صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۷۴
ديروز: ۵۲۵
اين ماه: ۱۶۷۹۹
از ابتدا: ۱۶۷۹۴۷۹


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۰
بازهم فرهنگ عامه

این که هر روز می نویسم و اینجا یادداشتی می ذارم یه دلیل داره و اونم این که به خودم بگم باید از چیزهایی که می خونی نت برداری و فیش بنویسی کاری که باهاش قهرم انگار البته از دوستان حتی هم دوره ای خودم هم شنیدم که توی نت برداری مثل من می لنگند اما فیش نویسی دست کم با شرایطی که من دارم و در مقطعی که من هستم از ضرورت هاست.امروز هم می خوام نقبی بزنم به فرهنگ عامه در تاریخ میانه ایران و این بار خودمو به مقاله ای از سید علی آل داود عزیز می سپارم که دیدن فهرست مقالاتش از شعف های همیشگی من بوده و هست.این مقاله به معرفی اشعاری از خواجه نصیر الدین طوسی می پردازه که در صحت انتساب اونها به خواجه ظاهرا تردیدی نیست و ملا حسین واعظ کاشفی سبزواری در یکی از آثار خودش به نام لوایح القمر این اشعار رو از قول و زبان خواجه روایت کرده. جنس اشعار خیلی زیباست و زبانش شیرین.وپیوندش با فرهنگ عامه و زندگی هر روزه دلچسب.بیشتر اشعار با مضمون سعد و نحس بودن هر ماه وخوبی و بدی کارهایی که میشه انجام داد یا کارهایی که ممنوعیت داره سروده شده و خیلی زیباست زیبا از این منظر که زندگی اجتماعی روزمره آدم های هم روزگار با خواجه در اون بازتاب پیدا کرده و اینجا توی این اشعار قلب مردم می تپه :

ماه چون در ثور باشد عقد کردن را نکوست / تخم افکندن به باغ و نامه بنوشتن نکوست

خوب تر دیدار خاتونان و عطر آمیختن / از جدل بگریختن در خرمی آویختن

در جای دیگه درباره الجوزا این طور سروده که : جامه پوشیدن سزا باشد سفر کردن رواست / لیک ناخن چیدن و فصد و حجامت را خطاست

از مضمون این اشعار به روشنی میشه بسیاری از جنبه های زندگی اجتماعی و فرهنگ عامه مردم رو دید و دریافت.یکیش که از همه واضح تره اهمیت فصد و حجامت برای مردمه که شاید رد پای اونو هنوز هم بشه در فرهنگ عامه در برخی موارد البته معدود دید.و یا در مجموع اهمیتی که به سعد و نحسی ماه و ساعت انجام جزئی ترین کارهای روزمره داده می شده حتی گرفتن ناخن ها و این ها برزبان یکی از دانشمندان این زمان جاری شده و این به تعبیر من پیوند مردم و نخبگانه و شاید رمز دلنشینیش در همین نکته نهفته باشه. 

[ساعت ۲۳:۲۴ ]   ...(۱۰)

فرهنگ عامه در تاریخ ایران میانه

کارنامه ایرج افشاراز اون کارنامه های درخشان و عجیب و غریبیه که مخصوصا در مطالعه و پژوهش درباره فرهنگ عامه در تاریخ ایران واقعا گره گشاست.یکی از مقالاتی که به تازگی خوندم مقاله ای از علی بلوک باشی و درباره اثری از خواجه رشید الدین فضل الله همدانیه که به اهتمام ایرج افشار و منوچهر ستوده چاپ شده به نام آثار و احیاء که درباره زراعت و فلاحت و به طور کلی پیوند اون با فرهنگ عامه است.مثل بیشتر آثاری که ایرج افشار و منوچهر ستوده چاپ کردند این اثر هم دارای مقدمه مبسوطیه که کمک بزرگی به شناخت پایه های مبحث مربوطه است و آگاهی از گونه گونی منابعی که در تاریخ درباره موضوع رساله مورد نظر نوشته شدن.جالبه که حتی در جامع العلوم فخر رازی هم اطلاعاتی درباره فلاحت هست و توجیه ایرج افشار برای این در هم تنیدگی هایی که در مباحث مختلف وجود داره اینه که در گذشته فلاحت و زراعت در جهان بینی عامه با مسایل نجوم و کائنات در ارتباط تنگاتنگ بوده.مطالعه این اثر با معرفی مبسوطی که در این مقاله هست نشون میده که چقدر کمک بزرگی به افزایش آگاهی درباره فرهنگ عامه در قرن هفتم و پیش از اونه و از منظری دیگه کمک می کنه که بسیاری از آگاهی های امروزی رو بتونیم در گذشته تاریخی جستجو و ریشه یابی کنیم.اما این مطالعه برای من رهاورد دیگه ای هم داشت و اون استفاده از این المان های تاریخی مربوط به فرهنگ عامه در روایت های داستانیمه.مخصوصا اطلاعاتی که درباره تاک های رونده تنومند در کتاب هست و نشون می ده که در گذشته برای بقای تاک ها اونو در چاه هایی می کاشتند و از دل این چاه تاکی می رویید و روی زمین می دوید و تا روی بام ها هم می رفت.این منظره برای لحظاتی به فکر فرو می بره منو و فکر می کنم چطور می تونم از چنین فکتی در داستان هام استفاده کنم ...

 

[ساعت ۰۶:۲۲ ]   ...(۶)

۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۰


فراغت از محدودیت هایی که امتحان با همه خشکی و خشونتش به آدم تحمیل می کنه اولش فقط گیجی و منگی میاره دو روزی هست که دارم چرخ می خورم.اما این وسط بعضی از سوالات امتحانو اونقدر دوست داشتم که خودش شده محمل مطالعاتی این روزهام.از جمله سوالی که درباره جایگاه منابع فرهنگ عامه در تاریخ ایران میانه بود و منم تا اونجایی که می تونستم نوشتم.درباره شاهنامه هم نوشتم چون پیش از این به یمن مطالعه رویکرد های مطالعاتی سجاد آیدنلوی عزیز افق های گونه گونی از شاهنامه به روم باز شده بود و البته اساتید دیگه.از دل عوام برخاستن داستان های شاهنامه و ماندگاری تاریخی اون از شاهنامه محمل مطالعاتی خیلی خوبی برای درک و دریافت باورداشت های فرهنگ عامه ساخته.یکی از مهم ترین منابع ...

ببخشید کارن بیدار شد.بقیه اشو بعد از خوابوندن پسرک می نویسم...

[ساعت ۲۰:۲۵ ]   ...(۹)

۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۰
باز هم ممالیک

همیشه بازسازی و ترمیم زخم هامو دوست داشتم.بعد از یک بحران سخت همیشه نیرویی در من وجود داشته که ویرانه های فکر و روحمو به کمکش بازسازی کنم و دوباره سرپا شم.این نیرو واقعا مددکار من بوده مخصوصا توی این دو سه سال اتفاقات تلخ و شیرین فراوون.سال هایی که توش تحولات زیادی توی زندگیم رخ داده که گفتن نداره.وامروز بعد از خوابوندن پسرک بازم با امید و ایمان پای کامپیوترم می شینم و مقاله می خونم.مقاله ای درباره تاریخ نگاری حوزه ممالیک مصر.ممالیک مصر هم یکی دیگه از کانون های فکری برجسته و مهمیه که در آستانه حمله مغول و به جبران خلا های حملات مغولان به یکی از مهد های علم و فرهنگ تبدیل میشه و خیلی از دانشمندان رو در پناه خودش می گیره.حتی عمیدی اولین ترجمه شاهنامه رو به زبان ترکی تحت حمایت های قانصوغوری یکی از سلاطین ممالیک مصر به انجام می رسونه و این اهمیت ارزش ادبیات رو در دربار و دستگاه ممالیک نشون میده.مطالعه تاریخ مغولان در بسیاری از موارد نیازمند مطالعه متون تاریخ نگاری مدون شده در حوزه ممالیک مصر و شام بوده و هست:البدایه و النهایه این کثیر دمشقی.صبح الاعشی قلقشندی.العبر ابن خلدون. تاریخ الاسلام ذهبی.المختصر فی اخبار البشر ابوالفدا.السلوک مقریزی.النجوم الزاهره ابن تغری بردی و ... ممالیک از یه منظر دیگه هم برای من مورد مطالعاتی جذابیه و اون وجود قومیت های مختلف کرد و ترک و عرب و رومی و غیره است که با هم در یک همزیستی فرهنگی به سر می برند.و وجود کلمات ترکی و رومی و عربی در متون این دوره موید این هم زیستیه.توی این دوره از تاریخ البته چنین مراکزی رو در آناطولی و هند هم میشه سراغ گرفت.مقاله رو علی غفرانی نوشته و در مجله بررسی های تاریخی چاپ شده و من اونو در سلک مقاله هایی قرار می دم که اطلاعات جامع و فشرده خوبی به من دانشجو می دن که به خاطر شرایط زندگیم زمانم برای اندوختن اطلاعات کمی محدود تر از دیگر دوستانمه.

[ساعت ۰۶:۵۳ ]   ...(۸)

۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۰
شکوائیه شبانگاهی من...

نصفه شب خواب زده می شم و همه غم ها و استرس های دنیا روی دلم میاد.از غم بشریت بگیر تا دلتنگی های دوران کودکی تا مسایل بعد از ازدواج تا بحران های پیاپی مالی و تا نومیدی های این روزهات.واسترس هایی که نمی دونی چرا و درازاء به دست اوردن چی باید تحملشمون کنی و به دوش بکشیشون.توی فیس بوک چرخی می زنم.سکوته.دونفر توی چتن.با یکیشون اونقدر چت کردم که دیگه فکر می کنم ظرفیتش تکمیله.یه آدم افسرده که هیچ وقت دلداریت نداده.ویه دوست پاکستانی.*با اونم حرفی نداری.با هیچ کس حرفی نداری الا با زمانه.با روزگار.باخدا.خدایی که معلوم نیست صداتو می شنوه یا نه.در شرایط روحی خیلی بدی هستم.فشار های عصبی زیادی رو تحمل می کنم.نومیدی و احساس انزجار نسبت به شرایط سیاسی و اقتصادی در وجودم غوغا می کنه.حسی از عصیان و میل به عصیانو تجربه می کنم.نیمه شب اگر به تلنگری بیدار شم دیگه خواب ندارم و فقط منفی بافی می کنم.پشت میز محاکمه می شینم و دیگه انگار هیچ حس و هیچ دریافت مثبتی از خودم ندارم.همه چیز منفیه.وچقدر تلخ.دیشب اونقدر منزجر بودم که نتونستم حتی برای ساعتی با پسرکم بازی کنم.وقتی یادم میفته که چقدر بهم گفت بیا بازی و من هی بهانه اوردم از خودم بدم میاد.ذهنم تهی از همه چیزه.هر چیزی که خوندم و اندوختم.درد توی رگ هام می پیچه.بالا رفتن دردو از رگ هام حس می کنم.فکر می کنم مثل یه کاغذ مچاله شده ام هی تلاش می کنم چروک هامو باز کنم اما همین کار جز درد دستاوردی نداره.نه صاف و صوف می شم و نه ... توی اوج سخت ترین روزهای زندگیم فشار ها رو از همه طرف به گرده می کشم.دیگه از خودم انتظار ندارم شادابی حتی ۵ سال پیشمو داشته باشم...امروز به چند بنگاه سر زدیم برای پیدا کردن خونه کوچیک تر با اجاره کمتر...چه جاهایی رفتیم...دلم می خواست فریاد بزنم...اما این شهر اونقدر شلوغه که بعید می دونم اگر فریاد هم بزنم صدام شنیده شه.دوست دارم فقط بنویسم.برای خودم.سر در لاک خودم.احساس خوبی نسبت به چیزهایی که براش تلاش کردم و می کنم و بهترین روزهای عمرمو به استرس گذروندم ندارم. تلاش می کنی.می جنگی.زخم می خوری.سرتو بالا می گیری و بعد در ازاش حتی حق یه آلونکم نداری.یه جای خوب برای زندگی.برای بزرگ کردن بچه ات.بچه ای که می دونی سرشار از استعداده و حقش بهترین هاست.وتو این وسط چرا از خیلی چیزهای این بچه می زنی تا درس بخونی.به بدترین نحو ممکن بدون کمترین همکاری کم ترین دلگرمی.خسته ای.خسته...باید به دنبال کار باشم.کاری که درآمد داره نه نویسندگی...وتحصیل مثل زنجیر فولادی سنگینی نمیذاره تکون بخورم.منو نشونده پای کامپیوتر و کتاب و نمیذاره از جام بلند شم.پاهام گبره بسته و روحم خراشیده شده.تلاش برای به دست اوردن هیچی...احساس پوچی توی وجودم زبانه می کشه.شاید اگر ده دوازده سال زودتر به دنیا اومده بودم خیلی از درس خوندن و تبعاتش لذت می بردم.نسل من نسل لذت بردن نیست مخصوصا اگر به اندازه من بد اقبال باشه.باید کار کنم تا برای پسرم بهترین ها رو فراهم کنم.چرا وقتمو به درس خوندن صرف گذاشتم؟برای به دست اوردن کدوم حس آرامش؟کدوم انرژی مثبت؟نفسم انگار بالا نمیاد...این شکواییه مثل یه چشمه می جوشه و بالا می زنه.می جوشه و بالا می زنه...می جوشه و بالا می زنه...نمی تونم جلوشو بگیرم.فقر و کمبود های زندگی گاهی اونقدر فشار میاره که فقط باید بباری تا سبک شی.نصفه شبه و من تمام وجودم درده ... کاش خواب زده نشده بودم.می دونم کسانی که منو می شناسن انتظار خوندن چنین متن هایی رو از من ندارن اما وضعیت جوون ایرانی وخیم تر از این حرف هاست و وضعیت این دو سه ساله من وخیم تر از اون چیزیه که مدام سکوت کنم ...فقط خسته ام و دلم می خواد نفس راحتی بکشم نفس ... نفس ... نفس

[ساعت ۱۷:۵۸ ]   ...(۶)

۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۰
یک روزمرگی

گاهی وقتی صبح زود بیدار می شم و می شینم پای کامپیوتربه مطالعه فقط پرسه می زنم آشفته ام و نمی دونم مطالعه کدوم مقاله و کدوم کتاب و کدوم مبحث کار درست و انتخاب به جاییه در شرایطی که من دارم سر در گمم و احساس می کنم لحظه ها از چنگم فرار می کنن کمی درباره سلطانیسم وبر می خونم و بعد مبحثی درباره تاثیر پذیری وبر از سنت های مکتب ایده آلیسم آلمانی و بعد فکر می کنم بهتره هر چی که تا حالا خوندمو مرور کنم و کمی نکته بنویسم و کمی بازخوانی کنم اما باز پشیمون می شم و فکر می کنم بهتره تا اونجا که فرصت دارم مباحث جدید بخونم و آخر سر به این نتیجه می رسم که ای کاش چیزی به نام امتحان وجود نداشت کاش معیار سنجش توانایی ها و علایق و دغدغه های دانشجو ها مخصوصا در تحصیلات تکمیلی امتحان نبود کاش دست کم توی طول ترم امتحان گرفته می شد و همه فشار ها توی یک روز روی سر آدم نمی ریخت و کاش ... نمی دونم با روحیه ای که دارم میاد روزی که بتونم روی سیستم های معیوب امتحان محور دانشگاه تاثیر گذار باشم یا نه اما این یکی از آرزو های منه که بحث امتحان و شاخصیت و تاثیر گذاری اونو توی تحصیلات تکمیلی زیر سوال ببرم ... شاید خیلی جسورانه باشه اما این حس روزمرگی امروز منه که گیج و منگ ای کامیوتر زانو زدم و نمی دونم ذهنم تهی شده یا خودم این جور فکر می کنم ...

[ساعت ۲۲:۵۹ ]   ...(۲۴)

۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰
تاریخ نگاری فارسی و عربی و فروش اینترنتی کتاب من

بحث بر سر فارسی نویسی و عربی نویسی در سده هفتم بود و این ادعا که کتابی مثل فضایل بلخ از اصل به زبان فارسی بوده ... اما واقعیت اینه که این کتاب ابتدا به زبان عربی نوشته شده و بعد از مدت کوتاهی به زبان فارسی برگردان شده و یکی از دلایل این اشتباه هم شباهت اسمی هر دو مولف و مترجم بود که هر دو پسوند بلخی داشتند نویسنده ابوبکر عبدالله بن عمر بن محمد بن داود واعظ بلخی کتاب رو در سال 610 ه . ق نوشته و مترجم عبدالله بلخی اونو در سال 676 به فارسی برگردونده اما چیزی که منو به یاد این بحث انداخت تفاوت رویکرد ها و البته تفاوت مباجث مطرح شده در تواریخ فارسی و عربی در زمانی نزدیک به نوشته شدن کتاب پیش گفته در دو حوزه و زیستمان فرهنگی ایران عصر مغولان و مصر و شام زمان ممالیکه یکی از مباحث نسبتا مفقوده *در کتاب تاریخ نگاری حوزه ایران تعاملات سیاسی و نظامی مغولان و ممالیکه که به اندازه منابع عربی پوشش داده نشده هر چند تفاوت مذهبی وجود نداشته و طرح اهمیت و تاثیر اندیشه های ملی گرایانه هم منتفیه روشنه که همین تفاوت رویکرد باعث میشه منابع عربی نوشته شده در حوزه شام و مصر در مطالعه همه ابعاد حیات سیاسی ایلخانان اهمیت پیدا کنه هدفم از نوشتن این مطلب تلنگری به خودم و امثال خودم بود که منابع عربی رو ولو اینکه همزمان fhیک دوره از فراوانی منابع فارسی نوشته شده باشن نباید از یاد ببریم البته باید اضافه کنم که منابع عربی ای که زیر سلطه ممالیک نوشته می شدن هم همچون اکثر منابع تاریخ نگاری سنتی رویکرد های حکومتی پسند داشتن و پر از حب و بغض اند اما به جهت تفصیل بیشتر و توجه به مطالب فراموش شده از سوی تاریخ نگاران حوزه حکومتی ایلخانان اهمیت اساسی دارن و در عین حال روشنه که هیچ وقت ضرورت مقایسه و در کنار هم قرار دادن داده ها رو نباید فراموش کرد...

*درباره این واژه باید توضیح بدم مفقوده به این معنا که معمولا مورخان فارسی زبان درباره شکست های نظامی مغولان ولی نعمت یا با تحلیل هایی به سود حاکمیت عبور کردن و یا اختصار رو رعایت کردن و در مجموع در مقایسه با منابع عربی رویکرد ضعیف تری داشتن

 ناشر محترم امسال در نمایشگاه کتاب شرکت نمی کنه و با این حساب کتاب رو باید از جایی جز نمایشگاه سراغ گرفت.فروشگاه جیحون فروش اینترنتی کتابم رو روی سایت گذاشته اینم لینکش... اینم یه جورشه دیگه تبلیغ برای فروش به سود ناشر:)

[ساعت ۰۷:۱۱ ]   ...(۱۰)

۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۰
پست نصفه

صبح رو با فیس بوک شروع می کنم و پیامی که از یه دوست دارم درباره بکتاشیه منابع بکتاشیه رو توی ذهنم مرور می کنم مدت هاست یکی از کارها و تفریحات من شاید مرور منابع مطالعاتم باشه اول منابع مطالعاتی به ذهنم میاد سعید نفیسی گولپینارلی و کوپرولو بسیاری از کتاب های گولپینارلی به فارسی ترجمه شده حاجی بکتاش از خراسان به آناطولی می ره و در نتیجه احتما باید در کتاب ملامتیان گولپینارلی هم درباره اش چیزهایی باشه این کتاب رو دارم اما هنوز برای مرور دوره خودم سراغش نرفتم از اون کتاب هاییه که بنا به نوشته های دکتر شریعتی بهش علاقمند شدم و سالها پیش خریدمش...کارن بیدار شد بقیه این پست بمونه برای بعد:(

[ساعت ۲۳:۰۸ ]   ...(۹)

۰۹ ارديبهشت ۱۳۹۰
روزی که با دلواپسی شروع شد...

چرا اینقدر بی اعتماد به نفسم؟شاید به خاطر اینکه در این مقطع باید بیشتر از این تلاش کنم و ...واقعا نمی شد بیشتر از این کاری کنم.شرایط زندگیم اجازه نمی داد.ضمن اینکه همیشه امتحان برای من دافعه داشته و داره.چقدر دلم می خواد تکلیفم زودتر معلوم شه و با فراغ بال با ایمان و اعتماد به نفس بشینم به تحقیق و پژوهش.خسته ام.خدایا کمکم کن.کمکم کن... نمی دونم چرا بعضی از روزها به جای اینکه با شادی و امید شروع بشه با دلواپسی شروع میشه...

[ساعت ۲۲:۵۰ ]   ...(۷)

۰۶ ارديبهشت ۱۳۹۰
...

۱- چیزهایی درباره عبدالقادر مراغی می خونم و تصمیم می گیرم اگر مقاصد الالحان *به دستم رسید فصلی از رمانمو به تاسی از این کتاب بنویسم.فصل اول رمانو با فضاهایی از تذکره الاولیا نوشتم.قصد دارم ادبیات و فرهنگ کلاسیک دوره مورد مطالعه ام توی رمانم بازتاب داشته باشه و از اونجا که شخصیت های رمانم دو نفر موزیسین علاقمند به اپراو خوانندگی هستن و مخصوصا شخصیت زن علاقمند به بوچلی خیلی خوبه که بازتابی از آثار عبدالقادر و صفی الدین ارموی رو در کتابم بیارم.نسبت به این کتاب خوش بینم.منتظرم امتحان جامع تموم شه تا هم با علاقه و پشتکاربیشتری متون کلاسیک بخونم و هم این رمان رو به سرانجام برسونم.

۲-با همه سختی هایی که تمام وقت با تو بودن به همراه داره اما از بودنت در کنارم خوشحالم.حرف های قشنگی می زنی.از همه بیشتر دل گویه های کودکانتو با خدا دوست دارم.چقدر ارتباط شیرینی با خدا داری و خوش به حالت که هنوز اونقدر فرشته هستی که خدا رو ببینی که اومد تا به حرف هات گوش کنه:خدا...خدا...از دنیا برو.برو بازی کن بذار برف بیاد.../خدا...خدا بیا با هم بازی کنیم/خدا...خدا...خدا...آهان اومد

*تقی بینش در سال ۱۳۲۴ این کتاب رو از روی نسخه منحصر به فرد استان قدس رضوی تصحیح و به چاپ رسونده

پی نوشت:شیرینی مطالعه بعد از ظهر امروز من مطالعه روایت عصیان یک غالی شیعی در زمان تیموره که خواند میر در حبیب السیر جلد سوم نقل کرده و می تونه یکی از فکت هایی باشه که در رساله مورد نظرم به کمک میاد.ماجرا ماجرای خواب یکی از سادات ترمذ به نام سید ابوالمعالی خانزاده ترمذیه که در اون هم پیامبر اسلام و هم امام اول علی به خوابش میان وفرمان می دن که به تقویت دین اسلام بپردازه و این برای تیموری که خودشو مجدد دین اسلام می دونه و حمایت های سید برکه اونو مطمئن به چنین رسالتی کرده گرون میاد و این شورشو سرکوب می کنه و ... من فکر می کنم نظیر چنین فکت هایی در این دوره فراوونه و مطالعشون از همه زوایا لازم...کاش بارون می بارید.امروزو با اینکه خیلی خسته کننده بود **دوست داشتم.

**امروز برای اینکه کارنو به خواب بعد از ظهر تشویق کنم بعد از مدت ها بیشتر از بیست تا کتاب براش خوندم و از نفس افتادم و جالب اینجا بود که آقا می گفتن حالا کتابای خودتو بخون و رفت کتاب الغ بیگ و زمانه وی را که بارتولد نوشته برام اورد که بخونم!

[ساعت ۰۶:۲۴ ]   ...(۲۲)

۰۳ ارديبهشت ۱۳۹۰
شاهنامه خوانی و وروایت کارن در شاهنامه

صبح رو با خوندن مقاله ها شروع می کنم.درباره ادبیات دوره تیموری چیزهایی می خونم.درباره قالب ها و انواع شعری و مخصوصا شاعران شیرازی این زمان:بابافغانی شیرازی.حلاج شیرازی.مکتبی شیرازی و ... و در کنار این خوندن ها شاهنامه می خونم.کمی شعر و کمی ساده شده اش به نثر.به داستان کاوه آهنگر می رسم.فریاد اعتراض کاوه بر سر ضحاک وقتی بعد از از دست دادن هفده فرزندش حالا تمام قد در برابر ضحاک ایستاده تا کارن رو هجدهمین فرزند در بندشو رها کنه.تکاوه با ادبیات و لحن کوبنده ای با همه توان این آخرین فرزند رو آزادمی کنه.این از بند گسسته شدن کارن حسی در من به وجود میاره.بازمانده ای رها شده از بند...نجات یافته ای که رسالت سنگینی بر دوش داره.انگار نماد روح ایرانیه که حالا از بند رها شده.خوراک مارهای روییده از بوسه اهریمن نشده و زنده می مونه.یاد ماهی سیاه کوچولو میفتم و رسالتش برای بودن و موندن و پیدا کردن.روحیه لطیف کارن خودمو به یاد میارم.وفکر می کنم این اسم چقدر برازنده کارنه.فرزندی رها شده از بند ضحاک.وپدری که برای از بند گسستن این پسر حاضر به کشیدن فریاد های بلندی بر سر ضحاک میشه.ارزش و قداستی در کارن می بینم که توی این روایت پررنگ و مشهوده.وبا اطمینان و عشق و سربلندی به نام پسرم فکر می کنم.کارن به معنی شجاع...ومطمئن میشم که این اسم اسم قشنگیه.وکارن در روایت شاهنامه یک کاراکتر انفعالی نداره.زنده است.حس می شه.باید پیداش کرد.روایتش کرد.تاویلش کرد.ونمودهای نمادینشو بازخوانی کرد.حالا دیگه تردیدی ندارم که انتخاب این اسم برای پسرم بی محتوا و بی ارزش نبوده.چند وقت پیش توی خیابون اتفاقی خانوم مسنی رو دیدیم که به گربه ها غذا می داد.به همین دلیل هم کارن رفت سمتش و اون خانوم اسم کارن رو پرسید و گفت این اسم دختره .لیسانسیه تاریخ از دانشگاه تهران بود.از اون تاریخی های قدیمی که هنوز سراغ خان بابا بیانی رو می گیرن و اتفاقا خیلی آدم های پری هستن.اون خانوم گفت چرا اسم کارن رو آریو برزن نذاشتین؟چراکارن؟این همه اسم های خوب؟ومن برای چند روز دچار تردید بودم.به شخصیت های شاهنامه فکر می کردم.به سیامک.به فریدون.به سیاوش...وخیلی های دیگه که کاراکتر های فعال و برجسته ای هستن اما خوندن امروز روایت کارن حسی در من ایجاد کرد.حسی منحصر به فرد.کارن جزئ شخصیت های منحصر به فرد روایت شاهنامه است.شاید خیلی بهش پرداخته نشده و مثل یک شخصیت نه چندان موثر در متن شاهنامه مفقوده است اما من فکر می کنم کارن وجهه نمادین قابل توجهی داره و باید بهش پرداخته بشه.شاید اگر روزی از بند های امتحان و فشار های دانشگاه خلاص شدم یکی از اولویت های مطالعاتیمو بذارم روی بازخوانی این روایت از شاهنامه به پاس پسر مهربون و خوبی که خدا بهم هدیه کرده و به اندازه همه دنیا دوستش دارم.

[ساعت ۰۰:۱۱ ]   نظر شما(۶)

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است