه توی یکی از ملاقات هایمان بهزاد از برادرانش گفت . خیلی با احتیاط . وقتی گفت دو تا شان شهید شده اند . چیزی حسی توی دلم بیدار شد . یک جور حس پیوند درونی گمشده در تلاطم روزمرگی ها . دلم قرص شد به دوستی مان . یک جور اعتماد قلبی مثل یک مهر تایید نشست پای مفاهمه ای که توی این یکی دو جلسه کامل شده بود . و باز حس شيرين آن قديم تر ها زنده شد . اين روز ها هم گاه و بي گاه دستي مي برم به قلم و هر از گاه به ياد آنهايي كه نيستند چيزكي مي نويسم . اسمش را اداي دين نمي گذارم . فقط يك جور علاقه است شايد . يادم هست كه آن وقت ها توي دل بحران هاي دوران نامزدي مان براي بهرام كه نمي دانم چرا هميشه بيش ار حامد بهش نزديك بودم هم چيز هايي نوشتم . يك نامه بلند بالا درباره خودم و بهزاد و چاله چوله هاي زندگي مان . به يك جور طلب ياري مي مانست . فكر ميكردم چون بهزاد خيلي شبيه بهرام است حتما بهرام خيلي دوستامن دارد. خيلي دوست داشتم به جاي تكه هاي پراكنده اي كه از داستان گمنامم انتخاب كرده ام آن نامه را اينجا مي گذاشتم اما بعد فكر كردم اين جوري همه چيز خصوصي مي نماياند و علاوه بر اين شهيدان گمنام هميشه براي من و در برابر حس دروني من چيز ديگري بوده اند مرموز و مقدس و شگرف ... اين بخش هايي از داستان كوتاهي ست كه از زبان دختري روايت كرده ام كه سالها منتظر پدرش مانده :

- هي نگو چرا ... خب زندگي زير و زبر داره ، مثل رودخونه ...
مي خواهم بگويم رودخانه يك جايي هم آبشار مي شود و شره مي كند تا ته دره ، اما حرفم را مي خورم و لال مي شوم . دلم مي خواست همين سال اول توي دانشگاه قبول شوم كه نشدم . فكر مي كردم خيلي خوشحال مي شوي اگر بشنوي يك ضرب قبول شده ام . مامان مي گويد : " تنبلي كردي زهرا ، خودت مقصري نه هيچ كس و هيچ چيز ديگه . " مي گويم : " خسته ام . " باز هم حرف را به تو كشاندم . و گفتم كه چرا نبايد باشي . گفتم از اين جنگ لعنتي بدم مي آيد . عزيز مي گويد : " موهاتو رو بخاري خشك كن . داره ازش آب مي چكه هنوز . سرما مي خوري " سرم گيج مي رود و مدام صداي آژير قرمز زير گوشم است . موها را تاب مي دهم و دو دور مي پيچانم و دولا مي شوم روي گرماي بخاري . حرارت تا گونه هايم بالا مي زند . بوي صابون بلند مي شود و مامان حوله را سر مي دهد طرفم . نمي دانم آشتي كرده يا قهر است هنوز . كاش تو بودي و مي گفتي رودخانه زندگي تا كجا پيچ مي خورد و كجاها آرام و موزون ليز مي خورد لاي بوته هاي سر سبز ... دلم آرامش مي خواهد بابا، همه مان اوقات تلخ شده ايم .

" سر نماز بهش متوسل شدم . گفتم : " اين درد داره منو از پا در مياره بابا . اگه وقت رفتنمه كه چرا خدا راحتم نمي كنه اگرم عمرم به دنياس چرا از اين درد خلاص نمي شم ؟ " شب اومد به خوابم . توي همين ايوون بوديم . گفت : " بابا ! اون گلابي رو بچين و بخور . "  گفتم : "ما كه درخت گلابي نداريم پسر . ما فقط يه درخت مو داريم كه شاخه هاش تا ايوون مي رسه . " باز گفت : " اون گلابي رو بچين و بخور . " نگاه كردم ديدم دو تا گلابي رسيده از شاخه هاي مو آويزوونه . مونده بودم دو به شك كه اين گلابيا رو كي به اين درخت قلمه زده و چه جوري كه باز گفت : " بخورشون ديگه . " ديدم رشته اي كه گلابيا ازش آويزونن تا خود آسمون مي رسه . تا دست دراز كردم گلابيا رو بچينم مزه اش اومد زير دندونم . از خواب كه پريدم ديدم دردم آروم تر شده ... " مامان مي گويد : " براي عقد كنان صبر كنيم تا بر گردي . " مي گويد : " خوبيت ندارد نباشي ." به علي نگاه مي كنم . خيلي شبيه تو شده . حتي لاله گوشش . يادت هست ؟ آن وقت ها هر وقت قلمدوشم مي كردي با لاله گوشت بازي مي كردم . امروز رفتيم آينه و شمعدان خريديم . خيابان ها خيلي شلوغ بود . سوزن مي انداختي پايين نمي رفت . مي گفتند اسرا آزاد شده اند . من خيلي گشتم اما تو را پيدا نكردم . حتي مثل چند سال پيش كه لاي عكس هاي پدر طاهره يك نفر شبيه تو را پيدا كردم ، كسي مثل تو هم نبود .  يعني مامان دروغ مي گويد كه تو بر مي گردي ؟

[ساعت ۲۳:۱۵ ]   ...(۱۵)

۰۱ خرداد ۱۳۸۶
در سه بند

پرنده ها می خوانند . مثل همه روز های بهاری دیگر و آفتاب تا روی گیلمی که اریب افتاده وسط اتاق می دود . فیش ها را دسته می کنم و می گذارمشان توی قفسه دومی کتابخانه و نفس راحتی می کشم . بالاخره طلسم شکست و مقاله بیمارستان های عصر صفوی را که مجبور بودم به سفارش فرهنگستان علوم پزشکی بنویسم تمام کردم . خیالم کمی راحت شده است و دارم توی ذهنم مقاله های بعدی را کلید می زنم . مقاله بعدی درباره خاندانی ست به نام نور بخش که یکی از افراد این خاندان به نام بهاء الدوله رازی از پزشکان سرآمد عصر تیموریان می شود و کتاب ارزشمندی در پزشکی به نام خلاصه التجارب نیز می نویسد . شاید بعد تر کمی درباره شیوه های درمانی جالبی که رازی پیشنهاد می دهد چیزی هایی بنویسم اینجا . به هر حال با اینکه خیلی خسته ام و کار هیچ انگیزه ای نمی بخشایدم اما فکر می کنم نوشتن خیلی بهتر از ننوشتن است آن هم توی این وضعیت بحران زده که اگر بیکار باشی مدام درگیر فکر و خیالی و این آزارم می دهد .

کتاب ها را بر می دارم و فکر می کنم بهتر است قهر نکنم و باز هم برایشان بنویسم . چه توفیر دارد قهر و آشتی من ؟ جز این که خودم را از یک عرصه ولو کوچک و بی اهمیت محروم کرده ام . برای من که قلم زدن عین زندگی کردن است چه فرقی می کند بهایم بدهند یا ندهند مهم این است که رسالت درونی ام را اجرا کنم . اما پس پشت همه این فکر های مقاوم قشنگ حسی هم نهیبم می زند که با دوباره گره خوردن به آن فضا آن هم حالا که دیگر ترم های تئوری دانشگاه هم دارد ته می کشد باز فرو می لغزی توی ژورنالیسم و از نوشتن و تحقیق تخصصی و پر مایه غافل می شوی و در جا می زنی و ... محل نمی دهم به این حرف ها و مقاله تازه ای می نویسم برای روزنامه . و به یاد می آورم که آن وقت ها چقدر از چاپ نوشته هایم توی روزنامه ذوق زده می شدم و راستی که چقدر دلتنگ آن روز ها و آن ذوق زدگی هایم .

دلم می خواهد این واپسین عطر بهار را بو بکشم اما دلم پایه نیست .

[ساعت ۲۲:۵۱ ]   ...(۰)

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است