صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۲۰۸
ديروز: ۱۶۷
اين ماه: ۱۹۰۱
از ابتدا: ۱۶۴۸۴۲۹


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۳۰ فروردين ۱۳۸۶
مجموعه وبلاگ هاي تاريخي حلقه كاتبان

تقریبا می توانم بگویم از دیدن مجموعه وبلاگ هایی که مرتبط با رشته تخصصی ام است به شدت هیجان زده شدم . چون تصور می کردم نویسندگی در وبلاگ را فقط اساتید و صاحب نظران رشته های پویا تری همچون جامعه شناسی و علوم سیاسی تعقیب و ترغیب می کنند ( می گویم پویا تر نه به خاطر بار ارزشی اش بلکه بیشتر به جهت ارتباطی که با جامعه امروز دارد و تاریخ در این رویکرد تقریبا کمرنگ تر می درخشد ) اما وبلاگ های نهفته در عهد کاتبان افزون بر این که برخی از یادداشت های تخصصی و پراکنده مربوط به رشته ما را در بر می گیرد تا اندازه ای دغدغه معرفی و نقد نسخ خطی را هم دارد و این موضوع در بحبوحه ای که شناخت عمیق تاریخ به ویژه در قسمت اجتماعی اش نیازمند بررسی این قبیل متون است ارزش و اهمیت بیشتری پیدا می کند . من هنوز فرصت نکرده ام وبلاگ ها را کامل بخوانم تا بتوانم درباره کلیت سایت نظر بدهم اما در مجموع تلقی مثبتی دارم و برخی از مطالب را هم خوانده و لذت برده ام . به ویژه موضوعاتی که با تاریخ صفویه پیوند خورده است : معرفی یک پژوهش تازه درباره مذهب در دوره صفویه مطلب جالبی درباره مردم شناسی عصر صفوی و غذا های مرسوم در آن دوره که قبلا با خواندن بخش هایی از کتاب آشپزی نجف دریا بندری به این موضوع علاقمندی ویژه ای پیدا کرده بودم :) -مطلبی درباره مهرنامه های بیرجند که گوشه ای از تاریخ اجتماعی عصر قاجار را باز می گشاید و ظاهرا این موضوع عنوان تحقیقی ست که سازمان میراث فرهنگی از آن حمایت کرده است .

و نهایت این که توصیف خود وبلاگ گویای همه چیز است : حلقه کاتبان:
كاتبان، حلقه نويسندگانى است كه چشم به ميراث عزيز كهن اسلامى و ایرانی دوخته اند و هر يك به سهم خود، به موضوعى مى پردازند كه بتواند گوشه اى از شكوه و عظمت اين ميراث ارزشمند را تبيين كند.

حلقه كاتبان آداب خويش را از لابلاى نقوش تذهيب و نگاره هاى نسخ خطى، از مطاوى دستنويس هاى بزرگانى كه با هنر متعالى، آثارى در خور كمال انسانى خويش آفريده اند، برگرفته است و از قيد قانون و ضابطه هاى ارباب نگارش و قلمفرسايى آزاد است. حلقه كاتبان، مجموعه روزنوشت هايى است در باب نسخ خطى، تراجم، تاريخ علم و معرفت و ياد و يادبود بزرگان.

[ساعت ۲۲:۵۹ ]   ...(۲)

۲۹ فروردين ۱۳۸۶
در 4 بند

۱-آشفته ام این روز ها و دلم لک زده برای آرامشی که پس از یک کار خوب و خسته کننده همه وجودم را در بر می گیرد و سرشارم می کند از شادی غریبی که مجوز فراغت دلپذیری ست که می توان با قدم زدن توی خیابان یا کتاب داستان خواندن و گاهی خرید رفتن پرش کرد. این جور وقت ها خیلی کیفورم . انگار دنیا یکپارچه مال من است . گردش کنان می زنم به دل طبیعت . همین طبیعت دست خورده دور و برم که توی بهار خیلی دلنشین و زیباست . آدم دوست دارد نفس بکشد . عمیق و عطر تازگی این هوای شاداب را بفرستد تا ته ریه ها . دلم تنگ شده برای آرامش . نمی دانم شاید به خاطر این باشد که افزون بر مقالات دانشگاه دو مقاله مهم بهم سفارش شده است که قرار است در یک کتاب درباره تاریخچه پزشکی ایران و در فرانسه چاپ شود . اضطراب شیرینی توی رگ هایم می دود . تجربه نابی باید باشد اما دست هایم انگار بی جان شده اند . دلم یک جا بند نمی شود . مرددم .  گاهی نوشتن فرسوده ام می کند انگار و دلم می خواهد دست بشورم از این وادی . و گاه به خودم نهیب می زنم که موقعیت ها را قدر بدان و صیدشان کن . نمی دانم خدا سرنوشت مرا با کدام قلمو کشیده است روی این بوم چرکمرد شده زندگی ... آشفته ام عجیب . و با خودم فکر می کنم کاش من هم شغل بی دغدغه ای داشتم بی آن که مدام محک بخورم . و این طور زیر این سنگینی سنگ آسیاب آرد شوم ! گاهی هم فکر می کنم این همه برای آن است که من نویسندگی را همه زندگی ام بدانم و نه تفننی در کنار اصلی همچون دغدغه برای پول و پشت میز نشینی بی سود و فایده ! اما مگر می شود این روح سرکش را رام کرد . مدام خودش را به در و دیوار می کوبد که انتخاب کن . که راهت را کج کن و برو به سمت خوشی های زندگی . برو به سمت پول در آوردن . و من زیر لب نهیب می زنم که بلد نیستم نمی بینی ؟ سالهاست طلسمم کرده اند . و دیگر باید راضی شده باشم و دل سپرده باشم به این وضع . حقوقی و پولی در کار نیست اما باید شب و روزت را پای نوشته هایت سر کنی . این سهم توست . و باز نیمه معترض درونم می گریزد از این سهم . پسش می زند . یا شاید با پا پس می زند و با دست پیش می کشد . از این دوگانگی لعنتی خسته شده ام . نمی دانم کی می خواهم به ثبات برسم ؟ امسال وارد بیست و ششمین سال از عمرم می شوم . فکر می کنم برای ثبات و قرار گرفتن سن مناسبی باشد !

۲-هنوز سرخوشم از گرفتن دير هنگام سكه براي مقاله ام در همايش مكتب اصفهان كه اصلا فكر نمي كردم در كار باشد . همان دو سه روز اول فروختمش و صد تومنش را گذاشتم براي قرض و قوله و مابقي را گذاشته ام كنار تا بعد از مدت ها دلي از عزا درآورم . اما هنوز برايش تصميم دلچسبي نگرفته ام . پيش از اين فكر مي كردم هر پولي دستم بيايد منابع دست اول دوره صفويه را مي خرم اما خيلي تلخ است كه الان براي اين كار كمي دو دلم و فكر مي كنم بهتر است به جاي كتاب براي دلخوشكنك خودم كمي خرت و پرت بخرم . چيز هايي كه پشت ويترين مغازه ها مي بينم و به دلم مي نشيند و هوس مي كنم داشته باشمشان . نمي دانم و هنوز تن به اين كار نداده كمي عذاب وجدان دارم .

۳-باز همان بحث های همیشگی . نمی دانم چرا اصلا اعتماد به نفس پذیرش یک تحول عمیق و اساسی را برای زندگی ام ندارم . انگار خوشم می آید از درجا زدن و متوقف ماندن ! گاهی باید زد زیر همه چیز و رفت اما دنیای خارجه برای من شهر فرنگ نیست نمی دانم چرا ! شاید به خاطر همان فقدان اعتماد به نفس یا تنبلی یا ریسک ناپذیری یا ...

۴-امروز و فردا را احتمالا روی مقاله های تازه ام کار می کنم . بهزاد امتحان دارد خیلی دلم می خواهد این امتحانات نتیجه خوبی برایش داشته باشد و دیگر لعنتی نخواندشان ...

[ساعت ۲۲:۲۳ ]   ...(۰)

۲۸ فروردين ۱۳۸۶
نگراني قديمي من

... او شاد و خوشحال مثل موقعی شده بود که هنوز عروسی نکرده بودیم و برای زندگی آینده نقشه ها می ریخت . در آن موقع همیشه می گفت دیگر میل ندارد کارمند بانک باشد چون این شغل را دوست ندارد میل دارد شغل آزاد داشته باشد شاید معلم شود شاید هم دست به نویسندگی بزند . می گفت اگر برای عشق تو نبود اگر نمی بایستی برای تامین آینده در بانک کار کنم همه چیز را رها می کردم و به دنبال ماجراجویی می رفتم ... میشل اغلب به دوستانش و به من می گفت که شغل او موقتی ست و او دوست ندارد دارای یک شغل آرام با حقوق کم باشد هرچند که شغل مطمئنی است ... باید متشکر و راضی باشم که دیگر راجع به آنها چیزی به من نگفته است چون همین علامت خوش قلبی اوست . ولی از طرفی هم احساس ناراحتی می کنم خیال می کنم سرزنشی در سکوت او پنهان است شاید من و بچه ها را متهم می کند که باعث شده ایم او به آنچه دوست داشته نرسد ...

این ها بخش های پراکنده ای از رمانی ست که این روز ها می خوانم : دفتر چه ممنوع . آلبا دسس په دس . ترجمه بهمن فرزانه . انتشارات بدیهه . چاپ چهارم . تهران . ۱۳۸۴

همذات پنداری عجیبی با زن رل اول این رمان در خودم حس می کنم و می ترسم آینده ام درست مثل او باشد در غمی مبهم از اینکه همسرش کسی که دوستش دارد خودش را و آرزو ها و آرمان هایش را قربانی زندگی مشترک کرده است . نمی دانم اما وضعیت پیچیده زندگی از همه ما انگار همین را می طلبد . غمگینم ...

[ساعت ۰۷:۲۹ ]   ...(۱۶)

۲۷ فروردين ۱۳۸۶
روز آفتابي كسل

۱- لابلای مطالعاتم به این نتیجه رسیدم که به نظر می رسد یکی از دلایل اصلی گرایش نحله های مهدیگرا در دوره تیموری به مسیحیت و رجعت مسیح به همه گیر شدن این آیین در دوره هایی از حاکمیت ایلخانیان باز می گردد . چنین اشاعه ای بی تردید به آشنایی بیش از پیش ایرانیان با نگره های نهفته در این آیین منجر شده و دسترسی به انجیل و دیگر متون مذهبی مسیحیت را آسان تر و جذاب تر کرده است . البته این موضوع و مطالعه ارتباط آن نیازمند بررسي و موشكافي بیشتری ست اما می تواند به عنوان یک پیش فرض مطرح شود .

۲-چيز هايي نوشته بودم درباره ... بماند ... گلايه آميز و غمگين بود . همه را پاك كردم . حيف حتي خودمان هم خودمان را سانسور مي كنيم !

[ساعت ۰۱:۱۹ ]  

۲۵ فروردين ۱۳۸۶
بازگشت از ايران

در اتحاد جماهیر شوروی جهش شگفت آوری را که به طرف تعلیم عمومی و به طرف فرهنگ می شود ما با نظر احترام می نگریستیم ِ اما این تعلیم و آموزش فقط چیز هایی را می آموخت که بتواند افکار را به تهنیت گویی از وضع حاضر وادارد و این فکر را در مردم ایجاد کند که ای اتحاد جماهیر شوروی ... سلام بر تو باد . ای نوع منحصر به فرد !  و لبه فرهنگ شوروی فقط به این سوی تیز شده است و در آن هیچ چیز نیست که نفعی از این نظر نداشته باشد .

این گفتار را آندره ژید در بازگشت از سفری به شوروی کمونیستی می نویسد . اما به نظر می رسد چنین رویکردی تنها متعلق به شوروی نیست . همین حالا در همین کشور خودمان چقدر از طرق مختلف تلاش می شود که بفهمانند باید تهنیت گوی دولت و رژیم و حکومت باشی و بس و در غیر این صورت هیچ جایگاهی نداری ؟! دور و برتان را نگاه کنید ؟ برای دست و پا کردن یک کار دولتی ساده پیشینه تو چقدر مهم است . یکی از دوستان قرار بود توی وزارتخانه ای استخدام شود مامور گزینش آمد در خانه تا از من درباره مرام و مسلک این بنده خدا سوال کند . بیش از هر چیز این آقای محترم به موضع گیری های سیاسی و پیشینه فعالیت های سیاسی توجه داشت و لابد بر این اساس که مثلا اگر کسی در مقطعی بر ضد نظام حرفی زده است یا انتقادی کرده است به درد کار در وزارتخانه نمی خورد ! يعني اگر كسي در انجمن اسلامي بوده يا مثلا در تحصني شركت كرده يا در بيان اعتقادات سياسي اش تقيه ندارد و شفاف است و دروغ نمي بافد نالايق تر از آن ديگري ست كه اساسا هيچ تفكري سياسي خاصي در پس ذهن خود ندارد ؟

درباره هنر و چاپ کتاب و این قبیل امور هم چنین رویکردی کاملا محسوس است :

 در اتحاد جماهیر شوروی یک اثر هنری هزاری هم که زیبا و عالی باشد اگر طبق دستور نباشد ملعون و مطرود خواهد بود . زیبایی هنری در شوروی درست به عنوان یک ارزش بورژوایی مورد توجه قرار می گیرد و یک هنرمند هزاری هم که نابغه باشد اگر طبق مقررات کار نکند نظر همه از او برمیگردد و مطرود می شود . آنچه که در شوروی از هنرمند و از نویسنده می خواهند این است که همرنگ جماعت باشد طبق دستور کار کند و اگر در این مورد ایرادی نبود از سر همه مشکلات به آسانی می توان گذشت .

این گفتار را می توانید مقایسه کنید با خواست وزیر فرهنگ دولت جدید برای توجه هنرمندان به نوشتن و آفریدن درباره انرژی هسته ای !!!!!! و خواسته اش پیش از این برای رسوخ قرآن در ادبیات !! این همه دستوری کار کردن نیست ؟ و مقایسه کنید کتاب هایی را که سخیف اند و چاپ می شوند با کتاب هایی که طبق دستور نیستند و چاپ نمی شوند !

ر . ك بازگشت از شوروي . آندره ژيد . ترجمه جلال آل احمد . نشر خرم . چاپ اول . قم . ۱۳۸۵

[ساعت ۰۵:۴۲ ]   ...(۰)

۲۲ فروردين ۱۳۸۶
تبعات نوروز پر دردسر

این عید لعنتی هنوز تبعات دارد . باز حرف و حدیث ها ادامه دارد که چرا خانه ما نیامدید و چرا ما را دعوت نکردید و چرا به فلانی محل ندادید و بهمان کس گریه کرده که چرا خانه اش نرفتید و چه و چه ... خسته ام . تعطیلات برای آدم گرفتاری مثل من که باید له له بزند برای کتاب و جزوه و کارهای نیمه تمام تلنبار شده تنها حکم روزنه نجاتی ست برای این که به کارهای عقب افتاده ات برسی و آخرش به خاطر توقعات جورواجور دیگران به بن بستی محتوم بدل می شود . امسال هم مثل هر سال همه جا را رفو کردم تا دلگیری های مسخره و اعصاب خرد کن را کم کنم . که بعد از عید هزار تا کار جدی و مهم دارم و وقت رفو کردن نیست . با همه مشغولیتی که داشتم ناهار مهمانی می رفتم و ناهار و شام دعوت می کردم و با هزار بدبختی برنامه ام را با دیگران تنظیم می کردم حتی المقدور درک می کردم و خانه نشین می شدم تا دیگران هر وقت دلشان خواست قدم رنجه کنند و  آخرش باز حرف و حدیث ها ماسید روی دلم . خستگی از تنم در نمی رود انگار خستگی تعطیلات پر درد سری که همه اش به کار و درس و مقاله و جلب رضایت این و آن و پاسخگویی به توقعات نابجایشان گذشت و تباه شد و دریغ از یک تفریح درست و حسابی دریغ از یک روز آرامش و استراحت خشک و خالی.  و با این حال باز هم این منم که متهمم . که باید پاسخ گو باشم حتی پاسخ گوی فامیل دوری که سال تا سال نمیبینمشان و عید به عید باید برایشان از جان و دل مایه بگذارم و هر اشتباهی که کرده باشند اشتباه من است و بس ! از این وضع خسته شده ام و می دانم که به خاطر اتهام همیشگی فخر فروشی نمی توانم برایشان توضیح بدهم که چقدر گرفتاریم . زندگی دو تا محقق و دانشجو زندگی سردرگم کننده پر مشغله ای ست که برنامه ریزی اش مرد نر می طلبد و گاو کهن ! نه ... متاسفانه نمی شود گفت که اگر بخواهی خوب کارکنی و خوب نتیجه بگیری باید برای لحظه لحظه زندگی ات برنامه بچینی و نمی توانی مطابق خواست و برنامه دیگرانی که بی دغدغه اند و نوروز برایشان فقط استراحت و تفریح و مهمانی ست رفتار کنی که آن وقت از همه کارهایت جا می مانی ! گناه من چيست كه توي كار من تعطيلي معنا ندارد ؟ گناه من چيست كه دانشجويم و در عين حال خانه دار و در عين حال شاغل ؟! نه ... این حرف ها را باید بریزی توی دلت و غصه بخوری که چرا در میان خانواده ای هستی که به خاطر تفاوت های فرهنگی ذره ای درکت نمی کنند  و به جای آن که مرهم خستگی ات باشند نمک پاش زخم هایت شده اند . خسته ام . دلم می خواست یک جفت بال داشتم برای پرواز ...

[ساعت ۰۵:۳۳ ]   ...(۱۲)

۲۱ فروردين ۱۳۸۶
درد دل شبانه

دلم خیلی گرفته ... با این که امروز عصر باران خیلی قشنگی بارید اما دلم تنگ بود ... بهزاد زود تر از همیشه خوابیده است و من دلتنگ و تنها پناه برده ام به اینترنت ... دلم می خواست یک ایمیلی چیزی داشتم برای دلخوشکنک اما باکسم خالی بود ... نمی دانم دنبال چی می گردم و چی آرامم می کند اما مدت هاست انگار که منتظرم . منتظر دستی که یخ دست هایم را ذوب کند . دست هایم را ها کند و برود . از این دنیا دلم گرفته است . از خستگی و امتحان و محک خوردن های مدام خسته شده ام . امروز بهزاد از پوچی حرف می زد گفتم شاید از خستگی درس و کار باشد . می دانم که بار سنگینی ست بار زندگی روی شانه هایش . آن هم این زندگی های پر مکافات ما . این سال ها خیلی فشار بهش آمده خیلی زیاد و حق دارد اگر خسته باشد کمی . ماجرای دو سال پیش و فشاری که تحملش کمر شکن بود و آرزو هایی که بهشان نمی رسیم و برای به چنگ آوردنشان از جان و دل تقلا می کنیم و این همه تقلا منطقا آدم را خسته و مستاصل می کند . گاهی مثل آن قدیم ها فکر می کنم اگر من نبودم بهزاد آرام تر و بهتر به آرزوهایش می رسید . از این حس متنفرم اما از آن گریزی ندارم . حس تلخی ست که نشت می کند روی روحم وذره ذره می مکد عصاره درونم را . کاش موفقیتش را آن طور که به آرامش برسد می دیدم . آن وقت کمی سبک می شدم و با این حس لعنتی مبارزه می کردم . زندگی خیلی سخت شده است . گاهی همه چیز دور و دست نیافتنی ست . و تو هر چقدر هم که صبور باشی باز دلتنگی و خسته و ناامید . نمی دانم راه حل کجاست اما این را خوب می دانم که باید صبر کنم . آینده شاید رنگی و شاد باشد . شاید ...

[ساعت ۱۳:۳۴ ]   ...(۰)

۲۰ فروردين ۱۳۸۶
حكايت تلخ سانسور و انتظار و پوچي ...

مدت ها می گذرد از تلخکامی ارشاد و داستان هایی که مدت هاست بی نتیجه و بی سرنوشت رها شده اند . دلتنگی این محرومیت برای یک جوان به فاجعه می ماند . حرف زدن از آن بی فایده است و تکرار اما گاهی تلنگر ها آدم را به آتش می کشند . مثل جرقه ای که انداخته باشی وسط انبار باروت . این نوشته یک نویسنده است از سرنوشت تلخی که گریبان قصه اش را گرفته است :

قاسم کشکولی : سانسور طی سه دهه حیات غیرقانونی ]من راجع به پیش از این سه دهه صحبت نمی‌کنم، چرا که نه موضوع این گزارش است و نه تجربه‌ای از آن دارم[ متاسفانه چنان در جان دستگاه چاپ و نشر و حتی اذهان نویسندگان و شاعران... این مملکت رسوخ کرده تو گویی «سانسور» امری بدیهی و یکی از حقوق انکار ناشدنی و طبیعی ارشاد است. و نوشتن، انکار و یا نقد آن لغو، تضییع حقوق حکومت است. و حکومت چون قدرت دارد، احیانا عواقب خوبی برای نویسنده‌اش نخواهد داشت. اما چه کنیم که این افریت وجود دارد و نحوست وجودش تمام ادبیات ما را فراگرفته است. اصل مطلب

این ماجرای تلخ مجوز گرفتن از ارشادی ست که نه قاعده بازی را می داند و نه حس و روح و وجدان و درون نویسنده را می فهمد .

این مطلب در روزنامه کارگزاران امروز هم چاپ شده است !

[ساعت ۲۲:۳۷ ]   ...(۰)



امروز رکورد پیاده روی بود توی این چند هفته اخیر . شاید به خاطر دلتنگی هایی که انگار مدت ها روی دلم انباشته شده بود . یک جوری باید خودم را خالی می کردم . راه رفتن توی خیابان ها و لای شلوغی آدم ها به سکوت فکر کردن خیلی آرامش بخش است . امروز قرار بود بروم دانشنامه جهان اسلام . و در ضمن فرهنگستان هنر هم باید می رفتم . بعد از چند ماه خبر داده بودند که لوح تقدیر همایش مکتب اصفهان آماده است و باید برای تحویل به ساختمان فرهنگستان بروم . از دانشنامه که بیرون زدم کمی دست پر بودم . موفق شدم بعد از مدت ها اجازه نوشتن یکی از مدخل های بخش تاریخ را به دست آورم . مسوول بخش گفت تعهدی وجود ندارد و من این مقاله را به صورت آزمایشی می نویسم . به یاد فرهنگستان علوم پزشکی افتادم و مقاله ای که از سرنوشتش اطلاعی ندارم اما چه می شود کرد این سهم من است . خیلی با خودم کلنجار رفتم تا خودم را به این سهم راضی کنم و چشم به زندگی دیگران ندوزم . سخت بود اما رضایتم جلب شد . بماند که هنوز هر از گاه به آینده مبهم کاری ام فکر می کنم . به این که هرگز بیمه و بازنشستگی در کار نیست . به این که هیچ همکار ثابتی ندارم به این که مزایای شغلی ام ناچیز است و امنیت فکری ندارم و در عین حال سخت ترین کار ها را بدون اندک دلخوشی باید انجام دهم . اما با این همه من راضی ام چون برای خودم زندگی می کنم . هدفمند و با مطالعه . فکر می کنم این به همه مزایای شغلی و اقتصادی دیگران که گاهی عجیب حسرتش را می خورم می ارزد . به هر حال تا انتهای فلسطین را مجبور شدم پیاده گز کنم چون هیچ وقت آن طرف ها نرفته بودم و نمی دانستم خیابان لقمان الدوله ادهم دقیقا کجاست . و جالب اینجاست که همه این راه را تا خود هفت تیر پیاده آمدم و نفهمیدم چطور گذشت . خیابان ها شلوغ بود و بوی دود و همهمه می آمد اما عصر توی خیابان پاسدران آسمان هم پیدا بود . آسمان بهار آسمان خیلی قشنگی ست . با صدای پرندگانی که شادند و سرخوش . و عطر گل ها و شکوفه هایی که پشت خستگی و روزمرگی و عبور ماشین ها گمشان می کنیم گاه وبی گاه . هر از گاه سرم را بالا می کردم و ابر های سرگردان را نگاه می کردم . بو می کشیدم عطر زندگی را از شلوغی خیابان ها و از پشت شیشه های قدی بستنی فروشی ها . حس خوبی دارم . کمی دلتنگم اما با خودم کنار می آیم می دانم .

... دلم گرفت وقتی شنیدم سازنده مهربان باغ سنگی کرمان درگذشته است . مرد تنهایی که با سنگ و خار و خاشاک باغ نمادینی وسط بیابان ساخته است و برای هرکدام از این نماد ها توضیحی دارد که با زبان بی زبانی می فهماندش ... حیف ! راستی جالب نیست که او این باغ را به گونه ای سمبلیک در مبارزه با حکومت پهلوی ساخته است ؟ عجب مبارزه جالبی ... وسوسه برانگیز است .

[ساعت ۱۰:۴۰ ]   ...(۱۳)

۱۷ فروردين ۱۳۸۶
در 2 بند

امروز را از صبح تا همین حالا پای کامپیوتر بودم . مقاله بالاخره تمام شد . راضی نیستم ازش و می دانم که کم و کاستی زیاد دارد اما هم وقت محدود بود و هم فشار زندگی مضاعف . به هر حال خوشحالم که روی اشل کوچکی از پایان نامه ام کار کردم .

رادیو پیام همدم من است . از صبح که بیدار می شوم روشنش می کنم و با پس زمینه موسیقی به کار هایم می رسم . چیز می نویسم و مطالعه می کنم و اصلا هم تمرکزم به هم نمی خورد اما اخیرا رادیو پیام تبدیل شده به یک تریبون حکومتی تمام عیار . هر نیم ساعت سخنرانی رهبر را پخش می کنند درباره اهمیت انرژی هسته ای و لزوم اتحاد ملی و هر از گاه هم حرف های احمدی نژاد عزیز مبنی بر پیشرفت های درخشان ایرانیان که انگار ییهو در دوره درخشان ایشان و شاید تحت تاثیر هاله نورانی ای که گرد ایشان در تلالو است فوران کرده است . حس می کنم به راستی در کشوری زندگی می کنم با نظامی سراسر ایدئولوژیک که هدفش یکدست سازی جامعه و یک صدایی مطلق است . دیوانه کننده است . تقريبا همه خرده دلخوشي هايم را هم دارم توي اين كشور از دست مي دهم ... 

[ساعت ۱۰:۳۴ ]   ...(۰)

۱۶ فروردين ۱۳۸۶
بدون هيچ گونه شرح و تفسيري !

میرانشاه با خود می گوید : ؛ براستی من پسر بزرگ ترین مرد جهان هستم . اینک درین شهر های مشهور چه کاری از من ساخته است که پس از مرگم نامم به جای بماند ؟ بنابراین شروع کرد به ساختمان کردن اما به زودی دریافت که هر چه ساخته است از آنچه در گذشته ساخته اند بهتر نیست . چون درین باره اندکی اندیشید شنیده شد که گفت : به هر صورت باید کاری کنم که مرا آیندگان همواره به خاطر آورند . فورا دستور داد که همه ساختمان هایی که از آنها سخن راندیم ویران کنند تا آیندگان بگویند که گرچه میرانشاه نتوانست چیزی بسازد اما در ویران ساختن زیبا ترین ساختمان های جهان کامیاب شد ( سفرنامه کلاویخو . ترجمه مسعود رجب نیا . بنگاه ترجمه و نشر کتاب . تهران . ۱۳۳۷ . ص ۱۷۰ ) 

پی نوشت : مطلب من در روزنامه اعتماد ملی ( ادامه همان مطلب قبل از عید )

[ساعت ۰۰:۴۶ ]   ...(۱)

۱۴ فروردين ۱۳۸۶
مسيح گرايي يا مهدي گرايي ؟!

مدعيان ايراني به ويژه علاقه شديدي به ادعاي مسيح بودن داشتند ، چون در معنويات و روحيان مردم اثر عميق تري داشت و جدا از عنصر عربي و نسب علوي ، امكان رسوخ آن در پيروان عموم اديان موجود بيشتر بود ضمنا در مقايسه با انديشه مهدي كه گروه خاصي ، آن هم فقط از مسلمانان بدان ايمان داشتند ، انديشه مسيح عام تر و شامل تر بود .

اين بندي از گفتار دكتر كامل مصطفي الشيبي ست در كتاب تشيع و تصوفش . راستش من در مطالعاتم پيرامون مهديگرايي به كرات به اين احساس تعلق خاطر به مسيح و نگره هاي مسيحايي به ويژه در موضوع تناسخ و رجعت پي بردم . وقتي داشتم لابلاي قفسه هاي كتابخانه ملي دنبال كتابي مرتبط با موضوع مطالعه ام مي گشتم كتابي پيدا كردم به نام چهره مسيح در ادبيات فارسي ، نوشته دكتر قمر آريان كه انتشارات سخن چاپش كرده بود . خيلي ذوق زده شدم و فكر كردم لابد درباره رسوخ انگاره هاي تناسخ آميز مسيح و ميل به جاودانگي و بازگشت اسطوره وار او در ميان چهره هاي ايراني هم مطالبي دارد اما متاسفانه كتاب تنها به كليشه ها بسنده كرده بود و شاهد مثال هايي از اشعار شعراي نامدار بود و بس ... خيلي پكر شدم اما بعد فكر كردم اگر فراغ بالي دست داد خودم دراين باره بيشتر تحقيق كنم . شدت و برجستگي چنين رسوخي ست كه مرا اين قدر مجذوب خودش كرده حتي در مطالعاتم درباره فرقه مهدي گراي حروفيه به اين باور رسيدم كه  برخي انگاره هاي مسيح گرايانه در دل اين نحله فكري دگر انديش گاهي آدم را به اين پندار مي اندازد كه فضل الله حروفي و پيروانش و عقبه اش بيش از آن كه ادعاي مهدويت داشته باشند ادعاي مسيحيت داشته اند :

مسيح در نظر حروفيه مثل اعلي ست زيرا رسول خدا و كلمه او و امي و محل تنزيل كلام خدا و نيز نمونه زنده آفرينش نوين بر شكل آدم بوده و بالاخره مرده زنده كردن او به معني تجديد خلقت مردم است . بدين جهت از مسيح آورده اند كه گفته : پدر قوه ازلي است و من نطق اويم و روح القدس گفتار اوست و قيافه مسيح را همچون آدم با سي و دو دندان و سي و دو خط صورت تصوير مي كنند كه رمزي ست از علم كامل الهي ... افزون بر اين از مسيح روايت كرده اند كه به حواريون گفت اي حواريون من سخني گفته ام به رمز و اشارت و كنايت گفته ام ، مي روم و باز خواهم آمدن تا آنچه به رمز و كنايت گفته ام آن با شما بكنم .  

 نقل از جاودان نامه كبير . ورقه ۳۶۳ الف

[ساعت ۰۲:۵۰ ]   منتظر راهنمايي شما هستم(۳)

۱۰ فروردين ۱۳۸۶
گزارش روز هاي واپسين نوروز

۱- از بهترین کتاب هایی که توی نوروز پر مشغله امسال خریدم و حسابی به کارم آمد کتاب جامعه شناسی دین اثر ملکم همیلتون است که کلا فصل مجزایی درباره هزاره گرایی دارد که خیلی جذاب و کاملا قابل انطباق بر منظومه پریشان تاریخ جنبش های منجی  - مسیح مدارانه ایراني است . با این که گشت و گذارمان در غروب بهاری هشتم فروردین در میان کتابفروشی های انقلاب برای پیدا کردن کتاب هایی که لازمشان داشتم بی فایده بود اما خریدن این کتاب حسابی کیفورم کرد .

۲- امروز مقاله مستقلی درباره مشعشعیان نوشتم که به نظرم بیش از این ها جای کار دارد اما در یک شکل فشرده و موجز چیز رسایی شده است . این هم بخشی از مقاله :

سده نهم هجري در سير تاريخي ايران زمين از جمله ادوار دشوار و پيچيده اي ست كه كالبد شكافي بحران ها و ساختار هاي رمز وار نهفته در تاريخ اجتماعي آن از جمله معما هاي معنوي بغرنجي به نظر مي رسد كه باز شكافي اش نيازمند غرقه شدن در درياي مواج نگره هايي ست كه با تمسك به ريسمان فلسفه هايي نمادين و معنا گرا به گونه اي ناآگاه كوشيده اند راه برون رفتي از انباشت بحران هاي اجتماعي و آسيب شناختي جامعه خويش بر گزينند . رهيافت غالب در اين واكنش جمعي برجسته و تاريخي ، توسل به انگاره موعود – منجي مدارانه اي ست كه با اتكاء به عناصر حلولي و تناسخي درصدد كسب مشروعيتي عرفي و معنوي براي مسلك خويش است . واقعيت آن است كه جو نااميدي و اندوهي كه در اين روزگار پيكره حيات اجتماعي مردم را در مي نوردد نيز به موفقيت چنين نحله هايي دامن مي زند . ميل به رهايي و كوشش و كاوش جمعي توده هاي مردم براي جستجوي روزنه هاي نجات ، آفريننده مجال شكوفنده اي ست كه لزوم توسل به آموزه هاي مسيح گرايانه Messianism را بيش از پيش تشديد و تقويت مي كند . در چنين بستري ست كه رهبران نهضت هاي مهدوي گرا مي كوشند رستگاري و نجات بشر را در منظومه اين جهاني ممكن و شدني بنمايانند  و به اين ترتيب موجي از اميدواري ولو كاذبي را در روح آشفته اجتماع خويش جاري سازند . چنين شالوده شكني شگرفي در كنه روح سازگاري طلب اجتماع ايراني باعث شده است كه در اين مقطع تاريخي گونه اي تحول معنوي مثبت در بافت فكري مردم نقش بنند ؛ اين تحول در كشاكشي نهفته است كه ميان تلاش مجدانه نهاد هاي استبداد براي جدا كردن حال از آينده و ترسيم آينده اي كه فقط انتظار كشيدني ست و نه تحقق پذير و روح مبارزه جوي توده هاي پاره پاره مردمي كه سازگاري با نا اميدي را ، (1) به كناري نهاده و مي كوشند از مفهوم نمادين انتظار واقعيت جهاني و ملموسي بيافرينند . در چنين تحولي نقش رهبران و طراحي فلسفي و خلاقانه نهضت هاي رهايي بخش بسيار برجسته و تامل برانگيز است چراكه در چنين بستري آنچه ارزشي فزون پيدا مي كند " بي پاياني شخص انسان " است كه مبتني بر گونه اي قدرت خداگون است ؛ و در واقع در چنين بستري بود كه قهرمانان خداگون ... مي توانستند از روي نمايشنامه هاي خود نوشته بازي كنند . " (2)
 فلسفه نمادين چنين نهضت هايي در اين جو لجام گسيخته و ياس آلود با باور به گونه اي خداانگاري آينده و طرح موضوع منجي ، رستگاري را نگره اي نزديك به زمان حال و در نتيجه شدني جلوه مي دهند و منجي نمادين نهفته در پس ذهن توده هاي مردم را به چهره اي ملموس و عيني بدل مي سازند . چهره اي كه در پيوند با همين توده ها و از دل همين اجتماع منتظر بر مي خيزد و با توسل به توجيه هاي فلسفي و بعضا معجزه باورانه اي مي كوشد مردم را به نقش منجي گرايانه خود معتقد كند . چنين تلاشي معمولا در كوتاه مدت موفق ست چرا كه خود بازتابي از بحران هاي روزگار و در واقع فرزند زمانه خويش است (3) به گونه اي كه بسياري از پژوهندگان بر همين اساس معتقدند كه هزاره گرايي اساسا پديده اي اجتماعي ست و در سطحي فراتر از اين گاه آن را مبتني بر زير ساخت هاي روانشناختي انگاشته اند كه مولود بستر هاي ناامني اجتماعي – تاريخي ست . (4) چنين ماهيت هزاره گرايانه و چنين كوشش معنوي مسيانيستي و عميقي ست كه بافت و آرمان راستين نهضت هاي رهايي بخش سده نهم را در ايران به روشني باز مي تاباند . كوششي كه به نظر مي رسد در نقطه مقابل تفكر نهادينه عرفان و تصوف رسمي شده اي قرار دارد كه " بر يك پيش فرض استوار است : جهان مادي و انساني به اعتبار خود ، آرمان پذير نيست ؛ پس هيچ اميدي به آن نمي توان داشت . " (5)
 اين قبيل نهضت هاي مردمي با انگاره اي كاملا متفاوت مبني بر واقعيت آرمان اين جهاني و حتميت تحقق مدينه فاضله خالق بستر هاي فكري فعال تر و سودمند تري مي شوند كه بحران گسست اجتماعي اين دوره تاريخي را به شكلي كوتاه مدت برطرف مي كند ؛ بر اين اساس بافت چنين نحله هايي را بايد استوار بر شالوده  انگاره هايي متفاوت و تحول گرا دانست كه به گونه اي هدفمند و گاه لجام گسيخته فرايند تاريخي پيچيده اي را هدايت مي كند كه در پي آسيب شناسي جامعه روان پريشي psychotique ست كه او را در خود پرورده است .

۳-این روز های ارزشمند براي ورزش و طبيعت گردي همه اش به مهمان بازی و درس و کار گذشت و اصلا فرصتی دست نداد که تهران خلوت و زیبای نوروز را بگردیم . این عکس ها از طبیعت ناب تهران در نوروز آدم را یاد قشنگ ترین منظره ها و بکر ترین طبیعت ها می اندازد . کاش توی این یکی دو روز باقی مانده هم طبیعت اینقدر زیبا و خواستنی باشد و من هم وقتی گیرم بیاید برای گشت و گذار !  

[ساعت ۰۷:۱۳ ]   ...(۵)

۰۷ فروردين ۱۳۸۶
عيدانه يك دانشجوي گرفتار

۱- امروز هم مهمان داریم اما من فرصت کردم در همین اندک زمان صبح بخشی از مقاله فتوت در دوره صفویه را تایپ کنم .( خدا را شکر که دیشب برای مهمان ها بیش از اندازه لازم غذا درست کردم و حالا به جای پای اجاق ایستادن می توانم هم کتاب بخوانم هم مقاله بنويسم و هم وبگردی کنم ! ) موضوع مقاله برای خودم خیلی جالب است و فکر می کنم نوشتن آن در این مدت محدود و ناچیز تنها با اتکاء به قصه حسین کرد شبستری و برخی فتوت نامه های شاطری و خبازی بازمانده از عصر صفوی و مثنوی گل کشتی معروف ظلم در حق چنین موضوع بکری ست اما چه می شود کرد که فشار کار های دانشگاه طوری ست که گاهی علیرغم میل باطنی ام مجبورم برای رهایی از فشار ناتمام ماندنش و پایان مهلت ارائه سوژه های ناب را بسوزانم و حسرت بخورم و به سوگشان بنشینم . اما در مجموع این مقاله چیز بدی هم نشده و می توانم آن را بیسی بدانم که در آینده روی آن بایستم و کار کنم و پر و بالش دهم البته هنوز تکمیلش نکرده ام و جای کار خیلی دارد وخب باز راضی ام که از این اندک فرصت ها خوب استفاده کرده ام . این هم طرح مساله مقاله :

 آنچه بررسي فتوت را در عصر صفويه ممتاز و برجسته مي سازد ، رسوخ انگاره هاي مبتني بر فتوت در ميان حلقه هاي توده هاي مردم است . همه گير شدن اين نماد هاي پهلواني در واقع گونه اي مبارزه با جبر و ناامني روزافزوني ست كه ريشه در معادلات بي فرجام سياسي و عقيدتي اين روزگار دارد . برآمدن حاكميتي مبتني بر گونه اي نگرش غاليانه شيعي – علوي در دل تاريخي سنتي ، يادآور نماد هاي لجام گسيخته اي از مبارزات پراكنده اي بود كه در دوره تيموريان بال و پر گرفته بود و با نهضت سربداران در دوره مغول حيات واقعي خود را پيدا كرده بود . چنين ميراثي كه تا سال ها و سده ها در سيطره گروه هاي اپوزيسيون قرار داشت اكنون در راس هرم ايستاده بود . اين تحول آفريني تاريخي آفريننده شكاف هاي عميقي در جامعه بود . مناقب خوانان و فضايل خوانان اكنون در سير مبارزه خود به سوي گونه اي ستيز آشكار تر سوق داده شده بودند . منازعه آشكار تشيع رسمي شده با تسنن كهن فضايي از بيم و هراس مي آفريد و به بحران هاي ديرينه دامن مي زد . چنين بستر هايي از اين دوره ، تاريخ اجتماعي پاره پاره و آشفته اي ترسيم مي كند كه تنها با تشكل هاي مردمي قادر به رفو كردن پارگي هاي خويش است ، درست به همين دليل است كه در اين دوره مردم به سوي تشكيل نهاد ها و در واقع گونه اي جمع گرايي و همدلي متقابل متمايل اند . كوشش براي پيوستن به نحله هاي پهلواني از سوي عامه مردم نمادي از چنين واكنش روانشناختي ويژه اي است كه به شكل گونه اي مبارزه مدني خود مي نماياند .  در اثر چنين كشش و كوششي ست كه براي نخستين بار فتوت نامه هاي بازمانده از دوره هاي پيشين نيز در اين دوره به شكل گسترده اي تحرير مي شوند و در نسخه هاي متعدد كتابت شده و دست به دست در ميان عامه مشتاق مردم مي چرخند . قهوه خانه ها به مراكزي براي گردهمآيي گروه هايي از اصناف تبديل مي شود و شكل نهادواره آيين هاي فتوت گره خورده با اصناف را باز مي گشايد . از ديگر سو گروهي از عياران شرافت ركابداري شاه شيعه را بر مي گزينند و در اين راستا به رقابتي تنگاتنگ با يكديگر نيز بر مي خيزند . از اين ديدگاه به نظر مي رسد فتوت به عنصري نمادين و كليدي در تاريخ اجتماعي اين روزگار تبديل شده و اهميت مضاعفي نسبت به ديگر ادوار تاريخ ايران پيدا كرده است .

۲- امسال نتونستیم سفر بریم . گاهی که بارون میاد هوای شمالو می کنم که دو سال پشت هم دم عید رفتیم و از طبیعت فوق العادش بهره بردیم . اونم درست توی روزای خلوت اواخر اسفند ماه ... اما امروز با خوندن مطلب پرستو به این فکر افتادم که اگر فشار درس و کار های تلنبار شده ای که بی رحمانه به تعطیلات نازنینم ارجاعشون دادم فرصتی دست داد بزنیم به خیاباون و بریم یک دل سیر تهران گردی کنیم .  

[ساعت ۰۲:۱۴ ]   ...(۰)

۰۵ فروردين ۱۳۸۶


برای تو می نویسم باران ...

برای تو واژه ها را سر ریز می کنم روی این صفحه مات و خسته

برای تو باران

برای تو بو می کشم

برای تو می نویسم

می نویسم که

هیچ ...

[ساعت ۰۶:۴۶ ]  

۰۴ فروردين ۱۳۸۶


میل داشتم همراه تو بودم / وقتی در اندیشه خدا جا داشتی / می خواستم با تو باشم در لحظه عزیمت روحت / به هنگام تجزیه جسمت مغزت دهان و مردی ات / تا آن که بتوانم در جهان بی فضا و زمان / با تو دوام بیاورم ...

این شعر این روز ها همدم من است وقتی می آیم سراغ کامپیوتر . روی صفحه اول تقویم رو میز ی تازه ایست که گذاشته ایم روی میز . اسم شاعرش آلداژیزانری ست . طرح های تقویم را اردشیر رستمی کشیده است . لطیف و غمگین و شاد ...

[ساعت ۰۸:۰۵ ]  

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است