| صفحه اول | معرفی کتاب | داستانها | تماس با من | RSS | |||||
۱۷ شهريور ۱۳۸۹
♦
عازم مشهدیممنتظر خبر خوبی می مونی و این جور وقتا تلفنو می پرستی.و افسوس که هر هفته به هفته دیگه موکولش می کنن این خبرو که معلوم نیست آره است یا نه.خسته میشی.مخصوصا که زندگی و آینده ات به این خبر بنده.دلتنگی و کند کار می کنی.تابستون تموم میشه و هیچی ازش نمی فهمی.مدت هاست جز لذت مادر بودن چیز دیگه ای دور و برم نبوده که شادم کنه.والبته هر از گاه کتابی که هدیه گرفتم از بهزاد عزیزم که واقعا کتاب حتی اگه فرصت درست و حسابی خوندنشو با گرفتاریهات نداشته باشی محشره. راضی ام.البته از خودم نه.وفردا عازم مشهدیم.خیلی دلم براش تنگ شده.خیلی هواشو کرده بودم.شاید به خاطر همین دلتنگی بود که با اینکه وضع مالی تعریفی نداشت توی همین هفته بلیت گیرمون اومدو...امیدوارم سفر خوبی باشه.دوست دارم سبک شم و بر گردم و کار کنم.بخونم و بنویسم.بی احتیاج به ساپورت از دنیای بیرونی.می خوام با درونم زندگی کنم.بی بهانه.اونجوری که دوست دارم.اونجوری که آروم می شم.برای همتون دعا می کنم.
پی نوشت۱:توی قطار حتما داستانمو می نویسم.نوستالژی فوق العاده ایه نوشتن توی قطار و پشت صدای شی شی فوفو ... پی نوشت ۲:کارن کوچولو نه هزار تومن توی قلک پلاستیکیش جمع کرده و می گه می خوام از مشهد کوروت بخرم.می گم مامان تو که کوروت داری.میگه نه کوروتم خراب شده می خوام نوشو بخرم.* پی نوشت۳:وقتی برای هتل و اقامت و پول بلیت هواپیمای برگشت حساب و کتاب می کردیم فهمیدم که این پول چرک کف دست چقدر مهمه پی نوشت ۴:عکس قدیمی حرم امام رضا نوستالژی دلنشینی تو خودش داره.دوسش دارم. *چرخای کوروت زردگل پسرم در اومده با پیچ گوشتی تعمیرش می کنه اما فایده نداره.کارن واقعا قدر ماشینا رو می دونه.از این اخلاقش تو این سن کم خیلی خوشم میاد انگار قدر زحمتی که پشت این هنر هستو می فهمه.واقعا این مدت با مطالعه مجله ماشینای کارن یقین دارم طراحی و ساخت خودرو هنر بزرگیه. [ساعت ۰۶:۰۲ ] ...(۱)
۱۴ شهريور ۱۳۸۹
♦
من و رمان و تاریخ و تب و تاب۱-داستان کوتاهی که اصلاحش می کردم حالا تبدیل به رمان تازه ای شده که می نویسمش.داستان مثل دریایی مواج منو توی خودش کشید و حالا من سوار زورق شکننده لحظه های ناچیز تنهاییم رمان می نویسم.احساس می کنم پتانسل های سابقم رو برای نوشتن داستان کوتاه با همه ایجازی که لازم داره از دست دادم.حراف شدم توی نوشتن و حاضر نیستم با چند تا نشونه و نماد داستانمو ذبح کنم.مخصوصا که آدم های داستان هام دستمو می گیرن و منو با خودشون به قلب قصه می برن.مثل رویا.وااای که کاش رویا نبود زندگی لای نوشتن هات... ۲-با تاریخ زندگی می کنم.با جهانگشا که همه جا کنارمه.و می نویسم.درباره حمله چنگیز به چین و دیوار چین.دوست دارم راوی تاریخ مغولان باشم اما نه از منظری که فقط تاثر و تلخی توش باشه.دوست دارم از زاویه ای متفاوت به تاریخ مغولان نگاه کنم و تمرینشو توی مقاله درس های ترم پیشم انجام دادم.تلاش برای پیدا کردن حلقه هایی از زنجیره تاریخ که مفقوده شدن.تاریخ حماسی مغولان اگر با زبان درست و با همه جانبه نگری مطالعه و روایت بشه حال به هم زن نیست.شاید این بریده از پیشگفتار کتابی که می نویسم بخشی از این دید سنتی ماندگارو درباره تاریخ مغولان اصلاح کنه: نام مغول و بیش از آن نام چنگیز در تاریخ سرزمین های آسیایی نامی ست پیچیده در زرورقی از رنگ ها . گاهی اسطوره ای ست که از هنگام تولد لخته ای خون در مشت خویش می فشارد و تعبیر آن این است که بر فراز جهانی خواهد ایستاد و قدرتی عظیم بر خواهد ساخت و این روایتی ست ارغوانی رنگ رنگی همچون رنگ خون که به روشنی فتوحات خانمان برانداز مغول را باز می نمایاند فتوحاتی که باعث شد مورخی ایرانی روایت تاختن های مغولان را تنها در قالب جمله ای کوتاه خلاصه کند ، جمله ای که شهرتی بی همتا در پهنه تاریخ نگاری دارد : " " و گاه مردی ست ایستاده بر فراز صندوق های چوبین قرآن در مسجد جامع شهری غبار آلوده از جنگ ، در این روایت خاکستری چنگیز زیر شمسه های رنگین گنبد مسجد ، جایی که مسلمانان آن را خانه خدا می انگارند و در برابر فوجی از مغلوبان خویش ، ایستاده است و خود را بلای آسمانی پروردگار می نامد ، فرستاده ای از آسمان برای تنبیه آدمیانی که راه آسمان را نرفته اند ! و همین بلای آسمانی در روایتی دیگر ، مردی ست سر فرو برده در گریبان که می کوشد از پس گفتگوی خویش با تائوئیستی به نام چانگ چون راز حیات جاویدان را از پس آموزه های تائو بازبجوید ، رازی که به روشنی افسانه گیلگمش را باز نمایی می کند گویی چنگیز گیلگمشی دیگر است که از پس ویرانه ها و پشته های جنازه و در پی دست یافتن به همین حیات جاویدان از امامان جماعت شهر های زیر سلطه اش می خواهد که برای او دعا کنند و این روایت لاجوردی ملایمی ست که چنگیز را کم کم به یک اسطوره و نجات بخش در منظومه فکری سرزمین های مغلوب نیز بدل می کند. و روشن است که این اسطوره مرزهای آسیا را نیز در می نوردد و اروپای سده های بعد را نیز تحت تاثیر تساهل و مدارای خود که مهم ترین وجهه اسطوره ای چنگیزیان است ، قرار می گیرد تا بدان پایه که 0ادوراد گیبون از چنگیز به مثابه الگویی نام می برد که ماموران کاتولیک تفتبش عقاید در اروپا باید او را در درس های عدالت و تساهل مذهبی سرلوحه خویش قرار دهند (و این همه تنها سیمای یک مرد را بر بوم سفید تاریخ نقش می زند ۳-برام شعر می خونی.هر کتاب تازه ای که می خریم یک روزه بخشی از کتابو از بر می کنی.مغروری و جلوی جمع نمی خونی.زمزمه هاتو بیشتر دوست دارم.کاش می دونستم توی اون سر کوچولوت چه فکرایی موج می خورن؟امروزم برای نقاشیای قشنگت بهت بیست کله گنده دادم.امروزم با هم خندیدیم.برات با لگوهات پل و سربالایی درست کردم و تو یاد سربالایی منتهی به خونه مامان بزرگت افتاده بودی و اسمشو همین گذاشتی.کنارم بودی و با اون صدای مخملیت سکوتمو شکستی و حالا مثل یه بچه خرگوش کوچولو خوابیدی از همون ها که دو سه شب پیش توی پارک بهشون نون باگت دادی و نازشون کردی. [ساعت ۰۶:۰۰ ] ...(۴)
۱۲ شهريور ۱۳۸۹
♦
من و داستانی که می نویسمدلم می گیره.هوا هوای پاییزه با اینکه عاشق پاییزم اما دلم می گیره.نفس عمیق می کشم.کانال های تنفسم انگار کمی مسدودند.زنگار ... زنگار ... دلم می خواد زندگیمو متحول کنم.دست کم در عرصه نویسندگی باید تحولی ایجاد کنم.کاناپه قرمز همچنان با منه.دست دلمو به میشل لبر می سپرم و میرم لای حریر قصه و رویا و واژه.قهرمان زن داستان هر بعد از ظهر برای زن همسایه که روی کاناپه قرمزش یله داده قصه زنی رو روایت می کنه در فرانسوی ها مثل یه قهرمان می شناسنش یا دست کم قصه زندگیش معروفه و یا روایتی ازش هست.ومن این روزها که درباره اپرا می خونم به مناسبت داستانی که می نویسم فکر می کنم چقدر آدم ها ی بزرگ توی مملکت من هستند که من در آستانه پشت سر گذاشتن بیست و نه سالگی نمی شناسمشون:یکیش منیر وکیلی که صدای فولکلوریک ایرانی رو به گوش جهان رسونده و ثمین باغچه بان که عاشق و مسحور کودکانه هاشم...این غرق شدن ها رو دوست دارم.دنیای واقعی منو از حباب درونم بیرون می کشه. این حباب دوست داشتنی می ترکه و دوباره ضمختی واقعیت ... داستانمو ادامه می دم.فونت وبلاگ من ریزه و من این فونتو دوست دارم.پس بریده کوتاه تری از داستانمو روی صفحه میارم: تمام خيابان را پياده طي مي كنم . زير چتري عنابي رنگ ، زير باراني بلوري . و دست هايم را به هم مي سايم شايد كه گرم شوند . ها می کنمشان و بخار نفسم بوی توتون مرطوب همان سیگار هایی را می دهد که پای آبشار دوقلوی دربند می پیچیدیمشان و هر از گاه مسير فرودگاه تا اينجا را مرور مي كنم . با تمام منظره هايش : چشم اندازي از رودخانه . نمايي از يك پل فلزي بلند . و تصويري مواج از شهري بزرگ . آسمان خراش ها . تابلوهای نورانی . رنگ ها و درخشندگی ها.. روز هاي اولي كه آمده بوديم توي اين خيابان ، هيچ به بلندي اش فكر نكردم و به افراهای افراشته اش كه دورتادورش رج بسته اند اما مثل چنارهای ولیعصر خودمان شاخه هاشان را به هم نداده اند و طاق نصرت نساخته اند . خياباني كه هنوز هم مثل همان روزها بوي برگ و رطوبت مي دهد . خانه را يكي از ايراني هايي كه مي شناختيمش معرفي كرده بود . مي گفت " براي روز هاي اول جاي بدي نيست . اینجا محله مهاجر نشین خوبیه " ، راست می گفت محله مهاجر نشین خوبی بود.با پنجره هایی که به جز کرکره های چوبی بادیه گندم خیس خورده هم روی قرنیزشان داشتند و گاهی سینی مسی و گل های مصنوعی میخک و رز که معلوم بود از شرق آمده اند.از جایی مثل جمعه بازار.جایی که خنزر پنزر می فروشند.جایی که کتاب های چاپ قدیم می فروشند جلیقه های دستباف و تخم مرغ رسمی می فروشند و گاهی هم تابلوی نقاشی عروسک پولیشی یا شاخه ای نرگس هلندی... پی نوشت!:امروز برای اولین بار کارن کوچولوی من تصویری از صورت من کشید.تصویری که فوق العاده قشنگه البته برای سن کارن.خیلی خوشحال شدم.می دونم که این روزها به خاطر حساسیت های جسته و گریخته ای که دارم خیلی اذیتش می کنم و ازش متوقعم اما عشق کودکانه ای که این فرشته نثارم می کنه هم واقعا دلنشینه.راستی کارن ساختن کلاژ با تیکه های پارچه رو هم شروع کرده و من هر روز ساخته هاشو به در اتاقش می چسبونم. [ساعت ۰۹:۳۰ ] ...(۴)
۱۱ شهريور ۱۳۸۹
♦
بازگشت به داستان نویسیجهانگشای جوینی همدم این روزهای منه.درباره اش حتما بیشتر می نویسم اینجا.وگاهی رنه گروسه.ساندرز و بارتولد.و نوشتن درباره مغول ها به صعب ترین کار دنیا می مونه انگار برای من.وجالب اینجاست که میون این همه کار روی داستان هایی کار می کنم که وقتی کارن توی دلم بود نوشته بودمشون و خیلی دوستشون دارم.کارن با لگد های کودکانه اش به شکمم مثل بزرگ ترین الهام نویسندگی بود.انگار از خطرات احتمالی و قریب الوقوع تبدیل شدن به زنی خانه نشین فرار می کردم با نوشتن این داستان ها.و امروز ابتدای یکی از این داستان ها رو توی این صفحه میذارم تا نظر شما رو هم بدونم درباره اش.و یا نه همین که بخونینش کافیه. راه می روم.با پوتین هایی که ساق های بلند چین خورده دارند.راه می روم و دست هایم را از سرمایی که مثل بخار همه جا هست، دور بازوهایم حلقه می کنم.راه می روم و سردم است.مثل یک گنجشک زخمی وقتی از بالای درخت ارغوان پایین می افتد.پایین می افتد و گلبرگ های ارغوان روی بالش را می پوشانند.خطوط روی بالش را با رنگی مثل رنگ یک ماتیک قدیمی هاشور می زنند.گل های ارغوان را دوست دارم.مخصوصا وقتی مثل باران روی صورتم می چکند.و آن ماتیک های قدیمی را هم با قوطی های فلزی شان که دیگر چرب نیستند و وقتی روی لبهایت می کشی شان پوست لبت می سوزد. اینجا درخت ارغوان ندارد.اما من هنوز ته چمدانم دو سه تا قوطی از آن ماتیک های عنابی و ارغوانی را دارم.
دلم می خواهد تا خود صبح زیر نور نئون مغازه های ارغوانی و کهربایی رنگ این شهر قدم بزنم.قدم بزنم و توی این حباب رنگی دم بگیرم.کاش می توانستم سرم را روی شانه هایی بگذارم که مثل شانه های استخوانی تو گرم باشند.و کسی باشد که برایش از اپرای خودمان حرف بزنم.اپرای من و تو.بی ساز و بی آهنگ.اپرای عشق.اجازه می دهی اسم اپرای دو نفره مان را بگذارم اپرای عشق؟و تو انگار هنوز هم روبرویم ایستاده ای.باز هم من و تو کنار همیم.من و تو و قطاری از بچه هایی که پاپیون های گل بهی زده بودند و دندان هایشان مثل نگین دکمه های سر دست تو برق می زد.اما حیف که تو فقط توی این حباب شیشه ای با منی.
۰۸ شهريور ۱۳۸۹
♦
روایتی از این روزهای من کتاب می خونم.از تناقض می نالم.تناقض همه جا هست.حتی اون ته ته دلم اونجا که هیچ کس نیست الا خودم.دلم می خواد جای شخصیت های قشنگ قصه ها و شعر های کتابچه های کارن باشم.معصوم و بی قید.بی قید البته با بار مثبت.شاید بهتره بگم آزاد.رمانی که می خوندمش به نیمه نرسیده رها شده.افتاده روی کتاب های قفسه اول کتابخونه اونجایی که مدام جلوی چشممه.حتی وقت درس خوندن درست و حسابی رو هم ندارم.مریض بودم.وپسرم مثل پروانه دورم بود.بهانه نمی گرفت.کنارم می خوابید.وقتی برای خودم تل دست سازی با دو تا گل رز سفید خریدم صداشو گذاشتم کنج قلبم وقتی می گفت: مامان نشندم(قشنگم)تل دل دلیتو(گل گلیتو)بزن خوشگل بشی. کتابمو می نویسم اما مثل حلزون زخمی.کند.دوست نازنینم شیدا می گفت خوبه که کتاب می نویسه مونده تا کتاب بنویسم.و گفتم که سیاه مشق می نویسم برای روزی که به آرزوی بچگی هام برسم:آرزوی نویسنده شدن.هنوزم نشدم.حتی اول راهم نیستم.از دور دستمو سایبون پیشونی کردم و نظاره گرم.دورخیز کردم اما جلو نمیرم.جرات ندارم.شایدم به قول آمنه سنگی روی پشتمه. روزهام به سختی می گذره.فشار فکری و عصبی هست.مثل سوهان.وقتی چیزی رو صیقلی می کنه.از دست پسرکم هم عصبانی و هم شاد و شنگول میشم.پسرک برام مجسمه های گلی محشری درست میکنه که نمی دونم وقتی خشکشون می کنم و نگهشون می دارم چقدر معنی عشقمو می فهمه با این سن کمش.دلم می خواد بدونه که چقدر دوست دارم از حالا تشویقش کنم تا هنر خودشو پیدا کنه.خلاصه که زندگی می کنم.بدیا خوب می گذره.وچقدر بد که مثل برق و باد میگذره.وگاهی اونقدر تند که هیچی ازش نمی فهمم جز یه صدای مخملی.یه تصویر لزج از یه خاطره.به لبخند معصوم که قابش گرفتم.ویه مجسمه کوچولوی گلی که اسمشو می ذارم:رد پای وانت.چون پسرکم با چرخ وانت روشو خراش داده و سپرده دستم که خشکش کنم.عصبانی میشم چون هنوز اونقدر بزرگ نیستم که بفهمم بچه ها بچگی می کنن و باید بکنن.بلد نیستم آرمان هامو بذارم لب طاقچه و به خودم بگم:بخند.بچه است... پی نوشت۱:این پست از وبلاگ فرنوشو خیلی دوست داشتم.مادرانه ترین نوشته ای بود که تو وبلاگش خوندم و به دلم نشست. پی نوشت ۲ : پسرک یه قصه سیاسی گفت.نگران آیندشم.سیاسی نویسی و ادبیات سیاسی یعنی بوی قرمه سبزی که از موهای کهربایی پسرکم به مشام میرسه.و اما قصه اش(واضح و مبرهنه که مثل همیشه قصه با یکی بود و یکی نبود معروف شروع میشه)یه آمبولانس بود که مریضا روداشت می برد یهو بوف (تصادف) کرد و ماشین پلیس اومد مریضا رو برد.(اینجا قصه از نظر کارن به اتمام می رسه اما ما دخالت کردیم و گفتیم کجا برد؟کارن قصه گوی ما فرمودن: برد اداره پلیس و ما بی خود و بی جهت یاد حوادت پس از ا ن ت خ ا ب ا ت افتادیم.داره این کارن کوچولوی من یواش یواش خطرناک میشه.این استعداد نویسندگی امیدوارم کار دستش نده:) پی نوشت ۳:کارن خوابیده زودتر از همیشه اما من نشستم پشت این میز چوبی و دارم می نویسم از زندگیم.حتی از روزمرگیم.بی دغدغه.بدون اینکه به کارهای درسی و رساله اشاره ای کنم.و یا به جای این نوشتن کتابی تورق کنم.عذاب وجدان هست اما ...شاید اقتضای نقاهت پس از مریضی باشه.راستی دستی به سر و روی پیوند هام کشیدم امیدوارم اونایی که لینکشون کردم راضی باشن. [ساعت ۱۳:۳۶ ] ...(۲)
۰۵ شهريور ۱۳۸۹
♦
نام علی بر دیواره های گنبد سلطانیه مست از دو هدیه تازه ای که گرفتم روزها رو اغلب به بازی با پسرم کارن (که نمی دونم چقدر این بودن در کنارش راضیش می کنه و شاد) فکر و خیال در هم تنیده با دلشوره های همیشگی گزنده (که واقعا نمی دونم کی می خواد دست از سرم بر داره!)و کمی هم مطالعه (کند و کوتاه و جسته و گریخته)می گذرونم.روشنه که هر دو کتاب رو از بهزاد عزیزم هدیه گرفتم.وموضوعشون موضوع مورد علاقه این روزهای من معماری ایرانیه که هنوز دربارش کاملا بی سوادم.وصرفا به خاطر اهمیتی که در رساله ام برای معماری قایلم و بعد از پیدا کردن مقاله ای از دکتر مهناز شایسته فر درباره تجلی نام علی در کتیبه ها و معماری به این موضوع مفقوده مطالعات تاریخ اجتماعی علاقمند شدم.بیشتر از هر چیزدرباره سلطانیه مطالعه می کنم.گنبد بزرگ زیبایی که با همه پیچیدگی ها و جاذبه های بی نظیری که داره از نظر توریستی به نظر من با دو تا سفری که به زنجان و سلطانیه داشتم خیلی ضعیفه.بنا یکه و تنها وسط شهری فقیر ایستاده.سالها داربست هایی روی گنبد داشت که زیبایی و بزرگی اونو هاشور می زد.راهنماهای چندان خوبی نداره و به نظر من تبلیغ برای دیدن این جاذبه بی همتای گردشگری خیلی کمه.بنای سترگی که قرار بوده آرامگاه علی (ع) باشه توی ایران و امروز آرامگاه اولجایتو یکی از برجسته ترین ایلخانان شیعه ایرانه.نکته جالب توجه در مطالعاتم این بود که این بنا الگویی برای ساخت بناهای دیگه بوده که از جمله مهم ترین اونا گنبد کلیسای سانتاماریا دلفیوره فلورانسه.جستجو کردم و عکسی از این کلیسا پیدا کردم این عکس رو در کنار عکسی از سلطانیه قرار میدم تا درباره این الگوی معماری و این تقلید معماری بیشتر فکر کنیم.*البته می دونم که کاشی کاری فیروزه ای گنبد سلطانیه تموم شده و هر دو سفر من قبل از این اتفاق بود.در هر حال باید این بار هم به سلطانیه سفر کرد تا فهمید که آیا اتفاقی در خور این سومین گنبد جهان با نقشینه های زیبای روی دیواره هاش افتاده یا نه! برای من علاقمند به تاریخ اجتماعی دوره های مغول و تیموریان برجسته شدن این ابنیه و آثار معماری خیلی اهمیت داره.من فکر می کنم بخشی از هویت و بخشی از تاریخ نگفته ما در دیواره های همین ابنیه می تپه و زنده است.اگر روزی خدایی نکرده قرار باشه این دوره تاریخی رو تدریس کنم بهترین روزنه برای شناخت گفتمان های مسلط این دوره رو مطالعه بناها می دونم که من دانش آموخته تاریخ امروز بعد از یازده سال تحصیل در رشته تاریخ از اون تقریبا بی اطلاعم و فراتر از این فکر می کنم اساسا جامعه من باید زمینه شناخت راز های نهفته در دیواره های این ابنیه رو پیدا کنه.من به عنوان دانشجوی تاریخ در این برجسته سازی حتما نقش آفرینم و فکر می کنم اولین گام اینه که دانسته های خودم درباره اون بیشتر و کامل تر بشه. اینجا اطلاعات خوبی درباره سلطانیه به صورت اطلاعات فشرده اینترنتی هست. اول بنای کلیسای سانتاماریا دلفیوره
و دوم الگوی معماری گنبد سلطانیه *چیزی که برای من علاقمند به تاریخ اجتماعی خیلی مهمه اینه که چقدر به نام معماری این بنای بزرگ اهمیت داده شده.این بنا رو شخصی به نام سید علی شاه ساخته و من فکر می کنم جا داره بیش از اون که به نام ایلخانان و اولجایتو اشاره بشه به نام سید علی شاه اشاره بشه پی نوشت:دیروز کارن قشنگ من دومین مجسمه گلیشو ساخت.خیلی ناشیانه است اما چون خودش گفت مامان ببین قشنگ شد خشکش کنی براش اسم انتخاب کردم:آقای عصبانی.شبیه چهره مردیه که اخم کرده.من این مجسمه کوچولو رو خیلی دوست دارم.این یادگاری های معرکه بیست و نه سالگیمو خیلی دوست دارم.باهاشون حال می کنم.خستگیم انگار در میره و از بار دلشوره هام کم میشه.انگار التیامین روی زخمام که نمی دونم چرا هر از گاه دهن باز می کنن.پسرم امیدوارم موفق شی توی هنری مستحیل شی که آرومت می کنه... [ساعت ۰۷:۰۱ ] نظر شما (۶)
۰۲ شهريور ۱۳۸۹
♦
رولان بارت و میشل لبر + اولین مجسمه گلی دست ساز کارن کوچولو ۱-توی این پست دلم می خواست درباره دانسته هام از نظریات رولان بارت بنویسم که مدتیه در پیوند با موضوع رساله بهش فکر می کنم و ذهنم درگیرشه.اما امروز وقتی داشتم این جملات رو از بارت مرور و باز خوانی می کردم گفتم بهتره فعلا به نوشتن عین گفته های بارت اکتفا کنم بدون هر گونه تحلیلی و نظرات و تحلیل های خودمو بذارم برای وقتی دیگه . این نوشته ها برای من اون المان هاییه که به کارم یه افق نظری تامل برانگیز میده و تصور می کنم بخشی از کارمو دست کم با تمسک به این نگره ها می تونم فربه تر بررسی کنم : اسطوره پیام است.این امر به آدمی اجازه می دهد تادرک کند که اسطوره احتمالا نمی تواند عین مفهوم یا ایده باشد.اسطوره شیوه ای از دلالت است.نوعی شکل است... از آنجا که اسطوره نوعی گفتار است هر چیز می تواند اسطوره باشد به شرط آن که گفتمانی بتواند آن را انتقال دهد. و خلاصه اینکه بارت معتقده وقتی معنای اجتماعی به هر چیزی اضافه بشه شکلی از اسطوره پیدا می کنه.من این دریافت از اسطوره رو دوست دارم و فکر می کنم درباره بخش هایی از گفتمان دوره من که علی رو به شخصیتی خیالی و قهرمانی سطوت ناپذیر تبدیل می کنن میشه پیاده اش کرد. ۲-بعد از مدت ها کتاب داستانی دستمه که لذت خوندنو باهاش تجربه می کنم.کتابی که منو تا دل فضاهای دوست داشتنیش میبره.کاناپه قرمز.نویسنده اش یه خانوم فرانسویه که تا امروز نمی شناختمش:میشل لبر.فضای آرمان گرایانه داستان و نثر دوست داشتنی و روونش با توصیفات زنده و جوندارش واقعا دلنشینه.حیف که فرصتهام برای خوندن بی دغدغه اش خیلی خیلی محدوده.سفر قهرمان داستان با قطار منو یاد سفرهامون به مشهد انداخت.وقتی موقع نماز صبح بود و توی سرمای گزنده پاییز کویر وضو می گرفتی و آب از دستت می چکید و چقدر اون نماز خوندنا دلنشین بود و اینم بخشی از کتاب: غالبا خیلی زود موقع سپیده دم از خواب بیدار می شدم.در دریایی از مه که قطار کورکورانه در آن راه می پیمود کاج ها و غان ها به زحمت دیده می شدند و انبوهی از ایسباها در مه غوطه می خوردند که فرسوده از یخبندان و آفتاب بی رحم تابستان به خمیر کاغذ می مانستند.روشنایی مات کم کم صاف تر می شدتا آسمان خیلی بلندی نمایان شود که من با نگاه تعقیبش می کردم و آن هم به افق پناه می برد.به کدام افق؟همه چیز دور و غیر قابل دسترس و خیلی بزرگ به نظر می رسید ... خانوم لبر عزیز ممنون که منو به دنیای مه آلود و خواستنی داستان و نوشتن گره زدی.دلم می خواد وسط شلوغ بازار زندگیم بنویسم.بازم هوای نوشتن توی سرم چرخ می خوره... پی نوشت: دیروز برای کارن به جای خمیر بازی که این روزها خیلی از جنسشون راضی نیستیم خاک رس بسته بندی خریدیم.و خوشبختانه به بازی باهاشون علاقه نشون داد فقط کمی از چسبیدن گل و خاک به انگشتاش ناراضی بوداونم به خاطر وسواس معروفش!اما موفق شد به شیوه خودش اولین مجسمه گلی عمرشو بسازه:یه مجسمه گلی که با دخالت دست و چرخ ها و بدنه کرایسلر سفید کوچولوش تولید شد.بعد از کشیدن چرخ و بدنه ماشین روی گل رس خندید و گفت مامان یه جونور درست کردم و من دیدم راست میگه جونور قشنگی شده چیزی بین گاو و فیل چون یه چیزکی شبیه خرطومم داره اما خودش یه کم به کاردستی گلی کوچولوش نگاه کرد و گفت آرم لامبورگینه و دیدم پسر هنرمندم پر بیراه نمیگه.در اولین فرصت هم عکس نقاشی های تازه و هم این اولین مجسمه گلیشو روی این صفحه میذارم.
۰۱ شهريور ۱۳۸۹
♦
این روزهای من ...۱-کمی به خودم آومدم باز.می نویسم اما نه مثل سابق.راضی نیستم.این نارضایتی همیشه با منه.درباره پایان نامه هم فعلا چنته پری ندارم جز اینکه دیوان منسوب به امیرالمومنین دستمه و فکر می کنم رفرنس های خوبی می تونم توش پیدا کنم که بشهمحوریت علی رو در گفتمان دوره مورد مطالعه ام بهش ارجاع داد درست نظیر فکت هایی که در نهج البلاغه بود و پیش از این بهش اشاره کردم.کاتب این دیوان فرخ بن عبد الله کرجی معرفی شده و تاریخ کتابت قرن دهم نوشته شده اما مسلما پیش از این تاریخ هم از این اثر کتابتی وجود داشته درباره این موضوع بیشتر باید تحقیق کنم.هنوز ابتدای دیوانم اما توی همین اولین صفحات هم نمادهایی هست که نشون میده امکان این هست که این سروده ها رو به انسانی کامل بر اساس تعریفی که پیش از این از بحرانی نقل کردم نسبتش داد.اشعاری با این مضمون که در هر روز از هفته چه کارهایی سزاواره.این پیش بینی و این آگاهی جز از یک انسان کامل از کس دیگه ای متصور و قابل قبوله؟اگر قرار باشه بخشی از مطالعه خودمو بر اساس نظریات رولان بارت انجام بدم پیوسته به این بازگشت به رستنگاه های فکری و نظری احتیاج دارم. ۲-کتاب های تازه ای از کانون پرورش فکری برای کارن خریدیم که همه رو دوست داره و دو سه روزه حفظشون کرده البته به خاطر قضیه غرور و یا هر چیز دیگه کمتر پیش میاد که جلوی جمع و بنا به میل ما بلند بخونه اما معمولا موقع بازی یا وقتی داره تو خونه لای مبلا می گرده واسه خودش زمزمه می کنه و من واقعا این لحظه ها لبریز میشم از شادی سکر آوری که هیچ وقت نظیرشو تجربه نکردم درست مثل دیشب که بعد از مدت ها یهو گفت مامان دوست دارم بذار بیام تو بغلت بشینم و من اون لحظه فکر می کردم چقدر خوشبختم ... و چقدر به این موجود کوچولوی ظریف خوش ذوق نیازمندم.پسرم بهترین ها رو برات می خوام . ممنون که بهترین لحظات عمرمو برام ساختی و می سازی... [ساعت ۰۶:۲۰ ] ...(۵)
|
|||||
| © Copyright 2004, Abandokht. All rights reserved. .نقل مطالب بدون ذکر منبع و/يا لينک ممنوع است | |||||
|
|