صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۱۵۶
ديروز: ۱۶۷
اين ماه: ۱۸۴۹
از ابتدا: ۱۶۴۸۳۷۷


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۱۹ فروردين ۱۳۸۹
شب بارانی من

پنجره اتاقت را باز می کنم پسرکم . بو می کشم . بوی خوب خاک . بوی خوب باران و نم و صدای شرابه آب . صدای ضربآهنگ زندگی روی بام بلورین خاطره هایم . ترک خورده اند . بندشان زده ام . گذاشتمشان یک جای امن . جایی توی سه کنج قلبم . آنجا که تو هم برای خودت سفره ترمه قشنگی انداخته ای تا هر وقت دلم از روزگار گرفت کنارت بنشینم . حتی اگر مثل حالا خواب باشی . با این لباس شیری با فرشته ها مو نمی زنی . پایم به آلاچیق مزرعه ات می گیرد . چقدر امروز شاد بودی . چقدر هدیه های تولدت را دوست داشتی . بیشتر از چیزی که فکرش را می کردم با مزرعه ات سرگرم شدی . آخور و تراکتور و پرچین سبزرنگ و مرد مزرعه دار با آن کلاه لبه دار چهارخانه پیچازی اش و آن حیوانات اهلی دوست داشتنی . شادی زندگی من دو سالگی ات مبارک . حالا دیگه می تونم با اطمینان و بدون رویا پردازی بگم هم صحبتمی . گاهی حتی فکر می کنم باید به خاطر توام که شده بیشتر به خودم برسم . به سر و وضعم . لباس هام . چشم های قشنگ تو بر همه چیز زندگی من نظارت دارن . خستگی امروز خستگی ملسی بود . خوشایند و خوب . نتکاندمش . یادگاری نگهش داشتم انگار . خوابت که برد نشستم به خواندن . تردید ها نیچه درباره هرمنوتیک تکانم داد . عبارت خواست قدرت باعث شد پلک هایم را ببندم و دنیا را متفاوت از آنچه تا امروز از آن ساخته ام ببینم . می خواهم با هرمنوتیک زندگی کنم . چقدر خوب که بابک احمدی دروازه ها را به روی این باغستان گشوده است . کتاب ساختار و هرمنوتیکش عجیب به دلم نشست . با موسیقی پس زمینه پر شکوهی مثل صدای باران خواندن کتابش مثل رویا بود . تاریخ سیاسی مغول را می خوانم . بیش از آنکه به موضوعات مرتبط با تاریخ ایران علاقمند شوم . جسته و گریخته رد پای گرجی ها را می بینم . روسودان ملکه ای که مقاومت و استقلال طلبی گرجی ها را بر می انگیزد . تم های داستانی را می بینم . حسشان می کنم . نبضشان را دست می گیرم . می فشارم . حیات می گیرم . جستجو می کنم . رقص های گرجی اولین چیزی ست که از فولکلور گرجی ها خودنمایی می کند . رقص خورومی مرا تا تاریخ مغولان می برد : خواستگاه این رقص از ناحیه آجارستان واقع در قسمت جنوب غربی گرجستان می‌باشد. در ابتدا این رقص با تعداد کمی از مردان اجرا می‌شد. گر چه امروزه تعداد آنها افزایش یافته و با سی تا چهل نفر اجرا می‌شود. با وجود تغییر در تعداد ، نوع و نحوه اجرای آن تغییر نکرده‌است. این رقص زندگی اردوگاه جنگی را به تصویر می‌کشد. پیش درآمد رقص با تصویر کشیدن اردوگاه دشمن و جستجوی مردان گرجی برای اردو زندن می‌باشد. سپس فراخواندن دیگر افراد به میدان جنگ است. خروج مردان جنگی از صحنه کاملا نفس گیر است. نیرو و توانایی آن ساده‌است ولی حرکات مشخص و دقت در یک خط قرار گرفتن شما را متحر می‌سازد. این رقص در درون خود موضوع‌های مختلفی چون جستجو، جنگ و جشن پیروزی را در جنگجویان گرجی در هم می‌آمی‌زد از آنجاییکه در تاریخ گرجستان با جنگ‌های فراوانی برخورد می‌کنیم، خورومی صدایی از گذشته‌است و به ما یادآوری می‌کند که برای داشتن صلح باید جنگید!... صدای سم ستوران را می شنوم . صدای مبارزه را . چشم هایم را می بندم و به طرح داستانی ام فکر می کنم . یک حلقه اتصال میان فولکلور سرزمین هایی که با تاریخ سرزمین من در پیوند بوده اند . گرجی ها دارند با رقصشان با من حرف می زنند . کنش خواندن را در رقص هایشان جستجو می کنم . استادم می گفت اهالی فریدن اصفهان بازماندگان مسیحیان گرجی مهاجری اند که در زمان صفویه به ایران آمده اند و هنوز موقع به تنور سپردن خمیر نان هایشن روی نان طرحی از یک به اضافه می کشند که همان صلیب باشد خودشان منکر صلیب بودنند اما این رسمی ست بازمانده از گذشته ... این در هم تنیدگی ها را دوست دارم . هم می تواند موضوعی برای تحقیق باشد و هم موضوعی برای داستان ... حالا دیگر ساعت از یک و نیم هم گذشته است . بیدارم . باران را می پرستم . خواب را می زدایم از چشمانم . نیچه مثل شبحی کوهستان نهفته در فولکلور گرجستان را در می نوردد . نگاهم پر از پرسش پر از میل به دانستن است و زمانم کم . کارهای تل انبار شده ام زیاد . مردان کوهستانهای گرجستان قزبگوری می رقصند . چوخه های قرمز (لباس مردانه محلی) پوشیده اند وخنجلوری می رقصند . من زنان را جستجو می کنم . زنان اینجا و در این رقص ها نیستند . و باز از خودم می پرسم چرا همه شعرهای قباد جلی زاده را بلند نمی خوانم ؟ این شعر را قاب می گیرم و به ذهنم می آویزمش زمزمه اش می کنم مثل شما من هم مردی سیاه و سفید بودم سفید مثل زغال سیاه مثل برف! زنی كه هر ده انگشتانش رنگ بود آمد و رنگم كرد! مویم را قهوه‌ای چشمم را آبی پوستم را گندمی عینكم را آفتابی شال گردنم را پسته ای پالتو ام را حلوایی زنی كه لبخندش جنگلی رنگ بود.. لبم را رنگ كرد با بوسه ریشم را رنگ كرد با عطر سبیلم را رنگ كرد با قیچی من هم مثل شما مردی سیاه و سفید بودم.. زنی كه سرتاپای روحش رنگ بود: قلمم را رنگ كرد با خلاقیت واژه هایم را رنگ كرد با جرات قصیده هایم را رنگ كرد با صداقت و نام یکی از شعر هایم را گذاشت: « تا ژرفنای وجود، زن »

[ساعت ۱۵:۳۵ ]   ...(۴)

۱۱ فروردين ۱۳۸۹
دغدغه های این روزهای من به اضافه غرلند های تکراری

1- همچنان با تاریخ سری مغولان زندگی می کنم . کند ... کند مثل لاک پشت ... انگار لاک سنگی پر خط و خالی روی دوشمه که نمیذاره قدم از قدم بردارم . ساعت ها زیر این لاک توی اون تاریک روشن با خودم خلوت می کنم . خودمو محاکمه می کنم که چرا معرفت امروزمو زمانی که فراغ بال بیشتری برای مطالعه و تحقیق بود نداشتم ... شدم مثل لاک پشت کارتون متضادهایی که دوست دارم کارن با دقت نگاش کن و از معدودو کارتون های آموزشی تلویزیونه که بهش علاقه دارم . ماجرای متضادهارو دو شخصیت بامزه که یکی لاک پشته و اون یکی خرگوش روایت می کنن . لاک پشت و خرگوش نماد دنیای تضادها . که گاهی شیرین و گاهی عجیب تلخه ... مخصوصا وقتی کند بودن تو رو دچار روزمرگی کنه . مقاله ای درباره نمادپردازی در تاریخ سری مغولان می نویسم . مطالعه حیات اجتماعی مغولان چیزیه و تلنگریه که مطالعه کتاب تسف به هم زد و به کندی دنبالش کردم . به تلاش پلیو و هامبی و بقیه مغول شناسا غبطه خوردم و رویا ساختم برای خودم که کاش روزی بیاد که منم حرف تازه ای توی این عرصه برای گفتن داشته باشم به ویژه از منظر تاثیری که روی فرهنگ و کنش اجتماعی ایرانیان داشتند . بخشی از مقاله رو کپی کردم که شاید هم به طرح مساله بمونه و هم توجیه دغدغه و گزارشی از کارهای علمی این روزهام : شاید جستجوی فکت های تاریخی اصیل از دل کتابی که بارتولد آن را «حماسة قهرمانی » لقب داده است و داده های آن را غلوآمیز دانسته است (ص 43 ولادیمیرتسوف ص 17). راه به جایی نبرد اما جستجوی اندیشه راویان آن کاملا وامدار ویژگی قهرمانی بودن آن است و با این همه چنین کوششی کاملا معطوف به تاریخ نیز خواهد بود . مطالعه نمادپردازی را نمی توان یکسره از مطالعه تاریخ جدا کرد چراکه خود روزنه های ناگشوده ای را باز می کند که از پس آن می توان نادیدنی ها و ناگفته هایی را دید که در درک و دریافت تاریخ به ویژه تاریخ اجتماعی مفید و کارآمد خواهد بود به این ترتیب مطالعه نماد ها در واقع کوشش برای افزودن عرصه تازه ای به روی مطالعه تاریخ خواهد بود عرصه ای که شاید با تردید ها و حدس و گمان ها همراه باشد اما در عین حال واجد جهشی به سوی روشنایی و عینیت نیز هست . از این منظر به نظر می رسد باید با اندکی اغماض تقسیم بندی سه گانه گاستون باشلار را درباره جهان نماد ها پذیرفت ؛ " وی قلمرو یا جهان مادی را به سه بخش تقسیم می کند که در هر یک از آنها نماد نقش و کاربرد خاصی دارد : نخست حوزه علوم عینی که به زعم وی باید آن را از وجود زیان بخش نماد پاک کرد ... دوم حوزه رویا که در آن نماد به علامت بدل می شود . سوم حوزه نبوغ خاص انسان یعنی نطق و کلام شاعرانه که در عین حال لفظ و معنی و صورت و اندیشه است و گرچه از ژرفای تاریک و غریزی آدمی سرچشمه می گیرد اما جهشی به سوی روشنایی و عینیت است . " 2-شدم مثل یه عروسک کوکی . خودمو کوک می کنم و هی حرفهای تکراری همیشگی رو می زنم : سر در گمم . برای ساختن خودم به زمان نیاز دارم . کلاس های دانشگاه متوقفم می کنه . میل زیادی به کلاس رفتن ندارم . دوری از کارن برام هر روز سخت تر میشه . تموم شدن تعطیلات استرس هامو چند برابر کرده . تکلیفم هنوز با خودم روشن نیست . یک سال از روزی که یکی از اساتید بهم گفت نیاز به زمان داری برای بازیافت روحی خودت گذشته و من هنوز به زمان نیاز دارم . من کی رو به راه میشم ؟ این یکی از سوال های بی پاسخ زندگی منه . گاهی وقت کشی می کنم و گاهی برعکس خیلی از خودم کار می کشم . با این ایده آل گرایی عجیب و غریبی که دارم بعضی وقتها واقعا فکر می کنم کم اوردم . کم کم دیگه گوشی هم برای شنیدن حرف هام ندارم . از بس که تکرارشون کردم . اما چه کنم که با گفتن سبک تر میشم انگار ... نمای بیرونی زندگیم شاید منو پرکار نشون بدم اما از درون در حال پوکیدنم . واقعا کمبود دارم و برای جبران کمبود هام جدا وقت کم اوردم . دیگه حتی تفریح کردن های گاه وبی گاه هم به دلم نمیشینه ... خلاصه اینکه درب و داغونم 3-راستی کارن توی بالارفتن از پله های سرسره خیلی پیشرفت کرده کم کم داره یاد می گیره فقط با یه دست نرده ها رو بگیره و بالا بره . وقتی توی پارکیم و کارن قشنگ من با خوشحالی و مشاط از بالای سرسره سرخابی پایین میاد از همه غم و غصه های دنیا فارغم . کاش این لحظه ها کش بیان و تموم نشن ... 4-راستی کارن جان ممنون که امشب زودتر از همیشه خوابیدی تا مقاله نمادپردازی رو تموم کنم . ممنون که امروز توی شهر کتاب بهانه ماشین آتش نشانی قشنگی که از زیر تل اسباب بازی ها پیدایش کرده بودی و موزیکال و قشنگ بود نگرفتی و راضی شدی فقط کتاب بخریم برات . کتاب های قشنگی که امیدوارم علاقتو به خوندن بیشتر کنه . کتاب های برچسبی و کتاب های کاردستی . ممنون که کتاب های قدیمیتو اونقدر خوب گوش دادی که از بر شدی و با این همه بازم وقتی بیرون میارم تا برات بخونم لبخند می زنی و می گی اینو پیدا کردی ؟ ممنون پسرم که عاطفتو این قدر قشنگ به همه نشون میدی . دستشونو می گیری و توی خونه می چرخونی . ممنون که نسبت به دنیای اطرافت بی تفاوت نیستی . خدایا به خاطر این نعمت بزرگ شکرت ...

[ساعت ۱۵:۲۷ ]   ...(۱۰)

۰۶ فروردين ۱۳۸۹
روزنه ای به روی تاریخ مردم دوره مغول

1-علاقه به فولکلور و در دنباله آن تاریخ مردم از علاقه های اصلی من در تاریخ است . این رو شاید پیش از این هم بارها گفته باشم و واقعا نمی دونم چرا اینو تکرار می کنم شاید برای اینکه یادم بیفته علائقی دارم و دغدغه هایی که باید دنبالشون کنم . مدت هاست کند تر از همیشه حرکت می کنم . لابیرنت های حرکت توی دنیای تاریخ رو انگار گم کردم . تا نیمه راه سرگردون جلو میام و حس می کنم راهو اشتباه اومدم این راه من نیست بر می گردم و باز راه تازه ای مصداق واقعی از این شاخه به اون شاخه پریدن های همیشگی زندگیم ... این روزها اما دارم کوشش می کنم از میون اندک فرصت های که نصیبم میشه محمل هایی برای مطالعه نمادهاپیدا کنم . به نمادها علاقه مند شدم بیشتر از این جهت که توی تاریخ مردم هم رخنه داره . تاریخ سری مغولان رو برای بار دوم مرور کردم . گرچه این تاریخ تاریخ ایران نیست اما بی ارتباط با تاریخ ایران هم نباید دیدش . کتاب کتاب حماسی جالبیه . روش میشه از روزنه های مختلفی تحقیق کرد . حیف که واقعا نیازمند مطالعه بیشترم و باید روی خودم کار کنم تا نگاهم عمق پیدا کنه و این قدر مثل دریاچه ارومیه روی سطح نمونم . . قصد دارم نمادها رو از این کتاب بیرون بکشم و افزون بر این رشته های تاثیر و ارتباط اونو روی فولکلور و ادبیات ایران بررسی کنم . مثلا معروف ترین تاثیرش شاید ماندگاری روایت شکستن چوب ها باشه که زیاد شنیدیمش حتی از بچگی . فکر می کنم درباره اش کارتون هم ساخته باشیم همون ماجرای جمع شدن برادرانی که با هم عناد می ورزیدند و خواسته پدرشون که تنهایی چوبی رو بشکنن و بعد دسته ای چوب رو بشکنن که نمی تونستن و ... این داستان همیشه داستان پندآموز و اخلاقی خوبی بود با بار آموزشی بالا اما هیچ وقت نمی دونستیم این ماجرا مربوط به مادر چنگیز خانه و برادرانش . که البته در جهانگشا به خود چنگیز خان مغول نسبت داده شده اما روایت قشنگ تر دیگه ای که توی مطالعه گذرام بهش برخوردم ماجرایی عاشقانه اما تراژیکه . و من احساس می کنم رد پای این ماجرای عاشقانه رو در یکی از داستان های فولکلوریک سرزمین خودم دیدم . داستان دوستین و شیرین که ورژنی از اون توی کتاب حماسه های مردم بلوچ گرد آوری عبد الحسین یادگاری هست . ماجرا به زبانی ساده در تاریخ سری به این ترتیبه که چنگیز با دختری که توی نبردی اسیر شده ازدواج می کنه اما این دختر پیش از این قرار بوده با کس دیگه ای ازدواج کنه و ماجرایی عاشقانه این وسط پر و بال گرفته بوده تا اینکه توی مجلس شادی چنگیز دخترک آه بلندی میکشه و چنگیز به فکر فرو میره و دستور میده مردی رو که توی این جمع هست و احتمال داره همون عاشق سابق باشه پیدا کنن داماد پیشین پیدا می شه و میگه من به خودم گفتم حالاکه همه چیز آروم شده من در بین افراد فراوان شناخته نخواهم شد و آمدم . ... این ماجرای عاشقانه توی تاریخ سری با بریدن سر داماد سرگردان تموم میشه اما من فکر می کنم رد پای خودشو توی فولکلور ایران جور دیگه ای میذاره کتاب حماسه های بلوچ اکثرا بازمانده های داستانی نهفته در آواز های محلی مرسوم میون بلوچ هاست که توی جشن های عروسی و مناسبت های دیگه همراه با ساز و کرنا خونده میشه . آخرین خواننده بلوچ هم که به خوندن این جور اشعار فولکلوریک علاقه داره در آستانه پیری قرار داره و چقدر حیف که هیچ کس تلاش نمی کنه شناسنامه تاریخی این اشعار رو به دست بیاره . البته توی این کتاب تلاش نسبتا خوبی برای رسیدن به چنین هدفی صورت گرفته و روایت دوستین و شیرین تنها روایت این کتابه که اونو به تاریخ مغول می رسونن . دوستین و شیرین عاشق و معشوقی بودند که ضیافت ازدواجشون مقارن میشه با حمله مغول و دوستین به اسارت گرفته میشه و شیرین سالها در انتظارش می مونه تا اینکه بنا به سنت زمان مجبور به ازدواج میشه با دوستین نامی دیگر . اما این قصه در فولکور بلوچ ها پایانی نسبتا خوش دارد وتوی اون از تلخی و گزندگی قصه مغولی خبری نیست . دوستین سر بزنگاه میرسه و توی جشن عروسی شیرین خودش رو خواننده ای معرفی می کنه و شروع به خودند ترانه قدیمی دل انگیزی می کنه که هر دو با اونخاطره ها داشتن و شیرین با شنیدن آواز می فهمه که دوستین واقعی برگشته و در نهایت هر دو به هم می رسند . این داستان فولکلوریک که امروز حتی رد پایی در آواز های محلی هم نداره و کم کم داره به دست فراموشی سپرده می شه از همون اولین باری که خوندمش به دلم نشست و فکر کردم چقدر خوب بود اگر نظیر این داستان ها با شناسنامه تاریخی مربوط به دوره مغول در دسترس بود و می شد ارتباط و تاثیر حمله مغول رو بر تاریخ شفاهی و تاریخ مردم بهتر جستجو کرد . اما واقعیت اینه که ادبیات فولکلوریک ما معمولا بی شناسنامه است و اگر شناسنامه تاریخی هم وجود داشته باشه به پیش از دوره شاه عباس نمی رسه . برای من که بی اندازه به تاریخ مردم و یافتن ناگفته های تاریخی به ویژه از منظر یه داستان نویس علاقمندم داستان دوستین و شیرین واقعا غنیمت بزرگیه و از چند منظر می شه اونو مورد تحلیل و بازخوانی قرار داد مثلا مقاومت در برابر مغول . ( یادتون باشه دوستین و جوانان بلوچ در مقاومت جانانه در برابر حمله مغول به اسارت گرفته میشن و دوستین قهرمان اصلی این نبرده چرا که میدون نبردو به حجله ازدواجش ترجیح میده ) تاثیر حمله مغول بر حیات اجتماعی و حریم های خصوصی و حتی روابط عاشقانه و بالاتر از اون زندگی زنان با در نظر گرفتن زنانگی اونا که توضیحش مفصله و از روزنه نگاه داستان نویسی بیشتر اهمیت پیدا می کنه . و بالاخره تاثیر ادبیات حماسی مغول بر بافت چنین داستان هایی که وقتی با روح ایرانی در می آمیزد ممکن است شکل اولیه اش را تغییر دهد . داستان عاشقانه نهفته در تاریخ سری مغولان داستانی بود با پایانی غم انگیز مخصوصا برای یوسائی خاتون که نقش معشوق را در قصه بازی می کرد اما تم داستانی اون نشان می دهدکه می تواند روی فولکلور تاثیرگذار باشد . البته نظیر چنین داستان های تاثیر گذاری در تاریخ سری کم نیست که معروف ترینش به نوشتن داستان گرگ مغول امریک انجامیده است . 2-دلم می خواست می زدیم به جاده . دلم گرفته . دلتنگ دریام . گوش ماهی روی ریسیورو بر می دارم و چند باری کنار گوشم نگهش می دارم تا صدای دریارو بشنوم . دلم گرفته . خیلی خستم . دلم می خواد خودمو پیدا کنم . گم کردم خودمو. لای بوته زار . لای خاطره مزرعه ذرت توی راه زنجان به سلطانیه . چقدر اون جاده رو دوست دارم . با منظره های شبیه کارت پستالش . و جاده شمالو با کوهای خاکی رنگ و کم کم پوشیده از کاج و راش و صنوبر ... دلم می خواد بگم بی خیال مقاله های دلمه بسته . بی خیال دلشوره های ملس همیشگی که همه خوشبختیتو انگار می بلعن . بی خیال دلواپسی های مدام . بی خیال آینده ای که نمی دونی چه رنگیه ... می خوام بزنم به جاده . بزنم به کوه و بیابون . 3-حرف می زنی . مهربانی می کنی . بزرگ می شوی . کارن من دوس الگی ات مبارک . حرف زدنت مبارک . و ممنون که شعر هلو را توی همه عید دیدنی ها خواندی حالا گیرم که نصفه نیمه . باز هم ممنون : نه گرده نه درازه ... به خوشگلیش می نازه ... ممنون که به همه گفتی بلدی آتش نشان به انگلیسی می شود فایر فایتر و دستگیره می شود هندل ... ممنون که همیشه باعث خوشحالی منی . ممنون که یاد می گیری و یاد گرفتن را دوست داری . ممنون که اینقدر زیبایی . ممنون ... خدایا کمکم کن مادر خوبی راش باشم . کمکم کن ...

[ساعت ۲۳:۴۳ ]   نظر شما(۱۱)

۰۱ فروردين ۱۳۸۹
سال نو مبارک

1- اول از همه اینکه بهار مبارک . چقدر این هوای ابری دوست داشتنی و این عطر خاکو این پرواز پرستوها رو دوست دارم . این دور و بر پرستو هم هست . و درختای غرق شکوفه . دیروز تا نزدیک رودخونه رفتیم . رودخونه عریض شده بود و گل آلود . کوچه باغا پر بود از درختایی که با شکوفه های سفید کادو پیچ شده بودن . سفیدی شکوفه ها چشمو می زد اما واقعا زیبا بود . کنار رودخونه توقف کردیم . روبرو چند رج خونه بود . حلبی آابادی نزدیک رود . پلک هامو بستم و توی اون خونه ها رو ترسیم کردم توی ذهنم . توی اون خونه های آجری محقرم حتما سفره کوچولوی هفت سینی هست . و تنگ ماهی گلی و کوزه سبز شاهی . سگی عو عو می کرد و رود جاری بود . مثل عمرمون . چند شاخه شده بود و کثیف تر بود . و من به فردای پسرکم فکر می کردم که داشت فارغ از غم دنیا سنگ ریزه ها رو پرت می کرد توی آب . زمان مثل این رود می گذره . کلبه رویایی ما شاید جایی همین نزدیکی ها ساخته بشه روزی . روزی ... روزی ... 2- واقعا فرصت نوشتن وبلاگو نداشتم این مدت . دارم تلاش می کنم بند و بستمو دوباره به تاریخ وصل کنم . مدت ها بود که به هزار و یک دلیل بریده شده بودم از دنیایی که بیش از ده ساله که توش غرقم . و گاهی لازمه خودتو رها کنی . مقاله های ترم پیش همچنان دست نخورده است . برنامه نویسی برای رادیو حتی توی عید به راهه . و اونم هفته اول . عشق بودن با کارن که روز به روز بزرگ تر و مهربون تر میشه بیشتر وقتمو مال خودش می کنه. و حالا دیگه پسرک من حرف می زنه . و با گفتن هر جمله اش دنیا رو انگار دو دوستی بهت میده . مخصوصا جمله هایی که یادش ندادی و خودش بلده . خودش یاد گرفته . هفته پیش که تی شرتمو عوض کردم و از اتاق اومدم بیرون جمله ای گفت که خیلی به دلم نشست . بیشتر به خاطر اینکه بهش یاد نداده بودم این جمله رو . یه تی شرت قدیمی پوشیدم که رنگش زرده و زیادم می پوشمش اما همین که کارن دید لباسمو عوض کردم گفت ختل تدی ( خوشگل شدی ) وای چقدر دلنوازه وقتی فرشته کوچولویی بهت می گه خوشگل شدی ... حس می کنی ملکه زیبایی جهانی ... حس می کنی خوشبختی . خوشبخت . 3- یکی از بزرگ ترین آرزوهام اینه که بتونم امسال هم رمان تازه ای بنویسم . موضوعشو همین سال گذشته بهم هدیه کرد . مبارزه سبز ما قشنگ ترین داستان معاصر زندگی من بود . مشت های گره کرده . کف زدن ها . و التهاب ها ... تب و تاب ها ... سال 88 ! تو توی خاطراتمون با اسپری سبز رنگ شعار زندگی نوشتی ... دلم می خواد داستان بعدیمو با صحنه دل انگیزی شروع کنم که از زندگی رحمان هاتفی و هوشنگ تیزابی می خوندم . شب هایی که بالای بوم خونه کنار هم تاریخ مشروطه و انقلاب فرانسه می خوندن . این می تونه مطلع یه داستان باشه . داستانی که نماهایی از دور و نزدیک سال گذشته من و تو رو هم می تونه تو دل خودش داشته باشه . 4- بالاخره به هزار زحمت موفق شدم مقاله درس جغرافیای تاریخی رو قبل از سال تحویل تموم کنم . این واقعا برام یه آرمان بود . و حالا کمی احساس سبکی می کنم. هر چند که عید دیدنی های وقت گیر شروع شده و من تا 5 شنبه باید برنامه بنویسم اما تمام تلاشمو می کنم تو همین هفته اول یکی دیگه از مقاله هامو بنویسم و طرح مقله سوممو روشن کنم . کمی توی نوشتن کند شدم . سخت گیر شدم . نمی دونم هر چی که هست نگرانم می کنه چون وقتم کمه و ... بگذریم 5- سال پیش توی زندگی شخصی من واقعا سال پر زحمت و سختی بود . دانشگاه فشار سنگینی بود برام و به ویژه سر امتحان تافل خیلی اذیت شدم . گرچه خوبیش این بود که یادم بیفته واقعا نیازمند یادگیری زبانم . اما خوشحالم که همه چیز به خوبی و خوشی گذشت . خدایا شکرت ... 6- از همه دوستای خوبم ممنون که به وبلاگم سر زدن و منو با همه بی وفایی هام تحمل کردن ممنون. فرصتی دست نداد تا به خونه هاشون سر بزنم و مبارکباد بگم از همین جا صمیمانه ترین تبریکات قلبی منو بپذیرین . بهار خانوم از توام ممنون در اولین فرصت بیشتر با هم حرف می زنیم و کمکی اگه از دستم بربیاد دریغ نمی کنم . خوش بگذره . سعی می کنم زودتر به روز کنم ...

[ساعت ۰۰:۱۴ ]   ...(۲)

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است