صفحه اول | معرفی کتاب | داستان‌ها | تماس با من | RSS
جستجو در وبلاگ
موضوعات
روزانه
شعر
داستان
معرفي كتاب

بايگانی
مهر ۱۳۹۵
شهريور ۱۳۹۵
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهريور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تير ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
ارديبهشت ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهريور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تير ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
ارديبهشت ۱۳۹۰
فروردين ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳

پيوندها
حضور حلوت انس
سیب ترش
گاهنبار
فرزانه دوستی
مترسک مزرعه
ماهروز
در امتداد سکوت
پاگرد
روزنوشت های خزر
فریاد خرداد
نیم دایره
ققنوس خاکستری
خوابگرد
ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نامه هاي قديمي
ناتور
ناتاشا امیری
خبرگزاري ميراث فرهنگي
لیلا صادقی
چسب زخم
چو غلام آفتابم
گردون ادبي
آينه
با کره اسب های باد که شمعدانی را می نوشند
غول سبز
نداحسامی
گرگ صابونی

بازديدکنندگان
امروز: ۱۱۷
ديروز: ۵۲۵
اين ماه: ۱۶۸۴۲
از ابتدا: ۱۶۷۹۵۲۲


ASP-Rider 1.6

Tarrahan

--: لينک‌ها :--

بايگانی

۱۷ مهر ۱۳۹۵
پیکان آلبالویی 3

اما همه رنج های مسیر، با استشمام بوی تن عمو داوود که بویی مثل بوی توت تازه چکیده از درخت بود، از یادم می رفت.عمو برایم کتاب می خواند و نشانم می داد که در مدت دو هفته ای که مرا ندیده است، با خرت و پرت هایی که در انبار عمارت متروکه پیدا کرده، چه چیزهایی ساخته است، فرفره چوبی، قایق کاغذی، عروسک پارچه ای، و یک بار حتی یک بادبادک، با دمی افشان و گوشواره هایی از ریسمان های الوان. گاهی هم برایم نقاشی می کشید.با ذغال.روی اندک کاغذباطله هایی که در تاریکنای زیرزمین پخش و پلا بودند. نقاشی هایش را از همه چیز بیشتر دوست داشتم.صورتک هایی بودند عجیب و غریب، با پیشانی های بلند، چشم هایی مثل برکه آرام، گونه هایی فربه، لب هایی که از میانشان شکوفه هایی سیاه می بارید و گوش هایی با گوشواره های ضمخت. عمو داوود درباره نقاشی های زیاد حرف نمی زد.میگفت ببر خانه محمد، بعد بنشین به تک تکشان فکر کن و یک روز که بزرگ شدی درباره شان بنویس.بعدها همه این خنزر پنزرها را بردم توی پیکان آلبالویی و یک جایی روی مخمل پشت شیشه عقب کنار هم چیدم.هر وقت با ماشین جایی می رفتیم، روی زانو می نشستم دستم را زیر چانه می گذاشتم و با اشیا حرف می زدم.گاهی وحید برخی اشیا را برمی داشت، باهاشان بدجور بازی می کرد.یک بار هم زنگوله حلبی قشنگی را که عمو روی تنش را مثل قلمزن ها تراشیده بود، گم کرد.زنگوله را خیلی دوست داشتم.شب هایی که باد می آمد، می آویختمش لب درگاهی بالکن خانه و به صدایش که نرم و دلنشین بود گوش می دادم.بابا میگفت هر چه در پیکان آلبالویی انباشته ای ببر اتاق خودت.ماشین من موزه نیست.اما من آنجا را دوست داشتم.کابین آن ماشین مثل سلول زندان بود.زندانی که عمو را بعدها به آنجا بردند و من دلم می خواست بیارایمش.بزکش کنم تا دلم تنگ نشود.حتی به یاد دارم که مامان یک کاسه کوچک گل سرخی که زمینه ای تیره داشت، داد دستم و گفت: مال تو محمد، بذارش عقب پیکان، به جای زنگوله. فقط مامان بود که می دانست چقدر از گم شدن زنگوله غمگین شده بودم.حتی وحید را کتک هم زدم.مامان بابت این کار چند روز بافتنی نبافت.آن موقع تازه شال گردنی را با نخ عنابی برایم سر انداخته بود.مامان گفته بود: محمد یاد بگیر اقلا از گناه ضعیف تر از خودت بگذری...

[ساعت ۰۱:۵۹ ]  

۳۱ شهريور ۱۳۹۵
پیکان آلبالویی ۲

تا قبل از آنکه بابا پیکان آلبالویی را بخرد، با موتور گازی عمو شاهین می رفتیم دیدن عمو داوود.در تمام مسیر بادی که از کوهستان زیبای البرز می وزید، محکم به صورتم می خورد، من تماشای البرز را از دوردست دوست داشتم، و پهلوهای بابا را که اصلا گوشتالو نبود چنگ می زدم تا مبادا تعادلم را از دست بدهم و بیفتم.کمی هم می ترسیدم چپه کنیم چون بابا اصلا خوب نمی راند، گاه و بیگاه پاهایش به زمین ساییده میشد و خیلی هم ناجور ترمز می گرفت، جوری که بینی ام محکم به استخوان ستون فقراتش می خورد، سخت درد می گرفت و وقتی عمو داوود به شوخی نوکش را می بوسید، گز گز می کرد. برای همین ها بود که خدا خدا می کردم عمو شاهین دفعه بعد موتورش راگذاشته باشد عقب وانت مزدای آبی نفتی اش و رفته باشد یزد به باغ انارش سر بزند.عمو شاهین رفیق گرمابه و گلستان بابا بود، با هم یک مدرسه می رفتند و در یک باشگاه فوتبال بازی می کردند، کلی با هم خاطره داشتند حتی زن و بچه هایشان هم با هم ایاق شده بودند. گاهی همه با هم می رفتیم باغ امامه پدربزرگ و به درختان گردو و توت تاب می بستیم، بازی می کردیم، جوجه کباب درست می کردیم و می رقصیدیم. عمو شاهین سالها به عنوان معلم در یزد زندگی می کرد و موتور را هم برای عبور و مرور در کوچه های آشتی کنان و پیچ در پیچ همانجا خریده بود و بعد از بازگشت به تهران هر وقت بابا کاری داشت می رفتیم در خانه عمو شاهین در عودلاجان که بزرگ بود و طارمی های قشنگی داشت، ته یک کوچه بن بست با خانه هایی که از دیوارهایشان، تاک ها شره کرده بودند.او همیشه خودش در را باز می کرد، لبخند میزد، مرا بغل می کرد و جور رمزی خاصی با بابا دست میداد و بعد به عادت همیشگی، سوییچ چرک موتور را دو دستی جلوی بابا می گرفت و من به سر طاسش که یک کورک بزرگ و متورم داشت نگاه می کردم، و به چند رج موهای نازکش که باد می رقصاند، مثل موی تازه رسته نوزادها.از همان روزها خیلی دوست داشتم بابا زودتر یک ماشین بخرد متالیک، قشنگ تا من دیگر برای اینکه بغل عمو داوود بروم، مجبور نباشم ترک موتور بنشینم و بوی دود را به گلویم بفرستم و مکرر سرفه کنم. ادامه دارد ...

[ساعت ۱۳:۵۵ ]  

۲۶ شهريور ۱۳۹۵
پیکان آلبالویی

از پنجاه و چهار سال زندگی سگی، فقط دو، سه سالش را خوب به یاد دارم.انگار مثل صفحه آپارات روی دیوار طبله کرده سربخورد. مدام، هر روز.یکی از مهم ترین هایش سال پنجاه شمسی بود.من هفت سال تمام داشتم.موهایم طلایی بود و مادرم برایم یکسره هایی می بافت که روی هر دو کتفم دکمه می خورد، درست شبیه چیزی که برای برادر سه ساله ام، وحید، می بافت.شب هایی که مامان سبد کلاف هایش را کنار ران پایش روی فرش لاکی می گذاشت و میل میزد، شب های قشنگی بود.من منتظر بودم به جز جلیقه های پیچ باف و کلاه های پشمی برای بابا که سوزنبان قطلر بود و سیاه زمستان وسط شب در دل کویر نگهبانی قطارها را می داد، چیزهایی هم برای من ببافد.تنم کند و لپ هایم را سفت ببوسد.خودش که نمیگفت بیا ببوسمت، میگفت محمد بیا ماچت کنم.هنوز هم همین را می گوید.هر وقت میروم منیریه ببینمش، با همان پادرد همیشگی که دیگر جزئی از شخصیتش شده، مثل پیرهن های گل من گلی توردوزی شده اش، لخ لخ دمپایی هایش را می کشد روی موزاییک های لق و لوق حیاط و بعد یک جا لب حوض می ایستد و میگوید: محمد بیا ماچت کنم.خانه پدری، امیرآباد بود و وقتی پدر به رحمت خدا رفت، با اینکه خانه به نام مامان بود، خودش خواست بفروشیمش، هر کداممان سهممان را برداریم و برای او یک خانه اجاره کنیم.جاهای خوب تهران نشد اجاره کنیم و ناچار مامان رفت منیریه.خیلی زود هم به آن محله های قدیمی شلوغ و غمبار عادت کرد.یا این جور وانمود کرد.من آپارتمانی در خیابان ظفر و وحید در حوالی یوسف آباد خریدیم.مامان برکت زندگی مان بود. از قدیم، از بچگی، خیلی هم خوشگل بود، موهایش خداداد بلوند بود و صورتش گرد و سفید، موهایش تا کمرش می رسید و نی نی چشم هایش همیشه می خندید.لباس های قشنگ و شیک می پوشید و خیاطی اش هم خیلی خوب بود. مامان از معدود آدم هایی است که زمان عوضش نکرده است.خوب مانده.صورتش را نمی گویم، دلش را می گویم. داشتم سال پنجاه شمسی را می گفتم .بابا در آن سال یک پیکان جوانان دولوکس آلبالویی رنگ خرید که خیلی خوش دست و قشنگ بود.آن وقت ها همه پیکان نداشتند آن هم آلبالویی، آن هم با یراق های نقره ای بر بدن و رینگ های دورسفید و قالپاق های براق.درست همان سال بود که عمو داوود را به تیر بستند.در سالهایی که فراری بود، در زیرزمین عمارت دو اشکوبه قشنگی در خیابان قوام پناه گرفته بود. گاهی بابا مرا به دیدنش میبرد. عمو ته یک زیر زمین با طاق های ضربی، زیر ریسه های انگور و سیر، کنار یک رادیو ترانزیستوری و یک قاب عکس قدیمی بزرگ نشسته بود و به سیگارش پک می زد.مرا که می دید می جهید و ذوق زده می آمد بغلم می کرد و هر بار با اینکه نهایتا دو هفته از آخرین دیدارمان می گذشت می گفت به به محمد چه مرد شدی تو، ببینم سیبیلت درنیومده؟می گفتند اگر دستگیرش کنند سرش بالای دار است.من فکر می کردم سرش را می خواهند به جای نقش فرش، بگذارند بالای دارقالی بی بی.بی بی فقط قالی لچک و ترنج می بافت.خیال می کردم پس دیگر نقش قالی بی بی عوض میشود، میشود صورت عمو داوود با لپ های چال افتاده و سالک کوچکی زیر چشم راست و چشم هایی نافذ و لب هایی که می خندند.اما عمو داوود نقش فرش نشد، ایستاد سینه دیوار و سربازها به قلب و شقیقه ها و کتف و شانه هایش شلیک کردند.همان شانه هایی که پاهایم را از فرازشان آویزان می کردم و همه غروب های خنک تابستان قلمدوش عمو میشدم و او هم تمام راه خانه تا پاتوق چرخ و فلکی دوره گرد آواز می خواند، در آوازهایش حرفهای قشنگی بود.درباره کارگرها و پرولتاریا و این چیزها که در کودکی معنی شان را نمی فهمیدم. ادامه دارد

[ساعت ۰۷:۴۰ ]  

۰۵ تير ۱۳۸۳
آهوي خاكستري

دست هايت را بوسيدم و گذاشتمت روي طاقچه ، باز نگاهم كردي ، چشمانت پشت يك هاله كم رنگ برق مي زد. آستينم را جلو كشيدم و انگشت هايم را چفتش كردم. مي خواستم صورتت را پاك كنم، شايد بهتر ببينمت.
پارچه قلمكار روي طاقچه زير كفش هاي ورني سگك دارت تا خورد ، كشيدم و صافش كردم، خنديدي !نمي دانم باز به خال گوشتي درشت روي گونه ام يا به چيز ديگري بود كه مي خنديدي!
نشستم پشت ميز تحرير ، چراغ مطالعه را كه روشن كردم، نورش پاشيده شد روي صفحه سفيد كاغذ.
چرا نمي توانستم بنويسمت؟چرا هر وقت مي نشستم پشت ميز تحرير و خودنويسم را بر مي داشتم پر مي زدي و مي رفتي مثل يك پرستوي آشنا كه يكهو كوچ مي كند و فقط لانه اش مي ماند زير طاقي توي ايوان!
از دور نگاهت كردم ،همين طور دست هايت را قلاب كرده بودي دور زانويت!سرت را كج كرده بودي و با لب هاي ارغوانيت مي خنديدي!خنده ات توي تمام صورتت پهن شده بود ،انگار فقط خنده بود ، خنده اي تلخ!تلخي اش را از پشت چشم هايت مي خواندم.اما تو كه آن روز خوشحال تر از هميشه بودي ،يعني بايد خوشحال تر مي بودي ، شمع هاي رنگي روشن بود ، كيك هم داشتيم.يك كيك گرد بزرگ صورتي،جشن فارغ التحصيلي گرفته بوديم.تو بودي و بچه هاي همكلاسي ،مي گفتيم و مي خنديديم،مادرت هم بود ،نه فقط بخاطر اين كه براي مهماني ما سادويچ مرغ درست كند با جعفري و سس تند، بيشتر به خاطر اين كه مي دانستم چقدر برايت عزيز است.
قرار بود همه با هم يك پروژه تحقيقاتي را بچرخانيم !و تو از همه بيشتر ذوق مي كردي ، مدام مي خنديدي ، مدام حرف مي زدي و بحث مي كردي ،و لپ هايت گل انداخته بود . تمام مدت نگاهت مي كردم، دست هايت را كه  توي هوا مي چرخاندي و حرف مي زدي !و نگاهت را كه غمگين بود و تو پنهانش مي كردي،عكست را هم كه گرفتم باز غمگيني ات را پنهان كردي و زل زدي به لنز دوربين و خنديدي و من از دور تا نور فلاش پهن شد روي صورتت ، براي لپ هاي گل انداخته ات ، بوسه فرستادم!مادرت خنديد و گفت حتما عكس قشنگي  خواهد شد ! و حالا كه نگاه مي كنم مي بينم راست مي گفت واقعا عكس قشنگي شده، تو و آن خنده تلخ و آن لباس ماكسي بلند كه به سبز مي زد اما آبي بود .حتي بوي عطرت را هم حس مي كنم هنوز اما نمي توانم بنويسمت!
سر گيجه گرفته ام، مي روم قرص مسكن مي خورم ، از پشت پنجره كوچه بن بستمان پيداست و آن درخت بيد بلند كه هميشه دوستش داشتي ، بچه هاي مدرسه اي با كيف هاي رنگي و مقنعه هاي صورتي بر مي گردند، ظهر سردي ست!
بايد بنويسمت
 باز مي نشينم پشت ميز تحرير، اززير پنجره بالاي سرم ،سوز سردي مي دود توي اتاق بايد بنويسمت هر جور كه هست بايد بنويسم، يك عمر نوشته ام اما تو را ننوشته ام و اين مثل يك عقده سنگين توي گلويم گره انداخته ، يك گره كور!
توي همه اين سال ها حتي نتوانستم داستان هايم را تقديمت كنم فقط بخاطر اين كه هر گز فرصت نشد مجموعه اي چاپ كنم، داستان ها را نوشتم و گذاشتم روي طاقچه درست كنار قاب نقره كوب عكس تو ، و هي سال ها فقط نگاهشان كردم كه قطور تر مي شدندو تو باز فقط روبرويت را نگاه مي كردي پرده ها را اگر كنار مي زدم برگ هاي نارنجي دو تا چنار بلند پشت شيشه ها راو اگر نه من و ميز تحرير و تل كاغذ هاي سفيد را !و من هميشه خيال مي بافتم كه داستان هايم را چپانده ام توي يك كتاب كت و كلفت، جلد گالينگورش را كه باز مي كني يك صفحه سفيد و خاليست بعد از آن به نام خدا و عنوان درشت كتاب و بعد صفحه اي كه گوشه سمت چپش با فونت ايرانيك نوشته ام :
((براي تو كه زود رفتي و دير ماندي ))
اما هميشه يك جاي كار مي لنگد، همه چيز توي خيال درست و حسابي پيش مي رود اما واقعيت جور ديگري ست!
دست مي كشم روي موهايت كه صاف و بلند تا پايين بازوهايت ريخته اند!و تو باز روبرو را نگاه مي كني ، تو هميشه آن دو تا چنار و آن برگ هاي نارنجي را بيشتر از من دوست داشتي ، مدام نقاشي شان مي كردي از هزار زاويه! و تا مي گفتم يه بارم منو نقاشي كن!،رويت را بر مي گرداندي ، موهاي خرمايي ات را رها مي كردي پشت سرت ، بوم را از روي سه پايه بر مي داشتي و مي گفتي : من دوست دارم فقط طبيعتو بكشم! ومن مي نشستم پشت ميز تحريرشايد كه چيزكي بنويسم اما صداي تو و صداي پاشنه هاي بلند كفش هاي چرمي ات نمي گذاشت آزاد باشم نمي گذاشت خوب فكر كنم خوب بنويسم!چشم مي دوختم به تابلوي بالاي شومينه كه نقاشي سه تااسب قهوه اي بود كه آرام مي دويدند ، صداي نعل هايشان هم مي آمد اما آرام نمي شدم،رويم را بر مي گرداندم و ببر درشتي را نگاه مي كردم كه پنجه هايش را فرو كرده بود توي تن آهوي خاكستري لاغري كه خال هاي سفيد داشت و چشم هاي درشت!و باز مي پرسيدم كه يعني چطور توي اين حالت خشكشان كرده اند؟!...و نمي فهميدم ، مي رفتم توي لاك خودم و تو را تصور مي كردم كه داري جعد موهاي سياهم راروي بوم نقاشي مي كني و هي فرمان مي دهي كه تكان نخورم و من دستم را ستون چانه ام كرده ام و از دور برق چشم هاي قشنگت را نگاه مي كنم كه پشت مژه هاي بلندت پيدا نيست و هي آن چشم هاي سياهت را با چشمان آن آهوي تاكسي درمي شده روي شومينه مقايسه مي كنم كه هيچ برق گزنده چشمان تو را ندارد ، آرام و مليح و ساكن است ، درست مثل چشم هاي يك آهوي تاكسي درمي شده!
اما همه اش خيال بود، تو نشسته بودي روي كاناپه و سه تار مي زدي و من از تو دور بودم آن قدر دور كه صورت گندمي ات را نمي ديدم اما اسب هاي قهوه اي خوب پيدا بودند.
هميشه دلم مي خواست چشمان تو هم مثل آن آهوي خاكستري تاكسي درمي شده ، آرام و مليح و ساكن باشند اما تو از سكون فرار مي كردي ، مدام پر مي زدي و جاي ديگر مي نشستي ، از اين شاخه به آن شاخه،ومن فقط نگاهت مي كردم كه چطور اوج مي گيري!كه چطور بال هايت را باز مي كني ، من فقط نظاره ات مي كردم، تو را و پروازت را ، مثل يك هيچ ناپيدا!
چرا نمي شد تبديلت كنم به آن آهوي مليح و خواستني كه ديگر نمي خراميد، كه نشسته بود و فقط نگاه مي كرد، درست مثل من!
حالا فقط مي خواهم بنويسمت،اما باز تا دست به قلم مي برم و پهن مي شوم روي تل كاغذ هاي سفيد ، همه چيز گم مي شود، من مي مانم و تنهايي و مشتي داستان نانوشته!
اما بايد بنويسم، بايد بنويسم كه چطور نشاندمت روي صندلي راك و هي تابت دادم ، تو داد مي زدي و صدايت خش داشت، اسب هاي قهوه اي هنوز آرام مي دويدند اما صداي نعل هايشان لاي صداي تو گم مي شد
، بايد بنويسم كه وقتي بلند مي خنديدم و تو داد مي زدي، آن آهوي تاكسي درمي شده هنوز آرام و مليح و ساكن بود و از دور نگاهمان مي كرد.
بايد بنويسم كه چطور نقاشي هايت را يكي يكي انداختم لاي چوب هاي نيم سوخته شومينه و هي زبانه كشيدند تو بلند بلند گريه كردي و هي چنگ انداختي روي صورتت كه مثل ماه مي درخشيد،و رگه هاي خون سر خوردند لاي موهاي خرمايي بلندت كه تا پايين بازو هايت ريخته بود !
بايد بنويسم كه هوا سرد بود و تو آن شال پشمي سرخابي را انداخته بودي روي شانه هايت و باز سردت بود !
بايد بنويسم كه صورت گندمي ات با آن زخم هاي درشت و خونابه هايي كه روي يقه لباست ماسيدهبود چقدر قشنگ تر شده بود !
اما من اين را نمي خواستم ، من فقط دلم مي خواست تو درست مثل آن آهوي خاكستري آرام و مليح و ساكن باشي !همين و ديگر هيچ...
اما تو باز از سكون فرار مي كردي ، هي پر مي زدي و من مي خواستم پر هايت را بچينم ، مي خواستم فقط براي من باشي !من نمي خواستم از دستت بدهم، نمي خواستم، به خدا نمي خواستم خودت را از پنجره مستطيلي بالاي ميز تحرير پرت كني و بيفتي پايين آن دو تا چنار بلند روي تل برگ هاي نارنجي خشك! من نمي خواستم بميري!اين را حتما بايد بنويسم ! همه اين ها را بايد بنويسم تمام كه شد بگذارم روي همه داستان ها وبدهم براي چاپ!عكست را هم مي دهم روي جلدگالينگوركتابم چاپ كنند و تو روي جلد كتاب همين طور دست هايت را قلاب كني دور زانويت ، سرت را كج كني وبا لب هاي ارغواني ات بخندي!و چشم هايت درست مثل يك آهوي خاكستري برق بزنند!

[ساعت ۰۵:۰۲ ]  

۲۳ خرداد ۱۳۸۳
نامه

نشسته بود روي سراميك سفيد توي سالن،با پاهاي لخت ودامن كوتاه سيكلمه اي كه چسب تنش بود.پشت پنجره دانه هاي برف تلو تلو مي خوردند،دفتر چه اش را باز مي كرد و مي بست،ساكت بود و فقط صداي تيك تاك ساعت برنزي روي شومينه مي آمدو صداي سوختن سفال ها !

نگاهش را دور تا دور اتاق سر داد ،عروسك باربي اش با دامن بلند و كلاه اسكاتلندي ايستاده بود روي طبقه دوم ويترين درست كنار گلدان عاج فيل كه پر از زنبق چيني بود .

نگاهش را كند ، خودكار را برداشت و دو خط موازي پررنگ كشيد مي خواست شروع كند به نوشتن كه يكهو تنش لرزيد ،به خودش پيچيد ، خودكار را روي سراميك قل داد سرش را ميان دست هايش گرفت و فشرد ،

باز خودكار را برداشت ، گذاشت روي كاغد ، جاي يك نقطه آبي باقي ماند ، كلافه شد ، دفتر چه را بست و زانوهايش را بغل گرفت. چشمش را دوخت وسط تابلوي كوبلن روبرو ، درست روي انحناي پل چوبي گردي كه از وسط رودخانه رد مي شد ،تابلو را مرور كرد ،خانه هاي شيرواني دار رنگي با چراغ هاي روشن و نوري كه ريخته بود روي برف ها و مهتابي كه توي آب رودخانه تكان مي خورد .

((اين جا سرزمين قشنگيه،ما اغلب تعطيلات مي ريم ييلاق،حتي تعطيلات كريسمس، توي همه خونه ها ي دهكده جشنه ، درخت هاي كاج پر از رنگ و نور مي شوند،من هميشه جاي تو رو خالي مي كنم ،مي دونم كه تنهايي ،راستي من از پشت پنجره محل كارم يه رود خونه بزرگو مي بينم كه اون دور ها پيچ خورده،كاش تو هم اين جا بودي ،مثل اون وقت ها!))

نامه را تا كرد و گذاشت لاي دفتر چه ، بلند شد ، دست كشيد روي كوبلن مستطيلي و برف هاي نخي اش ،دوست داشت يك نفر بود تا با او حرف مي زد يا حتي برايش گريه مي كرد ، بلند بلند گريه مي كرد ، نشست روي كاناپه كه پر از خطوط سياه و طوسي بود .

((تا وقتي جووني از ازدواج فرار مي كني ، پير كه شدي مي فهمي چه بلايي سر خودت اوردي !تو تازه بيست وهشت سالته ، تصميمتو بگير نذار زمان برات تصميم بگيره))

...

كامپيوتر را روشن كرد و نشست روي صندلي چوبي ، مي دانست كه دكمه هاي كيبورد خوب كار نمي كنند و سخت مي شود براي كسي ايميل زد اما باز هم نشست پشت كامپيوتر و چشم دوخت به صفحه سفيد ،باكسش را باز كرد و ايميل هاي كهنه را خواند ،شايد براي صدمين بار !

(( سلام مهري جان! چه خبر از ايران؟اين جا مردم شادن،كار منم خوبه ، از در آمدمم راضي ام ، مي تونم واسه خودم پالتوي پوست و چكمه تا سر زانو بخرم ،يادته چقدر دلت مي خواست اين قدر پول داشته باشي؟راستي اون آپارتمان! خوشگلي كه گفته بودمو خريدم ،واي مهري !محوطه گل كاريش هيچ كم از باغ گل نداره ، پر از لاله وحشيه ، حتي لاله سياه هم هست !...))

رويش را برگرداند و پنجره را نگاه كرد كه داشت بخار مي گرفت ، هواي اتاق دم داشت ، دستگاه بخور داشت مي جوشيد و بوي خوبي مي آمد، رفت پشت پنجره و با انگشت هاي بلندش روي شيشه اسمش را درشت امضا كرد !

((مي خوام 24 هزار شاخه گل لاله سياه مهرم باشه !هر وقتم كه دلم خواست مي تونم مهرمو بگيرم اون وقت طرف از زير سنگم كه شده بايد واسه آدم لاله سياه بياره،واي چقدر آدم احساس غرور مي كنه!))

 

با كف دستش بخار را از روي شيشه پاك كرد ، يك نفر با چتر سياه داشت از وسط خيابان راه مي رفت، هوا هنوز سرد بود!

 

((شما انقدر با من سرد حرف مي زنين كه من حس نمي كنم حتي ذره اي به من علاقه داشته باشين. من نمي خوام زوري در كار باش. بالاخره حرف يه عمر زندگيه. مي دونم پدرتون زور كرده. من خودم باهاشون حرف مي زنم.))

دوباره نشست روي صندلي چوبي ، پاهاي سفيدش را انداخت روي هم ، هنوز هم صداي ساعت برنزي مي آمد و گاه گداري هم صداي قار قار يك كلاغ يا صداي سر خوردن لاستيك ماشيني كه از كوچه رد مي شد. دستش را روي موس فشرد. رگ آبي روي دستش كاملا پيدا بود ، پررنگ و ورم كرده!

((ميشل مرد خوبيه،قراره يازده روز ديگه ازدواج كنيم.من كه دارم ثانيه هارو مي شمارم. البته اونم د ست كمي از من نداره. راستي تو چي كار كردي مهري؟هنوز شوهر نكردي. بجنب بابا يه وقت ترشيده نشي!))

بلند شد ، پرده ها را كشيد.همه جا تاريك شد. قوطي قرص هايش را برداشت و يكي را گذاشت روي زبانش .آب خورد و نشست روي پله هايي كه سمت اتاق خواب پيچ مي خورد.

(( برگرد شهرستانو زندگيتو بكن.نفرستادمت تهران كه هوايي شي و خونوادت يادت بره. فرستادمت درس بخوني واسه خودت كسي بشي،برگردي . خيال كردي مادر خدابيامرزت راضيه كه اين جور من و اين برادر طفل معصومتو ول كردي رفتي عقب زندگي خودت؟برگرد بذار عزيزت تا زنده اس عروسيتو ببينه.پسره واسه خودش مردي شده عروسيتونو خودم علم مي كنم . به خدا داره دير مي شه. دير...))

روي قالي جقه دار يشمي راه رفت . دست و دلش به كاري نمي رفت . فقط مي خواست راه برود و فكر كند . شده بود مثل يك كلاف سردرگم كه توي خودش هي مي پيچد. مدام ياد گذشته مي افتاد كه تلخ بود و مي گزيدش!

((مهري توروخدامواظب خودت باش . اين آقاي نياكاني كه تو براش كار مي كني هيچ معلوم نيست كيه و از تو چي مي خواد!گولت نزنه يهو!از اينجور مردا هر كاري برمياد به خدا.. اصلا ول كن اين كارخاك بر سري رو مگه همه چي پوله؟!))

قوطي قرص ها را انداخت توي سطل زباله و در كابينت را محكم با نوك پا بست. يك لحظه انگار صداي ساعت برنزي هم بريد. اما باز راه افتاد. دست هايش را گرفت روي گرماي شومينه!رگ آبي روي دستش ريز مي زد ، باز داشت توي تب مي سوخت. رفت نشست روي لبه پنجره و از لاي پرده توري حياط را نگاه كرد و كاج ها را كه زير تلي ازبرف خميده شده بودند.هيچ رد پايي روي برف ها نبود ، دلش گرفت. باز دفترچه را برداشت و ورق زد.

(( مهري به بابات زنگ بزن. چي كارت كرده مگه پيرمرد بدبخت. از بس بهش دروغ گفتم خسته شدم. بابا خون نكردم كه هم خونه اي تو شدم. ))

لاي پنجره را باز كرد. باد با خودش خنكايي آورد و پهنش كرد توي اتاق.نفس عميق كشيدو زل زد به آسمان كه يكدست ابري بود و به قرمزي مي زد.

(( از جون من چي مي خواي؟! بابا پدر من! من اصلا قصد ازدواج ندارم. مي خوام سرم تو لاك خودم باشه. از هرچي مرده نفرت دارم. مي خوام واسه خودم زندگي كنم. مادر بيچارمو دق دادي بست نيست؟ حالا پيله كردي به من؟ ديگه هم اين خراب شده زنگ نزن...))

پنجره را كه بست يله داد به خنكاي ديوار ، سرش گيج مي رفت . دمپايي هايش را خرت خرت روي زمين كشيد و تا آشپزخانه رفت، دركابينت را باز كردو از توي سطل زباله قوطي سفيد قرص ها را در آورد ، به ديواره قوطي تفاله چاي چسبيده بود . قوطي را زير شير گرفت. درش را باز كرد و يك قرص سفيد ديگر برداشت و گذاشت روي زبانش ، چشمانش را بست وقورتش داد. طعم تلخ قرص روي زبانش ليز خورد.

(( خانوم خانوما فكر كردي اين خونه و زندگي رو الكي ريختم به پات ؟ عاشق چشم و ابروت بودم؟نه بابا كور خوندي مرد مردش سر من كلاه نذاشته چه برسه به امثال تو!تو اين دوره زمونه هر چيزي يه نرخي داره واسه خودش. مي فهمي كه؟!...))

دفتر چه را از روي عسلي جلوي كاناپه برداشت و گذاشت روي زانوهايش. چند دقيقه اي ته خودكار را زير دندانش فشرد.فكر كرد چند تا نامه به دستش رسيده و بي جواب مانده.چند تاپيغام تلفني را گوش كرده و سراغ دفتر تلفن نرفته!خسته شد . آه كشيد و رفت ايستاد جلوي آينه، خط كمرنگ اخم را بالاي ابروهاي پرپشتش ديد. خنده اش گرفت.

(( صورتت چين افتاده مهري فكر خودت باش حالا هي بخند. هي به شوخي بگير. وقتي تنها شدي مي فهمي واسه چي دلم مي سوخت. من كه تا ابد پيش تو نيستم مي رم دنبال سرنوشت خودم. بابا و مامان الان دوسه ماهه مي خوان برن و من فقط به هواي تو دارم دست دست مي كنم.انقلاب بشه پاي باباي منم گيره. ما مجبوريم بريم. با خودت بجنگ . برو پيش بابات . جز اون كه كسي رو نداري. داري خودتو نفله ميكني مهري، نفله...))

اشك هايش را پاك كرد و روي پوستش دست كشيد. لرز كرد و ژاكت صورتي اش را انداخت روي شانه هايش.

((آقاي نياكان مي فهمين از من چي مي خواين؟ مي خواين خودمو بفروشم. مي خواين اين مرتيكه منو به هيچي بخره تا بين خودتون عوض بدل كرده باشين. شما خيال مي كنين يه زن چقدر حاضره از خودش ازشرافتش مايه بذاره؟! چقدر ؟ شما مي خواين از من يه زن هرزه بسازين كه با يه عروسك باربي و يه گلدون عاج فيل خودشو مي فروشه!فكر مي كنين من چقدر مي ارزم؟كاسبي خوبيه. ...))

عروسك باربي را بغل كرد و روي بافته موهاي طلاييش دست كشيد . صداي بچه ها از توي كوچه مي آمد. آدم برفي مي ساختند تيك تاك ساعت لاي صداي خنده ها گم شده بود. پرده را پس زد و خيابان را نگاه كردكه كمي جلوتر پيچ خورده بود.

(( من بيشتر از ايناواست خرج مي كنم. مي خوام سند اون ويلاي تو زعفرانيه رو به نامت بزنم. خيلي به دردم مي خوري. خوشگليتم به دردم مي خوره...))

دفتر چه را برداشت .

آه كشيد.

تنهايي صيقلش داده بود.

همه جارا تاريك مي ديد.

تاريك تاريك!

شروع كرد به نوشتن. بالاخره بايد اين طلسم لعنتي را مي شكست.

(( حنانه جان. جواب نامه هايت را نمي دادم چون نمي خواستم بنويسم كه چه مي كنم و روز هايم چطور به هرزگي مي گذرد. هرزگي . امروز اين تنها مشغوليت من است.حالا همه چيز دارم . خب مزد هرزگي بالاست...))

دفتر چه را بست و رفت پشت پنجره. بچه ها را نگاه كرد كه مي دويدند. و خيابان را كه باز يك نفر داشت با چتر سياه از وسطش رد مي شد...!

[ساعت ۰۸:۳۰ ]  

   © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved.                   .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است