صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۸۹
ديروز: ۵۲۵
اين ماه: ۱۶۸۱۴
از ابتدا: ۱۶۷۹۴۹۴


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۳۱ ارديبهشت ۱۳۸۶
جشن توحش براي من و ما

صبح گرم خردادی ام را باز پای این کامپیوتر کلید می زنم . می خواهم مقاله ام را که مثل یک پازل نصفه و نیمه افتاده این گوشه کامل کنم . قصد داشته ام روی روانشناسی اجتماعی مردم در عصر قاجار مطالعه کنم و بنویسم . اولش مثل همیشه کمی وبگردی می کنم . و با دیدن این عکس ها و نوشته های غم زده دست هایم آرام روی کیبورد می ایستند . مقاله را رها می کنم . گریه می کنم . باورم نمی شود که این تلنگر این طور به گریه ام بیندازد . همه عقده های واپس خورده این چند روز و چند ماه انگار توی این گریه ناگهانی می بارند و روی گردنم می لغزند . دیگر بودن در این کشور برایم هیچ ارمغانی ندارد شاید اگر عاشق مامان نبودم و این همه دلتنگش نمی شدم بساطم را جمع می کردم و از این مملکت کذایی که دیگر هیچ تعلق خاطری بهش ندارم می رفتم . بغض چند روزه ام می ترکد و انزجارم از دیدن آن تصاویر لعنتی شرور های لوله آفتابه در دهان سرریز می شود روی لحظه هایم . و این تصویر فقط درد می کارد توی دلم  . باید بروم پیچ این رادیوی لعنتی را ببندم . دیگر نمی خواهم صدای شادمانی هیچ آدم بی تفاوتی را بشنوم . دیگر نمی خواهم این همه شاهد جشن خشونت باشم . نمی دانم چرا به اینجا رسیدیم . نمی دانم چرا اینقدر منفعلانه به این تل بحران های تکرار شونده نگاه می کنم . انگار هیچ کاری برای بهبود زندگی در این کشور از من ساخته نیست . کسی صدای گریه های مرا وقتی توی این اتاق سه در چهار نشسته ام و افق روشن را از پشت رج چنار ها نگاه می کنم نمی شنود و مگر توفیری هم دارد ؟ ما مملکتمان را داده ایم دست کسانی که برایشان هیچ فرقی ندارد ما چطور فکر می کنیم و چه دردهایی توی سینه داریم ... نه ... به خدا دیگر نمی توانم تحمل کنم این بار سنگین تنهایی را در این وضع آشفته جانکاه ... نه ... روانشناسی اجتماعی مردم در عصر قاجار گره ای از گره های امروز من باز نمی کند . شاید هم این مطالعه را اگر تا امروز کشش بدهم وضع بهتر شود و کمی از این بار غم کاسته شود مثلا بیایم ببینم نجات نه در تاریخ که در امروز زندگی من در چیست ! اصلا راه و روزنی به نجات برای ما مانده است ؟...انگيزه اي ندارم براي رشد در اين كشور

[ساعت ۲۲:۴۶ ]   ...(۳)

در ادامه تقلايي تازه

در نوشتار پيشين به بحثي اشاره كردم كه بنا بر وظيفه و تكليف درسي انجامش مي دهم اما انتخاب موضوع چيزي ست كه از درونم جوشيده است . در حال پژوهش روي همان موضوعم همچنان و بخشي را با اين تيتر نوشته ام : نجات گرايي و تقدس محوري مردم در دوره قاجار

نماد اين رويكرد را مي توان در تقدس محوري فزاينده اي جستجو كرد كه ريشه در كنه بافت فكري – معنوي جامعه مذهبي ايران داشت و در دوره هاي تاريخي گونه گون همانند ريسماني براي نجات از مهلكه هاي گاه و بي گاه به كار آمده بود . تقدس محوري در واقع گونه اي فرافكني رواني و يك واكنش روحي آسيب زده بود . اين رويكرد اغلب با گونه اي تظاهر و غلو نيز همراه بود و درجه اين غلو در واقع رساننده ميزان دلهره و اضطراب اجتماعي از پرتگاه هاي احتمالي و تاريخي ست . اين كرنش در برابر گنبد هاي نمادين تقدس نشان مي داد كه هنوز دستمايه هايي براي رهايي در دل بافت معنوي جامعه وجود دارد . گاه اين واكنش براي تاثير گذاري بيشتر و بهتر با خيال پردازي Fantasy معنويت گرا و گونه اي  افسانه سازي هاي مجعول نيز همراه بود ؛ بارنز در سفر خود به ايران از اين رويكرد شگفت زده شده و به داستاني اشاره مي كند كه ايرانيان درباره بازرگان و شترش براي او روايت كرده بودند : " اخيرا بازرگاني كه به مشهد سفر كرده بود مشاهده كرد كه يكي از شتران كه باري اضافي از حد معمول را حمل مي كرد به مجرد رسيدن به شهر به عنوان داد خواهي به حرم مقدس امام رضا پناهنده شد . احتمالا او را به عنوان مخلص پذيرفتند زيرا خادمان حرم او را با پوشش و زنگوله هايي آراسته در پيشاپيش قطار شتر خود قرار دادند ... " تكمله اي كه بارنز بر اين افسانه سازي واكنشي مي افزايد ، نشانگر آن است كه در دل جامعه توده اي ايران گرايشي غلظت يافته به توسل به امور فرا روان شناسانه وجود دارد كه مي توان از آن به گونه اي انديشه معطوف به جستجوي نجات و رهايي تعبير كرد :
 " گرچه ما بر اساس خود قرآن ثابت كرده ايم كه بنياد اصلي دين اسلام بر معجزات استوار نيست ولي مسلمانان به چنين اصلي اعتقاد ندارند و يكصد هزار خرق عادات طبيعت را در تاييد آيين محمدي بر مي شمارند . " (3)
 بارنز در مطالعات اجتماعي و مردم شناسي شتابناك خود به اين واقعيت تاريخي آگاهي نيافته است كه آبشخور واقعي اين اعتقادات نه بافت مذهب كه شاخصه هاي عرفي جامعه اي ست كه در نا خود آگاه خود تصاوير متعددي از آشفتگي و بي پناهي اجتماعي را ضبط كرده است .
ميل به افسانه سازي و تقدس بخشي به اماكن متبركه در شكل هاي ديگري نيز در اين دوره جلوه مي يابد ؛ اين كوشش را مي توان براي غنا بخشاييدن به اين ملجا هاي اميد بخشي تعبير و تفسير كرد . بنجامين در گشت و گذار خود از شهر قزوين در روزگار ناصر الدين شاه به مسجد كهنسالي اشاره مي كند كه مردم محلي درباره آن قصه هاي افسانه آلود پر شاخ و برگي بر ساخته اند . بنجامين با صراحت از اين داستان سرايي هاي نجات گرايانه به شايعات تعبير مي كند و مي افزايد : " از جمله كلانتر قزوين مي گفت كه وقتي ساختمان اين بنا به پايان رسيد حضرت عيسي مسيح از اورشليم به قزوين آمده و در آنجا دعا خوانده است و بعد ها لشكريان اسلام قزوين را تصرف كردند و اين كليسا را تبديل به مسجد كردند " (4) بنجامين اما با يك بررسي گذرا بر دروغين بودن اين روايت صحه مي نهد و معتقد است عمر اين بنا از هزار سال تجاوز نمي كند و همين امر درستي اين افسانه اميد بخش را زير سوال مي برد . به نظر مي رسد اين افسانه سرايي با تقدسي مضاعف بخشيدن به يك بنا آن را به مكاني متفاوت بدل مي كند .  
اين انديشه نجات گرايي در واقع پاسخي روانشناسانه به بحران هاي لاينحلي بود كه كسي به باز گشايي شان نمي شتافت و حساسيتي هم نداشت . وقتي نهاد هاي حمايتي قادر به گشودن گره هاي كور كلاف اجتماع نبودند و يا خود گره اي بر اين كلاف مي افزودند ، مردم به ريسمان هاي معنوي و فرا مادي ديگري متوسل مي شدند و در اين گستره در مي غلطيدند . افراط در اين رويكرد در دوره قاجار به جهت فشار هاي فزاينده اجتماعي و سياسي به كرات بروز يافته است  . گروته منظره اي را ترسيم مي كند كه نشان مي دهد اندوه دروني مردم ار بن بست هاي اجتماعي تا بدان حد بوده است كه بازگشت ازيك زيارت مذهبي ساده را به يك سناريوي تراژيك و غم زده بدل مي كنند :
" هنگامي كه بستر هايمان را پهن مي كرديم ، ناگهان صدايي بلند شد كه گاهي اوج مي گرفت و گاهي خاموش مي شد . با كمي دقت معلوم مي شود كه صداي آدم است . بالاي گردنه اي كه روبرويمان قرار دارد سواري ظاهر مي شود كه گرزي سر طلايي به دست راست گرفته است به دنبالش عده اي سواره و پياده مي آيند . دسته جمعي نوحه اي مي خوانند لحظه اي ساكت مي شوند و بعد دوباره با حرارت ادامه مي دهند از فرياد يا امام رضا كه بعد از چند بند با تعصب تكرار مي شود ، حدس مي زنم كه زايراني هستند كه از مشهد مقدس واقع در خراسان باز مي گردند ... "(5)
گروته سپس با توصيفي رسا پيرمردي را ترسيم يم كند كه با زيارت به آرامش رسيده است ، آرامش گمشده اي كه از اجتماع از هم پاشيده و بحران زده خود طلب مي كند و نمي يابد ؛ اين توصيف را با اندكي اغماض مي توان درباره ماهيت فكري و چهره روحي – رواني جامعه عصر قاجار نيز صادق دانست : " خستگي اين سفر طولاني بر چهره اش نقش بسته است اما چشمانش از خوشحالي برق مي زند . زيرا معتقد است كه در روز قيامت امام رضا به نفعش شهادت خواهد داد و نخواهد گذاشت از لذات بهشت محروم گردد . " (6) اين موضوع به روشني نشان مي دهد كه مردم با چنين تصوير سازي ايده آل گرايانه اي از جهان ديگري نقصان هاي جهان كنوني خود را پاسخ مي دهند و مي كوشند به آينده چشم بدوزند و آرزو هاي بر باد رفته خود را در سيماي اين آينده در يابند . اين انديشه نجات گرا كه به جاي مسوول دانستن و زير سوال بردن رهبران و بدنه مديريتي جامعه رهايي راستين و حقوق خود را به موجودي الهي و فرا زميني گره مي زنند ، در چنين گرايشي كاملا آشكار است . زايران پس از بازگشت گرد هم حلقه مي زنند و از وضع اجتماعي اسفبار خود مي گويند و مي نالند : " يكي مي گويد الاغم را از من گرفتند ديگري مي نالد كه كيسه پولم را بابيست تومان دزديدند سومي گليمم را بردند مجبورم كردند براي يك من نا يك تومان بدهم ... فردي روحاني كه همراه آنان است چهره اش را در هم مي كشد و با گفتن امام رضا جزايشان را خواهد داد ، به آنان دلداري مي دهد . "

اهميت بررسي و كالبد شكافي اين موضوع وقتي روشن تر مي شود كه باور بياوريم كه اين هنجار رفتاري همچنان در جامعه ما پياده مي شود و پيروان كثيري هم دارد كه براي پياده كردنش سينه چاك مي كنند .

[ساعت ۰۴:۴۵ ]   همچنان منتظر راهنمايي شما هستم(۰)

۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۶
تقلايي تازه

تحقیق تازه ای را شروع کرده ام که بسیار مصرم آن را در همین زمان کوتاه آبدیده و خواستنی از آب در بیاورم . اولش تاکید داشتم که روانشناسی اجتماعی مردم در دوره تاریخی قاجار را با تکیه بر سفرنامه ها بررسی کنم شاید چون به خاطر کمبود وقت و از آنجا که ناچار بودم گزارش نیم بندی از آن حتما سر کلاس ارائه دهم ابتدا فقط سفرنامه ها را مرور کردم اما حالا فکر می کنم بررسی این موضوع کلی در یک گستره وسیع تر پسندیده تر باشد . آنچه در زیر می آید تنها بریده ای از طرح مساله آن است :

جامعه عصر قاجار را بايد جامعه اي پويا Dynamic  پنداشت چرا كه به جهت مواجهه با دنياي دگرگون شده جديد جامعه اي پيوسته در حال پوست اندازي بود . از اين منظر بافت اجتماعي – توده اي اين دوره تاريخي را مي توان عرصه پر فراز و فرود كشاكش هاي اجتماعي پيچيده اي انگاشت كه در چالش با اين فراخوان تاريخي بروز يافته بود . اين كشاكش ها در نا خود آگاه جمعي Collective Unconsciousness  جامعه توده اي ايران در واقع تقلايي بود براي صيقلي كردن هويت Identity گمشده اي كه اكنون بايد بنا به جبري محيطي – تاريخي باززايي مي شد .  مطالعه كنش ها و واكنش هاي اجتماعي توده هاي مردم در اين پروسه معمولا در بررسي اين چالش تاريخي به دقت به بوته كالبد شكافي سپرده نشده است . رفتار اجتماعي توده هاي مردم را در يك بررسي گذرا مي توان گونه اي واكنش سازي Reaction Formation تعبير كرد . اين واكنش سازي رويكرد هاي مختلفي به جهان پيراموني داشت . نگاهي پرسشگر و در عين حال معطوف به بازگشت Regression مشخصه چنين تقلايي ست .

[ساعت ۰۸:۱۰ ]   منتظر راهنمايي شما هستم (۵)

۲۶ ارديبهشت ۱۳۸۶
در استقبال از نقد

نقد فرزانه نازنین روی داستانم نقد سازنده و خیلی خوبی بود . راستش خودم هم به شدت با زبان در این داستان مشکل دارم . از یک طرف راوی زنی ست جنوبی تقریبا سی و چند ساله و با لهجه خوزستانی و از یک سو این منم که روایت می کنم . به تعبیر ف دال مهربان نسیم نویسنده ! پیش از این هم دانسته بودم که این ضعف کمی نیست . تقریبا در داستان برای من نگارنده و از دریچه نگاه من فاجعه است. یعنی این که هنوز شخصیت خودت را رها نکرده ای تا مستحیل شوی در آدمی که می آفرینی اش شاید به این دلیل که تو هنوز آفریننده نیستی . تقلا می کنی شخصیت بیافرینی . حادثه بتراشی و داستان تولید کنی اما همه این تکاپو ها نا فرجام است چون تکنیک کار را خوب رعایت نمی کنی . فکر می کنم گام اول این است که خودم را رها کنم . زبانم را صیقل بدهم و نزدیک کنمش به زبان زن رنجور جنوبی که دارد لای خاطراتش عقب رمزی می گردد برای روایت امروزش . البته چون این بخشی از یک رمان است به نظرم منطقی تر آن است که در قالب رمان بررسی شود و نه تکه و تنها . و این خودش می تواند از بین برنده برخی از سوء تفاهم ها باشد و دیگر این که آن حرفها حرفهای جاسم نیست حرفهای داییه که خوب یه کمی شعاری از آب دراومده قبول دارم . حالا می خوام یه بخش دیگه از همین داستان رو بذارم اینجا و جسورانه بخشی که خیلی دوسش دارم و بهم حس می ده و بازم منتظر اظهار نظرهای جسورانه ام :

 مامان چشم هايش را پشت بال چادرش قايم كرده بود ، اشك ها مي دويدند لاي تار و پود چادر . نمي دانم چرا اين قدر تابلوي پري دريايي را دوست داشت ، ياد جنازه عمو مي انداختش انگار كه افتاده بود زير پرچين ها و روي گونه اش يك گلبرگ ياس بود ، ياس رازقي ، از همان ها كه شره مي كنند از سر ديوار ، جاسم پيدا كرده بودش ، وقتي از مدرسه بر مي گشت ، بدو آمده بود خانه و بريده بريده گفته بود عمو را كشته اند و انداخته اند زير درخت كنار ! دويده بوديم و عرق چكان رسيده بوديم بالاي سر جنازه ، چشم هاي عمو باز مانده بود ، رد كبودي مثل طوق افتاده بود گرد گلويش . مامان چادر را كشيده بود روي صورتش و گفته بود : " چشاش به دنياس هنوز ... " و بابا پشت صداي هق هق زانو زده بود و با انگشتان كشيده اش پلك هاي عمو را بسته بود .

این یک معرفی ست از من . مال چند وقت پیش . امروز تصادفی دیدمش . خنده ام گرفت . توصیف جالبی ست از زندگی من . از من ... فکر می کنم کیستم ؟ این پرسش فلسفی من کیستم عمر درازی دارد . و چقدر هولناک است که وسط روزمرگی این زندگی می شکفد ناگهان و به تقلایت می اندازد که خودت را جستجو کنی و نمی یابی اش!

 

[ساعت ۰۷:۲۰ ]   ...(۱۲)

۲۵ ارديبهشت ۱۳۸۶
آخرين داستان من ...

خورشيد غروب كرده است . بوي خاك و خاكستر مي آيد . دست هاي مامان گره خورده اند به نرده هاي آهني در مدرسه . چشم هايش آن دور تر ها ، بالاتر از آن ميله دراز و پرچم سه رنگي كه بر فرازش لاي باد هنوز مي رقصد و تاب مي خورد ، چيزي مي جورد انگار . بعد از آن همه شيون و زنجموره حالا آرام گرفته است يا شايد از نفس افتاده و آويزان شده به آن آهن پاره هاي لعنتي . از دور انگار كه به صليبش كشيده اند . دلم مي خواهد بروم نزديك تر و آن تاج خار كهنه را از روي پيشاني اش بردارم اما نمي روم . مي ايستم ، نگاه مي كنم و احساس مي كنم تمام تنم را چيزي مي جود . درد تا گلويم بالا مي زند و باز مامان را نگاه مي كنم تا آرام بگيرم تا دلم قرص شود كه او هست و عطر چادرش باز توي دماغم مي پيچد . خون از گونه هاي چنگ زده اش شره كرده تا روي گردنش ، چشم هايش بي روح اند . به دو تا زمرد غبار گرفته مي مانند كه كاشته اند پايين پيشاني اش . انگار از يك جاي ديگرند ، جايي كه دور است و بزرگ و زيبا . چادر را مي كشم روي تنش كه جا به جا زخم شده است و از زير پيرهن چاك شده اش پيداست . پيرهني كه همان توي خانه تا شنيد مدرسه را زده اند به تنش پاره كرد و بيرون زد . با جاسم كمك مي كنيم و از در و ديوار مدرسه زوركي مي كنيمش . همه رفته اند . فقط ما مانده ايم و خورشيد و نور بد رنگي كه پهن كرده روي خيابان خالي و آجر هاي پوكيده اي كه از ديوار مدرسه فرو ريخته اند و تلنبار شده اند روي هم  . هنوز باور نمي كنيم محبوبه ديگر بينمان نباشد . مامان يله مي دهد به جاسم ، انگار گريه ها روسش را كشيده اند ديگر تاب و تواني نمانده برايش تا قدمي حتي بردارد ، شلال موهايش پريشان شده روي صورت گندمگونش . من دست هايش را مي گيرم توي مشتم . سرد است . بوي نفتالين و ياس مي دهد . نوازشش مي كنم . و دلم مي خواهد يك نفر دست هاي مرا هم بگيرد توي مشتش . گرم كند . ها كند . و سرم را بگيرد توي بغلش . و بگويد همه چيز دروغ است . مدرسه سرپاست . بچه ها رفته اند اردو و بر مي گردند . تا خانه گريه مي كنيم . سه تايي . بي صدا . و من دلم مي خواهد به زمين و زمان فحش بدهم ، و بيشتر از همه به دايي . نمي دانم چرا اينقدر ازش متنفر شده ام . 
- جنگ شده كه شده ، كجا مي خواين بذارين برين ؟ اينجا شهر تونه . ولايتتونه . نيست ؟
- مو مي ترسم كاكا جانم . اي بچه ها . دل نگرونم .
- هيچي نميشه . دو سه روز توپ و تفنگ در مي كنه و بعد خودش خسته ميشه و مي زنه به چاك ... اينا مي خوان ماره بترسونن همين ، اينا چشم ديدن اي انقلابه نداشتن ... خيالات ورشون داشته بود كه اي مملكت با اي انقلاب ديگه پوكيده و سرپا نميشه ... ما بايد تا آخر خط وايسيم  خواهر جان !
توي راه هيچ كدام حرفي نمي زنيم . تلو تلو مي خوريم و سر پايي هامان را لخ لخ مي كشيم روي زمين . شهر دارد خالي مي شود . مردم اثاثشان را بار مي زنند و درها را مي بندند و مي روند . يك چيزي روي دلمان سنگيني مي كند . انگار مي خواهيم استفراغ كنيم . شايد حرف هاي وامانده مان را . حرف هايي كه نمي توانيم بزنيم ، حرف هايي كه همين طور توي گلويمان ماسيده اند و راه نفسمان را بند آورده اند  و از گفتنشان هم هيچ سودي نمي بريم و اصلا كه چي ؟ گيريم كه گفتيم همه را و خالي شد اين دل بي صاحب ؟ اين ها كه هيچ كدام محبوبه را بر نمي گرداند . اين را همه مان مي دانيم و به خاطر همين است كه ساكت و مغموم افق نارنجي را نگاه مي كنيم و دست هاي همديگر را مي فشريم توي مشت هامان .
مامان گاهي مي ايستد ، مكث مي كند و انگار صداي موج هاي كارون را توي شلوغي شهري كه دارد خالي از سكنه مي شود مي جويد . دستش را مي گيريم و مي كشيمش . از آسمان مي ترسيم و از هر چيزي كه از آسمان مي بارد  ، بايد زود تر برويم زير يك سقف پناه بگيريم . مي خواهيم زنده بمانيم . اين را حس كودكانه غريبي بهمان ديكته مي كند انگار . زير نور بي رمق خورشيد قطار ماشين ها و پياده ها را مي بينيم كه جاده را هاشور زده اند . دست هاي مامان را ول مي كنم و عينك پنسي را از توي جيبم در مي آورم . هق هق گريه مامان مي پيچد توي گوشم . صبح تا سر كوچه دنبال محبوبه دويده بودم تا عينكش را بدهم دستش . گفته بود امروز مي روند اردو عينك نمي خواهد . مامان عينك را مي قاپد و توي مشتش مي فشارد و همان جا وسط خاك و خل زانو مي زند ، مردم بقچه روي كول نگاهمان مي كنند .
- اي خالوت كجان ؟ ها ؟ كجان ؟ كجان كه ببينه بچم پرپر شده ، كجان كه ببينه حتي يه پاره جنازه ام از بچم نمونده كه بشينم بالا سرش زار بزنم . يه تيكه از لباسشم نمونه كه بو بكشم . يه كاغذكي از دفترچه مشقش نمونده كه بزنم سينه ديوار ... هيچي نمونده ، بچم خاكستر شد ... خاكستر شد ... خاكستر ...

... این بخش هایی از آخرین داستانی ست که این روز ها می نویسم . خیلی کند ... و از این بابت متاسفم . شاید دلیلش به این بر می گردد که گرچه جنگ برای من سایه روشنی دردناک از خاطره ای نوستالژیک و تکان دهنده است اما خودم با همه رگ و پی ام لمسش نکرده ام . جنگ برای من خاطره ای غمگین از روز های دور کودکی . سال های هفت سالگی و روز های کبود دبستان توحید و راه خانه و صدای آژیر و نرده های سبز لجنی پناهگاهی ست که وسط حیاط مدرسه بود و رو به زمین باز می شد . و ترسی کال وقتی شب ها با صدای آژیز بیدار می شدیم و من ما لحاف و پتو می آمدم و می چپیدیم توی انباری و دلم مثل گنجشک می زد ... و حالا گفتن و نوشتن از یک خانواده جنگ زده با همه دشواری های این زندگی کار دشواری ست به ویژه این که این فکت تاریخی را پیوند زده ام به حال و یک سیر تاریخی را در دل داستان کاشته ام که تحلیل و باز شکافی همه رویداد های نهفته در این فکت کار را دشوار تر هم کرده است . و به خاطر همين چون فكر مي كنم ممكن است هرگز موفق به كامل كردنش نشوم و در عين حال خيلي دوستش دارم هر از گاه تكه پاره هايي از آن را روي اين صفحه مي گذارم تا اگر لغزشي دارد آشكار شود و از طرف ديگر كمي ماندگارش كنم .

[ساعت ۲۳:۰۶ ]   ...(۵)

۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۶
غروب طوفاني باران زده

از کتابخانه بر می گردم . طوفان می شود . باد می کوبد توی صورتم . فکر می کنم مستحق این سیلی محکم هستم . دلم گرفته است . باز نمی شود اصلا و هر روز زخم های کهنه باز به تلنگری دهان باز می کنند . مثل موش آب کشیده می شوم . خیس خیس . و آب از چشم ها و عینکم چکه می کند . دیگر از پشت این شیشه های خیس و لکه دار هیچ کجای این دنیای زهوار در رفته را نمی بینم .فقط باد است و باران و عبور شبح وار رهگذران بی چتر و ماشین های عجول و ته مانده خستگی توی وجودت . تنت روحت ... خسته ام و از عرض خیابان با شتاب می گذرم . آدم ها تک و توک شده اند همه چپیده اند زیر طاقی ای یا توی مغازه ای زیر سقفی و من رها و بی قید زیر این باران کوبنده غمگین تلو تلو می خورم . توی خیابان همدیگر را می بینیم . دستم را می گیرد توی مشتش . احساس گرما می کنم . دوستش دارم از ته دل و وقتي دست هايم را مي گيرد تنها نيستم انگار . كسي هست كه اين يخ هاي دلتنگي را آب كند . از روز خسته كننده ام بپرسد . از آرزو هايي كه باز به حكم تقدير تلخ در ايران ماندن و پوسيدن به مسلخ سپرده ام . از اندوهي كه مي كاهدم مدام ... لرز کرده ام  و مانتو و مقنعه ام خیس خیس شده اند و چسبیده ان به تنم به موهایم . وقتی می رسیم خانه باز همه غم های عالم را سرش غر می زنم . دلم خیلی پر است . و خستگی می تکانم انگار این جور ! و باز خسته مي مانم ... درونم پوك مي شود و حرف ها مي جوشند و از سينه ام بيرون مي جهند . دنياي بدي ست . و من غريبم انگار ... از این که زندگی ام این جور نیاز به رفو دارد احساس دلتنگی می کنم . انگار هیچ جور نمی توانم این پارگی ها را وصله کنم ...غم ها را سر ریز می کنم توی دلم . روز ها مثله مي شوند و پوچي و سر در گمي نشت مي كند روي دلم . اندوه هستي ام را پر مي كند . دستنوشته هايم مي پوسند . امروز اسم خودكشي را به زبان آوردم ناخود آگاه و بهش فكر كردم . احساس رهايي پر و خالي ام كرد . اين دنيا را دوست ندارم . عشق هست اما دنيا ... اين دنيا ... اين دنياي كبود تو خالي حسرت زده ... دلم می خواهد این دانشگاه لعنتی زود تر تمام شود . دلم پوكيده است ...

[ساعت ۱۲:۱۱ ]   ...(۷)

۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۶


خسته ام . خیلی زیاد ... و می روم کمی دراز بکشم بی آن که آسمان و ابر ها باشند . بی آن که به آرزو های خوب فکر کنم .

[ساعت ۰۷:۴۳ ]  

۲۰ ارديبهشت ۱۳۸۶
به اميدي واهي كه شايد در راه باشد ...

پرده را پس می زنم و آسمان آبی بهار را نگاه می کنم . دو سه تکه ابر در هم تنیده آن وسط ها هست . دلم قرص می شود که امروز دیگر حتما بارانی می زند . دلم تنگ است . دنبال تحول مهمی توی زندگی مان هستم . چیزی که از بیخ و بن دگرگونمان کند . خیلی دوست دارم بهزاد زود تر از شغلی که دارد بیرون بیاید . شغلی که توی همه این سال ها فرسوده اش کرده است . کاری که عشقت نیست . هدفت نیست و عمر و استعداد و آرمان تو را می مکد پیوسته . من بهزاد را در همان کسوتی می خواهم که لیاقتش را دارد . فکر می کنم چقدر سخت بوده برایش این چند سال قرار گرفتن در جایگاهی که برای او نیست و تحمل تبعات این بی عدالتی . شش هفت سال درس آکادمیک در رشته ای علمی - پژوهشی بخوانی آن هم با همه عشق و علاقه ات و از عمق جان و آخرش بنشینی پشت میز لکنته ای که برای تو نیست و دوستش نداری هیچ و کارهایی کنی که جذبت نمی کند و گاه بنا بر جبر زمانه دل هم می سپاری و فراموش می کنی آرزو هایت را . اگر من جای او بودم خیلی زود تر از این ها جا زده بودم و زده بودم زیر کاسه کوزه زندگی در هم و بر همی که برای من نیست و نقش من فقط تحمل کردن است و هدر رفتن . و او اما صبور ایستاده و به خاطر زندگی مان همه چیز را تحمل کرده است . گاهی فکر می کنم همه بار این زندگی روی دوش او بوده است . و من شاید فقط یک مشاور بوده ام . یک دلواپس همیشگی که تقلا می کند برای نجات و به بن بست می خورد مدام . از این کاراکتر خوشم نمی آید . اما کار دیگری هم ساخته نیست از من انگار . امروز کمی خوش بین تر از هر روزم به تحولی در آینده مان . به رهایی از چیزی که مال ما نیست و نمي خواهيمش و فقط به خاطر تامین معاش به ناچار بهش رضایت داده ایم . فکر می کنم این ظرفیت را دارم که کوله بار زندگی مان را ببندم و بزنیم به کوه و کمر . و در عوض کار فرهنگی در خوری انجام دهیم که بیارزد به بودنمان در این دنیای دوار تهی مانده از همه چیز . و حیف که مثل قصه ها تصویر چنین آینده ای برایم رمانتیک و دست نیافتنی ست . و چه رویای نازنینی ست رهایی از بن بست محتوم این کار و شغل تکرار شونده هر روزه و تدریس در شهری دور افتاده . تکاپویم از همین حالا شروع شده است برای جستجوی کاری که دست مرا هم توی شهر غریب بند کند یک جوری . و چه خوب می شود اگر همه چیز همان طور پیش برود که توی رویایم طراحی کرده ام . و راستي كه اگر همه چیز همان طوري بود که تو می خواستی و برایش برنامه می ریختی چقدر زندگی عالی و خواستنی بود . و تازه مگر من چه چیز بزرگ دست نیافتنی فوق العاده ای طلب می کنم؟! زندگی در شهری دیگر حتي شهري دور افتاده و در عوض کار در محیطی فرهنگی خواسته خیلی بزرگی نيست برای کسانی که عمرشان را برای درس و کتاب و پژوهش گذاشته اند و چشمداشتی نداشته اند به اين ز ندگي كه شايد از نظر مالي بهتر و بيشتر تامين ات كند و تو اين را نخواهي هرگز  .به این كه مستخق تحقق اين رويا هستيم مطمئنم . و چرا باز آب از آب تکان نمی خورد نمی دانم . واقعا نمی دانم . شاید قسمت نباشد همان طور که بزرگ تر ها می گویند . باید منتظر بمانم باز و دست بکشم از رویا پردازی های بی سر و ته . تا خدا چه بخواهد .

[ساعت ۲۳:۰۹ ]   ...(۳)

۱۹ ارديبهشت ۱۳۸۶
باز هم درباره شورش شاه قلندر ها

هنوز در مطالعاتم درباره خیزش شاه قلندر ها به عنوان اسماعیل های دروغین و دوباره به این یقین نرسیده ام که می شود رویکرد آنها را در زیر مجموعه انگاره تولد مجدد Rebirth گنجانید اما با این حال می کوشم از این منظر هم موضوع را کالبد شکافی کنم . به نظرم شباهت باطنی و پنهانی میان شورش چهارگانه شاه قلندر های منتسب به طریقتی عرفانی و گمنام با آیین باستانی - اسطوره ای ارفه ای نهفته در فولکلور کهن یونان وجود دارد . این آیین که ریشه عنوان خود را از موزیسین برجسته دنیای کهن ارفئوس  Orpheus وام گرفته است ، به یک داستان اساطیری باز می گردد . بر اساس این داستان دیونسیوس که پسر زئوس بود می کوشید با تغییر شکل های گوناگون خود را از دست تیتان ها نجات دهد اما نهایتا وقتی به شکل گاو میشی در آمده بود از سوی تیتان ها دریده شد و از میان رفت . به نظر می رسد تکاپوی زنجیره وار شاه قلندر ها برای باززایی شاه درگذشته کوششی در قالب همین داستان است با اين تفاوت كه در اين كوشش اين هماني شخصيت Personal Identity اسماعيل دوم نيز كاملا حفظ شده است ( یعنی شخص پس از مرگ استمرار شخص پیش از مرگ است = اسماعیل دوم در قالب دیگری بازتولید نمی شود بلکه همان اسماعیل دوم است که ادعا می کند نمرده است و تنها بنا به مصلحت غیبت کرده است ) . اگر بپذیریم که آنها موفق می شده اند با آفرینش پس زمینه ای از روزگار تسامح آلود اسماعیل دوم صفوي طیف های گونه گونی از مردم را به سوی خود فرا خوانند و دم و دستگاهی تدارک بینند در واقع تا اندازه ای این نگره را توجیه کرده ایم . شاه قلندرها با زمینه ای که از اسماعیل دوم به عنوان تلطیف کننده بحران های شیعیگری و حاکمیت ایدئولوژیکی صفویه داشتند می کوشیدند به حرکت بازآفرینی این شخصیت فراموش شده در ادوار بعدي حيات صفويه جامه توجیه بپوشانند . ( تلویحا و از نگاه محقق امروزی ) بر این اساس اگر آنها را متمایل به طیف رانده از جزمیت دربار و حکومت بدانیم این رویکرد گونه ای فرافکنی منطقی جلوه می نمایاند . یک بازخورد روحی از توطئه مرگ شاه متفاوت در بطن روانشناسی اجتماعی جامعه ای که هنوز برای پذیرش انگاره های فرا روان شناسانه آمادگی دارد ! و به این ترتیب از خیزش قلندر ها حمایت می کند . البته هنوز نمي توانم چيزي را كه در ذهن دارم بر اساس مدارك و شواهد و مستندات تاريخي اثبات كنم و يا پر و بالش بخشايم . به نظر مي رسد اگر شاه قلندر ها را حاميان نحله اسماعيل دوم قلمداد كنيم بايد به بسياري از اطلاعات نهفته در منابع تاريخي شك كنيم كه يكي از مهم ترين آنها كه به پيشبرد بحث من نيز كمك شاياني مي كند رد درستي دليل به حبس افتادن اسماعيل دوم است كه به نظر مي رسد بنا بر مصالح وقت از گزارش واقعي آن و انعكاس آن در منابع تاريخ نگاري اغلب درباري و حكومتي كه مواضع روشني دارند اجتناب شده است . اگر اسماعيل دوم را داراي عقبه فكري - عقيدتي مشخص و نهادمندي با ريشه هايي استوار در بستر هاي فكري جامعه عرفاني فرض كنيم نا محتمل نخواهد بود اگر انگيزه شاه طهماسب در حبس فرزندش را در قلعه قهقهه تمايلات نحله اي خاص اسماعيل و احتمال شورش با چنين پشتوانه اي در محافل اپوزيسيون بدانيم تمايلات و تفكري كه اتفاقا با تفكر مرسوم و رايج در جامعه يكدست شده و ايدئولوژي زده عصر صفوي در تعارض بوده است و حبس اسماعيل را براي حل منازعات نارس جامعه تناقض زده ايران عصر صفوي ضروري مي كرده است . اين شك به لحاظ علمي بي ترديد پذيرفتني نيست چون من هنور محملي براي اثبات آن نيافته ام و يا درست و حسابي پيگيرش نشده ام اما ترديد چندان ناروايي هم به نظر نمي رسد مخصوصا اين كه از نگاه من لزومي ندار همه تحليل هايمان را از تاريخ بر پشتوانه رويداد هاي ما سبق استوار كنيم در واقع فكت هاي پسيني هر رويداد به اندازه فكت هاي پيشيني در تحليل و بازشكافي آن رويداد و احتمالا نظريه پردازي در آن ساحت حايز اهميت اند .

پی نوشت فلسفی ۱ : اساس تفکری در فلسفه وجود دارد که معتقد است میان مرگ و حیات بعدی انسان فاصله ای وجود ندارد و بر این اساس برخی از چهره ها که وجودشان برای بهبود شرایط زندگی در جهان لازم ست باز در همین جهان باز خلقت مي شوند .

پی نوشت فلسفی ۲ : برخی دیگر عقیده دیگری دارند . آنها تولد مجدد را بلافاصله بعد از مرگ انسان نمی دانند بلکه این رویداد را مربوط به دوره دیگری از حیات که بعد از این دوره است قلمداد می کنند . این نظریه به نظریه اکوار و ادوار معروف است که همان انگاره هزاره گرایی معروف است .

[ساعت ۰۴:۰۴ ]   ...(۶)

۱۷ ارديبهشت ۱۳۸۶
خستگي و هذيان اين روز هاي سر در گم

دلم خیلی گرفته . مثل همیشه بی دلیل . یا شاید دلیلش را هم می دانم و قایمش می کنم . گاهی توی زندگی ام چیزی پیدا نمی کنم که آویزانش شوم و فرار كنم از پرتگاه ،  از سقوطی که هر لحظه در کمین است انگار . دست هایم خالی می ماند و مثل پاندول ساعت دو طرف بدنم تلو تلو می خورد . پوچ می شوم حسابی و بعد فکر می کنم که راه نجاتی هم نیست از این مخمصه مضحک . این روز ها بیشتر وقتم را دلشوره پر می کند . اولش خيال می کردم به خاطر آن مریضی مزخرف است اما حالا می بینم نه . من كاملا خوب شده ام و هنوز دلواپسم و هنوز احساس پوکي مي كنم ، احساس تهي بودن . حس خيلي بدي ست . خوب که فکرش را می کنم می بینم دلم به چیزی قرص نیست . چیزی در درون خودم . گوهري كه قيمتي باشد . كاري كه بيارزد به بودنم در اين دنياي خالي عبث . راحت بگويم : احساس می کنم بود و نبودم توفیری ندارد . نمی دانم چرا این حس لعنتی این طور یقه ام را چسبیده و ول کن نیست . مدت هاست كه دارم باهاش مي جنگم كه نگويمش . و نمي شود . باز تا چشم باز مي كنم مي بينم هست . نفس مي كشد . و من بايد يك جوري رويش را هاشور بزنم . شاید به خاطر مشکلات زندگی باشد که خب به هر حال هست براي همه هم هست و خب چه مي شود كرد ؟  راه گریزی نیست از این منجلاب . و من ... و من دلم می خواهد مبارزه کنم . تا هر جا كه مي توانم و باز مي بينم نه . خيلي خسته ام . و خالي . نمی توانم انگار چيزي را عوض كنم . تقدير گرا شده ام و گاه عجيب منفعل .  اصلا انگار هیچ ریسمانی ریسمان رهایی من نیست . هیچ کاری آرامشم نمی بخشاید . هیچ نگاهی التیامم نیست . بعضی وقت ها از ته دلم می خواهم یک زن ساده و سنتی باشم . خیاطی بلد باشم . بچه داشته باشم . خانه داری کنم . اما ... زنانی همچون من انگار تنها وصله های ناجور دنیای بی در و پیکری هستند که هر روز وادارشان می کند از نو پوست اندازی کنند و چه درد بزرگی ست تنهایی در این دنیای بزرگ پر ازدحام . این روز ها مدام فراخوان مبارزه است برای من با آنچه دارم و می کوشم به دست بیاورم . و حیف که فرصت ها مي سوزند و تنهايي سهم من مي ماند از اين دنيا . و با اين وضع هرگز به ثبات گره نمی خورم . همین جور معلق می مانم وسط زمین و آسمان زندگی ام . و تار های حسرت تنیده می شود دورادور پیکرم . و راه نفس کشیدنم بند می آید  . خیلی دلتنگم . خیلی . خیلی زیاد . و دورم از خودم . از آنچه که باید باشم . خیلی دور . صدای خش دار رادیو پس زمینه فکر هایم می شود . و گاهی آفتاب کش می آید تا میز کامپیوتر . و من دلم باز نمی شود با صدای تک بلبلی که از کنار پنجره پر می کشد . نه . چیزی باید در عمق درونم متحول شود . و من انگار برای این تحول هنوز ناتوانم . خيلي دلم گرفته ... خيلي ... خيلي زياد

[ساعت ۲۲:۵۸ ]   ...(۸)

۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۶
حس نوستالژيك من

نگاه شیرین و غمگین نوستالژیک به زندگی چیزی ست که سالهاست شاید حتی از همان بچگی با من است . چند روز پیش داشتم برای مامان از بوی ریحان و حس شیرینی که بهم می بخشد حرف می زدم و این که مخصوصا اگر کنار املت باشد مرا یاد غروب های تابستانی بچگی می اندازد که بساط شام را می بردیم پشت بام و این عطر قاطی می شد با بوی خاک وقتی پشت بام را آب پاشی می کردیم . گاهی خیلی دلتنگ قدیم ها و بچگی می شوم . نه این که بچگی خیلی خوبی داشته ام . نه اتفاقا به نظرم هرگز درست و حسابی بچگی نکرده ام و خاطرات خوشگذرانی و شادی خیلی کم است . اما گاهی هر چیز کوچکی مرا تا آن روز های غربت زده پرواز می دهد . مثلا همین امروز صبح که داشتم طالبی برش خورده را بو می کشیدم دیدم چقدر یاد خانه های سازمانی ای می افتم که بچگی هام را توی آنها گذراندم . این حس گاهی که با دلتنگی قاطی می شود خیلی آزار دهنده است . مثلا وقتی یاد کارتون هایی می افتم که آن وقت ها همیشه می دیدیم و چقدر فضایشان غمگین بود :

آن وقت ها کارتون ها همیشه نماد های غم زده ای از زندگی های پر تب و تاب بود . من دوستشان داشتم مثل خیلی از هم دوره ای هایم . چون با آنها زندگی می کردم . و یادم هست که خودم هم یک جعبه پر از آدمک های کوچولو داشتم که هر کدام برای خودش یک کاراکتر ویژه بود . بچگی ها زود گذشتند اما این روز ها گاه و بی گاه زنده می شوند و مثل تصاویر لزجی از روبروی نگاهم سر می خورند . دلم می گیرد این جور وقت ها و حس می کنم دلم می خواهد همه چیز برگردد به آن روز ها و این بار واقعا زندگی را توی مشتم می گیرم . نمی دانم درست كه چه مي گويم و اين حس از كجاي درونم زبانه مي كشد . اما اين را خيلي خوب مي دانم كه من گرماي اين شعله ها را دوست دارم . به اندازه همه روز هايي كه در كودكي ام تباه شده است .

[ساعت ۲۳:۳۴ ]   شما هم چنين حسي داريد ؟(۳)

۱۱ ارديبهشت ۱۳۸۶
آل احمد

مشغول نگارش مقاله ای درباره ماهیت فکری آل احمدم . تازه می فهمم که راستی با دریای مواجی روبرو هستم . تفکر آل احمد لایه های پیدا و پنهان زیادی دارد که شناختش مستلزم وقت و حوصله زیادی ست . این بخشی از مقاله من است که هنوز خیلی جای کار دارد :

از ميان روشنفكران پوينده ايراني كه كوشيده اند آفريننده گفتماني ماندگار در گستره ادبيات فكري – سياسي ايران معاصر شوند ، جلال آل احمد از جايگاه ويژه و برجسته اي برخوردار است . اين برجستگي به خصلت پويايي باز مي گردد كه در كنه كنشگري اجتماعي و منظومه جهان بيني وي نهفته است . آل احمد از جمله انديشمنداني ست كه نقش پيشروانه اي در نهضت فكري – فرهنگي بازگشت به خويشتن ايفا مي كند ؛ طرحواره اي كه به جهت علاقه روشنفكران ايراني هم در پروسه طرح اندازي  Emplotment آن و هم در گرايش و استقبال از اين گزاره در واقع به گقتمان غالب در تاريخ معاصر تبديل شده است و هدفش زدودن پيرايه هاي فكري بيگانه ( بخوانيد غرب زدايي و غرب گريزي ) و بازگشتي آرام به ريشه هاي تاريخي كهني ست كه در عبور زمان به دست فراموشي سپرده شده اند و در اين مقطع باز ضرورت هاي زمان اهميت بازگشت به آنها را پررنگ تر كرده است . به نظر مي رسد از دريچه نگاه متفكران اين دوره اين نهضت كه مويد گونه اي باززايي Renaissance نيز هست ، تنها راه رهايي ايرانيان از بحران هاي فزاينده و خزنده اي ست كه بر پيكره ايران تنيده شده است . اين رويكرد از آل احمد به ويژه تنديسي تراشيد كه به مثابه روشنفكري متعلق به همه طيف هاي فكري بعضا روياروي هم جلوه مي نماياند . اين صيقل خوردگي از آن روست كه آل احمد ضمن گرايش به طيفي رنگارنگ از نگره هاي فكري مسلط روزگار خويش و آزمودن هر يك از جمله سوسياليسم ، ناسيوناليسم ، ليبراليسم ، و ايسم هاي مسلط ديگري كه آفريننده ايده هاي فلسفي – فكري رهايي و آزمون و خطا بوده اند ، به يكي از پيشگامان عرصه روشنفكري متمايل به اصول مذهبي نيز تبديل مي شود و به اين ترتيب در پس تقلاهاي تاريخي طيف هاي مذهبي در آستانه انقلاب اسلامي نيز جايگاه برجسته تري به خود اختصاص مي دهد ؛ از اين منظر مي توان او را جمع نقيضيني دانست كه كوشيده است با اين رهيافت تنوع طلبانه و آزمايشگر از يك سو چيستان سر در گمي فكري – فلسفي روزگار خود را حل كند و از سوي ديگرپژواك رسا و  تصوير روشني باشد از زمانه اي كه در آن زاده شده و زيسته است . از اين رهگذر مطالعه بافت فكري او و زمينه هاي علاقمندي و ابراز عقيده اش در واقع گونه اي مطالعه عميق بريده اي از تاريخ معاصر اين سرزمين است .

[ساعت ۰۳:۰۳ ]   ...(۲)

۰۹ ارديبهشت ۱۳۸۶
از امروز

تلاطم این روز ها دارد به من می آموزاند که صبور باشم و داشته هایم را ببینم . قبل از این نیمه پر لیوان را دیدن برایم یک شعار کلیشه ای مضحک بود اما این روز ها به شدت دارم به این کلیشه ایمان می آورم . امروز کار تازه ای شروع می کنم . کار ویرایش . بعد از مدت ها و به خاطر همین هم هوس کرده ام درست و حسابی بنشینم مبانی ویرایش را که به نظر می رسد تا حدی از ذهنم رفته است مرور کنم . کار ویرایش یک بولتن داخلی به من واگذار شده و این موضوع اعتماد به نفس خوبی بهم بخشیده . فقط امیدوارم این بولتن از جمله بولتن های تک شماره ای بی تداومی نباشد که تنها خاطره اش می ماند و بس .

امام علی (ع) : المومن بشره فی وجهه و حزنه فی قلبه : شادی مومن در رخسار او و اندوهش در دل است . ( نهج البلاغه . کلمات قصار . شماره ۳۲۵ )

دلم می خواهد مصداق این گفتار باشم . از امروز تلاشم را می کنم .

[ساعت ۲۲:۴۶ ]  

۰۸ ارديبهشت ۱۳۸۶
چرايي رويكرد آرام مردم در قبال حمله مغول

۱- امروز توی کلاس بحث بر سر این بود که چرا در دوره اول حاکمیت ایلخانان مغول یعنی در سال های آغازین تسلط مغول در ایران هیچ شورش مردمی مشخصی نداریم ؟ رویکرد مردم چگونه ست که آنها را به هیچ تحرکی فرا نمی خواند . بحث بر سر این بود که آیا ساخت پدر شاهی حکومت عامل این سکوت اجتماعی ست یا چیزی در عمق روانشناسی جمعی توده ها مسبب این واکنش به مثابه گونه ای فرافکنی منفی بوده است ؟ استاد به پاسخ دومی ارزش و اصالت بیشتری می داد . و به جو ارعابی اشاره می کرد که نخستین تاثیر خود را بر اندیشه و روانشناسی اجتماعی مردم نهاده است . امروز داشتم کتابی را كه تازه خریده ام تورق می کردم به مبحث جالبی بر خوردم که شاید در مورد این وضعیت تاریخی ویژه هم مصداق پیدا کند و آن اشاره به ناتوانی و نومیدی در بروز تحرکات اجتماعی ست . کتاب مرید راستین نام دارد و قصد نگارنده از تحریر آن تاملاتی درباره سرشت جنبش های توده وار معرفی شده است . نویسنده ، اريك هوفر ، خود چهره اي برآمده از توده هاست ؛ يك كارگر مهاجر در مزارع و معادن طلا و البته يك كارگر بارانداز كه به گونه اي خود آموخته به مطالعه و تحقيقات اجتماعي و جامعه شناختي مي پردازد . اثري كه از او مي خوانم بسيار ساده است اما تحليل هاي او برايم بسيار جالب و نزديك به واقع مي نماياند . از جمله در بحثي كه من آن را با مباحثه امروز در ارتباط مي بينم ، مي نويسد : ترس از آينده موجب مي شود كه در برابر آن موضع بگيريم و به وضع كنوني بچسبيم ، در حالي كه باور به آينده ما را پذيراي تغيير مي كند ... محافظه كاري معلولان و افرادي كه ميانسالي را پشت سر گذاشته اند نيز از واهمه آنها از آينده ناشي مي شود . آنان چشم انداز و نشانه هاي زوال را در برابر چشمان خود مي بينند و احساس مي كنند كه هر تغييري احتمالا روي به بدتر و نه بهتر شدن اوضاع و احوال دارد ... آينده براي ايشان به تله اي انفجاري مي ماند كه نقطه اي در مسيرشان جاسازي شده و شخص بايد با احتياط در اين راه گام بردارد . تغيير به منزله دردسر خواهي ست . ( ر . ك مريد راستين . اريك هوفر . ترجمه شهريار خواجيان . نشر اختران . چاپ اول . تهران . ۱۳۸۵ . ص ۲۰ )

اگر با اندكي اغماض ايرانيان را در اين دوره به اين معلولان تشبيه كنيم چنين رويكردي توجيهي نسبتا منطقي پيدا مي كند . ترس از آينده يا انديشه رو به زوال رفتن آنها را از هرگونه تفكر پوينده باز مي دارد و به اين ترتيب به آنچه دارند رضايت مي دهند . گويي در انتظار پايان همه چيز و مختومه شدن پرورنده نشسته اند و در نتيجه هر گونه حركتي را بي فايده و نامناسب مي انگارند . البته اين انگاره تنها در حد فرضيه اي ساده است و مي توان آن را با طرح نظريه اي متكامل تر و پخته تر رد و ابطال هم كرد . اما به نظرم رسيد كه اين تحليل تا اندازه اي در حل اين معماي تاريخي همانند يك كليد عمل مي كند ، كليدي كه دري را به روي تفكر بيشتر در عمق روانشناسي جمعي توده ها در رويكرد ها و در نتيجه ترسيم سرنوشت تاريخي شان مي گشايد .

پي نوشت : به شدت به ياد كتاب گريز از آزادي اريش فروم افتادم . يادش به خير دكتر آقاجري سر يكي از كلاس هاي به ياد ماندني تاريخ تشيع به مناسبت بحثي كه يادم نيست معرفي اش كرد و من آن روز ها خيلي لذت بردم از خواندن اين كتاب و آخرش هم آن را به طرز مذبوحانه اي از كتابخانه عاطل و باطل انجمن اسلامي كش رفتم :)

۲-تاريخ جمهوري اسلامي را چه كسي مي نويسد ؟ گاهي خيلي احساس وظيفه مي كنم اما آنقدر تحليل جامعه شناختي دقيق و درستي ندارم كه بتوانم به گونه اي مدون و سازمان يافته به تحرير تاريخ اين روز هاي كذايي و مسخره اي كه مي گذرانيم فكر كنم ...

[ساعت ۰۹:۳۶ ]   خوشحال مي شوم نظرتان را بدانم (۸)

۰۶ ارديبهشت ۱۳۸۶
كند و كاو در شورش هاي چهارگانه شاه قلندر ها

مدت هاست كه درباره جریان چهار گانه شورش شاه قلندر ها در دوره صفویه که با ادعای اسماعیل دوم بودن بر خاسته اند حساس و پیگیرم و می کوشم گاه و بی گاه به مناسبت یا به تصادف مطالعه ای در این باب داشته باشم . رمز این اشتیاق به رویکرد روانکاوانه ای باز می گردد که در دل این نهضت نمادین کاملا هویداست و راجر سیوری به رسایی آن را گونه اي کیفیت مسیحایی می نامد و اين كيفيت كه مويد نوعي انديشه نجات بخشي در اين دوره تاريخي ست ، همانا میل به جعل هویت انسانی ست که مرده اش می پندارند یعنی به زبان رساتر گونه ای تناسخ . این که بسیاری از مورخان به آسانی از کنار این رویداد نمادین می گذرند و از جنبه های منجی مدارانه آن غفلت می ورزند و این شورشگران را صرفا شیاد و شورشی قلمداد می کنند . ( نک والتر هینتس . شاه اسماعیل دوم . ص ۱۴۹ و ابوالقاسم طاهری . تاريخ سياسي و اجتماعي ايران از مرگ تيمور تا مرگ شاه عباس . ص ۳۲۴ ) از ارزش و اهمیت این رویداد نمی کاهد . از نگاه من این یاغیان پراکنده در قلمرو ایران که به فاصله ای بسیار کوتاه یکی در غور و قندهار و دیگری در که کیلویه و همدان و فارس قیام می کنند بی تردید گوياي آن است كه اين افراد كه نيتي مشترك و حتي ظاهري مشابه دارند ، با هم در ارتباط اند و زنجیره وار اهداف یک نهضت مبارز را تعقیب می کنند . تنها اشکال کار این است که این نگره را نمی توان بر اساس منابع دست اول مستند کرد و این در علم تاریخ یک اشکال ساده و پیش پا افتاده نیست . منابع درباره انگاره های فکری و فلسفی این شورش های زنجیره وار سکوت می کنند . گویی قلندرها بی هیچ سابقه ذهنی روشنی تنها در صدد آن اند که برای مدتی کوتاه اغتشاشی بیافرینند و حس کامجویی و قدرت طلبی خود را ارضا کنند و بس . در حالیکه این نگاه به نظر من بسیار خام اندیشانه به نظر مي رسد و شواهدي هم وجود دارد كه اين ساده انديشي را به مسلخ مي برد . تردید های سیوری در اصالت و اهمیت این رویداد به مثابه بحرانی دینی - اخلاقی و چه بسا فلسفی - جامعه شناختی گویای آن است که باید رهیافت های دیگری بر این فکت تاریخی گشود و آن را عمیق تر و جستجو گرانه تر به بررسی و ارزیابی نشست . سيوري ضمن بررسي شتابناك خود به اين نتيجه رسيده است كه شورش اسماعيل هاي دروغين بيشتر ريشه ديني داشت تا سياسي و معتقد است اين واقعيت در روشي نهان است كه در اعدام اسماعيل دروغين دومي پيشه شد - تنها كس از آن چهار تن كه روانه پايتخت ، قزوين ، شد تا رسما اعدام شود ...او را در ميان مردم اعدام كردند . دو جنبه در اين اعدام برجسته است : نخست روش كار كه آماجش قطعيت دادن به فناي پيكر او بود ؛ دوم سبعيت روش به كار رفته . او اين توضيحات را با اين تكمله كه در طول تاريخ سنگدلانه ترين كيفر ها را عموما براي مجرمان مذهبي ، تا كه سياسي نگاه مي داشته اند كامل و توجيه مي كند . ( نك . راجر سيوري . در باب صفويان . ص ۲۵۰ ) بر اين اساس تصور مي كنم بايد بيش تز اين ها و خيلي دقيق تر روي اين جنبش مطالعه كرد و كوشيد ريشه هاي فكري و به تعبير بهتر آبشخور هاي تغذيه كننده آن را در ساحت فكري - فلسفي دريافت . به نظر مي رسد آنها ار جمله پيروان راسخ اسماعيل دوم بوده اند و در روزگاري كه او در قلعه قهقهه زنداني بوده است در اطراف قلعه گرد هم مي آمدند و اسماعيل دوم براي آنها نطق مي كرده است . اين موضوع كليد فهم اين رابطه ناشناخته مي تواند باشد . حيف كه اين روز ها كارهايم حسابي به هم گره كور خورده اند وگرنه بهتر و دقيق تر اين پژوهش را به سرانجام مي رساندم چيزي كه مدت هاست ذهنم را درگير كرده است .

[ساعت ۰۲:۰۷ ]   لطفا اگر چيزي مي دانيد كه به اين بحث كمك مي كند دريغ نكنيد (۸)

۰۵ ارديبهشت ۱۳۸۶
غم از درونم مي جوشد من به هيچ بازي اي دعوت نشده ام .

گفتنش تکرار است و نا گفتنش سکوت سکوتی که شومی اش دامان درونت را لکه دار می کند انگار ... منظره مینی بوس هایی با طیفی از رنگ سبز مغز پسته ای و لجنی مرا به صرافت گفتن می اندازد . وقتی از کنارشان عبور می کنم چیزی توی دلم نمی ریزد چون صبح وقتی از خواب بیدار شده ام به یاد آورده ام که در ایران خفقان زده زندگی می کنم و مانتوی بلند پوشیده ام و دیگر باکی نیست چون هیچ وقت آرایش نمی کنم و دیگر هیچ . اما همه چیز به همین سادگی ختم به خیر نمی شود موضوع بر سر آزادی انتخاب و سلیقه من نیست . موضوع هویت دستمالی شده من است که توی دست های ضمخت مردان سبز پوش به یغما رفته است .

تاريخ دو بار تكرار مي شود، بار اول به صورت تراژدي و ديگر بار در قالب كاريكاتوري از آن تراژدي. بي سبب نيست كه هرساله آغاز طرح "مبارزه با بدحجابي" بي اختيار ذهن را به سالهاي دور در تاريخ معاصر اين سرزمين هدايت مي كند. همان روزهايي كه دستگاه حكومتي رضاخان پوشش از سر زنان و دختران اين سرزمين به اجبار برمي داشت تا به خيال خود، گام هاي ترقي و غربي شدن با شتاب بيشتري برداشته شود. اكنون نيز طرح مبارزه با بدحجابي نه نقطه مقابل كه درواقع اجراي مجدد "كشف حجاب رضاخاني" است البته در قالب و شكلي متفاوت. آن ديگري به اجبار حجاب از سر برمي داشت و اين ديگري نيز به اجبار، حجاب موجود را صورتي ديگر مي طلبد. و درميانه اين منازعه، زنان و دختران ايراني اند كه چوب حراج دولتيان بر متاع آزادي خويش را نظاره گرند و لب فروبسته، تا مبادا فرياد اعتراض در مقابل اين حقارت، دايره آزادي ايشان را تنگ تر از آنچه هست گرداند.

تراژدی منظره هر روزه ماست وقتی از میان خیابان های مبهوت و غم زده شهری می گذریم که بغض کرده است . خودت را نمی شناسی وقتی توی شیشه قدی مغازه ای تمام قد منعکس می شوی . تو را می کوشند آنطور که دوست می دارند تراش بدهند و تو دم نمی زنی اما این همه مهم نیست مهم حرمت توست که به راحتی آب خوردن قربانی می شود .

 نور بالاهای پیاپی مانع از آن نمی شود که به اصطلاح به او راه بدهم تا رد شود.می رسیم به چراغ قرمز انتهای اتوبان چمران.از آیینه پلاک ماشینش را می بینم قرمز است٬این یعنی خودروی دولتی! دارم با دخترکم کنجار می روم تا متقاعدش کنم سرش را از شیشه ماشین بیرون نبرد،همان تذکرات مادرانه.دخترکم اما لج باز تر از این حرفهاست با تمام دایره محدود لغاتش به من می فهماند که او دختر است و می خواهد باد با سرعت در موهایش بپیچد! حالا ماشین پلاک قرمز درست در کنار من ایستاده ومن همچنان در حال نصیحت کردن هستم.احساس می کنم به من اشاره می کند.بی سیم اش را نشانم می دهد.مردی میان سال با محاسنی "مشخص". با اشاره می پرسم"چی شده؟" به روسری ام که در حین نصیحت های مادرانه غفلتا افتاده،اشاره می کند. شاید یادم رفته که طرح مبارزه با "بدحجابی" شروع شده.لبخندی می زنم روسری ام را به سقف سرم می چسبانم و چراغ سبز می شود.ماشین پلاک قرمز اما باز هم چراغ می زند و من را دعوت به ایستادن می کند.

بار ها از اين كه زن آفريده شده ام غمگين بوده ام شايد فقط بدين دليل ساده و مسخره كه ديگران مجوز هاي شرعي و عرفي زيادي دارند براي دخالت در حريم شخصي زندگي ام . بحران اين روز هاي ما مساله رژلب هايمان نيست و هيچ ربطي به مانتوهاي بالاي زانويمان ندارد . مساله رنجوري زن بودن در فرهنگ مهجوري ست كه تو را به اين جرم به سلاخي محروميت مي سپارد . بماند كه اينجا آنقدر خفقان زده هست كه مردا را هم بي نصيب از اين زور و فشار نگذارد .

مانتوی مشکی و گشاد روی زانو٬ شلوار جین گشاد و بلند که از پشت کفش به زمین کشیده می‌شه٬ یک جفت کفش کتونی خاکستری٬ مقنعه مشکی و بلند٬ موهای مشکی ساده که به سمت چپ شونه شده و کمی ازش از زیر مقنعه بیرون مونده٬ صورتی که تنها آرایشش رژ قهوه‌ای و بیرنگیه که دیده شدنی نیست. سادگی افراطی‌ای که همیشه سرزنش می‌شه. ساده ساده ساده.

عکاسی گفته بعد از ساعت هفت عکسم حاضر میشه٬ و حالا تردید دارم که برم. و اگر برم کجا پارک کنم که کمترین فاصله رو تا در عکاسی داشته باشه٬ و اگر دستگیر شدم چکار کنم. دارم فرار می‌کنم و قایم می‌شم. به اتهامی که هنوز بهم تفهیم نشده. شاید همه باید چادر سر کنند.

[ساعت ۲۱:۵۹ ]   ...(۱)

۰۴ ارديبهشت ۱۳۸۶
هواي سر مست . حرف هاي سر مست .

هوای بهاری دوباره آمد . باران و بوی خاک و چه کیفورم این روز ها که دلم می خواهد هوسناک تا دل شب زیر نم نم قشنگ باران باشم . رها از همه فکر های آزار دهنده . بریده از هر گونه منفعت جویی مفت و بی قدر و بها . چنار ها سبز پوشیده اند . بهشان می آید . عجیب است این حال شاداب من وسط این همه دلمشغولی سرسام آور زندگی . وسط این همه گره کور زندگی . دلم به چیزی خوش نیست حتی کمی هم دلشوره دارم اما سرحالم . شاید به خاطر این عطر مهربانی باشد که لای این درختان پیچیده است . این هوا آدم را مست لایعقل می کند گویا . و چه راحت فراموش می کنی غصه هایت را . ممکن است پیشنهادی بشنوی اما دلت قرص نشود . دل بسپاری به این هوای سرمست کننده و بگویی نه . روح من نمی پذیرد . اهل پیشداوری شده ام یا بوده ام انگار و این سد راه موفقیت است ؟ شاید . خودم هم خوب نمی دانم . من روح عجیبی دارم . جستجو می کند و وقتی به تکه پاره ای از آنچه می خواهد می رسد کنارش می زند و می گوید من این را نمی خواستم . مستاصلم این روز ها و هی تلاش می کنم خودم را به بیراهه بزنم . به کوچه پس کوچه های سرخوشی . گاهی حس می کنم آمده ام تا توی این دنیای گل و گشاد پرسه ای بزنم و بروم . بی هدف نیستم اما برای بلند مدت زندگی ام هیچ برنامه روشنی ندارم یا اگر دارم بهش امیدوار نیستم . اصلا مگر توی این کشور می شود چشم اندازی از آینده داشت ؟ پس همه مان یک جور هایی بی هدفیم و وانمود می کنیم  برنامه ریزان حرفه ای و موفقی هستیم . نمی دانم . گاهی فکر می کنم باید با این وضع بجنگم تا آنجا که می توانم و هی بهانه نجویم که نه . اين همه خستگی اين همه ناكامي از بد اقبالی من است . غر زدن را دوست ندارم چون تجربه کرده ام که چه انرژی منفی ناجوری از خودش متصاعد می کند . اما گاهی واقعیت انعکاس بی کم و کاست این غر زدن های بی سر و ته همیشگی ست . نمی دانم به کجا می رسم . گاهی پی دلخوشی های بچگانه می گردم که رج ببندند کنار هم و من کیف کنم از دیدنشان و دست بسرانم روی تندیس بلوری شان . ... این هوا هوش از کله ام می پراند . بگذار و بگذر ...

[ساعت ۲۳:۰۲ ]   ...(۰)

۰۳ ارديبهشت ۱۳۸۶
سراسيمگي اين روز ها

این روز ها زیاد دلتنگی میاید سراغم . و گاهی دلشوره . آینده را گنگ می بینم و کمی هراسناکم . انگار ریسمان محکمی را که می شود آویزانش شد پیدا نمی کنم . چیزی که جلوی پرت شدنت را بگیرد . معلق مانده ام لای ابر های سرگردان و آسمان آبی خدا .  نمی دانم گاه که چی ام و کی ام . سراسیمه ام و مردد . و خودم را در آشفته بازار این زندگی سر در گم پیدا نمی کنم . گاهی عقب یک روزنه می گردم . که از آن دنیای خواستنی آرزو هایم را شهر فرنگ رویاهایم را تماشا کنم . فقط تماشا کنم و بس و افسوس  نیست یا ... نمی دانم شاید هم من نمی یابمش یا خوب جستجو نمی کنمش . این روز ها خیلی سعی می کنم برای خودم برنامه ای بریزم . نسخه ای بپیچم برای رهایی . برای به دست آوردن سر سوزنی آرامش . اما همیشه به در بسته می خورم . نمی دانم چرا . شاید تقدیر گرا شده ام کمی . آخر همه این به در و دیوار زدن ها می رسم به خستگی و انصراف می دهم از تقلای بیشتر و راضی می شوم به چیزی که عایدم شده است . رضایت به آنچه دارم . عشق به داشته ها و گاهی به یاس و کمی هم پوچی . سرم شلوغ است و خلوت . ثبات ندارم . در هیچ گوشه ای از زندگی ام . بی در و پیکر شده است این زندگی . گاهی خیلی کار دارم یا خودم را دلمشغول کار می کنم و خب این طوری نمی رسم خوب فکر کنم . خوب برنامه ریزی کنم و یا هر برنامه ای که می ریزم قر و قاطی می شود . گره کور می خورد . گاهی هم سرم آنقدر خلوت است که زیادی فکر می کنم و غرقه می شوم در این دنیای کبود و خاکستری فکر های گره خورده و در این پیچ و تاب حالت تهوع روحم را رنجور می کند انگار . نمی دانم مسموم شده ام یا معده درونم خالی ست . و راستی که کلافی ست این زندگی که ابتدا و انتها ندارد انگار . نمی دانم دقیقا که چه می خواهم از این کلاف کور ! هر روز به چیزی چنگ می زنم و فردا باز پی چیز دیگری می گردم . این آشفتگی را انگار پایانی نیست . کار مجوز کتاب ها را پی می گیرم . بهزاد مي گوید وظيفه . من مي گويم اجبار در كشوري جهان سومي . وگرنه كجاي دنيا نويسنده بي خود و بي جهت قيچي مي شود و بعد خودش وظيفه دارد براي گرفتن حقش كه خيلي مسلم تر از انرژي هسته اي ست عقب فلان مسوول وزارت فرهنگ سگدو بزند ؟! بی جوابم هنوز و معلق میان خیابان های تنهایی ام قدم می زنم . راستي كه سر مي دواند مرا اين معماي لاينحل زندگي ... گاهی كيفورم و بكوب می چسبم به درس و کتاب و مقاله و گاهی دست می شویم . خستگی می تکانم . و اين بريده دوم اين روز ها كمي بر آن اولي مي چربد و اين به شدت آزام مي دهد . گاهی کارم را که بد جور گره خورده با کتاب و خواندن و جستجو كردن و مقاله و قلم دوست دارم و گاهی دلزده ام . مي ترسم از اين همه محك خوردن . و بهتر بگويم می گریزم و عقب چیز دیگری دلمشغولی تازه ای له له می زنم . عقب یک میز می گردم که راحت و بی دغدغه پشتش بنشینم و کار کنم . بی آن که نیاز باشد از این کتابخانه به آن کتابخانه سرگردان باشم و آخرش هم هیچ . نمی دانم کی این همه هراس و آشفتگی ته می کشد . خیلی خسته ام از این بی ثباتی از این همه دو دلی که تلخکامانه تجربه اش می کنم مدام . دلم می خواهد دل بدهم به زندگی و کمی کنار بگذارم رویا هایم را که می دانم دست یافتنی نیستند . باز هم عقب یک کار ثابت می گردم که وقتم را بگیرد و نگذارد بیش از این خلا های زندگی ام را حس کنم . وقت آزادم را می توانم بگذارم برای مطالعه و نویسندگی ... درگیری مطلق با این مقولات در کشور عقب افتاده من که به این قبیل دغدغه ها ارزشی نمی دهد راستی که دشوار است . بریده ام . اساسی هم بریده ام .

[ساعت ۲۳:۰۰ ]   راهكاري مي شناسيد براي رهايي ؟(۰)

۰۱ ارديبهشت ۱۳۸۶
زندگي در كشوي كه دشمنش را نويسندگانش مي داند !!!

 این روز ها دارم روی آخرین رمانم کار می کنم . حس خوشایندی نسبت به نوشتن آن ندارم به ویژه این که اصلا آن را جوری نشوته ام که در ایران چاپ نشود . یک رمان بی خودسانسوری ... شاید چون فکر می کنم در کشوری که معصوم ترین رمان ها مدت ها در انتظار گوشه چشم کسانی که چیزی از انسانیت و هنر نمی دانند می ماند چه فایده نگفتن حرف هایی که توی گلو قلمبه شده است ؟ مدارا با چی و در ازای چی ؟ خوتان این اخبار را بخوانید و قضاوت کنید که نگاه یک نویسنده چقدر زیر این سایه سیاه و سنگین تغییر پیدا می کند .

آقای وزیر همچنان می تازد ...

نویسنده بیچاره باید شکایت کند تا کتابش فقط برای یکبار مجوز چاپ بگیرد . این خودش نوعی تبلیغ سودمند برای یک کتاب و فروشش نیست ؟

یک داستاننویس در زندان است به جرم داستان هایش ... این دیگر از نشنیده هایی ست که باید بشنویم و به خاطر بسپریم !!!!!!درباره این موضوع این مطلب + این و این و این را بخوانید .

[ساعت ۰۵:۵۳ ]   ...(۷)

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است