صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۷۶
ديروز: ۱۷۸
اين ماه: ۷۶
از ابتدا: ۱۶۸۱۳۵۷


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۳۱ فروردين ۱۳۸۵


چترش را باز كرد . بايد دخترك را سالم مي رساند خانه ، اگر خيس مي شد ، ديگر هيچ كس نگاهش هم نمي كرد . مي دانست كه دو سه نفري نشانش كرده اند . وقتي رسيد ، روي موهاي طلايي دخترك ، يك قطره درشت باران ، افتاده بود . مشتري پرتش كرد و گفت : " من يه قرونم بالاي اين نمي دم ، نقاشي خيس خورده به درد من نمي خوره ...

[ساعت ۰۶:۲۹ ]   ...(۳۸)

۲۸ فروردين ۱۳۸۵
يك داستانك ديگر

باز مصلوب

روي دست هايم ، رد دو تا زخم گرد بود ، مثل جاپاي دو تا ميخ طويله بزرگ و ضمخت ، مادرم مي گفت : " چيزي نيست ، اينا ماه گرفتگيه ... " و روي پيشاني ام ، خطوط خون مرده اي رج بسته بودند . كج و ماوج كنار هم ، مادرم باز شانه هايش را بالا مي انداخت و با خونسردي مي گفت : " حساس نباش ! جاي بخيه است ؛ بچه كه بودي ، زياد زمين مي خوردي ..."
من اما باور نمي كردم اين حرف ها را ، هرگز ! و مي دانستم ، مطمئن بودم كه روزي به صليبم كشيده اند و تاج خاري بر سرم نهاده اند ... مي دانستم .

[ساعت ۲۱:۳۸ ]   ...(۱۲)

۲۵ فروردين ۱۳۸۵
بادبادك

وقتي رهايم كرد ،

 فكر كردم پرواز مي كنم تا آن دوردست هاي دور ،

 دور دور ، آنجا كه هيچ گنجشك و هيچ كلاغي پرواز نمي كند و دست مي كشم روي ابر ها

 و مرطوب مي شوم از نفس باد 

 و شايد مي روم تا خود ستاره ،

همان ستاره كم سوي دوست داشتني كه خيلي بالاست ؛

 اما همين كه نخم را كشيد ، فهميدم بادبادك ها ، فقط به اندازه نخ قرقره شان پرواز مي كنند .

[ساعت ۲۲:۱۶ ]   ...(۱)

۲۳ فروردين ۱۳۸۵


هنوز نتوانستم کارم را شروع کنم و این خیلی بده ... به شدت سختگیر شدم توی نوشتن و درست نمی دونم چرا ! به هر حال پکرم از این بابت و از این همه خوندن وخوندن و پیدا نکردن خسته ام . گاهی دنیای بیرونی هم چیزی به آدم نمي ده كه دلخوشي باشه و انگيزه براي ادامه دادن ... بحران ها مثل كلاف دور و بر زندگيمونو گرفتن و دست بسته ايم ...گاهي دلت مي خواد بزني به جاده و بكني خودتو از اين دنياي بي سر و ته ... اما نميشه . مطمئني كه نميشه و افسوس ...

راستي جالب نيست كه يه نفر درباره چرخه سوخت و اين طور چيز ها شعر بگه ... من اسمشو مي ذارم شعر سفارشي و خب اسم ديگه اي هم نداره ! خسته نباشي آقاي غزوه

 

[ساعت ۰۱:۱۸ ]   ...(۴)

۲۱ فروردين ۱۳۸۵


گاهی همه چیز خسته ات می کند و احساس می کنی برای زحمتی که می کشی و ذوقی که در دل کاشته ای و هی بارورش می کنی پاسخی نیست در برهوت دنیایی که احاطه ات کرده به زور و هر روز فقط فرسوده ات می کند ... گاهی به خیلی ها حسودی می کنم حتی به زنی روستایی که دغدغه های مرا ندارد .... و مثلا بعد از یک روز خسته کننده که مدام خبر های نومیدوار شنیده ام هوس می کنم جای این زنها باشم .

[ساعت ۰۳:۲۳ ]   ...(۸)

۱۸ فروردين ۱۳۸۵
يك مقاله

دانشگاه خیلی از کار هایی را که که قبلا بر اساس ذوقی درونی انجام یم دادم و دوستشان داشتم در مواردی وارد کانال خاصی کرد . از جمله این روز ها برای نوشتن وسواس بیشتری به خرج می دهم و نهایت کوششم را می کنم که کاری بر اساس معیار های نسبتا علمی تاریخ بنویسم و همین کارم را حسابی سخت تر کرده است . اما با این حال بعضی از کار هایی که بنا به تکلیف دانشگاهی انجام می دهم به مدد پشتوانه ای از آن کار های ذوقی شکل و صورت مقبول تری لااقل در نگاه خودم پیدا می کند . از جمله کار هایی که در این ترم باید انجام می دادیم و من کوشیدم با یک جور نوآوری آنرا از حالتی خسته کننده خارج کنم موضوع معرفی کتاب بود برای درس نهضت های رهایی بخش . معرفی کتاب انقلاب نوشته هانا آرنت ... گرچه مطلب کمی بلند است و خواندنش حوصله می خواهد اما فکر کردم بد نیست همین جا بیاورمش بیشتر از جهت جذابیت موضوعاتی که نگارنده در کتاب خود گرد آورده است و ارتباط نزدیکی با ماجرای انقلاب های خودمان دارد :

گزارشي از كتاب انقلاب / هانا آرنت / موسسه انتشارات خوارزمي / ترجمه عزت الله فولاد وند / چاپ سوم / تهران / 1381

"هانا آرنت"، انديشمند بزرگ آلماني، در سال 1906 در هانوور به دنيا آمد. در دانشگاه هاي ماربورگ و فرايبورگ تحت نظر استادانی چون "مارتين هايدگر" و "كارل ياسپرس" به تحصيل فلسفه پرداخت و به اخذ دكتراي فلسفه نائل شد . به همين دليل است كه در آثار او رد پاي پررنگ فلسفه بافي هاي معمول فيلسوفان معاصر پيداست . گرچه او خود معتقد است كه سالها فلسفه را به كناري گذاشته و ذهن و عمر خود را صرف مطالعه در علم سياست كرده است ، اما نگاهي ولو گذرا به آثار او نشان مي دهد كه آرنت هنوز هم سايه روشني از دانسته هاي فلسفي و شمه اي از روح فيلسوف مآبانه خود را حفظ كرده است و همين موضوع باعث شده است كه آثار او تا اندازه اي سنگين و ثقيل به نظر برسد . در واقع بهتر و رساتر آن است كه آثار آرنت را آثاري فلسفي - سياسي بناميم و نه سياسي صرف .
كتاب انقلاب ، نگاهي ست به پديده انقلاب و بررسي موشكافانه خطوط پيچ در پيچ سيماي آن در سده هاي نزديك به قرن بيستم . آرنت در اين اثر كوشيده است انقلاب را با رويكردي فلسفي - اجتماعي به بوته نقد بسپارد و به ويژه در قبال اين پديده و عملكرد رهبران انقلاب هاي مهم جهان ، به نگره هاي منتقدانه تري تمسك جويد . در بسياري از بخش هاي شش گانه كتاب ، نويسنده در واقع به بررسي مقايسه وار دو انقلاب مهم جهان يعني انقلاب كبير فرانسه و انقلاب آمريكا پرداخته است . نكته قابل توجه در ادراك نگارنده اين است كه آرنت در واقع جنبش استقلال طلبانه مردم آمريكا را نيز هم پايه انقلاب قرار داده است و كوشيده است مخاطب خود را با واقعيت غم انگيزي به نام سرگرداني تدريجي توده شركت كننده در انقلاب ها و بر باد رفتن گنجينه انقلاب در گذر زمان جلب كند . آرنت با همين هدف فصل ششم كتاب خود را " سنت انقلابي و گنجينه بر باد رفته آن " نامگذاري كرده است .
 نگاه آرنت به بحران فرسايش انقلاب ها و به ويژه اهميتي كه موضوعي به نام استقرار و ثبات در موفقيت رهبران انقلاب  دارد ، در واقع سازنده شاكله اصلي كتاب اوست . از نگاه نويسنده ، انقلابي موفق است كه رهبرانش بتوانند آرمان انقلابي خود را در آرامش بعد از طوفان و فرو خوابيدن تب مبارزه نيز اجرا كنند و اين امر را مستلزم داشتن نوعي آينده نگري سياست مآبانه مي داند ؛ آينده نگري اي كه به رهبران اجازه مي دهد براي آرامش بعد از انقلاب نيز برنامه هاي اجرايي موفقي داشته باشند .
 آرنت در بررسي خود در كتاب انقلاب به مجموعه اي از بحران هاي انساني و سياسي برخاسته از انقلاب ها مي پردازد ؛ بحران هايي كه گاه منجر به از هم پاشيدگي انقلاب ها و به فراموشي سپرده شدن تلي از آرمان هاي بلند پروازنه نهفته در كنه انقلاب ها ، شده اند و در بهترين حالت بعد از استقرار و ثبات ، باعث شده اند انقلاب ، به سراشيبي انحراف لغزيده و نوع ديگري از ديكتاتوري در جامعه قدرت و قوت گيرد ؛ آرنت اين واقعيت تلخ تاريخي را دور باطلي از استبداد و انقلاب لقب داده است و آن را در واقع پسرفت تدريجي و مايوسانه انقلاب هايي دانسته است كه در ذهن رهبران خود در حد يك انقلاب خونين متوقف مانده اند و بيش از آن ماهيت و معنايي نداشته اند ؛ در واقع رهبران اين انقلاب ها چشم اندازي از دوران آرامش حاكميت خويش نداشته اند و اوضاع را در حالتي از جنگ دائمي تصور مي كرده اند  و همين موضوع باعث شده است كه آنها مجبور شوند براي كشور داري و نظم بخشيدن به امور از هم پاشيده بعد از انقلاب ، به شيوه پيشينيان مخلوع خود متوسل شوند .  آرنت براي اثبات اين مدعا سخن خود را با نقل قولي از يكي از رهبران انقلابي فرانسه ، مستند و كامل مي كند . روبسپير ، از مهم ترين چهره هاي انقلابي فرانسه ، بعد از پيروزي در انقلاب ، نام رژيم نوخاسته انقلابي را " ديكتاتوري آزادي " مي نهد و تلويحا به همان بحران تلخي اشاره مي كند كه آرنت آن را فصل مشترك ناكامي و فريبكاري انقلابيون در طول تاريخ و در گستره جهاني بيكران دانسته است ؛
 نظريه پردازي هاي نهفته در كتاب ، محقق امروزي را با بخشي از دغدغه ها و جهان بيني رهبران انقلابي جهان و علل فروپاشي انقلاب ها آشنا مي كند . نكته جالب توجه آنجاست كه خواننده در اين بررسي موفق مي شود شاهد مثال هايي از اين بحران زدگي را در تجربه هاي تاريخي آشناتري نيز پيدا كند . تراژدي تكرار تاريخ و دور باطلي كه به نام سوء استفاده از جو انقلابي و بي تدبيري رهبران انقلابي بدان اشاره كرديم ، در انقلاب مشروطيت ايران با به سرير قدرت نشاندن چهره هاي منفوري همچون عين الدوله كه در واقع دشمنان اصلي مبارزه مشروطه خواهانه بودند ، به عنوان نمونه اي از اين تجربه هاي آشنا تر رخ نموده است  كه دليل اصلي آن به همان بحراني باز مي گردد كه آرنت به تفصيل در كتاب خود ، بدان اشاره كرده است ؛ آفتي كه در طول تاريخ ، هماره انسجام و موفقيت قطعي و پايدار انقلاب ها را تهديد كرده است ؛ اين آفت از نگاه آرنت ، در واقع از نداشتن بينشي روشن از حكومت و ناتواني در تطبيق شرايط پس از فروكش كردن تب مبارزه بر مي خيزد . ظهور رضا خان در تاريخ ايران بعد از انقلاب مشروطه ، با اندك تفاوت هايي به برخاستن ناپلئون در فرانسه و لنين در روسيه شبيه است و اين خود باز اشاره اي ست دوباره به تراژدي شكست انقلابيون بي تدبير تاريخ .
 اين كتاب چنان كه اشاره شد در يك مقدمه و شش بخش گرد آوري شده است .

مقدمه :

آرنت كتاب خود را با اشاره اي به سيماي ملتهب سده بيستم آغاز مي كند . سده اي كه در آن " جنگ و انقلاب به رغم از دست دادن هر گونه وجه ايدئولوژيك ، هنوز دو مساله اساسي دنياي ما را در قلمرو سياست تشكيل مي دهد . " ( ر . ك انقلاب – ص 9 )  وي در همين مقدمه اشاره مي كند كه دو فاكتور جنگ و انقلاب ، تنديس جهان را تراشيده اند و البته او اين هر دو پديده را در ارتباطي تنگاتنگ با هم مي بيند و بعد تر اشاره خواهد كرد كه معتقد است هر انقلابي ضرورتا با پديده اي به نام خشونت و اندكي فضاسازي جنگي همراه است . اين سخن شايد بازتاب حيات پر پيچ و خم نگارنده باشد كه همراه بوده است با ظهور پديده اي به نام فاشيسم در آلمان كه همين امر محقق آلماني را مجبور به ترك زادگاهش كرد . او ابتدا به پاريس گريخت و سپس همچون مهاجري غمگين و مستاصل ، به آمريكا رفت . او زندگي موفقي را در سرزمين طلايي آمريكا تجربه كرد و موفق شد به تدريس در دانشگاه هاي معتبر آن كشور بپردازد و آثاري ممتاز از خود به يادگار نهد ؛ آرنت بروز اين هر دو مساله را كه كتابش را بر پايه كالبد شكافي آنها قرار داده است ، يعني جنگ و انقلاب كه هر دو را داراي خطوط مشتركي با هم مي داند ، در گرو استقرار اصلي كهن مي داند ، اصلي كه از نگاه آرنت ، " اصل آزادي در برابر جبر و ستم " ناميده شده است . اين انديشه در واقع موتور محركه اي بوده است براي مبارزه انقلابي ملت ها در برابر حكومت ها و همچنين آفريننده تلاشي نستوه در برابر دشمن خارجي . آرنت غمگيني فيلسوف مابانه خود را در همين نخستين صفحات به رخ مخاطب مي كشد تا او را با دغدغه اصلي نگارنده اثر از همان ابتدا آشنا تر كند : " ظاهرا هيچ چيز عميق تر از آزادي مدفون نشده است . حتي انقلابگران كه قهرا بايد در سنتي ريشه داشته باشند كه بدون توسل به مفهوم آزادي حتي قابل بيان نيست تا چه رسد به آن كه بتوان از آن معنايي برداشت ، بسيار ترجيح مي دهند آزادي را به سطح يكي از پيشداوري هاي افراد طبقه متوسط پايين جامعه تنزل دهند تا اذعان بياورند كه هدف انقلاب هميشه در گذشته و امروز آزادي بوده و هست . " ( ر . ك همان – ص 10 )
آرنت بحران اصلي انقلاب هاي جهان را آنجايي مي داند كه كلمه آزادي به مرور از شمار واژگانشان رخت بر بست . و ديگر تلاشي براي باز آفريني اين مفهوم از دست رفته صورت نپذيرفت . منظور نظر آرنت در واقع همان مفهومي ست كه جنگ و انقلاب را توجيه مي كند : " جنگي كه ضروري ست  به حق و موجه است و جايي كه تنها به اسلحه اميد باشد ، آن سلاح ها مقدسند . " آرنت اين نقل قول را از لي ويوس باستاني مي آورد تا واقعيت امروزي را داراي قدمتي ديرينه جلوه دهد . آرنت معتقد است در طول تاريخ انديشه ، هرگز تلاشي براي مقام بخشيدن به آزادي صورت نگرفته است و همين موضوع باعث شده است كه هماره موضوعي بدين اهميت به دست فراموشي سپرده شود تا بدانجا كه حتي رهبران انقلابي نيز آزادي را به مسلخ برده اند و ذبح اش كرده اند . آرنت اميد وار است با باز آفريني انديشه آزادي و توسل به ارزش آن ، روزي برسد كه جنگ از صحنه سياست جهان ناپديد شود . ( ر . ك همان – ص 13 )
 او در بخش هاي بعدي مقدمه خود به شكست محتوم حركت هاي انقلابي اشاره مي كند و معتقد است اين اتفاق علاوه بر آن كه " معلول سست شدن حكومت و از دست رفتن اقتدار مصادر قدرت است "  ، به بحراني جدي تر باز مي گردد .  همان بحراني كه كالبد شكافي آن هدف نويسنده در اين كتاب است . آرنت معتقد است اگر ايمان انقلابي به آزادي با چيز هاي ديگري از جمله دور انديشي و بصيرت سياسي همراه شود ، قادر است علاوه بر اصل و عنصري صرفا توجيه گر انقلاب و خشونت ، به عنصري سازنده تر بدل شود . گرچه در هر حال آرنت منكر ضرورت تلخ خشونت در انقلاب ها نيست و آن را بازتابي تاريخي و تكرار شونده  از " آغاز افسانه اي تاريخ ما " مي داند ؛ " به گونه اي كه هم در روايات تورات و هم در مآثر يونان و روم آمده است . قابيل ، هابيل  را كشت و رومولوس ، رموس را . " ( ر . ك  - همان – ص 21 ) با اين مقدمه آرنت فصل دوم خود را با عنوان معناي انقلاب ، كليد مي زند .

فصل اول : معناي انقلاب

 
در وهله اول نويسنده انگيزش اقتصادي را به عنوان مهم ترين عامل بروز انقلاب ها بيان مي كند و آن را نه اختراع نوين ماركس و هرينگتون ، بلكه انديشه اي مي داند برخاسته از فلسفه كهن يونان " يعني واژگون شدن حكومت به دست توانگران ، و تاسيس اليگارشي يا واژگون شدن حكومت  به وسيله تنگدستان و ايجاد دموكراسي . " ( ر . ك همان – ص 24 ) در صفحات بعدي نويسنده به انگيزه هاي ديگري براي انقلاب نيز اشاره مي كند ؛ او معتقد است آگاهي توده ها در پررنگ شدن اين انگيزش اقتصادي براي مبارزه موثر بوده است : " نقش انقلابي و بي سابقه مساله اجتماعي از هنگامي در عصر جديد آغاز شد كه مردم براي نخستين بار ترديد كردند كه تنگدستي بايد جزيي غير قابل تفكيك و ذاتي از وضع بشر باشد و تمايز بين عده اي اندك كه به بركت اوضاع يا به سبب نيروي افزون تر يا از راه  فريب و تقلب توانسته اند از زنجير فقر رها شوند و توده هاي زحمتكش و فقير ، بايد پرهيز ناپذير و ابدي به شمار آيد . " ( ر . ك – همان – ص 25 ) آرنت بعد تر مساله اجتماعي پيش گفته را " مشكل هولناك فقر توده ها كه حاد ترين و از نظر سياسي چاره ناپذير ترين مساله در هر انقلاب " است ، معرفي مي كند و به استثنايي اشاره كرده و  مي افزايد كه اين موضوع در انقلاب آمريكا تقريبا هيچ تاثيري نداشت . ظاهرا آرنت نبودن اين انگيزه گذراي بي پشتوانه را كه به واكنشي تدافعي مي ماند و بس ، عامل توجيه گر موفقيت اين انقلاب در مقايسه با ديگر انقلاب ها مي داند .
آرنت در جايي ديگر از همين بخش اهميت دين و مبارزه با ارتجاع قرون وسطايي را در انقلاب ها كمرنگ مي شمرد . او معتقد است نهضت انقلابي لوتر از اين جهت كه " موجد هيچ گونه نظام عرفي جديد در زمانه نيست و دائما بنياد همه نهاد هاي دنيوي را مي لرزاند " ، نمي تواند الگوي موفقي براي انقلاب هاي سياسي ملت ها در جهان باشد . او اين قبيل انگيزه ها را در بررسي تاريخي خود " از لحاظ سياسي نابارور و از نظر تاريخي بي فايده " مي داند چراكه بر اين باور است كه اساس ديانت مسيح ، عامل بيداري بخشي براي مبارزه نيست و بر اساس يك جهان بيني كهن و جبر گرايانه ، جهان را چرخه اي تكرار شونده مي داند كه در آن و در گذر زمان ،امپراطوري ها در پي هم شكل مي گيرند و تكرار مي شوند و براي رهايي و جاودانگي بايد به اين دور باطل بي اعتنا بود . از نگاه آرنت ، اين نوعي فراخوان منفعلانه است كه هيچ انگيزه اي براي انقلاب و مبارزه در بر ندارد و اين موضوع براي محققي كه تاسيس نظامي كارآمد و متفاوت را بعد از سرنگون كردن رژيم متحجر از سوي انقلابيون ، اصلي ضروري مي شمرد ، عاملي منفي خواهد بود . ( ر . ك – همان – ص 35 )
آرنت سپس به موضوع حساسي به نام رهايي و آزادي در تاريخ اشاره مي كند و معتقد است هدف قرار دادن هر كدام از اين ها در سرنوشت آينده انقلاب تفاوت هايي خواهد آفريد . آرنت رهايي را ، خلاص شدن از جبر و فشار دستگاه حاكميت مستبد مي داند و آزادي را تلاش براي استقرار نظامي نوين كه آرامش و آرمان خواهي توده را پاسخگو باشد . نظير همين انديشه را در آراء اريك فروم در اثر ارزشمند " گريز از آزادي " مي يابيم . با اين تفاوت كه فروم ، رهايي را آزادي از و آزادي را ، آزادي براي ، تعبير مي كند و همانند آرنت ، ارزش دومي را بسيار بيشتر از اولي مي داند . به هر حال هر دو متفكر در يك چيز با هم هم عقيده اند و آن اينكه " قصد رهايي مساوي با تمناي آزادي نيست . " و البته هم عقيدگي ديگر آن است كه اين هر دو مردم را نسبت به مفهوم والا تر آزادي ، بي علاقه دانسته اند ( فروم اين بي علاقگي را نوعي مازوخيسم تاريخي دانسته است ) و همين بي علاقگي ست كه منجر به ناكامي انقلاب ها در تثبيت نظامي موفق و نو پرداز مي شود ؛ از ديگر سو ، آرنت در جايي ديگر اشاره مي كند كه ناآگاهي از اين تفاوت عميق باعث شده رهبران انقلابي اي كه به انديشه رهايي قدم به ميدان نهاده بودند ، در نيمه راه متوقف شوند : " كار هايي كه لازم بود به خاطر رهايي انجام دهند پايشان را به عرصه امور همگاني كشيد و ايشان گاه عمدا ولي بيشتر بي آنكه پيش بيني كرده باشند فضايي به وجود آوردند كه آزادي در آن فضا توانست جذبه و زيبايي خود را بنماياند ... اما چون به هيچ وجه براي اين زيبايي آمادگي نداشتند ، نمي شد انتظار داشت كه كاملا از اين پديدار نو آگاه باشند . " ( ر . ك همان – ص 45 )  آرنت تعريف هرودوت را از آزادي اصالت مي دهد  : وضعي كه شهروندان در آن بتوانند بي آن كه كسي فرمان براند و فرقي ميان فرمانروايان و فرمانبرداران وجود داشته باشد با هم زندگي كنند . " ( ر . ك همان – ص 39 ) البته آرنت مي پذيرد كه آزادي راستين در قاموس پيشينيان جايگاهي نداشت و حتي مفهومي به نام برابري ، تنها " برابري در ميان همگنان بود نه تساوي وضع " و اين نشان مي دهد كه محقق آشفته امروزي به چيزي فراتر از اين مي انديشد .  او در واقع تحقق كامل سه نوع اصلي آزادي را پيروزي حقيقي مي داند : آزادي حق حيات ، حق آزادي و حق مالكيت . تحقق اهدافي از اين دست تنها فاكتوري ست كه به انقلاب معنا و تعريف مي بخشد : " انقلاب چيزي بالاتر از يك شورش موفقيت آميز است و حق نيست كه هر كودتا را انقلاب بخوانيم يا در هر جنگ داخلي اثري از انقلاب جستجو كنيم . " ( ر . ك همان – ص 46 )اما تعريف واقعي انقلاب از نگاه آرنت چيست ؟ : " فقط هنگامي مي توان از انقلاب سخن گفت كه دگرگوني به معناي آغازي تازه باشد و خشونت به منظور تشكيل حكومت به شكلي نو و ايجاد سازمان سياسي جديدي براي جامعه به كار رود كه در آن رهايي از ستمگري به قصد استقرار آزادي صورت بپذيرد . " ( ر . ك همان – ص 47 )
از جمله نظريات بديع ارنت در كتاب انقلاب آن است كه او انديشه هاي ماكياولي را در استخوان بندي انديشه ورزان انقلابي موثر مي داند و حتي او را " پدر معنوي انقلاب " ، لقب مي دهد ؛ درست است كه نويسنده هرگز مدعي آن نيست كه ماكياولي پيشاهنگ انقلاب است اما اهميتي خاص براي او قايل است ؛ اين اهميت از آنجا ناشي مي شود كه ماكياولي ، " براي نخستين بار امكان تاسيس سازمان سياسي دائمي و ماندگار و پايداري را براي جامعه در نظر گرفت " ( ص 48 ) يعني همان چيزي كه آرنت براي قضاوت درباره پيروزي انقلاب ها ضروري مي داند . در واقع ماكياولي يك گام به جلو برداشته است و رهايي را پيش زمينه اي براي استقرار نظامي نوين قرار داده است . در حالي كه او در روزگاري مي زيسته است كه " ممكن بود به مردم اين حق داده شود كه تصميم بگيرند چه كسي نبايد بر آنان فرمان براند ، به هيچ وجه بنا نبود آنها معين كنند كه چه كسي بايد فرمانروا باشد و هرگز چيزي در اين باره نمي شنويم كه مردم حق دارند بر خود حكومت كنند يا اشخاصي را از ميان خودشان براي اين منظور بگمارند . " ( ر . ك همان – ص 55 )
در صفحات بعدي آرنت به تعريفي از كلمه revolution ، مي پردازد و آن را از مصطلحات اخترشناسي دانسته و معناي اصلي و لاتين آن را " حركت دوراني منظم و قانونمند ستارگان " معرفي مي كند . و به همين دليل او اين واژه را معرف خوبي براي انقلاب نمي داند .او بر همين اساس اشاره مي كند كه گاهي از اين كلمه معناي " باز آوري " و " بازگشت " مستفاد شده است و دليل آن يه نيت و هدف دروني انقلابيون سده هاي هفدهم و هجدهم باز مي گردد كه بازگشت به گذشته اي طلايي را هدف خود مي دانستند . حتي رهبران دو انقلاب نسبتا مترقي آمريكا و فرانسه نيز بر اساس همين انگاره ، " در مراحل بدوي معتقد بودند كاري كه مي كنند فقط بازگردانيدن نظام ديرين است كه در اثر خودكامگي هاي حكومت مطلقه سلطنتي يا سوء استفاده هاي حكومت انگلستان در مهاجر نشين ها به هم خورده و مورد تجاوز واقع شده است . اين مردان با نهايت صميميت و خلوص ادعا داشتند كه فقط بازگشت به گذشته اي را دارند كه در آن همه چيز چنانكه مي بايست ، بوده است . " ( ر . ك – همان – ص 61 ) اين حقيقت را آرنت يكي ديگر از اشتباهات انقلابيون مي داند .
از سوي ديگر آرنت براي انقلاب روند و فرايندي قائل است كه باعث باز توليد فزاينده خشونت مي شود كه به خودي خود مخرب خواهد بود . او معتقد است رهبران انقلابي بر اين باورند كه جنايات استبداد ، به همراه خود موجي از پيشرفت آزادي را به همراه مي آورد كه اين باعث مي شود اين در برابر هم صف آرايي مداومي داشته باشند و خشونتي متزايد  بيافرينند . آيا اين خشونت متزايد خود يكي از علل انفعال و ناكامي انقلاب ها نبوده است ؟  چيزي كه بعد تر و در انقلاب فرانسه با ظهور و مشاركت توده اي عظيم از انسان هايي كه تنها در انديشه رهايي بودند ، بن بستي محتوم بيافريد . آرنت رهبران انقلاب فرانسه را در مديريت اين توده عظيم كه در موفقيت آني انقلاب بسيار موثر و در اثبات و موفقيت پايدار آن مخرب بودند ، ناموفق مي داند و مي نويسد : " مردان انقلاب فرانسه مرعوب منظره انبوه خلق شدند و هماوا با روبسپير فرياد برداشتند كه جمهوري ؟ پادشاهي ؟ من چيزي جز مساله اجتماعي نمي شناسم . " و اين همان ضربه محكمي ست كه از سوي ارنت به فراموشي گنجينه انقلاب تعبير شده است : " و بدين سان نه تنها نهاد ها و قانون اساسي را كه به قول سن ژوست روح جمهوري است بلكه خود انقلاب را نيز به باد دادند . " ( ر . ك همان – ص 79 ) اما اين مساله اجتماعي چيست ؟

فصل دوم : مساله اجتماعي

آرنت اين فصل را به بررسي موضوعي اختصاص داده است كه تا اندازه اي مخرب انقلاب هاي بوده است و گاهي هم مسير آنها را تعيين كرده است .  مساله اجتماعي را نويسنده در واقع همان فقري مي داند كه منجر به طغيان عمومي مي شود . آرنت اين نيرو را همان طور كه ياري دهنده ، الهام بخش و پيش برنده انقلاب فرانسه مي داند ، نابود كننده آن نيز مي شمرد . چرا كه رهبران انقلاب مجبور شدند در برابر اين ضرورت آني و حياتي ، ارزشي به نام آزادي را فدا كنند . مساله اجتماعي بر نياز به آزادي كه اغلب فراموش هم مي شد ، چربيد و ارزش انقلاب ره حد مبارزه اي براي به دست آوردن نان ، تنزل پيدا كرد . آرنت ظهور نظريه پردازي همچون ماركس را مولود همين اوضاع نابسامان مي داند . در واقع او به كمك وضع پيچيده اي آمد كه مجوزي بود براي ارجحيت مساله اجتماعي خلق عظيم شركت كننده در انقلاب در برابر اصل كهن آزادي . جالب اينجاست كه با اين كه انقلاب بر پايه پاسخگويي و تحريك همين مساله به وجود آمد و تقويت شد اما در گام هاي بعدي نتوانست در حل آن به موفقيت دست يابد و در نتيجه به شكستي محتوم انجاميد چراكه توده وعده هاي رهبران انقلابي را نا محقق ديدن و ديگر انگيزه اي براي حمايت باقي نماند . و " بدين ترتيب ، انقلاب نقش خود را حتي براي رهانيدن انسان از يوغ جور و ستم نيز از دست داد تا چه رسد به استوار ساختن بنياد آزادي ، و هدفش در اين خلاصه شد كه جامعه را از قيد كمبود و قحطي برهاند و آن را به مجراي فراواني بيندازد . از آن پس به جاي آزادي ، وفور نعمت هدف انقلاب قرار گرفت . " ( ر . ك همان – ص 88 ) و به اين ترتيب بود كه انديشه آزاديخواهي همچون روبسپير مشوق ماركس شد و لنين از پي اين هر دو بر خاست . لنين بر اساس همان سقوط ناگهاني ارزش هاي انقلابي در فرانسه بود كه هدف انقلاب خود را " برق رساني به اضافه شورا ها " معرفي كرد . جالب اينجاست كه از اين پس نگراني رهبران انقلاب درباره قدرت گيري ناگهاني توده فقير و مبارز جامعه ، به اتخاذ سياست هاي ديكتاتور مآبانه و تكرار همان دور باطل تاريخي انجاميد و درام ديگري را سر و صورت داد . با اين حال در مراحل ابتدايي انقلاب باور روح رنج ديده همين توده بود كه انقلاب را به پيش مي راند . چراكه همبستگي از اين راه مي توانست محكم تر شود و مفهومي به نام فضيلت نيز از همين " جادوي همدردي " بر مي خاست . و البته بايد افزود كه اين فضيلت وقتي موفق است كه از حالت معصوميت مطلق خارج شود چرا كه اين معصوميت باعث خشونتي لجام گسيخته خواهد بود و انقلاب را منحرف خواهد كرد . " امر مطلق وقتي وارد قلمرو سياست شد ، همه را به كام نيستي مي برد ..." ( ص 117 ) در همين راستا ، ظاهرا آرنت فضيلت را موفق تر از غمخواري مي داند : " فضيلت مي گويد تحمل ظلم بهتر از ظلم كردن است ؛ اما غمخواري از اين حد هم بالاتر مي رود و با صداقت تام و حتي ساده دلي مي گويد رنج كشيدن آسان تر از ديدن رنج ديگران است . " ( ر . ك همان – ص 119 )
در مجموع آرنت معتقد است سياست دريچه مناسبي براي پاسخ دادن به بحران مساله اجتماعي نبود و دخالت دادن آن در حيطه سياست ضربه خطناكي به پيكره انقلاب بود " مردم با نياز هاي خشني كه ربطي به سياست نداشت به اقليم سياسي هجوم آوردند و اين فكر پديد امد كه تنها از راه خشونتگري مي توان به نحو سريع و موثر به ايشان ياري رساند " (ص 126 )
از سوي ديگر همان فضيلت باعث شده بود حكومت گران جديد با تلاشي شگفت انگيز به مبارزه با رياكاري عناصر محافظه كاري بپردازند كه در صدد نفوذ به بدنه انقلاب بودند . در نتيجه " پيكار با ريا ، ديكتاتوري روبسپير را به حكومت وحشت مبدل ساخت . " و همان تصفيه هاي خونين بود كه انقلاب را از توجه به اهداف ارزشمندش در مدت زماني طولاني باز داشت  . اين در واقع واكنشي بود شتابزده از سوي كساني كه پس از سده هاي توانسته بودند ار انزوا به در ايند و به جستجوي حقوق مفقوده خود بپردازند . اما مساله در اين بود كه اين گروه تنها " نيرو هايي ( بودند ) كه فرجامي جز ناتواني ندارند و بر اصلي مگر خشم استوار نيستند " ( ص 156)

فصل سوم : طلب خوشبختي

آرنت اين فصل از كتاب خود را با اشاره به واقعيتي تلخ آغاز كرده است  ؛ او معتقد است كه انقلاب ها هرگز موفق نشده اند آزادي را پاس دارند و حتي اين پاسداشت در كشور هايي كه در آن انقلابي رخ نداده يا انقلابش به شكست انجاميده پررنگ تر است . آرنت تلويحا به علت اين موضوع اشاره كرده و معتقد است انقلاب ها به سهولت پيروز مي شوند اما نمي توانند به همان سهولت نظامي پايدار ايجاد كنند : " علت اينكه انقلاب ها در مرحله بدوي با سهولتي شگفت انگيز پيروز مي شوند اين است كه بر پا كنندگان انقلاب نخست تنها لازم است رشته قدرت را از دست رژيمي بيرون بياورند كه آشكارا دچار از هم پاشيدگي ست . بنابر اين انقلاب ها را هميشه بايد معلول سقوط اقتدار و مرجعيت سياسي دانست نه علت اين سقوط . " ( ر . ك همان – ص 161 ) و مشكل از همين جا آغاز مي شود . در واقع اين رهبران سرمست از پيروزي با معضلي به نام ايجاد يك مرجعيت سياسي جديدي روبرو هستند كه كار را بر آنها دشوار مي سازد . در واقع انقلابي موفق است كه " عده اي كافي ، منتظر واژگوني حكومت و آماده براي به دست گرفتن زمام قدرت ، مشتاقانه بخواهند براي رسيدن به يك هدف مشترك تشكيلاتي به وجود آورند و متفقا اقدام كنند . " (ص 161 ) آرنت سپس به زنجيره سقوطي اشاره مي كند كه انقلاب هاي گونه گون به دنبال آورده اند : " نخست سنت كنار رفت و ايمان به شعائر ديني سست شد و سپس اقتدار سياسي سقوط كرد . " (ص 164 ) آرنت در اين فصل به دو هدف مهم در انقلاب ها مي پردازد كه يكي از مهم ترين آنها طلب خوشبختي ست . ظاهرا اين مفهوم در كنار مفهوم ديگري به نام آزادي همگاني قرار مي گرفت كه اولي در انقلاب آمريكا و دومي در انقلاب فرانسه ارزش و اهميت فزون تري پيدا كرد . در حالي كه اين هر دو " اصول الهام بخشي بودند براي آماده ساختن ذهن كساني كه هرگز تصور نمي كردند دست به كاري بزنند كه بعدا انجام دادند ... " ( ص 172 ) پيشرفتي كه در انديشه آزادي به وجود آمده بود درونمايه اي بود كه براي آن در نظر مي گرفتند . از نگاه انقلابيون نوظهور ، آزادي فقط مي توانست در محضر عام وجود داشته باشد  و واقعيتي بود ملموس و دنيوي كه به وسيله انسان و براي انسان آفريده شده بود . " ( ر . ك ص 173 ) اما ظاهرا در دل طلب خوشبختي كه آرماني فراتر از آزادي همگاني بود ، دوام و بقاي بيشتري مستتر بود . در واقع در دل اين آرزوي نو ظهور هر شهروند مي توانست بدان پايه برسد كه در اداره امور مشاركت جويد ؛ مهم اين بود كه از اين پس قرار نبود مردم خوشبختي را تنها در زندگي خصوصي ببينند ، اگر انقلابيون موفق مي شدند خوشبختي را از انزواي زندگي خصوصي به دل حيات اجتماعي و سياسي بكشانند تا بدان حد كه " تنها هدف مشروع " شان شمرده شود ، در واقع به موفقيت بزرگي دست يافته بودند . چنين موفقيتي باعث مي شد مردم را از انديشه كهنه اي كه بازدارنده و مخرب بود نجات دهد يعني انديشه گريز از آزادي براي ( به تعبير فروم ) : " اشتغال به امور همگاني باري بيش نيست و تازه در بهترين حالت نبايد چيزي مگر ماموريتي براي انجام وظيفه به شمار آيد كه هر كس اداي آن را به همشهريان خود مديون است . " ( ص 181 )  انقلابيون آمريكايي موفق شده بودند تا اندازه اي به اين آرمان دست يابند و اين يكي از رموز پايداري انقلابشان بود . جفرسون ( يكي از رهبران اين انقلاب ) ، به اين موضوع اذعان مي كند كه زندگي در جمع ، لذت قانون گذاري و رسيدگي به امور و بحث و استدلال و قانع كردن و قانع شدن ، همان قدر براي وي نشانه قطعي خوشي آينده است كه لذت مراقبه در نزد مقدسان قرون وسطايي " ( ص 184 ) و اين نشان مي دهد كه درك جديدي از حقوق مدني و خوشبختي در حال شكل گيري بود كه پاسداري از آن هنر انقلابيون شمرده مي شد . بحران هم درست از وقتي آغاز شد كه صفت همگاني از خوشبختي حذف شد و معناي مشاركت در امور عامه از اين واژه بيرون ريخت و فراموش شد . جالب است كه گاهي قانون اساسي حكومت انقلابي حتي پاياني بود بر آزادي همگاني يعني آرماني كه انقلاب اساسا به خاطر آن برپا شده بود .  علت هم اين بود كه مردم كم كم روح انقلابي خود را از دست دادند و منافع شخصي شان را بر منافع ملي ترجيح دادند . اگر رهبران انقلاب فرانسه رمان خواهي خود را تعديل مي كردند شايد مي توانستند عمر دير پا تري بيابند .

فصل چهارم : بنياد نخست : اساس آزادي

آرنت نخستين مرحله از ثبات را توجه به معناي واقعي آزادي و اجماع در آن مي داند . اهميت اساس آزادي در آن است كه اين موضوع فصل مشترك آن با طغيان محسوب مي شود : " هدف طغيان ، رهايي است و غايت انقلاب ، بنياد گذاري آزادي . " در واقع دست يابي به اين هدف با آرامش بيشتري بايد همراه باشد . حتي آرنت از اين هم فرا تر مي رود و معتقد است كه اساسا انقلاب با بنياد نهادن آزادي براي است . ميزان توجه به اين بن مايه باعث به وجود آمدن دو نوع انقلاب شده است : يكي انقلاب هايي كه صورت دائمي پيدا كرده اند و به هدف تامين ـزادي نرسيده اند همچون انقلاب هاي روسيه و چين و ديگري انقلاب هايي كه با پشت سر نهادن تشنجات انقلابي نوعي حكومت ( مشروطه يا جمهوري ) تشكيل داده اند . كه تا اندازه اي آزادي را هم تامين كرده است . در اين مرحله دشوار حكومت بايد پاسخگوي نياز مردم به آزادي باشد و اين موضوع در مقوله اي به نام قانون اساسي بيش از هر حوزه اي بازتاب پيدا مي كند .  اكنون بايد رهبران انقلاب به راهكار هايي بينديشند براي تاسيس قدرت و بنياد حكومتي جديد . حقوق بشر و رعايت اصل برابري افراد در همين مرحله بايد ارزش اصلي خود را باز يابد . از سوي ديگر ، موضوع تفكيك قوا يكي از پيچيدگي هايي ست كه در همين مرحله مطرح مي شود .  همه اين تدابير ظاهرا براين آن انجام مي گرفت كه به تعبير يكي از مورخان " ملت پاي خود را جاي پاي شهريار " ، نگذارد و دور باطل شكل نگيرد . كه اگر اين اتفاق بيفتد ، يعني اگر تامين و بناد آزادي اصلي اوليه قلمداد نشود ، ديكتاتوري هاي انقلابي سر بر خواهند آورد كه تنها هدفشان  " پيشبرد جنبش انقلابي ست و نه استقرار قانون اساسي " و اين سقوطي ست براي غايت و هدف نهادينه هر انقلابي .
آرنت در اين فصل به بررسي و مقايسه دو انقلاب آمريكا و فرانسه ادامه مي دهد .

فصل پنجم : بنياد دوم : نظام جديد زمانه

آرنت در اين فصل به بررسي ريشه دار تري از ضرورت تغيير در نهاد ها و تشكيلات سابق حكومت مي پردازد و بحران را بيش از پيش مي شكافد . او بر اين باور است كه گرچه توافق درباره اين كه قدرت بايد از مردم منشا بگيرد به طور كامل به وجود آمده بود اما مشكل اينجا بود كه مردم هنوز سازمان نيافته بودندن و " بر مبناي قانون تشكل پيدا نكرده بودند . " تشكيل مجالس نو پا در اين كشور ها نيز كمكي به حل بحران مذكور نكرده بود چرا كه اعضاي اين پارلمان ها هرگز توانايي قانون گذاري نداشتند و اختياراتشان تنها به گفتند آري يا نه خلاصه مي شد . شايد ريشه اين موضوع به باوري باز مي گشت كه در سده هاي هفدهم و هجدهم اصلي پذيرفته شده بود و آن اين كه معمولا آزادي افراد را نه قانون كه مالكيت تامين مي كرد . و معضل وقتي رخ نمود كه " مردمي ظهور كردند كه از آزادي بهره مي بردند بي آن كه براي حراست از آزادي هايشان صاحب مال باشند " اينجا بود كه لزوم وجود قوانيني مدون بيش از پيش احساس شد و اين حكومت نو خاسته بود كه بايد با اتخاذ تدابيري مثبت اين بحران را حل مي كرد . در واقع آنها وظيفه داشتند نظام زمانه جديدي را سر و صورت دهند و مردم را از حالت بي نظمي انقلابي نجات دهند . در اين ميان باز هم اين رهبران انقلاب آمريكا بودند كه برگ برنده را در دست داشتند . " مردان انقلاب فرانسه بي آن كه بدانند چگونه ميان خشونت و قدرت تميز بگذارند ، با اعتقاد به اينكه همه قدرت ها بايد از مردم مايه بگيرد ، دروازه هاي قلمرو سياست را به روي اين نيروي طبيعي و ماقبل مدني و سياسي جماعت گشودند و خود نيز مانند پادشاه و قدرت هاي پيشين در برابر آنها از پاي در آمدند . در اين ميان براي ايجاد و وضع قانوني مورد قبول همه مردم به منبعي مافوق آنچه وجود داشت ف نياز بود . در واقع اين فقط قدرت بود كه از مردم نشات مي گرفت . منبع قانون را بايد در بالا و در دايره اي زبرين  جستجو مي كردند ، چيزي كه در جريان انقلاب زدوده شده بود . آرنت همين جاست كه به بحران انقلاب ها در اين مقطع اشاره مي كند ؛ آنها علاوه بر اين كه در انتخاب اين منبع سر در گم اند ، قوانين جديدشان را نيز در اثر قانون بالاتر از انقلاب از دست مي دهند . اينجاست كه مجدادا نياز به خدايان مطرح مي شود . يعني نيرويي مافوق بشر كه باعث در هم تنيدگي و همبستگي جامعه شود . تلاش مردان انقلابي برا ي ايجاد كيشي تازه و به تعبير هانا آرنت ، " مقنني لايزال و جاويد " ، دوباره به شكست انجاميد . وقتي رهبران انقلاب خواهان جدايي مذهب و سياست بودند ظاهرا به بروز چنين مشكلاتي نمي انديشيدند در واقع آنها براي آينده آرام خود برنامه و خط مشي اي نداشتند . و اين ضعف بيش از هر چيز ، در جريان تشكيل نظامي نوين خود نمايي مي كرد . ضعفي كه چنان گريبان حكومت ها نو خاسته را گرفته بود كه آنها مجبور بودند براي برون رفت از بحران بر آرمان هاي خود مهر باطل زنند و در واقع انديشه  انقلابي را خفه كنند . تلاش آنها براي باز يافتن امري مطلق به عنوان منبع قانون ، در واقع " از حكومت هاي مطلقه  به ارث رسيده بود . " و نشان مي داد كه انقلابيون از خود ابتكار عملي براي نظام نو ، به خرج نداده اند . اينجا بود كه متفكران در انديشه ويرانگر مردان انقلابي و افراطي ترديد كردند و مردان انقلاب نيز مجبور شدند از مواضع پيشين خود عقب نشيني كنند ؛ اين عقب نشيني تا بدان درجه رسيد كه مردان انقلاب براي موفقيت در ايجاد نظامي نو مجبور شدند در پيروي از محافظه كاري آميخته به رمانتيسم خود كه مولود انقلابي شكست خورده بود ،  نه تنها به عهد باستان  بلكه به قرون وسطاي نفرين شده اي توسل جويند كه پيش از آن ، با آن به مبارزه برخاسته بودند . اينجاست كه به راستي معناي بازگشت براي انقلاب مناسب به نظر مي رسد .

فصل ششم : سنت انقلابي و گنجينه بر باد رفته آن

اين فصل در واقع جمع بندي فصول پيشين است و همان طور كه از تيتر غم انگيزش پيداست ، چكيده انديشه نويسنده را در بر دارد . از نگاه آرنت انقلاب ها موفق نشده اند سنت انقلابي خود را حفظ كنند و در گذر زمان دچار بحران پسرفت شده و گنجينه ارزشمند خود را بر باد داده اند : " سر انجام بايد به اين حقيقت غم انگيز توجه كرد كه بيشتر وقايعي كه انقلاب نام گرفته اند نه تنها از ايجاد اساس آزادي بلكه از تضمين حقوق و آزادي هاي مدني و تامين نعمت حكومت محدود بر پايه قانون اساسي نيز عاجز بوده اند . " ( ر . ك همان  313 ) سرنوشت تلخ و درد ناك انقلاب ها را در همين فصل مي بينيم : " روح انقلابي در اثر شكست انديشه و فراموشي گذشته از دست رفت . " ( ص 317 ) آرنت علت اين شكست تاريخي را جمع اضداد در تفكر و روح انقلاب دانسته است . او معتقد است دو عنصر سازنده روح انقلابي عبارتند از نگراني درباره ثبات و روح آغاز گري كه در گذز زمان اولي " حمل بر محافظه كاري شده و دومي را ليبراليسم پيشرو به انحصار خود در آورده است " آرنت معتقد است مردان انقلابي در آشفتگي همين معادله پيچ در پيچ گره خوردند و از ادامه راه باز ماندند . چرا كه نمي دانستند براي دست يابي به ليبراليسم و آزادي چگونه مي توان راهكار هاي محافظه كارانه را تجويز كرد و مشروع دانست  !ظاهرا براي انقلابيون سر در گم پرسش هاي بي پاسخ فراواني وجود داشت ؛ از جمله اين كه : " آيا چيزي كه ثبات به وجود آورد و پاسخگوي نياز به دوام و بقا گرفت ، براي حفظ روحي كه در جريان انقلاب تجلي پيدا كرد نيز كافي بود ؟ " (ص 331 ) وقتي انقلابيون مجبور شدند به اين پرسش پاسخ منفي دهند ، بحران پررنگ تر و شكست جدي تر شد . چرا كه انقلاب براي حفظ اين روحيه نيز هيچ تدبيري از پيش نينديشيده بود و به راحتي آن را فداي كوتاهي خويش كرد . مردان انقلاب براي ادامه آشفتگي اوضاع ، استدلال مي پروراندند اما راه به جايي نمي بردند : " درخت آزادي گهگاه بايد با خون ميهن پرستان و جباران آبياري شود . اين خون به منزله كود طبيعي آن درخت است . " آرنت در همين فصل به ضربه مهلكي كه ضرورت خشونت به دوام و پايداري انقلاب مي زند ، اشاره كرده و مي نويسد : " اگر تلاش براي رهايي باخشونت همراه باشد ، كوشش در راه ايجاد فضايي امن براي آزادي با نامرادي روبرو خواهد شد . " ( ص 335 ) آرنت اين موضوع را در واقع دليل ديگري مي انگارد بر ناكامي انقلاب ها و ناكامي انديشه تحول خواه آدمي . نويسنده كتاب خود را با نمايشنامه اي قديمي به پايان مي رساند . پاياني كه خود گوياي آرمان كهنسال آدميان براي رسيدن به كمال بوده است چيزي كه بيشتر انقلاب ها در دل خود نهفته دارند ، اين ارمان در واقع به نياز مردم به شكرت فعالانه در عرصه هاي اجتماعي باز مي گردد چيزي كه براي به دست آوردنش مبارزه كرده اند : آنچه آدميان را از پير و برنا به تحمل بار زندگي توانا مي كند ، همانا زيستن در ... دولتشهر است يعني فضايي براي كردار و گفتار كه جلال زندگي ست . " ( ص 398 )    

[ساعت ۰۵:۴۴ ]   ...(۲)

۱۵ فروردين ۱۳۸۵


تعطیلات هم گذشت . شیرین بود تنها به بهای با هم بودنمان . و تلخ بود چون مجبور بودی به کار هایی که دوست نداری یا خسته ات می کند . بعضی مهمانی رفتن های کسل کننده و انتظار برای امدن و باز دید پس دادن های کشدار که نمی دانم چرا درست تا روز دوازدهم کش امد ! اما با این حال و گرچه اصلا حس درس خواندن نداشتم و به کار های دانشگاه حتی سرکی هم نکشیدم اما ُ راضی ام چون کار های مثبت زیادی در وقت های خلوتی و بیکاری انجام دادم و شاید به همین خاطر از دیدن فیلم ها و برنامه های تلویزیون که البته چندان چنگی هم به دل نمی زد باز ماندم . مجموعه مینی مال هایم را کامل و آماده چاپ کردم . دو سه تایی مقاله تاریخی نوشتم و پنج شش تایی هم کتاب خواندن که خیلی چسبید .

لحظه تحویل سال نو برای من چیزی بود مثل حسی که محمد رهبر در نوشتار امروزش در روزنامه شرق بدا اشاره کرده است و من عینش را می اورم . شاید به خاطر حس همذات پنداری عجیب و غریبی که با این نوشتار پیدا کرده ام :

آنقدر اين كانال و آن شبكه زدى كه معلوم نشد با صداى كه و كجا سال ۸۵ را تحويل دادند. درست سر بزنگاه كنترل تلويزيون بر يك خلأ نشسته بود و تحويل سال گم شد و يك باره ديدى كه سال نو آمده است. اگر روانشناس بودى لابد دليل اين همه تقلا را مى گذاشتى در پيچاپيچ كلمه اى مبهم مثل اضطراب روحى. البته طرف حق دارد كه اين طور باشد. كم اتفاق نيفتاده كه يك سال از عمر رفته است. وقتى نفس سال به شماره مى افتد شايد خيلى ها با اين حس ترس و دلهره دست به گريبان مى شوند كه نكند به اين سال تازه نرسيم. نكند جانمان در دقيقه آخر سال ۸۴ بماند و نيايد به لحظه حلول.

... و حالا سر در گم مانده ام با تلي از كار هايي كه ماش انجامشان داده بودم و نه فرصتي بود و نه حس و حالي ... و بهار راستي فصل سر در گمي و دل كندن از تكرار و اجبار هاي هميشگي ست كه مفت نمي ارزند . دلت مي خواهد سر را فرو كني در لاك تنهايي ات كتاب بخواني و چيز بنويسي و قدم بزني و حالش را ببري ... خدا به خير كند ترمي را كه در بهار جا خوش كرده است . به هر حال اين تعطيلات دوست داشتني گذشته و تو حسرت يك تلفن از يك دوست به دلت مانده ... نه زنگي نه تبريكي نه هديه اي و نه عيدانه اي ... خب سنت ها كم كم كمرنگ مي شوند و كاش اين سنت ديد و باز ديد ها هم كم كم رنگ ببازد كه خسته ام از تكرار هيچ و پوچ زندگي ... و باقي براي بعد !

[ساعت ۰۰:۲۷ ]   ...(۹)

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است